پنجره
خانم همسایه روبرویی سلام، من بارها تو را دیدهام. وقتی برف میآمد و از شادی به تراس آمده بودم تو هم پنجره را باز کردی و دستت را گرفتی زیر سقف آسمان؛ با هم یک هوا را کشیدیم توی ریههایمانوقتی کرونا بود و پسرم هر روز از پنجره بیرون را تماشا میکرد دیدم که تو هم چندبار کودکت را بغل کرده ای و ماشینها را نشانش میدهی. یادم هست که به هم لبخند محوی زدیم.هربار که صدای دعوا و فریاد بلندی در محوطه پیچیده بود من هم مثل تو کنجکاو شدم. میآمدم ببینم چه شده. امان از وقتی آن صدا جیغ و گریهی زنانه ای بود. انگار ما هم ترس برمان میداشت.اما آن شب تو دیگر مرا ندیدی. آن شب که تیشرت کرمی پوشیده بودی و موهایت روی شانه بود. پنجره را باز کردی، مثل تمام چند سال گذشته، با تمام توانت فریاد زدی مرگ بر دیکتاتور. مرگ بر خامنهای. و من مثل همیشه از پنجره فاصله گرفتم.آن شب که برنج سحری داشت توی آب جوش قل میخورد، من جلوی شبکهی خبر نشسته بودم. صدای تو از جا پراندم.از ترس آمدم توی تراس، تو جیغ میکشیدی، سوت میزدی، میگفتی آزادی. موهایت توی تکانهایی که میخوردی میریخت توی صورتت. دیگر مرا ندیدی.من همانجا خشکم زده بود. نمیتوانستم تکان بخورم، عقب عقب آمدم داخل و با دست های یخ کرده در را بستم. اما تو هنوز همانجا بودی. اشکهایم را ندیدی. اضطرار و اضطراب زنی که تنها بود و منتظر خبر را نفهمیدی. من تا صبح نخوابیدم، صدایت هنوز توی گوشم بود تا وقتی خبر اعلام شد.امروز هشت تا ۲۴ ساعت است که از آن شب گذشته، صدای بلندگویی که دور و نزدیک میشد از خیابان پیچید تا توی خانه. آمدم جلوی همان پنجره، مردی میخواند: حسین حسین شعار ماست، مردم فریاد میزدند: شهادت افتخار ماست. مرد باز چیزی میگفت همه یک صدا میگفتند: مرگ بر آمریکا.من به پنجرهی خانهی شما نگاه کردم، چراغ خانه روشن بود. پردهی طلایی را با چینهای منظمی یک گوشه جمع کرده بودی، اما خودت دیگر نیامدی بیرون را تماشا کنی. برای شنیدن صدای مردم پنجره را باز نکردی. خیلی منتظرت ماندم. دود انفجاری از دوردست معلوم بود. جمعیت از جایی که نمیدیدمشان فریاد میزدند: مرگ بر دشمن مردم فریب...
#دلنوشته
فاطمه امیدی
خانم همسایه روبرویی سلام، من بارها تو را دیدهام. وقتی برف میآمد و از شادی به تراس آمده بودم تو هم پنجره را باز کردی و دستت را گرفتی زیر سقف آسمان؛ با هم یک هوا را کشیدیم توی ریههایمانوقتی کرونا بود و پسرم هر روز از پنجره بیرون را تماشا میکرد دیدم که تو هم چندبار کودکت را بغل کرده ای و ماشینها را نشانش میدهی. یادم هست که به هم لبخند محوی زدیم.هربار که صدای دعوا و فریاد بلندی در محوطه پیچیده بود من هم مثل تو کنجکاو شدم. میآمدم ببینم چه شده. امان از وقتی آن صدا جیغ و گریهی زنانه ای بود. انگار ما هم ترس برمان میداشت.اما آن شب تو دیگر مرا ندیدی. آن شب که تیشرت کرمی پوشیده بودی و موهایت روی شانه بود. پنجره را باز کردی، مثل تمام چند سال گذشته، با تمام توانت فریاد زدی مرگ بر دیکتاتور. مرگ بر خامنهای. و من مثل همیشه از پنجره فاصله گرفتم.آن شب که برنج سحری داشت توی آب جوش قل میخورد، من جلوی شبکهی خبر نشسته بودم. صدای تو از جا پراندم.از ترس آمدم توی تراس، تو جیغ میکشیدی، سوت میزدی، میگفتی آزادی. موهایت توی تکانهایی که میخوردی میریخت توی صورتت. دیگر مرا ندیدی.من همانجا خشکم زده بود. نمیتوانستم تکان بخورم، عقب عقب آمدم داخل و با دست های یخ کرده در را بستم. اما تو هنوز همانجا بودی. اشکهایم را ندیدی. اضطرار و اضطراب زنی که تنها بود و منتظر خبر را نفهمیدی. من تا صبح نخوابیدم، صدایت هنوز توی گوشم بود تا وقتی خبر اعلام شد.امروز هشت تا ۲۴ ساعت است که از آن شب گذشته، صدای بلندگویی که دور و نزدیک میشد از خیابان پیچید تا توی خانه. آمدم جلوی همان پنجره، مردی میخواند: حسین حسین شعار ماست، مردم فریاد میزدند: شهادت افتخار ماست. مرد باز چیزی میگفت همه یک صدا میگفتند: مرگ بر آمریکا.من به پنجرهی خانهی شما نگاه کردم، چراغ خانه روشن بود. پردهی طلایی را با چینهای منظمی یک گوشه جمع کرده بودی، اما خودت دیگر نیامدی بیرون را تماشا کنی. برای شنیدن صدای مردم پنجره را باز نکردی. خیلی منتظرت ماندم. دود انفجاری از دوردست معلوم بود. جمعیت از جایی که نمیدیدمشان فریاد میزدند: مرگ بر دشمن مردم فریب...
#دلنوشته
۱۷:۱۹