بله | کانال روزنوشت سعیده ☫
عکس پروفایل روزنوشت سعیده ☫ر

روزنوشت سعیده ☫

۵۹۰ عضو
شنبه، ۱۶ اسفند
پیرزن واکر به دست از سردخانه‌ی پشت معراج شهدا آمد بیرون. فقط می‌گفت:«خیلی زیبا بود، خیلی زیبا...»

@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۹:۲۰

حوالی اسفند و فروردین
روزهای اول دلم تنگ نمی‌شد. حتی گاهی حواسم پرت میشد و وقتی مامان با تلفن حرف میزد فکر میکردم دارد با بابا حرف میزند. روزهای اول دلم تنگ نمی‌شد چون ما عادت داشتیم به نبودن بابا، اینکه ده روز نبینیمش برایمان عجیب نبود. اینکه روز عید فطر، روز سال تحویل، جمعه‌ها و موقع تولدمان خانه نباشد هم برایمان عجیب نبود. تعداد زمان‌هایی که بابا خانه نبود آنقدر زیاد است که اگر بگویم چه وقت‌هایی خانه بود راحت‌تر است. هر بار که بابا ما را می‌رساند خانه زینب می‌پرسید:«توام میای خونه؟» چون برای ما عجیب نبود که هر ساعتی از شبانه روز بابا ما را بگذارد خانه و خودش برود سرکار. برای همین وقتی بعد از چند روز دلتنگی آمد سراغم برایم عجیب بود. بعد از شام که می‌نشستم توی اتاق یا توی پذیرایی کنار بقیه یکهو احساس میکردم یک چیزی کم است، که انگار واقعا یک حفره‌ وسط قفسه‌ی سینه‌ام وجود دارد و میتوانم دستم را از تویش رد کنم. توی خیابان که راه می‌رفتم چشم‌هایم کوچک‌ترین شباهتی به او را پیدا میکرد و وقتی میدید صاحب آن کاپشن یا ماشین بابا نیست انگار آن حفره بزرگتر میشد. نرگس یکبار گفت بیا تصور کنیم رفته ماموریت، مثل آن وقت‌ها که تو کوچک بودی و بابا سه ماه می‌رفت مأموریت و حتی تماس هم نمی‌توانست بگیرد، اما بعد از سه ماه بالاخره برمیگشت. من هم توی دلم خیلی مطمئنم که زود بازخواهد گشت برای همین یک روز به زینب گفتم وقتی امام زمان بیاید بابا هم با او خواهد آمد. فکر کنم خیلی دلش تنگ شده بود چون بالا را نگاه کرد و گفت:«امام زمان زود زود بیا، اصلا همین امروز، نه همین الان بیا.» به او گفتم هر شب قبل خواب وقتی دارد سوره‌ی توحید و ناس میخواند برای آمدن امام زمان هم دعا کند. روزهای اول دلم تنگ نمی‌شد اما حالا بعضی وقت‌ها احساس میکنم هنوز پنج سالم است و هنوز نشسته‌ام سر سفره روی صندلی پلاستیکی‌ام و میگویم تا بابا نیاید من غذا نمیخورم. یکبار که خیلی کوچک بودم ماهی‌هایی که برای عید خریده بودم مردند، اسمشان بلا و طلا بود. دوتایی با بابا رفتیم و انداختیمشان توی رودخانه و بعد من تنگ خالی‌شان را گرفته بودم توی دستم و قلبم درد میکرد و چشم‌هایم خیس شده بود از اشک چون مجبور بودم ماهی‌هایم را تنها بگذارم و بروم. بعد از تشییع هم همان احساس را داشتم و انگار می‌توانستم تنگ خالی را توی دست‌هایم ببینم چون مجبور بودم بابا را بگذارم و بروم.

@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۹:۰۴

جمعه، ۱۴ فروردین رشت
با مامان داریم از خیابان رد می‌شویم، دو تا موتوری دارند از دور می‌آیند، یک دختر و پسر نسبتا جوان که هر دو کلاه کاسکت گذاشته‌اند. سر و وضعشان برایم جالب است، نزدیک که میشوند به دختر لبخند میزنم. موقع رد شدن می‌شنوم که به پسر می‌گوید:«این چادری‌ها رو زیر بگیر.» دوتا اتفاق می افتد؛ لبخند واقعا روی لبم خشک میشود و قلبم عمیقا درد میگیرد.

با زندایی‌ام که شال حتی دور گردنش هم نیست توی پاساژ داریم راه میرویم. آقای فروشنده که زنجیر طلا انداخته گردنش به خانمی که فقط یک تاب پوشیده تذکر میدهد. دعوایشان میشود. فروشنده میگوید که به خاطر اماکن تذکر میدهد و این خانم با این پوشش نمی‌تواند توی مغازه‌اش بایستد. خانم صدایش را میبرد بالاتر و میگوید:«نه، به خاطر این چهارتا چادری که اینجا‌ان تذکر میدی» قلبم تندتر می‌تپد و سردم میشود، تیشرت نارنجی توی دستم را برمیگردانم روی رگال.‌ حالم گرفته شده، خوشحالی الکی‌ای که به زور با خرید تزریق کرده بودم به خودم می‌پرد و میرود.نمی‌فهمم. به موشک‌ها فکر میکنم که قبل از فرود آمدن عقاید مردم را تفتیش نمی‌کنند، کاش میکردند.به آدم‌های اطرافم که نود و نه درصدشان کم حجاب و بی حجابند نگاه میکنم. شاید ما برعکس هم فکر میکنیم. پیش‌فرض ذهنی من همیشه در مواجه با آدم‌هایی که شبیه من نیستند این است که قرار است با هم مهربان باشیم و بگردیم دنبال نقطه‌های اشتراکمان. مهربان باشیم تا زمانی که مشخص شود نقطه‌های غیر مشترکمان نقطه‌های قرمزمان است. اما انگار بعضی از آنها شبیه من فکر نمی‌کنند و فرصت این نوع تعامل ارزشمند با آدم‌هایی که شبیه خودشان نیستند را از دست میدهند. برایشان ناراحتم.

@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۲۱:۵۵

دست خودم نیست. واقعا اصلا دستم خودم نیست. هر پدر و دختری که میبینم نگاهم قفل میشود رویشان. بغض تمام وجودم را میگیرد و این واقعیت که هیچ کوهی و هیچ مردی برای تکیه دادن ندارم محکم می‌خورد توی صورتم. به رقیه فکر میکنم و لحظه‌ی رفتن امام حسین، دقیقا همان لحظه‌ای که برای آخرین بار رویش را برمی‌گرداند و می‌رود. دلم یک بغل محکم می‌خواهد و یک بوسه از گونه‌اش که ریش‌های تیغ‌تیغی‌اش فرو برود توی صورتم. من حالا یک نقطه‌ی اشتراک دارم با رقیه، آرمیتا، زینب نصرالله، حتی زینب سلیمانی و جالب‌ اینکه حتی با امام‌مان سید مجتبی خامنه‌ای. الحمدالله.
@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۲۲:۰۵

به عنوان خواهر کوچک‌تر همه‌تون، خواهش میکنم مواجه‌ی مستقیم و بدون واسطه داشته باشید با بیانات و سخنرانی‌های مسئولین کشور و به ویژه امام سید مجتبی خامنه‌ای که هر پیامشون رو باید چندباره مطالعه کنیم. بیانیه‌ی شورای عالی امنیت ملی که اخیرا منتشر شد و پیام امروز امام عزیز رو حتما بخونید و ان‌شاءالله شاهد تأثیر مثبت اون‌ها روی احوالتون باشید. با اعتماد کردن و احترام گذاشتن به مسئولین زحمت‌کش‌مون، حفظ همدلی و وحدت‌ و عنایت و یاری سرورمون صاحب زمان پیروزی رو خواهیم دید ان‌شاءالله.
پ.ن: جسارت بنده رو ببخشید، این حرف‌ها در مرحله‌ی اول یه یادآوری بود برای خودم.
@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۱۹:۴۳

بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی

پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به‌مناسبت چهلمین روز شهادت رهبر عظیم‌الشأن انقلاب .pdf

۱۸۱.۴۸ کیلوبایت

undefined پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی به‌مناسبت چهلمین روز شهادت حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای قائد عظیم‌الشأن انقلاب (قدّس الله نفسه الزکیه) و مسائل مهم مربوط به جنگ تحمیلی سوم | ۲۰/فروردین/۱۴۰۵

undefined farsi.khamenei.ir/news-content?id=62808
undefined @rahbar_enghelab_ir

۱۹:۴۸

متنی که در ادامه میخونید نوشته‌ی نرگس، خواهرمه. به زودی من هم در موردش می‌نویسم البته.

۱۹:۳۵

thumbnail
بعد از چهل و چند روز، بالاخره دلت به حالم سوخت….روزهای اول هر چه از استاد می‌پرسیدم چیزی از وسایل بابا پیدا نکردید، با استیصال میگفت، چیزی مگر مانده؟بعد رفتی معراج، فهمیدم انگشترت در دستت هست، همان انگشتری که شد نشانه‌ی ما برای شناختنت، که کنار در عروجیان از من پرسید؛ رکاب انگشتر بابا را یادت هست؟ انگشترت نگین نداشت آخر.بین خودمان باشد، لحظه اول، چشمم سیاهی رفت، باورم نشد آن انگشتر، انگشتر تو باشد، انگار که نشناسمش، بعد اما آن لوزی‌های کوچک آشنا را دیدم، کجا بود عقیق سرخت بابا؟
تا روز تدفین، بارها و بارها به حاج میم گفتم، انگشتر بابا را برایم میاورید؟ نکند بماند در دستش؟قول داد که میاورد، روز تدفین اما، وقتی همه رفتند، کنار مزارت، که چقدر دیدنش عجیب بود، گفت؛ هر چه کردیم، انگشتر از دستش در نیامد…تو انگشترت را برده بودی بابا، شاید برای آنکه روز رجعت، با همان رکابِ در دست بیدار شوی، و خودش یک عقیق سرخ بگذارد روی رکاب خالی‌ات…
چهل و چند روز تمام، با خودم فکر میکردم، چرا هیچ چیز از لحظات آخر خودت برایمان نگذاشتی؟ تا اینکه بالاخره یکی از دوستانت گفت، کیف تو پیش اوست، کیف که البته، خیلی دوست نداشت در موردش حرف بزند، من اما چند بار در طول مکالمه‌ی کوتاهمان از او خواستم، کیف را هر چه که هست، برایمان بیاورد، و چند ساعت بعد، بالاخره دلت به حالم سوخت، کیفت آنجا بود، جلوی چشمم.
بعد آن انفجار هیچ چیز مثل قبل نبود بابا، حتی کیف تو، کیف مشکی‌ات که هر روز میگذاشتی روی شانه‌ات، باورت می‌شود که اصلا مشکی نبود؟ یک رنگ عجیب بین طوسی و خاکی و متلاشی…کیفِ بیچاره، زخمی بود، بندی که پاره شده بود، و زخم‌هایی که جای جای کیف سر باز کرده بودند، زیپ‌هایی که دیگر شکل زیپ نبودند…کیف را باز کردم بابا، و بغض چند وقته‌ام را هم، گفته بودم بغضی دارم که جز در آغوش تو سبک نمی‌شود، کیفت عطر آغوش تو را داشت، بین خودمان باشد، دلم سبک نشد، اما رها کردم اشک‌های بینوا را…کیفت را باز کردم، راستی، کیفت هم همان عطر عجیب را داشت، یک بوی خاک آلود و دلهره آور که همه چیزهای جامانده از انفجار دارند، پیکرها، اجسام، آوار…کیف پولت را بیرون آوردم، عکس های کوچک سه در چهار هم پر از غبار بودند، عکس‌های من و فاطمه، و عمو، عمو علی که سال‌ها با حسرت میگفتی خیلی مهربان بود…گوشی‌ات هم بود بابا، همان که کلی عکس داشتی از سفرهات، و‌ کلیپ‌هایی که میدیدی و ذخیره میکردی، بعد یکهو صدایم میزدی که بیا ببین، دلم برای کلیپ‌ها هم تنگ شده…بعد تسبیح، تسبیحی که رنگش عوض شده بود و نخ میان مهره‌ها هم طاقت نیاورده بود، چند مهره هم کف کیف ریخته بود راستی، جدایشان کردم ‌و کنار تسبیح گذاشتم.عینکت هم بود، نه آن عینکی که روی چشمت بود و تازه خریده بودی و مدام در مورد اینکه چقدر کیفیتش فوق العاده است برایمان میگفتی، عینک مطالعه که شیشه‌اش شکسته بود و خودش، له شده بود.من کیف را نمیدیدم بابا، خاطرات را میدیدم، همه چیز نام تو را فریاد میزد، همه چیز میگفت بابا؛من کیف را نمیدیدم، فقط مدام با خودم فکر می‌کردم، انفجاری که با کیف و گوشی و دیگر چیزها این کار را کرده، بر سر تو چه آورده؟بین خودمان باشد، تا یک روز بعد نوک انگشتانم به خاطر برخورد با کیفت میسوخت، و نه، انگشتم نبود، قلبم میسوخت بابا، از فکر اینکه آن ماده‌ی لعنتی چه بود که بعد از چهل و چند روز، دست مرا میسوزاند، که چهل و چند روز قبل، چطور تو را سوزانده بود؟
بین خودمان باشد، دلم برایت تنگ شده بابا
امضا: دختر دیگرت…

۱۹:۳۶

یک فلش هم از توی کیف بابا پیدا کردیم. وصلش کرده بود به تسبیح سبزش و آن را همه‌جا با خودش میبرد، حتی شاید چندبار به مامان گفته باشد که این فلش چیز مهمی است. برای همین ما هم وقتی پیدایش کردیم فکر کردیم خب لابد چیز مهمی است دیگر. من از تسبیح خاکی جدایش کردم و وصلش کردم به یک نخ صورتی که حواسم بهش باشد و گمش نکنم تا تحویلش بدهیم به همان عمویی که کیف را برایمان آورد. تقریبا یک روز و نصفی این فلش همراه من بود، دور گردنم رفت، دور مچ دستم پیچید، ته کیفم جا خوش کرد و... بعد به ذهنمان رسید که بد نیست قبل از تحویل دادنش خودمان نگاهی به محتوایش بیاندازیم، شاید اصلا شخصی باشد. این فرایند کمی طول کشید. لب‌تاپ خیلی قدیمی بابا را آوردیم پیش خودمان و صبر کردیم ساعتی برسد که همه‌مان بیکار باشیم. من مضطرب بودم و کمی بغض‌آلود. لب‌تاپ را گذاشتیم جلویمان، فلش را وصل کردیم به لب‌تاپ و فایل را باز کردیم و... به! آقا همه‌مان را سرکار گذاشته بود. دلم میخواست خیلی بلند بخندم اما هنوز بغض‌ پشت پلک‌هایم جمع شده بود چون همه چیز خیلی شبیه کارهای بابا بود. توقع چه چیزی را داشتیم؟ توی فلش همه‌ی قسمت‌های دوتا سریال خارجی با فایل زیرنویس‌هایشان موجود بود، فقط همین. بعد از دیدن این فایل‌ها دلم میخواست عین خود بابا بهش بگویم:«یوغونا!»(یک اصطلاح ترکی که همیشه وقتی کسی شیطنت می‌کرد بابا از آن استفاده می‌کرد و نمیدانم معنای تحت لفظی‌‌اش در فارسی چه میشود.) بابا آخرین شوخی‌اش را هم با ما کرده بود و برای آخرین بار دو تا سریال بهمان معرفی کرده بود که ببینیم. مامان گفت چقدر خوب شد که فلش را تحویل ندادیم، ولی من فکر کردم که اگر تحویل می‌دادیم آنها هم احتمالا دور هم می‌خندیدند و یاد کارهای بامزه بابا می‌افتادند. خلاصه که، ممنون بابا به خاطر آن دو تا سریال، حتما میبینمشان. بله بله، بعد از کنکور.
@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۸:۱۷

بابا یادت هست؟ می‌نشستیم سر سفره روی زیتون آب لیمو و روغن زیتون می‌ریختی و املت می‌خوردیم. می‌گفتی:«لیلا! غذاها را انقدر خوشمزه درست نکن، آدم مجبور می‌شود زیاد بخورد.»

@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۱۶:۵۷

thumbnail
کشور دوست عزیز

تکیه دادم به میله‌های ضریح‌گونه‌ی مشکی رنگ، به موکت آبی و سفید، به دیوار بتنی جلوی کوچه... دلم خیلی سبک شد، گرچه هنوز یک عالم بغض دارم و یک عالم اشک ریخته نشده و یک بغل دل تنگ... بین خودمان باشد، من فقط به خاطر یک چیز از بابا دلگیر شدم بعد از شهادتش؛ آن هم اینکه آنقدر سریع بعد از آقا رفت که فرصت گریه کردن برای او را از من گرفت. من فقط یک و سه چهارم روز وقت داشتم برای آقا عزادار باشم و هر وقت دلم خواست برایش گریه کنم... چون چطور هر دفعه می‌توانستم توضیح بدهم که« نگران نباشید، گریه‌ام برای آقاست...» چطور می‌توانستم بین اشک‌هایم تفکیک قائل بشوم و بفهمم کدامشان برای آقا هستند تا بهشان اجازه بدهم جاری شوند؟ کاش این کوچه را برای همیشه زیارتگاه بکنند...
پ.ن: به عکس آقا که جلوی کوچه زده‌اند دقت کرده‌اید؟ دارد به آدم‌های توی حسینیه که آمده بودند دیدنش و ایستاده بودند و شاید هم به ما می‌گوید:«بفرمائید، بفرمائید.»

@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۱۷:۱۷

بیست و چهار ساعت نهایی
خانم محمدی، در یادداشتی اشاره کرد به بیست و چهار ساعت آخر شهید تنگسیری، به آخرین‌های مردی که شهادت را پیش روی خود میدید.من یکی از همین مردان را از فاصله‌ای تقریبا نزدیک میشناختم، آقا سید عزیز، که باباجون صدایش میزدم، مردی که بی آنکه شناخته شود، در تمام لیست‌های ترور بود، و بی آنکه ادعایی داشته باشد، تمام سازندگان لیست‌های ترور را بیچاره کرده بود.میخواستم از بیست و چهار ساعت آخر این سردار گمنام بنویسم، که پاردوکس عجیبی بود، سخن گفتن از کسی که تمام عمر از دیده شدن فراری بود، اما حق این است که او نیازی به ابراز و بیان نداشت و ندارد، ما اما سخت محتاجیم به شنیدنش و خواندنش.
بیست و چهار ساعت نهایی، برای او به اندازه چندین ماه و چندین سال کش آمده بود، او نیت کرده بود زندگی‌اش جهاد باشد، و این نیت را در تمام ساحات زندگی جاری کرده بود، او در مبارزه‌‌ای دائمی با نفسش بود، او افکاری بسیار وسیع داشت، ذهنی بسیار روشن و نبوغی که حیرت آور بود، نگاهی به دور دست، و شجاعتی مثال زدنی که باعث می‌شد مرد میدان‌های سخت باشد، هر کس که او را میشناخت، میدانست که هر گاه کار به تنگنا میرسید، یا چیزی نشدنی بود، یا باری روی زمین بود که مرد میخواست بلند کردنش، سراغ او را می‌گرفتند.دوست دارم به خانم محمدی بگویم، او همیشه و مدام به ظهور فکر می‌کرد، بارها و بارها به ما که اطرافیانش بودیم، نوید نزدیک بودن ظهور را میداد، او نماد بارز امید بخشیدن بود، کلماتش و صدایش، و نگاهش همیشه پر بود از امید، او حتی در بن بست‌ها هم ناامید نمیشد، او بسیار اهل زندگی بود، با اینکه دشمنان تمام تلاششان را کرده بودند که زندگی را برای او سخت کنند، معتقد بود زندگی باید جریان داشته باشد، من امروز یقین دارم که او از شهادتش مطمئن بود، چرا که دشمن را به نقطه‌ای رسانده بود که چاره‌ای جز حذفش نداشتند، با این حال، رنج یک جراحی پر دردسر را به جان خرید برای آنکه جسمی چابک‌تر برای دویدن و جهاد کردن داشته باشد، او دو روز قبل از شهادتش، به ما قول داده بود برای دو روز بعد از شهادتش که مهمان خانه‌مان باشد، و روز قبل از شهادتش، به دیدار پدر و مادرش رفته بود با تمام مشغله‌اش، دیدار‌هایی که بخشی از برنامه‌ی زندگی‌اش بود با وجود تمام محدودیت‌ها.من به وضوح به خاطر دارم که او در شب‌های سخت جنگ دوازده روزه هم نمازهای شبش را رها نکرده بود، و میدانم که با وجود تمام تلاش‌هایش، هیچ‌گاه از توسل و توکل دست نمی‌کشید، همانطور که بعد از شهادتش، دستخطش را یافتیم که بابت موضوعی حضرت معصومه را واسطه کرده بود و برای حضرتش نذر کرده بود.من میفهمم که او ذهنم را در دست گرفته، چون بسیاری از چیزهایی که میخواستم در شروع بنویسم، حالا از یاد برده‌ام.خانم محمدی، من برای وصف آخرین ساعات او، باید ساعت‌ها رو در روی شما بنشینم و از خودش مدد بگیرم که توان بیان داشته باشم، فقط همینقدر میدانم که او عاشق بود، و عشق را به زیباترین شکل زندگی کرد، میدانم که او همین حالا در آن سوی مرگ ایستاده به دور دست‌ها نگاه می‌کند و طرح یک اتفاق نوی شگفت انگیز را میچیند.

تقدیم به روح سرباز ولایت شهید سید یحیی، علمدار مبارزه با صهیونیسم
امضا: نرگس

۶:۰۱

thumbnail
(این بچه‌ی منه، خب باید با خودم همه جا ببرمش…)
‌.زینب می‌گفت، در مورد عروسکش، عروسکی که ریخت و قیافه هم ندارد چندان، سر و صورتش هم خط خطی‌ست، ولی از بغلش جدایش نمیکرد، یادت هست دیگر؟بعد البته دستش خسته می‌شد، عروسک را می‌داد بغل تو، و آن تصویر عجیب را می‌ساخت؛ حاجی، عروسک در بغل.من هر بار که تو را در آن تصویر می‌دیدم، با خودم فکر می‌کردم بچه‌ها اگر ببینند حاجی عروسک بغل کرده چه می‌گویند؟ یادت میاید یک بار که داشتی میرفتی سر کار، زینب یک گل سر زده بود گوشه‌ی موهات، و تو فراموشش کرده بودی؟ دم در نجاتت دادم، از اینکه حاجی گل‌سر به سر باشی و حسابی همه را بخندانی…بگذریم، آمدیم سر بزنیم حاجی‌جان، زینب هم بود، با بچه‌اش، اتفاقا بچه را داد بغل شما، مادر نگران بود که عروسک را نگذارید روی مزار بابا، ولی مگر مهم است؟ بگذار همه بدانند، حاجی یک دختر پنج ساله داشت، که شب‌ها وقتی خسته می‌رسید خانه، می‌نشست کنارش و با او بازی می‌کرد، عروسکش را بغل می‌گرفت و گل سرش را به سر میزد، حاجی قلب لطیفی داشت که وقتی از خانه میرفت بیرون در جیبش پنهانش می‌کرد، تا دشمن را بیچاره کند.
راستی بابا، من هم بچه‌ی توام، نمیشد با خودت همه جا ببری‌ام؟
امضا: دختر دیگرت، نرگس

۱۱:۳۳

thumbnail
امروز خیلی دل تنگت هستم آقا جون، خیلی...
@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۱۹:۵۵

روز هشتم، شنبه ۱۶ اسفند، وداعقسمت یک
زینب هنوز نمی‌داند. اردبیل که بودیم شک کرده بود، گاهی میپرسید:«بابای ما هم شهید شده؟‌» یا«بابا رفته پیش سید یحیی؟» و سوال‌هایی شبیه به این. جوابش را نمیدادم، میگفتم بگذار برویم تهران، آبجی نرگس میخواهد یک چیزی بهمان بگوید. میخواستم وقتی خبر را بهش میدهیم همه‌مان کنار هم باشیم. یکی از فامیل‌های سید کریم(بنا به دلایلی و محض تنوع از این بعد به سید کریم میگویم سید حسام، ببخشید اگر گیج میشوید) مربی مهد است، با یکی از دوستانش که روانشناس کودک است صحبت کرده بود در مورد اینکه چطور باید ماجرا را به زینب بگوییم.‌ نقشه این است؛ یک جای خلوت و آرام، کسی که بچه کنار او احساس آرامش میکند و ترجیحا مادرش باید به او بگوید بابا رفته پیش فرشته‌ها(خدا نه! خدا خوب است، بابا‌هایمان را از ما نمی‌گیرد که ببرد پیش خودش)، چون بابا خیلی قهرمان بوده، خوب و شجاع و ادامه‌ی ماجرا... خانه‌ی عمه سید حسام هستیم، فقط خودمان. به مامان میگویم حالا وقتش است. گردن نمیگیرد، میگوید من نمیتوانم، خودتان بگویید. مینشینیم توی اتاق، من و نرگس و زینب و نقشه‌ی خانم روانشناس را اجرا میکنیم. من نمیدانم توی ذهن بچه‌ی پنج ساله چه میگذرد اما واکنش زینب برایم عجیب است. مینشیند توی بغل نرگس و گریه میکند ، خیلی طولانی و خیلی شدید. میگذاریم گریه کند، نرگس می‌گوید تو که خودت خیلی باهوش بودی و از من پرسیدی که بابا رفته پیش سید. می‌پرسد:« یعنی دیگر نمیتوانم ببینمش؟ دلم برایش تنگ میشود.»
تا عصر اتفاقی نمی‌افتد. چند نفرمان که روزه نیستیم توی اتاق می‌نشینیم و نهار میخوریم، قرار است بعد از افطار راه بیفتیم سمت معراج. شنیده بودم که فقط خانواده‌ی درجه یک می‌توانند برای وداع بروند اما ما حداقل چهار پنج‌تا ماشین هستیم. معراج شهدا یک سالن است که کفش موکت شده و در و دیوارش با عکس شهدا و نور و پرچم تزئین. پشت معراج یک‌ سوله است که سردخانه است و یک درش به داخل معراج باز میشود.تصور من از وداع یک چیزی بود شبیه آن صحنه‌ی فیلم شوق پرواز که همسر شهید بابایی پیکرش را می‌بیند. فکر میکردم معراج جایی است سفید و پرنور، خلوت و ساکت اما برخلاف تصور من داخل سالن شلوغ است. قبل ما قرار است یک خانواده‌ی دیگر با شهیدشان وداع کنند و خانواده‌‌ی قبلی هم هنوز نرفته‌اند. یک مرد جوان تکیه داده به پشتی و حالش خیلی خراب است، می‌گویند رفیق شهید بوده. چندتا عکاس هم هستند و تعداد زیادی خادم خانم و آقا. یکی از خادم‌‌ها که یک دفترچه دستش است می‌آید و گیر می‌دهد به ما که اطلاعات شهیدمان را بگیرد و یادداشت کند، به زور دست به سرش می‌کنیم و می‌گوییم بعداً بیا. یک آقای نسبتا قد کوتاه با عبا ایستاده وسط معراج و روضه می‌خواند و حرف میزند(بعداً توی تلویزیون و ویدیوهای تشییع هم دیدمش و فهمیدم که انگار همه جا هست، اسمش مرتضی است). همان وسط یک سکوی مستطیل شکل هست که کمی از زمین فاصله دارد، تابوت‌ها را می‌گذارند روی آن. می‌نشینیم یک گوشه تا نوبتمان برسد. حال و هوای معراج خیلی عجیب است، نمیتوانم توصیفش کنم، کلمه‌ها یاری نمی‌کنند، حداقل الان نه. به عکس‌ شهدای بالای سرمان نگاه میکنم و دنبال یک نفر خاص میکردم. پیدایش میکنم، درست روبه‌رویم است. به نرگس نشانش می‌دهم و میگویم:«ببین، حاج احمد(متوسلیان) هم هست!» به اندازه‌ی من ذوق نمیکند که طبیعی است، منم که یک شب ناگهان گره خورده‌ام به حاج احمد و بعد همه جا دنبالش میگردم و عکسش پشت قاب گوشی‌ام است نه او. عکس را نگاه میکنم و فکر میکنم چه خوب! حاج احمد هم اینجا شاهد وداع ماست. چه خوب! وقتی بابا برسد بهشت شاید همدیگر را بغل بکنند، شاید دوستان خوبی هم بشوند.شهیدی را می‌آورند برای وداع. شهید ما نیست اما بغض گلویم را میگیرد. فضا غم دارد. مامان دارد گریه می‌کند و زینب هم همینطور. آقای عکاس جوانی این صحنه‌ی غریب را می‌بیند، دختری کوچک با روسری که نشسته توی بغل مادرش و هر دو گریه میکنند، می‌خواهد عکس بگیرد که نرگس بهم می‌گوید برو نگذار عکس بگیرد. فکر میکنم زینب اگر از حالا بخواهد گریه کند حالش بد میشود، با نرگس دستش را میگیرم و می‌رویم توی حیاطی که بیرون سالن هست، روی نیمکت سردی می‌نشینیم و منتظر میمانیم.برمیگردیم داخل. توی سالن فقط یک سکو هست ولی بابا و سید را باید حتما همزمان بیاورند برای وداع، حتما! به نرگس میگویم از سید حسام پیگیری کند که نکند یک وقت جدا جدا بیاورندشان و تا سکو را از وسط سالن جابه‌جا نکرده‌اند بیخیال نمی‌شوم. دیگر تقریبا همه کسانی که قرار بود بیایند رسیده‌اند، به جز عموی من. یکی از خادم‌ها میآید و می‌پرسد که «بیاوریم پیکر را؟» و بعد آقا مرتضی یا شاید هم دوست سید حسام که مداح است شروع می‌کند به خواندن، البته گوش‌های من دیگر هیچ چیز نمیشوند، به جز صدای قلب و نفس‌هایم.

۵:۵۷

روز هشتم، شنبه ۱۶ اسفند، وداعقسمت دو
فکر میکنم من اولین نفری هستم که از جایم بلند میشوم. دست و پایم یخ کرده و میلرزد، تا پیکر اول از در سردخانه خارج میشود دیگر مامان و زینب و نرگس را فراموش میکنم. می‌روم و می‌ایستم آن وسط. نمیدانم اول تابوت بابا را آوردند با سید؟ فقط تابوت‌های پرچم پیچ را یادم است. روی پیکرها هم پرچم ایران کشیده‌اند. من صدای مداح یا حتی صدای گریه و فریادهای بقیه بالای سر سید یحیی را نمیشنوم، فقط صدای خودم را می‌شنوم که باز دارم داد میزنم بابا... سید حسام کنارم نشسته می‌گوید:«الان پیش امام حسینن.» پرچم را میزنم کنار، کفن دیده میشود...بابا؟ این تویی؟ این پارچه‌ها و طناب‌ها چیست محکم پیچیده‌اند دورت؟ دست‌هایت درد نمیگیرد؟ دست میزنم به جایی که باید سر و صورتش باشد، دست‌هایم را می‌اندازم دور شانه‌هایش، می‌خواهم ببینم دست‌هایش سرجایشان هستند یا نه؟... هی می‌خواهم یک گوشه‌ای از کفن را باز کنم، نرگس نمیگذارد، اصلا او بگذارد، من که نا ندارم این گره‌های سفت را از هم باز کنم. فکر کنم دیگر همه میدانند... صورت بابا قابل شناسایی نبوده، برای همین است که ما هم نمی‌توانیم برای آخرین بار ببینیمش... نرگس قبلاً دستش را دیده، من از همان هم محروم ماندم... خیلی حرف‌ها می‌خواستم توی آخرین دیدار بزنم؛
بابا کت شلوار طوسی عجیبت را یادت هست؟ گفته بودم توی عروسی من آن را می‌پوشی، حالا چه کارش کنم؟
بابا میگفتی بازنشسته بشوم، کریسمس می‌برمت روسیه... آذر بازنشسته شدی، چرا نماندی توی خانه؟ این آخرها حقوقت را هم که درست و حسابی نمی‌دادند...
فصل بعدی slow horses را حالا من بی تو چطور ببینم؟ کجا از تو بپرسم که قسمت چندی؟ دوستش داشتی؟
بابا من تازه فهمیده‌ام خیلی کارها را بدون تو نمی‌توانم بکنم. از کدام مغازه خرید کنم؟ کدام رستوران بروم؟ شب‌ها با کی بروم دور دور وقتی یکهو دلم بستنی میخواهد؟
بابا تو که هیچ‌جا تنها نمیرفتی. میگفتم برو تره‌بار میوه بخر، میگفتی یکی‌تان باهام بیاید... حالا چه شد؟ چرا بدون ما رفتی؟
راستش را بگو، سید یحیی را بیشتر از من دوست داری؟
هیچ‌کدام را نگفتم... نتوانستم. فقط خم شدم کنار جایی که فکر میکردم گوشش باید باشد و بهش گفتم «حلالم کن بابا...»(تو سکوت مرا بشنو که صدای غمم نرسد به کسی... تو پرنده‌ی زخمی بی پر و بال رها شده از قفسی...)
من عقل و هوشم سرجایش نبود ولی زیبایی و ابهت این صحنه را می‌دیدم... نمیدانم اگر بابا به مرگ طبیعی از بینمان می‌رفت چقدر همه چیز سخت‌تر و متفاوت‌تر میشد، چقدر این فراق جنسش فرق میکرد... دوست داشتم بروم بنشینم بین دو تابوت که کنار هم با فاصله روی زمین بودند، دوست داشتم اینجا کمی خلوت‌تر می‌بود و می‌شد این صحنه‌ی باشکوه را دقیق‌تر دید. الحق که خدا سکانس پایانی بی‌نظیری نوشته و کارگردانی کرده بود برای این دو رفیق... ما که انتظارش را نداشتیم، اما زیبا بود... زیبا.می‌خواهم جرعت کنم و بگویم که من شبیه‌ترین فرد بودم به بابا، هم ظاهری هم اخلاقی. وقتی میدیدمش می‌فهمیدم که حالش چطور است، الان می‌شود باهاش حرف زد یا نه، ناراحت است یا خوشحال. گاهی زنگ میزدم، میگفتم دلم پیتزا میخواهد، یا برگر، شاید هم بستنی. می‌گفت من هم همینطور! از کجا فهمیدی؟ همین حالا میخواستم زنگ بزنم بگویم شام پیتزا بخوریم... برای همین برایم عجیب بود که ساعت دو و چهل و پنج دقیقه‌‌ی دوشنبه یازده اسفند چرا ناگهان قلبم نایستاد؟ چرا تا ساعت ده و یازده شب که از خبر مطمئن شدم احساس نکرده بودم که چیزی عادی نیست؟ شاید آن دل شوره‌ی عجیب که برای اولین بار توی زندگیم تجربه کردم به خاطر همین بود... مامان می‌گوید هر وقت بابا تلفنش را جواب نمی‌داد پنج تا تسبیح صلوات نذر میکردم برای خانم ام‌البنین و هر دفعه قبل از تمام شدن آن پنج تسبیح بابا خودش زنگ میزد. اما آن روز، یعنی یازده اسفند هر بار آمدم صلوات‌هایم را شروع کنم اتفاقی پیش آمد که نصفه ماندند... چفیه‌ی زرد رنگم را باز میکنم و میکشم روی پیکر بابا... همان چفیه‌ای که خودش برایم اورده، از سوریه گمانم... و من هم همه‌‌ی جاهای خوب با خودم بردمش. بغلش میکنم، کاش دست‌هایش را مینداخت دورم...از همان روز اول یک نوحه‌ی قدیمی توی سرم پخش میشد، می‌گفت«بابای من، قشنگترین بابای دنیاست، حتی اگه تو آسموناست...» و من مطمئن بودم که بابای من واقعا قشنگترین بابای دنیاست... حالا دلم تنگ شده بود برای صورت قشنگش، چرا نشد یک بار دیگر ببینمش؟

۵:۵۸

روز هشتم، شنبه ۱۶ اسفند، وداعقسمت سه
دوست دارم کنار آقا سید هم بروم اما دلم نمی‌آید بلند شوم، نمی‌خواهم او را ببرند... یک لحظه سرم را بلند میکنم و دور و برم را نگاه میکنم... دور تابوت سید شلوغ شلوغ است، جای رد شدن نیست، تابوت به زور دیده میشود. اما دور تابوت بابا؟... خالی خالی‌ست... فقط ما سه نفر هستیم و زینب، کمی آن طرف‌تر داماد عمویم هم ایستاده... همین... سر جمع پنج نفر میشویم... اسمش را بیخودی «مسلم» نگذاشته‌اند... غریب است... اصلا همیشه غریب بود، همیشه تنها ماند... می‌دانم هی برمیگشت پشت‌سرش را نگاه میکرد و :«عه... باز هم جا زدند، دوباره تنها ماندم...»چندتا جوان می‌آیند و دور تابوت را میگیرند، من هنوز نشسته‌ام روی زمین. دور و اطرافم ایستاده‌اند و تابوت را بلند می‌کنند، دستم را می‌برم بالا، تا لحظه‌ی آخری که میروند دستم به تابوت است، لمسش میکنم..‌. احتمالا یکی از خادم‌ها دستم را میگیرد و می‌بردم کنار دیوار که وسط راه نباشم. خادم دیگری برایمان آب و دستمال کاغذی می‌اورد، یکی می‌آید و با اسپری یک عالم گلاب خالی میکند توی دستم و می‌گوید بزن به صورتت(تا چند روز بعد همه‌ی لباس‌ها و سر و صورتم بوی تند گلاب میدهد)کم کم اماده می‌شویم که برویم. یکی از فامیل‌های سید حسام یک گردنبند برای زینب خریده که باز می‌شود و تویش عکس باباست... می‌گوید بنداز دور گردنت و هر وقت دلت تنگ شد نگاهش کن. زینب حالش بد است، می‌لرزد و هنوز دارد گریه می‌کند. بالای سر بابا اصلا حواسم به هیچ‌کس نبود، شاید از دیدن حال ما ترسیده... نرگس دستش را باز می‌کند و چند تکه پارچه می‌گذارد توی دستم، چند تکه از کفن بابا و سربندهایی که دور سرش پیچیده بودند...عمویم دیر میرسد، وداع تمام شده و ما توی ماشین نشسته‌ایم که میبینم از دور با پسرعمویم دارد می‌آید. از روزی که خبر شهادت را شنیدیم دوست داشتم ببینمش، آخر خیلی شبیه باباست... بعضی‌ها فکر میکنند دوقلو هستند. اما وقتی از ماشین پیاده می‌شوم و بغلش میکنم، وقتی حرف میزند و راه می‌رود هر آن چیزی که من میبینم تفاوت است... هیچ چیزش شبیه بابا نیست، همه‌ی جزئیات صورتش، مدل راه رفتنش و حرف زدنش، آغوشش... همه فرق دارد، همه غریبه است و راستش توی دلم فکر میکنم که بابا چقدر زیباتر است... توی ماشین می‌نشینیم، توی ماشینی که غریبه است، راننده‌اش غریبه است، مسیری که غریبه‌ است و می‌رویم به سمت خانه‌ای که غریبه‌ است... چقدر بدون بابا سخت است...

@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۵:۵۸

7836898396358647554_15017575530154.mp3

۰۶:۵۴-۱۵.۸۶ مگابایت
تموم صورتت زخمه ولی زیبایی لالا لالایی بخواب بابایی چه خوبه امشبو بابا کنار مایی...

۶:۰۲

thumbnail
اردبیلیم. بابا رفتم سه گوش خریدم(یا آن طور که تو میگفتی و ه آخرش را کمی میکشیدی) از همان جای همیشگی. از همان‌هایی که تعریف میکردی وقتی بچه بودی بعد از مدرسه همیشه میخوردی. دفعه قبل که اردبیل بودیم یک عکس ازت گرفتم. پیرهن آبی تنت است، پاکت را گرفته‌ای دستت و داری واقعا دولپی سه گوش میخوری و خودت هم خنده‌ات گرفته.

@Saeedehghe | روزنوشت سعیده ☫

۱۱:۲۷