بله | کانال عهد خون ➕پلاس🩸
عکس پروفایل عهد خون ➕پلاس🩸ع

عهد خون ➕پلاس🩸

۱۷۴ عضو
thumbnail
#عهدخون#روایت «کاروان خودرویی روستای حسن رباط و لوشاب»مراسم بیعت با رهبری و حمایت پر شور مردم روستای حسن رباط و لوشاب از نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران
کلیپ کامل و با کیفیت بالا در آپارات undefinedhttps://www.aparat.com/shorts/2035824948358877184undefinedمنبع: مدرسه حرکتundefinedبه جمع هسته‌های مقاومت محلات بپیوندید:undefined@ahdekhoon_botundefinedانتشار تجربیات، ایده‌ها و نظرات شما در کانال:undefined @ahdekhoon_plus

۹:۰۱

thumbnail
#عهدخون#روایتکار دلی و فرهنگی دختران مسجد جوادالائمه آماده سازی و پخش ر ۱۰۰ رنگارنگ با تصویر موشک با رزق معنوی و ۱۰۰ کشتی یادبود ناو دنا همراه با شکلات و رزق معنویتوزیع برگه های رنگ آمیزی با موضوع پیشرفت های ایران اسلامی
undefinedمشهد انتهای سناباد مسجد جوادالائمهundefinedمنبع: مدرسه حرکتundefinedبه جمع هسته‌های مقاومت محلات بپیوندید:undefined@ahdekhoon_botundefinedانتشار تجربیات، ایده‌ها و نظرات شما در کانال:undefined @ahdekhoon_plus

۹:۲۹

thumbnail

۹:۲۹

thumbnail

۹:۲۹

thumbnail

۹:۲۹

thumbnail

۹:۲۹

thumbnail

۹:۲۹

thumbnail
undefinedدست نوشته معنادار در تجمعات رشت
undefinedبه جمع هسته‌های مقاومت محلات بپیوندید:undefined@ahdekhoon_botundefinedانتشار تجربیات، ایده‌ها و نظرات شما در کانال:undefined @ahdekhoon_plus

۹:۵۲

thumbnail
#روایت#عهدخونیک هدیه ساده ولی دلگرم کننده برای مغازه دارهای نازی آباد تهران undefinedمنبع: مدرسه حرکت
undefinedبه جمع هسته‌های مقاومت محلات بپیوندید:undefined@ahdekhoon_botundefinedانتشار تجربیات، ایده‌ها و نظرات شما در کانال:undefined @ahdekhoon_plus

۷:۱۲

thumbnail
#روایتنقش جامعه تعلیم و تربیت در روز های بحرانundefinedکاری از واحد تحلیل رستاundefinedبه قلم دبیر زبان انگلیسی آبادانی رحمان جلیلیان
undefinedبه جمع هسته‌های مقاومت محلات بپیوندید:undefined@ahdekhoon_botundefinedانتشار تجربیات، ایده‌ها و نظرات شما در کانال:undefined @ahdekhoon_plus

۸:۴۱

thumbnail

۸:۴۱

thumbnail

۸:۴۱

thumbnail

۸:۴۱

thumbnail

۸:۴۱

thumbnail
#روایت#عهدخونماشین نویسی و دیوار نویسی توسط تعدادی از دانش آموزان و فرهنگیان بسیجی کانون بسیج فرهنگیان امیدیهundefinedبه جمع هسته‌های مقاومت محلات بپیوندید:undefined@ahdekhoon_botundefinedانتشار تجربیات، ایده‌ها و نظرات شما در کانال:undefined @ahdekhoon_plus

۱۰:۱۵

thumbnail

۱۰:۱۵

thumbnail

۱۰:۱۵

thumbnail
#قسمت_اول
به یاد دخترکان زیباروی ایران زمینundefinedحمیدرضا نظری
"بابا!... بابایی!... باباجونم!..."اینک و درست در این لحظه، صدای ناله‌ی دختربچه ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند‌.undefinedو ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و مرا به یاری می طلبد.دختربچه ای با کیفی کوچک و خونین، که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است، در زیرِ خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جان دادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیک تر می شود.undefinedکوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.undefinedبا دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.🥺 اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود...اکنون شهر کوچک میناب و همه ساکنان سوگوارش با جگرهای سوخته، به ویرانه‌های ناشی از موشکباران وحشیانه‌ای خیره شده‌اند تا شاید صدای تعدادی از دانش آموزان باقی مانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.undefinedدختربچه زیبا و گرفتار در زیر آوار همراه با عروسک اش با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفس های خود را می کشد و با دیده ای تیره و تار، از روزنه‌ای باریک در میان سنگ و تیرآهن و دیوار فروریخته، دستش را به سویم نشانه رفته است تا به کمکش بشتابم و هوایی تازه به او برسانم و ناجی جان ضعیف و نحیف اش باشم.undefinedسکوت جایز نیست و باید هر چه سریع تر کاری کرد؛ پس بلافاصله و با عجله خود را به او می رسانم و سنگ ها و میله ها و آجرها و مصالح ریز و درشت را کنار می زنم... و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جا خوش می کند تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازه ای به او هدیه دهند...می‌خواهم باز هم در میان ویرانه‌های ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه قدم بزنم و از درد و خون و وحشت و ناله انسان امروز بگویم.از هواپیماها و بمب ها و موشک‌های مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان می دهند و جان می ستانند و با بی رحمی تمام، کودکان و مردمان بی پناه دیارم را نشانه می روند.می‌خواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کوله پشتی‌های مدرسه‌شان در زیر خروارها آوار پرپر و مدفون شدند و از صدای فریاد شیون جانسوز مادران و کمرهای شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که در کنار خرابه ها و تکه‌های موشک منفجرشده، به سوگ نشسته و در بهت و سکوت، چشم‌های گریان خود را به سوی آسمان پاک خدا دوخته اند.undefined در گوشه‌ای از آوار و بر روی تلی از خاک، از بلندگوی رادیویی نیمه شکسته، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشک‌های مدافعان و دلاور مردان شجاع وطنمان شنیده می‌شود و با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری که با چنگ و دندان و با شتاب خاک و سنگ و سیمان را کنار می‌زنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و برچهره بی‌جانشان بوسه بزنند.undefinedگروه‌های نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظه‌ای توقف به جنگ آوار رفته‌اند تا هر چه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آن ها را به زندگی دوباره بازگردانند...همچنان قدم می‌زنم و واژگان هر لحظه بیش از پیش بر کاغذ سفید رنگ مقابلم نقش می‌بندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم تازه‌ای به خود می گیرند، اما در میان هر چند کلمه نوشته شده، صدای رعب انگیز عبور هواپیماها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشه و کنار شهر، مرا و دفتر و قلمم را گیج و سرگردان و پریشان می سازد و دانسته هایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید می شوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم می نشیند و روح و روانم را به شدت آزار می دهد.undefinedخدایا! چرا اکنون چنین پریشانم و حال و روز خود را نمی فهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانش آموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان به همراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی در زیر آوار مانده‌اند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد.undefinedundefined ناجیان پرتلاش هر چند دقیقه یک بار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را از دل خاک بیرون می آورند و صدای ناله های سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریک شب و ضجه های بلند و سوزناک مادران و خانواده های داغدار، زمین و زمان را به آتش می‌کشد و اشکِ ستارگان سوگوار را بر پهنه زمین خون رنگ، جاری می سازد که:"ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؛ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!"
@ahdekhoon_plus

۱۸:۴۶

عهد خون ➕پلاس🩸
undefined #قسمت_اول به یاد دخترکان زیباروی ایران زمین undefinedحمیدرضا نظری "بابا!... بابایی!... باباجونم!..." اینک و درست در این لحظه، صدای ناله‌ی دختربچه ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند‌.undefined و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و مرا به یاری می طلبد. دختربچه ای با کیفی کوچک و خونین، که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است، در زیرِ خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جان دادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیک تر می شود.undefined کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.undefined با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.🥺 اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود... اکنون شهر کوچک میناب و همه ساکنان سوگوارش با جگرهای سوخته، به ویرانه‌های ناشی از موشکباران وحشیانه‌ای خیره شده‌اند تا شاید صدای تعدادی از دانش آموزان باقی مانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.undefined دختربچه زیبا و گرفتار در زیر آوار همراه با عروسک اش با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفس های خود را می کشد و با دیده ای تیره و تار، از روزنه‌ای باریک در میان سنگ و تیرآهن و دیوار فروریخته، دستش را به سویم نشانه رفته است تا به کمکش بشتابم و هوایی تازه به او برسانم و ناجی جان ضعیف و نحیف اش باشم.undefined سکوت جایز نیست و باید هر چه سریع تر کاری کرد؛ پس بلافاصله و با عجله خود را به او می رسانم و سنگ ها و میله ها و آجرها و مصالح ریز و درشت را کنار می زنم... و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جا خوش می کند تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازه ای به او هدیه دهند... می‌خواهم باز هم در میان ویرانه‌های ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه قدم بزنم و از درد و خون و وحشت و ناله انسان امروز بگویم. از هواپیماها و بمب ها و موشک‌های مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان می دهند و جان می ستانند و با بی رحمی تمام، کودکان و مردمان بی پناه دیارم را نشانه می روند. می‌خواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کوله پشتی‌های مدرسه‌شان در زیر خروارها آوار پرپر و مدفون شدند و از صدای فریاد شیون جانسوز مادران و کمرهای شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که در کنار خرابه ها و تکه‌های موشک منفجرشده، به سوگ نشسته و در بهت و سکوت، چشم‌های گریان خود را به سوی آسمان پاک خدا دوخته اند.undefined در گوشه‌ای از آوار و بر روی تلی از خاک، از بلندگوی رادیویی نیمه شکسته، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشک‌های مدافعان و دلاور مردان شجاع وطنمان شنیده می‌شود و با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری که با چنگ و دندان و با شتاب خاک و سنگ و سیمان را کنار می‌زنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و برچهره بی‌جانشان بوسه بزنند.undefined گروه‌های نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظه‌ای توقف به جنگ آوار رفته‌اند تا هر چه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آن ها را به زندگی دوباره بازگردانند... همچنان قدم می‌زنم و واژگان هر لحظه بیش از پیش بر کاغذ سفید رنگ مقابلم نقش می‌بندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم تازه‌ای به خود می گیرند، اما در میان هر چند کلمه نوشته شده، صدای رعب انگیز عبور هواپیماها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشه و کنار شهر، مرا و دفتر و قلمم را گیج و سرگردان و پریشان می سازد و دانسته هایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید می شوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم می نشیند و روح و روانم را به شدت آزار می دهد.undefined خدایا! چرا اکنون چنین پریشانم و حال و روز خود را نمی فهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانش آموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان به همراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی در زیر آوار مانده‌اند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد.undefinedundefined ناجیان پرتلاش هر چند دقیقه یک بار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را از دل خاک بیرون می آورند و صدای ناله های سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریک شب و ضجه های بلند و سوزناک مادران و خانواده های داغدار، زمین و زمان را به آتش می‌کشد و اشکِ ستارگان سوگوار را بر پهنه زمین خون رنگ، جاری می سازد که: "ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؛ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!" @ahdekhoon_plus
thumbnail
#قسمت_دوم
ادامه.....
نمی دانم چرا امشب این همه سوگ و اجساد، دیگر به پایان نمی رسد و این غم و درد سنگین، از این مکان نمی گریزد و سکوت و آرامش در این خاک آتش گرفته و سوزان ساکن نمی شود؟undefinedالهی! چرا در این لحظات حال و هوای غریبی دارم و بغض سنگینی راه گلویم را می فشارد؟ چرا احساس می‌کنم که دیگر فردایی و آفتابی وجود ندارد و هرگز صبح نخواهدشد و دیگرخورشید عالم رخ نمی‌نماید و به مردمان صبور، آزاده، نیک اندیش، شریف و شایسته سرزمینم سلام نمی گوید.undefinedاینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشه‌ای از آوار مدرسه نشسته و کاری از دستم برنمی‌آید. وای که چه کوچک و ناتوان شده‌ام امشب.بارها از خود می پرسم که از صبح امروز که مدرسه و فرزندان کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرارگرفته، تاکنون که پاسی از شب گذشته، چه کاری کرده‌ام و چه قدمی در راه کمک به مردم داغدیده برداشته‌ام. در این لحظه چرا این قدر مبهوت و ناتوان شده‌ام و کاری از دستم برنمی‌آید؟ چرا این قلم به سختی حرکت می کند و می نویسد و کلمات به راحتی بر صفحه سفید مقابلم نقش نمی بندد و...خدایا چگونه می‌توانم از دانش آموزان شیرین زبان و خنده‌ها و شادی‌های کودکانه و بازیگوشی‌های زیبایشان بنویسم؟ چگونه از دلبری‌هایشان بگویم که همواره گل لبخند بر لب پدران و مادرانشان می نشاندند و آنان را لبریز از شادی و امید می کردند؟🥺 نه من دیگر نمی توانم از انفجار مهیب و آوار هراس انگیز و ناله کودکانی بگویم که اینک در زیر خروارها خاک محبوس و مدفون شده‌اند و راه رسیدن به آن ها و نجاتشان هر لحظه سخت و سخت تر می شود. من قدرت نوشتن درباره استخوان های شکسته و بدن های بی سر و جسم تکه پاره کودکانِ پِرِس شده در میان سنگ و سیمان و آهن و بِتُن را ندارم و نمی توانم قلم بزنم و چیزی بگویم و...undefinedاینک دیگر صورت و صدای خنده زیبای کودکان مهربان شهرم را نمی‌بینم و نمی‌شنوم و درست در این لحظه، تنها ناله دختربچه‌ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می‌رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می‌خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می‌گیرد.در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می‌کند و مرا به یاری می‌طلبد.undefined کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.undefinedبا دیدن نگاه کودک بی‌گناه سرزمینم، به شدت بر خود می‌لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود."بابا!... بابایی!... باباجونم..."
undefinedحمیدرضا نظری
@ahdekhoon_plus

۱۸:۲۴

thumbnail
ما آتش‌نشانها در کنار مردممیسازیمت وطنundefinedundefinedآتش نشانی ایرانundefinedبه جمع هسته‌های مقاومت محلات بپیوندید:undefined@ahdekhoon_botundefinedانتشار تجربیات، ایده‌ها و نظرات شما در کانال:undefined @ahdekhoon_plus

۱۹:۰۲