تلفن زنگ خورد. حس و حالم وصف ناپذیر بود. منزل مادر شهید دعوت شدم. آن هم چه شهیدی! مادر شهید پاکپور.وارد خانه شدیم. بدون اغراق میگویم از همان بدو ورود، سرشار از حسی خوب و عجیب شدم. چه خانه باصفایی، چه آدمهای با صفایی! دیوارهای خانه پر بود از عکس شهید، از عکسهای جوانی حاج محمد و رضا. هر دو با زبان روزه و در ماه رمضان به شهادت رسیدند، مثل مولایشان حسین، عطشان!محبت و شیرینی در چهرهاش موج میزد. مادر شهید را میگویم. شیرزنی که قبل از حاج محمد، رضای ۱۷ سالهاش فدای انقلاب اسلامی شده بود. پس از قرائت دعای توسل از پسرش تعریف کرد. پسری که خود را وقف مادر کرده بود. از مهربانی و معرفتش نسبت به اهل خانه میگفت، از آخرین تماسش. تماسی که احوال همه را جویا شده بود و سپس شهد شیرین شهادت را نوشیده بود.از خواهرش شنیدم که وصیت کرده بود در زادگاهش دهسد، روستایی کوچک حوالی خنداب دفن شود. روستایی که ۲۰ شهید در آنجا هستند و به قول مادر با حاج محمد میشوند ۲۱ نفر. روز قبل از شهادت خانواده را از وصیت باخبر کرده بود. انگار خودش از رفتنش باخبر بود.از خانوادهاش خواستیم این شهید بزرگوار در اراک دفن شود؛ اما گویا همسر و فرزندان، این را نمیخواستند. از دختر شهید نقل شد: بابا هیچی تو زندگی نخواست؛ فقط همین وصیت را خواست ماهم باید انجامش بدیم.همسر شهیدی دیگر هم در آنجا حضور داشت. همسر شهید ابراهیمی که در جنگ دوازده روزه شهید شده بود؛ همراه شهید کاظمی. میگفت: «جنگ را شهیدان بیشتر از ما هدایت میکنند.» راست میگفت. اکنون هم به لطف امام شهیدمان، سردار و دیگر شهدا است که ایران هنوز سرپاست.ذکر خیر شهدا بود و فضا منور. چقدر حس خوبی داشت.بیش از این نمیخواستیم مزاحمشان شویم؛ البته که دل کندن از آنجا برای همه سخت بود؛ مخصوصاً من. ولی باید میرفتیم.با یک عکس یادگاری همراه خواهران، مادر و برادر شهید و یک خداحافظی گرم، این دیدار پایان یافت؛ اما کاش بیشتر طول میکشید. کاش ...
┄┅═✧❁
۱۹:۳۱
-بابا جون؟عروسکش را محکم در آغوش میگیرد و خم میشود تا با دقت به صورت بابا نگاه کند.همان صورتی که همیشه برایش لبخند داشت. همان بابایی که هرشب برایش قصه میگفت. امشب اما چشمانِ بابا بستهاند و کوثر هنوز معنای این سکوت را نمیداند.عروسکش را بالا میآورد. کمی جلوتر میگیرد تا بابا حسین بهتر ببیند و با همان لحنِ شیرین کودکانه میگوید:- بابا… ببین… این عروسک جدیده.چند لحظه فکر میکند. بعد عروسک را محکمتر بغل میکند و با ذوق میگوید:- بابا! به نظرت اسمش رو بذارم مریم؟ قشنگه؟کوثر صبر میکند. چشمهایش هنوز بر صورت بابا حسین مانده است.- بابا… ستاره چطوره؟اما پاسخ نمیآید. تنها همان سکوتِ آرام میان آن دو نشسته است.کوثر سرش را کج میکند. نزدیکتر میشود. آنقدر نزدیک که نفس گرمش به صورت بابا میرسد. آهسته میپرسد:- بابا خوابیدی؟ چرا حرف نمیزنی؟چند لحظهای میگذرد. بعد ناگهان صورت کوچکش نرم میشود. انگار پاسخ را خودش پیدا کرده باشد.- باشه باباجون! خستهای، خوابت برده.عروسکش را کنار صورتش میگیرد. دست کوچکش را آرام تکان میدهد و با صدایی که بیشتر شبیه نجواست میگوید:- اشکالی نداره، بخواب بابا حسین! امشب من و ستاره برات لالایی میخونیم...
┄┅═✧❁
۱۹:۳۲
پرچم سرخ و سبز مزئین شده با نام ائمه روی پردههای سیاه نصب شد. میزی نشست وسط مسجد و با پارچهی آبی پوشانده شد. صدای نوحه لحظهای قطع نمیشد. رفیق شهید بغضش ترک برداشت. به گریه افتاد اما کسی صدایش زد. اشک را پاک کرد و مشغول راست و ریس کردن کارها شد. همه از اینطرف به آنطرف میدویدند. کسی فرصت عزاداری نداشت. یکی گفت: «گلها کجان؟ » رفیق بعدی، فوری با دسته گل شببوی سفید رسید. نشست و مشغول پرپر کردن گلها شد. درب مسجد باز بود. باد ملایم خودش را میکشاند به مسجد. چشم چرخاندم به حیاط مسجد. چند نفر، جلوی در مدام در رفت و آمد بودند. آرام و قرار نداشتند. چشم انتظار رسیدن پیکر عزیز رفیقشان، حسین امیدواری بودند. سرما خودش را رساند به مسجد. همه بیتوجه به شرایط گرم کار بودند. صدای نوحه بلندتر شد. کارها یکی یکی پیش رفت. بوی اسپند همهجا پیچید. حالا مسجد آماده پذیرائی از مهمان ناخواندهاش بود. مهمانی که روزی خودش عضو هئیت همین مسجد بود. نور قرمز، غم میریخت در فضا. کنار میزی که عکس شهید و دختر سهسالهاش روی آن بود، ایستادم. عطر گلهای شب بوی چیده شده دور میز فضا را معطر کرده بود. شمعهای دو طرف میز، گریهکنان آب میشدند.گفتند: همیشه شهید، در هئیت همراه دخترش اینجا مینشسته. دلم پر کشید به آن شبها. به زمزمههای در گوشی که سبب شد، خریداری شود. شهادتش را از حسین (ع) گرفت یا مادر سادات نمیدانم اما حالا عزتمندانه پر کشید.
┄┅═✧❁
۱۹:۳۲
با صدای میکروفن به خودم آمدم: «پیکر رسید. دوستان رسانه همه بروند پشت پرده.» گوشهای نشستم. سکوت غمباد انداخت به دلم. چشمم به در بود. پیکر عزیزش، روی دست چند نفر وارد مسجد شد. چشمم به اسم چسبیده روی تابوت بود: «شهید حسین امیدواری.» همان روایتگر معروف اراک. کسی که سالها قصه شهدا را تعریف کرد و خواست شهدایی باشیم. حالا خودش به شهدا پیوسته بود و چه سخت است، روایت کردنش. تابوت در جایگاه قرار گرفت. درش را باز کردند. صدای شکسته شدن بغضها به گوشم رسید. یکی از دوستانش نشست بالای سرش. کفن را باز کرد. صورت کبود شهید بیرون آمد. زخمی روی پیشانی و بینی شهید غم ریخت به دلمان. رفیقش، با گلاب و پنبه، آرام وبا حوصله صورتش را تمیز کرد. دقت میکرد، قسمتی جا نماند. دست چپش را گذاشت گوشهی تابوت، میلرزید اما ذرهای از دقتش کم نکرد. سر بند قرمز لبیک یا خامنهای را بست به پیشانی شهید. همان نشان سرباز وطن بودن را. همان نشان مقتدایش را. پرچم سه رنگ کشور را کشیدن روی کفنش. پرچمی که جانش را تقدیم آبادیاش کرده بود. همان نشان عزت و افتخارش. گلهای سرخ پر پر شده، روی شهید ریخته شد. یک عروسک روی پیکر گذاشتند.پیکر آماده بود. همه رفتند بیرون مسجد تا خانواده شهید راحت باشند. نباید خلوت آنها به هم میخورد. وداع آخر باید درست انجام میشد. وداع آخر یعنی تمام جانت را بگذاری و بروی. یعنی میدانی دیدار آخر است و باید تا عمق جانت از نگاه به او سیراب شوی.
┄┅═✧❁
۱۹:۳۳
شهید میان نور قرمز مسجد، آرام منتظرِ وداع آخر بود. خانم باردارش پرده سیاه را کنار زد. با چفیه روی سرش وارد شد. چند قدم برداشت. غم، ضعف را کشاند به پاهایش. زانو زد، نشست. خانم همراهش دست انداخت زیر بغلش. با صدای گرفته پرسید: «حسین منه؟ » میان تردید و بغض ایستاد. چند قدم دیگر برداشت. کنار تابوت نشست: «عزیزدلم. حسین جانم، جون دلم، مبارکت باشه» دستش را کشید روی صورت شهید و صورت خودش را چسباند به تابوت: «خداحافظ عزیزدلم. شهادت مبارک باشه حسین جانم» آرام دست میکشید روی صورت شهید. سکوت مسجد را صدای «بابایی» گفتن کوثر، دختر سه ساله شهید درهم کوبید. دوید بالای سر جسم بیجان پدرش. بلند، با همان لحن شیرین دخترکان سه ساله گفت: «بابایی؟ »دستش را به تابوت گرفت. نگاهی به صورت شهید انداخت: «بابا رفته پیش آقا شهیده. بابا رفته پیش خدا. شهید شده» مادرش میان درد و دل و گریه گفت: «آره. بابا رفته پیش خدا.» کوثر به دیوار روبهرو اشاره کرد: «مامان برا بابا لباس پلیس آوردن.» نگاهی به جسم پدر انداخت: «بابا خیلی خسته است، ببین تخت خوابیده. گوشیش کجاست؟ مامان، انگار بابا دندون نداره» نیم نگاهی به پدر انداخت. مات شد. لابد با خودش فکر کرد: «چرا جوابم رو نمیده؟» مادرش اشک صورتش را پاک کرد: «دندون داره عزیزم» کوثر عروسک روی پیکر را برداشت. سرگرم شد. همسر شهید، آرام در گوش شهید نجوا میکرد.
┄┅═✧❁
۱۹:۳۳
صدای یاحسین (ع)، یا زینب (س) به گوش رسید. پرده سیاه کنار رفت. مادر شهید با کمری صاف، محکم، مثل کوه قدم برداشت سمت پیکر. پایین پای شهید ایستاد. آغوش باز کرد و بلند گفت: «مادرجانم، عزیزدلم، شهادتت مبارک. پسرم، عزیزم، ببوسم کف پاتو.» دست کشید به پاهای شهید. از روی کفن بوسهای نشاند به پاهایش. با دستش بدن عزیز دردانهاش را لمس کرد: «قربون تن یخت. بیا روی چشای من بشین مادر» دور تابوت چرخید.بالای سر شهید ایستاد: «حضرتام البنین با تو معامله کردم» کنار تابوت نشست. دست کشید به تن شهید: «مادر دستات کجاست؟ بغلم کن. مادرت رو بغل کن.»دوباره ایستاد. دور تابوت چرخید. کنار تابوت نشست: «بالا بلند مادر. قربون قدت»پرده سیاه کنار رفت. پدر شهید وارد شد. ریشهایش چه زود رنگ باخته بود. بلند گفت: «قدت قربون پسرم» خودش را رساند به تابوت. کنار سر شهید نشست. بوسهبارانش کرد. مادرش دم علیاکبر گرفت. از قد رعنای پسرش بلند بلند تعریف کرد. گفت پسرش مرد بوده. رشید بوده.پدر اما زیرگوش شهید نجوای پدرانه میکرد. پرده سیاه اینبار برای ورود خواهر شهید کنار رفت.صدای هق هق گریهاش، فضا را پر کرد. یکی برادرش را بوسید. زیر لب، تند تند از شهید تشکر کرد: «دست ما را هم بگیر حسین»حالا همهی خانواده جمعشان جمع شد. دور تابوت نشسته و هر کدام، درد و دل خودشان را داشتند. مادر شهید بلند بلند قول میداد: «راهت رو ادامه میدم»
┄┅═✧❁
۱۹:۳۳
┄┅═✧❁
۱۹:۳۴
صحنه بویِ وداع نمیداد؛ بویِ یک «آغاز» میداد که در تالارِ سرخِ تاریخ پیچیده بود. میانِ آن همه سیاهی و سنگینیِ سوگ، «کوثر» با پیرهنِ نارنجیاش، شبیه به شعله شمعی بود که نهتنها نمیلرزید، بلکه داشت به تمامِ تاریکیِ دوروبرش فرمانِ روشنایی میداد. او ایستاده بود با همان متانتِ غریبی که انگار از «بابایش» به ارث برده بود. همان مردی که حالا از میانِ قابِ عکس، با لبخندی که بویِ بهشت میداد، داشت قد کشیدنِ صبرِ دخترش را تماشا میکرد.
کوثر، کنار تابوت عروسکش را طوری در بغل نشانده بود که انگار دارد او را هم در این رازِ بزرگ سهیم میکند. نه بیتابی میکرد و نه بهانه آغوش میگرفت. انگار در آن سنِ کم فهمیده بود که آغوشِ «بابا» حالا به وسعتِ تمامِ آسمان شده و برایِ حس کردنش، نیازی به لمسِ دستهایش نیست.او عروسکش را برایِ تماشا آورده بود، تا به بابا بگوید: «ببین! من حتی در بازیهایم هم همانقدر محکم هستم که تو در میدان بودی.»
مادر با همان چفیهای که یادگارِ حماسههای ناتمام بود، سر بر شانهِ سردِ تابوت گذاشته بود. او کوهی بود که آتشفشانِ داغش را در سکوت فرو میخورد تا «کوثر» بتواند با آرامش، آخرین مشقِ ایستادگیاش را از روی پیکرِ پدر بنویسد. مادر میلرزید؛ اما حضورِ کوثر، آن «صبرِ مجسم» شبیه به یک لنگرگاهِ مطمئن، اجازه نمیداد کشتیِ دلش در دریایِ غم غرق شود.
در نگاهِ کوثر، غمِ یک دشتِ ماتم موج میزد؛ اما چشمانش مثلِ صدف، این مرواریدِ درد را در دلِ خود پنهان کرده بودند تا شکوهِ ابهتِ بابا نشکند.او نه فقط وارثِ نامِ پدر، که وارثِ غیرت و نگاهِ نافذ «بابا»هم بود. کوثر در آن لحظه، فراتر از زمان ایستاده بود. پلی بود میانِ خیمههای سوختهی تاریخ و فرداهایِ سپیدی که «بابای کوثر» جانش را برایِ آنها فدا کرده بود.
عکاس، تنها یک لحظه را ثبت کرد؛ اما آنچه در آن قاب ماندگار شد، تولدِ یک اسطوره بود. دختری که با دنیایِ ظریفِ کودکانهاش، در کنارِ تابوتِ قهرمانش، به تمامِ جهانیان آموخت که «شهادت» پایانِ یک مرد نیست! بلکه آغازِ تکثیرِ او در روحِ جسورِ دختری است که یاد گرفته است حتی در عمقِ ماتم، با شکوه و همراه با لبخند، پاسدارِ خونِ پدر باشد. کوثر، با آن پیرهنِ نارنجیِ درخشانش، ثابت کرد که خورشیدِ این خانه هرگز غروب نخواهد کرد...۱۰فروردین۱۴۰۵
┄┅═✧❁
۱۹:۳۴
همیشه شنیده بودم میگفتند توفیق و من خیال میکردم چیزی دست نیافتنی است؛ اما وقتی قدمهایم مرا میکشاند به مراسم تشییع شهید محمدحسین ترابی کمی دلم آرام میگیرد و ته دلم غنج میرود که کمی و در پس امنیتی که شهید برایم ساخته، توانستهام قدمی مفید بردارم.داستان به اینجا ختم نمیشود. یکماه بعد دعوت میشوم به منزل شهید!همان شهیدی که در مراسم تشییعاش بودهام...
قبل از ورود هزار و یک فکر از نظرم میگذرد.اینکه شاید با خانوادهای روبه رو شوم که شهادت فرزندشان پای ایمانشان را کمی سست کرده باشد.آدمیست دیگر، گاهی فکرهایش همینجوری بیهوا به سرش میزند.اما وقتی به منزل شهید میرسم تمام فکرهایم نقش بر آب میشود.گزاف نیست، اگر بگویم مادر شهید همچون کوهی استوار از فرزندش میگوید.نمیدانم! شاید چون برادرش در زمان جنگ فدایی اسلام شده، مسیر شهادت برایش ملموستر بوده.دیگر تمامِ جانم گوش میشود تا از شهید بدانم و اینکه اگر کسی را خدا میخرد، حتماً سِری در آن است.مادر شروع میکند از پسرانش گفتن، از سه پسری که آنها را بیشتر از جانش دوست دارد.میگوید هنوز هم سه پسر دارم و «محمدحسین» را دارم بعد از شهادتش میشناسم.میگوید بیشتر از اینکه رابطهاش با پسرانش، مادر و فرزندی باشد آمیخته شده به عطر دوستی.از آن دوستیهایی که کمی چاشنی احترام هم کنارش داشته، مثل وقتهایی که «محمدحسین» قبل از خارج شدن از خانه، کف پا و دست او و پدرش را میبوسید و راهی محل کار میشد.
نگاهم گره میخورد در نگاه محمدحسن، برادر کوچک شهید، کوچک شاید فقط از نظر سن اما کمی که به رفتارش دقت میکنم، میبینم برای خودش مردیست که در همان دیدار کوتاه، مودب و متین از مهمانان برادرش پذیرایی میکند. وقتی مادر سخن میگوید خموش است و فقط گوش میدهد؛ اما وقتی نوبت به خودش میرسد و خاطراتش را برایمان بازگو میکند با وجود آنکه چشمانش بارانی میشود و میبارد ولی آرام سر به زیر میاندازد و تند تند از داداش محمدحسینش میگوید.اینکه برادرش خادمالحسین بوده و همنام مولایش و در آخر هم مانند او لب تشنه شهید شد.اینکه او را با موتور به مدرسه میرساند و تمام مسیر را با هم «روضه خانم رقیه» میخواندند و وقتی جلوی در مدرسه «مواظب خودت باشی» داداش توی گوشش میپیچید، قند توی دلش آب میشد.اینکه همیشه برای برادرش تولد میگرفت و حالا در آستانه تولد خودش، داداش محمدحسین دارد از آن بالا و از پس ابرهای بیکران قد کشیدنش و یک شبه مرد شدنش را تماشا میکند.بزرگمرد کوچک! چقدر قشنگ از خاطرهی خواب پدرت برایمان میگویی!از اینکه چندسال پیش خواب دیده بود که انگشتری مزین به نگین سبز به حضرت آقا هدیه داده... کسی چه میداند! وقتی تعبیر خوابش را فهمید که اگر پسر داری، شهید میشود و فدایی راه آقا، آن لحظه حس و حالش چگونه بوده!
همین جور دل به دل کلام شیرین برادر داده بودیم که پدر شهید وارد مجلس شد و به رسم ادب خوشامد گفت.پدری محجوب و شبیه فرزند شهیدش با ریشهای که به سفیدی نشسته بود. این بار خودمان را به خاطرات پدر سپردیم. پدر از مهربانی و دلسوزی محمدحسین گفت.از اینکه هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد پسرِ شوخ و خوش خندهاش، گوی سبقت را از او بگیرد و زودتر شهید شود. از محمدحسینی که با همه سختیها، عاشق کارش بود و روزهای قبل از شهادتش با وجود اینکه مرخصی داشت؛ باز هم خودش را به محل کار رساند تا رسالتش بر زمین نماند.از اینکه شهیدانه زندگی کرد و به آرزویش هم رسید.
به راستی! مدافع وطنِ دهه هشتادی تو از شهادتت خبر داشتی که گفته بودی:«استراحت بماند بعد از شهادت.»
#اعظم_چهرقانی #شهید_محمدحسین_ترابی#جنگ_رمضان
┄┅═✧❁
۸:۱۵
گوشهای از حسینیه جایی مشرف به تابوت ایستادم و مضطرب صحنهای که میخواست تا لحظاتی دیگر در قاب چشمانم نقش ببندد. بی اختیار تصاویری از فیلمهایی که دیده بودم در ذهنم مرور میشد.
صحنهای از ورود مادری قد خمیده از داغ فرزند با زانوانی لرزان و همراهانی که زیر بازوان مادر را گرفتهاند تا مبادا بیهوا زمین بخورد و در انتها شیون و نالهای جانسوز در لحظه وصال فرزند که بغض فروخورده جمع را به یکباره درهم میشکند.
در دالان همین تصورات تاب میخوردم که به ناگاه در میان نوری قرمز که به دیوارهای کاه گلی حسینیه پاشیده شده بود، بانویی بلند قامت با چهرهای آمیخته از غم و حماسه ظاهر شد. در حالی که دست بر سینه داشت و زمزمهای بر لب، آرام ولی قاطع قدم بر میداشت. قدمهایی که روی تک تک کلیشههای ذهنیام، محکم کوبیده میشد.
کنار تابوت خم شد و چوب خشک تابوت را گرم در آغوشش گرفت. برای لحظاتی حسینیه در سکوتی عمیق فرو رفت و تنها صدایی که شنیده میشد نفسهایی بود که میان بغض و اشک گیر کرده بودند. مادر سر بر شانه تابوت گذاشت و مشغول نجوا با پسر شد.
حاضران که گویی حالا با مادر قرار گرفتهاند پروانهوار دور تا دور تابوت نشستند. روضه حزنانگیز مداحی جوان، فضای حسینه را جان تازهای بخشید. من نیز جایی در نزدیکی مادر نشستم. نمیخواستم حتی لحظهای از آنچه میگذشت از قاب چشمانم بیرون بماند.
مادر در تمام مدت روضه چنان با دست پرچم سه رنگ روی تابوت را نوازش میکرد که گویی با سرانگشتانش بر پیکر بیجان و سوخته پسر بوسه میزند.
همین طور که نگاهم حرکت دست مادر را دنبال میکرد، نوری از گوشه دست دیگرش روی تابوت ریخته میشد. تلفن همراه با صفحه روشن که نامی بر روی آن نقش بسته بود. گویی نفر سومی، در میان گفتگوهای درگوشی مادر و پسر حضور داشت.
همان لحظه مادر با صدای خادم حسینیه که ساعت پایان برنامه را اعلام کرد از جا برخاست. گوشی را به صورتش نزدیک کرد و گفت: «حدیث جان محمد سرافرازم کرد، همیشه به حرفم گوش میداد، این بار هم مثل همیشه! ممنونم از محمد. رو سفیدم کرد»
رازی در میان بود که هر چه بود به این لحظه ختم میشد، چیزی از جنس قول و قرار. همانطور که مادر از تابوت دور میشد، نگاهمان برای لحظهای در هم قفل شد. خواستم چیزی بگویم که خودش پیش دستی کرد. انگار تمام ذهن مرا خوانده. رو به من و همه کسانی که مات تماشا بودند، گفت: «عروسم حدیث پشت خطه... اهوازه... نرسیده بیاد»در همان لحظه صدای بغض آلودی از میان جمع برخاست: «بیچاره حدیث، خیلی گناه داره» صاحب صدا عروس بزرگتر خانواده بود. وجودش برای حدیث تازه عقد کرده اهوازی، آتش گرفته بود.
برای دختر کم سن و سالی که هنوز حضورش در بین خانواده بوی تازگی میداد، درست مانند نوزادی که تازه به جمع خانواده پیوسته بود تا جای خالی عمو محمد کمتر دل مادربزرگ را برنجاند.
محمد...محمد رحیمیان، نامی که با اولین نگاهم بر تابوت به آن گره خورد و وصفی کوتاه که قبل از ورودم به حسینیه شهدای گمنام که این روزها معراج شهدای شهر شده شنیده بودم.
«خلبان نیروی هوایی ارتش که در آسمان اهواز حماسه آفریده بود و پهپادی از دشمن را به خاک نشانده بود» .همین چند جمله کوتاه کافی بود برای اینکه مرا در نهمین روز از تعطیلات سال جدید به سرعت از دل خیابانهای شلوغ شهر به اینجا بکشاند و احترامی عمیق را نسبت به او در دلم بنشاند.
برای لحظاتی، در میان ازدحام جمعیت حاضر، مادر شهید را گم کردم. گمان بردم او را به سرعت به خودرویی رسانیدهاند تا زودتر از فشار این لحظات سخت رها شود؛ اما سر که چرخاندم، او را در گوشه خیابان، جلوی حسینیه یافتم. آرام و متین در حال تشکر و بدرقه اقوام و آشنایان بود.مثل پایان همه مهمانیها...
شاید به خیالش، مهمانی عروسی محمد است که همه بساطش را هم آماده کرده بود. پس از بدرقه تمام مهمانان، بیهیاهو سوار بر ماشین از حسینیه دور شد. مرا همانجا میان نور کم چراغ برق خیابان، در کنار تصویری که از یک مادر شهید برایم ساخته بود تنها گذاشت. تصویری که تا این لحظه، تمام وجودم برایش مرثیه خوان است.
مرثیهای در رثای چشمی که در تمام مدت وداع لحظهای بارانی نشد. نمیدانم اشکی نداشت یا نمیخواست داشته باشد! در رثای شانهای نحیف که باید استوار میبود تا تکیهگاه تازه عروسش باشد؟ در رثای میزبان مجلس وداعی که تمام صحنه را با «ما رایت الا جمیلاً» آراسته بود تا زمزمه تلخ «عاقبت در نظام بودن همین است» در نطفه خاموش شود. در رثای شکوه حزنانگیز مادری که تمام بیتابی زنانهاش را در دل خفه کرده بود تا صدای مردانگی پسرش در غوغای بیتفاوتی عدهای گم نشود ...
┄┅═✧❁
۱۷:۲۰
باران میبارید، آرام و پیوسته. بیآنکه خسته شود. قطرهها یکییکی روی خاکِ تازه فرود میآمدند و مزار را گلآلودتر میکردند.سوزِ سرما از میان لباسهایش میگذشت و تا استخوان مینشست؛ اما لرز واقعی را نه سرما، که نبودنِ محمد در تنش میریخت. جای خالیاش سنگینتر از هر بارانی بر شانههایش آوار شده و قامتش را خم کرده بود.بیحرکت به عکسِ محمد زل زده؛ همان لبخندِ آشنا، همان نگاهی که انگار هنوز چیزی برای گفتن داشت.حرفی از جنسِ ایستادگی، از جنسِ قدرت برای درهم کوبیدنِ ظلم و دفاع از وطن.مزارِ محمد زخمِ تازهای در قلبش کنده؛ زخمی که درست در میانه سینهاش دهان باز کرده و هر قطره باران آن را عمیقتر میکند؛ اما این مزار فقط تکهای خاک نیست!نشانیست از راهی که نیمهتمام نمانده؛ نمادی از حرکت، از استقامت. لحظهای مکث کرد.صدای باز شدنِ چترش در همهمه باران پیچید. انگار دلش را گشود تا نشانهای از رفاقتشان بر مزارِ محمد پهن شود. چتر را آرام روی مزار گذاشت؛ تا زیرِ آن چتر، هم یادِ رفاقتشان بماند و هم عهدی که با خودش بست؛ عهدِ ادامه دادنِ راهِ شهید محمد.
۱۷:۲۷
صبحم را با کلافگی شروع کردم. علی تب کرده بود و خواب راحتی نداشت. ساعت ۱۱ صبح جلسه داشتم.نت را روشن کردم و قبل اینکه توی بله تماس تلفنی را ایجاد کنم پیام دوست محلاتیم را دیدم. ایموجی گریه و پیامی که میگفت: «حدیث مامان و بابا و داداش سحر دیشب شهید شدن.»چندباره پیام را خواندم. زنگ زدم به همان رفیق محلاتیم. راست راست راست بود. چهره سحر نشست روی مژههام. سحر از همان دخترهایی بود که اگر میدیدیش میگفتی خوش به حالت اینقدر آروم و خانومی.فکر اینکه چطور ببینمش و بگویم من هم دلم سوخته از داغت ولم نمیکرد. قرار شد عصر خودمان را به محلات برسانیم. شب توی میدان محل اصابت موشک مراسم داشتند.
علی مدام یا بغلم هست و یا روی پاهایم میخوابد. پلارژین را با ضرب و زور توی حلقش میریزم. روغن بنفشه را هم به پیشانی و بینیش میمالم و سینهاش را هم با روغن سیاهدانه چرب میکنم. پتو را میکشم تا زیر گلویش و روی پاهایم تکانش میدهم. خوابش میبرد و میگذارمش روی زمین.
تند تند دو قاشق غذا میخورم و وسیلهها را جمع میکنم. همه تلاشم این بود که ۵ راه بیفتیم؛ اما درست ساعت ۶ راهی میشویم. هنوز از اراک دور نشدهایم که باران میگیرد همراهِ باد.
توی دل شب پیچهای کورهراه شهابیه را رد میکنیم. تلفن همسرم زنگ میخورد. موضوع صحبتشان با پشت خطیش، ناراحتی در پی دارد. آیت الکرسی را میخوانم و از خدا میخواهم سالم برسیم.
ساعت ۸ میرسیم محلات. به همسرم میگویم مستقیم برویم دیدن سحر. میدان پر است از آدمهایی که محلاتی هم نیستند؛ اما پرچم ایران دستشان است.پرسان پرسان میروم و سحر را میبینم.نزدیکش میشوم. روی یک صندلی پلاستیکی سفید نشاندهاند. مویرگهای قرمز چشمهایش را میبینم. نگاهش میکنم. هنوز شک دارد. دستهایش را توی مشتم فشار میدهم. معطل نمیشوم. سرم را روی شانهاش میگذارم و میگویم: بمیرم برا دلت سحربا دو دستش آرام خودش را از من جداً میکند. زل میزند توی چشمهایم: حدیث دیدی سه تا داغ اومد رو جیگرم؟ من هر کجا رفتهام برای مراسم سوگ داغ یک نفر دیده است. الان دستاویزی جز امام حسین (ع) ندارم.
سحر همه روضههایی که شنیدی و براشون گریه کردی، الان داری درکشون میکنی! سحر مگه نمیگن مضطر شید و بعد برا ظهور دعا کنید. الان تو مضطر هستی. دلت سوخته. دعا کن بیاد تا درد دلت آروم بشه.پیرزن کناریام میگوید: بذار بهش باد بخوره. بسه ولش کن.سرم را نزدیک گوشش میبرم:_ سحر مراقب خودتو و توراهیت باش.الله الله از وقتی که خدا بخواد قلب بندهش را آرام کند.میگوید خدا بهم سکینه داده. راست میگفت محکم و قوی ایستاده بود و داغ سینهاش مانع مشت گره کردهاش نشد. وقتی که گفت «مرگ بر آمریکا» حتی سرود ایران عزیز را هم ایستاده خواند.علی بیقراری میکرد. میگویم: «سحر باید برم. ببخش ولی یادت باش انتقام تکتک شهدامونو میگیریم. من مطمئنم.»دست مشت شدهاش را روی سینهاش میکوبد و میگوید: «میدونم! به دل سوختهام اللهم عجل لولیک الفرج»تک تک حروف عبارت را محکم ادا میکند.
روزسیودوم جنگ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
┄┅═✧❁
۲۱:۱۶
این چین و چروکها را نبین!روزی همین دستها صاف و صوف بودند. روزی که برای اولینبار تو را در آغوش گرفتم. سرت را به سینهام چسبانده بودم و تندتند نفس میکشیدم. میترسیدم حتی ذرهای از عطر تنت از من دور شود. همان لحظه که در آغوشم جا گرفتی، محبتت فوج فوج در دلم ریخت و دیگر هیچوقت از آن بیرون نرفت.
سالها گذشت. تو آرام آرام قد کشیدی. صدایت مردانه شد. قدمهایت از قدمهای من بلندتر شد و من هر بار که نگاهت میکردم، احساس میکردم دلم دوباره جوان شده است.
همین دستها روزی بند کفشهایت را بستند. روزی دیگر شانههایت را از سرِ شوق فشردند. خیلی وقتها در انتظار صدای قدمهایت بیقرار در هم گره خوردند.
و حالا همین دستها روی تابوتِ پرچمپیچت آرام گرفتهاند. انگار تمام سالهای زندگیام را آوردهام. تمام خندههایت و تمام بوسههایی را که از پیشانیات گرفتم. تمام عطر حضورت را و همه را همینجا، روی این تابوتِ مقدس با خودم مرور میکنم.
عزیزِ مادر… این چین و چروکها نشانه پیری نیستند؛ ردّ سالهاییاند که با عشقِ تو گذشتند، ردّ دعاهایی که شبها برایت خواندم و جای خالیِ دستان کوچکی که روزی در میان همین دستها جا میشدند.حالا همین دستهای پر چین و چروک روی تابوتت آرام گرفتهاند.
آرام بخواب مردِ بزرگِ مادر،نه؛ آرام بخواب مردِ بزرگِ وطن.
┄┅═✧❁
۲۱:۱۶
گیف
۰۰:۰۴
از تو باید گفت از موجهای ریز و درشتِ چَشمنوازت در اندک نسیمی.تو خَشّیت نمازِ حسینی در هنگامه خضوع دشمن بر تفکر شدّاد.تو عطر خشم فریدونی بر زهرِ خنده ضحاک.تو اشدّاء بر کودککُشانی و رحمت بر آرزومندان مسجدالاقصی. از تو باید گفت تو که عَلَم وارثانِ حقیقی زمینی. از تو باید گفت؛ ای بوسه بر تو، تقدیسِ تمدنِ هزاران ساله ایران.ای نور الهی بر لب فروبستگانِ از ترس در برابر جَوندگان اندیشهی آدمیان.باید از تو گفت؛ ای غبارت توتیای چَشم مستضعفین.
از تو ای پرچم ایران۱۲ فروردین ۱۴۰۵
" />
#طیبه_مجتهدی#روز_جمهوری_اسلامی
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
از تو ای پرچم ایران۱۲ فروردین ۱۴۰۵
┄┅═✧❁
۲۱:۱۷
رسام | روایتسرای استان مرکزی🇮🇷
تصویر
#داستان_هفتم_جنگ#موشکهای_خوشحالکننده#رواق_کودک
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
┄┅═✧❁
۱۴:۰۱
رسام | روایتسرای استان مرکزی🇮🇷
تصویر
۱۴:۰۱
با ماشین از مقابل شرکت هپکو رد شدم و رفتم روی پل. پلی که مشرف است به کمباین سازی، واگن پارس در غرب، و ماشین سازی، آذرآب و هپکو در شرق.
دیشب هم بعد از اینکه صدای هفت انفجار بلند را شنیدیم، آمدم روی همین پل. توی تاریکی شب معلوم بود که سمت شرق پل دارد توی آتش میسوزد. انگار که یکی از کارخانجات را زده بودند. شعلهها داشتند نرم نرم با تاریکی شب بازی میکردند. نفهمیدم کجا بود. شاید ماشین سازی، شاید آذرآب و شاید هم آلومینیوم.
امروز اما میشد فهمید کجا را زدهاند. سرِ همین هم دوباره رفتم روی پل. از کارخانه فقط اسکلت فلزی سازه مانده بود. تمام سقف و دیوارها ریخته بود و تیرهای بلند آهنی کارخانه سیاه شده بود. از پل آمدم پایین. سوله سوخته در امتداد جاده بود و حالا افتاده بود پشت ساختمانهای ماشین سازی. هرازگاهی از لابهلای دیوارهای ماشین سازی خودش را نشان می داد.
هرچه این یکی دو کیلومتر را جلو رفتیم، سوخته بود. تا رسیدیم به سردر شرکت. آرم شعلهور و سرخرنگ آذرآب هم مجروح شده بود. از کارخانه فقط همین تیرهای سوخته باقی مانده بود.
کارخانه را با شدیدترین پرتابههایشان از بین برده بودند. شهادت مبارک عزیز دلم؛ آذرآب. ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون. اما تو زندهای کارخانه.
ما برایت غصه میخوریم و اشک میریزیم؛اما ستونهایت هنوز پابرجا است. روی همین ستونهای استوار تو را دوباره خواهیم ساخت و راهت را ادامه خواهیم داد.
┄┅═✧❁
۱۵:۴۹
چهل روز گذشت، چهل روزی که برای ما چهل سال بود.هنوز هم باور نداریم رفتنتان را....آقای ما!هنوز هم خیال میکنیم یکی از همین روزها پردههای بیت را کنار میزنید و در گوش آقای کریمی میگویید: «برایمان ای ایران بخوان...»رهبرمان! چقدر این روزها کربلا برای ما تداعی شد. اینکه شما در دهمین روز با اقتدا به امام شهیدمان و با عزیزانتان پر کشیدید.اینکه پیکر شما هم روی زمین ماند...!
این روزها ما مردمان وطن! مثل همان دوران گوشهای از خیمه ایستادهایم.هر لحظه خبر شهادت سردار و فرماندهای را برایمان آوردند؛ اما هیچکدام به اندازه غم نبودنتان بر ما سخت نگذشت.ما یکباره فرو ریختیم؛ اما ذره ذره بزرگ شدیم، با همدلی و در کنار یکدیگر ماندن...برای همه ما، غم یکی بود؛ اما سعی کردیم با صلابت زینبی بایستیم و از اصل نظام دفاع کنیم.ما از شما یاد گرفتیم که نظام به شخص قائل نبوده و نیست!هنوز صدای شما توی کوچههای این شهر میپیچد.«مبادا اتحادتان یادتان برود.»آری! رهبرمان! ما دیر فهمیدیم که شما خودتان را فدا کردید تا ایران، ایران بماند.ما مردمان وطن، بهای اتحادمان را با جای خالی شما دادیم.همه میگویند با مرگ زندگی پایان مییابد؛ اما خوشا به سعادت شما که شهادت برایتان تولدی دوباره رقم زد.
حالا دیگر همگان میدانند که شما چون سران کشورهای دیگر در پناهگاه نبودید.شما آزاده بودید چون مولایمان حسین علیه السلام.و به راستی که برای بزرگمردی چون شما که با روح بلند خود مرگ را به سُخره گرفته بود، لباسی زیبندهتر از شهادت وجود نداشت.رهبرمان! این را میدانیم که تا همیشه نگاهتان با ماست و بیمنت بر سرمان نور امید میپاشد.قائد امت! بگیرید دستمان را، دلمان را گره بزنید به جادهی بیانتهای عاقبت بخیری...روا نیست! این روزها چون پدری مهربان کنارمان نباشید، چرا که ما هنوز همان کودکان بیپناهیم...
۱۶:۱۷
صبح با علیآقا مسئول روابطعمومی آذرآب هماهنگ کردیم و راهی کارخانه شدیم. مقابل کارخانه که رسیدیم ستونهای پایبرجا را دیدیم.دمِ در اول اسممان را نوشتیم و با علیآقا تماس گرفتند. دقایقی بعد اجازه دادند که برویم داخل. رسیدیم به در ورودی دوم. باز هم اسممان را نوشتند و به علی آقا زنگ زدند. صبر کردیم تا خودش بیاید و تحویلمان بگیرد.
علیآقا را هفت هشت سال پیش توی هیئت دیده بودم و چندبار، هیئتی با هم مشهد رفته بودیم. هنوز هم همانطوری خاکی است.
خوشوبش کردیم و قدم زنان به سمت داخل کارخانه حرکت کردیم:«ما خودمون باور نمیکردیم که این کارخانجات اطرافمون اینقدر برادرانه بیان پای کار. همین امروز صبح مدیرعامل کارخونه ماشین سازی اینجا بود. مدیرگروهها و هیئت مدیره هم مدام با بچههای ما ارتباط دارن تا کارخونه رو بسازیم. ما با ماشینسازی رقابت داریم و محصولات مشابه هم زیاد میسازیم. الان باید از خداشون باشه ما از رده خارج شدیم اما این طوری نیست. از مدیرعامل تا مدیرهای عملیاتیشون هم اومدن آذرآب و دارن یک کاری انجام می دن.»
همینطور که علیآقا داشت برایمان تعریف میکرد رسیدیم مقابل سوله اصلی. یک گروه داشتند ورقههای زخمی و تا شده دیوارههای سوله را میانداختند پایین. یک گروه داشتند درباره یکی دو تا از دستگاهها صحبت میکردند. ما دم در ایستاده بودیم و به توضیحات علی آقا گوش میدادیم:«سمت راست رو ببین، مهندس فلانی لباس واگن پارس تنشه. از صبح اینجا است داره کار می کنه. اون یکیو میبینی؟ لباس قرمز داره و کلاه ایمنی دستشه؟ اون بازنشسته است. الان شیفت کاری تموم شده، اصلا نمی ره خونه. اون اصلا نباید الان کارخونه باشه ولی میگه من از قِبَل اینجا سر خونه زندگیم نون بردم. خونهدار شدم، ماشیندار شدم. نمیتونم ول کنم اینجا رو. اینقدر بچهها اومدن برای راهاندازی شرکت که مازاد نیرو داریم. بچه ها رو فرستادیم خمین کار جهادی کنند.»
در همین حین یک لودر غول پیکر داشت بهمان نزدیک می شد. توی باکتش با یک خط خوش نستعلیق نوشته شده بود تا پای جان برای ایران.بچههای هپکو هم توی آذرآب مشغول تاخت و تاز بودند. هر کدام از این کارخانهها خودشان یک غول صنعتیاند و کارشان کارخانهسازی و تولید تجهیزات است. درستِ کارخانه خورده، بد هم خورده، اما با دستان بلند و قدرتمند این صنایع، ساخت آذرآب دیری نمیپاید. ما هم به علیآقا قول دادیم که انشالله پای کار روایت ساخت شرکت هستیم.۲۴فروردین۱۴۰۵
┄┅═✧❁
۲۱:۲۳
تا همین چند روز پیش ما از «امرآباد» فقط شنیده بودیم. پدربزرگم که ما آقاجان صدایش میکردیم ۴۰ سال برای مردمش تب میکرد و آنها هم پی درد آقاجان ما بالا میآمدند. جانشان برای هم در میرفت. در گوش چند نسل از مردم امرآباد را آقاجان ما اذان گفته بود و عقد و نماز میت خوانده بود اما من هیچ وقت امرآباد را ندیده بودیم تا همین دیروز.
راننده آمده بودم پیام تا بروم اراک برای نشست «نبرد روایت». هفتهی قبلش که هنوز جنگ هوار نشده بود بر سرمان راننده گفته بود رفتند سوریه را آباد کردند و جوانهای خودمان را کشتند. بداقبال بود که خورده بود به پست کسی که سوریه زندگی کرده و خیابانهای دمشق را مثل کف دستش بلد بود. منبر رفتم برایش، عقب نشست اما هنوز زورش میآمد بپذیرد حرف حق را. اینبار تا نشستم توی ماشین گفت:« دو روز است هواپیماها آسمان اراک را به هم میدوزند. اینجا چه خبر؟» حرف دل آدم را آرام و نرم میکند. خبرها را داد و گرفت و ذوق کرد از زدن عربهای حاشیهنشین.تا بیست کیلومتری اراک که امرآباد را نشانم داد و گفت:« اینجا را زدهاند. میخواهید برویم نشانتان بدهم؟» کور از خدا چه میخواهد؟ از خدا خواسته فرمان را گرداند به جادهی فرعی. من حریص بودم به دیدن آبادی که آقاجانم سالها متولی دین و ایمان مردمش بود و او احتمالا به از نزدیک دیدن خبر. روستا آباد بود. ظاهرش نشان میداد دوروبرش شهرک صنعتی است و احتمالا سر جوانهایش به تنشان میارزد. پیشتر رفتیم تا از خرابهها جای موشک را بجوریم. یک روستا چه داغی به دل صهیونیستها گذاشته که خاکش را توبره کردهاند؟ جلوتر راه بسته بود اما چند خانه روی هم هوار شده بود. مردم میرفتند و میآمدند. همه صاحب خانهای که خورده بود را تا هفت پشت میشناختند. راننده از یکی پرسید:«چه خبر؟» مرد لاغر و استخوانی که چکمههایش گِل داشت گفت:« پسر فلانی را میخواستند بزنند... مهندس بوده... از اینها که برای ایران موشک میساخته.» یکی که جوانتر بود گفت:«چشمشان کور! زنده مانده اما خب داغ به دلش گذاشتند. آمده زن تازه زایمان کرده را بگذارد و برگردد همان جایی که بوده و ردش را زدهاند.» آن یکی گفت:« بیچاره زن و بچهاش که سپر بلا شدند.» آن یکی جوابش را داد:«هرکس کار بزرگ کند، دشمن بزرگ دارد.» آن یکی گفت:« کینهکشها به زن و بچه چه کار دارید؟» یکی که دورتر ایستاده بود گفت:«چرا آمدند امرآباد؟ خانهی پدر و پدر زنش با خاک یکی شد!» بقیه بیحرف و ابرو به هم کشیده برگشتند بهش. مرد عقب نشست و سبیلهای پرپشتش را به دندان کشید:« اینجا هم نمیآمد، جای دیگر شکارش میکردند.» از کلمه «شکار» متلاطم شدم. رزمنده و شکار! عقاب و آهوی گریزپا به سرم پر میکشند و میدوند برای شکار. من به آقاجانم و پرندههایی که از امرآباد برخاستهاند فکر میکنم. نمیدانم راننده به چی فکر میکند. هردو بین مردم و صداهایشان مانده بودیم و قهرمانی که داغدار زن و بچه و نوزاد چهار روزه احتمالا برگشته بود سر سنگرش.دلم میخواهد فکر کنم F35 دیروز را بابای مجتبی چهار روزه از امرآباد زده.@somaieh_alemi
۹:۵۰