﷽
تو صلابت حیدر را داری!
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گویی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوش سپرده بودم به مقتل جدتان. چشمهایم تشنهٔ دیدن دوبارهتان بود. خبر که رسید با شجاعتی مثال زدنی حاضر شدهاید در روضه، لعن شمر و ندای یا حیدر در وجودم، در هم آمیخت...
ما ترکناک یابن الحسین!
#دلنوشته | خطخطیهای دل
نازنین قنبری 🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
گوش سپرده بودم به مقتل جدتان. چشمهایم تشنهٔ دیدن دوبارهتان بود. خبر که رسید با شجاعتی مثال زدنی حاضر شدهاید در روضه، لعن شمر و ندای یا حیدر در وجودم، در هم آمیخت...
ما ترکناک یابن الحسین!
۸:۳۰
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#دفاع_آخر
اگر قرار بر اعتراف باشد باید بگویم از روز اول مادر شدن هیچوقت از خودم راضی نبودهام. از آن دسته مادرهایی هستم که در درون، یک صدای سرزنشگر فعال دارند و ولکن ماجرا هم نیست. «حق هم دارد خب... خودم سیاههی اعمالم را از بَرَم.»ولی کل زندگی را اگر دوباره یکنفس بروم و برگردم تنها یک جا، در یک نقطه از جهان مادریام میتوانم بایستم، آن را قاب کنم، شیشه بیندازم رویش که خراش برندارد و روی دست بگیرم تا به وقت حسابرسی حرفی برای گفتن داشته باشم.
در تمام مسابقات دنیا نفر اول که اعلام میشود، نفرات بعدی دل توی دلشان نیست تا از لیست برندگان حذف نشوند؛ امید دارند به دیده شدن رنجشان. من همان نفر بعدیام. تتمّهی تلاشم را گذاشتهام، گاهی از انرژی نداشته خرج کردهام. میدانم اول نمیشوم اما به عدالت و کرامت هیأت داوران ایمان دارم.اصلا یک سکو و رتبه را گذاشتهاند برای مادرهای کمتوانِ سِمِجی که فقط همین یک قاب را برای دفاعیه دارند و قلبشان به درستیاش محکم است.قابی از لحظهی فرود آمدن دستهایی کوچک روی قفسهی ظریف سینهی پاکترین عزادارها.قابی از زمزمهی نام مهربانترین ارباب عالم روی لبهایشان، از تمامِ زوری که برای بالا بردن و تکان دادن پرچمش میزنند. از ذوق و شادیِ بازی در مجلس روضهاش، از درخشیدن رخت سیاه عزا بر تن نازکشان. از «مامان میشه امشب هم بریم هیأت؟»... .من همین ارثیه را دارم برایشان. همین تکهی اصلی از وجودم که برای تو میتپد و از خون و رگ و پِیام تا شیر و لقمهای که در دهان فرزندانم گذاشتهام برای این بوده که عاشق تو شوند.برای اینکه قد بکشند زیر عَلَم امن محبتت، که رنج دنیا را با همین محبت به جان بخرند.
من اول نمیشوم اما شاید آنها جان بیشتری برای دویدن داشته باشند، زودتر به تو برسند و سلامِ خستهی مادرشان را برسانند که گفته بود: «پاگیر روضهات شدم از روزهای دورمادر شدم که مهر تو را منتشر کنم...»
#فاطمه_امیدی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
اگر قرار بر اعتراف باشد باید بگویم از روز اول مادر شدن هیچوقت از خودم راضی نبودهام. از آن دسته مادرهایی هستم که در درون، یک صدای سرزنشگر فعال دارند و ولکن ماجرا هم نیست. «حق هم دارد خب... خودم سیاههی اعمالم را از بَرَم.»ولی کل زندگی را اگر دوباره یکنفس بروم و برگردم تنها یک جا، در یک نقطه از جهان مادریام میتوانم بایستم، آن را قاب کنم، شیشه بیندازم رویش که خراش برندارد و روی دست بگیرم تا به وقت حسابرسی حرفی برای گفتن داشته باشم.
در تمام مسابقات دنیا نفر اول که اعلام میشود، نفرات بعدی دل توی دلشان نیست تا از لیست برندگان حذف نشوند؛ امید دارند به دیده شدن رنجشان. من همان نفر بعدیام. تتمّهی تلاشم را گذاشتهام، گاهی از انرژی نداشته خرج کردهام. میدانم اول نمیشوم اما به عدالت و کرامت هیأت داوران ایمان دارم.اصلا یک سکو و رتبه را گذاشتهاند برای مادرهای کمتوانِ سِمِجی که فقط همین یک قاب را برای دفاعیه دارند و قلبشان به درستیاش محکم است.قابی از لحظهی فرود آمدن دستهایی کوچک روی قفسهی ظریف سینهی پاکترین عزادارها.قابی از زمزمهی نام مهربانترین ارباب عالم روی لبهایشان، از تمامِ زوری که برای بالا بردن و تکان دادن پرچمش میزنند. از ذوق و شادیِ بازی در مجلس روضهاش، از درخشیدن رخت سیاه عزا بر تن نازکشان. از «مامان میشه امشب هم بریم هیأت؟»... .من همین ارثیه را دارم برایشان. همین تکهی اصلی از وجودم که برای تو میتپد و از خون و رگ و پِیام تا شیر و لقمهای که در دهان فرزندانم گذاشتهام برای این بوده که عاشق تو شوند.برای اینکه قد بکشند زیر عَلَم امن محبتت، که رنج دنیا را با همین محبت به جان بخرند.
من اول نمیشوم اما شاید آنها جان بیشتری برای دویدن داشته باشند، زودتر به تو برسند و سلامِ خستهی مادرشان را برسانند که گفته بود: «پاگیر روضهات شدم از روزهای دورمادر شدم که مهر تو را منتشر کنم...»
#فاطمه_امیدی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۸:۰۲
کاش میشد متوقف کرد...همه چیز را.این روند روزمره و اجباری زندگی را.این ناتوانی را.این گرسنگی را...این نسلکشی را...این ظلم را...باید از انفعال خارج شد. هر قدر که توان هست...
کیمیا سادات🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
۱۷:۲۷
میدانم همهٔ شما اخبار #غزه را شنیدهاید، دیدهاید، خواندهاید.
اگر دلتان میخواهد سهمی داشته باشید، ولو کوچک:

دنیا منهای اسرائیل*، این روزها از تصویر روزهای بعد از نابودی غدهٔ سرطانی میگوید. برای اینکه در جریان مبارزه، مقاومتمان افت نکند و بدانیم برای چه میجنگیم و میخواهیم به کدام سمت برویم.
@TomorrowMinusIsrael
🪖 *لشکر کتاب*، گروهی زنانه است که تا امروز توانسته بیش از ۱۳۰ میلیون تومان کمک برای محور مقاومت جمع آوری کند و این نهضت ادامه دارد.
@lashkareketab

پویش *قرنطینه که کمکمان میکند بهطور مستند، نشانهای تجاری حامی اسرائیل داخل ایران را بشناسیم. یک کار تر و تمیز و مرتب.«قبلش چک کن قرنطینه نباشه!»@qlist_ir

ایران همدل و سایت لیدر هم هست برای کمک مالی به مردم مظلوم غزه.بله! راههایی میشناسند که شاید بشود تعدادی را از این قحطی و نسل کشی علنی مفتضحانه نجات داد.https://www.leader.ir/fa/monies

و دعادعا...سورهٔ فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل سفارش نایب ولی اللهبرای این کار، پویش با خدا را پیشنهاد میکنم.برای پیوستن ضربه بزنید.
تا نیاید گره از کار بشر وا نشود...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
مضطرانه دعا کنیم... همانطور که اگر خودمان اینطور گرسنه و تشنه بودیم...
پ.ن: اگر دستپاچهاید، اگر سردرگماید، اگر نمیدانید چطور میشود سهمی داشت و کاری کرد... من اینها به ذهنم رسید. شما هم بگویید. بیایید راههای خروج از انفعال را با هم به اشتراک بگذاریم. تجمع، دعا، کمک مالی، تحریم کالاهای صهیونیستی و ...
کیمیا سادات🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
اگر دلتان میخواهد سهمی داشته باشید، ولو کوچک:
@TomorrowMinusIsrael
@lashkareketab
تا نیاید گره از کار بشر وا نشود...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
مضطرانه دعا کنیم... همانطور که اگر خودمان اینطور گرسنه و تشنه بودیم...
پ.ن: اگر دستپاچهاید، اگر سردرگماید، اگر نمیدانید چطور میشود سهمی داشت و کاری کرد... من اینها به ذهنم رسید. شما هم بگویید. بیایید راههای خروج از انفعال را با هم به اشتراک بگذاریم. تجمع، دعا، کمک مالی، تحریم کالاهای صهیونیستی و ...
۱۷:۳۳
بازارسال شده از غزه تودی
🧮 «فادی الشیخ» ساکن غزه، با بررسی آمار و ارقام به این سؤال جواب داده
#غزه_تودی 𝐉𝗼𝗶𝗻,𝐈𝗻↝¦ @GazaToday_ir
۲۱:۰۶
﷽
گاهی زندگی کردن، همین مبارزه با کاملگراییست...اینکه خودت را هر جور شده برسانی.مثلا شده یکی دو دقیقه راه بروی و کمی کتاب دیجیتال بخوانی تا تیک این دو مورد از برنامهٔ شخصیات را بزنی. حتی بیست دقیقه به ۱ نیمه شب!همینکه به روی خودت نیاوری محتوايت چنان به درد بخور نیست یا کانالت چنان مخاطب زیادی ندارد، بیایی و بنویسی و به یادگاری بگذاری تا کاری را که فکر میکنی درست است انجام داده باشی.
زندگی، همین مبارزه کردن هاست.تلاشهایی که گاه دیده میشوند و گاه نه.گاه کوچکند و گاه بزرگ.زندگی من این روزها، همین سر و کله زدن با انواع و اقسام والدهای ناکارآمد ذهنیست. مدام باید مراقب خودم باشم تا زیر دست و پای سرزنش و پر توقعیشان له نشوم. تا بتوانم مادر سالم و امنی برای دختر کوچولویم بمانم. تا بتوانم زندگی کنم!
خوبی دنیا همین است که میگذرد.یک روز تا قبل از ظهر تمام تیکها را زدهام و یک روز مثل حالا، دست و پا میزنم تا دلم خوش شود به برنامهام #تعهد داشتهام...
این نیز بگذرد...
#روزمرگی | یادگاریهایی از زندگی
کیمیا سادات🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
گاهی زندگی کردن، همین مبارزه با کاملگراییست...اینکه خودت را هر جور شده برسانی.مثلا شده یکی دو دقیقه راه بروی و کمی کتاب دیجیتال بخوانی تا تیک این دو مورد از برنامهٔ شخصیات را بزنی. حتی بیست دقیقه به ۱ نیمه شب!همینکه به روی خودت نیاوری محتوايت چنان به درد بخور نیست یا کانالت چنان مخاطب زیادی ندارد، بیایی و بنویسی و به یادگاری بگذاری تا کاری را که فکر میکنی درست است انجام داده باشی.
زندگی، همین مبارزه کردن هاست.تلاشهایی که گاه دیده میشوند و گاه نه.گاه کوچکند و گاه بزرگ.زندگی من این روزها، همین سر و کله زدن با انواع و اقسام والدهای ناکارآمد ذهنیست. مدام باید مراقب خودم باشم تا زیر دست و پای سرزنش و پر توقعیشان له نشوم. تا بتوانم مادر سالم و امنی برای دختر کوچولویم بمانم. تا بتوانم زندگی کنم!
خوبی دنیا همین است که میگذرد.یک روز تا قبل از ظهر تمام تیکها را زدهام و یک روز مثل حالا، دست و پا میزنم تا دلم خوش شود به برنامهام #تعهد داشتهام...
این نیز بگذرد...
۲۱:۳۱
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
پادکست جان و جهان _ بیغم.mp3
۲۵:۴۸-۴۷.۲۷ مگابایت
#روایت_شنیدنی
#بیغم
دوازده سیزده ساله بودم که نتیجهی قطعی و مسلّمی که موکولش کرده بودم به بزرگسالی، گرفتم: «از روضه و هیئت و عزاداری خوشم نمیآید.»..«روضه خودش را به خانهمان رسانده بود، از همان روز اول!»..دیگر فهمیده بودم که برای حسین(ع) مهم نیست که دیوانهاش نیستم... .
نویسنده: #م_د
گوینده، تنظیم و تدوین: #فاطمه_امیدی
۱. موسیقی متن فیلم گلادیاتور، لیزا جرارد۲. ماه تابنده، محمد ابراهیمی۳. غم و مهر حسین(ع)، مرحوم محمدعلی چمنی۴. بابایی، گروه سرود نجم الثاقب۵. این حسین کیست؟!، محمدعلی کریمخانی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۱۴:۳۲
﷽
به راستی آدمی از چه خسته میشود؟از دست و پا زدن اضافی!به جملهٔ شهید حسن باقری فکر میکنم:«کار برای خدا، خستگی ندارد!»خستگی چیست؟خستگی، کوفتگی دست و پا نیست. حتی غش کردن به جای خوابیدن هم نیست. خستگی، نوعی فرسودگیست. خمودگی... درجا زدن. تمام شدن توان!این یعنی جایی نشتی داشتهای!نشتی یعنی کار را برای خدا نکردهای.برای خدا کار نکردن یعنی در حیطهٔ وظیفهات نبوده هر چه دست و پا زدهای. برای نفس بوده! دانسته یا نادانسته!شاید میخواستی نزد کسی محبوبتر شوی اما تیرت به سنگ خورده، تازه اگر خدا دوستت داشته باشد! یا میخواستی چیزی را که نمیتوانی، در مدیریت و کنترل خودت در بیاروی که نشده!هر چه بوده، از خلوص نبوده.آری!مسیر #اخلاص، خستگی نمیشناسد...دلت را بتکان... بتکان از ما سوی... خستگیات در میرود رفیق!
#واگویه | بلند بلند فکر کردن
کیمیا سادات🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
به راستی آدمی از چه خسته میشود؟از دست و پا زدن اضافی!به جملهٔ شهید حسن باقری فکر میکنم:«کار برای خدا، خستگی ندارد!»خستگی چیست؟خستگی، کوفتگی دست و پا نیست. حتی غش کردن به جای خوابیدن هم نیست. خستگی، نوعی فرسودگیست. خمودگی... درجا زدن. تمام شدن توان!این یعنی جایی نشتی داشتهای!نشتی یعنی کار را برای خدا نکردهای.برای خدا کار نکردن یعنی در حیطهٔ وظیفهات نبوده هر چه دست و پا زدهای. برای نفس بوده! دانسته یا نادانسته!شاید میخواستی نزد کسی محبوبتر شوی اما تیرت به سنگ خورده، تازه اگر خدا دوستت داشته باشد! یا میخواستی چیزی را که نمیتوانی، در مدیریت و کنترل خودت در بیاروی که نشده!هر چه بوده، از خلوص نبوده.آری!مسیر #اخلاص، خستگی نمیشناسد...دلت را بتکان... بتکان از ما سوی... خستگیات در میرود رفیق!
۲۰:۴۸
﷽
تعبیر مادرانه یک رویا
به مادر اسماعیل فکر میکنم، یا شاید بهتر است بگویم به مادر اسماعیل بودن. حتماً مادرش از لحظهای که جکرگوشهاش در «قرار مکین»، جا خوش کرده بود، بیتفاوت نبوده. نمیدانم با خدای خود چه میگفت و چه ذکری ورد زبانش بود اما تقریباً مطمئنم با دلی آرام و متکی به یاد خدا، تسلیم آنچه او مقدر کرده بود، لحظههای بیرحم آوارگی را زندگی میکرد. گریههای غصب سرزمین پدری و کوچ اجباری به اردوگاه، او را نه شکست و نه ناامید کرد. بارها دست روی شکمش میگذاشت و "فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ" میخواند. اگر میخواست وعدهی انتقام بدهد با هر تکانی که در شکم حس میکرد زیر لب "إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ" را میخواند.
شاید همان لحظههای نخست تولدش در اردوگاه، در گوشش اذان گفته، تا نوای توحید پیش از هر صدای دیگری در جانش بنشیند. راستش من هم همین کار را با پسرم کردم. شاید مادرهای اردوگاه آوارگان با هر بار شیر دادن و شانه زدن موی بچهها، به آزادی فکر میکردند، به انتقام. وگرنه چطور میشود در دل آن همه سختی و آوارگی، به فرزندآوری و تربیتش اندیشید؟حتماً از کودکی فرزندانشان هم غافل نبودند، شاید در بازیهای کودکانه، پرچم اسرائیل را هدف میگذاشته و مسابقه تیراندازی با کمان و سنگ به بچهها آموزش میدادند. اسماعیل در نوجوانی احتمالا جدیتر داستان غصب را با سند، مدرک، کتاب و قلم شنیده. دیگر در جوانی، خودش میداند چه کند. حالا دعای خیر مادر بدرقه همه لحظههای جهادش است. چه عجیب که هنوز نگفتم رویایی که همه این مادرانهها، در دل و ذهن این پسر ساخته، شهادت است! شاید بدیهی باشد. چرا که این مردم با یاد شهادت زندگی می کنند. دلم میخواهد از مادرانههای مادر اسماعیل بیشتر بگویم اما بغض گلویم مرا سمت مادرانههای خودم میکشاند. موقع نوشتن گاهی به هادی لبخند میزنم تا گل از گلش بشکفد و برای ادامه روایتم، انگیزه بگیرم. یاد شبی که از تب میسوخت میافتم. دکتر سفارش کرده بود، آن شب با خواب قهر کنم. نیمههای شب واقعاً خسته و بیجان بودم، خواب به تک تک مژههایم طنابی گره زده بود و با تمام توان، آنها را پایین میکشید. چشمهایم چارهای جز بسته شدن نداشتند، اما یاد چیزی من را بیدار و هوشیار نگه میداشت. یاد مادرانههایم وقتی هادی در قرار مکین بود تا تمام لحظه های بعدش میافتادم. یاد اینکه در میدان های سخت، یک سرباز هم یک سرباز است. البته سلامتی و قوی بودن سرباز هم مهم است. تمام قول و قرار و تمام رویا و هدفم برایم مرور میشد. با خودم میگفتم:« من که دستم همه جوره خالیست، شاید لبخند رضایت فرمانده را ببینم بابت اینکه که شبی از یکی سربازان قوی و مهمشان پرستاری کردم و من هم در آن پیروزی نهایی نقشی ایفا کردم.»برمیگردم به مادرانه های مادر اسماعیل، اطمینان و آرامش او در کشاکش اشغال و آوارگی، کامل به پسر هم رسیده، از آنجایی میگویم که وقتی خبر شهادت فرزندان و نوه هایش را به او گفتند با آرامش رشک برانگیزی خدا را شاکر بود. این ایمان و آرامش به پسر اسماعیل هم رسیده. چرا که بعد از شهادت پدر گفت: «خون پدرم از خون کوچکترین طفل فلسطینی رنگین تر نیست!»مادرانههای من ادامه دارد. مادرانههای مادر اسماعیل، بعد از دیدارشان حتماً بیشتر و واقعیتر. دلم میخواهد باز هم تعبیر مادرانهام را از رویایی که برای اسماعیل به واقعیت پیوست ادامه دهم اما شاید بغض و اشک دیگر اجازه ندهد...
🪟 #روایت | پنجرهای به زندگی
نازنین قنبری 🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
به مادر اسماعیل فکر میکنم، یا شاید بهتر است بگویم به مادر اسماعیل بودن. حتماً مادرش از لحظهای که جکرگوشهاش در «قرار مکین»، جا خوش کرده بود، بیتفاوت نبوده. نمیدانم با خدای خود چه میگفت و چه ذکری ورد زبانش بود اما تقریباً مطمئنم با دلی آرام و متکی به یاد خدا، تسلیم آنچه او مقدر کرده بود، لحظههای بیرحم آوارگی را زندگی میکرد. گریههای غصب سرزمین پدری و کوچ اجباری به اردوگاه، او را نه شکست و نه ناامید کرد. بارها دست روی شکمش میگذاشت و "فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ" میخواند. اگر میخواست وعدهی انتقام بدهد با هر تکانی که در شکم حس میکرد زیر لب "إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ" را میخواند.
شاید همان لحظههای نخست تولدش در اردوگاه، در گوشش اذان گفته، تا نوای توحید پیش از هر صدای دیگری در جانش بنشیند. راستش من هم همین کار را با پسرم کردم. شاید مادرهای اردوگاه آوارگان با هر بار شیر دادن و شانه زدن موی بچهها، به آزادی فکر میکردند، به انتقام. وگرنه چطور میشود در دل آن همه سختی و آوارگی، به فرزندآوری و تربیتش اندیشید؟حتماً از کودکی فرزندانشان هم غافل نبودند، شاید در بازیهای کودکانه، پرچم اسرائیل را هدف میگذاشته و مسابقه تیراندازی با کمان و سنگ به بچهها آموزش میدادند. اسماعیل در نوجوانی احتمالا جدیتر داستان غصب را با سند، مدرک، کتاب و قلم شنیده. دیگر در جوانی، خودش میداند چه کند. حالا دعای خیر مادر بدرقه همه لحظههای جهادش است. چه عجیب که هنوز نگفتم رویایی که همه این مادرانهها، در دل و ذهن این پسر ساخته، شهادت است! شاید بدیهی باشد. چرا که این مردم با یاد شهادت زندگی می کنند. دلم میخواهد از مادرانههای مادر اسماعیل بیشتر بگویم اما بغض گلویم مرا سمت مادرانههای خودم میکشاند. موقع نوشتن گاهی به هادی لبخند میزنم تا گل از گلش بشکفد و برای ادامه روایتم، انگیزه بگیرم. یاد شبی که از تب میسوخت میافتم. دکتر سفارش کرده بود، آن شب با خواب قهر کنم. نیمههای شب واقعاً خسته و بیجان بودم، خواب به تک تک مژههایم طنابی گره زده بود و با تمام توان، آنها را پایین میکشید. چشمهایم چارهای جز بسته شدن نداشتند، اما یاد چیزی من را بیدار و هوشیار نگه میداشت. یاد مادرانههایم وقتی هادی در قرار مکین بود تا تمام لحظه های بعدش میافتادم. یاد اینکه در میدان های سخت، یک سرباز هم یک سرباز است. البته سلامتی و قوی بودن سرباز هم مهم است. تمام قول و قرار و تمام رویا و هدفم برایم مرور میشد. با خودم میگفتم:« من که دستم همه جوره خالیست، شاید لبخند رضایت فرمانده را ببینم بابت اینکه که شبی از یکی سربازان قوی و مهمشان پرستاری کردم و من هم در آن پیروزی نهایی نقشی ایفا کردم.»برمیگردم به مادرانه های مادر اسماعیل، اطمینان و آرامش او در کشاکش اشغال و آوارگی، کامل به پسر هم رسیده، از آنجایی میگویم که وقتی خبر شهادت فرزندان و نوه هایش را به او گفتند با آرامش رشک برانگیزی خدا را شاکر بود. این ایمان و آرامش به پسر اسماعیل هم رسیده. چرا که بعد از شهادت پدر گفت: «خون پدرم از خون کوچکترین طفل فلسطینی رنگین تر نیست!»مادرانههای من ادامه دارد. مادرانههای مادر اسماعیل، بعد از دیدارشان حتماً بیشتر و واقعیتر. دلم میخواهد باز هم تعبیر مادرانهام را از رویایی که برای اسماعیل به واقعیت پیوست ادامه دهم اما شاید بغض و اشک دیگر اجازه ندهد...
🪟 #روایت | پنجرهای به زندگی
۱۹:۴۷
پاک کردم قطرههای اشک را با آستینمتا که روشنتر تو را در جعبۀ جادو ببینم
من به دنبال تو ای آیینۀ سرخ حقیقتدر میان فیلمهای راهیان اربعینم
کیست این مجنون که در هر عکس میافتد صدایشاین غم دیوانه که دل میبرد از کفر و دینم
گریه کردم پا به پای ابرها تاول به تاولبا خیال اینکه روزی بوسه از خاکت بچینم
هر چه هم بد باشم اما مانده یک خوبی برایمعاشق اولاد زهرا و امیرالمومنینم::از تو هم متشکرم ای جعبۀ جادو که با توپا به پای زائران غرق تماشا مینشینم
#اربعین#اعظم_سعادتمند
@ayateghamze
۱۱:۳۹
﷽
سفر با آزاده
اینترنت گوشی را روشن میکنم. تقریباً اعلان تمام گروهها و کانالهای بله خاموش است. به جز کانال «سفرنامه اربعین/ آزاده رحیمی». به محض روشن شدن اینترنت همزمان با آمدن صدای اعلان پیامی از پیامرسان بله، چهره خانمی با چادر و روسری مشکی، چفیهای زرد رنگ روی شانه و عینکی گرد که نه برای صورتش بزرگ است نه کوچک، گردی چشمان من را از همه جهت کش میدهد. ذوق شره میکند در همه وجودم. با خودم میگویم: «یعنی الان کجاست؟هنوز خانه ام سمیر هستند؟ احتمالا باز هم از خانه ام سمیر گفته و تلاش عاشقانه دختر و عروسش را به تصویر کشیده یا مثل خاطره پریدن مرغ از کمد لباس روایت طنزی دارد...» تا رمز گوشی را باز کنم و وارد کانال شوم، همه اینها، سراسیمه با ذوق از ذهنم گذشت. نه هیچکدام نبود. چشمهایم قلبی شدند. عکس تقریباً نیمرخ خودش بود. با همان روسری و چادر مشکی و چفیه زرد و عینک اندازه! حالا به همان ترکیب یک لبخند اضافه شده. نه کش آماده و نه محو و مصنوعی و زوری است. کنار راه خاکی ایستاده. نخلستانها با نمود محوشان زمینه عکسش هستند. سرسبزی کنار طریق العلما انگار به چهره آزاده نشاط داده. نمیتوانم دقیق حدس بزنم کجا را دارد نگاه میکند. شاید از دور به زائرهایی که دارند نزدیکش میشوند نگاه میکند. شاید بیشتر توجهش به پرچم هایشان باشد. مثل من که نگاهم به پرچم در دستش گره خورده. پرچمی سبز رنگ شبیه خوشرنگی سرسبزی کنار مسیر. همزمان متنی پایین عکس نوشته را میخوانم:«شیرینی فراق کم از شور وصل نیست*گر عشق مقصد است، خوشا لذت مسیر*»بیت مرتبطیست اما آنچه در ذهنم پخش میشود این است: «باید رفت باید دنبال پرچمت تا ابد رفت.. » بغض حسرت مشایه گلویم را میگیرد. حالا که پاهایم نرفتند، از هر فرصتی برای روانه کردن دلم استفاده میکنم. از کانال بیرون میآیم. سریع این نوحه مهدی رسولی را پیدا و پخش میکنم. همزمان یادم میافتد حوالی ساعت ۱۱ ظهر است و برای نهار کاری نکردهام. سریع بادمجانها را پوست میگیرم. صدای نوحه که بلند میشود، هادی سینه زنان از هال وارد آشپزخانه میشود. اشکهایم سرعت گرفتهاند. حسرت مشایه برایم به تلخی چای عراقی شده. با هر بار بالا و پایین آمدن دستهای کوچک هادی روی سینهاش، انگار موکبداری دارد قاشق قاشق شکر به این چای اضافه میکند. نوحه میرسد به جایی که مداح با لحن دلنشین و متناسبی میگوید:« کربلا و کربلا و کربلا» گریهام شدت میگیرد. ترس جاماندن به سلول سلول وجودم حمله ور میشود. اما نه قلبم هر لحظه هر روز در مشایه است. امام مثل هرسال که همه را دعوت کرده، من را هم دعوت کرده. امید دارم که کوتاهی نکردهام برای رفتن. خودشان بهتر میدانند. من به کرم این خانواده بیشتر از اینها امید دارم. امید دارم به روایتی از امیرالمومنین علیه السلام که جاماندگان دلشکسته جنگ صفین را در شمار مجاهدان به حساب آوردند.شاید من هم زائر باشم، همین حالا که با اشک خود را در بینالحرمین در حال سلام دادن میبینم. در حالی که هادی بغلم است و دستش را روی سینهاش میگذارم و باهم سوی ششگوشه خم میشویم...
🪟 #روایت | پنجرهای به زندگی
نازنین قنبری 🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
اینترنت گوشی را روشن میکنم. تقریباً اعلان تمام گروهها و کانالهای بله خاموش است. به جز کانال «سفرنامه اربعین/ آزاده رحیمی». به محض روشن شدن اینترنت همزمان با آمدن صدای اعلان پیامی از پیامرسان بله، چهره خانمی با چادر و روسری مشکی، چفیهای زرد رنگ روی شانه و عینکی گرد که نه برای صورتش بزرگ است نه کوچک، گردی چشمان من را از همه جهت کش میدهد. ذوق شره میکند در همه وجودم. با خودم میگویم: «یعنی الان کجاست؟هنوز خانه ام سمیر هستند؟ احتمالا باز هم از خانه ام سمیر گفته و تلاش عاشقانه دختر و عروسش را به تصویر کشیده یا مثل خاطره پریدن مرغ از کمد لباس روایت طنزی دارد...» تا رمز گوشی را باز کنم و وارد کانال شوم، همه اینها، سراسیمه با ذوق از ذهنم گذشت. نه هیچکدام نبود. چشمهایم قلبی شدند. عکس تقریباً نیمرخ خودش بود. با همان روسری و چادر مشکی و چفیه زرد و عینک اندازه! حالا به همان ترکیب یک لبخند اضافه شده. نه کش آماده و نه محو و مصنوعی و زوری است. کنار راه خاکی ایستاده. نخلستانها با نمود محوشان زمینه عکسش هستند. سرسبزی کنار طریق العلما انگار به چهره آزاده نشاط داده. نمیتوانم دقیق حدس بزنم کجا را دارد نگاه میکند. شاید از دور به زائرهایی که دارند نزدیکش میشوند نگاه میکند. شاید بیشتر توجهش به پرچم هایشان باشد. مثل من که نگاهم به پرچم در دستش گره خورده. پرچمی سبز رنگ شبیه خوشرنگی سرسبزی کنار مسیر. همزمان متنی پایین عکس نوشته را میخوانم:«شیرینی فراق کم از شور وصل نیست*گر عشق مقصد است، خوشا لذت مسیر*»بیت مرتبطیست اما آنچه در ذهنم پخش میشود این است: «باید رفت باید دنبال پرچمت تا ابد رفت.. » بغض حسرت مشایه گلویم را میگیرد. حالا که پاهایم نرفتند، از هر فرصتی برای روانه کردن دلم استفاده میکنم. از کانال بیرون میآیم. سریع این نوحه مهدی رسولی را پیدا و پخش میکنم. همزمان یادم میافتد حوالی ساعت ۱۱ ظهر است و برای نهار کاری نکردهام. سریع بادمجانها را پوست میگیرم. صدای نوحه که بلند میشود، هادی سینه زنان از هال وارد آشپزخانه میشود. اشکهایم سرعت گرفتهاند. حسرت مشایه برایم به تلخی چای عراقی شده. با هر بار بالا و پایین آمدن دستهای کوچک هادی روی سینهاش، انگار موکبداری دارد قاشق قاشق شکر به این چای اضافه میکند. نوحه میرسد به جایی که مداح با لحن دلنشین و متناسبی میگوید:« کربلا و کربلا و کربلا» گریهام شدت میگیرد. ترس جاماندن به سلول سلول وجودم حمله ور میشود. اما نه قلبم هر لحظه هر روز در مشایه است. امام مثل هرسال که همه را دعوت کرده، من را هم دعوت کرده. امید دارم که کوتاهی نکردهام برای رفتن. خودشان بهتر میدانند. من به کرم این خانواده بیشتر از اینها امید دارم. امید دارم به روایتی از امیرالمومنین علیه السلام که جاماندگان دلشکسته جنگ صفین را در شمار مجاهدان به حساب آوردند.شاید من هم زائر باشم، همین حالا که با اشک خود را در بینالحرمین در حال سلام دادن میبینم. در حالی که هادی بغلم است و دستش را روی سینهاش میگذارم و باهم سوی ششگوشه خم میشویم...
🪟 #روایت | پنجرهای به زندگی
۲:۰۰
۲۰:۱۴
بازارسال شده از نشریه "عین"
۱۹:۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم
قلم اگر به درد این روزها نخورد، به چه کار آید؟
#آغازی_نو
قلم اگر به درد این روزها نخورد، به چه کار آید؟
#آغازی_نو
۱۳:۲۸
من از آن هایی نبودم که چشم باز کنم و عکس شما و امام را ببینم. اولین مواجهه هایم با شما و انقلاب، از شبکه های معاند ماهواره بود. کاریکاتورهای موهونی که در فضای مجازی درباره شما میدیدم و عکس هایی که با دستکاری کردنشان، قصد داشتند به شما توهین کنند.من از شما میترسیدم. از شما، از سیاست، از خطا کردن. از اینکه مباد در راه ناحق قدم بگذارم. برای همین دور و بر انقلاب نمیپلکیدم. تا اینکه یک روز فهمیدم باید علیه اسرائیل کاری کنم. در مورد خیلی چیزها شک داشتم اما یک چیز را میفهمیدم! اینکه بچه ها را نباید کشت. بیمارستان را نباید ویران کرد. با تمام وجودم میفهمیدم اسرائیل جنایت کار است. هر چقدر هم معلم ادبیاتمان موقع تدریس درسهایی در مورد فلسطین توی گوشمان میخواند که تقصیر خود فلسطینی ها بود و میخواستند خانههایشان را نفروشند، باز توی کتم نمیرفت اینها چه ربطی به کشتن زنها و بچه ها و مریض ها دارد؟ چه ربطی به بیرون کردن مردم از خانههاشان دارد؟ اصلا چرا باید کسی قلدری کند و بگوید کشور یک ملت، برای اوست؟!تصمیم گرفتم روز قدس به راهپیمایی بروم. پالتوی چهارخانهٔ قرمز و مشکی ام را پوشیدم و همراه داییام که تنها آدم حزباللهی خانوادهٔ نزدیکم بود بیرون رفتم. آن موقع هنوز چادر سر نمی کردم ولی با شالم موهایم را میپوشاندم. چقدر توی راهپیمایی دقت می کردم به جز مرگ بر اسرائیل چیزی نگویم. برای حرف های دیگر حجتی نداشتم یعنی جوابی نداشتم به خدا بدهم اگر واقعا حرف های ماهواره و بعضی اطرافیان درست بود؛ اگر مطالب عجیب و غریبی که توی فیسبوک درباره جمهوری اسلامی میخواندم درست از آب در می آمد. من واقعا خیال میکردم حمایت از این حاکمیت، میتواند مرا تبدیل به آدمی ظالم و ظلم پرست کند! مخصوصا حمایت از شما که چیزهای خوبی در موردتان نخوانده و ندیده بودم...مقوای مرگ بر اسرائیل را محکم توی دستم فشار می دادم و کنار دایی ام راه می رفتم. هوا حسابی سرد بود...روزها گذشت و مدتی بود با چند بچه انقلابی وبلاگ نویس بر خورده بودم. مطلب های مستندشان را می خواندم. چیزهایی به جز آن توهین ها و شبهه های همیشگی در فضای مجازی میدیدم. حالا مطالبی داشتم که بتوانم با آن ها جواب سوالهای بی پایان مغزم را بدهم. میتوانستم جلوی حرف های بی بی سی و صدای آمریکا و آدم های هتاک توی شبکه های درپیت اپوزیسیون بایستم. فضای مسموم ذهنم کمی آلایش شده بود اما هنوز پر از شک بودم. هنوز نمیتوانستم پشت سر کسی بایستم که از ظالم نبودنش مطمئن نبودم. تصمیم گرفتم با یکی از اقواممان که انقلابی دو آتشه بود به نماز جمعه بروم. نمازی که قرار بود شما آن را اقامه کنید. توی راه، در مترو، عکس های شما را میدیدم که کنارش نوشته بودند «ولی امر مسلمین جهان» و با خودم میگفتم وا! یعنی چه که یک آدم را انقدر بزرگ می کنند؟ ولی امر مسلمین جهان دیگر یعنی چه؟ طرف رهبر یک کشور است دیگر. این همه مقدس سازی ندارد!توی صف های نماز نشسته بودم. جایی وسط خیابان. مدام داشتم فکر می کردم و به حرف هایتان گوش می دادم. توی سرم دعوا شده بود. حالا کمی دوستتان داشتم اما هنوز از حمایت کردنتان می ترسیدم. نمی دانم چه شد که یک دفعه تصمیم گرفتم مقابل تردید ها بایستم و همراه جمعیت شعار بدهم: «ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده !»بغضم شکست. نتوانستم بار دوم شعار را کامل تکرار کنم. دلم میخواست بنشینم یک دل سیر گریه کنم. در آن نماز جمعهٔ سال ۸۹، که خطبه ای هم به عربی خواندید، ورق حال و هوایم برگشت. آخر من میفهمیدم کسانی که مقابل جمهوری اسلامی ایستاده اند، با دین خدا هم میانهٔ خوبی ندارند یا اگر ادعای دینداریشان میشود، عین خیالشان نیست در جاهایی مثل فلسطین، چه جنایت هایی علیه انسانیت انجام می شود! من بد بودن دشمن شما را میفهمیدم اما هنوز به خوب بودنتان شک داشتم... البته که دلم به اطمینان رسیده بود وگرنه مگر میشد آنطور گریه کنم؟سال ۹۱، تصمیم گرفتم چادری شوم. دیگر تقریبا حزب اللهی شده بودم. توی حافظهٔ رایانه ام پر بود از عکس های شما و امام و شهدا. با کمک دوست های مجازیام، با خیلی چیزها آشنا شده بودم و خیلی سوالاتم را جواب داده بودم. یک معلم انقلابی داشتیم که شیدای امام بود. برای شما هم احترام زیادی قائل بود. او هم خیلی کمکم می کرد. مرتب با هم حرف میزدیم و رهایش نمیکردم. عروسی یکی از فرزندانتان آمده بود. از سادگی مراسم می گفت. از اینکه شام کوکوسبزی خورده بودند. من محو این سادگی شده بودم. داشتید توی دلم جا باز می کردید...
۶:۰۱
کارگاه کیمیاگری | دریچهای به دنیایی زنانه
حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیتاللهی من از آن هایی نبودم که چشم باز کنم و عکس شما و امام را ببینم. اولین مواجهه هایم با شما و انقلاب، از شبکه های معاند ماهواره بود. کاریکاتورهای موهونی که در فضای مجازی درباره شما میدیدم و عکس هایی که با دستکاری کردنشان، قصد داشتند به شما توهین کنند. من از شما میترسیدم. از شما، از سیاست، از خطا کردن. از اینکه مباد در راه ناحق قدم بگذارم. برای همین دور و بر انقلاب نمیپلکیدم. تا اینکه یک روز فهمیدم باید علیه اسرائیل کاری کنم. در مورد خیلی چیزها شک داشتم اما یک چیز را میفهمیدم! اینکه بچه ها را نباید کشت. بیمارستان را نباید ویران کرد. با تمام وجودم میفهمیدم اسرائیل جنایت کار است. هر چقدر هم معلم ادبیاتمان موقع تدریس درسهایی در مورد فلسطین توی گوشمان میخواند که تقصیر خود فلسطینی ها بود و میخواستند خانههایشان را نفروشند، باز توی کتم نمیرفت اینها چه ربطی به کشتن زنها و بچه ها و مریض ها دارد؟ چه ربطی به بیرون کردن مردم از خانههاشان دارد؟ اصلا چرا باید کسی قلدری کند و بگوید کشور یک ملت، برای اوست؟! تصمیم گرفتم روز قدس به راهپیمایی بروم. پالتوی چهارخانهٔ قرمز و مشکی ام را پوشیدم و همراه داییام که تنها آدم حزباللهی خانوادهٔ نزدیکم بود بیرون رفتم. آن موقع هنوز چادر سر نمی کردم ولی با شالم موهایم را میپوشاندم. چقدر توی راهپیمایی دقت می کردم به جز مرگ بر اسرائیل چیزی نگویم. برای حرف های دیگر حجتی نداشتم یعنی جوابی نداشتم به خدا بدهم اگر واقعا حرف های ماهواره و بعضی اطرافیان درست بود؛ اگر مطالب عجیب و غریبی که توی فیسبوک درباره جمهوری اسلامی میخواندم درست از آب در می آمد. من واقعا خیال میکردم حمایت از این حاکمیت، میتواند مرا تبدیل به آدمی ظالم و ظلم پرست کند! مخصوصا حمایت از شما که چیزهای خوبی در موردتان نخوانده و ندیده بودم... مقوای مرگ بر اسرائیل را محکم توی دستم فشار می دادم و کنار دایی ام راه می رفتم. هوا حسابی سرد بود... روزها گذشت و مدتی بود با چند بچه انقلابی وبلاگ نویس بر خورده بودم. مطلب های مستندشان را می خواندم. چیزهایی به جز آن توهین ها و شبهه های همیشگی در فضای مجازی میدیدم. حالا مطالبی داشتم که بتوانم با آن ها جواب سوالهای بی پایان مغزم را بدهم. میتوانستم جلوی حرف های بی بی سی و صدای آمریکا و آدم های هتاک توی شبکه های درپیت اپوزیسیون بایستم. فضای مسموم ذهنم کمی آلایش شده بود اما هنوز پر از شک بودم. هنوز نمیتوانستم پشت سر کسی بایستم که از ظالم نبودنش مطمئن نبودم. تصمیم گرفتم با یکی از اقواممان که انقلابی دو آتشه بود به نماز جمعه بروم. نمازی که قرار بود شما آن را اقامه کنید. توی راه، در مترو، عکس های شما را میدیدم که کنارش نوشته بودند «ولی امر مسلمین جهان» و با خودم میگفتم وا! یعنی چه که یک آدم را انقدر بزرگ می کنند؟ ولی امر مسلمین جهان دیگر یعنی چه؟ طرف رهبر یک کشور است دیگر. این همه مقدس سازی ندارد! توی صف های نماز نشسته بودم. جایی وسط خیابان. مدام داشتم فکر می کردم و به حرف هایتان گوش می دادم. توی سرم دعوا شده بود. حالا کمی دوستتان داشتم اما هنوز از حمایت کردنتان می ترسیدم. نمی دانم چه شد که یک دفعه تصمیم گرفتم مقابل تردید ها بایستم و همراه جمعیت شعار بدهم: «ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده !» بغضم شکست. نتوانستم بار دوم شعار را کامل تکرار کنم. دلم میخواست بنشینم یک دل سیر گریه کنم. در آن نماز جمعهٔ سال ۸۹، که خطبه ای هم به عربی خواندید، ورق حال و هوایم برگشت. آخر من میفهمیدم کسانی که مقابل جمهوری اسلامی ایستاده اند، با دین خدا هم میانهٔ خوبی ندارند یا اگر ادعای دینداریشان میشود، عین خیالشان نیست در جاهایی مثل فلسطین، چه جنایت هایی علیه انسانیت انجام می شود! من بد بودن دشمن شما را میفهمیدم اما هنوز به خوب بودنتان شک داشتم... البته که دلم به اطمینان رسیده بود وگرنه مگر میشد آنطور گریه کنم؟ سال ۹۱، تصمیم گرفتم چادری شوم. دیگر تقریبا حزب اللهی شده بودم. توی حافظهٔ رایانه ام پر بود از عکس های شما و امام و شهدا. با کمک دوست های مجازیام، با خیلی چیزها آشنا شده بودم و خیلی سوالاتم را جواب داده بودم. یک معلم انقلابی داشتیم که شیدای امام بود. برای شما هم احترام زیادی قائل بود. او هم خیلی کمکم می کرد. مرتب با هم حرف میزدیم و رهایش نمیکردم. عروسی یکی از فرزندانتان آمده بود. از سادگی مراسم می گفت. از اینکه شام کوکوسبزی خورده بودند. من محو این سادگی شده بودم. داشتید توی دلم جا باز می کردید...
ادامه در مطلب بعدی
آنقدر جا باز کردید که شدید خط قرمز انتخاب هایم. به عشق شما برای کنکور درس می خواندم تا سهمی در جهاد علمی داشته باشم. برای انتخاب رشته و مسیر شغلی ام، لابلای حرفهای شما میچرخیدم. به عشق اسم شما، توی دانشگاه عضو نهاد رهبری شدم و هر بار از اینکه اسم تشکلم مستقیم به شما پیوند می خورد، قند توی دلم آب میشد. شرط انتخاب همسرم، همسو بودن با شما بود. سعی میکردم مدار زندگیام را بر محور شما تنظیم کنم...و چقدر طول کشید تا آن ذهن مسموم، آلایش شود. روزی که خبر شهادتتان رسید، کم کم فهمیدم چه بلایی سرم آمده... یعنی به سرمان آمده بود. به خیابان و سیل آدم های سیاهپوش و عزادار که رسیدم، فکر می کردم دارم یک کابوس ترسناک می بینم. از ته دلم جیغ میزدم :«آقا جونم کجا رفتی؟»من تازه داشتم به دختر دو ساله ام شما را میشناساندم. یاد داده بودم به شما بگوید «آقا جون» و عکس شما را ببوسد. جنین توی بطنم را به عشق لبخند روی لب شما باردار شده بودم و میخواستم سختی بچههای پشت هم را به جان بخرم. من به عشق شما موضوع و عنوان مقالهٔ فارغ التحصیلیام را در مورد جهاد فرزندآوری انتخاب کرده بودم تا کمی از غم و دغدغه تان بکاهم. حالا بدون شما باید چه میکردم؟بیحال شده بودم. دوستم کنارم بود. خودم را انداختم توی آغوشش و با ته ماندهٔ توانم اشک ریختم. او اسمم را صدا میزد من اما نمی توانستم جوابش را بدهم. یکی از خانم ها، صندلی تاشویش را برایم باز کرد تا بنشینم. نشستم و تمام بغض چند ساله ام را باز کردم. دوستم را صدا میزدم و بلند بلند گریه می کردم:«زهرا آقای ما خیلی غریب بود. کاش رفته بود تو پناهگاه. کاش حرفای دشمناش درست بود.»زهرا به کمرم دست میکشید و نگاهم می کرد. من مثل بچههای پدر از دست داده، ناله میکردم:«اخه کجا رفتی؟ آقای مظلومم کجا رفتی؟ چقدر پشتت حرف زدن... به بابام قول داده بودم اگر یه سند در مورد بد بودنت و فسادت دیدم برگردم. حالا دیدی چی شد؟ دیدی عاقبت بخیر شدی؟»زهرا دست هایم را گرفته بود و فشار می داد. نگرانم بود ولی من، به جمعیتی که توی سرشان می زدند و اشک می ریختند نگاه می کردم و باز حقیقت توی صورتم کوبیده می شد و بیشتر گریه می کردم و فریاد میکشیدم:«چند ساله برچسب افراطی میخورم به خاطر تو. کاش بیشتر فدات شده بودم. کاش عشقتو بلند تر داد زده بودم.»آرام نمیشدم. انگار آرام شدنی در کار نبود...وقتی عزاداری مردم هند، کشمیر، عراق، شیعه های مظلوم بحرین توی آن خفقان و حتی جمع شدن آدم ها توی نیویورک و لندن و بقیه جاهای دنیا را دیدم، وقتی دیدم خیلی جاها برایتان حجله زده اند و پای عکستان گل و شمع می گذارند، فهمیدم شما فقط ولی امر مسلمین جهان نیستید... شما مقتدای آزادگان دنیایید!من فکر میکردم اگر از بچگی، عشق شما را در سینه داشتم، این روزها کمتر حسرت میخوردم. اما وقتی دیدم هر کسی با هر نسبتی که با شما داشته، این روزها غصه میخورد که چرا خودش را بیشتر خرج شما نکرده است، فهمیدم خون قدسی شما، تجسمی از یوم الحسرة را برای ما رقم زد.بگذارید بگویند افراطی، بگویند قدیس تراشی نکنید. بگویند او فقط یک رهبر سیاسی بود چرا انقدر بزرگش میکنید؟من نمیخواهم دیگر حسرت صراحت لهجه روی دلم بماند!
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی!قدم برداشتی؛ گفتم عجب سروی، عجب ماهی!
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادیکه با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی؟
* عنوان برگرفته از غزل میلاد حبیبی در رثای رهبر شهید که دو بیت از آن نیز در انتهای متن آورده شده است.
#دلنوشته#نامه
مطهره نقوی🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی!قدم برداشتی؛ گفتم عجب سروی، عجب ماهی!
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادیکه با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی؟
* عنوان برگرفته از غزل میلاد حبیبی در رثای رهبر شهید که دو بیت از آن نیز در انتهای متن آورده شده است.
#دلنوشته#نامه
۶:۰۲
پاهای تب دار دخترم را گذاشتم توی لگن سفید آب ولرم. دست روی شکم و پیشانیاش گذاشتم. انگار داشت در آتش میسوخت. بد موقع مریض شده بود. خیلی کارها دلم میخواست بکنم که حالا نمیشد. یکی از کارها، شرکت در تجمع بانوان توی میدان انقلاب بود که از آن جا ماندم.قرار بود خانمهای محل دور هم جمع شوند برای دعا و قرآن و استغاثه. قرار جدیدی که گذاشته بودیم تا سوخت معنوی باشیم برای موشکهای اقتدارمان. برای روزهای سختی که در پیشمان بود.من به خاطر مریضی دخترک، از این محروم بودم ... اما میزبان پیغام گذاشت که مشکلی اضطراری برایش ایجاد شده و نمیتواند امروز دورهمی معنوی را تشکیل دهد.دست به کار شدم. توی گروه پیام گذاشتم که بیایید در همین بله، تماس بگیریم و کنار هم قرآن و ادعیهٔ سفارش شدهٔ آقای شهیدمان را بخوانیم. دیر بود ولی باز هم دو سه نفر از هم محلی ها همراه شدند و در تماس حاضر شدند. بعد دوستان دیگر برخط شدند و گفتند اگر خبردار میشدیم ما هم میآمدیم. یک پیام نوشتم توی گروه و سنجاقش کردم. گفتم هر روز ساعت ۱۴:۳۰ برخط شویم و کنار هم سد نوری ایجاد کنیم. اگر حضوری بود که فبها و در گروه هم تماس میگیریم تا هر کس نتوانسته بیاید، مجازی حاضر شود و اگر هم مثل امروز نشد دور هم جمع شویم، از دورهمی مجازی غفلت نکنیم که یدالله مع الجماعة.
به همین سادگی میشود قدمی برای جبههٔ حق برداشت...حتی شده اندازهٔ پرندهٔ کوچکی که با نوک کوچکش، آب بر آتش خلیل خدا میریخت.
#روایت
۱۲:۵۴
پادکست۱.mp3
۰۳:۰۶-۲.۸۴ مگابایت
#رادیو
۱۴:۰۶
خانم همسایه روبرویی سلام، من بارها تو را دیدهام. وقتی برف میآمد و از شادی به تراس آمده بودم تو هم پنجره را باز کردی و دستت را گرفتی زیر سقف آسمان؛ با هم یک هوا را کشیدیم توی ریههایمانوقتی کرونا بود و پسرم هر روز از پنجره بیرون را تماشا میکرد دیدم که تو هم چندبار کودکت را بغل کرده ای و ماشینها را نشانش میدهی. یادم هست که به هم لبخند محوی زدیم.هربار که صدای دعوا و فریاد بلندی در محوطه پیچیده بود من هم مثل تو کنجکاو شدم. میآمدم ببینم چه شده. امان از وقتی آن صدا جیغ و گریهی زنانه ای بود. انگار ما هم ترس برمان میداشت.اما آن شب تو دیگر مرا ندیدی. آن شب که تیشرت کرمی پوشیده بودی و موهایت روی شانه بود. پنجره را باز کردی، مثل تمام چند سال گذشته، با تمام توانت فریاد زدی مرگ بر دیکتاتور. مرگ بر خامنهای. و من مثل همیشه از پنجره فاصله گرفتم.آن شب که برنج سحری داشت توی آب جوش قل میخورد، من جلوی شبکهی خبر نشسته بودم. صدای تو از جا پراندم.از ترس آمدم توی تراس، تو جیغ میکشیدی، سوت میزدی، میگفتی آزادی. موهایت توی تکانهایی که میخوردی میریخت توی صورتت. دیگر مرا ندیدی.من همانجا خشکم زده بود. نمیتوانستم تکان بخورم، عقب عقب آمدم داخل و با دست های یخ کرده در را بستم. اما تو هنوز همانجا بودی. اشکهایم را ندیدی. اضطرار و اضطراب زنی که تنها بود و منتظر خبر را نفهمیدی. من تا صبح نخوابیدم، صدایت هنوز توی گوشم بود تا وقتی خبر اعلام شد.امروز هشت تا ۲۴ ساعت است که از آن شب گذشته، صدای بلندگویی که دور و نزدیک میشد از خیابان پیچید تا توی خانه. آمدم جلوی همان پنجره، مردی میخواند: حسین حسین شعار ماست، مردم فریاد میزدند: شهادت افتخار ماست. مرد باز چیزی میگفت همه یک صدا میگفتند: مرگ بر آمریکا.من به پنجرهی خانهی شما نگاه کردم، چراغ خانه روشن بود. پردهی طلایی را با چینهای منظمی یک گوشه جمع کرده بودی، اما خودت دیگر نیامدی بیرون را تماشا کنی. برای شنیدن صدای مردم پنجره را باز نکردی. خیلی منتظرت ماندم. دود انفجاری از دوردست معلوم بود. جمعیت از جایی که نمیدیدمشان فریاد میزدند: مرگ بر دشمن مردم فریب...
#دلنوشته
۱۷:۲۳
خدایا به حق همهی الغوث الغوث هایی که در 86 سال عمر پر برکتش در این دنیا خواند و اشک ریخت و تو قبول کردیبه حق دست های آن شیخ کبیرمان که هرشب به دعا برای ما بلند میشدبه ما رحم کنما را در این امتحان سخت، در این راه صعب، در این حال پریشان، با دل داغدیده اما امیدوارمان بپذیر.از یارانش، عشاقش، بازماندگانش بدان و سایهی حجت خدا را از سرمان کم نکن.
يَا عِصْمَهَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِيرِاي پناه ترسیدههای پناه جو...
#دلنوشته
فاطمه امیدی
🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
يَا عِصْمَهَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِيرِاي پناه ترسیدههای پناه جو...
#دلنوشته
🧪 کارگاه کیمیاگری، از مس نفس تا زرِ جان
۲۱:۲۶