عکس پروفایل صدامو می‌شنوی؟ص
۵۵ عضو

صدامو می‌شنوی؟

شعبه برون‌گرای جنگی و پاکت‌پراکن.«حَریر بی‌تحمل» و «مورچه بهار و تابستون» ِ اَبدی.

@Zhrskr99ble.ir/payamresanimbot?start=TCPiz2H8oNhUTmEMEsLAmO2YA
صدامو می‌شنوی؟
گاه سرنوشت یک حماسه، سال‌ها پیش از آن‌که خون بر خاک بریزد رقم می‌خورد؛ در روزگاری که مردی هنوز استوار بر عهد خویش ایستاده اما پیمان‌ها یکی پس از دیگری گسسته می‌شوند و یاران از گرد پرچم‌ش پراکنده می‌شوند. او وارث روزگاری بود که حقیقت در قامت مردان بزرگ قد کشیده بود و پرچمی را بر دوش داشت که نگاه‌های بسیاری به سوی آن دوخته شده بود اما هنگامی که بادِ آزمایش وزیدن گرفت، اراده‌ها سست شد و وفاداری‌ها رنگ باخت. نه شمشیرش از درخشیدن بازمانده بود و نه بازویش از نبرد ناتوان شده بود اما آن دست‌هایی که باید دوشادوش او می‌ایستادند، یکی پس از دیگری کنار رفتند تا میدان، پیش از آن‌که به رویارویی با دشمن برسد، از یاران خالی شود و غربتی شکل گیرد که سنگینی‌اش از هر میدان نبردی بیشتر بود. او استوار ماند؛ در میان فرو ریختن عهدها و پراکنده شدن یاران، غربتی را بر دوش کشید که سنگینی‌اش از هر زخم بیشتر بود و رنجی را به جان پذیرفت که در پسِ آن، روشن ماندن چراغ راهی بزرگ‌تر معنا می‌یافت. سال‌ها گذشت اما آن تنهاییِ بزرگ نه تنها در پیچ‌وخم تاریخ خاموش نشد بلکه در جان نسل پس از او ریشه دواند و در فرزندانی پدیدار شد که هم وارث نام بودند و هم وارث راه؛ نامی برای مسئولیت و راهی برای وفاداری. آنان تنها امتداد نسب نبودند، امتداد عهدی بودند که در غربت استوار مانده بود. گویی زمان، آنان را برای لحظه‌ای سرنوشت‌ساز پرورانده بود؛ لحظه‌ای که حقیقت، بار دیگر یاران خویش را می‌طلبید. و آن روز فرا رسید. افق در شعله‌ای سرخ فرو رفت و زمین در آستانه‌ی حماسه‌ای ایستاد که پژواکش قرن‌ها بعد نیز خاموش نشد. در آن میدان، فرزندان او در کنار علمداری از همان دودمان قد برافراشتند؛ بی‌تزلزل، بی‌درنگ، و سبک‌بار از هر آن‌چه جز وفاداری بود. هر گام‌شان بیا‌نگر صبری بود که سال‌ها پیش در جان پدر ریشه دوانده بود و هر ضربه‌شان پاسخی بود به بی‌وفایی‌هایی که روزگاری راه را بر او تنگ کرده بود. آنان به میدان نیامدند تا نامی بیفزایند بلکه بنا داشتند نشان دهند که حقیقت در غربت بی‌وارث نمی‌ماند. گویی تاریخ در آن لحظه، دو فصل از یک روایت واحد را به هم رساند؛ فصلی که با غربت آغاز شده بود و فصلی که با خون به کمال رسید. یکی پرچم را در میان طوفان تنها نگه داشت و دیگری نگذاشت آن پرچم بی‌نگهبان بماند. چنین بود که آن تنهاییِ دیرین، در هیأت وفاداری قد برافراشت. فرزندان، ادامه‌ی ناتمام پدر نبودند؛ ادامه‌ی همان عهدی بودند که با صبر آغاز شد و با حماسه به اوج رسید. و تاریخ از آن روز دانست که مردان بزرگ تنها با کارهایشان جاودانه نمی‌شوند بلکه با وارثانی جاودانه می‌مانند که راه ناتمام‌شان را تا واپسین نفس ادامه می‌دهند. ز س، روایت پنجمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
پیش از آن‌که افق در سرخی فرو رود و زمین، خاطره‌ی بزرگ‌ترین غربت خویش را در سینه نگاه دارد، مردی سال‌های عمرش را با یاد روزهایی سپری کرده بود که حقیقت در میان مردان بزرگ نفس می‌کشید و وفاداری، معنایی فراتر از ماندن داشت. او از نسل آنان بود که در کنار صاحب شمشیری آشنا با عدالت زیسته بودند و فراز و فرود روزگار را در سایه‌ی همان پرچم دیده بودند. اگرچه زمان گذشت و چهره‌ها دگرگون شدند و بسیاری از نام‌ها در هیاهوی دنیا رنگ باختند اما عهدی کهنه در دل او همچنان زنده ماند. عهدی که نه فرسودگی سال‌ها توان خاموش کردنش را داشت و نه دگرگونی زمانه؛ از همین رو هنگامی که با فرو افتادن سایه‌ای که سال‌ها بر سرزمین‌ها سنگینی کرده بود، ندایی دوباره برخاست و دل‌هایی که هنوز چیزی از آن عهد دیرین را در خود حفظ کرده بودند بی‌قرار شدند. او نیز دل خویش را پیش‌تر از گام‌هایش روانه ساخت و مشتاقانه چشم به راه روزی ماند که بتواند بار دیگر در کنار صاحب حقی که امتداد همان راه بود بایستد.اما شهر، تاب امتحان نیاورد و هنگامی که خون فرستاده‌ای مظلوم بر خاک ریخت، سکوت بر کوچه‌ها سایه انداخت و ترس، بسیاری از پیمان‌ها را در هم شکست و در میان آن خاموشی سنگین که هر کس راهی برای رهایی خویش می‌جست، او راهی دیگر برگزید؛ راهی که از دل محاصره می‌گذشت و به سوی کاروانی می‌رسید که تنهاتر از همیشه، در مسیر سرنوشت خویش پیش می‌رفت، زیرا او برای آغاز کردن نیامده بود؛ برای به پایان رساندن آمده بود. گویی تمام آن سال‌ها، تمام آن خاطره‌ها و تمام آن ایستادگی‌های دور، او را برای همان لحظه نگاه داشته بودند. پس هنگامی که به کاروان رسید، فاصله‌ی سال‌ها در هم شکست و مردی که روزگاری در کنار پدر ایستاده بود، این بار در کنار فرزند قد برافراشت. بی‌آن‌که چیزی از روشنی آن راه در نگاهش کاسته شده باشد و در میان اندک یاران، پیرمردی ایستاده بود که گذر زمان از قامتش کاسته بود اما از یقینش نه.و چون خورشید آن روز به غروب خونین خویش نزدیک شد، او نیز سهم خویش را از وفاداری به پایان رساند و اگرچه جسمش بر خاک ماند اما فاصله‌ای میان او و محبوبش باقی نماند؛ چنان‌که قرن‌ها بعد، آرامگاهش همچنان در جوار همان آستانی است که برای نگاهبانی از آن، از جان خویش گذشت و گویی حتی خاک نیز نخواسته است میان آن دو جدایی بیفکند. بعضی مردان، تنها در یک روز بزرگ نمی‌شوند؛ تمام عمر خویش را زندگی می‌کنند تا در یک روز، معنای همه‌ی آن سال‌ها آشکار شود و شاید از همین روست که پس از گذشت قرن‌ها، نامشان نه در میان غبار تاریخ، که در سایه‌ی همان عهد دیرینی زنده می‌ماند که از جوانی با خود حمل کرده بودند و در واپسین منزل، آن را با خون خویش به کمال رساندند.
ز س، روایت ششمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
undefined۳
🥲۱

۳۰

۱۰:۵۹