دوستاش پرسیدن چی شده که تو اینقدر به نمازت اهمیت میدی؟ 

۱۷:۰۰
گفت یکبار توی جاده ی بیابونی بودم، برف خیلی زیادی اومده بود 
و ماشینم یهو خراب شد
و هرکاری کردم روشن نشد. 


به خدا گفتم خدایا قول میدم اگر ماشینم درست بشه و از اینجا نجات پیدا کنم، همه ی نمازام رو اول وقت میخونم، دیگه گناه هم کنار میذارم.
به خدا گفتم خدایا قول میدم اگر ماشینم درست بشه و از اینجا نجات پیدا کنم، همه ی نمازام رو اول وقت میخونم، دیگه گناه هم کنار میذارم.
۱۷:۰۲
یک لحظه متوجه شدم یک نفر داخل برف ها به سمت من میاد. 
به من سلام کرد و فرمود: «چیزی شده؟ چرا سرگردانی؟»
من هم گفتم توی برف سنگین موندم و ماشینم خراب شده.

آن شخص فرمود: من ماشین را راه می اندازم.» اما من ندیدم دست ایشون به موتور ماشین بخورد ولی فرمود: «استارت بزن »
سوئیچ ماشین را زدم، ماشین روشن شد و فرمود: حرکت کن و برو
اما قولی که به خدا دادی رو فراموش نکن 
به من سلام کرد و فرمود: «چیزی شده؟ چرا سرگردانی؟»
من هم گفتم توی برف سنگین موندم و ماشینم خراب شده.
آن شخص فرمود: من ماشین را راه می اندازم.» اما من ندیدم دست ایشون به موتور ماشین بخورد ولی فرمود: «استارت بزن »
سوئیچ ماشین را زدم، ماشین روشن شد و فرمود: حرکت کن و برو
۱۷:۰۴
من فهمیدم اون شخص امام زمان بوده و از اون به بعد هیچوقت نمازم قضا نشد
دوستاش هم بعد از شنیدن این اتفاق نماز خوندن و تصمیم گرفتن هیجوقت نمازشون رو ترک نکنن
دوستاش هم بعد از شنیدن این اتفاق نماز خوندن و تصمیم گرفتن هیجوقت نمازشون رو ترک نکنن
۱۷:۰۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
تو کلاس رهرو مشغول خوش و بش با دخترای گلمون بودیم که یهو 



...راه راهی اومد تو کلاس و همگی
🥳
...
۱۷:۳۷
۱۷:۳۹
آفتاب گردان مشکوتی (پایه اول)
تصویر
خوشحالی دیدن راه راهی یه طرف ، علامت سوال هایی که با دیدن راه راهی ایجاد شد یه طرف
؟؟؟ ؛ آخه از دستاش ، پاهاش ، چشماش و گوشاش ... یه بندی آویزون بود
۱۷:۴۰
۱۷:۴۲
آفتاب گردان مشکوتی (پایه اول)
تصویر
ازش پرسیدیم بالاخره فهمیدی کی هستی ؟گفت: بله
، ما زیر زمینی هستیم ، من رفته بودم دنبال گنج درونم ؛ فهمیدم که یه چشمه ای هست بالای یه کوه
اگر بتونیم از اون چشمه آب بخوریم پر در میاریم و میتونیم پرواز کنیم ...گفتیم: چقدر عالی ، پس چرا اینجایی الان ؟ این بندا چیه به خودت بستی ؟
۱۷:۴۲
۱۷:۴۳
آفتاب گردان مشکوتی (پایه اول)
تصویر
گفت: ما یه راه بلدی داشتیم که بهمون گفته بود باید توی این راه بتونید بند های خودتون و بکشید و خودتون رو از انجام یه سری کار ها کنترل کنید ؛ بخاطر همین به چشم و گوش و دهن و دست و پاهاش بند زده بود تا موقعی که میخواست از دستش خارج بشه بکشدشون
۱۷:۴۳
۱۷:۴۴
آفتاب گردان مشکوتی (پایه اول)
تصویر
ولی متاسفانه من چننند بار نتونستم کنترل کنم و بند هام از دستم در رفت
۱۷:۴۴
۱۷:۴۶
آفتاب گردان مشکوتی (پایه اول)
تصویر
مثلا یکبار چشمش به داخل کیف دوستش افتاده بود و دیده بود خوراکی داره، بند دستش از دستش در رفته بود و از داخل کیف دوستش نون رو برداشته بود و خورده بود.
یا یکبار یه حرف زشتی از دهنش رفته بود و بندش از دستش در رفته بود.
یا یکبار دوستش گفته کیف ش رو کنار راه راهی هست بهش بده، اونم پاش رو کرده توی بندش و شوتش کرده و بند پاش از دستش در رفته بود.
یا یکبار یه حرف زشتی از دهنش رفته بود و بندش از دستش در رفته بود.
یا یکبار دوستش گفته کیف ش رو کنار راه راهی هست بهش بده، اونم پاش رو کرده توی بندش و شوتش کرده و بند پاش از دستش در رفته بود.
۱۷:۴۶
اما ما تشویقش کردیم که نا امید نباش و دوباره تمام سعی و تلاشت رو بکن تا ان شاءالله بتونی پیروز بشی 
دخترای گلمون هم قرار شد به بند های اعضا بیشتر فکر و دقت کنند تا هفته ی آینده
دخترای گلمون هم قرار شد به بند های اعضا بیشتر فکر و دقت کنند تا هفته ی آینده
۱۷:۴۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۸:۵۲
آفتاب گردان مشکوتی (پایه اول)
فیلم
دخترای قشنگم
فیلم لوحه ی ۲۶ و ۲۷ از صفحه ی ۷۱ رو با دقت و مرور زیاد ببینید تا برای جلسه ی بعد با آمادگی کامل در کلاس قرآن حاضر بشید
فیلم لوحه ی ۲۶ و ۲۷ از صفحه ی ۷۱ رو با دقت و مرور زیاد ببینید تا برای جلسه ی بعد با آمادگی کامل در کلاس قرآن حاضر بشید
۱۸:۵۳