بله | کانال ⠀چای خونه⠀
عکس پروفایل ⠀چای خونه⠀

⠀چای خونه⠀

۳۵۰ عضو
thumbnail
Me and ″ @mobsssa ″ ╥﹏╥

۱۰:۱۴

֪٘ ︶‌҄҇۬⏝ ͝‌‌ ͡ᩘ ︶٘‌҄҇۬︶‌҄҇۬⏝ ͝‌‌ ͡ᩘ ︶٘‌҄҇۬⏝ ֪ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌ ‌   ‌

۱۰:۱۸

thumbnail

۱۰:۱۸

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
thumbnail

۱۰:۲۱

بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
thumbnail

۱۰:۲۱

بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
thumbnail

۱۰:۲۱

بازارسال شده از خرازي مـیس تادآ 🍰
thumbnail

۱۰:۲۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail

۱۱:۳۸

‌ ‌‌  ‌ ‌ ‌ ‌‌  ‌ ‌‌  ‌ ‌  ‌  ‌‌‌‌‌‌‌─‌۫──ּ─┄─݀─‌۫──ּ ‌ ‌‌  ‌ ‌  ‌‌‌

۱۱:۳۸

⠀چای خونه⠀
undefined تصویر
- کتاب هایی با طرح های خیال‌انگیز در قفسه‌ای چیده شده‌اند ، کسی چه میداند ؟ شاید در میان این کتاب‌ها شهری جادویی و خاص پنهان شده باشد که تنها با لمس کردنش ، مارا وارد آنجا کند .‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌   ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌  ࿚࿙࿚࿙࿚⋱࿚࿙⋰࿙࿚࿙࿚࿙   ‌ ‌‌  ‌ ‌  ‌

۱۱:۳۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از 🍰 :3

‌‌‌‌‌‌‌─‌۫──ּ─┄─݀─‌۫──ּ ‌‌‌

۸۹۹.۷۹ کیلوبایت

سلاام به این چلنج از دیلی چای خونه خوش اومدیداینطوریه که اول شما میاید این پیام و تو دیلی / چنلتون فور میکنید و بعد لینک دیلیتون رو + 4 عکس از ایدلتون به من میدید و من براتون از این ادیتا میزنم :: ‎‎@NxQok‌ ‌‌  ‌ ‌ ‌ ‌‌  ‌ ‌‌  ‌ ‌ ( جایی که جوابارو میزارم )

۱۴:۵۱

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

بازارسال شده از ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌㑫
‌              undefinedundefined :  چنل‌هائ ᰷ موردعلا𝇁قهٔ مں                       ‌‌‌بدؤن هیچ ترتیبي‌ ))          @nolaean 𖹭 @stayberry        @variant 𖹭 @wetoile 𖹭 @wvvui              @minjuyuki 𖹭 @reyhoonsdorm   @NnaoQdAily 𖹭 @sok3oufeh             @straw3 𖹭 @liljirai 𖹭 @mmlvr

۱۵:۲۵

⠀چای خونه⠀
‌              undefinedundefined :  چنل‌هائ ᰷ موردعلا𝇁قهٔ مں                        ‌‌‌بدؤن هیچ ترتیبي‌ ))           @nolaean 𖹭 @stayberry         @variant 𖹭 @wetoile 𖹭 @wvvui               @minjuyuki 𖹭 @reyhoonsdorm    @NnaoQdAily 𖹭 @sok3oufeh              @straw3 𖹭 @liljirai 𖹭 @mmlvr
yayyyyy:3(๑ >‿‿< ๑)

۱۵:۲۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail

۱۹:۰۶

⠀چای خونه⠀
undefined تصویر
- در انتهایِ شهری ، جنگلی وجود داشت ، جنگلی جادویی که فقط زمانی که آسمان به رنگِ صورتی در می‌آمد ، در افق پدیدار می‌شد . این جنگل غیر عادی بود ... . زمانی که غروب شروع می‌شد ، مردمانِ‌ آن شهر سردرگم و ناخود‌آگاه قدم‌هایی استوار به سمتِ جنگل بر می‌داشتند ، از پله‌های آن گذر می‌کردند و به شکل غیرطبیعی با درختان ، بوته‌های گل سرخ و رودهای کوچکِ آن به درد و دل و رازهای نگفته می‌پرداختند . انگاری که خودِ جنگل پیش‌قدم شده بود تا گوشی شنوا باشند برای مردمان شهری که نیاز به گفتن رازهای خود داشتند . در هر غروبِ صورتی ، جنگل پر از رازهای تازه میشد که تا نیمه شب از بین رفته و تبخیر می‌شدند . جنگل در آن زمان می‌توانست راز‌‌ها و دردهای بسیاری را از دلِ مردمان ، با کمکِ درختانش بیرون بکشاند ، با آنها همدلی کند و به‌جای آنکه بگذارد مردمانش آرام آرام خورده شوند ، از جادویش استفاده میکرد تا تمامِ مشکلاتی که آنها تا این زمان در بدنِ خود نگه داشته‌اند را با خود ببرند ، تا شاید مردمانی که به نزد آنها آمده‌اند ، بتوانند احساسِ سبکی‌ کنند و روزشان را بدون آنکه در دل خود چیزی را مخفی کنند با آرامش به پایان برسانند ... . بعد از خوردنِ مشکلاتِ آنها ، غروبِ صورتی تمام میشد . جنگل بلافاصله ناپدید میشد و سعی می‌کرد تا غروبِ بعدی ، خودرا از نو بسازد تا دوباره در کنارِ شهر برای کمک به مردمان ظاهر شود . ( تا غروبِ بعدی که جنگل دوباره پدیدار می‌شود ، هیچکس خاطره‌ای از آن نخواهد داشت . )‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌   ‌ ‌ ‌ ‌ ‌  ‌ ‌    ࿚࿙࿚࿙࿚⋱࿚࿙⋰࿙࿚࿙࿚࿙   ‌ ‌‌  ‌ ‌  ‌

۱۹:۰۷