بله | کانال نقال باشی
عکس پروفایل نقال باشین

نقال باشی

۱۲.۳ هزار عضو
🟣 جنگ بزرگ انرژی
با حمله امروز به تاسیسات گازی در عسلویه، جنگ که به آستانه بیستمین روز خود رسیده بود، وارد فاز جدیدی شد. این اقدام نه‌تنها حباب توهم بسیاری از جنگ‌طلبان را که تصور می‌کردند زیرساخت‌های ایران در طول جنگ امن خواهند ماند، ترکاند، بلکه نظام را نیز در موقعیت دشوار پاسخگویی قرار داد.معقول‌ترین پاسخ ایران می‌توانست حمله به تاسیسات نفتی اسرائیل باشد؛ اما ایران با این استدلال که تاسیسات نفتی و گازی کشورهای حاشیه خلیج فارس در واقع جزو اموال آمریکا محسوب می‌شوند، به این تاسیسات حمله کرد. این اقدام می‌تواند همچون شمشیری دولبه باشد: از یک سو ممکن است با افزایش قیمت نفت و گاز در جهان، کشورهای مختلف را وادار کند تا هرچه سریع‌تر به راهکاری برای پایان جنگ بیاندیشند؛ اما از سوی دیگر، خطر ایجاد اتحاد کشورهای منطقه و حتی ناتو علیه ایران را به همراه دارد. نمونه آن، واکنش قطر است که پس از حمله ایران به تاسیسات گازی «راس لفان»، بیانیه‌ای تند علیه تهران صادر کرد.ایران که قصد دارد استراتژی «مرد دیوانه» را پیاده کند، باید به خطرات این مسیر نیز توجه داشته باشد و از همه مهم‌تر، فراموش نکند که هدف اصلی واکنش‌هایش باید اسرائیل باشد، نه کشورهای منطقه. زیرا اسرائیل کاملاً از واکنش ایران علیه کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس خرسند خواهد شد، چرا که این کشورها را دشمنان بالقوه خود می‌بیند و تضعیف آن‌ها به نفعش خواهد بود.
@Naghal_bashi

۱۹:۴۴

thumbnail
به نظر سیاست مرد دیوانه ایران این بار جواب داده و فعلا حملات به تاسیسات انرژی متوقف شده. ترجمه متن ترامپ:

به‌دلیل خشم از تحولات خاورمیانه، اسرائیل حملهٔ شدیدی به یک تأسیسات اصلی به نام میدان گاز پارس جنوبی در ایران انجام داد. تنها بخش کوچکی نسبت به کل تأسیسات مورد هدف قرار گرفت. ایالات متحده هیچ اطلاعی از این حمله خاص نداشت و قطر نیز هیچ نقشی در آن نداشت و هیچ اطلاعی از وقوع آن نداشت. متأسفانه، ایران نیز از این حمله یا هر واقعیت مرتبط با آن آگاه نبود و به‌طور ناعادلانه و غیرموجه بخشی از تأسیسات گاز مایع در قطر را هدف قرار داد. اسرائیل هیچ حملهٔ دیگری به میدان مهم و ارزشمند پارس جنوبی انجام نخواهد داد، مگر اینکه ایران به‌طور غیرعاقلانه تصمیم به حمله به قطر بی‌گناه بگیرد – در این صورت، ایالات متحده آمریکا، با کمک یا بدون کمک یا موافقت اسرائیل، میدان گاز پارس جنوبی را به‌طور کامل و با قدرتی که ایران تا به حال تجربه نکرده است، منهدم خواهد کرد. من نمی‌خواهم این سطح از خشونت و ویرانی را اعلام کنم به دلیل پیامدهای بلندمدتی که می‌تواند بر آیندهٔ ایران داشته باشد، اما اگر تأسیسات گاز مایع در قطر دوباره مورد حمله قرار گیرد، در انجام این اقدام تردید نخواهم کرد. از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
@Naghal_bashi

۳:۱۱

چه کسی پیروز جنگ است؟
با گذشت نزدیک به 20 روز از جنگ، پرسش اساسی برای همگان این است که جنگ چه زمانی به پایان می‌‌رسد. بدون شک پاسخ به این پرسش بسیار دشوار است، به ویژه که یک سوی این جنگ مردی همچون ترامپ قرار دارد که با آشفته‌گویی، کلاف سردرگم این جنگ را پیچیده‌تر می‌کند. در تلاش برای یافتن پاسخی معقول به این پرسش، چندین مسااله را باید بررسی کرد که نخستین آن‌ها وضعیت برنده یا بازنده بودن طرفین در جنگ است.اگر بخواهیم به‌صورت دقیق و در سطح نظری وارد این بحث شویم، باید در نظر داشته باشیم که «پیروزی در جنگ» دیگر یک مفهوم عینی و واحد نیست، بلکه تابعی از نوع جنگ و عرصه‌های مختلفی است که در آن گشوده می‌شود. در جنگ‌های کلاسیک، پیروزی به‌معنای تصرف، تسلیم یا نابودی طرف مقابل بود؛ اما در جنگ‌های معاصر، به‌ویژه درگیری‌هایی که در بستر جهانی‌شده و درهم‌تنیده با اقتصاد و سیاست رخ می‌دهند، پیروزی به مفهومی چند سطحی بدل شده است. به عنوان مثال، در در چنین جنگ‌هایی، ممکن است یک طرف در میدان نظامی دست بالا را داشته باشد، اما در سطح اقتصادی یا سیاسی در موقعیت شکننده قرار گیرد. به همین منظور می‌باید جنگ رمضان را در چند سطح بررسی کرد:در سطح نظامی، تصویر نسبتاً روشن است. آنچه از داده‌های میدانی و تحلیل‌های منابع بین‌المللی برمی‌آید، نشان می‌دهد که برتری در حوزه‌هایی چون کنترل آسمان، دقت حملات و نفوذ اطلاعاتی در اختیار آمریکا و اسرائیل است. این برتری به آن‌ها امکان داده تا ضربات سنگینی به زیرساخت‌ها، سازمان نظامی و حتی سطوح فرماندهی نظام جمهوری اسلامی وارد کنند. اگر پیروزی را در معنای کلاسیک، یعنی توانایی اعمال خشونت مؤثر و یک‌جانبه تعریف کنیم، در این سطح نمی‌توان انکار کرد که کفه‌ی ترازو به سود این دو بازیگر سنگینی می‌کند. با این حال، ایران نیز توانسته است با ضربات مهلک به پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه و همچنین موشک‌باران مداوم اسرائیل؛ قدرت خود را به رخ بکشد و در برخی موارد، همچون حمله به تاسیسات گازی و نفتی، خواسته خود را به طرف مقابل تحمیل کند. افزون بر این، بر خلاف ادعای آمریکا که توان موشکی ایران را از بین رفته می‌داند، نرخ شلیک موشک‌های ایران طی دو هفته اخیر تقریبا یکسان مانده و حتی در چند روز گذشته، با شیب ملایمی افزایشی شده است. به این موضوع می‌توان این ادعای ایران را نیز افزود که در دو هفته اول هدف ایران حمله‌های هدفمند نابودی سیستم راداری و پدافندی آمریکا و اسرائیل بوده است تا بتواند در ادامه، با دقت بیشتری حملات خویش را اضافه کند.در سطح راهبردی، معادله پیچیده‌تر می‌شود. پرسش کلیدی این است که آیا این برتری نظامی توانسته به تحقق اهداف سیاسی منجر شود یا خیر؟ اگر هدف، نابودی توان نظامی ایران بوده است، تا کنون و با وچود ضربات سهمگین به این ساختارها، همچنان ایران دارای توان مقابله است. اگر هدف تاسیسات هسته‌ای بوده باشد، تا کنون کاری فراتر از جنگ 12 روزه رخ نداده است و ذخایر اورانیوم ایران نیز همچنان دست‌نخورده باقی‌مانده است. اگر هدف تغییر سریع رفتار یا ساختار قدرت در ایران باشد، شواهد موجود نشان نمی‌دهد که چنین هدفی نیز محقق شده باشد. نظام سیاسی با وجود ضربات سختی که متحمل شده است همچنان پابرجاست، توان پاسخ‌گویی از بین نرفته، و مهم‌تر از همه، جنگ به‌سمت یک نتیجه‌ی سریع و قاطع حرکت نکرده است. این مساله زمانی اهمیت بیشتری می‌یابد که بدانیم به احتمال زیاد تصویر آمریکا (یا حداقل ترامپ) این بوده است که با ترور رهبر جمهوری اسلامی ایران، نظام در عرض چند روز دچار فروپاشی شده و تسلیم می‌شود. در واقع در این سطح، منطق جنگ نامتقارن حاکم است: طرفی که از نظر نظامی ضعیف‌تر است، پیروزی را نه در شکست‌دادن دشمن، بلکه در جلوگیری از تحقق اهداف او تعریف می‌کند. به این معنا، صرف دوام آوردن و حفظ ظرفیت ضربه، خود به‌نوعی موفقیت راهبردی تلقی می‌شود؛ هدفی که تا کنون جمهوری اسلامی در آن موفق بوده است.اما آنچه این جنگ را از بسیاری از نمونه‌های مشابه متمایز می‌کند، ورود یک میدان تعیین‌کننده دیگر است: اقتصاد جهانی انرژی. در اینجا، قیمت نفت نه صرفاً یک پیامد، بلکه بخشی از خود جنگ است. هرگونه تنش در منطقه‌ای که گلوگاه‌های حیاتی انرژی در آن قرار دارد، به‌سرعت به بازار جهانی منتقل می‌شود و قیمت‌ها را دچار نوسان می‌کند. افزایش قیمت نفت، در نگاه نخست ممکن است به نفع کشوری مانند ایران به نظر برسد، زیرا به‌طور نظری درآمد بالقوه آن را افزایش می‌دهد و هم‌زمان هزینه‌ی اقتصادی جنگ را برای مصرف‌کنندگان بزرگ، از جمله متحدان غرب، بالا می‌برد. اما از سوی دیگر، این متغیر می‌تواند علیه ایران نیز عمل کند. افزایش شدید قیمت انرژی، فشار بین‌المللی برای مهار بحران را افزایش می‌دهد و ممکن است به اجماع گسترده‌تر علیه تهران منجر شود؛ هرچند که رفتار ترامپ مانع بزرگی در این راه است و

۱۹:۱۳

تا کنون هیچ کشور بزرگی از این اقدام حمایت نکرده است. تحلیل‌گران اقتصادی بر این باور هستند که در هفته آتی قیمت نفت باز هم بالاتر رفته و فشار به آمریکا را بیشتر می‌کند و از این رو ایران علاقمند است تا جنگ را همچنان ادامه دهد.
جمع‌بندی این لایه‌ها نشان می‌دهد که وضعیت کنونی را نمی‌توان با برچسب ساده «برد» یا «باخت» توصیف کرد. هرچند در سطح نظامی، برتری با آمریکا و اسرائیل است، ولی در سطح راهبردی و اقتصادی باید ایران را دارای دست برتر دانست. خواسته آمریکا در حال حاضر این است که به شکلی آبرومند و هرچه زودتر جنگ را ترک کند، قیمت نفت را کاهش دهد و امنیت تنگه هرمز را مجددا برقرار سازد؛ اما در مقابل ایران خواستار فرسایشی شدن جنگ است، زیرا بر این باور است که تازه و پس از کور کردن سیستم پدافندی و راداری آمریکا و اسرائیل توان حملات دقیق را به دست آورده و در سطح اقتصادی یک بازی پیچیده‌ی هزینه‌سازی را پیش گرفته است که اثرات طولانی مدت بیش از اثرات کوتاه‌مدت آن است. با این حال، فرسایشی شدن جنگ می‌تواند تاب‌آوری ایران را به چالش بکشد و یا در نهایت یک پیروزی پیرونیک را نصیب ایران کند.
در متن های بعدی به این دو موضوع خواهم پرداخت.
@Naghal_bashi

۱۹:۱۳

پیروزی پیروییک
هم‌زمان با قدرت گرفتن جمهوری روم، یونانیان که پس از مرگ اسکندر و در کشاکش جانشینانش تکه‌تکه شده بودند، هنوز رؤیای حفظ برتری خود در مدیترانه را در سر می‌پروراندند. هرچند جهان یونانی هیچگاه یکپارچه نبود، اما در جست‌وجوی چهره‌ای بود که بتواند در برابر قدرت رو‌به‌رشد روم بایستد و آنان را متحد سازد. در این میان، نگاه‌ها به سوی مردی از سرزمین اپیروس دوخته شد: پیروهوس. پیرهوس در سال ۳۰۶ پ.م و در ۱۳ سالگی پادشاه کشور اپیروس شد، اما چهار سال بعد از سلطنت خلع شد، ولی توانست در سال 297 پ.م تاج و تخت خود را مجدد بازپس گیرد. او شاهی بود با جاه‌طلبی‌های اسکندری؛ خود را وارث سنت مقدونی می‌دانست و در ذهنش، تصویری از فتوحات اسکندر را بازسازی می‌کرد. وقتی شهر یونانی‌نشین تارانتوم در جنوب ایتالیا، زیر فشار پیشروی روم قرار گرفت، ساکنانش از او یاری خواستند. این دعوت، همان فرصتی بود که پیرهوس انتظارش را می‌کشید: ورود به ایتالیا، نه فقط برای دفاع از یک متحد، بلکه برای به چالش کشیدن قدرتی که هنوز برای جهان یونانی «ناشناخته اما نگران‌کننده» بود. در سال ۲۸۰ پ.م، پیرهوس با متحد کردن یونانیان، ارتشی منظم و پدیده‌ای که برای رومی‌ها ناشناخته بود، یعنی فیل، به ایتالیا قدم گذاشت. نخستین رویارویی آنان در نبرد هیرکالیا رخ داد. رومی‌ها که تا آن زمان چنین نیرویی ندیده بودند، در برابر فیل‌ها دچار آشفتگی شدند و پیرهوس توانست پیروزی مهمی به‌دست آورد. این نخستین باری بود که ارتش روم در مواجهه با یک فرمانده هلنیستی، طعم شکست را می‌چشید.اما این پیروزی، به‌جای آنکه روم را به عقب‌نشینی وادارد، چیز دیگری را آشکار کرد: توانایی خارق‌العاده این جمهوری در بازسازی نیرو و ادامه جنگ. رومی‌ها به‌سرعت ارتشی تازه فراهم کردند و سال بعد، در نبرد آسکالوم بار دیگر با پیرهوس روبه‌رو شدند. نبردی سنگین و خونین درگرفت. پیرهوس باز هم پیروز شد، اما این بار با بهایی سنگین. تلفات ارتش او، به‌ویژه در میان نیروهای باتجربه و فرماندهانش، چنان سنگین بود که جبران‌نا‌پذیر می‌نمود. وقتی خبر این پیروزی را به او رساندند، جمله معروفی بر زبان او جاری شد؛ جمله‌ای که بعدها به یک مفهوم ماندگار در اندیشه نظامی تبدیل شد: "اگر در یک نبرد دیگر با رومی‌ها پیروز شویم، کاملاً نابود خواهیم شد." پیروهوس به درستی فهمیده بود که در حال جنگیدن با دشمنی است که منطق متفاوتی دارد. روم، برخلاف پادشاهی‌های هلنیستی، بر شبکه‌ای از شهروند - سربازان، منابع انسانی گسترده و انضباطی جمعی تکیه داشت که امکان تداوم جنگ را حتی پس از شکست برای آن فراهم می‌کرد.پیروهوس که دریافته بود در ایتالیا نمی‌تواند ضربه نهایی را وارد کند، میدان را موقتاً ترک کرد و به سیسیل رفت تا علیه کارتاژ بجنگد، اما آنجا نیز نتوانست دستاوردی پایدار به‌دست آورد. هنگامی که دوباره به ایتالیا بازگشت، دیگر آن ارتش اولیه را در اختیار نداشت. آخرین نبرد تعیین‌کننده در بِنِونتوم رخ داد؛ جایی که این‌بار نه‌تنها پیروزی‌ای در کار نبود، بلکه روم توانست پیشروی او را متوقف کند. پیروهوس به اپیروس بازگشت، نه به‌عنوان فاتح ایتالیا، بلکه به‌عنوان فرمانده‌ای که فهمیده بود پیروزی‌هایش بیش از آنکه سرمایه باشند، هزینه بوده‌اند. جنگی که با امید به احیای شکوه هلنیستی آغاز شده بود، به درسی تاریخی انجامید: این‌که در برابر قدرتی مانند روم، صرف پیروزی در میدان نبرد کافی نیست؛ باید توان تبدیل آن پیروزی به یک نظم پایدار نیز وجود داشته باشد.نبردهای پیرهوس منجر به خلق اصطلاحی شد به نام «پیروزی پیروییک»، یعنی پیروزی‌ای که در ظاهر دستاورد بزرگی است، اما در باطن، آغاز فرسایش است. در نخستین مطلب از احتمالات درباره فرجام جنگ نوشتم (https://ble.ir/Naghal_bashi/-3955569757347003413/1773947597310)، به این اشاره کردم که ایران در سطح راهبردی توانسته است پیروزی‌هایی به دست آورد و به دنبال فرسایشی کردن جنگ است، اما باید توجه داشته باشد که سرعت بازسازی ارتش حریف (که شبیه‌ترین نیروی تاریخی به جمهوری روم است) به مراتب بیشتر و کاراتر از ایران است و از سوی دیگر، سرزمین آنان، فرسنگ‌ها از این منطقه دورتر است و ایران توان آسیب زدن فیزیکی به آن را ندارد حال آنکه ایران و منابع آن در معرض سلاح‌های مخرب آمریکا قرار دارد و ممکن است ادامه دادن جنگ، در نهایت تنها یک پیروزی پیروییک نصیب ایران کند.
@Naghal_bashi

۹:۲۵

نقال باشی
پیروزی پیروییک هم‌زمان با قدرت گرفتن جمهوری روم، یونانیان که پس از مرگ اسکندر و در کشاکش جانشینانش تکه‌تکه شده بودند، هنوز رؤیای حفظ برتری خود در مدیترانه را در سر می‌پروراندند. هرچند جهان یونانی هیچگاه یکپارچه نبود، اما در جست‌وجوی چهره‌ای بود که بتواند در برابر قدرت رو‌به‌رشد روم بایستد و آنان را متحد سازد. در این میان، نگاه‌ها به سوی مردی از سرزمین اپیروس دوخته شد: پیروهوس. پیرهوس در سال ۳۰۶ پ.م و در ۱۳ سالگی پادشاه کشور اپیروس شد، اما چهار سال بعد از سلطنت خلع شد، ولی توانست در سال 297 پ.م تاج و تخت خود را مجدد بازپس گیرد. او شاهی بود با جاه‌طلبی‌های اسکندری؛ خود را وارث سنت مقدونی می‌دانست و در ذهنش، تصویری از فتوحات اسکندر را بازسازی می‌کرد. وقتی شهر یونانی‌نشین تارانتوم در جنوب ایتالیا، زیر فشار پیشروی روم قرار گرفت، ساکنانش از او یاری خواستند. این دعوت، همان فرصتی بود که پیرهوس انتظارش را می‌کشید: ورود به ایتالیا، نه فقط برای دفاع از یک متحد، بلکه برای به چالش کشیدن قدرتی که هنوز برای جهان یونانی «ناشناخته اما نگران‌کننده» بود. در سال ۲۸۰ پ.م، پیرهوس با متحد کردن یونانیان، ارتشی منظم و پدیده‌ای که برای رومی‌ها ناشناخته بود، یعنی فیل، به ایتالیا قدم گذاشت. نخستین رویارویی آنان در نبرد هیرکالیا رخ داد. رومی‌ها که تا آن زمان چنین نیرویی ندیده بودند، در برابر فیل‌ها دچار آشفتگی شدند و پیرهوس توانست پیروزی مهمی به‌دست آورد. این نخستین باری بود که ارتش روم در مواجهه با یک فرمانده هلنیستی، طعم شکست را می‌چشید. اما این پیروزی، به‌جای آنکه روم را به عقب‌نشینی وادارد، چیز دیگری را آشکار کرد: توانایی خارق‌العاده این جمهوری در بازسازی نیرو و ادامه جنگ. رومی‌ها به‌سرعت ارتشی تازه فراهم کردند و سال بعد، در نبرد آسکالوم بار دیگر با پیرهوس روبه‌رو شدند. نبردی سنگین و خونین درگرفت. پیرهوس باز هم پیروز شد، اما این بار با بهایی سنگین. تلفات ارتش او، به‌ویژه در میان نیروهای باتجربه و فرماندهانش، چنان سنگین بود که جبران‌نا‌پذیر می‌نمود. وقتی خبر این پیروزی را به او رساندند، جمله معروفی بر زبان او جاری شد؛ جمله‌ای که بعدها به یک مفهوم ماندگار در اندیشه نظامی تبدیل شد: "اگر در یک نبرد دیگر با رومی‌ها پیروز شویم، کاملاً نابود خواهیم شد." پیروهوس به درستی فهمیده بود که در حال جنگیدن با دشمنی است که منطق متفاوتی دارد. روم، برخلاف پادشاهی‌های هلنیستی، بر شبکه‌ای از شهروند - سربازان، منابع انسانی گسترده و انضباطی جمعی تکیه داشت که امکان تداوم جنگ را حتی پس از شکست برای آن فراهم می‌کرد. پیروهوس که دریافته بود در ایتالیا نمی‌تواند ضربه نهایی را وارد کند، میدان را موقتاً ترک کرد و به سیسیل رفت تا علیه کارتاژ بجنگد، اما آنجا نیز نتوانست دستاوردی پایدار به‌دست آورد. هنگامی که دوباره به ایتالیا بازگشت، دیگر آن ارتش اولیه را در اختیار نداشت. آخرین نبرد تعیین‌کننده در بِنِونتوم رخ داد؛ جایی که این‌بار نه‌تنها پیروزی‌ای در کار نبود، بلکه روم توانست پیشروی او را متوقف کند. پیروهوس به اپیروس بازگشت، نه به‌عنوان فاتح ایتالیا، بلکه به‌عنوان فرمانده‌ای که فهمیده بود پیروزی‌هایش بیش از آنکه سرمایه باشند، هزینه بوده‌اند. جنگی که با امید به احیای شکوه هلنیستی آغاز شده بود، به درسی تاریخی انجامید: این‌که در برابر قدرتی مانند روم، صرف پیروزی در میدان نبرد کافی نیست؛ باید توان تبدیل آن پیروزی به یک نظم پایدار نیز وجود داشته باشد. نبردهای پیرهوس منجر به خلق اصطلاحی شد به نام «پیروزی پیروییک»، یعنی پیروزی‌ای که در ظاهر دستاورد بزرگی است، اما در باطن، آغاز فرسایش است. در نخستین مطلب از احتمالات درباره فرجام جنگ نوشتم (https://ble.ir/Naghal_bashi/-3955569757347003413/1773947597310)، به این اشاره کردم که ایران در سطح راهبردی توانسته است پیروزی‌هایی به دست آورد و به دنبال فرسایشی کردن جنگ است، اما باید توجه داشته باشد که سرعت بازسازی ارتش حریف (که شبیه‌ترین نیروی تاریخی به جمهوری روم است) به مراتب بیشتر و کاراتر از ایران است و از سوی دیگر، سرزمین آنان، فرسنگ‌ها از این منطقه دورتر است و ایران توان آسیب زدن فیزیکی به آن را ندارد حال آنکه ایران و منابع آن در معرض سلاح‌های مخرب آمریکا قرار دارد و ممکن است ادامه دادن جنگ، در نهایت تنها یک پیروزی پیروییک نصیب ایران کند. @Naghal_bashi
در ایران به اشتباه معتقدند که این جمله از آن ناپلئون است، در حالیکه در تاریخ یکی از نبردهای ناپلئون رو به عنوان یک پیروزی پیروئیک می‌شناسند: نبرد بورودینو. این همان نبردی است که منجر با فتح مسکو در ۱۸۱۲ می‌شود؛ هرچند ناپلئون پیروز می‌شود، ولی روس‌ها برای او زمین سوخته به جا می‌گذارند و او مجبور به عقب‌نشینی‌ای می‌شود که منجر به از دست رفتن تقریبا ۸۰درصد از ارتش‌اش می‌شود.@Naghal_bashi

۱۱:۲۲

thumbnail
گذر سال‌های عمرم به من آموخته که:دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفتدائماً یکسان نماند حالِ دوران غم مخور
امیدوارم سال آینده، سال خوبی برای همه و ایران باشه.سال نوتون مبارک
@Naghal_bashi

۱۳:۳۸

thumbnail
undefined پرسه‌زنی در شهر-۱
دوستم علی، که دو هفته‌ی اول جنگ تهران نبود، بهم گفت: «برامون یه تور راهیان نور می‌ذاری؟» می‌دونست شب‌ها می‌زنم به دل شهر و می‌رم جاهایی که آسیب دیده رو از نزدیک می‌بینم. منظورش هم همین بود؛ ببرمش و این نقاط رو نشونش بدم. اما خودِ این اصطلاح دلم رو شکست، از این جهت که زیادی واقعی بود. شهر، بی‌تعارف، کم‌کم داشت شبیه یه شهر جنگ‌زده می‌شد.
یکی از جاهایی که بردمش، خیابون نیلوفر بود؛ یکی از بدترین انفجارها همون‌جا اتفاق افتاده بود. من از این خیابون کلی خاطره دارم (احتمالاً مثل خیلی از تهرانی‌ها)؛ برای همین همون شبی که انفجار رخ داد، رفتم ببینم چه خبر شده. کلانتری ۱۰۴ عباس‌آباد، توی خیابون نیلوفر، اولین کلانتری بود که زده بودند (یکشنبه ۱۰ اسفند). ساعتی هم زده بودند که هنوز رستوران‌ها باز بود و همین باعث شده بود مغازه‌های اون راسته هم حسابی آسیب ببینه.
وقتی رسیدم، واقعاً حالم بد شد. هیچ عکسی نمی‌تونه اون وضعیت رو درست نشون بده. خودِ کلانتری عملاً از بین رفته بود و خونه‌های اطرافش هم آسیب جدی دیده بودند. تازه داشتن مجروح‌ها رو از منطقه خارج می‌کردند و کار آواربرداری شروع شده بود. دلم نیومد زیاد بمونم؛ خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم، برگشتم.
حالا که دوباره با علی برگشته بودیم همون‌جا، حدود دو هفته از انفجار گذشته بود. مغازه‌ها یا هنوز بسته بودند، یا تازه افتاده بودند به جونِ بازسازی. تخریب‌ها جوری بود که انگار داخل خیلی از مغازه‌ها کامل از بین رفته. با این حال، اینکه با این سرعت شروع کرده بودند به سر و سامان دادن اوضاع، یه جور حس خوب می‌داد. ولی خب، هزینه‌اش هم حتماً کمرشکنه.
نمی‌دونم اصلاً قراره خسارتی بهشون داده بشه یا نه. اما یه سؤال توی ذهنم مدام تکرار می‌شد: اون‌هایی که از خواستار جنگ بودند، با دیدن این صحنه‌ها وجدان‌شون در چه حالی خواهد بود؟
@Naghal_bashi

۱۸:۲۰

undefined*معمای تاب‌آوری*
در بخش‌های پیشین اشاره شد که راهبرد جمهوری اسلامی، کشاندن منازعه به یک جنگ فرسایشی است؛ راهبردی که بر این فرض استوار است که اثرگذاری ضربات، نه در کوتاه‌مدت بلکه در گذر زمان آشکار می‌شود و از خلال فرسایش تدریجیِ طرف مقابل، امکان تحمیل خواسته‌ها فراهم می‌آید. با این حال، پرسش محوری آن است که آیا خودِ نظام از تاب‌آوری لازم برای تداوم چنین جنگی برخوردار است یا خیر؟
نخستین و شاید بدیهی‌ترین مؤلفه تاب‌آوری، در حوزه نظامی قرار دارد. آمریکا و اسرائیل به‌طور مستمر در حال هدف قرار دادن زیرساخت‌های تسلیحاتی ایران‌اند و دونالد ترامپ از روز چهارم یا پنجم جنگ، بارها مدعی شده که این زیرساخت‌های نظام ی ایران به‌طور کامل از بین رفته است. با این حال، تداوم حملات از سوی ایران نشان می‌دهد که ظرفیت عملیاتی هنوز حفظ شده و حتی برخی تحلیل‌گران نظامی معتقدند این توان می‌تواند برای مدتی نامعلوم ادامه یابد. با وجود این، سطح اطلاعات موجود درباره میزان واقعی این ظرفیت و افق زمانی آن بسیار محدود است. آنچه روشن به نظر می‌رسد این است که در صورت از بین رفتن این توان، امکان تداوم جنگ فرسایشی برای ایران عملاً منتفی خواهد شد.
با این حال، تقلیل تاب‌آوری به صرفِ توان نظامی، نوعی ساده‌سازی مفرط است. بخشی از تحلیل‌ها با فرض یک رابطه خطی میان قدرت موشکی و سرنوشت جنگ، سایر ابعاد را نادیده می‌گیرند؛ در حالی که تاب‌آوری، مفهومی چندلایه است. یکی از این لایه‌ها، حفظ انسجام ساختار سیاسی-نظامی است. این ساختار در شرایط کنونی تحت فشار شدید قرار دارد، اما نظام تا اینجا سطح قابل توجهی از تاب‌آوری را نشان داده است. باید توجه داشت که بخشی از این ساختار در جنگ دوازده‌روزه آسیب‌های جدی دیده بود و در این جنگ نیز همان روند ادامه یافته، اما این فشارها تاکنون به نتایج مطلوب برای آمریکا و اسرائیل منجر نشده است. راهبرد اسرائیل، به‌طور سنتی، مبتنی بر تضعیف یا نابودی زنجیره فرماندهی طرف مقابل بوده است؛ راهبردی که عمدتاً در مواجهه با گروه‌های شبه‌نظامی به کار گرفته شده، نه یک دولت مستقر. از این‌رو، هرچند فشار بر این ساختار بسیار بالاست و امکان فرسایش یا حتی فروپاشی آن منتفی نیست، اما کارآمدی این الگو در مواجهه با یک دولت همچنان محل تردید است. در این میان، تاب‌آوری ساختار سیاسی، که چه‌بسا از بُعد نظامی نیز تعیین‌کننده‌تر باشد، نقشی کلیدی خواهد داشت.
لایه سوم تاب‌آوری، در سطح جامعه قابل مشاهده است. حتی در شرایطی که نظام سیاسی از حمایت نسبی برخوردار باشد، تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که جنگ می‌تواند زمینه‌ساز بروز اعتراضات، شورش‌ها یا ناآرامی‌های گسترده شود. با این حال، جمهوری اسلامی تاکنون توانسته است با بسیج نیروهای خود و کنترل فضای شهری، از بروز چنین وضعیتی جلوگیری کند. تسلط بر خیابان‌ها از همان روزهای نخست، و ناکامی اقداماتی چون حمله به ایست‌های بازرسی یا فراخوان‌هایی نظیر چهارشنبه‌سوری در برهم زدن این وضعیت، نشان‌دهنده نوعی کنترل اجتماعی مؤثر است (هرچند حتی خودِ نگارنده نیز انتظار داشت که در مقاطعی، این موازنه دستخوش تغییر شود). با این حال، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: این وضعیت تا چه زمانی قابل تداوم است؟ نیروهای حامی که هر شب در میادین اصلی شهرها حضور دارند، تا چه حد قادر به حفظ این سطح از بسیج و حضور خواهند بود؟ بی‌تردید، این مؤلفه به‌شدت با دو سطح پیشین (نظامی و سیاسی) درهم‌تنیده است و هرگونه تضعیف در آن سطوح، به‌سرعت بازتاب اجتماعی خواهد یافت.
در نهایت، تاب‌آوری اقتصادی را باید به‌عنوان یکی از تعیین‌کننده‌ترین مؤلفه‌ها در نظر گرفت. تا اینجا، نظام توانسته است مدیریت نسبتاً موفقی بر حوزه اقتصاد اعمال کند و نشانه‌ای از کمبود گسترده در کالاهای اساسی یا حامل‌های انرژی مشاهده نشده است. با این حال، چشم‌انداز تداوم این وضعیت چندان روشن نیست؛ به‌ویژه آنکه در روزهای اخیر، زیرساخت‌های انرژی نیز هدف حملات قرار گرفته‌اند که می‌تواند به افزایش قیمت‌ها یا حتی سهمیه‌بندی منجر شود. افزون بر این، گزارش‌هایی از حمله به انبارهای ذخیره کالا در گمرک منتشر شده است؛ روندی که در صورت تداوم، حتی با وجود تمهیدات پیشینی، می‌تواند چالش‌های جدی ایجاد کند. در کنار این موارد، تعطیلی مشاغل و فشار اقتصادی بر اقشار مختلف نیز باید به‌عنوان عاملی فرساینده در نظر گرفته شود.
در مجموع، تاب‌آوری در شرایط جنگی، حاصل برهم‌کنش مجموعه‌ای از عوامل نظامی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است که هر یک تابع متغیرهای پیچیده و پویایی‌اند. تا این لحظه، نظام توانسته است سطح قابل توجهی از تاب‌آوری را حفظ کند؛ اما برای کشوری که سال‌ها تحت فشار تحریم‌ها قرار داشته و با مسائل اجتماعی متعددی مواجه است، تداوم این وضعیت در بلندمدت یا ممکن نخواهد بود، یا تنها با تحمیل هزینه‌های فزاینده امکان‌پذیر خواهد شد.
@Naghal_bashi

۹:۱۳

undefined وقت بازنگری
تیک‌تاک!اندک‌اندک به ساعات پایانی اولتیماتوم پنج‌روزه ترامپ نزدیک می‌شویم و امروز کمتر کسی است که هنوز تردید داشته باشد «بازی مذاکره» چیزی بیش از تلاشی برای مدیریت بازارها و آماده‌سازی برای یک حمله زمینی قریب‌الوقوع باشد؛ حمله‌ای که می‌تواند سرنوشت سرزمین ایران را دستخوش تغییر کند.
در این لحظه، ما شهروندان عادی عملاً مسلوب‌الاختیار، نظاره‌گر روند وقایع هستیم. با این حال، شاید اکنون زمان مناسبی برای بازنگری در برخی مواضع جنگ‌طلبانه باشد. نگارنده به هیچ‌وجه بر این باور نیست که موج جنگ‌طلبیِ پیش از جنگ علت اصلی وقوع جنگ بوده و تردیدی نیست که تصمیم‌ها در سطوحی دیگر اتخاذ شده است؛ اما در عین حال، نمی‌توان از نقش تسهیل‌گرانه این جریان چشم پوشید. آنان به‌جای شکل‌دهی به تجمعات ضدجنگ و اعمال فشار بر ترامپ، مسیری معکوس را پیمودند و عملاً به هموار شدن راه برای این وضعیت کمک کردند.
امروز بسیاری از مدافعان جنگ باید روند طی‌شده را بازبینی کنند و ببینند چگونه تصویری که از «جنگ بی‌خطر» به آنان ارائه شد، با واقعیت فاصله داشت. کشته شدن کودکان مدرسه در میناب، جان باختن شهروندان عادی در حملات به مناطق شهری، تخریب زیرساخت‌های علمی از جمله پژوهشکده فضایی و حمله به دانشگاه اصفهان، بمباران مخازن نفتی تهران و پیامدهای زیست‌محیطی آن، آسیب‌های روانی به کودکان در اثر صداهای مهیب انفجار، و نابودی گسترده کسب‌وکارها؛ همه این‌ها واقعیت‌هایی است که یا دیده نشد، یا عامدانه از چشم آنان پنهان ماند.
آیا زمان آن نرسیده است که در منابع اطلاعاتی خود بازنگری کنند؟ رسانه‌هایی کاه تصویری کودکانه از جنگ ترسیم کردند و بسیاری چون خواب‌زدگان، پیرو آن شدند را آیا نمی‌باید تحریم کرد؟ آیا نباید از انگ‌زنی به کسانی که با دغدغه و دلسوزی از پیامدهای جنگ سخن می‌گفتند، دست برداشت؟
در این میان، گروهی دیگر از همین طیف، پس از مواجهه با این واقعیت‌ها، به سوی گزینه‌ای دیگر چرخیده‌اند: توصیه به تسلیم. اما این تغییر مسیر نیز، به‌نظر می‌رسد بر همان مبانی نادرست استوار است. همان‌گونه که تصویر آنان از جنگ مخدوش بود، تلقی‌شان از «تسلیم» نیز دچار خطاست؛ چراکه نیروی خارجی را همچنان به‌مثابه عاملی خیرخواه برای این سرزمین می‌نگرند و از عواقب تلخ این راهکار ناآگاهند.
بر پایه شواهد موجود، اکنون کشور در آستانه یک حمله زمینی قرار دارد و خطر از دست رفتن بخشی از سرزمین، سناریویی جدی است. هرچند من به توان نیروهای نظامی کشور باور دارم و بر این اعتقادم که از دلیرانه از این خاک دفاع خواهند کرد، چنان‌که در جنگ هشت‌ساله نیز چنین شد، اما اگر چنین خطری محقق شود و بخشی از خاک ایران در معرض ادعاهای همسایگانِ کفتارصفت قرار گیرد، این پرسش به‌طور جدی مطرح خواهد شد: چگونه می‌توان مواضع جنگ‌طلبانه را با ادعای ایران‌دوستی جمع کرد؟
@Naghal_bashi

۱۳:۵۹

thumbnail
دوگانهٔ واقعی یا مجازی
با گذشت ۲۴ ساعت از انتشار پست پیشین («وقت بازنگری»)، واکنش‌ها در دو پلتفرم "بله" و "تلگرام" نتایج قابل‌تأملی به‌دست داد. در بله، که بخش عمده کاربران آن در داخل ایران قرار دارند، حدود ۱۰.۷٪ از مخاطبان با ایموجی‌های مختلف از پست استقبال کرده و رضایت خود را نشان دادند. در مقابل در تلگرام، که به‌دلیل فیلترینگ، سهم بیشتری از کاربران آن در خارج از کشور است، این عدد به حدود ۸.۵٪ رسید.از سوی دیگر، میزان نارضایتی نیز تفاوت معناداری داشت: در بله تنها حدود ۱.۱٪ از کاربران واکنش منفی نشان دادند، در حالی که این نسبت در تلگرام به ۴.۳٪ افزایش یافت.
اگر این پیش‌فرض نسبتاً قابل‌قبول را بپذیریم که ترکیب کاربران تلگرام بیش از بله نمایندهٔ خارج‌نشینان است، می‌توان چنین استنباط کرد که سطح حمایت از جنگ در میان هم‌وطنان داخل کشور، به‌مراتب کمتر از بخشی از ایرانیان خارج از کشور است.
شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که بخشی از دیاسپورا نیز در مواضع خود بازنگری کند؛ به‌ویژه در پرتو اخبار امروز درباره حمله اسرائیل به زیرساخت‌های صنعتی کلیدی ایران، از جمله صنایع فولاد در اصفهان و خوزستان.
@Naghal_bashi

۱۴:۳۲

thumbnail

۱۴:۳۲

undefined فولاد و ماادراک ماالفولاد-۱
تاریخ صنعت فولاد در ایران را باید تاریخ تلاشی بلندمدت برای کسب استقلال و ساخت دولت مدرن از مسیر صنعت سنگین دانست؛ تلاشی که از همان آغاز با محدودیت‌های ساختاری نظم جهانی مواجه شد و در هر مرحله، صورت‌بندی آن را سیاست، ژئوپلیتیک و انتخاب‌های تکنولوژیک تعیین کردند. از اواخر دوره قاجار و به‌ویژه در زمان رضاشاه، این درک در میان نخبگان سیاسی شکل گرفت که بدون دسترسی به صنایع پایه و به‌ویژه فولاد، استقلال سیاسی معنای واقعی نخواهد داشت، زیرا فولاد نه‌فقط یک کالای صنعتی، بلکه زیرساخت تمامی اشکال قدرت مدرن، از راه‌آهن و شهرسازی تا توان نظامی، به‌شمار می‌رود. با این حال، این آگاهی به‌تنهایی کافی نبود؛ ایران در ساختار اقتصاد جهانی جایگاهی نداشت که بتواند به‌سادگی به فناوری و سرمایه لازم برای چنین جهشی دست یابد و تلاش‌های اولیه نیز، به‌دلیل کمبود دانش فنی و وابستگی به واردات تجهیزات، ناکام ماند. مهم‌ترین دورخیز ایران برای راه‌اندازی این صنعت، پروژه کارخانه ذوب‌آهن کرج در اواخر دهه ۱۳۱۰ بود که با همکاری مهندسان آلمانی طراحی شد؛ هرچند این پروژه هرگز به مرحله تولید صنعتی فولاد نرسید و با اشغال ایران در جریان جنگ جهانی دوم به فرجامی نرسید.
نقطه عطف این صنعت در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ و در دوره محمدرضا شاه رقم خورد، زمانی که پروژه فولاد به‌صورت جدی در دستور کار قرار گرفت؛ اما مذاکرات با کشورهای غربی، از آلمان و بریتانیا تا ایالات متحده، به نتیجه نرسید. این ناکامی را نمی‌توان صرفاً به ملاحظات اقتصادی فروکاست. مشاوران اقتصادی ایالات متحده و بانک جهانی استدلال می‌کردند که ایجاد صنعت فولاد در ایران توجیه اقتصادی ندارد: بازار داخلی برای جذب تولید یک مجتمع بزرگ کافی نیست و هزینه تولید داخلی از قیمت واردات بالاتر خواهد بود. از این رو توصیه می‌شد ایران به واردات فولاد ارزان‌تر ادامه دهد و منابع خود را به حوزه‌هایی با بازده سریع‌تر، مانند کشاورزی و صنایع سبک، اختصاص دهد. اما این استدلال‌ها تنها بخشی از واقعیت بود.
در چارچوب منطق نظام جهانی و آنچه بعدها توسط نظریه‌پردازانی چون آندره گوندر فرانک و سمیر امین در قالب "نظریه وابستگی" صورت‌بندی شد، کشورهای پیرامونی می‌بایست در نقش صادرکننده مواد خام و واردکننده کالاهای صنعتی باقی بمانند. انتقال فناوری فولاد، که به‌طور بالقوه ظرفیت صنعتی و حتی نظامی کشورها را افزایش می‌داد، می‌توانست این نظم را مختل کند. در بستر جنگ سرد نیز این مسئله ابعاد ژئوپلیتیک پیدا می‌کرد؛ زیرا ایرانی که به صنعت سنگین دست می‌یافت، دیگر صرفاً یک متحد مصرف‌کننده نبود و می‌توانست به بازیگری نیمه‌مستقل تبدیل شود. از همین‌رو، مسیر انتقال فناوری عملاً مسدود ماند.
در چنین شرایطی، چرخش محمدرضا شاه به سوی اتحاد جماهیر شوروی یک تاکتیک موازنه بود. قرارداد سال ۱۳۴۴ برای ساخت ذوب‌آهن اصفهان در همین چارچوب شکل گرفت؛ قراردادی که بر اساس آن، شوروی مسئولیت طراحی، تأمین تجهیزات و آموزش را بر عهده گرفت و ایران هزینه پروژه را نه با ارز، بلکه از طریق صادرات گاز طبیعی پرداخت، مدلی که در ادبیات توسعه از آن به‌عنوان "تبدیل منابع طبیعی به ظرفیت صنعتی" یاد می‌شود. این پروژه در سال ۱۳۵۰ ایران را وارد جمع کشورهای دارای صنعت فولاد کرد و ذوب‌آهن به‌عنوان «صنعت مادر»، زیرساختی برای پروژه‌های عمرانی و صنعتی فراهم آورد. با این حال، محدودیت‌های آن نیز به‌تدریج آشکار شد: اتکا به فناوری خارجی، استفاده از کوره بلند در کشوری که مزیت اصلی آن گاز طبیعی بود، و مهم‌تر از همه، فقدان پیوند کامل با صنایع پایین‌دستی که بتوانند ارزش افزوده بیشتری ایجاد کنند.
انتخاب اصفهان برای استقرار این صنعت نیز کاملاً سنجیده بود و هم دلایل فنی و هم ملاحظات سیاسی-امنیتی در آن دخیل بود. نزدیکی نسبی به معادن سنگ‌آهن (مانند بافق)، دسترسی به آب زاینده‌رود و موقعیت مرکزی در شبکه حمل‌ونقل از جمله دلایل فنی به‌شمار می‌رفت؛ اما منطق امنیتی-سیاسی آن اهمیت بیشتری داشت: دوری از مرزها برای کاهش آسیب‌پذیری نظامی و استقرار در مرکز کشور برای تسهیل کنترل دولتی. این الگو را می‌توان در بسیاری از کشورهای در حال توسعه نیز مشاهده کرد؛ الگویی که آن را «پراکندگی کنترل‌شده صنعت» می‌نامند.
@Naghal_bashi

۱۹:۴۷

undefined فولاد و ماادراک ماالفولاد-۲
پس از انقلاب ۱۳۵۷ و در بستر جنگ ایران و عراق، مسیر صنعت فولاد نه متوقف شد و نه به‌صورت پیشین ادامه یافت، بلکه دچار نوعی تغییر پارادایمی شد: گذار از مدل کوره بلند به فناوری احیای مستقیم مبتنی بر گاز طبیعی. این تغییر با منابع انرژی ایران سازگارتر بود و امکان گسترش سریع‌تر صنعت را فراهم می‌کرد. در این مرحله، پروژه‌هایی مانند فولاد خوزستان و فولاد مبارکه شکل گرفتند که به‌ترتیب تولیدکننده مواد میانی (مانند شمش و اسلب) و محصولات نهایی (مانند ورق فولادی) بودند.
برای نخستین‌بار، زنجیره‌ای نسبتاً کامل از استخراج سنگ‌آهن تا تولید محصولات نهایی در کشور شکل گرفت؛ زنجیره‌ای که می‌توانست مبنای توسعه صنایعی چون خودروسازی، انرژی، لوازم خانگی، نفت و گاز، بسته‌بندی و فولادهای آلیاژی باشد و وابستگی به واردات را کاهش دهد. فولاد مبارکه به بزرگ‌ترین تولیدکننده فولاد تخت در خاورمیانه تبدیل شد و به یکی از ارکان اصلی صنایع داخلی و بازار سرمایه ایران بدل گشت. از دیگر ویژگی‌های این دوره، تأکید بیشتر بر توسعه دانش فنی داخلی و کاهش وابستگی به مهندسان خارجی بود.
مقایسه این مسیر با تجربه کشورهایی مانند ترکیه و کره جنوبی، ابعاد مهم‌تری از این روند را روشن می‌کند. ترکیه با تأسیس مجتمع Erdemir در ساحل دریای سیاه و تقریباً هم‌زمان با ایران وارد صنعت فولاد شد، اما برخلاف ایران، این غرب بود که نقش اصلی در شکل‌گیری این صنعت ایفا کرد. صنعت فولاد ترکیه به‌دلیل اتصال به بازارهای جهانی و بهره‌گیری از فناوری غربی، به یک بازیگر منطقه‌ای تبدیل شد، هرچند وابستگی آن به سرمایه و فناوری خارجی استمرار یافت؛ مزایایی که غرب ایران را از آن محروم کرد. در مقابل، کره جنوبی با تأسیس شرکت POSCO تحت رهبری پارک چونگ‌هی و با حمایت ژاپن و ایالات متحده، مسیری متفاوت پیمود؛ فولاد در این کشور نه هدفی مستقل، بلکه حلقه‌ای در یک راهبرد توسعه صادرات‌محور بود که به‌صورت نظام‌مند به صنایعی چون کشتی‌سازی، خودروسازی و سپس صنایع پیشرفته‌تر پیوند خورد. در حالی که ایران توانست صنعت فولاد را ایجاد کرده و به سطح قابل‌توجهی از خودکفایی برسد، اما به‌دلیل جهت‌گیری عمدتاً درون‌گرا و نیز عدم ادغام در بازارهای جهانی، این صنعت بیش از آنکه به سکویی برای جهش صادراتی تبدیل شود، به‌عنوان پایه‌ای برای تأمین نیازهای داخلی باقی ماند.
در نهایت، صنعت فولاد در ایران را باید محصول نوعی مقاومت تاریخی در برابر محدودیت‌های نظام جهانی دانست؛ مقاومتی که از شکاف‌های ژئوپلیتیک بهره گرفت و با تکیه بر منابع داخلی گسترش یافت و همواره از حمایت غرب محروم بود؛ همان غربی که امروز گستاخانه به این نماد صنعت ایران حمله کرده است تا شاید انتقام نافرمانی ایران در تاسیس این صنعت را بستاند.
@Naghal_bashi

۱۹:۴۸

undefinedآثار اقتصادی تخریب فولاد مبارکه
فولاد مبارکه بزرگ‌ترین تولیدکننده فولاد در ایران است و تقریباً کل زنجیره تولید، از مواد اولیه تا محصول نهایی، را دربر می‌گیرد. چنین ظرفیتی، بخش قابل‌توجهی از نیازهای فولادی کشور را در حوزه‌هایی مانند خودروسازی، لوازم خانگی، صنایع لوله و پروفیل و دیگر بخش‌های صنعتی تأمین می‌کند. از این‌رو، هرگونه کاهش در سطح تولید این مجموعه، به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم به سایر بخش‌های اقتصادی سرایت کرده و می‌تواند اختلالات گسترده‌ای در زنجیره تأمین صنعتی کشور ایجاد کند.
افزون بر این، منافع حاصل از فعالیت این بنگاه، به‌طور مستقیم و غیرمستقیم به عموم مردم بازمی‌گردد. ترکیب سهامداری فولاد مبارکه به‌گونه‌ای است که علاوه بر دولت، که در مقام متولی و مدیر دارایی‌های عمومی عمل می‌کند، نهادهایی چون صندوق بازنشستگی کشوری، سازمان تأمین اجتماعی و سهام عدالت نیز در آن سهیم هستند؛ نهادهایی که منافع آن‌ها به‌طور مستقیم با معیشت بخش وسیعی از جامعه گره خورده است. در نتیجه، کاهش تولید یا آسیب به این مجموعه، صرفاً یک مسئله صنعتی نیست، بلکه می‌تواند به‌صورت ملموس بر اقتصاد خانوارهای عادی نیز اثرگذار باشد.
در کنار این موارد، فولاد مبارکه از حضور گسترده سهامداران خرد نیز برخوردار است و به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های حاضر در بازار سرمایه ایران نقشی تعیین‌کننده در شاخص‌های کلان اقتصادی ایفا می‌کند. برآوردها نشان می‌دهد که این مجموعه به‌تنهایی بیش از یک درصد تولید ناخالص داخلی کشور را تشکیل می‌دهد. در مقیاسی کوچک‌تر، بسیاری از این ویژگی‌ها درباره فولاد خوزستان نیز صادق است؛ امری که نشان می‌دهد هرگونه آسیب به صنعت فولاد، فراتر از یک بنگاه، کل ساختار اقتصادی کشور را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
@Naghal_bashi

۸:۳۳

thumbnail
شرح نفس
یک ماه از جنگ گذشت؛ ماهی که برای خیلی‌ها اندازه یک عمر طول کشید و هنوز هم هیچ نشانه روشنی از پایانش دیده نمی‌شه. اولش بوقچی‌های جنگ می‌گفتند چند روزه کار تمومه و حکومت سقوط می‌کنه، حالا اما برای حفظ روحیه مثال لیبی رو می‌زنن که هشت ماه دوام آورد. اون یکی هم که سودای پادشاهی داشت، می‌خواست نوروز رو توی تهران جشن بگیره، الان رسیده به جایی که از آمریکا می‌خواد جنگ رو یک ماه دیگه ادامه بده و معلوم نیست بعدش باز چند ماه دیگه طلب کنه.
اما ما توی دل تهران، زیر همین بمباران‌ها، زندگی‌مون رو ادامه می‌دیم؛ با این ترس دائمی که شاید موشکی همین نزدیکی‌ها فرود بیاد و همه‌چیز رو در یک آن تموم شه. به قول شیخ بهایی: «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود.»
با این حال، ما همواره محکومیم به امید. من هم سعی کردم توی این مدت زندگی رو رها نکنم و نذارم این روزهای سیاه چرخش رو متوقف کنه. بیشتر وقتم به رفت‌وآمد به داروخانه گذشت، شاید از این طریق کمی مفید باشم؛ هرچند تهران و به تبعش داروخانه خیلی خلوت شده و کاری برای انجام دادن نیست. گاهی هم بعد از شیفتم میرم برای پرسه‌زنی در شهر و دیدن آثار تخریب.
کنارش، سعی کردم برنامه ورزشم رو هم، هرچند افتان و خیزان، حفظ کنم. با بهزاد، دوست و مربی‌ام، باشگاه رو تعطیل نکردیم و توی این روزهایی که هوای تهران واقعاً خوبه، چند بار هم رفتیم پارک پردیسان برای دویدن؛ جالب این‌که همین دیروز که رفتیم، حسابی شلوغ بود؛ گویا ورزشکارها تنها قشری هستند که تهران رو ترک نکردند.
تمرکز کردن خیلی سخت شده، ولی سعی کردم کتاب خوندن رو کنار نذارم و برای دوره دوم کلاس‌های اندیشه سیاسی آماده بشم. توی وقت‌های خالی هم نسخه صوتی «تاریخ تمدن» رو گوش می‌دم. مدت زیادی از خوندنش گذشته بود و خیلی چیزهاش یادم رفته بود؛ حالا فرصت خوبیه برای مرور دوباره.
سخت‌ترین بخش، تموم کردن ترجمه کتابی از محسن میلانی بود که نیاز به اینترنت داشت؛ اما بالاخره چند صفحه آخرش رو هم ترجمه کردم و فرستادم برای ویراستار. جالب این‌که موضوع کتاب هم درباره تقابل ایران و آمریکاست و بی‌ربط به این روزها نبود.
دیدار دوستان، سر زدن به خانواده، خانه‌تکانی و کارهای معمول رو هم تا جایی که می‌شد انجام دادم. اگر اوضاع اجازه بده، هفته بعد هم می‌خوام دوره کتاب‌خوانی «خشونت» هانا آرنت رو ادامه بدم.
بله، زندگی زیر بمباران هم ادامه داره؛ و امیدوارم شما هم، با وجود این همه اضطراب، بتونید زندگی‌تون رو با قدرت ادامه بدید.
پی‌نوشت: در لحظاتی که این متن رو می‌نوشتم، صداهای مهیب انفجار به گوش و بوی سوختن به مشام می‌رسه.
@Naghal_bashi

۱۸:۱۱

thumbnail

۱۸:۱۱

thumbnail

۱۸:۱۱

thumbnail

۱۸:۱۱

undefined شلیکی از هلند به قلب ایران
روزی از روزهای سال ۱۹۹۶ (۱۳۷۵ شمسی)، در شهر آرام و نسبتاً ناشناخته‌ای در هلند به نام واسِنار (Wassenaar)، نمایندگان ده‌ها کشور صنعتی گرد هم آمدند. جنگ سرد تازه به پایان رسیده بود، اما دغدغه‌ای تازه جای آن را گرفته بود: اگر دیگر رقابت دوقطبی وجود ندارد، چگونه باید از گسترش فناوری‌هایی که می‌توانند به‌سرعت به ابزار قدرت نظامی تبدیل شوند، جلوگیری کرد؟ پاسخ آن نشست، تولد چارچوبی بود به نام "ترتیبات واسنار" (Wassenaar Arrangement)؛ سازوکاری بین‌دولتی و غیرالزام‌آور که هدفش «شفافیت» و «مسئولیت‌پذیری» در صادرات فناوری‌های حساس بود. اما در پس این واژه‌های خنثی، تحولی عمیق در منطق امنیت بین‌الملل شکل می‌گرفت: از این پس، نه فقط سلاح، بلکه «امکان بالقوه ساخت سلاح» نیز موضوع کنترل قرار می‌گرفت.
واسـنار بر دو ستون اصلی استوار بود: نخست، فهرست تسلیحات متعارف (Munitions List) که شامل انواع تجهیزات نظامی بود. دوم و مهم‌تر از پیشین، فهرست کالاها و فناوری‌های «دوگانه» (Dual-Use List). این فهرست محور این رژیم است: مجموعه‌ای از اقلام که در ظاهر کاملاً غیرنظامی‌اند، اما در شرایطی می‌توانند در تولید سامانه‌های نظامی یا راهبردی به‌کار روند. برای مثال، ماشین‌ابزارهای فوق‌دقیق که برای صنایع خودروسازی یا پزشکی استفاده می‌شوند، می‌توانند در ساخت قطعات موشکی نیز به‌کار روند؛ یا حسگرهای اپتیکی پیشرفته که در تجهیزات تصویربرداری صنعتی کاربرد دارند، همان فناوری‌ای هستند که در سامانه‌های هدف‌گیری نیز دیده می‌شوند. واسنار مرز مبهمی را برای تعریف این صنایع در نظر گرفت: هر قلم کالا در این فهرست‌ها بر اساس شاخص‌های فنیِ دقیق (مانند سطح دقت، ظرفیت پردازشی یا ویژگی‌های مواد) تعریف می‌شود و همین که از حدود مشخصی در این شاخص‌ها فراتر رود، در رده اقلام «حساس» قرار می‌گیرد.
در این چارچوب، کشورها متعهد شدند که صادرات این اقلام را نه صرفاً بر اساس مقصد تجاری، بلکه بر اساس «ریسک استفاده نهایی» ارزیابی کنند. در واقع این نقطه، نقطه چرخش معنایی تحریم‌ها بود: معیار از «آنچه هست» به «آنچه می‌تواند بشود» تغییر کرد. در دهه‌های بعد، این منطق به‌تدریج در سیاست‌های تحریمی غرب نهادینه شد. به‌ویژه در قبال کشورهایی که در تعارض با نظم امنیتی تعریف می‌شدند، دامنه محدودیت‌ها از اقلام صرفاً نظامی فراتر رفت و به زیرساخت‌های صنعتی گسترش یافت.
اما پیامد مهم‌تر این تعریف، تغییر در «زبان توصیف» این صنایع بود. وقتی صنعتی در اسناد رسمی به‌عنوان «دارای قابلیت دوگانه» تعریف می‌شود، به‌تدریج از یک واحد تولیدی به یک «دارایی راهبردی» تبدیل می‌شود. این تغییر زبانی، صرفاً یک برچسب نیست؛ بلکه می‌تواند پیامدهای عملی دیگی داشته باشد: همان استدلالی که برای محدود کردن صادرات یک فناوری به‌کار می‌رفت، می‌تواند برای مشروع‌سازی هدف‌گیری آن در یک جنگ نیز به کار گرفته شود.
در مورد ایران، روند فشار بر صنایع دارای اهداف دوگانه از دهه ۱۳۷۰ آغاز شد، اما در دهه ۱۳۹۰ به اوج رسید؛ جایی که صنایع متنوعی، از فولاد و آلیاژهای خاص گرفته تا الکترونیک، اپتیک و تجهیزات دقیق، در چارچوب همین منطق «قابلیت دوگانه» در معرض محدودیت و تحریم قرار گرفتند و صنعت پویای ایران را به شدت تحت فشار قرار داد. اما امروز و در میانه جنگ، این صنایع نه هدف تحریم، بلکه می‌تواند هدف شلیک موشک باشد و دامنه تهدیدات جنگی از تأسیسات نظامی فراتر رفته و به زیرساخت‌های صنعتی کشیده شود، زیرساخت‌هایی که ستون فقرات اقتصاد ایران را تشکیل می‌دهند. مسیر این روزهای جنگ، از حمله به صنایع اپتیک تا فولاد، نشان می‌دهد ائتلاف آمریکا-اسرائیل با چنین دست‌آویز حقوقی‌ای، مسیر حمله به صنایع ایران را آغاز کرده‌اند.
آسیب به چنین صنایعی، فقط تخریب فیزیکی نیست؛ بلکه به معنای گسست در زنجیره‌های تولید، اختلال در بازار کار، و فرسایش ظرفیت بازسازی است. به‌ویژه در اقتصادی که به‌شدت به صنایع پایه‌ای وابسته است، این نوع هدف‌گیری می‌تواند اثرات انباشتی و بلندمدت داشته باشد؛ اثراتی که حتی پس از پایان جنگ نیز باقی می‌مانند.
روزی ترامپ ادعا داشت که باید ایران را به عظمتش بازمی‌گرداند، ولی طی این مسیر ترجمان صحبت دیروز اوست: بازگرداندن ایران به «عصر حجر».
@Naghl_bashi

۱۵:۳۶