شب قرار بود پایان روز بشه ولی نمیدونم چرا شد آغاز غم!؟
۲۲:۳۵
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست
🩹
۱۱:۴۱
پایه این یکم به کانال پر و بال بدیم یکاری کنیم از این حال در بیاد
۱۱:۴۴
به نظر شما چیکار کنیم؟
۱۱:۴۷
پی دی اف رمان باقلوا ی پر ماجرا 💜
پایه این یکم به کانال پر و بال بدیم یکاری کنیم از این حال در بیاد
من تنهایی نمیتونمااا اگه دوس دارین کانال بهتر بشه باید باهم ببریمش جلو پایه های کانال اعلام حضور کنید
۱۱:۵۴
پی دی اف رمان باقلوا ی پر ماجرا 💜
به نظر شما چیکار کنیم؟
خب از اونجایی که نظری ندارید فرض رو میزاریم بر اینکه هرچه پیش آمد خوش آمد
۱۶:۰۴
من ، این منو تغییر میدم 

۱۷:۵۳
با تمام وجود گناه کردیم،نه نعمت هایش را از ما گرفت و نه گناهانمان را فاش کرد؛اگر بندگیاش را میکردیم چه میکرد..؟! - آیتاللهبھجت
۱۷:۵۴
چرا اینا گریه میکنن؟
با خنده گفت
+اینا خادمای اینجان.یک ماه بودن. الان دیگه رفتن و جاشونو دادن به خادمای جدید که ما باشیم.
با راهنمایی یه خادم رفتیم تو اردوگاه خانوما.
بعد چند دقیقه بهمون تو یه اتاق اسکان دادن .
من و شمیم و ریحانه وسایلمون و رو سه تا تخت کنار هم انداختیم که کسی جامون و نگیره بعدش هم گروهی باهم رفتیم سمت دستشویی!
واسه شام رفته بودیم سالن غذاخوری.
وقتی برگشتیم ریحانه و شمیم از خستگی رو تخت ولو شدن و خوابیدن.
همه ی چراغا خاموش بود
یه فکری به سرم زد.
آروم از رو تخت پاشدم و رفتم بیرون.
دوتا خادم رو یه صندلی نشسته بودن واروم اروم پچ پچ میکردن .
رفتم نزدیکشونو سلام کردم،اوناهم با خوشرویی جوابمو دادن.
بهشون نزدیک تر شدم وآروم گفتم
_ببخشید نخ و سوزن دارین؟
یکیشون خندید و گفت
+آره دارم
از جاش بلند شد و گفت
+با من بیا
پشت سرش رفتم.
رفت تو یه اتاقی و بعد چند ثانیه برگشت.
یه نخ قهوه ای خیلی زخیم با یه سوزن گنده بهم داد.
ازش گرفتم و تشکر کردم.
رفتم و روی سکوی دم یکی از اتاقا که چراغش روشن بود نشستم و دونه های تسبیح و از تو جیبم در اوردم و روی زمین ریختمشون.
سوزن و به زور نخ کردم . خدا رو شکر نخش به اندازه ی کافی ضخیم بود .
اخرین دونه ی تسبیح و به نخ کشیدم.
آخرشو به قسمت ریش ریش تسبیح گره زدم.
زیاد بد نشده بود .قابل تحمل بود.
تسبیحو گذاشتم تو جیبم و رفتم تو اتاق.
رو تخت دراز کشیدم و بعد چندتا پیامک به مامان و دادن خبرهای روز خوابم برد.
صبح رفتیم هویزه و فتح المبین یه حال عجیبی بهم دست داده بود قدم هامو که روی خاک میزاشتم ناخودآگاه گریم میگرفت.شهدا روباورکرده بودم و الان خیلی بیشتر از همیشه دوستشون داشتم !وقتی فکر میکردم میفهمیدم چقدر الانم از گذشتم قشنگ تره!حس میکردم با ارزش تر شدم!دیگه یاد گرفته بودم چادرم و چجوری رو سرم نگه دارم!چجوری جلوشو نگه دارم که باز نشه بهش عادت کرده بودم و از خدا خواستم همیشه رو سرم بمونه!با دقت به حرفای راویا گوش میکردم و واسه مظلومیت شهدا اشک میریختم و هر لحظه بیشتر از قبل به حرفای ریحانه پی میبردم!باکسی حرف نمیزدم!تو اتوبوس هم بیشتر وقت ها کتاب میخوندم.فرداشب عید بود ومن برای اولین بار پیش خانواده ام نبودم و برعکس تصور اصلاهم احساس ناراحتی نمیکردم!#نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزاپور
۱:۵۰
از جام بلند شدم قدم هام و آروم برمیداشتم وپام رو به زمین نمیکوبیدم .
همه پخش شده بودن وبعضیا به اتوبوس برگشتن.
محمد یه گوشه نماز میخوند
با دیدنش یاده تسبیحی که براش درست کرده بودم افتادم
سجده که کرد دوتا تسبیح و کنارش گذاشتم.
یه تسبیح دیگه رو فتح المبین براش خریده بودم،جای تسبیحی که پاره شد
ازش دور شدم و به اتوبوس برگشتم.
سرم و به شیشه تکیه دادم و چشمام رو بستم.
_محمدداشتم شمع روی کیک رو به اصرار بچه ها فوت میکردم،ولی تمام مدت حواسم بهش بودداشتیم حرف میزدیم که متوجه شدم نیست امشب به خودم اعتراف کردم که دوسش دارم و از خدا خواستم کمک کنه بهترین تصمیم و بگیرم.خیلی تغییر کرده بود.سربه زیرو کم حرف شده بود .اون شیطنت قبلی تو چشماش پیدا نبود .کم کم داشت شبیه اسمش میشد و من چقدر ازاین اتفاق خوشحال بودم.نگاهم افتاد به تسبیحی که دوباره مثه قبل شده بود و تسبیح جدید کنارش .لبخند زدم،حس خوبی داشتم .از حس خوبی که داشتم عذاب وجدان گرفته بودم بخاطر همین دلم و زدم به دریا و ریحانه رو صدا زدم.اومد کنارم .دستش و گرفتم تا بشینه اطرافمون خلوت بود.به چشماش نگاه کردم و گفتم :من باید یه چیزی و بگم بهت+اینجا؟الان؟دیرمیشه رفتیم اردوگاه بگو!_نه باید الان بگم!به ناچار گفت:خب بگو_ریحانه یه چیزی شده!نگاه ریحانه رنگ ترس به خودش گرفت و : دیگه چیشده؟ یاحسین بازم مصیبت ؟#نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزاپور
۱:۵۱
- یکروایتعاشقانہ * .
ﺳـﺮ ﻗﺒﺮی نشسته بوﺩﻡ ،ﺑﺎﺭﺍﻥ میﺁﻣﺪ ، ﺭﻭی ِﺳﻨﮓ ِﻗﺒﺮ ﻧﻮشته ﺑﻮﺩ :شهـید مصطفی احمدیروشـن ؛ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﻳﺪﻡ ،مصطفـی ﺍﺯ من ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭی کرﺩه ﺑﻮﺩ ! . ﻭلی ﻫﻨﻮﺯ ﻋﻘﺪ ﻧﻜﺮﺩه ﺑﻮﺩﻳﻢ .ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ کرﺩﻡ ﺯﺩ زیر ﺧﻨﺪه ﻭ به ﺷﻮخی ﮔﻔﺖ ∶ﺑﺎﺩﻣﺠﻮﻥ ِﺑﻢ ﺁﻓﺖ ﻧﺪﺍﺭهﻭلی یك ﺑﺎﺭ خیلی ﺟﺪی ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : کی شهید میشی مصطفی ؟ . ﻣﻜﺚ ﻧﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : سی ﺳﺎلگی ! . ﺑﺎﺭﺍﻥ میﺑﺎﺭﻳﺪ شبی ك خاکش میکردیم :)
بهروایـتهمسـر ِـ شهیدمصطفیاحمدیروشن
' ـ ـ ـ ــــــــ«𑁍»ــــــــ ـ ـ ـ
ﺳـﺮ ﻗﺒﺮی نشسته بوﺩﻡ ،ﺑﺎﺭﺍﻥ میﺁﻣﺪ ، ﺭﻭی ِﺳﻨﮓ ِﻗﺒﺮ ﻧﻮشته ﺑﻮﺩ :شهـید مصطفی احمدیروشـن ؛ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﻳﺪﻡ ،مصطفـی ﺍﺯ من ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭی کرﺩه ﺑﻮﺩ ! . ﻭلی ﻫﻨﻮﺯ ﻋﻘﺪ ﻧﻜﺮﺩه ﺑﻮﺩﻳﻢ .ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ کرﺩﻡ ﺯﺩ زیر ﺧﻨﺪه ﻭ به ﺷﻮخی ﮔﻔﺖ ∶ﺑﺎﺩﻣﺠﻮﻥ ِﺑﻢ ﺁﻓﺖ ﻧﺪﺍﺭهﻭلی یك ﺑﺎﺭ خیلی ﺟﺪی ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : کی شهید میشی مصطفی ؟ . ﻣﻜﺚ ﻧﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : سی ﺳﺎلگی ! . ﺑﺎﺭﺍﻥ میﺑﺎﺭﻳﺪ شبی ك خاکش میکردیم :)
بهروایـتهمسـر ِـ شهیدمصطفیاحمدیروشن
۱:۵۲
۲:۰۲
۲:۱۵
۲:۲۱
مَزن بر سر ناتوان دست زور...
اگه گفتی ادامه ش چی بود؟؟؟!
اگه گفتی ادامه ش چی بود؟؟؟!
۳:۰۱
اونی که منو بفهمه استادِ فلسفه ست 
۱۱:۳۶
پی دی اف رمان باقلوا ی پر ماجرا 💜
مَزن بر سر ناتوان دست زور... اگه گفتی ادامه ش چی بود؟؟؟!
سرش میشکند احمقِ بیشور
۱۱:۳۷
تو از من در من فراوان تری 

۱۱:۳۹
این شعار نیست؛اعتقاد ماست!

۱۲:۲۴
جهت خوب شدن حال دلتون:))
۲:۰۱