روز نهم، یکشنبه ۱۷ اسفند، تدفین قسمت سوم
من را از جایم بلند میکنند و آب میریزند روی خاکها، مردها نوبتی هر کدام با بیل خاک میریزند روی پیکر(مثل دیگ نذری حاجت میدهد؟) و من توی این فاصله ایستادهام کنار خانم محمدی که دارد از روی قرآن کوچکش قرآن میخواند. برمیگردم کنار مزار، خاکها را با دستم مرتب میکنم و میگذارم کمی بالا و پایین خاک معلوم بماند، آخر بابا دوست داشت همهچیز طبیعی باشد(سالاد که درست میکردم میگفت زیاد تزئینش نکن، همهچیز را بریز توی ظرف و بگذار طبیعی بماند) مردهایی که دور مزار ایستادهاند نمیگذارند به این کار ادامه بدهم و با بیل خاکها را مرتب میکنند. تدفین سید شروع شده اما من هنوز نشستهام کنار مزار بابا و نرگس هم بین دوتا قبر... یک لحظه سرم را بالا میآورم و آن صحنهی غریب و پرشکوه را میبینم، سید حسام با پیراهن سورمهای، موهای آشفته و سرتا پا خاکی ایستاده روی تکهای چوب یا سنگ، بالاتر از بقیه، جدی و آرام. کسی میفهمد همین الان پدر و پدر همسرش را به خاک سپرده؟چند دقیقه مردها دور قبرها را میگیرند و بعد جایشان را به زنها میدهند، من که دوباره تصمیم گرفتهام گریه نکنم ایستادهام بالای قبر و به تسلیتها و خداحافظیها جواب میدهم. نرگس و سید حسام، من و مامان و زینب را راهی خانه میکنند و خودشان تا بعد از اذان مغرب میمانند گلزار. ما تقریبا اولین کسانی هستیم که میرویم، میخواهم بمانم اما مامان حال خوشی ندارد و بقیه هم اصرار دارند که برو. به چهرههای آشنا و دلگرم کننده نگاه میکنم و با هر کسی که سر راهم است خداحافظی میکنم. نمیدانم مسیر برگشت عذاباورتر بود یا مسیر رفت؟ چند دقیقه بعد از اینکه راه میفیتیم گوشی مامان زنگ میخورد و من جواب میدهم. از سرکار بابا تماس گرفتهاند و اطلاعاتی میخواهند برای تکمیل پرونده! چقدر بد موقع، چقدر آزار دهنده! آقای پشت تلفن آخر سر از من میپرسد:«خواستهای از ما ندارید؟» و من یاد تمام دلخوریها و خستگیها و بیپولی های بابا میفتم، میگویم نه... اما توی دلم میگویم خودتان بروید با شهید تسویه حساب کنید.عصر و شب کند و آزاردهنده میگذرد، گرچه خوب است که کمی دورمان شلوغ است. برای افطار که بانیاش ما هستیم میرویم مسجد محل و حاجآقای مسجد بعد از نماز اسم باباها و باباهایشان را میگوید و از همه میخواهد که برایشان نماز شب اول قبر بخوانند. تا آخر شب که مردم دارند نماز میخوانند از چند نفر میشنوم که از ترکیب اسم سید یحیی کنار اسم پدرش سید زکریا شگفت زده میشوند. شام ساندویچ فلافل داریم که به زور نصفش را میخورم تا زنده بمانم و دیروقت میروم که بخوابم.
آخر هفته توی مسجد مراسم داریم و شب بلافاصله بعد از شام عمو و پسرعمو میآیند دم در خانهی عزیز دنبال من مامان و زینب که راهی اردبیل شویم ، این بار خدا میداند تا کی... و دوباره دوری از تهران و خانه، دوباره جدایی از آدمهایی که بهشان عادت کردهام، دوباره سفر اجباری و سه ماه زندگی کردن با یک چمدان و سه دست لباس مشکی. و این یک هفتهی عجیب تمام میشود، هفتهای که من حقیقتا و قلبا و با تمام وجود اضطرار برای ظهور را درک کردم، با فکر او خوابیدم و با فکر او بیدار شدم و بین خواب و بیداری برای او اشک ریختم و دیدم که اگر نیاید دنیا تمام میشود و بعد فهمیدم که آن هفته نعمت بود و جنگ نعمت بود چون فکر میکردم آن اضطرار تا ابد با من میماند اما نماند و حیف...
اللهم عجل لولیک الفرج
من را از جایم بلند میکنند و آب میریزند روی خاکها، مردها نوبتی هر کدام با بیل خاک میریزند روی پیکر(مثل دیگ نذری حاجت میدهد؟) و من توی این فاصله ایستادهام کنار خانم محمدی که دارد از روی قرآن کوچکش قرآن میخواند. برمیگردم کنار مزار، خاکها را با دستم مرتب میکنم و میگذارم کمی بالا و پایین خاک معلوم بماند، آخر بابا دوست داشت همهچیز طبیعی باشد(سالاد که درست میکردم میگفت زیاد تزئینش نکن، همهچیز را بریز توی ظرف و بگذار طبیعی بماند) مردهایی که دور مزار ایستادهاند نمیگذارند به این کار ادامه بدهم و با بیل خاکها را مرتب میکنند. تدفین سید شروع شده اما من هنوز نشستهام کنار مزار بابا و نرگس هم بین دوتا قبر... یک لحظه سرم را بالا میآورم و آن صحنهی غریب و پرشکوه را میبینم، سید حسام با پیراهن سورمهای، موهای آشفته و سرتا پا خاکی ایستاده روی تکهای چوب یا سنگ، بالاتر از بقیه، جدی و آرام. کسی میفهمد همین الان پدر و پدر همسرش را به خاک سپرده؟چند دقیقه مردها دور قبرها را میگیرند و بعد جایشان را به زنها میدهند، من که دوباره تصمیم گرفتهام گریه نکنم ایستادهام بالای قبر و به تسلیتها و خداحافظیها جواب میدهم. نرگس و سید حسام، من و مامان و زینب را راهی خانه میکنند و خودشان تا بعد از اذان مغرب میمانند گلزار. ما تقریبا اولین کسانی هستیم که میرویم، میخواهم بمانم اما مامان حال خوشی ندارد و بقیه هم اصرار دارند که برو. به چهرههای آشنا و دلگرم کننده نگاه میکنم و با هر کسی که سر راهم است خداحافظی میکنم. نمیدانم مسیر برگشت عذاباورتر بود یا مسیر رفت؟ چند دقیقه بعد از اینکه راه میفیتیم گوشی مامان زنگ میخورد و من جواب میدهم. از سرکار بابا تماس گرفتهاند و اطلاعاتی میخواهند برای تکمیل پرونده! چقدر بد موقع، چقدر آزار دهنده! آقای پشت تلفن آخر سر از من میپرسد:«خواستهای از ما ندارید؟» و من یاد تمام دلخوریها و خستگیها و بیپولی های بابا میفتم، میگویم نه... اما توی دلم میگویم خودتان بروید با شهید تسویه حساب کنید.عصر و شب کند و آزاردهنده میگذرد، گرچه خوب است که کمی دورمان شلوغ است. برای افطار که بانیاش ما هستیم میرویم مسجد محل و حاجآقای مسجد بعد از نماز اسم باباها و باباهایشان را میگوید و از همه میخواهد که برایشان نماز شب اول قبر بخوانند. تا آخر شب که مردم دارند نماز میخوانند از چند نفر میشنوم که از ترکیب اسم سید یحیی کنار اسم پدرش سید زکریا شگفت زده میشوند. شام ساندویچ فلافل داریم که به زور نصفش را میخورم تا زنده بمانم و دیروقت میروم که بخوابم.
آخر هفته توی مسجد مراسم داریم و شب بلافاصله بعد از شام عمو و پسرعمو میآیند دم در خانهی عزیز دنبال من مامان و زینب که راهی اردبیل شویم ، این بار خدا میداند تا کی... و دوباره دوری از تهران و خانه، دوباره جدایی از آدمهایی که بهشان عادت کردهام، دوباره سفر اجباری و سه ماه زندگی کردن با یک چمدان و سه دست لباس مشکی. و این یک هفتهی عجیب تمام میشود، هفتهای که من حقیقتا و قلبا و با تمام وجود اضطرار برای ظهور را درک کردم، با فکر او خوابیدم و با فکر او بیدار شدم و بین خواب و بیداری برای او اشک ریختم و دیدم که اگر نیاید دنیا تمام میشود و بعد فهمیدم که آن هفته نعمت بود و جنگ نعمت بود چون فکر میکردم آن اضطرار تا ابد با من میماند اما نماند و حیف...
اللهم عجل لولیک الفرج
۱.۶K
۷:۰۸