تازه از مشهد برگشته بودیم. سر راه قبل از رفتن به خانه خودمان سری به خانواده محمد زدیم. همان روز جمعه ساعت حدود ۶:۳۰ صبح بود که تماس های مکرر محمد با همکارانش مرا کلافه کرد، بالاخره صدایم به اعتراض در آمد:- محمدجان شما هنوز مرخصی هستی! اگر لازم باشد، خودشان با شما تماس میگیرند.- چشمانش برق میزد با حالت خاصی گفت: من برای امروز آموزش دیدم، از من نخواه که نروم!همیشه این جمله حاج احمد متوسلیان میگفت: باشد که شبانگاهان همچون عقاب به سرشان فرود بیاییم...آنقدر با همکارانش تماس گرفت و تأکید کرد که محمد انصاری را جا نگذارید تا بالاخره با یکی از رانندهها قرار گذاشت و با ماشینهای بینراهی خودش را به همکارانش رساند.محمد همیشه قبل از خارج شدن از خانه خداحافظی خاص خودش را با ریحانه دخترمان داشت. ولی آنروز ریحانه داخل اتاق خواب بود و به کلی فراموش کرد با او خداحافظی کند.نگاهش کردم و با اعتراض گفتم: «محمدآقا با ریحانه خداحافظی نکردی!»همانجا دلم آشوب شد. نگاهش را از صورت من دزدید و رفت. انگار این رفتن با همیشه فرق داشت.
#روایت (۸۱)#شهید_وطن#شهید_محمد_انصاری#سارا_زارعی
┄┅═✧❁
۱۳:۱۸
شما تمام باورهایمان را بهم ریختید. مگر نه اینکه آقازادهها همیشه بهترین ماشین، بهترین خانه و امکانات رفاهی را دارند!؟ پس چرا ما شما را بعد از رفتنتان جور دیگری شناختیم!اینکه دختر یکی از مقامات بالای کشوری بودید؛ اما هر روز به جای راننده شخصی و ماشین آخرین مدل، پا به پای مردم کوچه و بازار با مترو رفتوآمد میکردید!آقازاده بودید ولی پست و مقام پدرتان را جایی جار نمیزدید. خودمانیم! مگر آقازاده بودن چه ایرادی داشت که وقتی یکی از اشخاص رده بالای مملکت ساعتی را برای مصاحبه با شما اختصاص نداد، حاضر نشدید بگویید دختر «سرلشکر باقری» هستید!انگار برای ما آدمهای این دنیا که غرق در مادیات و تجملات شدهایم، باور پذیر نیست که یک آقازاده به جای صدها پست مدیریتی فقط در خبرگزاری بماند و رسالت هر روزش، نوشتن از راه و رسم شهدا باشد.اما شما به ما ثابت کردید که الگویی مثل عموی شهیدتان داشتهاید و دلتان میخواسته آرام و بیسروصدا مثل او فقط کار راهانداز این انقلاب باشید. همیشه به دوستانتان میگفتید: «دوست دارم مثل عمویم، شهید شوم.»چه زود دعایتان اجابت شد و تیتر خبرگزاریهای دفاع مقدس، شهادت یک «آقازاده» را به رخ ما کشید تا کمی به خود بیاییم...
#شهید_وطن#شهیده_فرشته_باقری#اعظم_چهرقانی
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
#شهید_وطن#شهیده_فرشته_باقری#اعظم_چهرقانی
┄┅═✧❁
۱۳:۲۶
برای صرفه جویی در مصرف برق، آبسردکن داخل راهرو خاموش بود. به جایش یک آبسردکن بزرگ در حیاط گذاشته بودند برای استفاده همه کارکنان.میخواستم بروم حیاط تا کمی آب بخورم، که با صدای طاها برگشتم: حاجی میری آب بخوری؟
با اجازت! بیزحمت واسه منم بیار، تشنمه؛ ولی الان کار واجبی دارم، نمیشه رهاش کنم.
رو چشمم.داخل محوطه حیاط بودم که یکدفعه صدای مهیبی از آسمان آمد. سرم را بالا گرفتم. چند جنگنده را دیدم که انگار به سمت ما می آمدند و به سرعت به ساختمان ما برخورد کردند.من فقط حس کردم با موج انفجار همراه شده و به عقب پرتاب شدم. دیگر چیزی متوجه نشدم.چشمهایم را که باز کردم، فهمیدم توی بیمارستانم. درد شدیدی داشتم و نمیتوانستم جایی از بدنم را تکان بدهم.تازه یادم آمد چه شده...کاش قبل از شهادت به طاها آب رسانده بودم!طاها جان؛ سیراب شدن به دست ساقی عطشان گوارای وجودت.
#روایت (۸۲)#شهید_طه_عبدی#شهید_وطن#نرگس_شراهی#مدارمادرانانقلابی┄┅═✧❁
۱۷:۱۱
موتورش از خودش خستهتر بود. آینه نداشت، طلق نداشت، حتی آرمش شکسته و به پیچی آویزان بود. یک جعبۀ کارتونی با کش به ترک موتور بسته بود، ازش یه زیرانداز پُرز زده بود بیرون، با یه تکهی آهنی که معلوم نبود از کجای موتور کنده شده.
خودش؟شال مشکی بسته بود به سر، با ریشی که نیمی سیاه بود، نیمی سفید. پوست صورتش آفتابسوخته، چشمهای درشت و سبزش قرمز شده بود؛ ولی بَراق.
کنار چایخانه موکب ایستاد، چای گرفت، نشست.پرسیدم: «داداش، با این موتور، تو این گرما؟ نه بادگیری، نه هیچی...»لبخند زد، گفت:«اَر موتوری بی، گرما و بیپولی، هیچه والا... دِل و نیت باشه، بقیش آسونه.»
گفت از بروجرد تا قم رفته، بعد راه افتاده سمت کربلا.همینجوری، با یه دل، با یه موتور خسته، با دو تا کیسۀ قرمز بزنجی آویزون به فرمون.
بعد گفت:«مردِم میگَن عزا کمرنگ شده، همه چسبیدن به گوشی و اینستا...وَلی این محبت حسینَه، هزار و چارصد ساله خاموش نِشده، حالام نِمیشه...عشقی نی که با اینترنت بره، این آتیشه.»
و همونجا فهمیدم...گاهی آشفتگی، از چهرهی آدم نمیزنه بیرون؛ از چشماش پیداست.از اون برقی که خاموش نمیشه،از اون عشقی که از بروجرد تا کربلا، رو دو چرخ میره.
#جاذبه_حسینی#روایت_اربعین (۱)
┄┅═✧❁
۱۲:۵۳
صبحی دلانگیز و مطبوع بود. پس از زیارتی که جانمان را سبک کرد، آرام و بیشتاب در صحنهای حرم قدم میزدیم. نسیمی لطیف، پر از رایحه ای بهشتی ، فضای ملکوتی حرم را آکنده بود . صدای زمزمه دعا و نوای آرام زائران در گوشها میپیچید و گویی هر سنگفرش و کاشی، قصهای از عشق و ایمان برایمان بازگو میکرد.
در این هوای روحبخش، تصمیم گرفتیم مسیرمان را به سوی موزه آستان قدس بگیریم؛ جایی که تاریخ و هنر، در سکوتی پرشکوه، در کنار هم آرمیدهاند. پا که به داخل گذاشتیم، گویی وارد دنیایی دیگر شدیم؛ تالارها همچون راهروهای یک خاطره کهن، ما را به عمق قرنها میبردند. ویترینها پر از آثار نفیسی بودند که هر کدام برگ زرینی از فرهنگ و هنر ایران را به دوش میکشیدند: نسخههای خطی قرآن با تذهیبهای شکوهمند، دستنوشتههایی از نامآوران هنری، خوشنویسیهای بیبدیل از اساتید بزرگ، و اشیای مکتوبی که ندای تاریخ از سطرهایشان برمیخاست.
غرق در تماشای این گنجینهها بودیم که ناگهان… صدایی آرامش فضا را شکست. گریهای دستهجمعی، سوزناک و پیوسته، از گوشهای از تالار برخاست. زائران، یکییکی، نگاهشان را از ویترینها جدا کردند و بیاختیار به سوی صدا کشیده شدند.
وقتی نزدیکتر شدم، صحنهای پیش چشمم نقش بست که تا امروز در جانم زنده است: گروهی از بانوان زائر عراقی، سیاهپوش و با چهرههای خیس از اشک، روبروی تابلوی «عصر عاشورا» اثر استاد محمود فرشچیان حلقه زده بودند. نگاهشان به بوم نقاشی بود و گویی از دل رنگها و خطوط، حادثهای جانسوز را به چشم دیده باشند. با دستانشان بر سر و سینه میزدند، ناله میکردند و بیخبر از جمعیت اطراف، به همنوایی با زنان و مخدرات حرم بر سر و صورت میزدند.
موزه، در سکوتی عجیب فرو رفته بود. همه حاضران به این تصویر زیبا خیره شده و بی اختیار با اشک و ناله خود همراه این جمع شیدا شده بودند. این بانوان، فارغ از هر گونه ریا و تظاهر، در آغوش هنر استاد فرشچیان، چنان با حادثه کربلا پیوند خورده بودند که گویا در لحظهای از زمان و مکان جدا شده و به اصل حقیقت سوگ نشستند. مویههای آنها نه صدای غم و اندوه، بلکه زبان گویای ایمان و اعتقاد راسخشان به پیام عاشورا بود؛ پیامی که در دل هر قطره اشک جاری و ساری بود و نشانگر ارادتی راستین، بینهایت و پایدار به سید و سالار شهیدان.
حضور ایشان، علاوه بر آنکه بر فضای موزه سایهای از معنویت انداخته بود، درس بزرگی از وفاداری و اخلاص به عاشقان حقیقت به همه حاضران آموخت؛ درس بیکلامی که هرگز از خاطر هیچ بینندهای پاک نخواهد شد. اما از آن سو باید گفت به واقع تابلوی «عصر عاشورا» استاد محمود فرشچیان فقط یک اثر هنری نیست؛ روضهای زنده است ، بینیاز از زبان، که مرز زمان و مکان را میشکند و دل را یکراست به میانه داغی میبرد که هرگز کهنه نمیشود.
#مجید_جدیدی┄┅═✧❁
۱۷:۰۷
پرده اولجای میلههای پرچم را صاف کردم. دلم نخواست امسال فقط یک پرچم سیاه محرم باشد. دو پرچم دیگر هم زدم؛ یکی سیاه برای سرداران. سهمشان در این ماه خالی است. گرچه برایشان روضهای نخواندهایم، اما مگر نه اینکه در راه حسین، عزا جز برای خودش معنا ندارد؟ پرچم ایران را هم در جای سوم کاشتم، تا همه بفهمند به قول حاجقاسم، این حرم اگر بماند، باقی حرمها هم میمانند. و خدا خواست که این حرم هنوز ایستاده باشد.
پرده دومچند ساعت مانده به حرکت، تازه کولهها را بستیم. یکیدو دست لباس، کمی خاکشیر، آبلیمو، کلاه و عینک دودی… هرچه بود ریختیم داخل کوله. اما طبق رسم هر سال، دعوایمان تازه سر پرچم شروع شد. همسرم گفت: «پرچم ایران را برمیدارم.» بعد لبخندی زد و زیر لب خواند: «ای میهنِ خدایی، صحنِ امام رضایی…» دیگر چیزی نگفتم. انگار زبانم را بست. پرچم در دست او، بوی دیگری داشت.
پرده سومراه سخت بود، گرمای عراق بندبند تنمان را میسوزاند. حتی دمِ غروب هم آفتاب رحم نداشت. تا میرسیدیم به موکبی که مهپاش داشت، نفس تازه میکردیم. جوانهای موکبدار همین که پرچم ایران را در دستمان میدیدند، از دور دستهایشان را مثل قوس موشکهای ایرانی حرکت میدادند و با اصرار ما را به داخل موکبشان میکشاندند.از کنار موکبی رد میشدیم که ناگهان پیرمردی هفتاد ساله موکبدار صدایمان زد. با دست اشاره به پرچم کرد و گفت: «إنطنی عَلَمَک…»گفتم: «لِیَش؟»اشاره کرد به سردر موکبش که پرچم را برای آنجا میخواست. با چشمانی پر از اشک و افتخار بوسهای بر پر پرچم زد و آن را از ما گرفت.
#روایت_اربعین
┄┅═✧❁
۷:۲۸
چادرش را روی سرش انداخت و قرآن کوچکش را از روی طاقچه برداشت. صدای پسرِ پانزده سالهاش، توی گوشش پیچید که داشت از بچهها خداحافظی میکرد.خودش را به چهارچوب در رساند و قرآن را روی دستهایش بالا برد تا حشمت از زیر «کلام الله مجید» رد شود.چند دقیقه بعد با هم راهی محل اعزام شدند. بوی اسپند توی فضا پیچیده بود. اتوبوسها چشم انتظارِ مسافران خود گوشهای از خیابان ایستاده و خاطراتشان را به تماشا نشسته بودند. دخترکی با لباس صورتی و عروسکی در دست خودش را به گردن پدر آویزان کرده و توی گوشش شعر کودکانه میخواند. مادری با هزار امید و آرزویی که برای فرزندش داشت سربند «یازهرا» را روی پیشانیاش میبست و زیر لب برایش آیتالکرسی میخواند و همسری که تمام دلتنگیهایش را پشت چشمهایش پنهان کرده بود. چشم که چرخاند، پیر و جوان با رخت سبز سپاه و لباس خاکی بسیجی توی صف ایستاده بودند تا خودشان را به نبردی از جنس دفاع از ناموس و وطن برسانند. برای آخرین بار پسرش از صف خارج شد و گونهاش را بوسید.-مادر برام دعا کن. آش پشت پا بپز و ناراحت نباش.بغضش را قورت داد و با صدای بلند گفت: «ناراحت نیستم پسرم، تو راهت را انتخاب کردهای!»اما صدایش در صدای جمعیتی که برای سلامتی رزمندگان اسلام، صلوات میفرستادند گم شد.اتوبوس راه افتاد و مادر نگاهش را دوخت به ماشین آهنی که داشت هزار جان را از جانانشان جدا میکرد.حشمت دوباره سرش را از پنجره اتوبوس بیرون آورد و فریاد زد: «مادر، آش یادت نره.»مادر چشمی گفت و توی دلش او را به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سپرد و تا آخرین لحظه خودش را کنترل کرد تا اشکهایش پای رفتن پسرش را سست نکند.نگاهی به اطراف انداخت دیگر کسی نمانده بود. حالا باید تنها و با قدمهایی که وزنههای سنگینی را با خود حمل میکرد به منزل برمیگشت. آخر او مادر بود و هنوز فرزندان دیگری در خانه داشت که چشم انتظارش بودند.توی راه به پسرش فکر کرد. بسیجیِ کوچکش با آن که پشت لبش سبز نشده بود؛ اما دلش میخواست مثل همان دوران کودکی که سرکار میرفت تا باری از دوش پدرش بردارد، این بار هم تلاش کند تا مردمش آسوده خاطر باشند.هنوز برق نگاه پسرش جلوی چشمانش رژه میرفت، وقتی که پشت چرخ خیاطی نشست و لباسِ بسیجی که برایش بزرگ بود را کوتاه کرد....
شش ماه گذشت و دوباره مادر برای بدرقه پسرش از خانه بیرون زد؛ برای آخرین بار شانه به شانه مردم شهر عطر پسرش را در هوا نفس کشید و او را تا گلزار شهدا بدرقه کرد.
تقدیم به شهید پانزده ساله حشمتالله مهری
┄┅═✧❁
۱۹:۳۹
این روزها دلمان دوباره در دل آتش نشسته؛داغ مادری که هرچه زمان میگذرد، باز مثل روز اول میسوزاند…
اما امروز، همین دلِ سوخته، چراغ مهمانی شده.
جمع شدیم تا برای مهمانِ آسمانی شهرمان فرشِ دلمان را پهن کنیم؛شهیدی که از دلِ دجله برخاسته،آمده تا دوباره یادمان بیندازدمردانگی هنوز زنده است…
#موکب_ارکان_الهدی
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
جمع شدیم تا برای مهمانِ آسمانی شهرمان فرشِ دلمان را پهن کنیم؛شهیدی که از دلِ دجله برخاسته،آمده تا دوباره یادمان بیندازدمردانگی هنوز زنده است…
#موکب_ارکان_الهدی
┄┅═✧❁
۹:۱۳
قرار است از اینجا نوری بدرخشد و تا آسمان برسد؛
تا وعدهگاه عاشقان باشد، جایی برای آمدن و آرام گرفتن دلهای چشمانتظار...🥺
ما رسم میزبانی را بلدیم؛همه به استقبال میآییم،راهت را گلباران میکنیم،و بهترین لحظههایمان را با تو ای شهید قسمت میکنیم.
#موکب_ارکان_الهدی┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
ما رسم میزبانی را بلدیم؛همه به استقبال میآییم،راهت را گلباران میکنیم،و بهترین لحظههایمان را با تو ای شهید قسمت میکنیم.
#موکب_ارکان_الهدی┄┅═✧❁
۹:۱۳
یافاطمه (س)ذکر شماست که هوای این خیمه را عطرآگین کرده؛ذکر شما و مولا امیرالمؤمنین(ع)
صدای «أشهدُ أنَّ علیّاً ولیُّالله» که بلند میشود،دلها محکمتر میتپد؛انگار همهی ما دوباره یادمان میافتدبرای ماندن همین اسم مقدّس استکه باید جان داد…
همانطور که این شهید هجدهساله، مهمان امروز مابا جوانیاش پای همین نام ایستاد.
#موکب_ارکان_الهدی
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
صدای «أشهدُ أنَّ علیّاً ولیُّالله» که بلند میشود،دلها محکمتر میتپد؛انگار همهی ما دوباره یادمان میافتدبرای ماندن همین اسم مقدّس استکه باید جان داد…
همانطور که این شهید هجدهساله، مهمان امروز مابا جوانیاش پای همین نام ایستاد.
#موکب_ارکان_الهدی
┄┅═✧❁
۹:۱۳
تا از راه رسید، کنار داربستهای محافظ مزار ایستاد.روسری آبیش کمی عقب رفته بود و لبهایش، قرمزتر از همیشه. با مانتو شلوار مشکیاش هماهنگ نبود؛ اما وقتی سرش را بالا گرفت، صورتش خیس اشک بود.
طاقت نیاورد و به سمت بسیجیای رفت از مزار نگهبانی میکرد.با نگاه ملتمسانهای اجازه خواست:ـ خانم، نمیشه… وقتی شهید را دفن کردن میتونید بیاید.ـ فقط یه دقیقه، به خدا زودمیام…
بسیجی نتوانست مقابل اشکهایش چیزی بگوید.پایین پلهها خم شد، زیپ چکمههایش را باز کرد و پا برهنه بالا رفت؛آداب عاشقی را خوب میدانست.
کیفش را کنار گذاشت و دو زانو بالاسر قبر نشست. دستش را روی خاک میکشید. قطرهقطره اشکش روی داخل قبر میریخت و با قبر خالی شهید نجوا میکرد،حرفهایی که فقط دلهای عاشق میفهمند…
#شهید_گمنام#موکب_ارکان_الهدی
┄┅═✧❁
۱۱:۱۵
خوش آمدی مهمانِ گمنامِ شهرمان…از سفری طولانی برگشتی و قلبمان را روشن کردی.
اگر خواهرت اینجا نیست، مطمئن باشدلهایی هستند که برایت خواهری میکنند؛و ما… ما را برادر خودت بدان،همه با جان و دل پذیرای تو هستیم.
میدانیم دلت برای مادرت تنگ استو او هم دلتنگ آغوش توست…اما خوشحالیم که اینهمه سال،مادر عالمیانمادرانه هوایت را داشته است.
#موکب_ارکان_الهدی
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
اگر خواهرت اینجا نیست، مطمئن باشدلهایی هستند که برایت خواهری میکنند؛و ما… ما را برادر خودت بدان،همه با جان و دل پذیرای تو هستیم.
میدانیم دلت برای مادرت تنگ استو او هم دلتنگ آغوش توست…اما خوشحالیم که اینهمه سال،مادر عالمیانمادرانه هوایت را داشته است.
#موکب_ارکان_الهدی
┄┅═✧❁
۱۱:۴۱
۱۱:۴۱
روز اول کارگاه وطن پارسی تمام شده بود. بعد از نماز مغرب توی نمازخانهی ماهور نشسته بودم و چیزهایی که شنیده بودم را با خودم مرور میکردم. گفته بودند: «قدیم ها ما قصه گوهای بزرگی بودهایم و حالا آنقدر آب رفتهایم که در همین جنگ دوازده روزه قصهای برا بچهها نداشتیم تا از ترسشان کم بکند.» ما با همراهی چند تا آدم خوب طفلکی توی ساختمان ماهور قصه نوشتن برای بچه ها را تمرین میکنیم. میگویم طفلکی چون این آدم خوبها گیر من افتادهاند که همیشه برایشان دنبال درس و مشق جدید میگردم!توی نمازخانه موقع مرور حرف اساتید، یک دفعه لامپ توی مغزم روشن شد: «آخ جان! تمرین جدید! ما باید متون کهن را هم با بچههای گروه بازخوانی کنیم!»ولی از کجا شروع کنیم؟ از کدام کتاب و کدام قصه؟ بدو بدو خودم را رساندم طبقهی پایین.استاد میرشکاک یک گوشه بین حلقهی دوستدارانشان گیر افتاده بودند و استاد فیض هم گوشهای دیگر. من که با هیبت یک خانم چادری به حلقهی متراکم اول رسیدم بعضیهایشان جا خوردند و بعد، همه کنار کشیدند تا من راحت استاد را ببینم؛ پیرمردی لرستانی با کلاه نمدی سیاه و سبیلهای چخماقی که با محاسن یکی شده بود و صدای خش دار. سلام کردم. جمع ساکت شده بود. زود پرسیدم: «استاد ما که نویسندگی کودک کار میکنیم مطالعهی متون کهن رو از کجا شروع کنیم؟»استاد با همان خش صدایشان جواب دادند:«کلیله و دمنه، سیاست نامه، مرزبان نامه، تاریخ بیهقی، جامع التواریخ، بعد تو شعر شاهنامه، آثار سنایی، آثار عطار، آثار مولانا و سعدی. تا همین مقدار به نظر من کفایت میکنه.» پرسیدم: «با همین ترتیب؟» گفتند: «بله دیگه.» پرسیدم: «استاد ما الان داریم ادبیات غرب رو مهندسی معکوس میکنیم و سعی میکنیم از روش غرب برای قصه نویسی استفاده کنیم. نظر شما دربارهی این تقلید و اقتباس روش چیه؟»گفتند: «از نظر من ادبیات کودک باید اینطور باشه: اصل متن و ساده شدهی متن. یک تکه از سعدی رو شما بیارید بعد ساده شدهش روبروش نوشته بشود. آدمهای قدیم که چیزی سرشون میشده یک راست سعدی و حافظ میخوندن. ما متناقضیم. از یک طرف میخواهیم کودکی تربیت کنیم که به سوئد بخورد از یک طرف میخواهیم اسرائیل را نابود کند.... ما کودک شرقی رو خیلی کوتوله دیدیم. فکر کردیم که عالم کودک، عالم سادگیست.» خانم دیگری که کنار استاد ایستاده بود، پرسید: «کودک شرقی چه ویژگیای داره؟» . صحبتها و سر پا ایستادنمان داشت طولانی میشد. یکی از مسئولین پیشنهاد کرد: «خوبه برای ادامه صحبت بریم بالا که استادم خسته نشن.»بالایی که میگفتند طبقۀ چهارم ساختمان ماهور بود. بام طبقۀ سوم شده بود حیاط ساختمان طبقهی چهارم. گوشهای از این حیاط اتاقکی شیشهای بود با پشتیها و تشکچههای ترمه دور تا دورش. من و آن خانم که رسیدیم استاد رو به روی در روی یکی از تشکچهها نشسته بودند، یک زانویشان را خم کرده بودند تا تکیه گاه آرنج باشد و سیگار دود میکردند.کم کم استاد فیض و چند نفر دیگر هم آمدند. حالا دور تا دور اتاقک، آدم نشسته بود و استاد میرشکاک و استاد فیض سیگار چاق میکردند و همه به صحبتهایشان دربارهی ادبیات و کودک و ایرادهای نظام آموزش و پرورش و الخ گوش میدادند. کودکی که از نظر استاد اندیشه و دین و زبان و فرهنگش با کودک غرب متفاوت است. حس میکردم تونل زمان من را کشیده توی خودش و وسط یکی از گعدههای ادبی قدما پرتم کرده بیرون! مخصوصا که کم کم دود داشت اتاق را پر میکرد وچیزی نمانده بود که برای دیدن همدیگر مجبور باشیم ابرهای دودی را کنار بزنیم. استاد فیض نگذاشتند کار به آنجاها بکشد و برای کمک به هوای اتاق با سیگارشان به فضای باز پناه بردند. استاد میرشکاک هم بعد از سیگار و میوه و تمام شدن صحبتمان حالا میخواستند بروند سراغ نمازشان. هنوز سوالم را از استاد فیض نپرسیده بودم. با سوالم رفتم سراغشان. راحت وقت گذاشتند و هم صحبت من و یکی دو نفر دیگر شدند. گفتند: «ما این روزها شعر کودک نداریم، شعر کودکانه داریم. بزرگترها همون دغدغهها و مسائل خودشون رو به زبان ساده و کودکانه برای بچه ها مینويسن در حالیکه باید کودک شد و از نگاه او دنیا رو دید.. .»
کولهبارم از صحبتها و زاویه نگاه دو سه نفر از بزرگان ادبیات پر شده بود. باید دوباره گوشهای مینشستم و فکر میکردم و برای خودم از بین صحبتها ایده برمیداشتم. بعضی از حرفها را هم گوشهی ذهن جاگیر میکردم تا سالهای آینده به آنها برگردم و دربارهشان به نظر قطعی برسم. خودم را از تونل زمان و طبقهی چهارم ماهور بیرون کشیدم. همسرم پایین ساختمان منتظر بود تا من را به زمان و مکان واقعی زندگی برگرداند!
#کارگاه_وطن_پارسی#یوسفعلی_میرشکاک#ناصر_فیض#فروغ_السادات_سیدی#رواق_کودک
┄┅═✧❁
۴:۱۳
بازارسال شده از حوزه هنری استان مرکزی
۲۰:۰۵
دوشنبه شب رفته بودیم بیت پدری امام خمینی (ره). دو سه روزی بود که رویداد «در آستان آفتاب» در خمین شروع شده بود و آن شب قرار بود یکی از فیلمهای کودکان در آمفی تئاترِ تازه ساز بیت امام اکران شود. دخترها همراه همسرم در سالن نشسته بودند. من از سالن بیرون زدم و برای پیدا کردن نمازخانه با عجله از تنها دری که آن دور و بر پیدا کردم، وارد شدم که رخ به رخ چند جوان درآمدم! یکی از آنها در راهروی باریکی بین دو تا میز مستطیلی ایستاده بود. نگاهم از او لغزید روی میزها. میز سمت چپ پر از وسایل دست ساز بود و روی میز سمت راست کتابهای تخصصی چیده شده بودند. ترکیب چند جوان بیست سالهی پرانرژی، کتابهای تخصصیشان و فناوریای که از دل مواد بازیافتی بیرون کشیده بودند، باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم. مرد جوان هم لبخند زد، با حرکت دست به غرفه اشاره کرد و خوشرو و بشاش گفت: «سلام، بفرمایید.». نمازم را که خواندم رفتم برای قبول دعوت و بازدید از غرفه. جوانی که دعوتم کرده بود، آقای امیرحسین تیموری، برایم توضیح داد که «ما دانشجوهای مهندسی برقِ دانشگاه ملی مهارت خمینیم و در حیطههای مختلفی فعالیت میکنیم؛ از رباتیک بگیر تا کنترل صنعتی و برق صنعت.» تعجب کردم. همیشه فکر میکردم که در دانشکدههای شهرهای کوچک خبری نیست اما حالا خبرهای داخل دانشکدهی شهر خودمان روی میز مقابلم دست به کمر زده بودند و با ابروی بالاانداخته، برای من و فکرهایم پشت پلک نازک میکردند! آقای تیموری به یکی از همان وسایل روی میز اشاره کرد و گفت: «رباتی که میبینید مانع را تشخیص میدهد و راهش را عوض میکند تا راه جدید و بدون مانع پیدا کند. همان فناوری که در جاروبرقیهای هوشمند به کار میرود.». جارو برقی هوشمند! اتفاقا خیلی وقت است دوست دارم یکی از آنها را بخرم! وسیلهی بعدی یک پنل خورشیدی متحرک بود. پنلی که مثل آفتابگردان خورشید را دنبال میکرد و نمیگذاشت از اولین پرتوهای نور موقع طلوع تا آخرین باریکههای درخشش خورشید وقت غروب، ذرهای انرژی خورشیدی از دستش در برود._این سیستم آبیاری هوشمند ماست که با سنسورهایی که دارد، دما را میسنجد و میفهمد رطوبت خاکی که گیاه ما در آن قرار گرفته پایین آمده و الان نیاز به آب دارد. بلافاصله به مخزن فرمان میدهد، مخزن آب را پمپاژ میکند و گلدان یا زمین و باغچهی ما آبیاری میشود.اینها را در مورد دستگاهی توضیح دادند که از یک مخزن کوچک، چند تا سیم، دو تا سنسور و دو تا از آن ساعت کوکیهای مربع شکل قدیمی درست شده بود. مادر همسرم در همهی مسافرتها نگران گلدانهایش است. کاش همین را میپیچیدند تا به مناسبت روز مادر برایش هدیه ببرم و خوشحالش کنم. آقای رضا سعیدی یکی دیگر از دانشجویان خوش انرژی حاضر در جمع، اضافه کردند: «این چیزی که ما استفاده کردیم آنالوگ است. اگر دیجیتال باشد دقیق تر است و خطایش شاید حدود یک درصد باشد.» با بخشی از دستگاه بعدی خودم کار کرده بودم! دینام و پدال چرخ خیاطی بود. اما آن را روی یک مته سوار کرده بودند و دیگر به جای دوخت و دوز، برای دریلکاری دستی استفاده میشد!بعد از آن آقای تیموری یک ظرف غذای پلاستیکی سمتم گرفت اما به جای غذا توی آن دم و دستگاهی کار گذاشته بودند که تبدیل شده بود به فاصلهسنج، آن هم با دقت سانتی متری.برایم توضیح دادند که همهی اینها و وسایل دیگری که روی میز بود مثل دستگاه جوجه کشی، دماسنج و رطوبتسنج، تابلو روانِ گردان، قفل هوشمندی که باز و بسته شدنش با تلفن همراه کنترل میشد، دستگاه دفع سموم، دستگاه تشخیص ضربان قلب و... را با «بورد آردینو» ساختهاند که نسبت به بقیهی بوردها خیلی ارزانتر درمیآید._همین سنسوری که مونوکسید کربن را تشخیص میدهد، در یکی از اپلیکیشنها بیست میلیون تومان قیمت خورده در حالیکه میشود با ششصد، هفتصد هزار تومان آن را ساخت، حتی دقیقتر از مدلی که در سایت گذاشته شده.این را هم آقای سعیدی برایم توضیح دادند.پرسیدم: «برنامهتان برای آینده چیست؟»گفتند: «دوست داریم کارشناسی را هم در همین دانشگاه بخوانیم اما دانشگاهمان فقط مقطع کاردانی دارد. مدیریت دانشگاه تلاشش را کرده اما با طرح کارشناسی ما موافقت نمیکنند در حالیکه 300_400 دانشجو به قبول این طرح امید دارند.»نمیدانم چند دقیقه از اولین تجربهی حضورم در جمع مهندسین جوان برق گذشته بود. فاطمه و زهرا منتظر بودند تا برگردم و با هم فیلم را تماشا کنیم اما بدون یادگاری تصویری که نمیشد. وقتی برای عکس گرفتن اجازه گرفتم، همگی وسط غرفه ایستادند و من عکسی گرفتم که پر از نور و هیجان بود؛ عکسی از ستارههایی جوان در آستانهی طلوع.
#در_آستان_آفتاب#دانشگاه_ملی_مهارت#خمین#فروغ_السادات_سیدی
┄┅═✧❁
۱۹:۵۲
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
پویش روایتنویسی یلدای من
یلدا فقط طولانیترین شب سال نیست؛ شب خاطرههاست، شب جای خالیها، شب دورهمیها و گاهی شبِ تنهایی.
اکثر ما یلدایی را تجربه کردهایم که برایمان متفاوت بوده؛ یلدایی که در خاطر مانده، یا یلدایی که هنوز دلمان میخواهد دوباره تکرار شود.
اگر روایتی از یک رسم قدیمی، یک خاطره خانوادگی، یک یلدای خاص یا حتی یک یلدای تنها دارید برای ما بنویسید.
نحوه ارسال روایت:ارسال در پیامرسانهای بله و ایتا تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار (۳دی ماه ۱۴۰۴)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۹:۲۰
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
پویش روایتنویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سالهای اخیر، بهویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس میشد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...»اگر همچین لحظهای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.
نحوه ارسال روایت:ارسال در پیامسانهای بله، ایتا و تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار: تا ۲۰ دی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۱:۴۴
فرمانده بند پوتینهایش را محکم بست و به راه افتاد تا چشم کار میکرد برف بود.سوز سرما که بر جانش نشست زیپ اورکتش را بالاتر کشید. او هم مثل تمام این مردم دغدغه گرانی دلار و طلا را داشت اما باید میرفت تا رسالتی بزرگتر، رسالتی از جنس محافظت از وطن و این آب و خاک که روی دوشش سنگینی میکرد را به خوبی انجام دهد.شاید دلش میخواست پسرکش در پس محافظت او آرام و آسوده خاطر بخوابد.آری! نه تنها پسرکش که مردم یک کشور راحت سر بر بالین گذاشتند؛ اما او جان شیرینش را میان برفها به بازی گرفت آن هم به قیمت اینکه مبادا دشمن ناغافل هوس دست درازی به سرزمینش را داشته باشد...
فرمانده به قیمت جانش پای آرمانش ماند و اسیر سرمای استخوان سوز شد. او با عکسی در دست از فرزند کوچکش از میان ما پر کشید و ما را با این وصیت تنها گذاشت: «مراقب پسرم باشید. تازه یاد گرفته بگه بابا...!»
#اعظم_چهرقانی#شهید_رحیم_مجیدی
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
رسام؛ روایتسرای استان مرکزی@Rasam_markazi
فرمانده به قیمت جانش پای آرمانش ماند و اسیر سرمای استخوان سوز شد. او با عکسی در دست از فرزند کوچکش از میان ما پر کشید و ما را با این وصیت تنها گذاشت: «مراقب پسرم باشید. تازه یاد گرفته بگه بابا...!»
┄┅═✧❁
۵:۲۳
امروز را هم مثل بقیه روزها، داخل پانسیون با تست و مطالعه و بیخوابی سپری کردم.در خبرگزاریها خواندم دوباره به خاطر گرانیها اعتراضاتی برپا شده که بدست فتنهگرها به اغتشاش تبدیل شده.یاد اعتراضات ۱۴۰۱ افتادم.آرمان عزیز شهدای بی گناه مدافع امنیتتصویر جسم غرق به خون روح الله از جلوی چشمانم کنار نمیرفت.نفس عمیقی کشیدم و دعا کردم اتفاقی برای هیچکس نیوفتد و همه چیز ختم به خیر شود.مادرم در خانه تنها بود و برادرانم خارج از شهر بودند.باید از پانسیون تا خانه را تنها برمیگشتم. برای همین تصمیم گرفتم زودتر مطالعه را تعطیل کنم و سمت خانه بروم.یک ربعی تا هفت غروب مانده بود که از پانسیونمان بیرون زدم. پانسیون در کوچه شهید حقی، ابتدای خیابان امام قرار داشت و میبایست تا سر قائم مقام پیاده بروم.تا نزدیکای پاساژ فردوسی همه چیز امن و امان بود، اما کم کم حس سوزشی در چشمان و گلویم احساس کردم. اشک در چشمانم جمع شد و همه چیز را مبهم میدیدم.ابتدا گمان کردم باز هم آلودگیست.اما هشدارهای مرد و زن هایی که از کنارم میگذشتند چیز دیگری میگفت.به پاساژ فردوسی رسیدم و متوجه شدم آن سوزش، به خاطر گاز اشک آوری بود که نیروهای نظامی برای پراکنده کردن فتنهگران زده بودند.اغتشاشگران جلوی پاساژ تجمع کرده و شعار میدادند همهشان مرد بودند، بیشتر آنها صورتشان را پوشانده و فقط چشمهایشان معلوم بود.تمام پیادهرو را اشغال کرده و سعی در بستن خیابان داشتند. پاهایم ایستادند و نتوانستم حرکت کنم. عقل و قلبم به جدال پرداختند.مغزم میگفت دختر خطرناکه نرو توی جمعیت.قلبم حرف دیگری میزد و میگفت برای اعتقادت برو، بجنگ و هزینه بده. حرفهای حاج احمد متوسلیان هم مدام توی ذهنم میچرخید که "برای آنچه اعتقاد دارید ایستادگی کنید؛ حتی اگر هزینهاش تنها ایستادن باشد."پس چادرم را در مشت فشردم و رو به جلو قدم برداشتم.هنوز هم میان عقل و دلم جنگی برپا بود و من به راهم ادامه دادم.میترسیدم. صدای تپش های قلبم را میشنیدم. به امام زمان متوسل شدم و به یک متری جمعیت رسیدم.شعار میدادند. جاوید شاه، جاوید شاه حس میکردم بعضی هایشان قصد نزدیک شدن به من را دارند اما خوشبختانه جلو نیامدند. از میانشان عبور کردم. سر پیاده راه امیرکبیر نظامیان را دیدم. وای تازه چشمانم رنگ آرامش گرفتند. تازه آنجا بود که چادر فشرده شده در مشتم را رها کردم و راحت شدم.از کنار ارازل و اوباشی که از مردم نبودند رد شدم و چادر فشرده شده ام را رها کردم.برای قدردانی از نیروهای نظامی چشم دوخته و تمام تشکرم را در چشمانم ریختم و با آرامش خاطر تا سر قائم مقام رفتم.
#ریحانه_رحمتیفرددهم دی ماه هزار و چهارصد و چهار┄┅═✧❁

❁✧═┅┄رسام؛ روایت سرای استان مرکزی@rasam_markazi
#ریحانه_رحمتیفرددهم دی ماه هزار و چهارصد و چهار┄┅═✧❁
۱۸:۰۵