عکس پروفایل نوشته‌های جنگ‌زدهن
۲۲۶ عضو

نوشته‌های جنگ‌زده

می‌نویسم برای روزگار آزادی، روزگاری که به‌جای بمب و موشک، مامان برات لالایی می‌خونه.
ارتباط با من:@MindOfMiineble.ir/mediasenderbot?start=XOwcNtQ8z8JTGt3XQ4nW9ul1o
گاهی فکر می‌کنم اگر خیام امروز زنده بود، احتمالاً وسط این شلوغیِ عجیبِ دنیا، همان گوشه می‌نشست، به آدم‌هایی که مدام در حال دویدن‌اند نگاه می‌کرد و فقط آرام لبخند می‌زد. نه اینکه برایش مسخره باشد، چون همه‌ی این‌ها را می‌دانست.
فهمیده بود که آدم‌ها بیشتر عمرشان را صرفِ نگرانی برای چیزهایی می‌کنند که یا هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتند، یا اگر هم بیایند، آن‌قدر که فکر می‌کردند مهم نیستند.خیام از آن آدم‌هایی نبود که بخواهد دنیا را رنگی‌تر از چیزی که هست نشان بدهد. اتفاقاً زیادی واقعی بود. زیادی آگاه بود. ریاضی‌دان بود، ستاره‌ها را می‌شناخت، تقویم اصلاح می‌کرد، فلسفه می‌دانست؛ یعنی دقیقاً از آن جنس آدم‌هایی که اگر بخواهند، می‌توانند دنیا را خیلی سخت و سنگین ببینند. اما عجیب است که آخرِ همه‌ی آن دانستن‌ها، رسید به یک سادگیِ عمیق:این‌که زندگی کوتاه‌تر از آن است که تمامش را صرف ترس و حسرت کنیم.
شاید برای همین شعرهایش هنوز این‌قدر به دل می‌نشینند. چون نصیحت نمی‌کند؛ انگار کنار آدم می‌نشیند و آرام حرف می‌زند.
«ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیستاین سبزه که امروز تماشاگه ماستتا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست»
خیام مدام مرگ را یادآوری می‌کند، اما نه برای ترساندن.برعکس؛ برای زنده‌تر زندگی کردن.می‌خواهد بگوید وقتی آخرِ قصه معلوم است، چرا این‌همه سخت می‌گیریم؟ چرا این‌قدر خودمان را فرسوده می‌کنیم برای قضاوت مردم، برای فردایی که هنوز نیامده، برای چیزهایی که شاید اصلاً ارزش این حجم از اضطراب را ندارند؟
فلسفه‌ی خیام را خیلی‌ها اشتباه می‌فهمند. فکر می‌کنند فقط دعوت به خوش‌گذرانی و بی‌خیالی است. اما «بی‌خیالی» خیام از جنسِ فرار کردن نیست؛ از جنسِ آشتی کردن است.آشتی با این حقیقت که دنیا کامل نیست، آدم‌ها کامل نیستند، و هیچ‌چیز ماندگار نیست.
او می‌دید که انسان چقدر خودش را جدی گرفته.چقدر برای نام، مقام، ثروت، یا حتی اثبات خودش می‌جنگد؛ در حالی که چند نسل بعد، شاید حتی اسمش هم باقی نمانده باشد.
> «چون عاقبتِ کارِ جهان نیستی استانگار که نیستی، چو هستی خوش باش»
این رباعی شاید خلاصه‌ی تمام نگاه خیام باشد.او نمی‌گوید زندگی بی‌معناست؛ می‌گوید چون کوتاه است، باید قدرش را دانست.چون همه‌چیز می‌گذرد، نباید تمام جان‌مان را صرفِ غصه‌هایی کنیم که خودِ زمان از بینشان می‌برد.
راستش خیام را آدم‌های خسته بهتر می‌فهمند.آدم‌هایی که یک‌جایی از زندگی نشسته‌اند و از خودشان پرسیده‌اند: «آخرش که چی؟»همان‌هایی که وسطِ شلوغیِ دنیا، ناگهان حس کرده‌اند همه‌چیز زیادی موقتی‌ست.خیام شاعرِ همین لحظه‌هاست.
او حتی به قطعیت‌ها هم شک داشت.در دورانی که خیلی‌ها با اطمینان از حقیقت حرف می‌زدند، خیام جرئتِ «ندانستن» داشت.جرئت داشت بگوید شاید انسان آن‌قدرها هم که فکر می‌کند، چیزی نمی‌داند.
«اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حرف معما نه تو خوانی و نه منهست از پس پرده گفت‌وگوی من و توچون پرده برافتد نه تو مانی و نه من»
و شاید همین، خیام را این‌قدر انسانی می‌کند.او ادعای نجات دنیا نداشت. ادعای دانستنِ همه‌چیز هم نداشت. فقط می‌خواست آدم، قبل از تمام شدنِ این فرصت کوتاه، کمی زندگی کند. کمی نفس بکشد. کمی سبک‌تر باشد.
خیام از «دم» حرف می‌زند چون می‌دانست انسان همیشه یا در گذشته زندگی می‌کند یا در آینده.یا حسرت می‌خورد، یا اضطراب دارد.کمتر کسی واقعاً در «امروز» حضور دارد.
«از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیستخوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است»
چقدر این حرف هنوز تازه است.ما آدم‌ها عجیبیم؛ یک روز را آن‌قدر درگیرِ نگرانیِ فردا می‌شویم که خودِ امروز را از دست می‌دهیم، بعد چند سال بعد حسرت همان روزهای معمولی را می‌خوریم.خیام دقیقاً همین را فهمیده بود.
حتی آن تصویر معروفِ «می» در شعرهایش، فقط درباره‌ی شراب نیست.برای خیام، می نمادِ رهایی‌ست؛ رهایی از ترس، از تظاهر، از سنگینیِ بیهوده‌ی دنیا.انگار می‌گوید: کمی کمتر سخت بگیر.نه به این معنا که بی‌مسئولیت باش؛ به این معنا که اجازه نده زندگی فقط به اضطراب تبدیل شود.
«می خوردن و شاد بودن آیین من استفارغ بودن ز کفر و دین، دین من استگفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟گفتا دل خرم تو کابین من است»
شاید بزرگ‌ترین ویژگی خیام همین «فارغ بودن» بود.فارغ بودن از نمایش‌ها.از اثبات دائمی خود.از این‌که بخواهد شبیه دیگران زندگی کند.
undefined۲۲

۴۸۱

۱۲:۳۸