عکس پروفایل صدامو می‌شنوی؟ص
۵۵ عضو

صدامو می‌شنوی؟

شعبه برون‌گرای جنگی و پاکت‌پراکن.«حَریر بی‌تحمل» و «مورچه بهار و تابستون» ِ اَبدی.

@Zhrskr99ble.ir/payamresanimbot?start=TCPiz2H8oNhUTmEMEsLAmO2YA
صدامو می‌شنوی؟
پیش از آن‌که افق در سرخی فرو رود و زمین، خاطره‌ی بزرگ‌ترین غربت خویش را در سینه نگاه دارد، مردی سال‌های عمرش را با یاد روزهایی سپری کرده بود که حقیقت در میان مردان بزرگ نفس می‌کشید و وفاداری، معنایی فراتر از ماندن داشت. او از نسل آنان بود که در کنار صاحب شمشیری آشنا با عدالت زیسته بودند و فراز و فرود روزگار را در سایه‌ی همان پرچم دیده بودند. اگرچه زمان گذشت و چهره‌ها دگرگون شدند و بسیاری از نام‌ها در هیاهوی دنیا رنگ باختند اما عهدی کهنه در دل او همچنان زنده ماند. عهدی که نه فرسودگی سال‌ها توان خاموش کردنش را داشت و نه دگرگونی زمانه؛ از همین رو هنگامی که با فرو افتادن سایه‌ای که سال‌ها بر سرزمین‌ها سنگینی کرده بود، ندایی دوباره برخاست و دل‌هایی که هنوز چیزی از آن عهد دیرین را در خود حفظ کرده بودند بی‌قرار شدند. او نیز دل خویش را پیش‌تر از گام‌هایش روانه ساخت و مشتاقانه چشم به راه روزی ماند که بتواند بار دیگر در کنار صاحب حقی که امتداد همان راه بود بایستد. اما شهر، تاب امتحان نیاورد و هنگامی که خون فرستاده‌ای مظلوم بر خاک ریخت، سکوت بر کوچه‌ها سایه انداخت و ترس، بسیاری از پیمان‌ها را در هم شکست و در میان آن خاموشی سنگین که هر کس راهی برای رهایی خویش می‌جست، او راهی دیگر برگزید؛ راهی که از دل محاصره می‌گذشت و به سوی کاروانی می‌رسید که تنهاتر از همیشه، در مسیر سرنوشت خویش پیش می‌رفت، زیرا او برای آغاز کردن نیامده بود؛ برای به پایان رساندن آمده بود. گویی تمام آن سال‌ها، تمام آن خاطره‌ها و تمام آن ایستادگی‌های دور، او را برای همان لحظه نگاه داشته بودند. پس هنگامی که به کاروان رسید، فاصله‌ی سال‌ها در هم شکست و مردی که روزگاری در کنار پدر ایستاده بود، این بار در کنار فرزند قد برافراشت. بی‌آن‌که چیزی از روشنی آن راه در نگاهش کاسته شده باشد و در میان اندک یاران، پیرمردی ایستاده بود که گذر زمان از قامتش کاسته بود اما از یقینش نه. و چون خورشید آن روز به غروب خونین خویش نزدیک شد، او نیز سهم خویش را از وفاداری به پایان رساند و اگرچه جسمش بر خاک ماند اما فاصله‌ای میان او و محبوبش باقی نماند؛ چنان‌که قرن‌ها بعد، آرامگاهش همچنان در جوار همان آستانی است که برای نگاهبانی از آن، از جان خویش گذشت و گویی حتی خاک نیز نخواسته است میان آن دو جدایی بیفکند. بعضی مردان، تنها در یک روز بزرگ نمی‌شوند؛ تمام عمر خویش را زندگی می‌کنند تا در یک روز، معنای همه‌ی آن سال‌ها آشکار شود و شاید از همین روست که پس از گذشت قرن‌ها، نامشان نه در میان غبار تاریخ، که در سایه‌ی همان عهد دیرینی زنده می‌ماند که از جوانی با خود حمل کرده بودند و در واپسین منزل، آن را با خون خویش به کمال رساندند. ز س، روایت ششمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
چگونه می‌توان از ساعت‌هایی نوشت که حتی تاریخ، آن‌ها را با بغض به یاد می‌آورد؟ لحظاتی که سنگینی مصیبت، اشک را از اثر انداخته بود و سال‌ها، از برداشتن رد آن داغ ناتوان مانده بودند. زخمی بود که از همان روز، در گلوی زمان ماند و هر بار نام تشنگی و غربت به میان آمد، دوباره سر باز کرد.چه کسی باور می‌کند که برای خاموش کردن لب‌های تشنه کودکی، تیر سه شعبه آماده کنند؟ و چه کسی می‌تواند بفهمد که پس از آن، بر اندوه پدری بخندند و هلهله سر دهند؟ مگر گریه یک نوزاد، دل سنگ را نرم نمی‌کند؟ پس چگونه دل‌هایی بودند که نه‌تنها نلرزیدند، که شادی را در همان لحظه جست‌وجو کردند؟‌‌ و مگر یک مادر، تا چند سال می‌تواند جای بوسه‌هایش را به خاطر بسپارد؟ اگر شش ماه، تمام عمر فرزندش بوده باشد، تا ابد، همه زندگی‌اش همان شش ماه می‌شود؛ شش ماه لالایی، شش ماه بیداری‌های شبانه، شش ماه چشم دوختن به چهره‌ای که هنوز دنیا را نشناخته بود و شش ماه دل بستن به لبخندی که قرار نبود ماندگار باشد. گاهی تمام عمر یک مادر، در همان چند ماه خلاصه می‌شود؛ در خاطره خنده‌ای کوتاه، در جای بوسه‌هایی که زمان از یادشان نمی‌برد و در داغی که سال‌ها می‌گذرند اما هنوز از دلش رخت برنبسته است.و در آن لحظه، روایت‌ها از سکوتی سنگین عبور می‌کنند؛ از خون کوچکی که در دستانی لرزان بالا رفت، تا آسمانی که گویی در برابر آن منظره سر فرود آورد. گفته‌اند که خون به سوی آسمان رفت و در بازگشتش، زمین سهمی از آن نیافت؛ گویی حتی خاک نیز تاب پذیرش آن اندوه را نداشت و آسمان، تنها شاهد خاموش آن واقعه ماند. نه به‌عنوان سندی از زمان که به‌مثابه تصویری که در حافظه‌ی سوگ باقی مانده است؛ تصویری از لحظه‌ای که زمین، از پذیرش سنگینی‌اش ناتوان شد و آسمان، تنها پناهگاه روایت شد. و پس از آن، جهان دوباره همان جهان نبود؛ اگرچه زمان ادامه داشت اما چیزی در میانه‌ی آن ساعت‌ها شکسته بود بی‌آن‌که ترمیمی برایش باشد. تنها خاطره‌ای ماند که نسل‌ها بعد، هنوز در واژه‌ها می‌لرزد؛ خاطره‌ای که هر بار از آن گفته می‌شود زخمش تازه‌تر از پیش بازمی‌گردد. و هر بار که نامش بر زبان تاریخ می‌نشیند، سکوتی کوتاه میان جمله‌ها جا می‌ماند؛ سکوتی که انگار هنوز ادامه‌ی همان ساعت‌هاست، بی‌پایان و سنگین، بی‌آن‌که از حافظه‌ی زمان کنار برود.
ز س، روایت هفتمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
undefined۳

۱۷

۱۰:۲۸