֪٘ ︶҄҇۬⏝ ͝ ͡ᩘ ︶٘҄҇۬︶҄҇۬⏝ ͝ ͡ᩘ ︶٘҄҇۬⏝ ֪
۱۰:۱۸
۱۰:۱۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
۱۰:۲۱
بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
۱۰:۲۱
بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
۱۰:۲۱
بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
۱۰:۲۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۱:۳۸
─۫──ּ─┄─݀─۫──ּ
۱۱:۳۸
⠀چای خونه⠀
تصویر
- کتاب هایی با طرح های خیالانگیز در قفسهای چیده شدهاند ، کسی چه میداند ؟ شاید در میان این کتابها شهری جادویی و خاص پنهان شده باشد که تنها با لمس کردنش ، مارا وارد آنجا کند . ࿚࿙࿚࿙࿚⋱࿚࿙⋰࿙࿚࿙࿚࿙
۱۱:۳۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از 🍰 :3
─۫──ּ─┄─݀─۫──ּ
۸۹۹.۷۹ کیلوبایت
سلاام به این چلنج از دیلی چای خونه خوش اومدیداینطوریه که اول شما میاید این پیام و تو دیلی / چنلتون فور میکنید و بعد لینک دیلیتون رو + 4 عکس از ایدلتون به من میدید و من براتون از این ادیتا میزنم :: @NxQok ( جایی که جوابارو میزارم )
۱۴:۵۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از 㑫
: چنلهائ ᰷ موردعلا𝇁قهٔ مں بدؤن هیچ ترتیبي )) @nolaean 𖹭 @stayberry @variant 𖹭 @wetoile 𖹭 @wvvui @minjuyuki 𖹭 @reyhoonsdorm @NnaoQdAily 𖹭 @sok3oufeh @straw3 𖹭 @liljirai 𖹭 @mmlvr
۱۵:۲۵
⠀چای خونه⠀
: چنلهائ ᰷ موردعلا𝇁قهٔ مں بدؤن هیچ ترتیبي )) @nolaean 𖹭 @stayberry @variant 𖹭 @wetoile 𖹭 @wvvui @minjuyuki 𖹭 @reyhoonsdorm @NnaoQdAily 𖹭 @sok3oufeh @straw3 𖹭 @liljirai 𖹭 @mmlvr
yayyyyy:3(๑ >‿‿< ๑)
۱۵:۲۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۹:۰۶
⠀چای خونه⠀
تصویر
- در انتهایِ شهری ، جنگلی وجود داشت ، جنگلی جادویی که فقط زمانی که آسمان به رنگِ صورتی در میآمد ، در افق پدیدار میشد . این جنگل غیر عادی بود ... . زمانی که غروب شروع میشد ، مردمانِ آن شهر سردرگم و ناخودآگاه قدمهایی استوار به سمتِ جنگل بر میداشتند ، از پلههای آن گذر میکردند و به شکل غیرطبیعی با درختان ، بوتههای گل سرخ و رودهای کوچکِ آن به درد و دل و رازهای نگفته میپرداختند . انگاری که خودِ جنگل پیشقدم شده بود تا گوشی شنوا باشند برای مردمان شهری که نیاز به گفتن رازهای خود داشتند . در هر غروبِ صورتی ، جنگل پر از رازهای تازه میشد که تا نیمه شب از بین رفته و تبخیر میشدند . جنگل در آن زمان میتوانست رازها و دردهای بسیاری را از دلِ مردمان ، با کمکِ درختانش بیرون بکشاند ، با آنها همدلی کند و بهجای آنکه بگذارد مردمانش آرام آرام خورده شوند ، از جادویش استفاده میکرد تا تمامِ مشکلاتی که آنها تا این زمان در بدنِ خود نگه داشتهاند را با خود ببرند ، تا شاید مردمانی که به نزد آنها آمدهاند ، بتوانند احساسِ سبکی کنند و روزشان را بدون آنکه در دل خود چیزی را مخفی کنند با آرامش به پایان برسانند ... . بعد از خوردنِ مشکلاتِ آنها ، غروبِ صورتی تمام میشد . جنگل بلافاصله ناپدید میشد و سعی میکرد تا غروبِ بعدی ، خودرا از نو بسازد تا دوباره در کنارِ شهر برای کمک به مردمان ظاهر شود . ( تا غروبِ بعدی که جنگل دوباره پدیدار میشود ، هیچکس خاطرهای از آن نخواهد داشت . ) ࿚࿙࿚࿙࿚⋱࿚࿙⋰࿙࿚࿙࿚࿙
۱۹:۰۷