۱۳:۵۳
اون گرگه تو میگ میگ پول داشت بره بمب و نارنجک بخره
پول نداشت بره یه مرغ بخره کوفت کنه؟!؟!
ما رو مسخره فرض کرده بود!
الان یهو یادم افتاد
اعصابم خورد شد ...
لگد که نمی زنی؟
اصلا آدم احساس خر بودن بهش دست میده???
وسط راه سه تا خانم به طرفم اومدن و گفتن خیلی میترسن و اگه میشه من همراهشون برم تا سر جاده.
منم گفتم باشه و با هم راه افتادیم ...
بعدش وسط راه من گفتم :ترس شما رو میفهمم ، حق دارین بترسین ...من هم قدیما ، اون وقت ها که هنوز زنده بودم از اینجا میترسیدم!
باید میدیدید چطوری میدویدن ...
(برگی از خاطرات یه آدم مریض
۱۳:۵۳
*یه شب دیر وقت از سر کار برمیگشتم ، راه میانبر رو انتخاب کردم و از قبرستون بزرگ روستا رد میشدم ...
وسط راه سه تا خانم به طرفم اومدن و گفتن خیلی میترسن و اگه میشه من همراهشون برم تا سر جاده.
منم گفتم باشه و با هم راه افتادیم ...
بعدش وسط راه من گفتم :ترس شما رو میفهمم ، حق دارین بترسین ...من هم قدیما ، اون وقت ها که هنوز زنده بودم از اینجا میترسیدم!
باید میدیدید چطوری میدویدن ...
(برگی از خاطرات یه آدم مریض
)
وسط راه سه تا خانم به طرفم اومدن و گفتن خیلی میترسن و اگه میشه من همراهشون برم تا سر جاده.
منم گفتم باشه و با هم راه افتادیم ...
بعدش وسط راه من گفتم :ترس شما رو میفهمم ، حق دارین بترسین ...من هم قدیما ، اون وقت ها که هنوز زنده بودم از اینجا میترسیدم!
باید میدیدید چطوری میدویدن ...
(برگی از خاطرات یه آدم مریض
۱۹:۲۳
*یه سوال واسم پیش اومده؟
اون گرگه تو میگ میگ پول داشت بره بمب و نارنجک بخره
پول نداشت بره یه مرغ بخره کوفت کنه؟!؟!
ما رو مسخره فرض کرده بود!
الان یهو یادم افتاد
اعصابم خورد شد ...


اون گرگه تو میگ میگ پول داشت بره بمب و نارنجک بخره
پول نداشت بره یه مرغ بخره کوفت کنه؟!؟!
ما رو مسخره فرض کرده بود!
الان یهو یادم افتاد
اعصابم خورد شد ...
۱۹:۲۳