یک سالی میشود که تلویزیون نداریم. یعنی دستگاهش را داریم ولی برقش را نه. کسی جرات نمیکند حتی برای دقیقهای آن را روشن کند. این روزها همه چیز تاریک است و سیاه و سفید. خبری از آن استیکهای آبدار و هاتداگهای ویژه با سس مخصوص قارچ نیست. مثل جنگزدههای جنگِ جهانی مجبوریم سیبزمینی آبپز بخوریم و کمی نخودفرنگی. تفریح و دیسکو و مهمانی دوستانه و خانوادگی را که اصلا حرفش را نزن. بههمریختگی بازار طوریست که حتی نمیشود کمی قهوه خرید.
«مامانبزرگ سردمه. سردمه. سردمه. ععععععععع»«مایکل خفه شو. داری رو مخم رژه میری. دهنتو ببند کودن. اون از مامانت که معلوم نیست کدوم گوریه؟ اونم از بابات.»«بسه دیگه پیری. یه فکری کن. یخ زدم. گاااااااد»«من چیکار کنم که سردته. همینه که هست. پاشو یه چیزی بپوش.» این مکالمه هر روز من و نوه ششسالهام است. پسری که هیچوقت مادرش را ندید.
اینجا لسآنجلس؛ قلب آمریکاست.همه چیز درهمریختهاست.هرچقدر پتو میکشم، مغز استخوانم گرم نمیشود. انرژی انقدر گران است که به گرمکردنِ خانه نمیرسد، سوخت ماشین که جای خود دارد. مسافرت به شهرهای نزدیک رویای دستنیافتنیست. مسئولین هم هر روز وعده و وعید میدهند، ولی آبازآب تکان نمیخورد.
همه چیز از آن جنگ کذایی شروع شد. حمله ترامپ به ایران؛ کشوری که خیلی نمیشناختمش. تحلیلگران سیاسی معتقد بودند که باید ایران تجزیه شود و تکههای نفتخیز آن به نفع آمریکا مصادره شود. اما نهتنها رویای ترامپ منهدم شد که او مجبور شد برای پرداخت بخشی از بدهکاریهایش چند ایالت را بفروشد. پسرم جورج که سرباز آمریکایی بود در میانه جنگ از پایگاه آسیب دیده امارات به آمریکا برگشت. این دستور ایران بود. خفت ازین بالاتر نبود. این همه سرباز با فلاکت برگشتند به خانه آرزوهایشان؛ آمريکا. کشوری که حالا همه چیز داشت جز آرزو...
۱۰:۳۰