بله | کانال جان و جهان | به‌ روایت مادران
عکس پروفایل جان و جهان | به‌ روایت مادرانج

جان و جهان | به‌ روایت مادران

۶.۳ هزار عضو
#ما_برمی‌گردیم
#قسمت_دوم
ابرهای سیاه، آسمان را پوشانده بودند. جلوی یک مغازه بسته، کنار جمعیت، پناه گرفتیم.زنی میانسال با موهای بِلوند و دخترش با کلاهی به رنگ موهای مادرش، کنارمان ایستادند. نور هر رعدی که می‌آمد، اباذر می‌گفت: «الان صداش می‌آد، نترسین!»دستم را گذاشتم روی شانه دختر که به قاعده‌ی یک سر و گردن از من بلندتر بود.«چه بارونیَم میاد حالا!»دختر خندید. زن موبلوند چین‌های دور چشم‌هایش را کشید توی هم.«خُداوَم قربونش برم کاراش معلوم نی؛ نَیمِد، نَیمِد، حالا این میون، باریدنش گرفته. هِیَم میگن خدا با ماس، کو پس؟!»تیغ تیز نگاهش روی ما بود. دختر، بغلش کرد.«خدا دید ما نرفتیم شمال، شمالا آورد اینجا!»تلخی نگاه زن را که توی گلویم حس می‌کردم، قورت دادم و گفتم:«کارا خداس دیگه؛ رعدوبرق فرستاده تا هر صدایی میاد بگیم ایشالا جنگنده نیست، رعدوبرقه و نترسیم.»من و دختر خندیدیم. چین‌های دور چشم زن موبلوند از هم باز شد. مرد جوانی کمی دورتر از ما ایستاده بود و گوشش به حرف‌های ما بود. همین‌طور که صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد، نگاهی به ما انداخت و گفت:«اصی این نظام که می‌خواد سرنگون بِشِد، دَرا آسمون واشدِس رومون.»آقا محسن بالاخره رسید سر چهارراه. بوق زد و دیدیمش. اباذر گفت بدوید. این پا و آن پا کردم. آخرش دویدم دنبال اباذر و بچه‌ها. لحظه‌ی آخر سرم را گرفتم سمت مرد جوان و جوری که او و زن موبلوند و دخترش بشنوند، گفتم:«از برکت همین نظامه که خدا هنوز قهرش نگرفته از ما آدمای ناشکر این مملکت.»برنگشتم پشت سرم را نگاه کنم. خیس و آب‌کشیده، در ماشین را باز کردم. پرچم ایران روی صندلی، جاخوش کرده بود. از پنجره دادمش بیرون. توی گوشم چاووشی می‌خواند:«صبر، چگونه می‌کنی بر این همه جفا علی؟بغض، چگونه می‌خوری، یاد بده به ما علی!»صورتم خیس بود و اشک‌هایم فرصت‌طلب.یاد خانه‌مان افتادم. یاد سفره هفت‌سینمان که مطهره چیده بود، یاد شب‌بوها و سبزه‌ای که خودش انتخاب کرده بود. صورت سردم، گرم شد. مطمئن بودم که ما زود برمی‌گردیم خانه‌مان؛ خیلی زود!
#ح‌_م‌.دارانی
#دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۹:۲۱

thumbnail
#شهادت_با_عطر_پیازداغ
زن‌ها نشسته بودند وسط دیوار سفیدی از کیسه‌های پیاز و چاقوبه‌دست پیاز خلال می‌کردند. و در صدای زمینه‌ای از بالا کشیدن بینی‌شان که از سرِ تندی پیازها بود با هم حرف می‌زدند. ماهیتابه بزرگ خمیر خرما برای تهیه توپک‌های خرمایی روی گاز گرما می‌دید. سمانه‌خانم پای گاز تک‌شعله و زیر صدای پدافند توی بالکن، پیازداغ هم می‌زد. من هم توی آشپزخانه گردوها را ریز می‌کردم تا توی توپک‌ها به قاعده باشند؛ نه آن‌قدر ریز که حس نشوند و نه آن‌قدر درشت که حالت گرد توپک‌ها را خراب بکنند. فائزه گوشی‌به‌دست از کار امروز تولید محتوای رسانه‌ای می‌کرد. از آن‌جا که خبرنگار بود خطّش سفید بود و برای استوری اینستاگرام داشت با اینشات کلیپ آماده می‌کرد. و برای همین آهنگ چندثانیه‌ای تِرِند اینستاگرام مدام پخش می‌شد.بچه‌ها توی اتاق مشغول آماده‌سازی تراکت‌هایی بودند که قرار بود روی بسته‌ی توپک‌های خرمایی منگنه بشود. یک گروه، طرح «میقولی» معروف را می‌کشید و یک گروه دیگر، نوشته‌ی کنارش را.بین صدای زن‌ها و پدافند یک‌دفعه صدای بچه‌ها بالا گرفت. نازنین‌زهرا رو به ریحانه گفت: «این چیه نوشتی؟ نوشتی ما هواتونو داریم؟! اونا هوای ما رو دارن!» ریحانه هم پشت‌بندش گفت: «وا!! این‌همه لقمه و خوراکی هِی براشون درست می‌کنیم؛ پس مام هواشونو داریم دیگه!»بحث بین هوادارها بالا گرفت. چند لحظه بعد برق رفت. بچه‌های کوچک‌تر جیغ کشیدند و بچه‌های بزرگ‌تر خندیدند و از این فرصت برای ترساندن هم استفاده کردند. فاطمه رفت و مثل حالِ جواد عزتی در آن سکانس معروف سریال زخمِ کاری با یک چراغ اضطراری بزرگ برگشت و گفت: «اینو از خیابون لاله‌زار خریدیم. ببین چه نوری داره!»و بعد به بالشت تکیه داد. بچه‌ها رفتند سمت بالکن و گفتند: «جنگنده! این صدای جنگنده‌ست!» فاطمه بینی تیز کرد کنار یقه لباسش و گفت: «خدایا ما رو پاکیزه بپذیر. ما رو مثل جُون، خوشبو بپذیر؛ نه این‌جوری با بوی پیازداغ!»
#زینب_فرهمند
#دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۷:۳۸

thumbnail
#باشعور
شاید قرار بود در کارگاهِ اوس‌محمود خاک بخورند. یا نهایتا سالی یک‌بار ناهیدخانم موقع خانه‌تکانی دست دراز کند ته کابینت و بیرون بیاورد کف‌مالی کند، خشک کند و دوباره بچیند سر جایشان. یا مثلا در قهوه‌خانه دایی‌کریم‌‌ پر از چای لب‌سوز و لب‌دوز شوند و گنده‌لات‌های محل بعد از کشیدن قلیان دو سیب نعناع با دست‌های زمختشان بغلشان کنند و هورت بکشند. یا زبانم لال داخلشان نجسی پر شود برای مهمانی‌های آن‌چنانی.
اما نه؛ این لیوان‌ها برای این کارها آتش کوره را تحمل نکرده‌اند. جگرشان سوخته که پایشان به این‌جا برسد؛ به موکب‌های تجمعات جنگ آخرالزمان! سر کلاس فلسفه استاد می‌گفت «اشیاء شعور دارند.» آره والا! این لیوان‌‌ها خیلی باشعورند که این شب‌‌ها پر و خالی می‌شوند تا در این سرمای عجیبِ بهار، دل مردمانی را گرم کنند که قرار است مبعوث شوند برای انجام‌ یک کار مهم!
#زهرا_سادات_تقی‌پور
#دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۲:۳۶

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #فراخواندریافت_روایت #کشف_زندگی_در_موقعیت_جنگ ما این روزها داریم بیشتر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. شاید از دور این طور به نظر بیاید که به مرگ نزدیک‌تریم تا زندگی، اما واقعیت آن است که زیر سایه جنگ، ما تازه داریم حقیقت زندگی را واضح‌تر و عمیق‌تر از گذشته می‌بینیم و لمس می‌کنیم. جنگ آمد. نظم‌ها و روال‌های هر روزه ما را بر هم زد. تصور ما را از آن چیزی که حالت بهینه و استاندارد زیستن بود، تغییر داد. ما را بغل کرد و از دستگاه مختصات قبلی‌مان، برداشت و در دستگاه محاسباتی دیگری جاداد‌. در این سرزمین جدید، مفهوم زندگی، فرسنگ‌ها با نسخه قبلی‌اش فاصله داشت. ما دیدیم که زنی در مراسم وداع با همسرش گفت «وداع نمی‌کنم چون شوهرم زنده‌تر از قبل کنار من و کمک‌کار من است.» وقتی مرگ را خیلی نزدیک دیدیم و هر روز بارها شهادتین زمزمه کردیم، توقع‌مان از آدم‌های اطرافمان چیز دیگری شد. ما تجربه کردیم که باز کردن باب آشنایی با همسایه‌ها، آن‌قدرها اما و اگر نداشت و یک قدم ساده می‌خواست. ما رنگ باختن بعضی چارچوب‌های دست و پاگیر و فانتزی فرزندپروری را مشاهده کردیم. ما چشیدیم که گاهی آسایش، چطور به دلمان نمی‌چسبد و آرام‌مان نمی‌کند. و ... *حتما این روزها، جنگ برای شما هم از حقیقت زندگی پرده‌برداری کرده و آن را طور دیگری دیده‌‌اید. تجربه و خاطره‌تان از _«کشف زندگی» را در قالب متن‌های ۳۰۰ تا ۷۰۰ کلمه‌ای یا پیام صوتی به شناسه کاربری @mahdahha بفرستید.* متن‌های برگزیده در رسانه‌های جان و جهان و مدار مادران انقلابی منتشر خواهد شد. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined undefined بله | ایتا undefined
thumbnail
#فراخوان_کشف_زندگی

روایت undefinedundefined
#نان_و_جنگ_و_الویه

«سال‌تحویل کجا بریم مَرد؟» نگاهش را از موبایل برداشت و گفت: «می‌ریم میدون دیگه، تو خیابون.» یک بسته سنگک، سه چهار عدد خرما، یک مُشت سبزی‌خوردن و دو برش پنیر را در یک ظرف جا دادم و در کیفم گذاشتم.
درِ خانه را باز کردیم و بوی باران به مشاممان زد. ابرو کج کردم و گفتم: «ای باباااا، خیس می‌شیم که دوباره!» همسرم درِ ماشین را باز کرد و گفت: «بشین، غر نزن.»از دور چشم‌چشم می‌کردم ببینم آیا مردم در این باران هم تحویل سال را وسط چهارراه می‌گذرانند؟نزدیک‌تر شدیم. پرچم‌ها در آسمانِ خیابان و دلنوازتر از آن در آسمانِ قلبِ من به پرواز درآمده بودند. از این‌که اولین نفر در این جمع نبودم، لبخندِ کشداری زدم. در گوشه‌ای ایستادیم. به رسمِ هر ساله‌ی قبل از تحویل سال، قرآن خواندم. همسرم هم پرچم‌ها را تکان می‌داد. نمِ قطره‌های باران روی صورتم نشست.
در میان «یا مقلب‌القلوب»ها صدای پدافند آمد. مردم دیگر به صداهای دور واکنش نمی‌دادند؛ انگار عادی شده باشد. جرقه‌های پدافند را در آسمان می‌دیدیم. دعای تحویل سال تمام شد. سالِ نو آغاز شد. مردم دعای فرج خواندند. باران شدیدتر شد و صدای پدافند نزدیک‌تر. همه زیراندازهایشان را کنار هم پهن کردند و ایستادند به نماز جماعت. باد هم شدت گرفت. همسرِ سرماییِ من پروازکنان به مسجد رفت که سرما نخورد. من از شدت ضعف گوشه‌ای نشستم و بساط افطارم را روی چادرم پهن کردم. سوز هوا هم به باران اضافه شده بود.
نمازِ اول تمام شد. بسیجی‌ها کنار نمازگزاران بسته‌های افطار چیدند. سر چرخاندم و یک قابلمه‌ی بزرگ را پشتِ صندوق‌عقبِ پژویی دیدم. مردم در صف بودند. صداها تکرار شد: «آشه؟ آشههه؟» «نه، عدسیه.» در آن سرما لقمه را درون کیفم چپاندم و به سمت صف عدسی حرکت کردم.
نماز تمام شد. باران حسابی می‌بارید. کنار صف عدسی، مردم با سفره‌های افطارشان نشسته بودند. درون یکی از سفره‌ها یک ظرف الویه و ظرفی خیارشور با نان بود. حاج‌خانم‌ها دورش نشسته بودند و از خوشمزه‌تر بودنِ الویه با سبزی‌خوردن یا با خیارشور حرف می‌زدند!ظرف عدسی را گرفتم و همسرم از مسجد آمد. گفتم: «بیا بریم سفره‌های مردم رو ببینیم.»
قطره‌های باران قلپ‌قلپ خودشان را درون استکان‌های چای جا می‌دادند. مردم هم با طمأنینه گوجه‌فرنگی‌های خردشده را درون لقمه‌ی نان و پنیر می‌گذاشتند؛ بدون آن‌که حس کنند زیر سیلی از بارانِ خدا و موشک‌های دشمنانِ خدا در آسمانند.
راه می‌رفتم و فکر می‌کردم. به مرتضی آوینی فکر کردم. جایش در سرودن حماسه برای این مردمِ روزه‌دارِ گوجه‌به‌دست خالی است، برای آنکه از همت‌شان بگوید. از عزمی که جزم کرده‌اند تا دنیا بر پاشنه‌ی دیگری بچرخد، انگار سندِ منگوله‌دارِ خیابان را به نامشان زده‌اند که هم‌چنان آن زمین سرد و خیس را مثل هالِ فرش‌شده و گرمِ خانه‌شان می‌بینند؛ جایی که لحظه‌ای ترکش نمی‌کنند.
و به اویی فکر کردم که نمی‌شناختمش؛ او که نمی‌دانستم آیا روزه‌اش را باز کرده یا مشغول مراقبت از آسمانِ بالاسرِ ماست؟با صدای همسرم به خودم آمدم: «بدو بریم تو ماشین، زن! چاییدیم!»
#محیا_اسلامی
#دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۵:۰۲

thumbnail
#استغاثه
این آخرین بسته‌ی آذوقه‌ی امید به زندگی و رفع دلتنگی من است. از آخرین کارتن خوراکی‌هایی که مامان و بابا برایم از اصفهان فرستادند. منی که هفت ماه است خانواده‌ام را ندیده‌ام! عزیزترین قسمت خوراکی‌های آن کارتن، سه تا بِهِ خوش عطر و بوی نطنز اصفهان بود؛ که بابا خریده بود و مامان لابه‌لای برگه‌های جدولی که حل کرده بود پیچیده بودشان. از محتویات آن کارتن بزرگ، حالا فقط برگه‌های جدولی با دستخط مامان و این بسته‌ی کوچک پولکی برایم مانده. پولکی‌ها را خُرد کرده‌ام، هربار که خبری چنگ می‌اندازد توی مغزم و بعد توی سینه‌ام، یک تکه‌ی ریز برمی‌دارم، شبیه قرص قلب، می‌گذارم زیر زبانم؛ دهانم شیرین می‌شود، دلم گرم می‌شود، ضربان قلبم پایین می‌آید و منظم می‌شود.
امشب خبرها که یکی‌یکی رسید، قوری‌ام را پر از چای تازه‌دم سنگین کردم. چند تکّه پولکی برداشتم. سجاده ام را پهن کردم، خزیدم لای چادر نمازم. سهم پولکی امشبم را گذاشتم زیر زبانم و حدیث کساء را یک‌نفس سر کشیدم. پولکی از «اِنّى اَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً» ذره ذره آب شد، کوچک و کوچک‌تر شد؛ اما آن‌قدر دوام آورد تا منِ ترسوی ناتوان، نفس‌نفس‌زنان خودم را برسانم به «ما ذُکِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلِ اَهْلِ الاَْرْضِ وَفیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَمُحِبّینا وَفیهِمْ مَهْمُومٌ اِلاّ وَفَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ وَلا مَغْمُومٌ اِلاّ وَکَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ.»
حالم بهتر شده بود. دلم آرام و قرار گرفته بود. چای دوم و حدیث کسای دوم را بدون پولکی سر کشیدم و چای سوم و حدیث کسای سوم را. چای چهارم و چای پنجم ... و پنج حدیث کساء به نیت پنج تن آل عبا، به قول مامان. زیر کتری‌ام را کم کردم که چایی‌ام نجوشد. دوباره نم‌ نم و ریز ریز باران گرفته و بوی باران، دلخوش‌ترم کرده به اجابت دعا. امشب را می‌خواهم با چند تکه پولکی که خانواده‌ی کوچکم، از اصفهان قشنگم فرستاده‌اند، زیر سایه‌ی کسای اَمن یَمانی بمانم و «أمَّن یُجیب» بخوانم برای سلامتی همه‌ی خانواده‌ی عزیزِ بزرگم؛ همه‌ی مردمان نجیب و صبور ایران و برای حفظ خانه‌ی عزیزِ بزرگم؛ همه‌ی سرزمینِ باعظمت و باشکوهم، ایران. undefined
«وَمَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيم»
#آصفه_آصف‌پور
#جنگ_تحمیلی_سوم


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۰:۳۵

thumbnail
#خون‌_شریکی
اول، شک داشتم خودش باشد. آن پرچم زرد «حزب‌الله» هم که دستش بود را این روزها دست خیلی‌ها دیده بودم و نشانه‌ای قطعی برای شناختنش نبود.آخرین بار، دو سال پیش توی بیت‌الزهرا(س) دیده بودمش. جمع شده بودیم تا طلاهای اهداییِ خانم‌های کرمانی به لبنان را رسانه‌ای کنیم و حرف‌های «هُدی مُقلّد» را هم بشنویم. روزهای نوجوانی‌ او با تجاوز زمینی رژیم اسراییل به خاک کشورش لبنان شروع شده بود و خانه‌خراب‌شدنشان را به چشم دیده بود. خبر داشتم که بعد از آن جلسه، برگشته لبنان.
حالا این‌جا کنار موکب بهشتیِ هشت گروه مادرانه، کنار یکی از خانم‌های ایرانی که پرچم سه‌رنگ ایران را مثل عَلَم می‌چرخاند، پرچم حزب‌الله گرفته بود دستش.وقتی به خودم آمدم دیدم یکی دیگر از خانم‌های ایرانی را در آغوش گرفته‌ و هر دو دارند مثل ابر بهار، اشک می‌ریزند.نتوانستم پا روی دلم بگذارم و دوباره از نزدیک نبینمش. وسط موج اشک‌هایی که نمی‌دانم برای رهبر شهیدمان بود یا چه، رفتم و سلامش کردم.
امروز عصر که خبر حمله وحشیانه رژیم به لبنان را پس از آتش‌بسِ دو هفته‌ایِ صبح، شنیدم، یاد او و مردم لبنان افتادم. صهیونیست‌های رذل، به تلافی شکست در میدان ایران و احیای قدرت حزب‌الله، در عرض چند دقیقه، صدوشصت تا بمب ریخته بودند روی خانه‌، زندگی مردم و بالای هزار زن و مرد و کودک را شهید و مجروح کرده بودند. یاد آن‌ها که این چهل روز، کنار ما ایستادند و پابه‌پای ما و با وجود همه محدودیت‌هایشان، به اشغالگران حمله کردند.آخر، ما در داغ‌هایمان، شریک بودیم؛ داغ شهادت رهبر مسلمانان جهان، سیدعلی خامنه‌ای و داغ‌های دیگری که شور حسینی داشت.
همین‌جور که حلوای چهلم آقاجانمان را روی گاز، هم می‌زنم تا برای موکب ببریم، می‌گویم خدایا کمکمان کن مدیون خون‌های امروز لبنان نباشیم!
#علوی‌راد
#جنگ_تحمیلی_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱:۳۳

thumbnail
#بی‌تو_انگار_چهل_سال_گذشت
غمم در جغرافیای تنم نمی‌گنجد؛ دندان روی هم می‌سایم تا سرریز نکند.به تو‌ فکر می‌کنم اما تنهایی از پسش برنمی‌آیم.دلم می‌خواهد مثل عرب‌ها با غم و‌ خشم پایم را به زمین بکوبم، آن‌قدر یَزله بروم که خلیج موج بردارد.مثل لُرها، مرثیه‌‌های غم‌ناک و کش‌دار بخوانم، آن‌قدر که دشت‌ها و مرتع‌ها بلرزند.دلم سوزِ سوخته تُرک‌ها را وقت عزا می‌خواهد؛ همان‌که ترَک می‌اندازد روی سنگ‌ها و کوه‌ها.
کاش می‌شد روی خاک بنشینم، مثل جنوبی‌ها شروه کنم تا تمام نخلستان‌ها با من بسوزند.مثل شمالی‌ها یقه بِدَرم، آن‌قدر نواجش بخوانم که تمام ابرهای گرفته از حزنِ صدایم ببارند.مثل بلوچ‌ها خاک را زیر انگشت‌ها مشت کنم و بریزم روی سر و صورتم.
نه!
نه!
من اگر همه‌ی ایران شوم و با ۹۰ میلیون چشم تو را بگریم،جبران نمی‌شوی!داغت خنک نمی‌شود،حتی ذره‌ای.زخم قلبم از خون‌ریزی دست نمی‌کشد،حتی لحظه‌ای... .
#سمانه_بهگام
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۱:۱۰

thumbnail
#قلب_مجروح
لباس‌های سیاه را از سبد رخت‌چرک‌‌ها بیرون می‌کشم. پَرت‌شان می‌کنم داخل ماشین؛ تمام حرصم از دشمن داخلی و خارجی را سرِ لباس‌ها خالی می‌کنم. البته شانس آوردند پاره پاره نشدند. پیمانه‌ی مایع را دو بار پر می‌کنم؛ لباس‌ها خیلی چرک نیستند. ماشین را روی حالت delicate می‌گذارم و دکمه شروع را می‌زنم.دخترک پا پِی‌ام می‌شود که بیا بازی! با بی‌حوصلگی می‌گویم: «برو نقاشی بکش یا کتاب بخون!» اخمی می‌کند و می‌گوید: «چقد نقاشی‌وکتاب؟!! گوشیو بده بهم پس!» خوب نقطه‌ضعفم را بلد است.- گوشی نه! بیا بازی پنج‌ثانیه‌ای. بازی «پنج‌ثانیه‌ای»؛ همان بازی خندوانه با مهمانانش. البته آن‌جا سه‌ثانیه بود و حالا من به دخترک تخفیف دادم. خنده‌ای می‌کند که یعنی موافقم.
سوالات بازی را همیشه به‌روز می‌کنم؛ وقتی محرّم است، از سیدالشهدا می‌پرسم. وقتی ناراحت است، از احساساتش. وقتی هم بخواهم از زیر زبانش چیزی بکشم، یک طورِ دیگر.
بازی پنج‌ثانیه‌‌ای این دفعه را به حال‌و‌هوای این‌روزها پیوند می‌زنم. شروع می‌کنم: «اسم سه تا از دوستایی که باهاشون تجمع میریم؟»فکری می‌کند و سریع جواب می‌دهد؛ همیشه سوال‌ اول آسان است‌.
- سه تا از کشورهایی که ما با دوستن و تو جنگ به ما کمک می‌کنن؟! دو تای اول را درست می‌گوید و روی سومی گیر می‌کند. پنج‌ثانیه‌ تمام می‌شود.
- سه تا شعاری که تو تجمّعا می‌دیم؟!انگار منتظر همین سوال بوده، با ذوق می‌گوید: «سِد مجیدِ نقطه‌زن اسرائیلو شُخم بزن/ حیدر حیدر/ یه سگ دارم قهوه‌ایه، اسمش شاهِ پهلَویه!»این شعارِ آخر را با ادا و اطوار می‌گوید؛ یک بنده‌خدایی یادش داده! سرِ پنج‌ثانیه‌ تمام می‌شود.
این سوال آخر را همیشه می‌پرسم؛ در محرّم یا وقتی ناراحت است یا حتی وقتی می‌خواهم چیزی از زیر زبانش بیرون بکشم.- اسم سه تا شهیدو بگو!چشمانش را می‌بندد و مِن‌مِن می‌کند؛ دلش می‌خواهد اسم جدیدی بگوید. - شوهرِ فاطمه/ اون پسری که عکسش دم مدرسه‌س/ آقا.
لباسشویی روی دقیقه‌ی سی‌و‌نه است. چهل‌روز است که در دلم رخت می‌شویند. نمی‌دانم کِی رگ‌هایم از غصه پاک می‌شوند تا از شستن بایستند!
چشم می‌گردانم رو به قاب عکس زیبایش روی دیوار و می‌گویم: «تصدّقتون! آقاجان! کاش می‌شد منم مثل همون پسرک آذری که از شما خواست چفیه رو با دعا متبرّک کنید قلبم رو بهتان می‌دادم و می‌گفتم برای آرامشش دعا بخونید و باز اصرار می‌کردم بخونید. بعد شما با همون لحنِ شیرین و خنده‌ی ملیح، قلبمو به طرفم دراز کنید و بگید: 'اُخودوم دا‌.'و من قلب آرام‌شده را سر جایش بگذارم.»
#زهرا_سادات_تقی‌پور
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۸:۵۱

thumbnail
#زنگ_جنگ
طبق روال هر روز ظرف تغذیه‌ی بچه‌ها را دوباره چک کردم، موهای ویانا را خرگوشی بستم و صورت جفتشان را بوسیدم تا راهی مدرسه شوند.
خانه در سکوت و آرامش فرو رفت. بر‌عکسِ همیشه تلویزیون را روشن نکردم. برنامه‌ی خاصی نداشتم. قرار بود یکی دو‌ کابینت را کم‌کم تمیز کنم؛ هنوز تا عید خیلی مانده بود.دراز کشیدم روی کاناپه و چشم‌هایم گرم شد. نمی‌دانم چقدر گذشت که بی‌هوا از خواب پریدم. زمان و مکان را گم کرده‌ بودم، ساعت را نگاه کردم؛ نه‌و‌نیم صبح.نفس راحتی کشیدم و رفتم سراغ کابینت‌ها. چند دقیقه بعد، انگار کسی نهیبم زد تا گوشی را چک کنم. با دیدن پیامی که در کانال مدرسه گذاشته‌ بودند زبانم خشک شد؛ «اولیای عزیز! با توجه به شرایط موجود لطفا برای برگشت بچه‌ها، به مدرسه مراجعه فرمایید.» چه شرایطی؟! شبکه خبر را روشن کردم. هنوز چیزی زیرنویس نشده بود. هم‌زمان شماره مدرسه را گرفتم، بوق‌های اشغال سرگیجه‌ام را بیشتر کرد؛ موبایل معاون مدرسه را گرفتم. معده‌ام تیر کشید. هراسان سلام کرد. معلوم بود اصلا توجهی به آدمی که پشت خط است ندارد. صدای جیغ بچه‌ها را که شنیدم اسید معده گلویم را سوزاند. گفت صداهایی شنیده شده. چشمم که به زیرنویس شبکه خبر افتاد، هیچ چیزی جز دخترهایم را نمی‌خواستم. شالم را انداختم روی سرم و با لباس راحتی و دمپایی نشستم پشت فرمان. هزار سناریوی وحشتناک در ذهن بیمارم چیدم. از اشک ریختن ابایی نداشتم؛ برایم مهم نبود کسی نگاهم می‌کند یا نه! کسی؟! قیامت شده بود؛ هیچ‌کس حواسش به بقیه نبود. کم‌کم خیابان‌ها شلوغ‌تر شد. در عرض پنج‌دقیقه انگار تمام مردم وسط خیابان‌ آمده بودند، با ماشین و‌ موتور و پیاده. پدر و مادرها دست بچه‌ها را گرفته بودند و مثل عروسک دنبال خودشان می‌کشیدند. قلبم تیر کشید، پشت فرمان داد می‌زدم: «بچه‌هاااام» و هر چه بلد بودم نثار آن‌هایی کردم که دنبال شروع جنگ بودند. همه جا را تار می‌دیدم. صورتم از اشک خیس شده بود. موبایلم پشت سر هم زنگ می‌خورد ولی تماسی وصل نمی‌شد. خیابان‌ها قفل شده بودو هرجور حساب کردم دیدم تا عصر هم به مدرسه نمی‌رسم. همان لحظه دو صدای انفجار شنیدم و پشت سرش صدای جیغ زن‌ها.شماره‌ی اسماعیل را گرفتم. به نفس نفس افتاده‌ بودم. التماس می‌کردم تماس برقرار شود. بالاخره جواب داد و من فقط داد می‌زدم «بچه‌هاااا.»
به خانه بر‌گشتم و پشت پنجره چشمم دودو می‌زد. توی کوچه هم ترافیک سنگین شده بود. فقط بچه مدرسه‌ای می‌دیدم؛ کوچک و بزرگ. هر یک‌دقیقه انگار یک شبانه‌روز می‌گذشت. اسم بچه‌ها را زمزمه می‌کردم و گریه امانم را بریده بود. دلم می‌خواست یقه‌ی بی‌شرف‌هایی که التماس می‌کردند برای جنگ را بگیرم و تمام خشمم را توی صورتشان خالی کنم.یک‌هو بچه‌ها را روی موتور دیدم؛ انگار چترم سوراخ شد و از آسمان پرت شدم روی زمین. داغی اشک صورتم را گزید. داد زدم: «آخ اسماعیل بچه‌هامو آوردی!»خودم را جمع و جور کردم اما فایده‌ای نداشت، جانی برایم نمانده بود. بغلشان کردم و تا می‌توانستم سر و صورتشان را بوسیدم؛ جان به لب رسیده‌ام بر‌گشت به تنم. جگرگوشه‌هایم ترسیده‌ بودند. بند‌بند وجودم برای لحظه‌ای که وحشت به جانشان افتاده و احساس بی‌پناهی کرده‌ بودند تیر می‌کشید. چشمم افتاد به زیرنویس شبکه‌ی خبر. نمی‌خواستم چیزی را که می‌دیدم باور کنم. بچه‌هایی درست هم‌سن دخترانم، همان‌‌اندازه معصوم، یک‌راست از پشت نیمکت‌های مدرسه، پرواز کرده بودند به بهشت و دیگر نه پایی داشتند و نه جانی برای برگشتن به خانه... .جگرم برای درد و غم مادرانشان سوخت. از ته دل آه کشیدم و خوب می‌دانستم سوز آهم تا خود آسمان رسیده است.
#ملیکا_ملک‌پور
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

#چهلم_شهدای_مدرسه_شجره_طیبه_میناب


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۱۴

thumbnail
#از_تو_حرکت
بعد از این‌که پیام رهبر را خواندم، یک‌دل شدم. پیش خودم گفتم حتماً باید به نماز جمعه بروم. تازه در دلم این اراده جوانه زده بود که شاخ و برگ‌هایش به سرم رسید: «با زهرا چه‌کار کنم؟ موقع نماز، توی شلوغی راه نیفته بین مردم؟ کسی ندزدتش؟ گم نشه؟ مُهر و تسبیحای مردمو برنداره حق‌الناس بشه؟...»
دلم در تصمیمش مطمئن بود! گفتم فوقش می‌روم و نماز نمی‌خوانم. همین‌که آن‌جا جزو جمعیت باشم، کافی‌ست.«راه چی میشه؟ زهرا چه‌قدر قراره تو ماشین روی من تکون بخوره و کلافه‌‌م کنه؟ میرم وسایلشو جمع می‌کنم. چندتا تیکه اسباب‌بازیم که امید دارم راهو برام راحت‌تر کنه، برمی‌دارم.»به مادرم زنگ زدم که اگر آمدنی هست، با هم برویم. گفت نمی‌آید و زهرا را هم بگذارم پیشش. به جای کوله، کیف‌دستی‌‌ برداشتم. اما مردد بودم ... .«زهرا نمی‌تونه چیزی از خطبه، گوش کنه یا نماز بخونه، اما می‌تونه تو هوایی که مؤمنین، تنفس می‌کنن، نفس بکشه!»این بار، عقلم صدای دلم را خاموش کرد و گفت وقت برای تنفس زهرا زیاد است!اما دلم حسرت سختی مقدسی را می‌‌کشید که از دست می‌داد.
دم خانه‌ی مامان، وقتی خواستم زهرا را تحویلش بدهم، فهمید نماز جمعه را در مرقد امام می‌خوانند و دلش هوایی شد. اصرار کردم با هم برویم که خیلی سریع رضایت داد. دوباره کیف کوچک را گذاشتم و کوله را برداشتم.
در راهِ رفت و موقع خطبه‌ها که البته چیزی از صدایش به ما نمی‌رسید، با خوشحالی، بازیگوشی کرد. می‌دانستم که خسته است و موقع خوابش رسیده. دو بار به سختی شیر خورد و تلاش کردم بخوابد که بی‌فایده بود؛ کنجکاوی امانش نمی‌داد.رهایش کردم. چند دقیقه مانده به شروع نماز، سرش را روی‌ شانه‌ام گذاشت. از سنگینی‌اش متوجه شدم خوابیده. گذاشتمش توی کالسکه. تمام مدتِ نماز اول و تکبیرهای بلند و نماز دوم و حتی سر و صداهای تشییع شهدا خواب بود. به صورتش نگاه کردم. انگار واقعاً معجزه شده بود؛ معجزه‌ای که فقط یک مادر می‌تواند به معجزه بودنش، مؤمن شود.انگار خدا برای نماز جمعه و سختی‌هایش به من جایزه داده بود! شکر کردم و با خودم عهد بستم که هفته بعد هم هر جور هست بیایم.
#ص_شفیعی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۲:۲۱

thumbnail
#ردّ_خون
هنوز چهره‌اش یادم هست؛ با موهای رو به بالا و مقنعه کمی عقب. آن لحظه‌ای که در دنیای هفت، هشت سالگی‌مان به خیال خودش می‌خواست حقیقت مهمی را برایمان فاش کند یادم مانده؛ این پا و آن پا کردنش، مِن و مِن هایش. این‌که در آخر هم آن «راز» را به زبان نیاورد و فقط از روی برگه‌ای که توی دستش بود نشانمان داد. می‌گفت اگر بفهمیم احتمالا دیگر خانواده‌هامان نمی‌گذارند دوستان صمیمی باشیم. این‌که او «یهودی» بود!
اسمش یاسمن و در آن سن، دوست صمیمی‌ام بود. خانواده‌ام وقتی فهمیدند جا خوردند، اما مانع دوستی‌مان نشدند. خودم بودم که کم‌کم از او فاصله گرفتم.وقتی که ترس اولیه‌ از برملا شدن دینش ریخت، یک روی جدید از خودش نشان داد. هر روز از زیبایی‌های دینش تعریف می‌کرد؛ در دنیای بچگی‌مان وقتی هنوز نمی‌فهمیدیم دقیقا دین‌ها چه هستند و چه می‌خواهند، اطلاعات کاملی داشت. یک‌بار از روی کنجکاوی بچگی ازش پرسیدیم: «دوست نداری مسلمون شی؟» بدون این‌که دقیق بدانیم فرقشان در چیست. قاطعانه جواب داد: «نه! اگه شما هم دین منو داشتین هیچ وقت فکرشم نمی‌کردین دینتونو عوض کنین.» اعتقادش فقط به حرف نبود، در عمل هم همین بود. تولد هشت‌سالگی دوستمان که همه بچه‌های مدرسه بودند آمد؛ ولی لب به غذا و نوشیدنی نزد. گفت برایش حرام است. برای ما فرقی نمی‌کرد غذای ما را بخورد یا نخورد یا در دینش چه دستوراتی دارد. اما قضیه به همین‌جا ختم نشد.
یک روز توی سرویس نشسته بودیم که یک کِرم اسباب‌بازی از کیفش بیرون آورد؛ از آن‌ها که روی شیشه می‌چسبانی و خودش سُر می‌خورد و پایین می‌آید. مثل یک کرم واقعی! تماشای حرکت مارپیچی‌اش روی شیشه خیلی برایمان جذاب بود. نمونه‌اش را قبلا اصلا ندیده بودیم. پرسیدم: «اینو از کجا خریدی؟» گفت: «اینو اینجا نخریدیم. مادربزرگم از کشورمون برام سوغاتی آورده.» نفهمیدم منظورش از «کشورمان» کجاست؟ خودش ادامه داد: «اسرائیل!»بازهم حساس نشدم؛ اسرائیل را درست نمی‌شناختم. فقط یادم مانده وقتی آمدم خانه و تعریف کردم خواهرم خیلی سریع گفت: «بیخود کرده!» پرسیدم: «چرا؟» جواب داد: «کی گفته اسرائیل کشورشونه؟!»
دیگر یادم نیست چه گذشت و از کی رابطه‌مان قطع شد. اما الان که فکر می‌کنم می‌بینم صهیونیست‌ها چقدر خوب از بچگی کودکان‌شان را تربیت می‌کنند. اعتقاداتشان را از همان موقع در حرف و عمل یادشان می‌دهند. آن موقع نفهمیدم منظورش از این‌که دوست ندارد هرگز دینش را به اسلام تغییر دهد چه بود! اما حالا می‌دانم از همان کودکی در گوششان زمزمه می‌کنند شما از بقیه انسان‌ها برترید. آن لحظه وقتی گفت «کشورم اسرائیل!» حسّ خاصی نداشتم، اما حالا یک احساس تنفر غلیظ دارم؛ تنفر نسبت به انسان‌نماهایی که خانه را از زیر پای عده‌ای مظلوم کشیدند و هر روز هزاران نفرشان را می‌کُشند تا خودشان بهتر زندگی کنند. همان‌ها که هیچ کس جز خودشان را انسان نمی‌دانند... .
حالا هر وقت صحنه‌ی آن روز را تصور می‌کنم انگار یاسمن دستش را در کیسه‌ی غرق خونی فرو کرده و بچه‌ماری ترسناک بیرون می‌آورد. آن را روی شیشه شفاف مینی‌بوس می‌گذارد. بچه‌مار حرکت می‌کند و پشت سرش ردّ خون مارپیچی به جا می‌ماند.
#راضیه_حسن‌شاهی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۰:۰۹

thumbnail
#جهانم_بی‌الف‌_شد
همیشه به بعد‌ها فکر می‌کنم؛ سالهاست عادت دارم یک‌روزهایی بی‌هوا فکر کنم یعنی ده سال دیگر، این موقع کجا هستم؟! چه می‌کنم؟ روزهای تولد فکر می‌کنم سال بعد در این روز چه می‌کنم؟ تولدم را با چه کسانی جشن می‌گیرم؟ هستم اصلا؟! آینده برایم آسمان تاریک و ناشناخته‌ای‌ست که مدام به آن سر می‌زنم تا شاید ستاره‌ای، دُبّ اکبری، چیزی پیدا کنم. من همیشه دنبال بعدها بودم؛ دنبال فرداها. تنها چیزی که هیچ‌وقت در سرم آینده نداشت، بعد از شما بود. اصلا تا می‌خواستم به نبودنتان فکر کنم انگار یک‌جهان زنِ فرزند ازدست‌داده درونم شیون می‌کردند و دنیای ذهنم تاریک می‌شد. دیگر نمی‌فهمیدم بعدش چه می‌شود! انگار دستگاه‌های زنده ماندن را از یک بیمار مرگ مغزی کشیده باشند. همه چیز یک خط ممتد می‌شد و اکوی بوق یکنواخت بی‌رحمی که تمامی نداشت... .
هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم یک روزی که دور سفره سحری نشسته‌ام و باقالی‌پلوی نیمه‌جویده را قورت می‌دهم، خبر شهادتتان را در کانال‌های مجازی ببینم. دهانِ باز مانده‌ام با دو چشم از حدقه بیرون‌زده روی «إنّا لِلّه و إنّا إلَیهِ راجِعون» خبرگزاری مانده بود. پیام را که کامل خواندم نتوانستم به «چی شده؟!!»های اهالی سفره جوابی بدهم. همان‌طور با دهان نیمه‌باز زدم توی صورتم‌؛ دوباره و دوباره... .
حالا نه این‌که از آن مریدهای گوش‌به‌فرمان بوده باشم؛ هر چند که همیشه دلم می‌خواست باشم. دوست داشتم تمام سخنرانی‌هایتان را گوش کنم و تمام کتاب‌هایتان را بخوانم. دوست داشتم همیشه جلسات عمومی بِیت را بیایم و پس‌زمینه گوشی‌ام مُدام عکس شما باشد که عوض می‌شود. اما نبودم. من یک آدم عادی بودم که فقط شما را دوست داشت. حتی بلد نبودم وقتی پشت سرتان حرفی می‌زدند جلویشان دربیایم. بلد نبودم منطق بچینم و فلسفه ببافم. فقط دلم می‌خواست به همه‌شان بگویم «نخیر اصلا هم این‌طور نیست.» مثل بچه‌ای که پشت سر پدرش حرف می‌زنند و او فقط می داند پدرش بهترین پدر دنیاست. پدرش تمام دنیایش است. اما راستش همان را هم خیلی‌وقت‌ها نمی‌گفتم.
من همین‌طور ساده و شاید بی‌مسئولیت دوستتان داشتم. نمی‌توانستم روی حرفتان حرفی بزنم، حتی اگر نمی‌فهمیدمش؛ دلم قرص بود که حتما درست می‌گویید و فهم من ناقص است.
دوست داشتم ربطی به شما داشته باشم. گشتم و گشتم و یک رویایی ساختم که شما در آن نقشِ اول بودید‌؛ دلم می‌خواست کتابی بنویسم و برسد به دستتان. بخوانید و تقریظتان بشود ستاره‌ی روی دوش کتابم. شاید همین خیال بود که مرا محکم‌تر برد سمت نوشتن و شد سوختِ قلمم.
اصلا به همین خاطر برای نشریه «عین» نوشتم. گفتند بعضی شماره‌های این نشریه را شما می‌خوانید. همین «شاید»، لبخند پت و پهنی نشاند روی صورتم و دوباره پریدم روی ابرک رویاهایم. تصور می‌کردم نشریه شماره ده را گذاشته‌اند زیر دستتان و ورق می‌زنید. اصلا «والضحی» را برای همین انتخاب کردم که چشم شما را بگیرد. گفتم شما قرآن دوست دارید، شاید دلتان بخواهد سری بزنید به آن نوشته‌ها. تصورِ این‌که سطر سطر روایتم با چشم‌های شما خوانده شود، کیلو کیلو قند در دلم آب می‌کرد.
یک هفته از انتشار نشریه نگذشته بود که شما رفتید؛ حباب تصورات شیرینم ترکید و پرت شدم در واقعیت خشنِ دنیایی که دیگر شما را ندارد.
من بعد از شما را دیدم؛ نه یک روز، که چهل روز! این از آن بعدهایی بود که کاش عمرم به دیدنش قد نمی داد. هر چند که نه دنیایی سیاه شد، نه سوت پایانی زده شد. اما در قلب من جای خالی‌تان شده است شبیه زمین موشک‌خورده؛ توخالی و تاریک.جهانم بعد از شما الف ندارد آقا؛ همان جهنم خودمان... .
#سعیده_جلالی‌فرد
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۴:۱۶

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #فراخواندریافت_روایت #کشف_زندگی_در_موقعیت_جنگ ما این روزها داریم بیشتر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. شاید از دور این طور به نظر بیاید که به مرگ نزدیک‌تریم تا زندگی، اما واقعیت آن است که زیر سایه جنگ، ما تازه داریم حقیقت زندگی را واضح‌تر و عمیق‌تر از گذشته می‌بینیم و لمس می‌کنیم. جنگ آمد. نظم‌ها و روال‌های هر روزه ما را بر هم زد. تصور ما را از آن چیزی که حالت بهینه و استاندارد زیستن بود، تغییر داد. ما را بغل کرد و از دستگاه مختصات قبلی‌مان، برداشت و در دستگاه محاسباتی دیگری جاداد‌. در این سرزمین جدید، مفهوم زندگی، فرسنگ‌ها با نسخه قبلی‌اش فاصله داشت. ما دیدیم که زنی در مراسم وداع با همسرش گفت «وداع نمی‌کنم چون شوهرم زنده‌تر از قبل کنار من و کمک‌کار من است.» وقتی مرگ را خیلی نزدیک دیدیم و هر روز بارها شهادتین زمزمه کردیم، توقع‌مان از آدم‌های اطرافمان چیز دیگری شد. ما تجربه کردیم که باز کردن باب آشنایی با همسایه‌ها، آن‌قدرها اما و اگر نداشت و یک قدم ساده می‌خواست. ما رنگ باختن بعضی چارچوب‌های دست و پاگیر و فانتزی فرزندپروری را مشاهده کردیم. ما چشیدیم که گاهی آسایش، چطور به دلمان نمی‌چسبد و آرام‌مان نمی‌کند. و ... *حتما این روزها، جنگ برای شما هم از حقیقت زندگی پرده‌برداری کرده و آن را طور دیگری دیده‌‌اید. تجربه و خاطره‌تان از _«کشف زندگی» را در قالب متن‌های ۳۰۰ تا ۷۰۰ کلمه‌ای یا پیام صوتی به شناسه کاربری @mahdahha بفرستید.* متن‌های برگزیده در رسانه‌های جان و جهان و مدار مادران انقلابی منتشر خواهد شد. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined undefined بله | ایتا undefined
thumbnail
#فراخوان_کشف_زندگی

روایت undefinedundefined
#کارگاه_عملی_بیعت

روز نوزدهم ماه مبارک بود. دست بچه‌ها را گرفتم و به همراه گروهی برای بیعت با رهبر جدیدم به سمت میدان امام اصفهان به راه افتادیم. در راه داشتم با بچه‌ها صحبت می‌کردم و مفهوم بیعت را به زبان خودشان توضیح می‌دادم.
در مسیر حرکت بودیم که ناگهان موج انفجار همگی ما را چند قدمی به عقب پرتاب کرد. دود و فریاد و همهمه در فضا پیچید. تا به حال با این فاصله‌ی کم انفجار را تجربه نکرده بودم. فقط در آن لحظه سعی کردم دست بچه‌ها از دستم رها نشود. رفتیم کنار و به دیواری چسبیدیم.
چند لحظه اول در بُهت بودیم. حرکتِ برعکس عده‌ای از مردم که ترسان و هراسان برخلاف مسیر برمی‌گشتند، صدای آژیر آمبولانس و شلوغی خیابان بر وحشت فضا اضافه کرده بود.
از میان جمعی که با آن‌ها از ابتدای راه هم‌مسیر بودیم، چند نفری می‌خواستند برگردند و گفتند رفتن با بچه‌ها صلاح نیست. این اوضاع بچه‌ها را بیشتر ترسانده بود. هر دو گریه می‌کردند: «مامان تو رو خدا برگردیم!» داشتم در ذهنم با خودم کلنجار می‌رفتم که چه‌کار کنم! با خودم گفتم اگر الان نتوانم معنی حقیقی بیعت را تبیین کنم، شاید دیگر وقتی نباشد. بچه‌ها را به ایستگاه اتوبوسی رساندم. روی صندلی نشستیم و آن‌ها را در آغوش گرفتم. گفتم: «به نظر شما اگه الان برگردیم کار درستی انجام دادیم؟! شما مطمئنین اگه برگردیم خونه اون‌جا رو بمبارون نمی‌کنن؟ من این‌جا منتظر می‌مونم تا شما فِکر کنین و بعد با هم تصمیم بگیریم.»
به همراهانم اشاره‌ای کردم و بهشان گفتم: «به نظر شما الان دشمن از ما چی می‌خواد؟ برگردیم یا بمونیم؟ عقب بکشیم و تو خونه بمونیم؟ الان دشمن منتظر چیه؟ به نظرتون هدف این انفجار که نزدیکِ تجمع ما بود چی بود؟ دشمن دنبال اینه که ما رو بترسونه و از مسیر اصلی‌مون دور کنه. یه کم فِک کنین ببینین الان وظیفه‌ی ما چیه؟ مگه نه این‌که امام شهید از ما اتحاد خواسته بود؟ مگه نه این‌که از ما بیعتی خواسته بود با امام حسین(ع) نه با یزید؟ الان اگه برگردیم تو مسیر امام حسینیم یا یزید؟»
در میان جمعیتِ نگران، یک آقای روحانی پرچم به دست با صدای بلند فریاد «الله‌اکبر» سر می‌داد و مردمِ پراکنده را مثل آهن‌ربا به خودش وصل می‌کرد. حرکتی شروع شد.
بچه‌ها را نگاه کردم و با چشم تأییدی از آن‌ها گرفتم. دستشان را محکم گرفتم و حرکتمان را با گام‌های محکم شروع کردیم. خوشبختانه عده‌ای از دوستان هم همراه ما شدند.
پاهایم را از روی شیشه شکسته‌های مغازه‌ها با احتیاط عبور دادم و وارد مغازه شدم. برای بچه‌ها دو تا شربت خنک با شکلات گرفتم که گرسنه و تشنه نباشند. این از جسمشان. مانده بود روحشان! فکرش را کرده بودم. باید زینب‌وار و پرقدرت ظاهر می‌شدم. با این‌که خودم هم نگران بودم ولی با شعارهای بلند با جمع همراهشان کردم. از غزه برایشان گفتم، و از کربلا. از فرزندان شهدا خاطره گفتم و از هر چیزی که برایشان انگیزه می‌ساخت. گفتم «دشمن دنبال ترسوندن و به خونه کشوندن ماست تا خودش خیابونارو اشغال کنه، بیاید با هم قول بدیم که هیچ‌وقت میدون رو برای دشمن خالی نکنیم.»مثل یک تیم‌ قبل از شروع مسابقه، دست‌هایمان را روی هم چیدیم و یا علی گفتیم.
#منیره_قادری
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۴:۳۵

thumbnail
#روشنایی
ترمز کردم، آن هم وسط خیابان اول نیروی هوایی. داشتیم با مامان می‌رفتیم تجمع چهارراه نبرد. همه‌ی ماشین‌ها هر جایی که بودند برای چند ثانیه ایستادند؛ آمریکا برق محلّه را زده بود.
بچه که بودم، هر وقت برق می‌رفت، صدای مامان می‌آمد: «هرجا هستید، همون‌جا وایسید، تا روشنایی رو روشن کنم.»به آن چراغی که به عَلَمَک لوله گاز روی دیوار پذیرایی بود، روشنایی می‌گفتند. روشن که می‌شد از ایست درمی‌آمدیم و به بازی خودمان برمی‌گشتیم‌.
امشب برق کل محلّه رفت. تا به حال این‌قدر تاریکی یکپارچه ندیده بودم. چراغ ماشین‌ها روشن بود، اما قدرت نداشت ظلمات محلّه را بشکند. از بالای نور ماشین‌ها به سمت آسمان که نگاه می‌کردم، همه‌جا چادر مشکیِ شب پهن بود‌.‌ ضبط ماشین را خاموش کردم. چند بار هیس گفتم تا از بچه‌ها صدایی جز نفس کشیدن‌شان نیاید؛ می‌خواستم ردّ صدای بمب‌ها را بشنوم و مسیرم را به سمت دیگری تغییر بدهم.‌ نور پدافندها از بین چند ساختمان، آسمان را روشن کرد. صدا نزدیک بود.فاطمه‌زهرا شروع کرد به خواندن: «اللّهم‌َّ أرزُقنا شَهادةَ فی‌ سبیلِک.»مامان برگشت سمت دخترم: «نه، نه، اینو نخون! بگو اللّهمَّ أرزُقنا زیارتَ‌ المَهدی؛ مادر ما باید بمونیم و امام زمان رو کمک کنیم.»خیلی نزدیک را دوباره بمباران کردند و دعاها از یاد رفت.خلافِ سمت و سوی صدا راهمان را به سمت خیابان فرعی کج کردیم. ماشین را توی تاریکی پارک‌ کردم و راه اُفتادیم سمت چهارراه.از هر کوچه عده‌ای زن و مرد پرچم‌به‌دست، مثل رودهایی که می‌خواستند به دریای جمعیت برسند، بیرون می‌آمدند.هیچ‌کس سر جایش توقف نکرده بود. هیچ‌کس منتظرِ آمدنِ برق نبود.‌ مردم بزرگ شده بودند. می‌رفتند تا آن روشنایی که روی دیوار شهر هست را روشن کنند.‌آدم‌ها همه مثل مامان بودند؛ درست وقتی که توی تاریکی به سمت عَلَمک می‌رفت تا خانه‌ را روشن کند.
#مهدیه_مقدم
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۲:۲۶

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #فراخواندریافت_روایت #کشف_زندگی_در_موقعیت_جنگ ما این روزها داریم بیشتر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. شاید از دور این طور به نظر بیاید که به مرگ نزدیک‌تریم تا زندگی، اما واقعیت آن است که زیر سایه جنگ، ما تازه داریم حقیقت زندگی را واضح‌تر و عمیق‌تر از گذشته می‌بینیم و لمس می‌کنیم. جنگ آمد. نظم‌ها و روال‌های هر روزه ما را بر هم زد. تصور ما را از آن چیزی که حالت بهینه و استاندارد زیستن بود، تغییر داد. ما را بغل کرد و از دستگاه مختصات قبلی‌مان، برداشت و در دستگاه محاسباتی دیگری جاداد‌. در این سرزمین جدید، مفهوم زندگی، فرسنگ‌ها با نسخه قبلی‌اش فاصله داشت. ما دیدیم که زنی در مراسم وداع با همسرش گفت «وداع نمی‌کنم چون شوهرم زنده‌تر از قبل کنار من و کمک‌کار من است.» وقتی مرگ را خیلی نزدیک دیدیم و هر روز بارها شهادتین زمزمه کردیم، توقع‌مان از آدم‌های اطرافمان چیز دیگری شد. ما تجربه کردیم که باز کردن باب آشنایی با همسایه‌ها، آن‌قدرها اما و اگر نداشت و یک قدم ساده می‌خواست. ما رنگ باختن بعضی چارچوب‌های دست و پاگیر و فانتزی فرزندپروری را مشاهده کردیم. ما چشیدیم که گاهی آسایش، چطور به دلمان نمی‌چسبد و آرام‌مان نمی‌کند. و ... *حتما این روزها، جنگ برای شما هم از حقیقت زندگی پرده‌برداری کرده و آن را طور دیگری دیده‌‌اید. تجربه و خاطره‌تان از _«کشف زندگی» را در قالب متن‌های ۳۰۰ تا ۷۰۰ کلمه‌ای یا پیام صوتی به شناسه کاربری @mahdahha بفرستید.* متن‌های برگزیده در رسانه‌های جان و جهان و مدار مادران انقلابی منتشر خواهد شد. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined undefined بله | ایتا undefined
thumbnail
#فراخوان_کشف_زندگی

روایت undefinedundefined
#پذیرشْ_ارمغان_جنگ

#قسمت_اول
من و آقا رضا خیلی با هم متفاوت هستیم. مثل دو تصویر سر و ته که در تقابل هم نیستند اما به کلی نمای متفاوتی دارند. درست است که هم‌دیگر را خیلی دوست داریم و این را باید همین اولِ کاری اذعان کنم که ذهن‌ها به خطا نرود، اما به هر حال، بین ما یک دریا یا لااقل یک دریاچه تفاوت وجود دارد؛ او ذهنش بین مهندسی که رشته دانشگاهی‌اش بوده و فلسفه چرخ می‌خورَد و من عاشق نوشتن و خواندن و رسانه و چیزهای رقیق این شکلی هستم. او شاید از آن بچه‌های مثبتی بود که دل خیلی از مادرها را می‌برند. از بچگی شاگرد اول کلاس و حافظ قرآن و مکبّر مسجدشان بود و مهم‌تر از همه، همیشه مرتب و منظم. حتی توی عکس‌های کودکی و نوجوانی‌اش هم خیلی صاف و مرتب و در اکثر موارد، دست به سینه ایستاده‌. برخلاف من که آلبوم کودکی‌ام پر بود از عکس‌هایی که بالای ویترین و زیر میز و مکان‌های عجیبی از این دست بودم و با موهای فر و برق چشمانم که شیطنت ازشان بیرون می‌زد به دوربین پدرم لبخند می‌زدم.با این‌که مهندسی هوافضای دانشگاه امیرکبیر خوانده‌ بود و جزء شاگردان ممتاز بود اما دل به دلِ فلسفه می‌داد و عاشق شنیدن کلمات «ابراهیم دینانی» بود. ابراهیم دینانی از مهمانان قدیم برنامه شبکه چهار بود و این‌طور می‌شد گفت که آقا رضا یعنی همسر من هم از طرفداران شبکه چهار سیمای ملی بود!اصلاً از ستون کتاب‌های کنار آباژور اتاق خواب هم می‌شد فهمید چند فرسنگ شکاف بین علاقه‌مندی‌هایمان وجود دارد. یک طرف، کتاب فلسفه اسلامی و آشنایی با مکاتب فکری و فلسفی او بود و یک طرف، کتاب‌های من که از دسته‌ی جستار بودند و روایت. حتی وقت سفر حج‌مان، او «صهبای حج» آقای جوادی آملی را می‌خواند و کنار صفحاتش حاشیه‌نگاری می‌کرد و من «خَسی در میقات» جلال آل احمد و تعابیر شاعرانه شریعتی را می‌خواندم. او عشق می‌کرد که با هوش مصنوعی این‌قدر وَر برود که بفهمد چند درصد کل حیات اهل‌بیت(ع)، در مدینه گذشته و مختصات حدودی مکان آن‌ها در محدوده مسجدالنبی به چه شکل بوده است.من دوست داشتم غرق در عطر عود صندل مسجدالنبی بشوم و به این فکر کنم که حال نشستن زیر نورگیر داخل حرم پیامبر(ص) را چطور به کلمه بیاورم.او حتی هیچ‌وقت از شنیدن سرود «سلام فرمانده» لذت نبرد؛ به نظرش شعر به لحاظ معنا مشکل داشت. اساساً این‌قدر هر سرود و آهنگی را تحلیل و مزه‌مزه می‌کرد که مثل آدامسِ زیاد جویده‌شده، بی‌مزه می‌شد. برای همین هم وقت پخش این قبیل سرودها توی ماشین همیشه یک حس سنگینی گوشه‌ی حس شادی و حماسه‌ی حاصل از شنیدنشان بود که او دوست ندارد و بخاطر ما دارد تحمل می‌کند.در همه مسائل زندگی، احتیاط، دقت و بررسی زیاد را لحاظ می‌کرد. من اما دوست داشتم خیلی‌وقت‌ها تصمیم‌های فوری‌تری بگیرم. تصمیم‌هایی که ابایی نداشتم بگویم با وَر احساسی وجودم گرفته‌ام. این اختلاف‌ها وقت‌هایی بیشتر دهن باز می‌کردند و رابطه صمیمی ما را می‌بلعیدند که در تعاملات اجتماعی پایشان باز می‌شد.من از صحبت کردنِ راحت و نه آهسته کنار آدم‌های غریبه توی کافه و رستوران و صف سینما و ... ابایی نداشتم ولی او هزار تا ملاحظه را لحاظ می‌کرد که حال من بد نشود.من دلم می‌خواست وقت عصبانیت، یک جوری توی چشم‌های طرف مقابلش غرّه شود که ماستش را کیسه کند. اما او یک مرام‌نامه‌ی چند مرحله‌ای، به وقت عصبانیتش داشت که خیلی وقت‌ها حرص من را درمی‌آورد!تا همین چند وقت پیش، این تفاوت‌ها را از زندگی‌ام کشیده بودم بیرون و با ذره‌بین به جانشان افتاده بودم. این را هم باید اضافه کنم که من شخصیتی کمال‌گرا دارم. این کمال‌گرایی برخلاف تصویر مثبتی که در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند، بلایی دردناک است. انگار که در سیاره اشتباهی پا گذاشته‌ای. برای همین کمال‌گراها نسبت به بقیه آدم‌ها، در سختی بیشتری زندگی می‌کنند؛ چرا که ذات دنیا با سختی و نقص همراه است و آن‌ها در تلاش برای بی‌نقص کردن هرچیزی هستند! این اختلاف در ذهن منِ کمال‌گرا، ضریبی چند برابر پیدا کرده بود که شاید برای فردی دیگر، هیچ‌وقت رقم نمی‌خورد. برای همین هم در ایام پیشاجنگ بعد از این محاسبه‌گری‌ها با ژست طلبکارانه‌ای به خدا می‌گفتم: «چی میشد اگه اون هم مثل من بود؟! برونگراتر، احساسی‌تر و واکنشی‌تر!»
تا این‌که سه هفته بعد از شروع جنگ، قبل از رفتن به محل کار، گفت: «امروز شاید آخرین صبحی باشه که با هم هستیم. خیلی احتمال داره دیگه برنگردم.» بعد با لبخند به من نگاه کرد. حتماً منتظر این بود که مثل همیشه بروم و با هیجان و احساس بغلش کنم.
#ادامه_در_قسمت_دوم
#ز_ف
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۸:۲۱

#فراخوان_کشف_زندگی

روایت undefinedundefined
#پذیرشْ_ارمغان_جنگ

#قسمت_دوم
آن‌وقت از فرصت تک‌واحدی بودن خانه‌مان استفاده کنم و بگویم: «نگامون کن تو آینه‌ی آسانسور! ببین چقدر به هم میایم!» و بخندم و با لهجه فارسی و پر از غلط، جمله‌ای که مادر همسرم موقع خداحافظی با همسرش در ایام جنگ می‌گفته را تکرار کنم؛ «الله ایشین راست جتی سین!» بعد او بخندد و درِ آسانسور بسته شود و آخرین قابِ تصویرِ خنده‌ی او را ببندد. من اما هیچ‌کدام از این کارها را نکردم. حتی با چاشنیِ کمی بدجنسی، در حالی‌که رو به آینه میز توالت‌مان موهایم را شانه می‌زدم، گفتم: «درِ باغ شهادت باز شده، برو استفاده کن! بعدم مگه خودت نگفتی شهادت مرگ رو جلو نمی‌ندازه، فقط شکل رفتن از این دنیا رو تغییر می‌ده؛ پس هرچی قسمت باشه!»چیزی نگفت. دلم می‌خواست مثل خودش جواب منطقی بدهم؛ نه مثل همیشه در غلافی از هیجانات و احساسات. خداحافظی کوتاهی کرد و رفت. من ماندم با تصویر مرگ. یک عالمه فِرِیم از نبودن او توی سرم ردیف شدند؛ از مراسم خاکسپاری شروع شد تا این‌که خودم را دیدم در یک شب پاییزی که پسر کوچک و تب‌دارم روی دست‌هایم بی‌حال افتاده بود و من مضطر و تنها نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم و حتی بعدتر رسیدم به خودم که با چند چین روی شقیقه‌هایم و قدم‌هایی کُند در بلوار کنار مزار او قدم می‌زنم و وقتی به او می‌رسم، می‌بینم چند گنجشک دارند در گودی انحنای «ضاد» اسمش روی سنگ سیاه مزارش آب می‌خورند. دست‌های چروک و خسته‌ام را روی سنگ می‌کشم و تنم مور می‌ٱفتد از سرمایش. به اینجا که رسیدم تصویرها دیگر سیاه و سفید شدند و دیدم دست‌هایم واقعا سرد شده است. تازه آن‌جا بود که فهمیدم مرگ واقعاً قدم‌هایش را به من نزدیک‌تر کرده تا رسیده جلوی بینی‌ام و من هایِ‌ نفسش را روی پوست صورتم حس کردم.رفتم توی اتاق سراغ نوشته‌هایم. دفتر را سریع ورق زدم و دیدم چقدر از سرِ شکم‌سیری با خدا حرف زده بودم. درست است، شاید اگر دنیا برای من طورِ دیگری بود، شکل خوشمزه‌تری به خودش می‌گرفت؛ اما ارزش این را نداشت که برایش وقت خودم و خدا را بگیرم!همین شد که توی دفترم نوشتم «این‌که مرگ را نوک بینی‌ات ببینی و از سرِ همین هم که شده با نعمت‌هایی در زندگی‌ات که به نظرت صدِ صد نیستند هم با مهربانی برخورد کنی، اگر معجزه زیستن در زمان جنگ نیست، پس چیست؟!»
این‌طور شد که جنگ، اولین هدیه خودش را برای من جعبه‌گشایی کرد؛ پذیرش. چیزی که مقاومت زیادی در داشتنش می‌کردم. حالا هر چقدر مسیرِ حرکت تندِ جریان حق علیه باطل را می‌بینم، می‌فهمم که باید فهرست دغدغه‌هایم را مرتب به‌روزرسانی کنم.
#ز_ف
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۸:۲۲

thumbnail
#آتش‌بس_صلح_بیعت
- کاش مثل شعارهامون رفتار می‌کردیم مامان!حسین این را گفت. چند لحظه پیش داشت با خودش زمزمه می‌کرد: «حسینی با یزیدی، صلح یک ساعت نخواهد کرد...» بعد مدادش را انداخت روی کتاب ریاضی و با حسرت آن جمله را گفت.بیشتر از یک ماه بود که بارها و بارها تکی و دسته‌جمعی، بلند و زیرلبی، در تجمع یا جلوی آینه خوانده بود: «کسی مانند ما با مثل او بیعت نخواهد کرد!» حالا جنگ ساکت شده بود و حرف از مذاکره بود. برداشت حسین از مذاکره، چیزی نزدیک به صلح و بیعت بود. حق داشت. این شب‌ها و روزها زیاد شنیده بود: «این آخرین پیامه/ مذاکره حرامه»دلم برای پسر یازده ساله‌ام سوخت. در تمام مدت جنگ، تنها یک بار ردّ کم‌رنگ ترس را روی صورتش دیده بودم. زمانی‌ که در راهپیمایی روز قدس، انفجار باعث شد سنگ و خاک بریزد روی‌مان و چند متر جلوتر، زنی شهید شود؛ نگاهم به سرعت روی صورت سه تا بچه‌ها، از کوچک به بزرگ، دوید. حسین کمی زیر چشمش خیس بود و صورتش حالت بُهت کودکانه داشت. خبری از غُر و سوال و تحلیل نوجوانانه‌ی چند دقیقه قبل نبود.برای او که حتی حاضر نشده بود شب‌ها جای خوابش را تغییر دهد و همان جای همیشگی می‌‌خوابید، ترس آن‌قدر نحیف بود که آتش‌بس هیچ خوشی و آسودگی‌ای برایش نداشته باشد. سرم را از روی گوشی بالا آوردم و گفتم: «دلت می‌خواست یه بند اسرائیلو بزنیم تا هیچی ازش نمونه؟» جوری لبش را کج کرد و لبخند زد که بفهمم دیگر آن‌قدر بچه نیست که دنیا را کارتونی تصور کند.- منم شبی که زمزمه آتش‌بس شروع شد، خیلی حالم گرفته شد. یادته به بابا گفتم: «ما مردم ایران چه جور آدمایی هستیم که بیشتر از اونکه اضطراب داشته باشیم ما رو بزنن، نگرانیم که نکنه یه وقت نزنن؟!»روی مثلث‌ها و مستطیل‌های کتاب ریاضی را هاشور می‌زد. سری تکان داد یعنی که یادم هست.- حسین! ما آخرش به همه اون چیزایی که شعارش رو می‌دیم می‌رسیم؛ حتما می‌رسیم. اما شعارای جنگ، با هدف‌های جنگ فرق دارن. ما مرحله به مرحله هدف‌هامون رو محقق می‌کنیم تا آخرِ آخرش به شعرها و شعارهامون برسیم. نگاهش روی فرمول محاسبه مساحت لوزی و ذوزنقه بود، اما معلوم بود گوشش با من است.- زمان جنگ با صدام، رزمنده‌ها شعارشون آزادی قدس بود. بهش رسیدن؟ نه. پیروز بودن؟ بله. آخرش بهش می‌رسن؟ حتما.دیگر چیزی نگفت. کتاب را ورق زد و رفت به صفحه بعد.
#مژده_پورمحمدی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۴۰

thumbnail
#شاهدان_دل_تنگ
روز چهلم، همین‌که از خیابان ولیعصر وارد جمهوری شدم، یاد زیارت اربعین افتادم. بلندگو داشت مداحی جدید نریمانی را پخش می‌کرد با همان ملودی و ترجیع‌بند نوستالژیک «حسین، آقام، آقام». دود اسفند هم در فضا پر بود. موکبی چای می‌داد و حتی هوا که روزهای قبلش خنک بود، گرم شده بود و تیزی آفتاب توی چشم می‌زد. هر چه به تقاطع کشوردوست نزدیک می‌شدیم، ازدحام بیش‌تر می‌شد؛ ما فقط چند متر جلوتر از فلسطین رفتیم و به‌خاطر ازدحام جمعیت برگشتیم. اربعین‌ها هم من هیچ‌وقت به زیارت ضریح نمی‌روم و از همان دور زیارت‌نامه می‌خوانم؛ این‌جا زیارت‌نامه هم نبود. برگشتیم سر فلسطین و به گونی آبی‌رنگ جلوی خیابان نگاه کردم و گریه کردم. چهره مردم سیاه‌پوش، نوع حرکت‌شان در ازدحام، قاطی شدن صدای مداحی‌های مختلف، عطر توی هوا آشنا بود ولی در عین حال غریب و تازه. هیچ‌وقت تهران را این‌طور ندیده بودم؛ بیشتر شبیه بود به کربلا موقع زیارت اربعین.
اولین بار که زیارت اربعین رفتم، پاییز بود؛ هوا سرد بود و گاهی بارانی. فرزند کوچکم یک سال داشت و هنوز شیر می‌خورد. سحرها که توی کالسکه خواب بود وقت می‌کردم موقع پیاده‌روی توی حال و هوای خودم باشم. هدفون می‌گذاشتم و همین مداحی «حسین، آقام، آقام» سید رضا نریمانی را گوش می‌دادم و گریه می‌کردم. وقتی رسیدیم کربلا و مستقر شدیم وقتش بود لباس‌های خاکی و گِلی و شوره‌زده‌ی راه را بشویَم. همین‌که چادر و لباس خاکی را برداشتم گریه‌ام گرفت. می‌دیدم من آن ردّ غبار و گِل را دوست دارم. آن‌ها گواه من بودند که این مسیر را پیاده آمده‌ام؛ از جاده‌های خاکی رد شدم و برای رفع خستگی روی زمین نشسته‌ام. آن ردّ سفیدیِ روی لباس نشان می‌داد کوله‌پشتی سنگینی بر دوش داشتم که غیر از وسایل خودم وسایل بچه هم داخلش بوده و گاهی بچه به بغل راه رفته‌ام تا خوابش ببرد. من تک‌تک آن لحظه‌های توی مسیر را دوست داشتم و لباس‌هایم با همان ظاهر کثیفشان، شبیه یادگاری از یک روز خاطره‌انگیز زیبا بودند. لباس‌ها را توی لگن می‌شستم و گریه می‌کردم و قسم‌شان می‌دادم که یادشان نرود با هم کجا بودیم!
شام اربعین هم سید مجتبی گفتند مردم بعد از چهل روز لباس عزا را درمی‌آورند؛ ولی من لباس‌های سیاهم را دوست دارم. دلم نمی‌آید برگردانم‌شان در کمد. آن‌ها چهل روز با من بودند؛ حتی روز اول نوروز، کنار سفره‌ی هفت‌سینی که در خیابان بود. این لباس برای ما لباس جهاد بود؛ لباس پرچم چرخاندن و راهپیمایی کردن. بگذار باز هم نگه‌شان دارم، حداقل تا روز خاک‌سپاری. شاید آن‌روز دلم کنده شد. حالا که هنوز منتظرم همه‌ی این ماجرا خواب باشد... .
#طاهره_حبیبی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

#رهبر_شهیدم
#نَحنُ_المُنتَقِمون


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۵:۲۱

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #فراخواندریافت_روایت #کشف_زندگی_در_موقعیت_جنگ ما این روزها داریم بیشتر از هر زمان دیگری زندگی می‌کنیم. شاید از دور این طور به نظر بیاید که به مرگ نزدیک‌تریم تا زندگی، اما واقعیت آن است که زیر سایه جنگ، ما تازه داریم حقیقت زندگی را واضح‌تر و عمیق‌تر از گذشته می‌بینیم و لمس می‌کنیم. جنگ آمد. نظم‌ها و روال‌های هر روزه ما را بر هم زد. تصور ما را از آن چیزی که حالت بهینه و استاندارد زیستن بود، تغییر داد. ما را بغل کرد و از دستگاه مختصات قبلی‌مان، برداشت و در دستگاه محاسباتی دیگری جاداد‌. در این سرزمین جدید، مفهوم زندگی، فرسنگ‌ها با نسخه قبلی‌اش فاصله داشت. ما دیدیم که زنی در مراسم وداع با همسرش گفت «وداع نمی‌کنم چون شوهرم زنده‌تر از قبل کنار من و کمک‌کار من است.» وقتی مرگ را خیلی نزدیک دیدیم و هر روز بارها شهادتین زمزمه کردیم، توقع‌مان از آدم‌های اطرافمان چیز دیگری شد. ما تجربه کردیم که باز کردن باب آشنایی با همسایه‌ها، آن‌قدرها اما و اگر نداشت و یک قدم ساده می‌خواست. ما رنگ باختن بعضی چارچوب‌های دست و پاگیر و فانتزی فرزندپروری را مشاهده کردیم. ما چشیدیم که گاهی آسایش، چطور به دلمان نمی‌چسبد و آرام‌مان نمی‌کند. و ... *حتما این روزها، جنگ برای شما هم از حقیقت زندگی پرده‌برداری کرده و آن را طور دیگری دیده‌‌اید. تجربه و خاطره‌تان از _«کشف زندگی» را در قالب متن‌های ۳۰۰ تا ۷۰۰ کلمه‌ای یا پیام صوتی به شناسه کاربری @mahdahha بفرستید.* متن‌های برگزیده در رسانه‌های جان و جهان و مدار مادران انقلابی منتشر خواهد شد. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined undefined بله | ایتا undefined
thumbnail
#فراخوان_کشف_زندگی

روایتundefinedundefined
#دوپینگ_خیابانی

روز جمعه افتادم به جانِ خانه. حالا نَساب، کِی بِساب!قبل از جنگ، هفته‌ای یک‌بار کمکی داشتم. تمیزکاری اساسی به عهده کمکی بود. حالا دقیقا چهل روز بود که دست‌تنها بودم. هر شب بیرون رفتن هم یک کار به کارهایم اضافه کرده بود.مدت‌ها بود خانه و آشپزخانه این‌طور از ریخت نیفتاده بودند.از طرفی روز چهلم رهبر چند ساعت یکسره راه رفته بودم. این مقدار پیاده راه رفتن در مخیّله‌ام هم نمی‌گنجید؛ سال‌ها بود بدنم همراهی نمی‌کرد. برای کوتاه‌ترین مسافت‌ها حتما ماشین می‌گرفتم.نمی‌دانم چه نیرویی در این چهل و چند شب مرا به خیابان‌ها می‌کشاند؟!
القصه، روز جمعه افتادم به جان خانه. دست و بالم را زخمی کردم اما نتیجه کار عالی بود، البته نه برای جسم من؛ دست راستم بالا نمی آمد. کمرم گرفته بود طوری که بین نماز مغرب و عشا دراز کشیدم و توان بلند شدن نداشتم.ساعت به هشت‌ونیم نزدیک می‌شد و جسمم خسته‌تر. اما روحم؛ روحم داشت پرواز می‌کرد به سمت خیابان.تکه‌های جسم و روحم را از سر سجاده جمع کردم.واجب من آن‌جا بود؛ در خیابان.نماز استغاثه، زیارت آل یاسین و در آخر دعای فرج، هر کدام مثل یک آمپول تقویتی داخل سِرُم عمل کردند. آخر سر هم یک چای از موکب شهید گرفتم تا نیروی تحلیل‌رفته‌ام برگردد.
#مرضیه‌_مدنی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۳:۰۳

thumbnail
#راسته؟!
مهدیه توی گروه، نوشته بود: «دیشب موقع برگشت از تجمع، سپر جلوییِ ماشینمونو زدم به لوله گاز. شکسته! همسرم هنوز بیدار نشده که عکس‌العملشو ببینم. میشه اگه صافکار خوب می‌شناسین، معرفی کنین بهم؟!»
زیر پیامش، ایموجی خنده گذاشتم. جواب دادم: «خب از همون پولایی که شبا بهتون میدن، بده پولشو!»
مهدیه با خانواده‌اش هر شب در تجمعات تهران، شرکت می‌کردند. «راس میگی! پنج نفریم، نفری چند بود؟ فکر کنم دو تومن که رو هم میشه ده تومن!»پنج تا ایموجی خنده گرفت.
حالا نوبت من بود که خاطره دو تا تصادف اخیرمان را تعریف کنم.«ما که تو یه ماه گذشته، دوبار جلو و عقب ماشینمون خورد، هر کدوم حدود سی، چهل خرجش شد.»بچه‌ها هم‌دردی کردند.
مهدیه گفت: «پس خیلی بیشتر از این مبلغا هم هست!»تایید کردم.
مرضیه نوشت: «دیشب خواهرم می‌گفت اینترنشنال دوباره گفته نفری فلان‌ قدَر میدن به کسایی که میان. والا ما با دخترم رفتیم بِیت برای چهلم، دو تومنم خرجمون شد برگشتیم!»دوتا خنده، دو تا اخم.
یاد زهرا افتادم. نوشتم: «دوستم می‌گفت یکی از آشناهاشون به باباش گفته به اینایی که شبا میرن تجمع، پول میدن. باباش گفته ما هر شب میریم پولی نمیدن. اونم گفته نه میدن، شما نمی‌دونین!بیشتر زورم از این می‌گیره که خودشون اینجوری‌ان بعد به ما میگن چرا راحت همه چیو باور می‌کنین؟!»هشت تا ایموجی قهقهه. چرا فکر می‌کردم ایموجیِ غصه بیاید؟!
مهدیه دوباره وارد بحث شد: «والّا من که برعکس، چون هر شب نمی‌رسیدم شام درست کنم کلی پول می‌دادم از آشپزخونه مقاومت می‌خریدم؛ اونم به دو برابرِ قیمت که مدیون نشم یه وقت!»دوباره چند تا تایید.
یک نفر به شوخی جواب داد: «ما که تا برای کمک به مسجد یا موکب، کارت نکشیم ولمون نمی‌کنن!»چند قهقهه.
مطهره نوشت: «ولی بعضی جاها که خوراکی میدن و صَفای طولانی داره، خیلی جِلوَه‌ش بَده. من دیروز با یکی که تو صف وایساده بود، دعوام شد. گفتم از خونه بیارین، تو صف نمونین آبرومون بره!»عدم تایید گذاشتم. فکر می‌کردم شرایط هر کس فرق دارد و نمی‌شود راحت برای همه نسخه پیچید. بیشتر فکر می‌کردم ما کاری هم نکنیم، مخالفان‌مان به دروغ به ما می‌چسبانند؛ پس در واقعیت، این شایعات خیلی هم ربطی به رفتارهای مردم نداشت.
فاطمه جواب داد: «خب مردم دوست دارن موکب بزنن، پذیرایی کنن. چه اشکالی داره؟! ما که خودمون هیچ‌وقت چیزی نمی‌گیریم ولی نمی‌تونم بگم کار بدی هم هست. فقط کاش می‌شد یه فکری به حال زباله‌ها کرد! با وجودی که کلی سطل آشغال بود و به همه درختا هم پلاستیک وصل کردن، باز یه تعدادی ظرف یه‌بارمصرف رو زمین ریخته بود.»
مهدیه نوشت: «اتفاقاً ما هرشب یه پلاستیک می‌بریم، آشغالا رو جمع می‌کنیم.»
مرضیه تایید کرد: «منم اون شب دیدم یه پیرمردی راه می‌رفت و بلند می‌گفت آشغال‌های خود را به ما بسپارید!»بلافاصله ایموجی چشم‌قلبی گذاشتم.
چقدر این مدت، بیشتر از همیشه، عاشق مردممان بودم. یاد شب تهدید ترامپ و صحنه‌ی زنجیره‌های انسانی، روی پل‌ها افتادم. هر چه تلاش می‌کردم تا احساساتم را توصیف کنم ممکن نبود؛ این‌که از ته دلم خوشحال باشم یا ساعت‌ها زار بزنم! چقدر پول باید بدهند که ارزش جان خودت و بچه‌هایت را داشته باشد؟!نوشتم: «انصافاً دم مردممون گرم! هیچ وقت نفهمیدم چه‌طوری ممکنه یکی این‌جور حرفا رو باور کنه؟! همیشه فکر می‌کردم کسایی که این حرفارو میزنن، فقط ظاهریه و قلباً باور ندارن.»چهار تا غم و یک گریه.
زهرا نوشت: «کاش خودشون یه بار میومدن همه چیو از نزدیک می‌دیدن!»و یازده تایید گرفت.

#راضیه_حسن‌شاهی
#حماسه_دفاع_مقدس_سوم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۴:۱۰