Spelendes
جهت زیباسازی کانال
Join |@spelendes
اینو تو ماجراهاتون بزارید 
۲۱:۲۰
یعنی من هیچ وقت کافی نبودم؟!فکر می کردم...
Missing something#musicJoin |@spelendes
۲۱:۴۳
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبوداز آبِ رفته هیچ نشانی به جو نبود
_شهریارJoin |@spelendes
_شهریارJoin |@spelendes
۷:۰۹
آدما خیلی اوقات ناامیدت میکنن، ولی تو مسئول ناامید نکردن خودتی! خودت خودتو ناامید نکن...

Join |@spelendes
Join |@spelendes
۷:۱۱
بازارسال شده از اینستا چک | ♻️
۸:۴۳
خدایی این فرقه پهلوی(سطلی) از خل بودن هم گذشتن
اگه به شاهزاده شون بگی شازده بهشون برمیخورهیه سری هم کلا اینو شاهنشاه میدونن و نور پهلوی به عنوان جانشین برگزیدن🫡
خدایا نسل این غربتی ها (دیاسپورها) از زمین بکن
بلند بگو الهی آمیننننننJoin |@spelendes
خدایا نسل این غربتی ها (دیاسپورها) از زمین بکن
۹:۵۷
خدایی این خارجی های اسم خوبی براشون انتخاب کردن دیاسپور که معنیش میشه غربتی
۱۰:۱۰
چه چیزی خوبی درست کردن

Join |@spelendes
Join |@spelendes
۱۰:۲۵
قابلیت داره یه سریال درست کنن، خیلی خوبهه
۱۰:۳۱
چند روز پیش با دو نفر از دوستان برای عرض تسلیت خدمت خانواده شهید لاریجانی رسیدیم. همسر و دو دختر و دو عروسش به استقبال مان آمدند. تواضع و مهمان نوازی شان شرمنده مان کرد. بعد از تسلیت و تعارفات معمول خواستیم کمی هم خاطره بشنویم.
مخصوصا از خانم مطهری که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید و همسر شهید و مادر شهید! در خلال خاطرات شیرین و درس آموزی که می گفت،
پرسیدم: «راستی چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی قم دفن شدند؟»
قصه ای که برایم گفتند شنیدنی بود. از زبان خودشان بخوانید:
از جنگ دوازده روزه دیگر هر لحظه منتظر شهادت آقای آملی بودم. اصلا مرتضی برای همین کار و شرکتش را رها کرد و رفت پیش او. می ترسید اتفاقی برای پدرش بیفتد و بعدا پشیمان شود که می توانسته خطری را از او دور کند و نکرده. خانه که نمی آمدند. دیر به دیر می دیدیمشان. آن هم کوتاه و ناگهان.
یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمی کرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحت تر باشه خاکم کنید.»
اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود.
بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» آقای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند.
بعد از مراسم تشییع قم تولیت آستان حضرت معصومه و بزرگان شهر قم اصرار کردند که شهدایتان را همین جا دفن کنید و مشهد نبرید. می گفتند: آقای لاریجانی دوازده سال نماینده مردم قم بوده در مجلس و باید همین جا دفن شود. مستاصل شده بودم. نمی دانستم چه کار کنم. همیشه در تصمیمات مهم یا به آقای آملی مراجعه می کردم و یا به مرتضی. حالا هر دویشان توی تابوت بودند و من باید برای محل قبرشان تصمیم می گرفتم.
تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بوده اند و نقشه اش هم دستمان نیست. نمی دانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر می دهیم.»
بعد از صحبت ها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانه ای چیزی می فرستند. داشتیم از حرم خارج می شدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند.
️ درست بین مزار شهید مطهری و آیت الله آملی لاریجانی یک قبر دو طبقه خالی و سیمان شده تمیز و آماده وجود داشته که کسی از آن خبر نداشت! فهمیدم که پدرها دوست دارند پسرها را در آغوش خودشان نگه دارند. پدرم خیلی آقای آملی را دوست داشت و عشق آقای آملی هم به او تا آخر عمرش پابرجا بود. مرتضی هم خیلی به هر دو پدربزرگش ارادت داشت. من هم تسلیم شدم و رضایت دادم. تازه بعد از دفن بود که یاد خواب تکرار شونده ام افتادم. در طول پانزده سال گذشته چندین و چندبار این خواب را دیده بودم. که وارد محوطه مزار پدرم می شوم و می بینم که قبر شکافته. با عجله می دوم که چهره پدرم را در قبر ببینم و تا می رسم می بینم مرتضی است! یعنی گاهی مرتضی بود و گاهی هم آقای آملی. و حالا هر دوی آنها آنجا بودند. درست همانجا که من چهل و هفت سال می نشستم و برای پدرم و بعدها پدر همسرم فاتحه می خواندم. آن نقطه دردآشناترین نقطه ی کره زمین بود. جایی که همه درددل های من را شنیده و اشک هایم را دیده بود. و حالا شده آغوش عزیزترین هایم. انگار که هر خاکی خودش انتخاب می کند میزبان چه باشد. خاک قم هم علی و مرتضی را انتخاب کرد. حالا همه اشک هایم را یک کاسه می کنم و همان جا می ریزم. برای پدر و همسر و پسرم که هر سه فدای راه حق شدند.
فائضه غفار حدادی
+به یاد شهید علی لاریجانی و همراهانشون که 40 روز پیش از بین ما رفتن
Join |@spelendes
مخصوصا از خانم مطهری که سه نشان افتخار دارد: دختر شهید و همسر شهید و مادر شهید! در خلال خاطرات شیرین و درس آموزی که می گفت،
پرسیدم: «راستی چرا آقای لاریجانی و آقامرتضی قم دفن شدند؟»
قصه ای که برایم گفتند شنیدنی بود. از زبان خودشان بخوانید:
یک بار از همین دیدارهای گاه به گاه پرسیدم: «علی اگه شهید بشی، تکلیف چیه؟» آقای آملی هیچ وقت دوست نداشت بار باشد. هیچ چیز را به آدم اجبار و الزام نمی کرد. این بار هم از آن لبخندهای متفکرش زد و گفت: «هرجا برای شما راحت تر باشه خاکم کنید.»
اصرار که کردم گفت: «همیشه آرزو داشتم در صحن امیرالمومنین دفن شوم.» نجف به دنیا آمده بود و ارادتش به امیرالمومنین فوق تصور بود.
بعد ادامه داد: «اگه نشد مشهد، اگه نشد قم و اگه نشد هر جای تهران.» آقای آملی که شهید شد وسط جنگ بودیم. امکان بردنش به نجف که منتفی بود. برای مشهد برنامه ریزی کردیم و قرار شد روز چهارشنبه تشییع در تهران باشد و روز پنج شنبه در قم و روز شنبه در مشهد. مردم تهران و قم سنگ تمام گذاشتند.
تولیت آستان گفتند: هر جای حرم که شما بگویید ما آمادگی تدفین داریم. حتی نزدیکترین جا به ضریح. گفتم: «نه آقای آملی که با ویژه بودن مخالف بود. مگر اینکه مثلا جایی کنار مزار پدرم و پدر خودش باشد.» بهم گفتند: «آن قبرها مال خیلی وقت پیشند و عموما یک طبقه بوده اند و نقشه اش هم دستمان نیست. نمی دانیم جای خالی دارد یا نه. ولی تا صبح به شما خبر می دهیم.»
بعد از صحبت ها حضرت معصومه را زیارت کردم. به دلم بود که اگر قسمتشان قم باشد خودشان یک نشانه ای چیزی می فرستند. داشتیم از حرم خارج می شدیم که آمدند دنبالمان. «حاج خانم برگردید. برگردید.» پشت سر نمایندگان آستان رفتیم همان قسمتی که مزار پدر و پدرشوهرم بود. با تعجب اشاره کردند به سنگ مرمری که برداشته بودند.
+به یاد شهید علی لاریجانی و همراهانشون که 40 روز پیش از بین ما رفتن
۱۱:۳۷
حرفای بعضیا مثل خونریزی داخلی میمونه، آروم و بی صدا میکشه آدم رو...
Join |@spelendes
Join |@spelendes
۱۴:۵۱
اگر کسی بتواند حقایق را در چشم مردم تحریف کند، یعنی در واقع عمل و بازو و اراده ی مردم را به سمت گمراهی کشانده است.
جهاد تبیین#کتاب_نوشتJoin |@spelendes
۱۵:۱۶
اونی که چند بار به شما فرصت میده رمز گوشیت نه من!_ارسطو(داداش پرستو)
+شما رو با این جمله سنگین تنها میزارم
شب بخیر!Join |@spelendes
+شما رو با این جمله سنگین تنها میزارم
۲۲:۰۸
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دستماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
_جناب سعدیJoin |@spelendes
_جناب سعدیJoin |@spelendes
۸:۳۶
تو اتوبوسی که رانندشو نمیشناسی؛بیخیال میشینی.تو هواپیمایی که خلبانشو نمیشناسی؛بیخیال میشینی.تو کشتی که کاپیتانشو نمیشناسی؛بیخیال میشینی.
پس چرا تو زندگی که کنترلش دست خداس بیخیال نیستی!!!
بسپرس به خدا🤍Join |@spelendes
پس چرا تو زندگی که کنترلش دست خداس بیخیال نیستی!!!
بسپرس به خدا🤍Join |@spelendes
۸:۵۹
Join |@spelendes
۱۲:۰۱
- حواست پرت شد!نمیدانم کجااما آنقدر دور بودکه دستم نرسد...Join |@spelendes
۱۲:۰۷
کابوس این روزای سلطنت طلب ها

#Fun_edit Join |@spelendes
#Fun_edit Join |@spelendes
۱۲:۱۷
کار این روزای گروههای جهادی؛از ساختوساز تا شستن فرش مردم…اونایی که میگفتن بهترشو میسازیم،الان اونور دنیا مشغول شستن توالتن که گرسنه نمونن
علی فرحزادی
Join |@spelendes
علی فرحزادی
Join |@spelendes
۱۲:۵۳
ولادت امام رضای عزیزمون مبارک

Join |@spelendes
Join |@spelendes
۲۱:۲۰