دکتر، شاید هم مهندس، ولی نه، معلمی هم بد نبودا. اصن آتشنشان میشدم. چه میدونم، شاید مثل بابا دانشمند. میرفتم مدرسه، بعدش دانشگاه، بعدش اونقدر درس میخوندم که مثل بابا بشم. مثل بابا افشار. یه دانشمند که کشورشو ول نکرد بره. موند و برا مردمش کار کرد. با پول همین مردم درس خوند. تو دانشگاههای همین کشور. بعدشم شد عصای دست مردمش. راستش هنوز نمیدونم علوم ارتباطات و اینا یعنی چی! ولی خب یه مهندس خفن بود. از اون خفناش که به سه شماره مشکل دستگاهها رو در میارن و حل میکنن. آره، همین خوبه، میشدم یکی مثل بابا، که هم آباج نیلا، هم مامان الهام و هم باباجون و مانجون بهش افتخار کنن. میشدم یکی مثل بابا که همهی مردم بهش افتخار کنن.ولی خب نشد. یعنی نذاشتن. نه دکتر شدم، نه مهندس، نه معلم، نه دانشمند. شب رسیدیم خونه باباجون، ولی شبمون صبح نشد. از دهن بعضیا شنیدم که میگفتن شده سپر انسانی، بعضیام میگفتن شهید شده. و یه فرشته بوده. ولی من فقط بغل مامان الهام بودم، سپر هیچ کی نشده بودم. اصن من قدّم نمیرسید سپر بابام بشم. من فقط خوابیده بودم، با کلی آرزو. با کلی رویا. من رایانم. یه فرشته...#خیال
۱۸:۵۹
بابای من یه دانشمنده. منم میخوام وقتی بزرگ شدم یه دانشمند بشم. اما بچه های دانشمندا خیلی غصه میخورن. مثل من و رایان کوچولو، که از بابا دوریم. از وقتی اون دایناسور بزرگه شبا میاد غام غام میکنه بوم بوم میکنه زمین میلرزه خیلی میترسم. فکر کنم مامان هم میترسه. مامان میگه دایناسور نیست ولی وقتی صداش میاد فوری ماها رو بغل میکنه و تندتند صلوات میفرسته. آخر شبا به بابا زنگ میزنه و ازش میخواد برگرده پیشمون. من خودم رو میزنم به خواب که گریه مامانی رو نبینم. ولی بابا تو اون شهر بزرگه ست و میگه خیلی کار داره. یه روز صبح که شبش دایناسوره نیومد غام غام کنه؛ در زدن. من بدو بدو پله ها رو پایین رفتم و در رو باز کردم. باورم نمیشد بابایی بود. از خوشحالی جیغ کشیدم و پریدم بغلش. بابایی برگشته بود پیش ما.هممون خوشحال بودیم حتا باباجون و مامانجون. مامانجون یه غذای خوشمزه ای درست کرد و ما افطاری رفتیم طبقه بالا. من چادرنمازم رو پوشیدم که بابایی ببینه. گفت عین فرشته ها شدی. اما مامان ناراحت بود. هی قایمکی اشکاش رو پاک میکرد که ما نبینیم. حالا که بابا اومده بود چرا گریه میکرد؟مامان به بابا گفت: هممون باهم. معنی نداره از هم جدا باشیم. ما یه خونواده ایم هممون باهمیم. چه تهران چه ایوان چه...بابا گفت: آخه خطرناکه. پریدم تو حرف بزرگترا و گفتم: بابایی این دایناسورا تو تهرانم هستن؟ بابا به مامان نگاه کرد و گفت: بفرما. میخوای این بچه های کوچیک رو بردارم ببرم تو اوج خطرولی به قول بابا، مامان مرغش یه پا داشت. نمیدونم بابا راضی شد یا نه. اون شب من پیش بابایی خوابیدم مثل رایان کوچولو. یهو صدای غام غام دایناسورا بلند شد. بابا گفت: نترس یه جوجه کلاغهخندیدم. بعدش همه جا سفید شد. هممون داشتیم باهم میرفتیم سفر. دیگه مامان گریه نمیکرد. دیگه رایان هم گریه نمیکرد. من مطمئن بودم که شبیه فرشتهها شدم.#خیال
۱۹:۰۱
داروهای مادرم را گرفته بودم، با گام هایتند به سمت میدان ۲۲بهمن راه افتادم تا خودم را به ایستگاه برسانم. شهر با همیشه فرق داشت. مردم با هم مهربانتر بودند. حتی عابرهایی که شانههایشان به هم برخورد میکرد یا عابرهایی که ناخواسته با کله در وسط قفسه سینه دیگری فرو میرفتند و حتی عابرهایی که ناگهانی نوک کفششان به لبه پشتی کفش عابر جلویی میخورد و کفش تا نصفه کنده میشد هم چیزی به هم نمیگفتند. در چهرهی همه یک غم و درد مشترک پیدا بود. از هرجا که می گذشتی اگر وسط یا آخر بحثشان بود باز هم به عمق مطلب صحبتشان پی میبردی. مثل ذکر بعد نماز همه می گفتند کجا را زدیم، کجا را زدند و... .دستههای نایلون را محکمتر گرفتم. داروهای دیابت مادرم را باید سالم به او میرساندم. شایعات بود دیگر. شنیده بود همین امروز فردا داروخانه ها را هم میبندند و یکبار دیگر دیابت عصبیاش اوج گرفته بود. یک چمدان کنار در ورودی حال گذاشته بود و هر چند دقیقه یکبار چیزی به آن اضافه میکرد. هربار که برادر کوچکم می پرسید کجا میخواهیم برویم. مادرم فقط سکوت میکرد و اشک هایش جاری میشد. خودش هم میدانست همه جا شرایط یکسان است و جایی نمیشد رفت. آنقدر اضطراب عمومی در خانه راه انداخته بود که پدرم از افتادن قاشقی، چفت در و یا گاز زدن موتور پشت پنجره از جایش بلند میشد. آنها یکبار دیگر جنگ را دیده بودند و تلخی زخمهای قبلی هنوز زیر زبانشان بود. خودم را در کنار ویترین کوچک سیگارفروش دور میدان ۲۲بهمن میبینم. آنقدر تنوع سیگارهایش بالا بود که دلم میخواست از هرکدام آنها یک پاکت بردارم اما خب مادرم مرا به قسمت جلویی یکی از موشک ها گره میزد و به خط دشمن میفرستاد. ذهنم درگیر حرفهای مامور شد که به سیگارفروش میگفت: شبها دیگر تا دیروقت اینجا نمان. مرد سیگارفروش دستی به ریش سفیدش کشید و قبول نمیکرد. که مامور عصبانی شد و گفت تمام وسایلت رو جمع کن و همین الان برو. مرد که کوتاه آمده بود گفت: بگذار همین چند ساعت را بمانم. تا آنها خوابند من سیگارهایم را بفروشم. صدای دستههای عزاداری و بلندگو از میدان شهدا به سمت ۲۲بهمن می آمد. مراسم تشییع بود. تشییع شهدایی که جانشان را کف دستشان گذاشته بودند و ایستاده بودند. صدای شیون و مویهها با شعار و اللهاکبرها در هم آمیخته بود. دست هرکسی یک علم بود. علم سه رنگی که هنوز سایهاش هر بید لرزانی را آرام میکرد. علمی که زندگی را در رگ هایمان جریان میدهد و میگوید بمانیم و استوار باشیم. یاد حرفهای استادم افتادم که در جلسات ناداستان میگفت جنگ را دیده هر هشت سالش را. آنقدر عمیق که وقتی موشک ها میآمدند در پناهگاه میتوانستند زیرهی فلزی موشک را حس و لمس کنند. نترسند و مقاومت کنند. آن روزها فکر میکردم این تنها تصویری است تا شاگردهایش بتوانند جنگ را عمیق تر درک کنند. اما امروز میدانم آن تصویر و حرفها چقدر دقیق و درست بودهاند و ما هم چون آنها باید مقاومت کنیم تا هیچ بادی ما را نلرزاند.#واقع
۱۹:۰۳
عید ما ایلامیها به خیابان طالقانی و بازار شلوغهی کنارش گره خورده. مثل همان سبزهی گرهخوردهی سیزدهبهدر که جوانترها سر پیدا کردن جفت و قُل به هم میبافندش. زمان عید و طالقانی هم برمیگردد به خیلی قبلتر. کمِ کم از زمانی که من خودم بچه بودم و دنبال جوجهرنگی و ماهی قرمز میدویدم. بازار لای جنگ هم نفس میکشد و نوبرانههای خودش را دارد. کنگر و لوبیا و بادمجان و کدو کنار شکلات و شیرینی به چشم نمیآیند ولی خب حس زندهی آمدن بهار را میدهند. بچهها مثل همیشه دنبال تخممرغ رنگی و ماهی قرمز و ترقهاند. شاید هم فلافلهای سوختهی بازارچه. که اصلا همین بوی زمخت روغنسوخته نشانهی زنده بودن بازار است.خیابان پر از چیزهای مختلف است. درست مثل همین مردم جورباجور. مثل آقاشیکههای کت شلواری و پیرمردهایی که شلوار جافی زرد و سیاه پوشیدهاند. مثل چادری مذهبیها یا مثل مثلاً تهرانیها با موهای پریشان و رنگی و فرخورده. دوست دارم سال بعد دوباره همین روزها را ببینم. دوباره عید، دوباره خیابان طالقانی و جوجههای رنگی و ماهی قرمز و تخممرغ رنگشده. دوباره دخترهای سرزنده و شاد و خندان. دوباره دختربچهها با کاپشنهای صورتی. و راه این دوبارهها انگاری از ارادهی ما میگذرد. ته بازار و بین آینهها عکس یادگاری میگیرم. از خودم و از بازار و تصویر شکستهی این روزها. به این فکر میکنم که ما واقعاً قوی هستیم یا صرفاً فرار کردهایم و مثل اسلاونکا دراکولیچ توی کتاب بالکان اکسپرس و جنگ بوسنی، خودمان را وسط جنگ با کفشهای پاشنهبلند و امید به مراسم شادِ روزهای خیالی گول میزنیم. و راستش بعید میدانم انسانِ باخدای ایرانی، همان انسان شرق اروپاییِ تک و تنها باشد که وسط معرکه برای دلخوشی به کفش پاشنهبلند پناه ببرد. «ما» خودمان را داریم، و خاک آبا و اجدادیمان را و کلی سنت و روتین که از همان ریشهها میآید. شادی «ما» موهوم و از سر ضعف و کفش پاشنهبلند سیندرلا نیست، ما و شورمان و ارادهمان به همین خاک برمیگردد. به وطن و به قول رضا امیرخانی به وتن. که رگی است نزدیک گردن.#واقع
۱۹:۰۵
امشب از کوچه سهروردی رد میشدم و قرار بود همراه دوستم نوید در راهپیمایی شرکت کنم. آقای پورشیب و یوسفی از همسایهها را دیدم که آرامآرام برای مراسم بیرون آمدهاند؛ حاج سعید راه مسجد را میگیرند بعضی با خانواده قدم میزنند و در سکوت مهربانی این شبها غرقاند. نور زرد چراغها روی صورتها افتاده بود و جمعیت با آن آرامش مخصوص رمضان، مثل جوی نرمی از همدلی در کوچه جاری بود. همین تصویر بیهوا مرا پرت کرد به سالهایی خیلی دور؛ به همان رمضانهایی که رنگ و بوی دیگری داشتند. ماه رمضان که میرسید کوچهی سهروردی جان دیگری میگرفت. زیر نور زرد لامپهای قدیمیاش انگار دنیایی دیگر میشد. درختهای زبانگنجشکی ردیف ایستاده و سایهروشن نرمی روی زمین میانداختند. روبهروی خانهی ما دو درخت کالیتوس قد کشیده بود و کنارشان یک درخت گردو. کالیتوسها برایم همیشه شگفتانگیز بودند؛ با آن تنههای صاف و برگهای کشیده که در باد هم انگار نمیخواستند خم شوند. این مقاومت در برابر رقص شاخ و برگهایشان کنجکاوم کرده بود که آیا درختی هست با این جلوه و در عین حال لطافت؟ اینگونه بود که بید مجنون را شناختم؛ درختی که انگار رقصش ادامهی رویاهای همان کالیتوسهای استوار بود.پدرم همیشه پیشتر از همه بیدار میشد؛ با صدای ورق خوردن مفاتیح و خشخش نرم صفحههایش خانهمان بیدار میشد. برای من مفاتیح چیزی فراتر از کتاب دعا بود؛ پر از رمز و جادو. هر صفحهاش در ذهن کودکانهام دری بود به جهانی روشن به نوری که از کلمات بالا میرفت و به سقف آسمان میرسید.من و خانداداش معمولاً روی پشتبام میرفتیم. آسمان پر از ستاره بود باد خنک تابستان از لابهلای موها میگذشت و آنطرفتر چراغ خانههای همسایه یکییکی روشن میشدند؛ مثل دانههای تسبیحی که خدا خودش رشتهشان کرده باشد. سکوت در کوچه مینشست؛ سکوتی که پر از زمزمه بود، سکوت معنویای که رنگ دعا داشت. سکوتی که پر از حرکت بود؛ همه بیدار بودند همه کاری میکردند ولی هیچ صدای اضافهای نبود. این سکوت، سحر را مقدستر میکرد.آن شبها، وقتی دعای پدر تمام میشد، انگار جهان از یک صفحهی نورانی به صفحهای دیگر ورق میخورد. دستش میرفت سمت رادیو؛ همان رادیوی قدیمی، همان موج همیشگی:رادیو ایلام و درست چند ثانیه بعد دعای سحر از دل سکوت خانه بلند میشد؛ با آن لحن کشیده و آرام هر چند دقیقه یک نفر با صدای رسمی میگفت: «تا اذان صبح، سه دقیقه باقیست…»تابستانهای آن سالها طعم دیگری داشتند؛ دلچسب بودند. همهچیز رنگ داشت همهچیز بو و حس داشت. غرور کودکانهمان وقتی میگفتیم «امروز تا اذان کامل گرفتم» هنوز هم در دلم زنده است.گاهی فکر میکنم تمام آنچه امروز هویتم را ساخته نه کتابهای قطور بوده و نه درسهای رسمی بلکه همان کوچهای بوده که نور زرد داشت همان درختهایی که شبها سایهشان روی زمین میافتاد همان مفاتیح پدرجان و همان سحرهایی که ستارهها و چراغ خانهها با هم طلوع میکردند.رمضان برای من همیشه ماه روشنایی بوده؛ ماهی که چراغ هر خانه نمادی از یک دل بیدار است. امشب که دوباره مردم را میبینم، احساسم همان است که در کودکی داشتم؛ انگار همهی این جمعیت با همان ریتم، همان آرامش و همان همدلی، تسبیحی دوباره شدهاند که خدا رشتهاش را در این شبها محکمتر میگیرد.#واقع
۱۳:۴۶
حرکت از در مسجد مهدیه بود. قرار بود کاروان ماشینی راه بیوفتد تا محل تجمع. منِ بدون ماشینِ زیر هیجده سال هم قرار بود سربار آقا امید اینها باشم. بعد افطار جمع شدیم در مسجد؛ همهی کاری که من میکردم تکان دادن پرچم از شیشه عقب بود. دیدم اینطور نمیشود. فردایش کل روز روی پله آخر حیاط خانه نشستم و فکر کردم. به چند نفر زنگ زدم که موتور و ماشین داشتند.اما اینطور باز سهم من صندلی عقب میشد! همینطور که داشتم فکرهای خلافی که توی ذهنم میچرخید را پس میزدم چشمم افتاد به دوچرخهی گوشه حیاط. یکهو از جا پریدم. خودش بود. سلاحم را پیدا کردم! همه چیزش سالم بود بجز کم بادی چرخ عقبش. از توی انباری تلنبه را برداشتم و چرخ عقبیش را باد کردم. چیزی از ماشین کم نداشت. جز یک ضبط و سر و شکل جنگی!آن شب زودتر رفتم مسجد. دو تا پرچم روی دوچرخه ام نصب کردم. امید که دوچرخه ام را دید آمد زد روی شانهم: سفرهت رو جدا کردی که! : سفره که یه سفره است آقا امید. من یه بشقاب اضافه آوردم! خندید و گفت: امشب که گذشت فردا یادم بنداز برات دوتا چراغ هالوژنی نصب کنم. آقا امید برقکار بود و الکتریکی داشت. فکری همان لحظه به ذهنم رسید گفتم: میشه بیشتر بیارین؟گفت چطور؟ گفتم: چند تا از بچه محل هامون دوچرخه دارن راضیشون میکنم بیان. یه گردان دوچرخه سوار راه میندازیم پشت سرتون!گفت: دست مریزادآن شب مثل لشگر تک نفره، پشت کاروان میزدم. اما فرداشب که با رفقایم شدیم ده دوازده تا دوچرخه سوار؛ غممان نبود. با فاصله از کاروان ماشینی راه افتادیم، باد میخورد به پرچمهای روی دوچرخهها و صدای خیبرخیبر یا صهیون از اسپیکر یکی از بچهها پخش میشد. برق میزدیم توی خیابان! بخاطر نور هالوژنی سفیدی که امید روی تک تک دوچرخه ها وصل کرده بود.#خیال
۱۷:۳۰
فرار کردیم. من، بابا، مامان، و داداش بزرگه. با اولین شیشهی شکسته، با اولین بمبی که نزدیکیمان خورد، با اولین گرد و خاک توی حیاط. با اولین ترکش آهنی...نزدیک چهارراه مقاومت مینشینیم. قدیمیترها بهش میدان کمیته میگویند که البته شک دارم به سنتان قد دهد. خودم هم همان روز اول جنگ که توی خیابانها صف ماشین بود برای یک باکِ بیشتر بنزین، از راننده تاکسی شنیدم. آن روز حرصم گرفته بود از این مردم بیریشه که هنوز تقی به توقی نخورده دارند بساط فرار را میچینند. ولی خب راننده که چارتا پیرهن بیشتر پاره کرده بود میگفت حق دارند؛ یک هفته بعد روزی که اولین شیشهی خانهمان شکست و بعدش که نوبت به قرص زیر زبانی مادرم رسید، من هم فهمیدم که حق دارند. مخالف بودم. از همان اولش. ادا و ژست نترس بودن هم نبود. موشک اولی به زمین خورد تا سومی گوشه دیوار بودم. همان جای همیشگی، کنار روتر وایفای. نه میدیدیم کجا را میزند و نه از چیزی خبر داشتیم ولی خب انگاری همه میدانستیم کجا را میزند. ماییم یک سپاه ناحیه شهرستان آن ور چهارراه مقاومت. و خب همانجا را هم زده بود. به فرار فکر نمیکردیم. یعنی مقاومت در برابر رفتن زیاد بود. نه سبدی آماده بود، نه گاز و پیکنیکی و نه حتی تشک و لحاف و پتویی. هیچ چی. روستا که بود و میرفتیم آنجا ولی خب همین جوری عریان که نمیشد رفت. لباس و پتو و برنج و مرغ و گوشت و هر چیزی که فکرش را بکنید خودشان جمع کردند. اعتراض و مقاومتم همین بود که همراهی نکنم. و همهی اینها برای وقتی بود که مادرم هنوز سه تا قرص فشار نخورده بود.توی روستا ماجرای خانه هم شده بود قوز بالای قوز. مادر خودش را تکانتکان میداد و بدنش تاب میخورد و لبش را میگزید و انگاری از اژدهای هفت سر فرار کرده باشد، میگفت: «از دیدن تا تعریف کردن خیلی فرق داره! همه شیشهها اومدن پایین» و خب من بودم دیگر. نگاهی به من میکرد و کمی به روایت درستتر نزدیک میشد: «چندتایی ازشون شکست.» و این چندتا کلا یک شیشه بود. نه که دست خودش باشد، و همه میدانستم که دست خودش نیست و همهی این دست خودش نبودنها را از سه تا قاشق چایخوری که پیچانده بود لای مشما و آورده بود، میشد فهمید. - خوب شد چیزیتون نشد. - چمون بشه مثلا!- تو تلویزیون که مصلی رو دیدم دلم شور افتاد.- آخه مادر من! مصلی کجا، سپاه کجا!- نمیدونم. دلم شور میزد نکنه مصلی رو بزنه- مصلی رو که نمیزنه. - آره! گفته فقط جاهای نظامی و... آن روز من و بابا اگر تا ته مسیر را همان پیاده میآمدیم، وقت حمله همان نزدیکیهای سپاه و سالن ورزشی بودیم که سقفش دیگر سر جای قبلی نیست. شانس آوردیم یا چه میدانم شاید هم شانس نیاوردیم و توفیق نبود و از این حرفهای گندهگنده که وسط راه اسنپ گرفتیم. ده دقیقهای نبود که رسیدیم و بعدش بووووم.از همان جمعهی کذایی معیار خوبی و بدی و شرایط جنگ شده بود تعداد قرصهایی که مادر میخورد. روز اول سه تا بود. روز بعدش یکی. و روز بعدترش دو تا. «رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون» را برای خود خودش گفته بودند. معیار خوبی ما و مادر و همهی فامیل رنگ رخسارهی مادر بود. و خندههایی که فقط وقتی داداش خانه بود روی صورت مادر میافتاد.آن روز، فراری شدن بقیه را درک کردم. همیشه فکر میکردم در این خاک ریشه دارم، ول نمیکنم بروم و گم و گور شوم. توی خیالاتم سرو که نه ولی خب کاجی چیزی بودم دیگر. ریشهدار و محکم که به این راحتی ها جا نمیزند. تازه آن هم وقتی که نزدیک نزدیک هیچ محل خاصی نبودیم. و همهی دعوا همین بود، از نظر من سه کوچه دور حساب میشد و از نظر مادر، نزدیک. و خب دعوا را آخر سر، قرصهای فشار مادر بردند و خانوادهی کوچک ما هم آن روز از ایلام رفت. و حتی در ترافیک هم نیفتادیم. و لای رفتن مردم را میشد دید که سیبزمینی و پیازشان را میخریدند. هفت روز بعد، مادرم بهتر شده بود. به صدای هواپیماها عادت کرده بود و لازم نبود الکی بگوییم مال ارتش است. دیگر قرصها قطع شده بود و صورتش هم کمتر قرمز میشد. آشکارا بهتر بود. دوش گرفتن و لباس و پتو را یککاسه بهانه کردیم برای قانعکردنش که برگردیم و جمعه را ایلام باشیم. و دقیقا هفت روز شد. برگشتیم و باز هم جمعه بود. مادر گفت: «اگه یه درصد احساس مسئولیت میکردم باید برمیگشتیم.» برگشته بودیم. روز قدس، آخرین جمعهی فراری بودنمان شد. آخرین جمعهی رمضان.آشکارا لای جمعیت بودم، بیشتر و پرتر از هر سال و خب لابد خیلی های دیگر هم بودند که خودشان را دوباره به شهر رسانده بودند تا لای جمعیت باشند. یک قطرهی ساده که کنار قطرهای دیگر دریا شده بود. قطرهای از دریا که ریشههایمان را سیراب کند. #واقع
۱۹:۱۰
«نه بابا! یعنی همهشون مردهن؟ ای خدا، اینا ول نمیکنن. چرا آخه؟»کاری به حرف زدنش ندارم. لای صحبتش میپرسم کیلو چند؟ گوشی را از سرش دور میکند و میگوید هفتاد، ولی بلند گفته و آن طرفی هم شنیده. «نه. با تو نبودم. دیگه چه خبر؟ خودت سالمی؟»و فاصله میگیرد. هیچ درکی از گران یا ارزان بودن پرتقال کیلویی هفتاد تومن ندارم. از بس قیمتها افسار پاره کردهاند ۸۰ و ۹۰ و ۱۰۰ میگفت هم باور میکردم. پرتقال خوبها را سوا میکنم. آخرش هم دو سه تایی از آن کج و کولههایشان میاندازم روی نایلون که وجدان صابمرده را آرام کنم.تلفن آقای محترم هنوز تمام نشده. خودم میگذارم روی ترازو. ۱.۵ کیلو. من دو کیلو میخواهم. برمیگردم و با همان دست فرمان قبلی به برداشتن میوهها ادامه میدهم. از وسطش او هم میآید. «بیا اینم بنداز توش؟»بهم بر میخورَد. هم میدانم نایلونم همین حالا هم دو کیلو شده و هم احساس میکنم قدرت تشخیصم در میوه خوب را مسخره کرده. ولی خب پرتقالهایی که میدهد خوش رنگند. اندازهشان هم خوب است. نمیشود ازشان گذشت.«دوستم بود، میگه سپاهیا رفتن یه بیمارستان، بیمارا بهشون گفتن برین بیرون که ما رو نکشه ولی اونا نرفتن. اونم همه رو کشته.»من فقط گوش میدهم. حرفهایش را مزهمزه میکنم که ببینم کدام وری است و برای ایران چه خیالی دارد. بیفایده است و قبل از اینکه به نتیجه برسم دوباره شروع میکند: «امروزم یه اتوبانو زده.»میگویم: «لابد توی خیابونم سپاهیا بودن دیگه! بعد اینکه زد جنازهها رو ندیدی مگه» و میدانم که ندیده. آخر نه خبری از ترور بود و نه جنازه نظامیها. ویدیو از همان اول دارد فیلم تکهپاره شدن مردم عادی را نشان میدهد. نه اسلحهای هست و نه جعبه مهمات و لانچری!به خودش نمیگیرد. حواسش پِی سوا کردن پرتقال است و انداختن توی نایلون. نفهمیده چه گفتم. فکر کنم گوش هم نداده. نایلون را تکان میدهم که مثلاً یعنی دیگر یعنی کافیست. حس میکنم از دو کیلو بیشتر شده. و بله. خیلی هم بیشتر شده. ۲.۷ کیلو. میخواهم ضرب در ۷۰ تومن کنم ببینم این یکی کارت را باید بدهم یا آن یکی را. حوصله این را هم ندارم. عوضش همزمان که لای مدارکم دنبال کارت میگردم، میپرسم: کی گفته؟- چی رو؟- اون بیمارستان!- دوستم بود. داشت تعریف میکرد که شنیده!- از کی؟ - نمیدونم. نگفت!- راستی، کدوم بیمارستان بود که بگم فامیلامون نرن!- نمیدونم. چیزی در مورد اسمش نگفت. - بیمارا دیده بودنشون یا کادر بیمارستان؟ - نمیدونم. لابد بیمارا دیگه!- یعنی روز روشن با اسلحه جعبه مهمات رفته بودن! - آره دیگه. دوستم گفت.- کاش اسمشو میدونستی! - نگفت بهم! - کاش میگفت کی بوده اصن! شاید جون خیلیا تو خطر باشه!- خودت شنیدی که. همینا رو فقط گفت. - آها. یعنی نه معلومه کیگفته، نه معلومه کجا بوده نه معلومه چه زمانی بوده!فکر میکند. چیزی نمیگوید، من هم یقه حرف را ول میکنم. وسط جنگی که جای سواد رسانه نیست. احساس حاکم است و حکم میکند. پول پرتقالها شده ۱۹۰ و قبل از اینکه خودم هم بفهمم کارت را دادهام و پول را کشیده. جوان خوشخلقی است و کلی هم تعارف تکهپاره کرد که حساب نکن و این حرفها. دلم نمیآید حرفی بهش بزنم. میوه و کارت و رسید دستگاه پوز را میگیرم. خوشحالم از پرتقالهایی که خریدهام و ناراحتم از خبرهای زردی که لابهلایشان بهم قالب کرده. «بِرااا» ... داداش خودم را هم توی گوشی «بِرا» ذخیره کردهام، حس خوبی بهم میدهد. همزمان که توجهش آمده سمتم، میگویم: «هر چی شنیدی رو همین جوری زودی باور نکن بِرا.»پرتقال فروش سر چهارراه ما که معلوم بود. شلوار کردی، ریش بلند و مرتب. و حسابی خوش اخلاق و زودباور. ولی پیدا کردن آن پرتقالفروش اصلی که میوههای زرد و کال و لهیدهاش را لای زندگی روزمره و چارتا خبر دیگر بهمان قالب میکند، کمی سختتر است. به خانه نزدیک میشوم. سرپایینی است و راحت میشود پا را سُر داد و رفت ولی خب ذهنم هنوز هم سمت همان پرتقالفروش گیر است. چه روایتی برای حمله به بیمارستان و مدرسه و دانشگاه و مسجد و الی آخر... بعدش هم انگاری که پاسدار و ارتشی و مهمات و موشک و لانچر همینجوری بعد از حمله و خراب شدن ساختمان غیب میشوند. و کادر درمان بیمارستان همه کور و کر بودند که نظامیها را ندیدهاند که بعدش چیزی ازش بگویند. #واقع
۱۹:۱۲
۱۹:۵۴
اگر به نویسندگی مستند، نریشن، ایدهپردازی خلاق و روایتگری تجربههای مدرسهای علاقه دارید، و روایت مظلومیت شهدای فرهنگی و دانشآموز اهمیت میدهید، انجمن ادبی «آغاز» از شما دعوت میکند به جمع روایتگران ما بپیوندید.
محور فعالیتها:• نویسندگی مستند • تولید نریشن و متنهای روایتمحور • ایدهپردازی برای روایت تجربههای مدرسه، معلم و دانشآموز • ثبت و تبدیل خاطرات مدرسهای به روایتهای ماندگار
مخاطبان:– دانشآموزان علاقهمند – فرهنگیان خلاق – دانشجومعلمان و فعالان آموزشی و تربیتی
به واسطه شرایط و لزوم بازنمایی صحیح و هنرمندانه مظلومیت شهدای دانشآموز و فرهنگی استان و همچنین روایت حملات به مدارس و مراکز آموزشی، در گامهای ابتدایی خود، قصد داریم با همیاری و همکاری واحد تصویر حوزه هنری استان مستندی روایی از مدرسه و آنچه بر دردانههای امید این منطقه گذشته است، تهیه کنیم. اگر شما نیز دل در گرو مظلومیت شهدای دانشآموزش و فرهنگی استان و شهدای مدرسه شجره طیبه میناب دارید، شما را به پیوستن به خانوادهی «آغاز» فرا میخوانیم. کمک شما در خاطره، سناریونویسی، دلنوشته، و روایت میتواند قدم به قدم ما را به وظیفهی خطیر روایت زمانهی کنونی نزدیک کند.
۷:۰۵
دعوای همیشگی سر صحبت را باز کرد؛ دوباره بدون آنکه بفهمیم، داشتیم معلمی و پرستاری را مقایسه میکردیم؛ معلم بودن من و پرستار بودن او. اشتیاقش به پرستاری و رویای قبولی در دانشگاه هیچگاه از یادش نمیرود. حتی حالا که در بیمارستان امام علی (ع) سرابله مشغول کار است، همان هیجان همیشگی را دارد. خستگی روز را با خود به خانه میآورد، اما این مانع نمیشود که تا جایی که توان دارد در بیمارستان خدمت نکند.در یکی از دورهمیهای خانوادگی او را دیدم. کلی با هم صحبت کردیم؛ اما این بار، چیزی در صدایش مثل همیشه نبود. سنگینی خاصی حس میکردم؛ خبری از آن شوق و حرارت همیشگی برای شوخی و لجبازی نبود. در میان حرفهایش، حال ناخوشش را لو داد. شوخیها را کنار گذاشت، خیره به گل قالی شد و چند سؤال کلیشهای درباره سرنوشت و آینده پرسید؛ گویی منتظر بود بپرسم چه اتفاقی افتاده است.میگفت هرگز تصور نمیکرده روزی فرا برسد که داستانهای دوران جنگ را به چشم ببیند. همیشه فکر میکرده نقشهای این داستانها آدمهای خاصیاند و او، به عنوان فردی معمولی، هیچوقت وارد آن قصهها نخواهد شد.در بیمارستان، شیفتهایش را با کمک به کودکان و مراقبت از بیماران میگذراند و با رویی خوش، روحیهشان را برای مبارزه با بیماری تقویت میکند. اما واقعاً آنچه نباید، رخ داد: سرابله توسط جنگندهها بمباران شد. بالاخره چیزی که میخواست را بهش دادم. یک سوال کوتاه دربارهی آن روز و او که انگار منتظر همین لحظه بود، گفت: «وقتی ساناز آمد و هوار زد شاید بیمارستان را هم بزنند، همانجا خشکم زد. یک لحظه مغزم از کار ایستاد. خانم شوقی را دیدم که دستم را گرفت و کشید، آنقدر محکم که تا به خود آمدم، وسط راهرو بودم. مرا به گوشهای برد و گفت: اگر صدای انفجار نزدیک شنیدی، برو زیر تخت. برای لحظهای خانواده به یادم آمد؛ همین و بس. بعد صدای آرامی شنیدم که اسمم را صدا میکرد؛ محدثه. انگار اسم خودم را فراموش کرده بودم. رفتم و ساعتها مشغول شدم. به خود که آمدم، دستانم خونی بود. ساعت کادوی مادربزرگ، رنگ قرمز خون گرفته بود و کف زمین پر از خون بود. به قصد شستن دستهایم رفتم، اما دیدم صورتم هم خونی شده است»هرگز او را اینگونه ندیده بودم؛ هنوز بغض داشت. دختری دهههشتادی، نازپرورده و دردانهی خانواده که که سختترین روز زندگیاش را پای کار ایران مانده بود.#واقع
۹:۳۹
ندیده و نشناخته میگویم از همان بچههاست که دیوار راست را بالا میرود. لامصب نمیدانم این همه انرژی را از کجا آورده که هم با قیقاج رفتن دنبال دو تا پسر بزرگتر از خودش میگذارد و هم با دهن ویو ویو میکند. از این کلاههای منگولهای پوشیده، یک پلیور تُنک خاکستری و یک شلوار جین آبی. یونیفرم ندارد ولی جلوی پاساژ الفتی را پیست تعقیب و گریز کرده. یک آقا پلیس پرانرژی و البته تنها آدمی که صدایش از جیغ کشیدنهای میکروفن تجمع بلندتر است. دستهایش را چپانده توی جیب پلیور و مدام پسرکهای همسنش را چپ و راست میکشاند. هنوز ویو ویو را ادامه میدهد ولی سرعتش را کم میکند. لابد این همان لحظهی طلایی است که میفهمد بر خلاف کارتونها نفس آقا پلیسه هم میگیرد. و شاید اصلاً همین باعث شود پلیس بودن را ول کند و توی خیالش دنبال شغل دیگری برود. معلمی هم بد نیست. ولی نه. مهندسی پرستیژ بیشتری دارد. شاید هم اصلا دکتری و وزارت و وکالت. ولی ندیده و نشناخته رویای همهی پسربچهها به همین پلیس بودن و خلبانی گره خورده. شاید هم تک و توکی فوتبالیست. و بچهها چه میدانند جنگ یعنی چه و تا وقتی بتوانند همین رویاهایشان را بازی کنند، خندهشان جریان دارد. شاید همین هم باعث شده با هر چه هست، دارا و ندارا کف خیابان باشیم. شاید ما اینجاییم که پسرک با خیال راحت به ویو ویو کردن برسد. به بافتن آرزوهای دور و دراز برای آیندهاش. آرزوهایی آنقدر بلند که دست بچهکشها بهش نرسد.#واقع
۹:۴۴
«اگه بیاین اینور میزنم»؛ و هنوز جملهاش تمام نشده که به دخترها میگوید شما بیاین. «کاریتون ندارم.» مبین یک تیشرت سفید پوشیده با یک پولیور مشکی رویش و از حرفهایشان پیداست که آقای بازی اوست. بزرگتری که بقیه همین جوری به حرفش گوش میدهند. مبین کدخدای بازی است و در افتادن با کدخدا هم حکم محرومیت از نیمهی خوب اِلمان را دارد. بچهها راه میآیند. بازی ادامه پیدا میکند و هر کسی به چیزی مشغول است. میدان ۲۲ بهمن المان جذابی دارد. این ورقههای فلزی که به هم جوش خوردهاند و یک سری پل شیبدار را دورادور حوض وسط ساختهاند. و لابد معنای خاصی دارد و نماد و نشانهی چیزی است که من نمیفهمم. و راستش بعید میدانم بچهها هم بفهمند. برای آنها این المان یک سرسره بازی همه چیز تمام است. دو سه قسمت مختلف هم دارد. یک بخش که شیب کمتری دارد و سمت پاساژ الفتی است و معمولاً هم کوچکترها یا این بچهمامانیها مثل کارن آنجا بازی میکنند. و البته یک قسمت کوتاهتر که سمت بازارچه حلال احمر است و مبین خان و کدخدا مبین و جناب آقای مبین قرقش کرده. دوستهای خودش و البته دخترها را بازی میدهد و بقیه را میتاراند. «خب جا نیست، بیای، میفتی!» خیلی هم به قول امروزیها نایس این کار را انجام میدهد ولی خب بعضی وقتها کار به کتک کاری هم میرسد. مثل امیرعلی یا شاید مهدی یا علیرضا که داد میزند: «دیشب منو هل داد منم زدم تو دماغش بابا.» نمیفهمم چرا این جمله را گفته برای شجاعت دادن به بچهها یا ترساندنشان! هر چه بود نتیجهاش شده ترس بیشتر از مبین. «برو اون«ور میخوام رد شم.» و حالا باید بقیه از سر راهش هم کنار بروند تا کدخدا رد شود. همین که در این تکه از میدان و سرسره بازی سهیمشان کرده، باید ممنون باشند. کارن بالاخره از جلوی مبین کنار میرود و حرف پدرش که «بچو کوره چیمان تریلی هاوهت» هم تفاوتی در اصل ماجرا ندارد. کارن از همان بچهمامانیهایی است که مادر از دور تماشا میکند تا آن ور میدان بازی کنند. حالا انگاری دلش هوای این سمت را هم کرده و بابایش مجبور شده که بیاید و کنارش باشد تا پسرک بتواند با سرهمی خوشگل و آبیای که پوشیده اینجا هم بازی کند و مراقب باشد یک وقتی نیفتد و خاکی نشود.حدسم درست است. کارن خیلی زود از بازی ندادنهای بقیه خسته میشود. «تو نرو بابا میفتی»هایی که پدرش میگفت کار خودش را کرده و کمکم دور میشود.یک دور میدان را میچرخم. سه تا دختر بچه قد و نیم قد از هشت، نُه تا دوازده وجبی خم شدهاند روی تابلوی شهدای مدرسه میناب و کنار کفنهای سفیدی که به یادشان توی چمنها گذاشتهاند تا نام محمد آبادیزاده و فاطمه سالاری را از روی آنها بخوانند. امیدوارم درسشان توی مدرسه به حمد یا همان فاتحه خودمان رسیده باشد و یادشان کنند. برمیگردم سمت کدخدا و بساط سرسرهای که سمت بازارچه حلال احمر است. باورم نمیشود. کاش بود و میدید. و حیف که رفت. کارن رفت و نمیدانست چه لحظه تاریخیای را از دست داده. انگاری بچهها سر عقل آمدهاند و به خاطر حقشان گوش مبین را پیچاندهاند. حالا امیرعلی و علیرضا مهدی هم آن بالا هستند. البته کدخدا هنوز هم توی بازی است و خودش را بالای سرسره جا کرده ولی همه میدانند که از شب دیگر حرفش حتی بین بچهمامانیهای آن طرف میدان هم خریدار ندارد.#واقع
۲۰:۵۶
دیدار دانش آموزی اسمم در نیامد. معلم گفت غصه نخور. سال بعد دیدار دانشجویی میری. البته اگه خوب درس بخونی!
درسهایم را خوب خواندم و آمدم. قبل از کنکور. اما قرار نبود اینطور بیاییم بیت. قرار نبود شما خانه نباشید! #خیال
" />
بیتا شکری
@aaqaz_ir
انجمن آغاز | کانون روایت های ماندگار
درسهایم را خوب خواندم و آمدم. قبل از کنکور. اما قرار نبود اینطور بیاییم بیت. قرار نبود شما خانه نباشید! #خیال
۲۰:۵۶
در آن اتاق، با نور آبیِ مانیتور شبکه اینترنشنال، دختر جوان نشسته بود که صدای جنگنده و انفجار موشکهای دشمن در فضای تهران پیچید. با عجله رفت دم پنجره. در خیابانی دور و نزدیک، انفجاری رخ داد. ساختمان مسکونی هدف قرار گرفته بود و چند نفر از هموطنان شهید و زخمی شدند.دختر هنوز از ساعتها تماشای قرارگاه رسانهای اسرائیل بیحس بود. گوشی را روشن کرد، فیلم گرفت و روی آن گفت: «هم اکنون صدای "دلانگیز" برخورد موشک در تهران... ممنونم ترامپ، ممنونم بیبی.»در ذهنش، موشک نه به پایتخت ایران که به جمهوری اسلامی خورده بود. در پیچیدهترین عملیات جنگ روانی و رسانهای، دستگاه ادراکش چنان دستکاری شده بود که او و امثالش، مشتریهای همیشگی آن شبکه، در طرف اشتباه ایستاده بودند.وقتی دو موشک عامدانه به مدرسه دخترانه میناب زدند، فرصت داشت بفهمد این مدرسه، ایران است و این بدنهای تکهتکه، فرزندان ایران. اما نفهمید.وقتی آبشیرین کن قشم را زدند، باز فکر نکرد دهها روستای قشم بیآب ماندهاند. گفت: «جمهوری اسلامی را زدهاند.»وقتی تأسیسات نفتی و پالایشگاهی ایران را زدند، صنایع فولاد را زدند و پتروشیمی تبریز هدف قرار گرفت، نگفت چرا زیرساختهای صنعتی و اقتصادی ایران را میزنید. گفت: «این صنایع، جمهوری اسلامی است که مورد تهاجم قرار گرفته.»وقتی دانشگاه را زدند، اتوبان را زدند، باشگاه ورزشی را زدند، کودک سهروزه و سهماهه و سهساله را شهید کردند، باز لحظهای تردید نکرد که اینها مردم ایران هستند و دیگر نمیشود بهانه تراشید که بتوان آنها را صرفاً به جمهوری اسلامی بچسباند.دختر، همه اینها را دید و آگاه نشد تا اینکه با ارسال ویدیو به اینترنشنال، از یک «وطنفروش ذهنی» به یک «وطنفروش عملی» تبدیل شد.اگر نمیتوانی بفهمی این جنگ با جمهوری اسلامی نیست و ربطی به نوع نظام سیاسی ما ندارد، بلکه ربط مستقیم به غارت منابع ما و نابودی سیطره ایران بر این نقطه از قلب جهان و کنترل ژئوپلیتیک جهان دارد، تنها در یک صورت ممکن است بیدار شوی: زیر چکمه دشمنان. اما آن موقع ممکن است دیر شده باشد و همان موشکی که با صدای «دلانگیز» در خیابانی کناری جنایت میآفریند، این بار بر سر خودت و خانوادهات فرود بیاید و هدیه دشمن را با بدنهای تکهتکه دریافت کنی.#واقع
۶:۳۲
به مناسبت روز معلم، انجمن ادبی «آغاز» با همکاری روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش استان ایلام از تمامی علاقهمندان به نویسندگی، نریشن، ایدهپردازی خلاق و روایتگری تجربههای مدرسهای دعوت میکند به جمع روایتگران ما بپیوندند. این پویش با هدف تکریم مقام معلم و بازنمایی تلاشهای ارزشمند فرهنگیان، بهویژه در روزهای دشوار و شرایط خاص، برگزار میشود.
محورها:• تعطیل نشدن آموزش و استمرار یادگیری • فعالیتهای فرهنگی و پرورشی اثرگذار • روایت جنگ و تداوم مقاومت در فضای تعلیم و تربیت • روایت حضور الهامبخش معلمان در میدان مسئولیت
شما میتوانید:
۱۲:۲۰