بله | کانال ادبستان صدرا
عکس پروفایل ادبستان صدراا

ادبستان صدرا

۲۹۸ عضو
thumbnail
بالاخره رسیدم به مرحله پوشک گرفتن بچه چهارم🥴اصلا این موقعیت را نه دوستundefinedundefinedچاره چیه مخصوصا با قیمت جدیدشundefinedاومدم شروع کنم جنگ شد و رفتن به تجمعات و عید نوروز...خلاصه دنیا دست به دست هم داد نتونم این پروژه رو شروع کنم.القصه که صبر کردم مثلا اینا تموم بشه که نمی‌شدundefinedundefinedروز ۱۳ فروردین مصمم شدم شروع کنم با یک دهه چهارصدی که حکمش، حکم پادشاه بود و فرمانبری نداشت.من بودم و سفارش اهل فامیل با مدل‌های مختلف از تجربیاتشون که هر چه فکر می‌کردم واقعا با اون مدل‌ها هم بچه اذیت می‌شد، هم خودمundefinedبه روش تجربه خودم سر ۳ تای قبلی یک صندلی بادی که روش عکس سه تا شخصیت کارتونی بود رو قیچی کردم و چون پلاستیکی بود قابلیت چسبیدن با آب روی سرامیک رو داشت و همچنین جابه‌جایی راحتundefinedبماند که مادر همزمان باید صدای ۳ شخصیت کارتونی رو در بیاره و اشتباه هم نکنهundefinedundefinedتمرینات سختم شروع شد!خلاصه میکیundefined و خرگوشundefined و جوجه کوچولو undefinedرفتن تو سرویس بهداشتی و با ۳ تا صدای مختلف با دلبند جانundefined صحبت می‌کردن. این خودش سبب شد که پسر کوچولومundefined بدون تقریبا چالش خاصی راهی می‌شد.حالا دیگه این مادر نبود که ناراحت یا خوشحال بشه، اون میکی بود که دلبند رو صدا می‌کرد و تذکرات لازم رو بهش می‌دادundefinedدیگه قرار نبود بچه به خاطر به دست آوردن دل مامان، تن به شرایط این دوره بدهundefinedتازه میکی همراه دلبند جان تجمعات شبانهundefined هم میادundefined خلاصه خدا رو شکر، این دوره خیلی خوب پشت سر گذاشته شد.البته نکته قابل توجه این بود که همیشه برای شروع هر کاری حرم می‌رفتم و از حضرت معصومه کمک می‌خواستم که بهترین راه رو سر راهم قرار بده و مسیر رو هموار کنند.الحمدلله رب العالمینundefined
undefinedگاهی چالش‌هایمان با فرزندان، ما را به سمت کارگاه، کلاس‌های آموزشی و ... سوق می‌دهد. در حالی که زبان دنیای کودکان بسیاری از چالش‌ها را حل می‌کند.این زبان چندان سخت نیست! فقط کافی است کمی از دنیای بزرگسالی فاصله بگیریم و از دنیای کودکان به همه چیز نگاه کنیم.
#مادر_و_کودک_ادبستانی#تجربه‌ی_مادری#ادبستان_صدرا

۱۸:۳۱

thumbnail
خلیج‌ فارسی که با این مردان فارس ماند...
@adabestane_sadra

۵:۲۵

undefinedundefined روز معلم؛ روز ستون‌فقرات فرهنگ این سرزمین
دوازدهم اردیبهشت، یادآور این حقیقت است که اگر ایران قرار است از پیچ‌های سخت تاریخ عبور کند، باید روی دو بال علم و عمل بایستد؛ بر شانه‌های معلمی که «هویت و فرهنگ» می‌سازد و کارگری که «تولید» می‌کند و چرخ اقتصاد را می‌چرخاند.
در نگاه رهبر عزیزمان، معلم دیگر فقط یک کارمند حقوق‌بگیر نیست که دانسته‌هایش را می‌فروشد؛ او حلقه‌ی اصلی نبرد فرهنگی است. دانش‌آموزی که امروز در کلاس او می‌نشیند، فردا در میدان زندگی از خانه و کوچه گرفته تا دانشگاه و عرصه‌های بزرگ‌ترآینه‌ی اخلاق، بینش و رفتار معلمش خواهد بود.
در این منطق، فقط میدان جنگ نظامی اسم «جهاد» به خود نمی‌گیرد؛ کلاس درس، کارگاه، کارخانه، مدرسه، دانشگاه و حوزه هم همه می‌توانند عرصه‌ی جهاد فرهنگی و اقتصادی باشند. همان‌قدر که نیروهای میدان نظامی نیاز به حمایت دارند، معلمان و کارگران هم باید در نگاه ما در تراز «مدافعان فرهنگ و اقتصاد کشور» دیده شوند.
رهبر انقلاب، یک نکته‌ی طلایی هم فرمودند: همان‌طور که مردم در خیابان‌ها از نیروهای نظامی‌شان حمایت می‌کنند، شایسته است در کنار معلم و کارگر هم بایستند. این ایستادن یعنی چه؟ یعنی والدین، شریک تربیت در مدرسه باشند؛ یعنی جامعه، حرمت معلم را نگه دارد؛ یعنی در سبد خرید، تا می‌شود کالای کارگر ایرانی انتخاب شود؛ یعنی....
امروز که از روز معلم می‌گوییم، نمی‌توانیم از معلمان و دانش‌آموزان شهید عبور کنیم؛ یاد شهدای معلم و دانش‌آموز جنگ ۱۲ روزه، کودتای ۱۸ دی، جنگ رمضان و به‌طور ویژه شهدای مدرسه‌ی #میناب برای ما فقط مرور گذشته نیست؛ معیار امروز ماست برای این‌که بفهمیم «درس دادن» و «درس خواندن» در این سرزمین چقدر می‌تواند رنگ تکلیف و جهاد به خود بگیرد.
کشوری که در آن معلمش هویت می‌سازد، راهش به سمت قله‌های پیشرفت و عزت، باز است.
امروز، در ادبستان، سر تعظیم فرود می‌آوریم به احترام همه‌ی معلمان این سرزمین؛ آن‌هایی که برای ایران فردا، ستون‌فقرات فرهنگ را محکم می‌کنند.
روز معلم مبارک؛ خداقوت ستون‌های بی‌ادعا، اما استوار ایران.undefined

#ادبستان_صدرا @adabestane_sadra

۶:۴۸

thumbnail

۱۲:۲۸

thumbnail
وقتی پسران‌ پرتـــundefinedــــوان، معلم میشنundefined
undefinedامروز هم یه کلاس متفاوت داشتیم.دیدن این صحنه‌ها برای منِ معلم کلاس اول خیلی شیرینه؛ پسرهای کوچیک کلاس، اما با دل‌های بزرگ، حواسشون به همدیگه هست.
یکی از بچه‌ها که توی یه درس قوی‌تره، میاد پای تخته و برای دوستاش توضیح میده؛ نه فقط برای خودش، بلکه برای اینکه بقیه هم بهتر یاد بگیرن. کم‌کم بچه‌ها دارن یاد می‌گیرن که توی این روزها، هیچ‌کس تنها نیست؛میشه کنار هم حتی با همین کلاس‌های حضوری خارج از مدرسه، جلو رفت.
برای من این‌ها از هر درس و کتابی مهم‌تره؛ اینکه بچه‌ها از همین کلاس اول تمرین کنن بی‌تفاوت نباشن، به هم کمک کنن و دست همدیگه رو بگیرن تا با هم رشد کنن.undefined
شاید جای کلاس عوض شده باشه، اما حال و هوای یاد گرفتن و رفاقت هنوز سر جاشه.undefined
undefined<img style=" />undefined نقدی|معلم کلاس اول پسران پرتوان

#تجربه_تربیتی_مربی#ادبستان_پسرانه #ادبستان_صدرا @adabestane_sadra

۱۲:۲۸

thumbnail
فعالیت آفلاین|قسمت دوم
باید بازی‌هایی که چند هدف رو پوشش می داد و براساس حوزه‌های رشدی از آسون به دشوار چینش شده بود و کاملا هم رسمی و کتابی نوشته شده بود؛ به متن روان برای مادران تبدیل می‌شد، باید به همه‌ی جوانب فکر می کردیم، به خونه‌هایی که ممکنه وسایل بازی اون روز رو نداشته باشند یا حتی الان توی این شرایط تو خونه‌ی خودشون نباشن.اصلا ملزومات و وسایل بازی رو چه جوری فراهم کننundefined
#خلاقیت اینجاها باید خودش رو نشون بده؛ برای هر بازی کلی فکر می کردیم چه چیزهایی می‌تونه از وسایل معمولی جایگزین ابزار خاص بازی باشه؛ خداروشکر خیلی زود همه‌ی مربی‌ها این فناوری رو روی نوشته‌هاشون پیاده کردن.
حالا باید محور خانواده یعنی مــــــــادرundefined رو برای انجام فعالیت‌ها ترغیب می‌کردیم.تصمیم گرفتیم قبل از ارسال پیام بازی‌ها؛ اول یه پیام انگیزه بخش و حال خوب کن برای مادران بفرستیم تا حس و حالشون برای شروع فعالیت و همراهی نوگلان تقویت بشه undefined🥰
حالا بعد از گذشت دو ماه، از شروع جنگ و مجازی شدن‌ها؛ ما روزانه فعالیت‌های آفلاین‌مون رو روانه‌ی خونه‌ها می‌کنیم و مادران با دلبندان خودشون پیش می‌برن و با مربی در ارتباطن؛ و مربیان هم با صوت و متن بازخورد میدن به نوگل‌های عزیزمونundefinedundefinedundefined

#پیش_دبستانی_ادبستان#ادبستان_صدرا @adabestane_sadra

۱۷:۲۸

thumbnail

۱۷:۲۸

thumbnail
حرکــــــــت آفــــــــرین باشــــــــید...
#روایت‌های_شما
روز معلم به یادِ معلمانِ شهید #میناب🥀

@adabestane_sadra

۶:۲۰

thumbnail

۶:۲۰

thumbnail
undefined شکوفه‌های خندان، کنار هم شادترن…
از وقتی موکب #قرارگاه_علم برپا شده و بچه‌ها بعد از مدتی دوری دوباره فرصت پیدا کردن کنار هم جمع بشن، حال و هوای جمعشون هم تغییر کرده. انگار حالا بیشتر از قبل قدر دوستی‌ها و لحظه‌های باهم بودن رو می‌دونن؛ حتی اون بحث‌های کودکانه هم کمتر شده و جای خودش رو به بازی و خنده‌های صمیمی‌تر داده.‌.. undefined
گاهی بین بازی‌هاشون جمله‌هایی می‌شنوم که دل آدم رو گرم می‌کنه: «چقدر خوب شد دوباره اینجا کنار هم جمع می‌شیم… خیلی خوش می‌گذره!» undefined یا قرارهای ساده اما پرشوقی که با هم می‌ذارن: «شنبه هم می‌آی؟ منتظرت می‌مونم!»
اما شیرین‌ترین جمله رو وقتی شنیدم که دو نفر از بچه‌ها کاردستی‌شون رو با هم تمام کرده بودن و گفتن از اونا عکس بگیرم. وقتی پرسیدم عکس تکی هم می‌خوان، یکی‌شون با لبخند گفت:
«نه… وقتی دوستم کنارم باشد، عکس من قشنگ‌تر می‌شه. عکس‌های دونفره همیشه قشنگ‌ترن.» undefinedundefinedundefined
و همین جمله ساده، برای منِ مربی یادآور یک حقیقت شیرین بود؛ اینکه دوستی، حتی عکس‌ها رو هم زیباتر می‌کنه و چه خوبه که قدر باهم بودن‌ها و دوستامون رو بدونیم؛ تک‌تک این لحظات برامون ارزشمنده undefined
undefined خورابه | مربی شکوفه‌های خندان

#روایت‌_قرارگاه#پیش_دبستانی_ادبستان #ادبستان_صدرا

۸:۱۵

thumbnail
پلاکارد مردمی
@adabestane_sadra

۱۲:۵۷

thumbnail
پیش‌۱ تو این روزها یه قصه متفاوت داره…
وقتی بیشتر کلاس‌ها مجازی شدن،ما تصمیم گرفتیم کوچولوهای ۴ ساله‌مونلذت “حضور واقعی” رو از دست ندن. undefined
هفته‌ای یک روز،مادر و کودک کنار هم،در کارگاه‌های حضوری پیش‌۱هم بازی می‌کنن،هم یاد می‌گیرن،هم نفسِ گرم یک جمع کوچک و مهربون رو تجربه می‌کنن.🩷
کارگاه‌ها تو فضای امن و اختصاصی برگزار می‌شه؛و برنامه‌هامون هم طبق روال،بین حرم و خانه‌ ادامه داره…نه عجله، نه فشارفقط رشد آرام و واقعی.
چند خط از زبان مربی:undefinedراستش دیدن بچه‌ها از پشت صفحه هیچ‌وقت برام کافی نبود.وقتی می‌بینم کوچولوها می‌دَوَن سمتم،وقتی دست‌های کوچکشون روی کاردستی‌ها می‌لرزهیا با شیرین‌ترین صداها سلام می‌کنن…می‌فهمم چرا باید حضوری برگزارش کنیم.این یک روز حضور،برای من و بچه‌هااز صد جلسه آنلاین گرم‌تره…اینجا یادگیری لمسِ زندگیه. undefined
#پیش_دبستانی_ادبستان#ادبستان_صدرا@adabestane_sadra

۷:۴۰

thumbnail

۷:۴۰

thumbnail
یک ساعت انرژیِ ناب در اسکای‌روم!
بازی، حرکت، قصه‌گویی، نمایش عروسکی و صحبت‌های بامزه بچه‌ها…undefinedundefined
کلاسـی کوتاه اما پُر از زندگـــــی🩵

#پیش_دبستانی_ادبستان#ادبستان_صدرا@adabestane_sadra

۸:۴۷

thumbnail
undefined اردوی پدرپسری ادبستان؛ یک روز پر از رفاقت، حس و حالِ خوب
undefinedاین روزها که مدرسه‌ها به رسم معمول باز نیستو بچه‌های ما به جای کلاس‌های همیشگی،در #قرارگاه_علم پای درس ایستادن،بیش از همیشه نیاز دیدیمقرارِ بهار رفاقت پدر_پسری رو در روزهای متفاوت داشته باشیم؛undefinedتو طبیعت،زیر آسمون آبیِ بهاری،جایی که پسرها با تمام قد می‌دون؛پدرها هم‌قد بچه‌ها میشن؛
اینجـــــا…دو نسل کنار هم ایستادن؛قدم به قدم، دست در دست،تا «مرد شدن» را نه فقط در کتاب‌ها،که در رفاقت، صبر، همراهی و ایستادگی زندگی کنن.
از صف صبحگاهی و فریادهای پرانرژی،تا دویدن‌های بی‌وقفه در هوای تازه بهار،تا چای آتیشیِ داغی که خستگی‌ها را می‌شست و می‌برد…undefinedundefinedهمه‌چیز بوی امید می‌داد...undefined
#اردو#ادبستان_پسرانه#ادبستان_صدرا@adabestane_sadra

۸:۲۱

thumbnail

۸:۲۱

thumbnail

۸:۲۱

thumbnail

۸:۲۱

thumbnail
ما بی تو خسته‌ایم؛ تو بی ما چگونه‌ای...undefined
@adabestane_sadra

۸:۲۲

thumbnail
بالاخره رسیدم به مرحله‌ای که باید از خواهر ۷ ساله کمک بگیرم برای نگه داشتن برادر کوچیک‌تر🥴راستش اوایل اصلاً دلم راضی نمی‌شد…هم نگرانش بودم، هم می‌گفتم نکنه حس مسئولیت سنگین اذیتش کنه undefinedاز اون طرف هم واقعیت این بود که بعضی وقتا واقعاً دست تنها کم می‌آوردم undefinedو هی با خودم کلنجار می‌رفتم که چطوری اینو مدیریت کنم.یه مدت کلاً نمی‌سپردم بهش…یا اگرم می‌سپردم، هر دو دقیقه از دور چک می‌کردم undefinedکه خب اینطوری نه من آروم بودم، نه اون اعتمادبه‌نفس می‌گرفت.تا اینکه یه روز دیدم خودش با ذوق داره برای برادر کوچولوundefined قصه میگه، اونم نشسته با دقت گوش میده undefinedهمونجا فهمیدم شاید دارم زیادی سخت می‌گیرم!از اون روز تصمیم گرفتم به‌جای «سپردن مسئولیت خشک»، بیارمش تو یه نقش قشنگ‌تر… مثلاً گفتم: «تو شدی مربی مهربونِ داداشت» undefinedیا «تو بهترین قصه‌گوی خونه‌ای!»کم‌کم کارهای کوچیک بهش سپردم:چند دقیقه سرگرم کردن، کتاب خوندن، بازی کردن… نه با اجبار،بلکه بیشتر با حس مهم بودنundefinedجالب اینجا بود که خودش بیشتر از من قضیه رو جدی گرفت!با کلی ذوق و ایده‌های بامزه undefinedحالا هم من یه نفس راحت‌تر می‌کشم،هم اون حس قشنگِ «می‌تونم کمک کنم» رو تجربه می‌کنه.undefinedالبته هنوز حواسم هست که بچه‌س و نباید بار زیادی روش باشه،ولی همین مشارکت کوچیک، خیلی حال و هوای خونه رو بهتر کرده undefinedالحمدلله این مرحله هم با آرامش بیشتری داره پیش میره.undefined
undefined گاهی بچه‌های بزرگ‌تر فقط نیاز دارند دیده شوند و به آنها اعتماد شود، البته نه به این‌ معنا که یک‌ دفعه مسئولیت سنگین بر دوششان قرار دهیم.وقتی با زبان محبت و بازی وارد شویم و مسوولیت‌های کوچک در حد خودشان به آنها دهیم، مشتاقانه کمک می‌کنند و همزمان رشد می‌کنند.
#مادر_و_کودک_ادبستانی#تجربه‌ی_مادری#ادبستان_صدرا

۱۸:۳۱