بله | کانال رادیو یک صفحه‌ای
عکس پروفایل رادیو یک صفحه‌ایر

رادیو یک صفحه‌ای

۱.۴ هزار عضو
یک خط شعر، پیش از خواب:
اسب تازی وگر ضعیف بوَدهمچنان از طویلۀ خر بهسعدی
https://ble.ir/RadioYek

۱۹:۳۰

thumbnail
حرفی با تو ندارم جز آن‌که بگویم؛اشک شوق امانم نمی‌دهد وقتی کسی را می‌بینم که برای اثبات اصالتش، در میان جمع گردن فراز می‌کند و با صدای بلند می‌گوید:من فرزند یک معلمم!
مهدی میرعظیمیمعمار روایت
موسسه انتشارات یک صفحه‌ایhttps://ble.ir/RadioYek

۲:۲۵

thumbnail
تلنگر صبحگاهundefined
حرفی با تو ندارم جز آن که بگویم اشک شوق امانم نمی‌دهد وقتی کسی را می‌بینم که برای اثبات اعتبار و اصالتش، در میان جمع، گردن فراز می‌کند و با صدای رسا می‌گوید:من فرزند یک مُعلّمم.

مهدی میرعظیمیمعمار روایت
undefined فرزندانمان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید.

undefined️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#تلنگر

۴:۳۰

thumbnail
«یادداشت نیمه‌باز»
مهدی میرعظیمیمعمار روایت
رادیو یک صفحه‌ای https://ble.ir/RadioYek

۸:۳۰

thumbnail
undefinedThe first, second, third and fourth world is like snake and ladders game.The ladders are the books while the unread books are the snakes.
undefinedجهان اول و دوم و سوم و چهارم همان بازی مار و پله است. پله‌اش کتاب است و مارش کتاب نخوانی.
نویسنده: مهدی میرعظیمیمترجم: نیاز روستا
undefined️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#ترجمه

۱۰:۳۰

داستان لبخند معلمانه
زمین از تمیزی برق می‌زد. چند تابلو زیبا با رنگ‌های شاد روی دیوار نصب بود. خانمی روزنامه می‌خواند. به ظاهرش می‌آمد که دبیر بازنشسته باشد. با همان وقار و شکوه معلم‌ها. به ساعت نگاه کردم هنوز ده دقیقه تا اولین قطار وقت مانده بود. جوانی بعد از من آمد. چند قدم که جلو رفت پا روی خط زرد گذاشت. از انتهای سالن صدایی بلند شد: «آقای عزیز؛ بیا عقب!». سرم را به طرف صاحب صدا چرخاندم و دیدم با سرعت به سمت جوان می‌آید. یکی از کارکنان مترو بود. وقتی به جوان رسید خیلی مودبانه او را به پشت خط زرد هدایت کرد. جوان که دل‌خور شده بود گفت: «آقای محترم؛ شما که با بچه حرف نمی‌زنی. هنوز تا آمدن قطار خیلی مانده». لبخندی زد و گفت: «من جسارت نکردم. وظیفه دارم که نگذارم کسی از خط زرد عبور کند». قانع نشد و گفت: «زیاد فیلم دیدی. خودت را خیلی جدی گرفته‌ای». مامور مترو فقط با لبخند پاسخش را داد. قطار آمد و من کنار جوان نشستم. خانم معلم هم نشست رو‌به‌روی ما. روزنامه‌اش را تا کرد و گفت: «تا حالا از خودتان پرسیده‌اید که چرا بعضی نگهبان‌های بیمارستان از دست بیمار ناراضی هستند و بیمار از پزشک؟ اگر دنبال کنید می‌بینید پزشک هم از مدیر بیمارستان راضی نیست و مدیر هم از نگهبان. این‌ها از شهرداری گلایه دارند و شهرداری از بی‌مبالاتی بعضی شهروندان به ستوه آمده. آن شهروندان از اداره برق گله‌مندند و مسئولان برق از قبض‌های معوقه مغازه‌داران کلافه شده‌اند. مغازه‌داران از بیمه شکوه می‌کنند و بیمه نمی‌تواند مطالباتش را از بدهکاران وصول کند. در خبرها می‌آید که ده‌ها نفر در سانحه قطار جان می‌بازند که دلیلش سهل‌انگاری یک آدم است». مکثی کرد و پرسید: «شما آن آدم را می‌شناسید؟» هردو از تعجب چشم‌هایمان را گرد کردیم. لب‌هایمان را ورچیدیم و ابروهایمان را بالا بردیم. گفت: «آن آدم همین مامور مترو بود. البته نه امروز بلکه فردا. این مامورِ جوانِ تازه‌کارِ مسئولیت‌پذیر با جان و دل و طبق شرح وظایفش کار می‌کند. شما به‌جای تشویق، او را نکوهش می‌کنید و به او می‌گویید که خودت را جدی نگیر. کم‌کم سهل‌انگار می‌شود. فرداست که خدای ناکرده بشنویم یک کودک در ایستگاه مترو با قطار برخورد کرد». روزنامه تا شده‌اش را سر شانه جوان زد و گفت: «یادت باشد که تو آن کودک را کُشتی!». نگاهی جدی به من کرد و گفت: «با تو هم هستم!». در شفافیت چشمش همان لبخندهای زیرکانه معلمانه موج می‌زد. از آن روز همیشه از سر تواضع و ارادت به ماموران مترو نگاه می‌کنم.
نویسنده: مهدی میرعظیمیمعمار روایت

undefined فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید.
undefined️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#داستان

۱۵:۳۰

‎⁨لبخند معلمانه⁩.mp3

۰۵:۵۱-۸.۰۶ مگابایت
نام داستان: لبخند معلمانه
نویسنده: مهدی میرعظیمی با صدای: منوچهر والی‌زاده و زهره اسعدسامانی

undefined فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید.
undefinedرادیو یک صفحه‌ای را به دوستانتان معرفی کنید.https://ble.ir/RadioYek
#داستان_صوتی #داستان

۱۵:۳۱

thumbnail
کتاب‌خوانیِ آسان!آن‌قدر آسان که دیگر هیچ بهانه‌ای برای کتاب نخواندن موجه نباشد!
کتاب یک صفحه‌ایhttps://ble.ir/RadioYek

۱۷:۳۰

یک خط شعر، پیش از خواب:
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دارجواب دادی و گفتی که من خوشم بی‌توسعدی
https://ble.ir/RadioYek

۱۹:۳۰

thumbnail
تلنگر صبحگاهundefined
یادم باشد؛ یادم باشد؛ گاهی که میوه می‌خرم، به‌ویژه میوه‌ی نوبَر، از هر نوع میوه، یکی دو سه تا بریزم توی کیسه‌ای جداگانه و برسانم به دست آن پدر یا مادر، تا مبادا شرمنده‌ی فرزندانشان شوند.
مهدی میرعظیمیمعمار روایت

undefined عزیزانتان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید.
undefined️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#تلنگر

۴:۳۰

thumbnail
undefined ساعت ده و ده دقیقهآشنایی با انتشارات یک صفحه‌ای
هیچ بهانه‌ای برای کتاب نخواندن موجه نیست!کتاب یک صفحه‌ای؛ شروعی ساده، برای تغییری ماندگار.undefined


انتشارات یک صفحه‌ای؛ با معماری روایت، هویت می‌سازد.undefinedبرای آشنایی بیشتر با کتاب یک صفحه‌ای، به سایت ما مراجعه کنید:https://www.ketabeyek.com/

۶:۴۰

thumbnail
«یادداشت نیمه‌باز»
مهدی میرعظیمیمعمار روایت
رادیو یک صفحه‌ای https://ble.ir/RadioYek

۸:۳۰

thumbnail
undefinedWhen a couple build their relationship on trust and don’t let suspicion to get in there, recognize each other's independency and respect each other's privacy,probably the relation is going to be Reliable and Redoubtable.
undefinedوقتی دو نفر بنای ارتباط را بر شالودۀ اعتماد بگذارند و در این بنا حدس و گمان را راه ندهند، استقلال فکری هم را به رسمیت بشناسند و به حریم خصوصی یک‌دیگر احترام بگذارند، احتمالاً رابطه‌ای خواهند داشت مستحکم و قابل اتکا.
نویسنده: مهدی میرعظیمیمترجم: نیاز روستا
undefined️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#ترجمه

۱۰:۳۰

داستان من میو!
وقتی پدربزرگ رسید همه ناهار خورده بودند. همان‌جا لب ایوان نشست و تشت را جلو کشید. شیر آب را توی تشت باز کرد و کفش و جوراب‌هایش را درآورد. با همان آبی که داشت توی تشت می‌ریخت دست و صورتش را شست و موهایش را تمیز کرد.شیر آب را بست و پاهایش را داخل تشت گذاشت. لبخندی زد و گفت: «پای آدم دل و جیگر آدمه. الآن؛ هم جیگرم خنک شد و هم قلبم حال اومد.»سینی را همان‌جا روی زمین گذاشتم؛ سینی گردی که سفره قلم‌کار کف آن پهن شده بود و مادربزرگ کاسه کواره آب‌گوشت را وسطش گذاشته بود. بشقاب سبزی و پیاز چهار قاچ، لیوان سفالی دوغ، نمک‌دان و فلفل و نان کنجدزده هم دور کاسه آب‌گوشت چیده شده بود. دلم می‌خواهد یکبار دیگر بنشینم و آب‌گوشت خوردن پدربزرگ را تماشا کنم. گفتم: «آقاجون، بفرمایید تا آب‌گوشت سرد نشده میل کنید.»خندید و گفت: «این نمکدون رو بده به بی‌بی و بگو پای گوشت سماق می‌گذارند نه نمک!»دویدم و کاسه کوچک سماق را از مادربزرگ گرفتم و آوردم کنار سینی گذاشتم. پدربزرگ پاهایش را زیر شیر، آب کشید و دمپایی پوشید. تشت را برداشت و کنار باغچه خالی کرد. غیر از دمپایی و خاک باغچه، هیچ‌جا خیس نشد.روی تشک‌چه زیر داربست انگور نشست. سینی را جلوتر کشید و گفت: «باباجون، آب معجزه می‌کنه. الآن همه خستگی من رو شست و برد و یه قطره هم حروم نشد.» دست چپش را وسط نان گذاشت و با دست راست لقمه‌ای از نان جدا کرد. خیلی ظریف آن را قاشقی کرد و با آن تکه گوشتی را از کاسه آب‌گوشت درآورد. نان با آب‌گوشت خیس شد. چربی گوشت هم از کنار لقمه توی کاسه می‌چکید. با این که سیر بودم؛ اما دهنم آب افتاد. پدربزرگ لقمه را به من داد و برای خودش لقمه دیگری گرفت. گربه پلنگی که خانه‌زاد منزل پدربزرگ بود، از روی دیوار پایین پرید و آمد مؤدب جلوی پدربزرگ نشست. هنوز دست پدربزرگ به دهنش نرسیده بود که گریه گفت: «میو». پدربزرگ نگاهی به من کرد و خندید. لقمه را جلوی گربه انداخت و لقمه بعدی را برای من گرفت. تا خرخره ناهار خورده بودم؛ ولی باز هم نمی‌توانستم از آن لقمه‌ها بگذرم. تا پدربزرگ رفت سراغ لقمه بعدی، گربه لقمه را خورده بود و همین‌طور که دور دهنش را می‌لیسید گفت: «میو».پدربزرگ دوباره لقمه‌اش را جلوی گربه انداخت. گربه فوری لقمه را خورد و نگاهی مظلومانه به پدربزرگ انداخت و گفت: «میو».پدربزرگ که یک چشمش به من بود که داشتم ریحان می‌جویدم و یک چشمش به گربه که محو تماشای کاسه آب‌گوشت بود، خندید و سینی را هل داد جلوی گربه و گفت: «آقا گربه، مثل این که شما دو نفر از من گشنه‌ترید؛ این سینی خدمت شما، حالا من میو!»نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. گربه که انگار از خنده من خوشش نیامده بود، کمی عقب‌تر رفت و با صدای پیشت پیشتِ مادربزرگ که لنگ‌لنگان به طرف ما می‌آمد، از همان راهی که آمده بود، بالای دیوار رفت. مادربزرگ غرغرکنان رو به پدربزرگ گفت: «همین کارها می‌کنی که گربه لوس می‌شه! چشم و رو که ندارند این گربه‌ها!»
نویسنده: مهدی میرعظیمیمعمار روایت

undefined فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید.
undefined️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#داستان

۱۵:۳۰

من میو.mp3

۰۵:۴۹-۸ مگابایت
نام داستان: من میو
نویسنده: مهدی میرعظیمی با صدای: منوچهر والی‌زاده و زهره اسعدسامانی

undefined فرزندانمان را هر شب به داستانی برای دوباره گوش دادن دعوت کنید.
undefinedرادیو یک صفحه‌ای را به دوستانتان معرفی کنید.https://ble.ir/RadioYek
#داستان_صوتی #داستان

۱۵:۳۱

thumbnail
کتاب‌خوانیِ آسان!آن‌قدر آسان که دیگر هیچ بهانه‌ای برای کتاب نخواندن موجه نباشد!
کتاب یک صفحه‌ایhttps://ble.ir/RadioYek

۱۷:۳۰

thumbnail
تلنگر صبحگاهundefined
بچه که بودم پدری داشتم اندازه‌ی خانه‌مان. گاهی چیزی را از او پنهان می‌کردم، اگر مدادم در مدرسه گم می‌شد یا لیوانی از دستم می‌افتاد و می‌شکست!من بزرگ شدم و پدرم آسمانی شد. حالا نه می‌توانم چیزی را از او پنهان کنم و نه حتی اندیشه‌ام را! هیچ‌جا و هیچ‌وقت بی او نیستم. چون حالا پدری دارم یزرگ‌تر از همه‌ی دنیا!
مهدی میرعظیمیمعمار روایت

undefined عزیزانتان را هر صبح به تلنگری برای دوباره اندیشیدن دعوت کنید.
undefined️ با رسانه رادیو یک صفحه‌ای همراه باشید:https://ble.ir/RadioYek
#تلنگر

۴:۳۰

thumbnail
«یادداشت نیمه‌باز»
مهدی میرعظیمیمعمار روایت
رادیو یک صفحه‌ای https://ble.ir/RadioYek

۸:۳۰

فردا روز شیراز است.15 اُردی‌بهشت
امروز و فردا فقط مطالبی مربوط به شیراز منتشر خواهیم کرد.
شیرازِ شگفت‌انگیز
شیراز شگفت انگیز است چرا که اگر توی تاکسی نشسته باشی و بشنوی کسی با گویش شیرازی سخن می‌گوید بیشتر تعجب می‌کنی تا اینکه واژه‌های ترکی بشنوی یا لری یا عربی یا لارستانی یا به‌قولی اَچُمی! گویش باسری و شمال فارسی یا کازرونی هم تو را متعجب نخواهد ساخت.توی شیراز اگر همسایه‌ات کلم‌پلو بپزد و عطرش توی ساختمان و کوچه بپیچد بیشتر عجیب است تا رایحه قلیه‌ماهی به مشامت برسد!اینجا اهالی ابرکوه، دوان، اردکان، و حتی آذربایجان حسینه و مسجد و تکیه دارند و تو اگر بوشهری باشی احتمالا زودتر مجلس خیامخوانی پیدا می‌کنی تا شیرازی باشی و به دنبال شکرخوانی بگردی!
آغوش شیرازِ شگفت‌انگیز به روی همۀ اهالی عشق باز است، حال می‌خواهی چوک بندِر باشی یا کُر نورآباد یا قِز قشقایی.
شیراز پناهگاه است.
منتظر مطالب شیرازی باشید و برای دوستانتان بفرستید.
شیرازی یعنی کسی که گل یاس را دوست دارد و از بوی بهار نارنج مست می‌شود. شیرازی یعنی کسی که لبخند به لب دارد و روزش را با عشق می‌سازد و میهمان را می‌نوازد. شیرازی را از دست بخشنده و نگاه پاک و حیای کلامش بشناس.
اهل هر جا که هستی، هر جا که به‌دنیا آمده‌ای، به هر زبان و گویشی که سخن می‌گویی، اگر عشق گل و بلبل را می‌فهمی، تو شیرازی هستی.
روزت مبارک!

مهدی میرعظیمیمعمار روایت
14 اُردی‌بهشت 1405شیراز
بفرستید برای شیراز دوستان و دوستانِ شیرازیرادیو یک صفحه‌ایhttps://ble.ir/RadioYek

۹:۳۰

15 اُردی‌بهشت روز شیرازمتن شماره 1
برای دلتنگان شیراز
اگر دلتنگِ شیرازی، بیا یک‌دو قدم با منهمین امروز هم این‌جا، لبِ جویی و سروی هست
نام شیراز آرامش‌بخش است، یادش حال آدم را خوب می‌کند. حالا چه رسد به این‌که توی کوچه پس‌کوچه‌هایش قدم بزنی یا در هوایش نفس بکشی. فکرش را بکن!فکرش را بکن که برف نشسته باشد روی کوه «دِراک» و باد از آن بالا بوزد روی برف‌ها و سُر بخورد به پایین. باد را می‌گویم که سُر بخورد نه برف!همین‌طور که پایین می‌آید از حیاط خانه‌های «فرهنگ‌شهر» هر چه عطر شکوفه‌های ازگیل است را بردارد در میان شاخه‌های بی‌برگ انار و ساقه‌های انگور که خودشان را توی باغ‌های قصردشت به خواب زده‌اند بچرخاند.امان از بادام‌ها که این موقع از سال شکوفه‌هایشان مَحرم و نامَحرمی سرشان نمی‌شود. همه‌شان می‌شوند عروسان بختِ شیرازی‌ها و وسط باغ‌ها دل‌بَری می‌کنند.حالا فکرش را بکن، آن بادی که خدمتت عرض کردم از آن بالاها دارد سُر می‌خورد با آن همه تحفه‌اش برسد این‌جا. رقص عروس بادام وسط باغ‌های قصردشت با عطر ازگیل و بویِ نمِ خاکِ زنده.این‌جا دیگر باید خیالم را بدهم به دستان یخ کرده‌ی این باد تا با دلی گرم و سری داغ ببردش از بالای رودخانه‌ی تازه سَر رفته‌ی خشک نگاه کند به پرنده‌های مهاجری که آن‌جا جمع شده‌اند دور دخترکان شوخ‌چشم و پسرکان شیرین‌زبان. دل و قلوه‌ها را می‌دهند که پرنده‌های عاشق بخورند. بچه‌ها هم دست و دل بازند و دل‌باز. برایشان خُرده نان می‌آوردند یا قسمتی از کیک و بیسکوییتشان را می‌بخشند.باد می‌بردم بالا. سمت راست تا چشم کار می کند باغ است و سمت چپ هم باغ‌ها و کوهی زیبا. خدا کند با سر نرویم توی شیشه‌های هتل چمران!اینجا شهر ماست که همه جایش باغ است. حداقل همه جایش باغ بود تا آن زمان که خیال من یادش هست. آن پایین توی بولوار و در حاشیه کوه و بر بلندایش آدم‌ها دارند پیاده‌روی می‌کنند. پیاده‌روی ورزش نیست، عشق است. عشق یعنی لذت خوردن آب انار با گُل‌پَر کنار خیابان وقتی بوی کاه‌گل دیوار باغ هم به مشام برسد. عشق یعنی همان بستنی پشت اَرگ. عشق یعنی زندگی امروز که نقد است. عشق یعنی یادت باشد که کارهایت را به بهترین شکل انجام بدهی تا در جهان شُهره شوی، تا دیارت آباد شود، تا ایرانی و ایرانی به تو ببالد اما، خودت را اسیر حَمّالی دنیا نکنی. عشق یعنی مثل کاسب‌های اصیل شیرازی همراه طلوع آفتاب جلوی دکانت را آب و جارو کنی. حالا چُرتِ نیمروز هم سرجایش!انگار باد خیال مرا آورده به کوچه‌ی سیدذوالفقار. از آن بالا دروازه اصفهان را می‌بینم و محله‌ی ده‌بزرگی‌ها را و رونق همیشگی خیابان تیموری. بازر وکیل هم پیداست. کفترها روی گنبدهای بامش دور از چشم همه بق‌بقو می‌کنند. و ارگ، ارگ کریمخان و عمارت کلاه فرنگی و سر در مسجد وکیل.ای باد، سرت گرم و دلت خوش باد. بیا و مرا بر نگردان. مرا بینداز توی حیاط یکی از همین خانه‌ها. بیندازم توی حوض وسط حیاط، وسط گل‌دان‌های شمعدانی با همان آب تِگَری. ای باد تو را به سید ابوالوفا مرا ببر تا آن دورها تا آن دیرها.
مهدی میرعظیمیمعمار روایتپاییز 1393تهران
بفرستید برای شیراز دوستان و دوستانِ شیرازیرادیو یک صفحه‌ایhttps://ble.ir/RadioYek

۱۱:۳۰