بله | کانال اَفسون لَیل
عکس پروفایل اَفسون لَیلا

اَفسون لَیل

۳۶۹ عضو
؛
تو نمی‌توانی زنی را که با شعر و کتاب قد کشیده، از تنهایی‌اش لذت می‌برد، با گل‌ها و چای حالِ خودش را خوب می‌کند، معمولی دوست بداری! زنی که می‌نویسد و کتاب می‌خواٰند را نمی‌توانی به راحتی تحت تاثیر قرار بدهی. اگر خودش نخواهد، اصلا نمی‌توانی به او نفوذ کنی! این زن‌ها، کمتر از پرستیده شدن از جاٰنب تو را قبول نمی‌کنند.برایِ چِکه‌ای محبت به دنباٰلت نمی‌دوند و عیارِ تو را با چیزهایی بسیار متفاوت از مدِ روز می‌سنجند. لودِگی و خوشمزه‌باٰزی درآوردن‌های مضحک، تاثیری کاملا عَکس به روی این زناٰن دارد. باید مواظب قدم‌هایت باشی که تا چه اندازه جرئت می‌کنند به نَزدیک شدن!

«*رقیه برومند*» @afson_lailundefined

۱۳:۲۱

thumbnail
؛
پلک‌ بر هم گذاشت و ثاٰنیه‌ای بعد در اعماقِ دریا شناور ایستاده بود. با امواجِ آب بی‌اختیار به هر طرف کشیده می‌شد. آرام بود. موهایش در دل آب می‌لغزید. چشم‌هایش هنوز بسته و بی‌غم بود. کیلومترها زیر آب بودن چیزی برای غم باقی نمی‌گذارد. آن‌جا هیچ چیز اهمیت ندارد. فقط چشم‌هایش را می‌بندد و شناور می‌ماند. ماهی می‌شود و به راحتی از دست آدم‌ها می‌لغزد برای نجاٰت. برایِ فرار. سبکی آبی که تنش را گرفته، راٰه را بر همه‌ی افکار احمقانه می‌بندد.

«رقیه برومند»*/کاش ماٰهی بودم. موقع خستگی خودمو به ساحل می‌رسوندم و اندازه‌ی یک نبودنِ بزرگ خستگی دَر می‌کردم.
@afson_lail undefined

۱۹:۵۲

thumbnail

۱۹:۵۲

thumbnail
«کلاٰمش به جهان نور می‌چکاند.»

۱۹:۵۰

thumbnail

۱۹:۵۰

؛
دستش را میانِ بوته‌های گل کاغذی‌ای که هم‌قدش شده بودند کشید. رنگِ سرخابی گل‌ها روی لبخندش نشست. ریه‌هایش را از هوا پر کرد، به جبران مدتی که نفس نمی‌کشید. می‌توانست زندگی را میانِ گلبرگ‌های پیش چشمش ببیند. لبخندش چکه کرد کنار قدم‌هایش تا همه چیز سرخ شود و زنده.نفَسی که کشیده بود را پَس داد و هوا خنک شد. نفس‌هایش نقره و پولَک ‌می‌شد به روی دامن و سَر آستین پیراهنش...

رقیه برومند @afson_lail 🩷

۱۹:۵۸

بازارسال شده از لیلی سلطانی
thumbnail
عکست را می‌بینم و می‌میرم...
هی به قامتت نگاه می‌کنم و سر پایین می‌اندازم.هی به صورتت که پشت به من است تندتند پلک می‌زنم.آب می‌شوم برای گونی سنگینِ زباله‌ای که روی شانه‌ی چاپت انداخته‌ای و پرچم ایرانی که توی مشت راستت داری.گونه‌هایم تیر می‌کشد برای تمام روزهایی که مدرسه نرفته‌ای.شب‌هایی که خجول و سر به زیر، تف و فحش به این دنیا کشیده‌ای و سطل‌های زباله را برای نان گشته‌ای...غصه می‌شوم برای دست‌هایت که توی این سن و سال زبر شده‌اند.برای زانوهایت که به جای زمین خوردن موقع فوتبال، وقت فرار از دست مامور یا مردی که سطل‌های خیابانی را قرق کرده، زخم شده‌اند. برای اینکه احتمالا هرروز ساکت و خیره به بچه‌هایی که دست توی دست پدرشان دوچرخه، ps5، کتانی نو، توپ فوتبال، بستنی یا بادکنک خواسته‌اند، چشم دوخته‌ای. پدر درجا چشم را گفته و با فاصله پسر یا دخترش را از کنارت رد کرده...
عکست را می‌بینم و می‌میرم...تو از همه‌ی ما مُحق‌تری،
تو خیلی طلب داری عزیزم، خیلی...
اما ایران را در مشت کوچکت‌ بالا نگه داشته‌ای.
پسرِ ایران، ایرانی‌ترین ایرانی.
لیلی سلطانی
@leilysoltani undefined

۷:۵۲

thumbnail
/* سقف خاٰنه‌ام از ستاٰره لبریز بود و خورشید از چشم‌هایم...

۱۱:۵۰

thumbnail

۱۱:۵۰

؛
به گماٰنم سال‌ها بعد از آن که در دل زمین خفته و مشتی خاٰک شده‌ام، صدها بهار و اردیبهشت آمده و رَفته باشد، گِلی شده‌ام میان انگشتان نازک دخترکی سفاٰلگر! که از من فنجاٰنی کمر باریک و پر نقش ساٰخته و عصرها درونم چای می‌نوشد. اما اگر من، من بشود، اگر من را بتوانم آباد کنم، اگر جاٰن بگیرم و شوم آنکه باید؛ هر زماٰن که گرمای چایش درون فنجان بنشیند، خانه‌اش را عطر امید و بهارناٰرنج پر می‌کند و برای شیرین کردن چایش نیازی به قند و نباٰت نخواهد داشت. به همراه چاٰی، دختری را می‌نوشد که طعم ظرافت و قدرت می‌دهد.
از جانم جاٰن می‌گیرد و خستگی در می‌کند...

رقیه برومند
@afson_lail undefined

۱۲:۰۰

؛
چشم‌هاٰیم به آسمان پشت پَنجره بود.به دست‌هایم فکر می‌کردم که مدت‌هاست نوشته‌ی خوب و مَسحور کننده‌ای ننوشته‌اند.به چشم‌هایم که چیز زیباٰیی ندیده‌اند.به قدم‌ها و نگاٰهم که زندگی را لمس نکرده‌اند.به رنگِ پریدگی لبخندم که جهاٰن کسی را رنگی نمی‌کند. در انتهاٰی همه‌ی این‌ها، می‌روم سراٰغ وطن. چشم‌هایم پر از اشکِ غم و غرور می‌شود برایش! سر به زمین می‌گذارم و در گوش خاک زمزمه می‌کنم که: «*قهوه‌ی سوخته‌ی نگاهی که این روزها دارم، دنبال و بهاٰنه گیرِ توست مادرم، ایراٰن.»

«از این روزها که تماماً رنگ ایراٰن می‌دهند.»*

۲۱:۰۶

*\ یه پرنده رو از افتاٰدن تو قفس نجات دادم. امشب من آدم بهتری هستم. به کسی که گرفته بودش گفتم: «دوست داشتی خداٰ دو تا بال بهت داده باشه اما یه روز که از همه‌جا بی‌خبر نشستی رو شاٰخه‌ی درخت یهو دستاٰی وحشتناک یه آدمیزاد بیاد سمتت و دیگه نذاره پرواٰز کنی؟» دلش به رَحم اومد. کمی بعد ایستاٰدم وسط حیاط و تلاش کردم پاهام از رو زمین بلند شه، اما نشد. و من غمگینم که پرنده نیستم. که اگه بودم، شب‌هام نقره‌ای بود، نه تار.

۱۷:۱۲

اَفسون لَیل
*\ یه پرنده رو از افتاٰدن تو قفس نجات دادم. امشب من آدم بهتری هستم. به کسی که گرفته بودش گفتم: «دوست داشتی خداٰ دو تا بال بهت داده باشه اما یه روز که از همه‌جا بی‌خبر نشستی رو شاٰخه‌ی درخت یهو دستاٰی وحشتناک یه آدمیزاد بیاد سمتت و دیگه نذاره پرواٰز کنی؟» دلش به رَحم اومد. کمی بعد ایستاٰدم وسط حیاط و تلاش کردم پاهام از رو زمین بلند شه، اما نشد. و من غمگینم که پرنده نیستم. که اگه بودم، شب‌هام نقره‌ای بود، نه تار.
؛
کاش یکی دو ماٰه قبل که جلوی مغازه‌ای ایستاده بودم و بلبلِ تو قفسش رو با بغض نگاٰه می‌کردم که خودشو می‌کوبید به قفس و هر لحظه با نوکِ کوچیکش میله‌ها رو می‌گرفت تا راٰهی واسه پریدن و پرواٰز پیدا کنه، زبونم می‌چرخید و به صاٰحب مغازه می‌گفتم آزادش کنه... اما چیزی تو چهره‌ش بود که باعث شد قدم‌هام سفت بچسبه به زَمین و نتونم برم طرفش. چیزی نگفتم و حرف‌هام شد سکوتم تا خودِ خونه و حرف نزدنِ تا شب و اَشک‌های آخرِ شب پیش مامان که چجوری با نوکش میله‌ها رو می‌گرفت. هنوزم با یادش تلخ می‌شم. هنوز تو دلم بهش می‌گم که تو خیلی طفلکی‌تر از منی هستی که بال ندارم. تو بال‌هایی داری به غایت زیبا و ظریف، اما به جای اینکه بخورن به پَر اَبرها و گیر کنن به گوشه‌ی آسمون، می‌خورن به میله‌های آهنیِ قفست.
• مقابل اَنداختن پرنده‌ها تو قفس بایستید. سخت و مُحکم.

۱۷:۲۳

ءانعکاس تصویرِ من و جهان، در حلقه‌ی طلایی‌رنگِ ارزان قیمتم که از یک دست‌فروش خریده بودم، افتاده. من تمام جهان را، دورِ انگشتِ اشاره‌ام دیدم.
رقیه برومند@afson_lail undefined

۱۸:۱۲

thumbnail
• سَراٰشیبی ترقوه‌ها
خون از دیده چکیددر سراٰشیبی ترقوه غلتیدروی آسمان ریخت و غروبی سرخ کشید. تکه‌ای از چشمش رابه آسماٰن بخشید. زینت آسمان شد چَشم و غمِ او
/ رقیه برومند@afson_lail undefined

۱:۱۷

یک سوال دارم! برای حفظ امنیت، فقط اینترنت من و یکی دو نفر دیگه که زور جیبمون نمیرسه گیگی یه تومن بدیم برای کانفینگ، قطعه؟ همه که وصلن اینجا که من هستم :) به هر روشی شده وصل می‌شن. آیا غیر از اینه که دارید جیب مردم رو می‌زنید؟ غیر از اینه که یک مافیای کانفینگ تو کشور راه انداختید؟ خیلی خسته‌م. خیلی. هر بلایی بود فقط به سر مردمِ عادی و کم‌توان از لحاظ اقتصادی اومد. ککی از دیگران گزیده نمی‌شه. ما مردمِ عادی که روز به روز جیبمون کوچیک‌تر می‌شه، که جون میدیم اما ایران رو نه، که نون رو به خونمون می‌زنیم و کشور نمی‌دیم، صدای ما کی شنیده شد؟ مشکلات مایی که صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داشتیم رو کجا قایم کردن؟ ما کجایِ برنامه‌های مردان سیاستیم؟

۱۰:۱۲

حاضرم تا ابد بدون اینترنت بمونم اما یک ثانیه امنیت ایران به خطر نیفته. اما دارم می‌بینم همه وصلن جز منی که به خون وطن‌فروش‌ها تشنه‌م. به خون هر کسی که بخواد یک تار مو از سر مردمم کم کنه تشنه‌م. حالا اینترنت من قطعه چون قراره جاسوسی کنم؟ :)

۱۰:۱۸

اگر صدای این مردم رو نشنیده گرفتید، دی ماهی دیگه رخ می‌ده و امیدوارم به بدترین شکل بمیرم اما همچین چیزی اتفاق نیفته. تار مویی از سر هموطن‌هام کم نشه...

۱۲:۵۳

بازارسال شده از لیلی سلطانی
thumbnail
می‌توانم تا صبح کنارت بنشینم و اشک بریزم...برای دست‌های خشکیده‌ات که به چانه و لب‌هایت چسبیده‌.برای چشم‌هایت که معلوم نیست به کجا خیره مانده‌.برای چین‌های صورتِ استخوانی‌ات؛ که هرکدامشان به اندازه‌ی نیم‌بندِ انگشتم وسعت دارد.فقط خدا می‌داند چند غم،
چند نرسیدنِ ساده و معمولی،
به صورتت خنجر زده‌.
برای اینکه در هوای دم‌کرده‌ی تهران، کاپشن پوشیده‌ای.برای اینکه میان فریاد و چانه‌زنی دست‌فروش‌ها، تلاشی برای فروختن بساطت نمی‌کنی.خاموشی، سَر به‌ زیری، اندوهگینی و شاید نااُمید...
می‌توانم کنارت بنشینم،خیره به پرچم سه‌رنگِ الله‌نشانمان، بپرسم:به نظرت ما کجای بازی مردانِ سیاستیم؟لابه‌لای اینترنت، ماشین‌ها، خانه‌ها و تفریح‌های طبقاتی، یکی مثل تو، یکی مثل من، طبقه‌ای در فکرشان دارد؟
یا تنها برای همین روزهاییم؟
بعد تا صبح کنارت بنشینم.تا وقتی خیابان از آدم‌ها خالی شودو کسی نماند که روزیِ کوچک تواز جنگ باشد.به همان‌جایی خیره شوم که فقط تو می‌بینی.
و برای خودمان اشک بریزم...

لیلی سلطانی
چند متر مانده به میدان انقلاب|پایانِ شبِ ۲۳ اردیبهشتِ ۱۴۰۵
@leilysoltani undefined

۱۳:۲۰

اَفسون لَیل
undefined می‌توانم تا صبح کنارت بنشینم و اشک بریزم... برای دست‌های خشکیده‌ات که به چانه و لب‌هایت چسبیده‌. برای چشم‌هایت که معلوم نیست به کجا خیره مانده‌. برای چین‌های صورتِ استخوانی‌ات؛ که هرکدامشان به اندازه‌ی نیم‌بندِ انگشتم وسعت دارد. فقط خدا می‌داند چند غم، چند نرسیدنِ ساده و معمولی، به صورتت خنجر زده‌. برای اینکه در هوای دم‌کرده‌ی تهران، کاپشن پوشیده‌ای. برای اینکه میان فریاد و چانه‌زنی دست‌فروش‌ها، تلاشی برای فروختن بساطت نمی‌کنی. خاموشی، سَر به‌ زیری، اندوهگینی و شاید نااُمید... می‌توانم کنارت بنشینم، خیره به پرچم سه‌رنگِ الله‌نشانمان، بپرسم: به نظرت ما کجای بازی مردانِ سیاستیم؟ لابه‌لای اینترنت، ماشین‌ها، خانه‌ها و تفریح‌های طبقاتی، یکی مثل تو، یکی مثل من، طبقه‌ای در فکرشان دارد؟ یا تنها برای همین روزهاییم؟ بعد تا صبح کنارت بنشینم. تا وقتی خیابان از آدم‌ها خالی شود و کسی نماند که روزیِ کوچک تو از جنگ باشد. به همان‌جایی خیره شوم که فقط تو می‌بینی. و برای خودمان اشک بریزم... لیلی سلطانی چند متر مانده به میدان انقلاب| پایانِ شبِ ۲۳ اردیبهشتِ ۱۴۰۵ @leilysoltani undefined
یکی مثل تو، یکی مثل منآیا طبقه‌ای در افکار مردان سیاست داریم؟ یا تنها برای همین روزهایِ ایران وتنها برایِ تجزیه نشدن ایران ما را می‌خواهند؟

۱۳:۲۲