#ز_غوغای_جهان_فارغ
امسال تصمیم گرفته بودم پا بگذارم روی آیینِ چندین و چند سالهی اجدادم و برای دومین سال متوالی، از خیر خانهتکانی بگذرم.
دلایل خودم را داشتم. دو کودکِ نوپای یکساله، حسابی خط قرمزهای چهاردیواریام را جابهجا کرده بودند و تکرارِ مکرّرات را بیهوده میدانستم. خبرهای ناآرام این روزها هم دست گذاشته بود روی بیحوصلگیهایم. کارِ روز و شبم شده بود چک کردنِ کانالهای خبری و تحلیلهای سیاسیشان به چند زبان.رسانههای خودی و غیرخودی، مدام از احتمال حمله مینویسند، سایهی جنگ را بالای سرمان ترسیم میکنند و کانالها، خبر ناوهای آمریکایی و تهدیدهایشان را تکرار میکنند.
بین همین شلوغیها و آشفتهبازارِ تهدید، نفرِ اولِ مملکت، شال و کلاه میکند. طبقِ آیینِ هرساله، در همان زمان و مکانِ مشخص حاضر میشود تا با رهبر کبیر انقلاب، جلسهی سران برگزار کنند.
عکسها را یکییکی باز میکنم، همهچیز آرام است. نگاهش از لبهی عینک، به نقطهای در دوردستِ لنز دوخته شده؛ جایی فراتر از این کادر. انگار هیچکدام از آن ناآرامیها، به این نگاهِ آرام نمیرسند. انگار امواجِ خروشان، به صخرهای که ریشه در عمق اقیانوس دارد، اثری نمیگذارد. عصایش را آرام به سنگفرش حرم میکوبد و قدمآهسته، دورِ امام میگردد.
دلم آرام که نه، قرص میشود. دیگر مهم نیست که کی چه گفته و چه شنیده. آن حرکتِ نقطهزن، آن حضورِ بهموقعش، لنگری شد که بر کفِ آشفتگیهایم کوبیده میشود. اصلاً یک مسکّنِ قوی میشود بر دردهای این روزهایم؛ آرامم میکند.
از پردههای حریری که این روزها کدر شده، شروع میکنم. میخواهم تمام نشانههای غبار را از زندگیام بیرون کنم. با شامپو فرش میافتم به جانِ لکههای مبل. لکههای خودکاری و ماژیکی را محکمتر میکِشم. میخواهم جشنِ انقلاب را در چهاردیواریام، حسابی باشکوه برگزار کنم. میخواهم به خودم بفهمانم، این مملکت صاحب دارد. حساب دارد. کتاب دارد.
لباسهای چرک را میچپانم توی لباسشویی و بساطِ شام را ردیف میکنم. شکلاتهایی که داخل فریزر قایم کردهام را رو میکنم و بساطِ کیک را پهن میکنم وسطِ آشپزخانه. میخواهم بوی گلهای سوسن و یاسمن را با پوست و گوشت و استخوانم حس کنم.
شبکهی پویا روشن است. سرودِ کودکانهی «ای ایران» پخش میشود. بچهها را جمع میکنم جلوی تلویزیون و سرودِ ای ایران را با جان و دل تکرار میکنم.
#نفیسه_رحیمی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
امسال تصمیم گرفته بودم پا بگذارم روی آیینِ چندین و چند سالهی اجدادم و برای دومین سال متوالی، از خیر خانهتکانی بگذرم.
دلایل خودم را داشتم. دو کودکِ نوپای یکساله، حسابی خط قرمزهای چهاردیواریام را جابهجا کرده بودند و تکرارِ مکرّرات را بیهوده میدانستم. خبرهای ناآرام این روزها هم دست گذاشته بود روی بیحوصلگیهایم. کارِ روز و شبم شده بود چک کردنِ کانالهای خبری و تحلیلهای سیاسیشان به چند زبان.رسانههای خودی و غیرخودی، مدام از احتمال حمله مینویسند، سایهی جنگ را بالای سرمان ترسیم میکنند و کانالها، خبر ناوهای آمریکایی و تهدیدهایشان را تکرار میکنند.
بین همین شلوغیها و آشفتهبازارِ تهدید، نفرِ اولِ مملکت، شال و کلاه میکند. طبقِ آیینِ هرساله، در همان زمان و مکانِ مشخص حاضر میشود تا با رهبر کبیر انقلاب، جلسهی سران برگزار کنند.
عکسها را یکییکی باز میکنم، همهچیز آرام است. نگاهش از لبهی عینک، به نقطهای در دوردستِ لنز دوخته شده؛ جایی فراتر از این کادر. انگار هیچکدام از آن ناآرامیها، به این نگاهِ آرام نمیرسند. انگار امواجِ خروشان، به صخرهای که ریشه در عمق اقیانوس دارد، اثری نمیگذارد. عصایش را آرام به سنگفرش حرم میکوبد و قدمآهسته، دورِ امام میگردد.
دلم آرام که نه، قرص میشود. دیگر مهم نیست که کی چه گفته و چه شنیده. آن حرکتِ نقطهزن، آن حضورِ بهموقعش، لنگری شد که بر کفِ آشفتگیهایم کوبیده میشود. اصلاً یک مسکّنِ قوی میشود بر دردهای این روزهایم؛ آرامم میکند.
از پردههای حریری که این روزها کدر شده، شروع میکنم. میخواهم تمام نشانههای غبار را از زندگیام بیرون کنم. با شامپو فرش میافتم به جانِ لکههای مبل. لکههای خودکاری و ماژیکی را محکمتر میکِشم. میخواهم جشنِ انقلاب را در چهاردیواریام، حسابی باشکوه برگزار کنم. میخواهم به خودم بفهمانم، این مملکت صاحب دارد. حساب دارد. کتاب دارد.
لباسهای چرک را میچپانم توی لباسشویی و بساطِ شام را ردیف میکنم. شکلاتهایی که داخل فریزر قایم کردهام را رو میکنم و بساطِ کیک را پهن میکنم وسطِ آشپزخانه. میخواهم بوی گلهای سوسن و یاسمن را با پوست و گوشت و استخوانم حس کنم.
شبکهی پویا روشن است. سرودِ کودکانهی «ای ایران» پخش میشود. بچهها را جمع میکنم جلوی تلویزیون و سرودِ ای ایران را با جان و دل تکرار میکنم.
#نفیسه_رحیمی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۶:۴۴
#مادر_که_باشی
اگر بیشتر میدیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی میشدیم؛ خیلی شبیه رفیق مشترکمان فاطمه بودی. میدانی، ما خیلی چیزهایمان شبیه هم بود؛ هر دوتایمان توی دههی سوم زندگی بودیم. دخترهایمان تقریبا همسن هستند، مطمئنم همبازی میشدند. ته لهجههایمان، گیلکی بود. آب و هوای لطیف گیلان، نرممان کرده و حدس میزنم قلبت رقیق بود و مثل همهی مادرها، جانت برای بچه در میرفت. به خاطر همین وقتی فاطمه گفت: «گذاشت بچهش پنج ساله بشه، حسابی از آبوگل درآد، بعدش رفت سرِ کار، تو درمانگاه امام سجاد(ع).» من درکت کردم.
تو راضی شدی همسرت نگهبان مرز شود و خیلی از صبحها و شبها کنارتان نباشد. توی ناهمواریهای مسیر بزرگ کردن زینب، خیلی وقتها تنها قدم برداشتی؛ شاید چون دوست داشتی مرز کشورت هم از الیاس سهم داشته باشد و امن بماند. برای مرزها هم مادر بودی!
دوست داشتی حافظ قرآن شوی، ولی مسئولیتها فقط به اندازهی هشت جزء به تو فرصت داد. به خاطر مادری دم نزدی و بهانه نیاوردی.تو حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی که از مادرانگی پر بودی. احتمالا نگذاشتهاند آب توی دلت تکان بخورد، و با «بلامیسَر» و «جانِ قوربان» بزرگ شدی و عادت به خشونت نداشتی.
تا اینجاها کم و زیاد شبیه هم هستیم، شاید به خاطر همین جگرم عین تن بیجانت موقع رفتن جزغاله شده، و هربار آمدهام بنویسم، چشمهایم تارشده، سرم تیر کشیده و آنقدر باریدهام که حال قلم گرفتن توی دستم را نداشته باشم.
من مدام به آن شب فکر میکنم. شب سرد هجده دی ماه را میگویم. از خودم میپرسم وقتی میدانستی قرار است خیابانها شلوغ شود، چهطور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ دوازده روزه هم صبح و شبت یکی شد، و همیشه سرِ کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟!فاطمه جوابم را میدهد. «توی این موقعیتا تعداد زخمی بیشتر میشه، و طبیعیه بعضی همکارا نیان. به پرستار خیلی نیازه، وگرنه مرضیه رشتهش مامایی بود.» رشتهات هم مادرها را خوشحال میکرد.میدانی فرق من با تو توی این چیزهاست؛ توی این انتخابها. پنجشنبه شب، بچهی یکی از هموطنانت روی تخت درمانگاه، تنها بود. سِرُم را به حال فرصت از دستانش کندی و بدرقهاش کردی برود. آن مرد و زنهای پنج شنبه شب را هم دوست داشتی. اصلا آنجا بودی که اگر تنشان زخم برداشت، مرهمشان شوی. من فکر میکنم نمیتوانستی نروی، چون آنقدر تمرین مادری کرده بودی که جزوی از وجودت شده بود.
همهاش از خودم میپرسم، آنشب وقتی از پشت درهای شیشهای درمانگاه، قمهزنهای مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟! شنیدهام همسرت و زینب، چند متر آنطرفتر منتظرت بودند و جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند. شنیدهام وقتی با همکارهایت از پلههای اضطراری بالا میرفتید، هرجا پنجره میدیدی سرت را بیرون میدادی، فکر میکردی همسرت صدا را میشنود. هرچه توان داشتی میگذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را میشنیدند که بعضی حرفها را میکشید و میگفت: «برید، بچه رو ببر! بچه رو ببر!»تو آن موقع هم به جای جان خودت، به چشمهای زینب فکر میکردی؟ من فکر میکنم تو تمام ثانیههای آن روز و شب به زینبت فکر میکردی؛ به زینبها و پسرهای توی خیابان، آیندهشان، کشورشان.همهی اینها را از فاطمه شنیدهام، رفیق صمیمیات. گفت که نامردها، اول لولهی گاز را ترکاندند، بعد سرش را کشیدند سمت ساختمان. آتش کوچکی درست کردند. گاز به آتش ضریب داد و وحشیاش کرد. توی چشم بههم زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند. بالا و بالاتر رفت و از پنجرهها جهید توی طبقات.
فاطمه، رفیق روزهای سختت، به این جا که رسید صدایش لرزید: «من فقط میگم ای کاش خفه شده باشه، ای کاش قبلِ اینکه آتیش به طبقه پنج برسه، رفته باشه.» آخر فاطمه هم مادر و پرستار است... .
من فکر میکنم تو آن قدر روح مادریات بزرگ شده بود، که دیگر توی جسمت و توی این دنیا جا نمیشد. حالا گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدمهای بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظهای صدایت بزنند، مرامت نمیگذارد جوابشان را ندهی؛ تو که همهی هستیات را برای مردمت گذاشتی. گمانم حضرت مادر(س)، مادریهایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن و مادر کشورت شدی دوست من!
#فاطمه_کهنپور
#شهیده_مرضیه_نبوینیا
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
اگر بیشتر میدیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی میشدیم؛ خیلی شبیه رفیق مشترکمان فاطمه بودی. میدانی، ما خیلی چیزهایمان شبیه هم بود؛ هر دوتایمان توی دههی سوم زندگی بودیم. دخترهایمان تقریبا همسن هستند، مطمئنم همبازی میشدند. ته لهجههایمان، گیلکی بود. آب و هوای لطیف گیلان، نرممان کرده و حدس میزنم قلبت رقیق بود و مثل همهی مادرها، جانت برای بچه در میرفت. به خاطر همین وقتی فاطمه گفت: «گذاشت بچهش پنج ساله بشه، حسابی از آبوگل درآد، بعدش رفت سرِ کار، تو درمانگاه امام سجاد(ع).» من درکت کردم.
تو راضی شدی همسرت نگهبان مرز شود و خیلی از صبحها و شبها کنارتان نباشد. توی ناهمواریهای مسیر بزرگ کردن زینب، خیلی وقتها تنها قدم برداشتی؛ شاید چون دوست داشتی مرز کشورت هم از الیاس سهم داشته باشد و امن بماند. برای مرزها هم مادر بودی!
دوست داشتی حافظ قرآن شوی، ولی مسئولیتها فقط به اندازهی هشت جزء به تو فرصت داد. به خاطر مادری دم نزدی و بهانه نیاوردی.تو حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی که از مادرانگی پر بودی. احتمالا نگذاشتهاند آب توی دلت تکان بخورد، و با «بلامیسَر» و «جانِ قوربان» بزرگ شدی و عادت به خشونت نداشتی.
تا اینجاها کم و زیاد شبیه هم هستیم، شاید به خاطر همین جگرم عین تن بیجانت موقع رفتن جزغاله شده، و هربار آمدهام بنویسم، چشمهایم تارشده، سرم تیر کشیده و آنقدر باریدهام که حال قلم گرفتن توی دستم را نداشته باشم.
من مدام به آن شب فکر میکنم. شب سرد هجده دی ماه را میگویم. از خودم میپرسم وقتی میدانستی قرار است خیابانها شلوغ شود، چهطور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ دوازده روزه هم صبح و شبت یکی شد، و همیشه سرِ کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟!فاطمه جوابم را میدهد. «توی این موقعیتا تعداد زخمی بیشتر میشه، و طبیعیه بعضی همکارا نیان. به پرستار خیلی نیازه، وگرنه مرضیه رشتهش مامایی بود.» رشتهات هم مادرها را خوشحال میکرد.میدانی فرق من با تو توی این چیزهاست؛ توی این انتخابها. پنجشنبه شب، بچهی یکی از هموطنانت روی تخت درمانگاه، تنها بود. سِرُم را به حال فرصت از دستانش کندی و بدرقهاش کردی برود. آن مرد و زنهای پنج شنبه شب را هم دوست داشتی. اصلا آنجا بودی که اگر تنشان زخم برداشت، مرهمشان شوی. من فکر میکنم نمیتوانستی نروی، چون آنقدر تمرین مادری کرده بودی که جزوی از وجودت شده بود.
همهاش از خودم میپرسم، آنشب وقتی از پشت درهای شیشهای درمانگاه، قمهزنهای مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟! شنیدهام همسرت و زینب، چند متر آنطرفتر منتظرت بودند و جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند. شنیدهام وقتی با همکارهایت از پلههای اضطراری بالا میرفتید، هرجا پنجره میدیدی سرت را بیرون میدادی، فکر میکردی همسرت صدا را میشنود. هرچه توان داشتی میگذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را میشنیدند که بعضی حرفها را میکشید و میگفت: «برید، بچه رو ببر! بچه رو ببر!»تو آن موقع هم به جای جان خودت، به چشمهای زینب فکر میکردی؟ من فکر میکنم تو تمام ثانیههای آن روز و شب به زینبت فکر میکردی؛ به زینبها و پسرهای توی خیابان، آیندهشان، کشورشان.همهی اینها را از فاطمه شنیدهام، رفیق صمیمیات. گفت که نامردها، اول لولهی گاز را ترکاندند، بعد سرش را کشیدند سمت ساختمان. آتش کوچکی درست کردند. گاز به آتش ضریب داد و وحشیاش کرد. توی چشم بههم زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند. بالا و بالاتر رفت و از پنجرهها جهید توی طبقات.
فاطمه، رفیق روزهای سختت، به این جا که رسید صدایش لرزید: «من فقط میگم ای کاش خفه شده باشه، ای کاش قبلِ اینکه آتیش به طبقه پنج برسه، رفته باشه.» آخر فاطمه هم مادر و پرستار است... .
من فکر میکنم تو آن قدر روح مادریات بزرگ شده بود، که دیگر توی جسمت و توی این دنیا جا نمیشد. حالا گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدمهای بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظهای صدایت بزنند، مرامت نمیگذارد جوابشان را ندهی؛ تو که همهی هستیات را برای مردمت گذاشتی. گمانم حضرت مادر(س)، مادریهایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن و مادر کشورت شدی دوست من!
#فاطمه_کهنپور
#شهیده_مرضیه_نبوینیا
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲:۰۶
#بَلاجویان
ساعت از دوازده شب گذشته بود. بچهها خوابیده بودند و خانه آرام گرفته بود. لیوان چایم را پر کردم و نشستم بالای سرشان. خانه آرام بود، اما من نه. مثل قابلمهای با شعلهی کم، ریزریز میجوشیدم و حرص میخوردم.
کلمهها و جملهها را آماده کرده بودم تا بدو ورودش همه را یککاسه بریزم به پایش. میخواستم ثابت کنم امروز، در نبودش، به من چه گذشت. نه فقط امشب؛ همهی این شبهای آمادهباشی که خانه نیست.یاد تولد دخترم افتادم. مأموریت بود. به زایمانم نرسید. روز دوم و سوم هم نرسید؛ روز چهارم و پنجم هم. روز ششم با یک سبد گل آمد و نشست روبهرویم. من یکریز سؤال میپرسیدم. میخواستم مطمئن شوم کارش از تولد دخترش مهمتر است. اما نفهمیدم. مثل خیلی از سؤالهایی که تا امروز نفهمیدم و نباید هم میپرسیدم.
با خودم گفتم وقتی آمد، برایش دقیق بگویم با تب بچه، آن هم بدون تببر، چه کردم. برایش تعریف کنم چطور چندبار بچهها را سپردم به همسایه، و با کولهباری از شرمندگی راه افتادم دنبال داروخانه برای شیرخشک و دارو. حتما بگویم وقتی داروخانهی نزدیک بسته بود و مجبور شدم تا خیابان اصلی بدوم و زود برگردم، دقیقاً چه کشیدم.میدانستم اگر اینها را بگویم، لبخند ژکوندی تحویلم میدهد، و میگوید: «خداروشکر همسایه بود.»اگر این را بگوید حتماً منفجر خواهم شد. مگر همسایه باید جور شوهرِ نداشتهی من را بکشد؟! گفتم همسایه، ذهنم پرید به چند سال قبل؛ توی شهر مرزی، تازه داشتم اسباب میچیدم. گفت: «با همسایهها دمخور نشو. نه نذری بده، نه چیزی بگیر.» دلم میخواست یادش بیندازم، همین همسایه بود که در نبودنت جان دختر دوسالهام را نجات داد. وگرنه خدا میداند چطور میتوانستم بچهای را که در آسانسور گیر کرده بود بیرون بیاورم.
قابلمهی درونم داشت سرریز میشد. مثل بچهای که وسط خیابان شلوغ یکهو پشتش خالی میشود، دلم میخواست بنشینم و بلندبلند گریه کنم. یاد آن شب ترسناک افتادم. شبی که هزار بار مرگ را دیدم و مزهی تلخش را زیر زبانم حس کردم؛ آن چهلوهشت ساعت زیر باران موشک، با ساک و بچه به دست، در سفارت ماندیم که برگردیم ایران. اما بعد از دو روز، وقتی وضعیت سفید شد، چند خانم بودیم و تعدادی بچه؛ با اسکورت برگشتیم محل اسکان، دست از پا درازتر.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. با خودم فکر کردم زنهایی که شوهرشان سرِ ساعت برمیگردد، با این همه وقتِ بیدلهره چه میکنند؟! آنها هم ترسِ بیخبری را میشناسند؟ آنها هم هر روز کابوس برنگشتن همسرانشان را مرور میکنند؟!
صدای چرخیدن کلید پرتَم کرد وسط خانه. آرام در را باز کرد. آمد داخل. کاپشنش را درآورد و پشت در آویزان کرد. آماده بودم شعله را بردارم و بریزم روی انبار باروت. اما نکردم. نه غُری زدم، نه چیزی برایش تعریف کردم. فقط یک «خسته نباشید» ریختم پای استقبالش. خسته بود؛ آنقدر که لیوان چای را نصفه و نیمه گذاشت و رفت خوابید. من ماندم و ذهن ناآرامم.با خودم گفتم چرا همیشه این موقعها دلم میشکند؟! نه وقتی نیست، نه حتی وقتی میآید؛ وقتی میآید و چیزی نمیگوید، بیشتر دلم میشکند. میدانم تقصیر او نیست. میدانم خودش هم شرمنده است.
یاد روز خواستگاری افتادم؛ مرد لاغری که شانههایش را جمع کرده بود و چشم از گلهای قالی برنمیداشت. کمی اینپا و آنپا کرد و آرام گفت: «کارم خیلی برام مهمه. سختی داره، ولی شیرینیش بیشتره.»
گاهی فکر میکنم اگر یک روز همهچیز را بگوید، اگر بنشیند و تعریف کند چه دیده و چه کشیده، من تحملش را دارم؟! یا ترجیح میدهم همین ندانستنِ امن را؟پتو را میکشم روی سرم. باید بخوابم. به خودم نهیب میزنم: «این همون چیزیه که با چشمِ باز قبول کردی.»بعضی امانتها سختند؛ اما زمین گذاشتنشان سختتر است.
#ا_م
#هفته_سربازان_گمنام_امام_زمان
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
ساعت از دوازده شب گذشته بود. بچهها خوابیده بودند و خانه آرام گرفته بود. لیوان چایم را پر کردم و نشستم بالای سرشان. خانه آرام بود، اما من نه. مثل قابلمهای با شعلهی کم، ریزریز میجوشیدم و حرص میخوردم.
کلمهها و جملهها را آماده کرده بودم تا بدو ورودش همه را یککاسه بریزم به پایش. میخواستم ثابت کنم امروز، در نبودش، به من چه گذشت. نه فقط امشب؛ همهی این شبهای آمادهباشی که خانه نیست.یاد تولد دخترم افتادم. مأموریت بود. به زایمانم نرسید. روز دوم و سوم هم نرسید؛ روز چهارم و پنجم هم. روز ششم با یک سبد گل آمد و نشست روبهرویم. من یکریز سؤال میپرسیدم. میخواستم مطمئن شوم کارش از تولد دخترش مهمتر است. اما نفهمیدم. مثل خیلی از سؤالهایی که تا امروز نفهمیدم و نباید هم میپرسیدم.
با خودم گفتم وقتی آمد، برایش دقیق بگویم با تب بچه، آن هم بدون تببر، چه کردم. برایش تعریف کنم چطور چندبار بچهها را سپردم به همسایه، و با کولهباری از شرمندگی راه افتادم دنبال داروخانه برای شیرخشک و دارو. حتما بگویم وقتی داروخانهی نزدیک بسته بود و مجبور شدم تا خیابان اصلی بدوم و زود برگردم، دقیقاً چه کشیدم.میدانستم اگر اینها را بگویم، لبخند ژکوندی تحویلم میدهد، و میگوید: «خداروشکر همسایه بود.»اگر این را بگوید حتماً منفجر خواهم شد. مگر همسایه باید جور شوهرِ نداشتهی من را بکشد؟! گفتم همسایه، ذهنم پرید به چند سال قبل؛ توی شهر مرزی، تازه داشتم اسباب میچیدم. گفت: «با همسایهها دمخور نشو. نه نذری بده، نه چیزی بگیر.» دلم میخواست یادش بیندازم، همین همسایه بود که در نبودنت جان دختر دوسالهام را نجات داد. وگرنه خدا میداند چطور میتوانستم بچهای را که در آسانسور گیر کرده بود بیرون بیاورم.
قابلمهی درونم داشت سرریز میشد. مثل بچهای که وسط خیابان شلوغ یکهو پشتش خالی میشود، دلم میخواست بنشینم و بلندبلند گریه کنم. یاد آن شب ترسناک افتادم. شبی که هزار بار مرگ را دیدم و مزهی تلخش را زیر زبانم حس کردم؛ آن چهلوهشت ساعت زیر باران موشک، با ساک و بچه به دست، در سفارت ماندیم که برگردیم ایران. اما بعد از دو روز، وقتی وضعیت سفید شد، چند خانم بودیم و تعدادی بچه؛ با اسکورت برگشتیم محل اسکان، دست از پا درازتر.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. با خودم فکر کردم زنهایی که شوهرشان سرِ ساعت برمیگردد، با این همه وقتِ بیدلهره چه میکنند؟! آنها هم ترسِ بیخبری را میشناسند؟ آنها هم هر روز کابوس برنگشتن همسرانشان را مرور میکنند؟!
صدای چرخیدن کلید پرتَم کرد وسط خانه. آرام در را باز کرد. آمد داخل. کاپشنش را درآورد و پشت در آویزان کرد. آماده بودم شعله را بردارم و بریزم روی انبار باروت. اما نکردم. نه غُری زدم، نه چیزی برایش تعریف کردم. فقط یک «خسته نباشید» ریختم پای استقبالش. خسته بود؛ آنقدر که لیوان چای را نصفه و نیمه گذاشت و رفت خوابید. من ماندم و ذهن ناآرامم.با خودم گفتم چرا همیشه این موقعها دلم میشکند؟! نه وقتی نیست، نه حتی وقتی میآید؛ وقتی میآید و چیزی نمیگوید، بیشتر دلم میشکند. میدانم تقصیر او نیست. میدانم خودش هم شرمنده است.
یاد روز خواستگاری افتادم؛ مرد لاغری که شانههایش را جمع کرده بود و چشم از گلهای قالی برنمیداشت. کمی اینپا و آنپا کرد و آرام گفت: «کارم خیلی برام مهمه. سختی داره، ولی شیرینیش بیشتره.»
گاهی فکر میکنم اگر یک روز همهچیز را بگوید، اگر بنشیند و تعریف کند چه دیده و چه کشیده، من تحملش را دارم؟! یا ترجیح میدهم همین ندانستنِ امن را؟پتو را میکشم روی سرم. باید بخوابم. به خودم نهیب میزنم: «این همون چیزیه که با چشمِ باز قبول کردی.»بعضی امانتها سختند؛ اما زمین گذاشتنشان سختتر است.
#ا_م
#هفته_سربازان_گمنام_امام_زمان
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲۲:۱۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
دشمن دوباره آمد. در سیاهی شب، با نقاب، لابهلای خودیها پنهان شد. شلیک کرد و درید و برید و سوزاند. نامردتر از آن بود که به همینها راضی باشد. وسط گرد و خاک میدان، گفت «کار خودشونه!» دوباره نوبت تبیین شد. عدهای از اعضای گروه «مداد مادرانه» رفتهاند پیش نوجوانها و پرسشهایشان. *#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!*، روایت این گفتگوهای ساده و شفاف است.
#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!
#قسمت_اول
امروز رفتیم وسط دخترهای هنرستانی. دعوتمان کردند تا با بچهها از وطن و ماجراهایش بگوییم. با رفیقهایم چند روز درباره طرح بحث، حرف زدیم و موضوعهای مختلف را پایین و بالا کردیم.برنامه مدرسه این بود که هر پانصدتایشان را جمع کنند توی نمازخانه. خودم را جای بچهها گذاشتم؛ صفهای تَنگِ هم، غُلغلهی صدا، خانم میکروفون به دستی در آن دورها و ایضاً بوی احتمالی جوراب؛ مواد لازم جهت مُشت و مالِ اعصاب نوگُلان نوجوان! به مربی پرورشی گفتم: «کاش بریم سر کلاسا!» بنده خدا به مدیر اطلاع داد و او هم پسندید. حتی گفته بود: «معلومه که تیمشون حرفهایه!» ذوق کردیم و اسباب پُز ریزی هم شد! کلاسها را دو تا، یکی کردند و آوردند توی نمازخانه. تعدادشان کم بود؛ دو کلاسشان سی نفر شدند. سمت راست و چپ و جلوی من دو ردیف صندلی، وسط سالن چیدند. اول، فیلمهایی از پروژه آبرسانی لیبی را دیدیم و دنبالش، بلایی که سر پروژه آمد. بعد رفتیم سراغ ترکمنستان و داستانهای عجیب و غریبش. رسیدیم به این سوال: «چرا ناتو برای آزادی مردم به لیبی حمله کرد، زیرساختاشو نابود کرد و آب مملکت از بین رفت ولی کسی کاری با ترکمنستان نداره؟»بچه ها واگعی بودند، کیک نبودند؛ مثل موم توی دست طراحی بحث ما نبودند. یکی از گیرهایشان این بود که «تو روانشناسی! به جای تو که کاری ازت برنمیاد، باید یه نماینده مجلس میاومد.» گفتم: «برای توسعه واقعی، گفتوگو، لازمه. باید بتونیم حرف هم رو بشنویم و بدون این شنیدن که امروز براش تلاش میکنیم، ممکنه بدجوری به جون هم بیفتیم.» گفتند: «چرا اسم لیبی و ترکمنستانو آوردی؟ به ما چه؟» نسلها میآیند و میروند اما بعضی از سوالها، انگار، ازلی و ابدیاند؛ یکیشان همین «چرا از فلانیا میگی؟ به ما چه؟!» توضیح دادم «برای تکرار نکردن اشتباهات بقیه، لازمه بدونیم چی تو جهان میگذره.»
- چرا خودمونو با کشورای بدبخت مقایسه میکنیم؟ + اصلاً ماجرای ما، مقایسه نیست. بحثِ تعیین مسیر بهتر برای روزهای بعدی خودمونه.
گفتگو لحظه به لحظه، چالشیتر و جذابتر شد و صورتها و چشمها، قبراقتر و برّاقتر. حتی دو، سه نفری که چرت میزدند، هشیار شدند و آن یکیشان که روی پای بغلدستیاش خوابیده بود، سؤال پرسید.«با ششصدهزار کشته و خونی که راه افتاده، اومدی چی میگی؟!» دقیقاً همین عدد را گفتند؛ ششصدهزار!!! رسیدیم به اصل جنس؛ عدد جانباختههایمان! منتظر غافلگیری جدیدی بودم. گفتم: «کی گفته ششصدهزارتا؟! من میگم پنجمیلیون! مگه لازمه سند بیارم؟!»- شما فکر میکنین همه چیرو میدونین و اومدین مارو به راه راست هدایت کنین. + الان واقعا از من و حرفام، این حسّو گرفتین؟با شجاعت گفت: «تو نه! ولی... .» گفتم: «حقیقت، نه دست منه، نه دست تو. این وسطه. حرف هم رو میشنویم تا با هم پیداش کنیم.»
- چرا این همه جوون بیکار داریم؟ + من معتقدم جمهوری اسلامی تو برنامهریزی، اشتباه داشته. کارهای درستی هم کرده؛ سیاه نیست، سفیدم نیست؛ خاکستریه. ما به خودمون، یه چیز بدهکاریم تو این عالم؛ اونم انصافه. باید بتونیم منصف باشیم وگرنه اشتباهات زیادی میکنیم.
- کشور به اون خوبی، اصلا چرا انقلاب کردن؟ مطمئن بودم سروقت این یکی هم، میروند. حیف از دستهای لطیف بچههای امروز، که مزاحم خلوت کتابهای تاریخی نمیشوند!+ شنیدین تو اعتراضای هشتادوهشت، زیر گلولههای پِینتبال، داد میزدن: «مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر!» به نظرتون اونا که به سنِّ دیدن شاه، نزدیکتر از امروزیا بودن و جمهوری اسلامی رو هم احتمالاً دوست نداشتن، چرا شاهرو هم دیکتاتور میدونستن؟ الان چه اتفاقی افتاده که یه تصویر قشنگِ جدید از شاه داریم؟! چی شد یهو اون حافظه تاریخی؟!
- من دست و پام کبوده. آروم شعار میدادم فقط. ریختن سرم و زدن. + منم تجربه مشابه تو رو، سال هشتادوهشت داشتم. وقتی میگم حقیقت، این وسطه، یعنی همین. یعنی ما حقیقتاً کسایی رو داشتیم که بیگناه باتوم خوردن. کسی که اینو انکار کنه از حقیقت دور میشه. کسی که کُرد بودنِ دستگیرشدههای کرمان رو هم انکار کنه، از حقیقت، دور میشه. چرا کیلومترها اونورتر، داشتن اعتراض میکردن؟ مگه چه کاری قرار بود بکنن که از مردم کرمان برنمیاومد؟!
#ادامه_در_قسمت_دوم
#سیده_طیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
جان و جهان
#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!
#قسمت_اول
امروز رفتیم وسط دخترهای هنرستانی. دعوتمان کردند تا با بچهها از وطن و ماجراهایش بگوییم. با رفیقهایم چند روز درباره طرح بحث، حرف زدیم و موضوعهای مختلف را پایین و بالا کردیم.برنامه مدرسه این بود که هر پانصدتایشان را جمع کنند توی نمازخانه. خودم را جای بچهها گذاشتم؛ صفهای تَنگِ هم، غُلغلهی صدا، خانم میکروفون به دستی در آن دورها و ایضاً بوی احتمالی جوراب؛ مواد لازم جهت مُشت و مالِ اعصاب نوگُلان نوجوان! به مربی پرورشی گفتم: «کاش بریم سر کلاسا!» بنده خدا به مدیر اطلاع داد و او هم پسندید. حتی گفته بود: «معلومه که تیمشون حرفهایه!» ذوق کردیم و اسباب پُز ریزی هم شد! کلاسها را دو تا، یکی کردند و آوردند توی نمازخانه. تعدادشان کم بود؛ دو کلاسشان سی نفر شدند. سمت راست و چپ و جلوی من دو ردیف صندلی، وسط سالن چیدند. اول، فیلمهایی از پروژه آبرسانی لیبی را دیدیم و دنبالش، بلایی که سر پروژه آمد. بعد رفتیم سراغ ترکمنستان و داستانهای عجیب و غریبش. رسیدیم به این سوال: «چرا ناتو برای آزادی مردم به لیبی حمله کرد، زیرساختاشو نابود کرد و آب مملکت از بین رفت ولی کسی کاری با ترکمنستان نداره؟»بچه ها واگعی بودند، کیک نبودند؛ مثل موم توی دست طراحی بحث ما نبودند. یکی از گیرهایشان این بود که «تو روانشناسی! به جای تو که کاری ازت برنمیاد، باید یه نماینده مجلس میاومد.» گفتم: «برای توسعه واقعی، گفتوگو، لازمه. باید بتونیم حرف هم رو بشنویم و بدون این شنیدن که امروز براش تلاش میکنیم، ممکنه بدجوری به جون هم بیفتیم.» گفتند: «چرا اسم لیبی و ترکمنستانو آوردی؟ به ما چه؟» نسلها میآیند و میروند اما بعضی از سوالها، انگار، ازلی و ابدیاند؛ یکیشان همین «چرا از فلانیا میگی؟ به ما چه؟!» توضیح دادم «برای تکرار نکردن اشتباهات بقیه، لازمه بدونیم چی تو جهان میگذره.»
- چرا خودمونو با کشورای بدبخت مقایسه میکنیم؟ + اصلاً ماجرای ما، مقایسه نیست. بحثِ تعیین مسیر بهتر برای روزهای بعدی خودمونه.
گفتگو لحظه به لحظه، چالشیتر و جذابتر شد و صورتها و چشمها، قبراقتر و برّاقتر. حتی دو، سه نفری که چرت میزدند، هشیار شدند و آن یکیشان که روی پای بغلدستیاش خوابیده بود، سؤال پرسید.«با ششصدهزار کشته و خونی که راه افتاده، اومدی چی میگی؟!» دقیقاً همین عدد را گفتند؛ ششصدهزار!!! رسیدیم به اصل جنس؛ عدد جانباختههایمان! منتظر غافلگیری جدیدی بودم. گفتم: «کی گفته ششصدهزارتا؟! من میگم پنجمیلیون! مگه لازمه سند بیارم؟!»- شما فکر میکنین همه چیرو میدونین و اومدین مارو به راه راست هدایت کنین. + الان واقعا از من و حرفام، این حسّو گرفتین؟با شجاعت گفت: «تو نه! ولی... .» گفتم: «حقیقت، نه دست منه، نه دست تو. این وسطه. حرف هم رو میشنویم تا با هم پیداش کنیم.»
- چرا این همه جوون بیکار داریم؟ + من معتقدم جمهوری اسلامی تو برنامهریزی، اشتباه داشته. کارهای درستی هم کرده؛ سیاه نیست، سفیدم نیست؛ خاکستریه. ما به خودمون، یه چیز بدهکاریم تو این عالم؛ اونم انصافه. باید بتونیم منصف باشیم وگرنه اشتباهات زیادی میکنیم.
- کشور به اون خوبی، اصلا چرا انقلاب کردن؟ مطمئن بودم سروقت این یکی هم، میروند. حیف از دستهای لطیف بچههای امروز، که مزاحم خلوت کتابهای تاریخی نمیشوند!+ شنیدین تو اعتراضای هشتادوهشت، زیر گلولههای پِینتبال، داد میزدن: «مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر!» به نظرتون اونا که به سنِّ دیدن شاه، نزدیکتر از امروزیا بودن و جمهوری اسلامی رو هم احتمالاً دوست نداشتن، چرا شاهرو هم دیکتاتور میدونستن؟ الان چه اتفاقی افتاده که یه تصویر قشنگِ جدید از شاه داریم؟! چی شد یهو اون حافظه تاریخی؟!
- من دست و پام کبوده. آروم شعار میدادم فقط. ریختن سرم و زدن. + منم تجربه مشابه تو رو، سال هشتادوهشت داشتم. وقتی میگم حقیقت، این وسطه، یعنی همین. یعنی ما حقیقتاً کسایی رو داشتیم که بیگناه باتوم خوردن. کسی که اینو انکار کنه از حقیقت دور میشه. کسی که کُرد بودنِ دستگیرشدههای کرمان رو هم انکار کنه، از حقیقت، دور میشه. چرا کیلومترها اونورتر، داشتن اعتراض میکردن؟ مگه چه کاری قرار بود بکنن که از مردم کرمان برنمیاومد؟!
#ادامه_در_قسمت_دوم
#سیده_طیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
جان و جهان
۱۳:۰۶
#چیکار_به_آمریکا_داری؟!
نماز جماعت حرم که تمام میشود مکبّر پشت بلندگو شروع میکند به شعار دادن:«مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل»خانم بغلدستیام تسبیح فیروزهای را از روی جانمازش برمیدارد و میگوید: «سر نمازم دست از آمریکا برنمیدارن! تا نیاد همهمونو بکشه اینا راحت نمیشن!»من هم که انگار اگر زبانم را نگه دارم خدا قهرش میآید؛ یکی نیست بگوید زن به تو چه مربوط؟! نمازت را خواندی جمع کن برو سر خانه و زندگیات، مگر تو نکیر و منکری؟! اما گوشِ زبانم، به این حرفها بدهکار نیست. خودم را شبیه آدمهای مهربان میکنم و میگویم: «حاج خانم ولی نماز بیلعنت به آمریکا انگار نصفه نیمهس. یه چیزیش کمه.» با عینکش میآید توی صورتم: «استغفرالله هرچی میکشیم از شما جووناس. پاچه آمریکا رو ول نمیکنین. سوراخ سوراخش کردین باز میخواین کاریتون نداشته باشه.» میزنم زیر خنده. میگویم: «حاج خاااااانم آمریکا ما رو آبکش کرده. یه جای درست تو منطقه نذاشته.»چادرش را میگیرد جلوی دهانش: «تو هم مثل دختر من حرفای سیاسی میزنی. فرداس بیان بگیرن ببرنت، بهت آمپول هوا بزنن بمیری.»نمیتوانم جلوی خندهام را بگیرم. ادامه میدهد: «ها بخند! فک میکنی دلشون سوخته برا شماها. مثل همین دوازده هزار نفری که تو مشهد کشتن و ابایی نداشتن.» الله اکبر! تا دیروز دوازده هزار آمار کل کشور بود. میگویم: «نههه! من شنیدم پنج میلیون نفر رو کشتن تو مشهد.» مینشیند روی دو زانو: «پنج میلیون؟!! مشهد کلا چند تا آدم داره؟! هرکی هرچی گفت که باور نمیکنن.»میگویم: «همینه دیگه حاج خانم، ته که نداره. هرکس هرچی بخواد زیاد و کم میکنه. اینجوری سنگ رو سنگ بند میشه؟!»دستم را میگذارد توی دستش: «مامان جان من برا خودت میگم. نمازتونو بخونید. روزهتونو بگیرید. جوونیتونو حرومِ این حرفا نکنید. راه خداتونو داشته باشید. اون بالاییها هم دلشون به حال شما نسوخته که سینه چاک میدین براشون.»
حرفهای حاج خانم فکریام میکند؛ به نمازخانهها و مسجدها و مجلسهایی فکر میکنم که أنإعبُدواللهاش به وَاجتَنِبُوا الطّاغوتش چربیده. و إلّا چرا آمریکا با این همه کثافتکاریاش توی عالم هنوز میتواند خودش را حتی لای ذهن مذهبیجماعت مظلوم جلوه بدهد؟! آن وقت، جمهوری اسلامی که از ازل تا ابدش را زیر و رو کنی یک بار به کشوری تعرّض نکرده، شده جلّاد و یزید!!خب یک جای کار که چه عرض کنم، خیلی جاهایش میلنگد. به این فکر میکنم که کاش امام جماعتها، روی منبر بعد از هر وعده نماز، توی مسجد و مدرسه و دانشگاه و حرم و اداره و هرجا که امتی جمعاند و نمازی به کمر مبارک میزنند، یکی دو خطی آمریکاخوانی و پهلوی شناسی بگذارند. حداقل جماعت نمازخوان و مذهبیهایمان موضوعات، کمی توی ذهنشان حلّ و فصل شود؛ بعد برویم سراغ قشر خاکستری و قهوهای و آبی.
امشب برای دستگرمی گفتم از همین مسجد خودمان شروع کنم. محسن را جلو انداختم که برود سراغ پیشنماز. حاج آقا یک قول نصفه و نیمه داده تا ببینیم فرداشب چه در انتظارمان است... .
#مریم_برزویی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
نماز جماعت حرم که تمام میشود مکبّر پشت بلندگو شروع میکند به شعار دادن:«مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل»خانم بغلدستیام تسبیح فیروزهای را از روی جانمازش برمیدارد و میگوید: «سر نمازم دست از آمریکا برنمیدارن! تا نیاد همهمونو بکشه اینا راحت نمیشن!»من هم که انگار اگر زبانم را نگه دارم خدا قهرش میآید؛ یکی نیست بگوید زن به تو چه مربوط؟! نمازت را خواندی جمع کن برو سر خانه و زندگیات، مگر تو نکیر و منکری؟! اما گوشِ زبانم، به این حرفها بدهکار نیست. خودم را شبیه آدمهای مهربان میکنم و میگویم: «حاج خانم ولی نماز بیلعنت به آمریکا انگار نصفه نیمهس. یه چیزیش کمه.» با عینکش میآید توی صورتم: «استغفرالله هرچی میکشیم از شما جووناس. پاچه آمریکا رو ول نمیکنین. سوراخ سوراخش کردین باز میخواین کاریتون نداشته باشه.» میزنم زیر خنده. میگویم: «حاج خاااااانم آمریکا ما رو آبکش کرده. یه جای درست تو منطقه نذاشته.»چادرش را میگیرد جلوی دهانش: «تو هم مثل دختر من حرفای سیاسی میزنی. فرداس بیان بگیرن ببرنت، بهت آمپول هوا بزنن بمیری.»نمیتوانم جلوی خندهام را بگیرم. ادامه میدهد: «ها بخند! فک میکنی دلشون سوخته برا شماها. مثل همین دوازده هزار نفری که تو مشهد کشتن و ابایی نداشتن.» الله اکبر! تا دیروز دوازده هزار آمار کل کشور بود. میگویم: «نههه! من شنیدم پنج میلیون نفر رو کشتن تو مشهد.» مینشیند روی دو زانو: «پنج میلیون؟!! مشهد کلا چند تا آدم داره؟! هرکی هرچی گفت که باور نمیکنن.»میگویم: «همینه دیگه حاج خانم، ته که نداره. هرکس هرچی بخواد زیاد و کم میکنه. اینجوری سنگ رو سنگ بند میشه؟!»دستم را میگذارد توی دستش: «مامان جان من برا خودت میگم. نمازتونو بخونید. روزهتونو بگیرید. جوونیتونو حرومِ این حرفا نکنید. راه خداتونو داشته باشید. اون بالاییها هم دلشون به حال شما نسوخته که سینه چاک میدین براشون.»
حرفهای حاج خانم فکریام میکند؛ به نمازخانهها و مسجدها و مجلسهایی فکر میکنم که أنإعبُدواللهاش به وَاجتَنِبُوا الطّاغوتش چربیده. و إلّا چرا آمریکا با این همه کثافتکاریاش توی عالم هنوز میتواند خودش را حتی لای ذهن مذهبیجماعت مظلوم جلوه بدهد؟! آن وقت، جمهوری اسلامی که از ازل تا ابدش را زیر و رو کنی یک بار به کشوری تعرّض نکرده، شده جلّاد و یزید!!خب یک جای کار که چه عرض کنم، خیلی جاهایش میلنگد. به این فکر میکنم که کاش امام جماعتها، روی منبر بعد از هر وعده نماز، توی مسجد و مدرسه و دانشگاه و حرم و اداره و هرجا که امتی جمعاند و نمازی به کمر مبارک میزنند، یکی دو خطی آمریکاخوانی و پهلوی شناسی بگذارند. حداقل جماعت نمازخوان و مذهبیهایمان موضوعات، کمی توی ذهنشان حلّ و فصل شود؛ بعد برویم سراغ قشر خاکستری و قهوهای و آبی.
امشب برای دستگرمی گفتم از همین مسجد خودمان شروع کنم. محسن را جلو انداختم که برود سراغ پیشنماز. حاج آقا یک قول نصفه و نیمه داده تا ببینیم فرداشب چه در انتظارمان است... .
#مریم_برزویی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۳:۳۲
#فریاد_یواشکی
آخرین جمله را گفت، حولهاش را برداشت و به حمام رفت؛ «گفتم نه! چه اتاق خاموش باشه چه روشن، صلاح نمیدونم.»میدانستم مخالفت میکند. محمدحسن از ظهر انتظار ساعت ۹ را میکشید. چشمهایش گرد شد، لبهایش را آویزان کرد و با سوالهای تمامنشدنی آمد سمتم.یک دقیقه مانده بود تا عقربه بزرگ به ۱۲ برسد، صدای سرود ایران ایران از تپهی نورالشهدا بلند شد، بعد صدای انفجار نورافشانی و الله اکبر دستههای مردم از آنجا. بچهها پریده بودند پشت پنجره، هر شعار ذغال زیر پاهای پسرم را گداختهتر میکرد و غُرهایش را کشدارتر. من لای افکار جورواجورم غلت میزدم هنوز.چندتا «مرگ بر دیکتاتور» که با شُرشُر آب حمام ترکیب شد از جا بلند شدم.آرام صدایش زدم، گفتم یواش کاپشنتو بپوش بیا دنبالم.
طبق ملاحظات امنیتی شغل همسرم نباید در خانه جلب توجه میکردیم. قرار بود برویم بیرون، آنقدر دیر آمد که نشد.طبق ملاحظات مادری من اما میشد توی تراس، پشت توری مات میلهها در تاریکی، نام خدا را فریاد زد.چادر نماز آستیندارم را سر کردم، رفتیم توی اتاق و در را بستم. هُلش که دادم توی سرمای بیرون، حرارت گونههایم خوابید. درِ شیشهای دوجداره را با دست پشت سرمان نگه داشتم و انگار که ساواک دنبالمان کرده باشد با عجله یک، دو، سه گفتیم و با هم تکبیر فرستادیم توی هوای بارانی شب ۲۲ بهمن، از طبقهی هشتم؛ یک قرار مادرپسری یواشکی.
#ف_الف
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
آخرین جمله را گفت، حولهاش را برداشت و به حمام رفت؛ «گفتم نه! چه اتاق خاموش باشه چه روشن، صلاح نمیدونم.»میدانستم مخالفت میکند. محمدحسن از ظهر انتظار ساعت ۹ را میکشید. چشمهایش گرد شد، لبهایش را آویزان کرد و با سوالهای تمامنشدنی آمد سمتم.یک دقیقه مانده بود تا عقربه بزرگ به ۱۲ برسد، صدای سرود ایران ایران از تپهی نورالشهدا بلند شد، بعد صدای انفجار نورافشانی و الله اکبر دستههای مردم از آنجا. بچهها پریده بودند پشت پنجره، هر شعار ذغال زیر پاهای پسرم را گداختهتر میکرد و غُرهایش را کشدارتر. من لای افکار جورواجورم غلت میزدم هنوز.چندتا «مرگ بر دیکتاتور» که با شُرشُر آب حمام ترکیب شد از جا بلند شدم.آرام صدایش زدم، گفتم یواش کاپشنتو بپوش بیا دنبالم.
طبق ملاحظات امنیتی شغل همسرم نباید در خانه جلب توجه میکردیم. قرار بود برویم بیرون، آنقدر دیر آمد که نشد.طبق ملاحظات مادری من اما میشد توی تراس، پشت توری مات میلهها در تاریکی، نام خدا را فریاد زد.چادر نماز آستیندارم را سر کردم، رفتیم توی اتاق و در را بستم. هُلش که دادم توی سرمای بیرون، حرارت گونههایم خوابید. درِ شیشهای دوجداره را با دست پشت سرمان نگه داشتم و انگار که ساواک دنبالمان کرده باشد با عجله یک، دو، سه گفتیم و با هم تکبیر فرستادیم توی هوای بارانی شب ۲۲ بهمن، از طبقهی هشتم؛ یک قرار مادرپسری یواشکی.
#ف_الف
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲۰:۰۷
#معنی_دریا_شدن
ابروهایشان با هم مو نمیزند. همان اوج گرفتن رو به بالا را دارد و بعد خیلی جدی و محکم میآید پایین؛ جوری که انگار همیشه در حال تفکرند.از یک جهت دیگر هم شبیهند؛ تارهای بلند موی ابرویشان که روی همدیگر نشستهاند و انگار یک پناهگاه امن میسازند.
از بچگی هر وقت نگاهم به صورت بابا و ابروهایش میافتاد ناخودآگاه توی دلم میگفتم: «چقد ابروهای بابا شبیه ابروهای امام خمینیه.» و بعد با خودم فکر میکردم لابد از بس هواخواه امام است اینقدر ابروهایش شبیهش شده.
یکجورهایی قبل از تلویزیون و برنامههایش، با واسطه پدرم با امام آشنا شدم؛ همان وقتهایی که از روزهای انقلاب برایمان تعریف میکرد. بابا دستمان را گذاشت توی دست انقلاب و امام و رهبر.
یادم هست همان روزهای بچگی ما را سوار ماشین میکرد و سر راه قم یا تهران میرفتیم حرم امام. شبکههای مربعی سفید و ساده که از درونشان رنگ سبز پیدا بود، هرچند نسبت به ضریح طلایی امام رضا(ع) جذابیت خاصی نداشت، اما مرا حسابی مجذوب میکرد؛ یک نشانه اختصاصی بود از حرم امام(ره). برای ما بچهها سطح شیبدارهای سنگی که جان میداد برای سرسرهبازی هم نشانهی دیگری از حرم امام(ره) بود.
اما اینها کافی نبود تا آن لحظه خاطرخواه شدنش درونم شکل بگیرد؛ نه شباهت ابروهایش با بابا، نه ضریح ساده و صمیمیاش و نه حتی سرسرههای سنگی حرمش.
آن لحظه خاص، یک روز وسط نوجوانیام بود. تلویزیون مثل ۱۴ خردادِ هر سال داشت مستند آن روز را نشان میداد؛ نقطههای سیاهپوشی که کنار هم، دریایی میساختند و قایقی را که تابوت امام بود، روی دوششان به حرکت درمیآوردند. ضجّه میزدند، از حال میرفتند، شمع روشن میکردند و ... . نشسته خیره مانده بودم به تصاویر. به شعر پسزمینهای گوش میدادم که یکی از مجریهای صداوسیما داشت با شور و احساس شعری از سلمان هراتی را میخواند:
«پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشتشب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبوداما دریغ، زَهرهی دریا شدن نداشت»
همین لحظه بود و همین بیت شعر که دلم را به ارادتش گره زد. فهمیدم چرا آن جمعیت اینطور شیدا در فراق امام گریه میکنند.
بعد از روزهای سخت تاریخ ایران که عزت مردم زیر بار کودتای ۲۸ مرداد و جولان سفارتخانههای خارجی در سیاست و زندگی مردم و کاپیتولاسیون و .... آن آدمها مردی را پیدا کرده بودند که به ایرانیجماعت، اعتماد به نفس داده بود.امام یادشان داده بود دستشان که توی دست خدا باشد از هیچ قدرتی نترسند، حتی بالگردهای پیشرفته آمریکایی که به قصد کودتا به صحرای طبس میآیند؛ چون خدایی هست و شنهایی که مأمور او می شوند.
یک لحظه بود؛ با آن بیت شعر که یک روز سلمان هراتی با عشق برای امام(ره) سروده بود، عاشقش شدم. نشانهاش هم قطره اشکی بود که نشست توی چشمهایم و حس کردم واقعا عزادار رفتن پیر جماران شدهام.
از آن روز، بیشتر شیفتهی آن ابروهایی هستم که مشابهش توی صورت پدرم نشسته است با این تفاوت که جاذبه چشمهای امام در قاب آن ابروها خیلی بیشتر بود؛ انگار جاذبهای ملکوتی، مانع از چشمهای دنیاییمان میشود.
سالها از آن روز گذشت. وقتی شنیدم در اوج فتنه ز ز آ، توی بعضی مدرسهها عکسش از اول کتابها پاره شده، دلم بدجور گرفت.دوست داشتم بروم کنار تک تک آن بچههایی که قربانی بزرگترهای قدرنشناس شده بودند بنشینم و بگویم امام خمینی را واقعا می شناسی؟!اصلا خبر داری وعده آب و برق رایگان حرف او نبوده؟! قدّ اراده امام و انقلابش خیلی بلندتر از اینها بود... .امام آمد تا ما مردم جرأت طوفان داشته باشیم؛ طوفانی آنقدر قوی که پایهی هرچه استکبار است را سست کند و در نهایتش برسد به طوفان الاقصی و ظهور.
#زهره_علویراد
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
ابروهایشان با هم مو نمیزند. همان اوج گرفتن رو به بالا را دارد و بعد خیلی جدی و محکم میآید پایین؛ جوری که انگار همیشه در حال تفکرند.از یک جهت دیگر هم شبیهند؛ تارهای بلند موی ابرویشان که روی همدیگر نشستهاند و انگار یک پناهگاه امن میسازند.
از بچگی هر وقت نگاهم به صورت بابا و ابروهایش میافتاد ناخودآگاه توی دلم میگفتم: «چقد ابروهای بابا شبیه ابروهای امام خمینیه.» و بعد با خودم فکر میکردم لابد از بس هواخواه امام است اینقدر ابروهایش شبیهش شده.
یکجورهایی قبل از تلویزیون و برنامههایش، با واسطه پدرم با امام آشنا شدم؛ همان وقتهایی که از روزهای انقلاب برایمان تعریف میکرد. بابا دستمان را گذاشت توی دست انقلاب و امام و رهبر.
یادم هست همان روزهای بچگی ما را سوار ماشین میکرد و سر راه قم یا تهران میرفتیم حرم امام. شبکههای مربعی سفید و ساده که از درونشان رنگ سبز پیدا بود، هرچند نسبت به ضریح طلایی امام رضا(ع) جذابیت خاصی نداشت، اما مرا حسابی مجذوب میکرد؛ یک نشانه اختصاصی بود از حرم امام(ره). برای ما بچهها سطح شیبدارهای سنگی که جان میداد برای سرسرهبازی هم نشانهی دیگری از حرم امام(ره) بود.
اما اینها کافی نبود تا آن لحظه خاطرخواه شدنش درونم شکل بگیرد؛ نه شباهت ابروهایش با بابا، نه ضریح ساده و صمیمیاش و نه حتی سرسرههای سنگی حرمش.
آن لحظه خاص، یک روز وسط نوجوانیام بود. تلویزیون مثل ۱۴ خردادِ هر سال داشت مستند آن روز را نشان میداد؛ نقطههای سیاهپوشی که کنار هم، دریایی میساختند و قایقی را که تابوت امام بود، روی دوششان به حرکت درمیآوردند. ضجّه میزدند، از حال میرفتند، شمع روشن میکردند و ... . نشسته خیره مانده بودم به تصاویر. به شعر پسزمینهای گوش میدادم که یکی از مجریهای صداوسیما داشت با شور و احساس شعری از سلمان هراتی را میخواند:
«پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشتشب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبوداما دریغ، زَهرهی دریا شدن نداشت»
همین لحظه بود و همین بیت شعر که دلم را به ارادتش گره زد. فهمیدم چرا آن جمعیت اینطور شیدا در فراق امام گریه میکنند.
بعد از روزهای سخت تاریخ ایران که عزت مردم زیر بار کودتای ۲۸ مرداد و جولان سفارتخانههای خارجی در سیاست و زندگی مردم و کاپیتولاسیون و .... آن آدمها مردی را پیدا کرده بودند که به ایرانیجماعت، اعتماد به نفس داده بود.امام یادشان داده بود دستشان که توی دست خدا باشد از هیچ قدرتی نترسند، حتی بالگردهای پیشرفته آمریکایی که به قصد کودتا به صحرای طبس میآیند؛ چون خدایی هست و شنهایی که مأمور او می شوند.
یک لحظه بود؛ با آن بیت شعر که یک روز سلمان هراتی با عشق برای امام(ره) سروده بود، عاشقش شدم. نشانهاش هم قطره اشکی بود که نشست توی چشمهایم و حس کردم واقعا عزادار رفتن پیر جماران شدهام.
از آن روز، بیشتر شیفتهی آن ابروهایی هستم که مشابهش توی صورت پدرم نشسته است با این تفاوت که جاذبه چشمهای امام در قاب آن ابروها خیلی بیشتر بود؛ انگار جاذبهای ملکوتی، مانع از چشمهای دنیاییمان میشود.
سالها از آن روز گذشت. وقتی شنیدم در اوج فتنه ز ز آ، توی بعضی مدرسهها عکسش از اول کتابها پاره شده، دلم بدجور گرفت.دوست داشتم بروم کنار تک تک آن بچههایی که قربانی بزرگترهای قدرنشناس شده بودند بنشینم و بگویم امام خمینی را واقعا می شناسی؟!اصلا خبر داری وعده آب و برق رایگان حرف او نبوده؟! قدّ اراده امام و انقلابش خیلی بلندتر از اینها بود... .امام آمد تا ما مردم جرأت طوفان داشته باشیم؛ طوفانی آنقدر قوی که پایهی هرچه استکبار است را سست کند و در نهایتش برسد به طوفان الاقصی و ظهور.
#زهره_علویراد
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱۹:۱۲
#عبور_از_نیل
خدا هم برای ما زده توی کار نمادپردازی. شاید هم زندگی اجتماعی‐سیاسیام اندازه یک روایت، کوتاه شده.کل راهپیمایی ما یک چهارراه بود. چند قدم از مبدأ دور نشده، ازدحام صدا و آدمها کار خودش را کرد؛ محمد حسابی بهم ریخت. یکهو گوشهایش را گرفت و شروع کرد به دویدن توی دل جمعیت. علت سه سال نیامدنم همین بود؛ دنیای اُتیسم خلوتتر از این حرفهاست که راهپیمایی میلیونی را تاب بیاورد. اما وقتی آقا عصا را بلند کرده، حیف نبود خانه بمانم و لحظهی شکافتن نیل را نبینم؟!
پدرش یک شیر آب پیدا کرد. کمی دستهایش را زیر آن گرفت تا محمد تعدیل حسّی شود. چند دقیقه بیحرکت و در سکوت نگاه کرد به ردّ آب زیر دستش که میرفت و وصل میشد به آب روان توی جوی. آرام شد.فقط چند متر در جمعیت بودیم و بعد تغییر مسیر دادیم به سمت خانه. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. جمعیت آهسته و مطمئن به سمت جلو جاری بود؛ انگار کسی تمام موانع را از مسیر نهری برداشته باشد.ما راهپیماییمان را از خیابان «وصال» شروع کردیم و تا «قدس» رفتیم.فکر کنم کل قصهی انقلاب اسلامی همین است؛قصهی گذار از رود تا دریا.
#سمانه_بهگام
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
خدا هم برای ما زده توی کار نمادپردازی. شاید هم زندگی اجتماعی‐سیاسیام اندازه یک روایت، کوتاه شده.کل راهپیمایی ما یک چهارراه بود. چند قدم از مبدأ دور نشده، ازدحام صدا و آدمها کار خودش را کرد؛ محمد حسابی بهم ریخت. یکهو گوشهایش را گرفت و شروع کرد به دویدن توی دل جمعیت. علت سه سال نیامدنم همین بود؛ دنیای اُتیسم خلوتتر از این حرفهاست که راهپیمایی میلیونی را تاب بیاورد. اما وقتی آقا عصا را بلند کرده، حیف نبود خانه بمانم و لحظهی شکافتن نیل را نبینم؟!
پدرش یک شیر آب پیدا کرد. کمی دستهایش را زیر آن گرفت تا محمد تعدیل حسّی شود. چند دقیقه بیحرکت و در سکوت نگاه کرد به ردّ آب زیر دستش که میرفت و وصل میشد به آب روان توی جوی. آرام شد.فقط چند متر در جمعیت بودیم و بعد تغییر مسیر دادیم به سمت خانه. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. جمعیت آهسته و مطمئن به سمت جلو جاری بود؛ انگار کسی تمام موانع را از مسیر نهری برداشته باشد.ما راهپیماییمان را از خیابان «وصال» شروع کردیم و تا «قدس» رفتیم.فکر کنم کل قصهی انقلاب اسلامی همین است؛قصهی گذار از رود تا دریا.
#سمانه_بهگام
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۹:۲۰
#او_هم_آمد
یک مقوای آ۳ را پشت قدِ چهارسالهاش مخفی کرده بود و یکوَری از کنار در آپارتمان، خودش را گذاشت توی راهرو.چادرم را سر کردم و دخترها را صدا زدم. زیرچشمی نگاهی به چراغِ چایساز کردم که روشن نماند. شارژر گوشی را از برق بیرون کشیدم و یکی یکی دخترها را از جلوی آینه بیرون فرستادم.
وارد آسانسور که شدم، امیرحسین هنوز به پهلو روبهرویم بود. سمت چپ بدنش را محکم چسبانده بود به دیوارک آهنی و زلزل به چشمهای من نگاه میکرد.از ردّ نگاهش، دستش را خواندم؛ داشت یک چیزی، یواشکی با خودش بیرون میآورد: «حسین جان، مامان چی داری میاری با خودت؟ داریم میریم راهپیماییها! دستت خسته میشه بذارش تو ماشین یا به من نشون بده بعد بیار.»کمی شُل شد، تنش را از دیوارهی آسانسور کند: «آخه اگه بهت بگم، میگی نیالِش، اینو باید بیالَمش.»
رسیدیم پارکینگ. مثل همیشه، دیرمان شده بود.مقوای پشت سر امیرحسین دیگر از یادم رفت و پریدیم توی ماشین.
مسیر پیادهرویمان به خاطر بردن ماشین، زودتر و از خیابانهای فرعیتر شروع شد. تکوتوک آدمهایی که مخالف ما راه میآمدند، بعد از دیدن پسرم، با لبخند معناداری از کنارمان رد میشدند.
رسیدیم به جمعیت. اینکه آن تعداد آدم ساعت یازدهونیم و قبلتر از پل چوبی هنوز متفرّق نشده بودند، باعث پمپاژ شوق در قلبم شده بود.
نزدیکیهای میدان فردوسی و بعد از یک ساعت راه رفتن، پاهایمان خسته شد. همسرم فرمان برگشت داد. گوشی را از کیف درآوردم: «بذار یه عکس خانوادگی از راهپیمایی امسال بگیریم بعد برگردیم.» موبایلم را به خانمی که داشت از کنارم رد میشد دادم. عکس گرفت. خندید و رفت. عکس را دیدم، خندیدم و برگشتم سمت امیرحسین.
مقوایی که تا اینجای مسیر دستش بود، برای زمان تشییع سیدحسن نصرالله بود با پشت زمینهی مشکی و لبهها و گوشههای خط تاخورده.عکس را به همسرم نشان دادم: «چقدر همه بهمون خندیدن بماند، الان چه جوری ثابت کنیم اومدیم جشن انقلاب؟!»دخترم عکسمان را نگاه کرد: «مامان شاید سیدحسن خودش خواسته با ما بیاد راهپیمایی بیستودوی بهمن ۴۰۴.»
#مهدیه_مقدم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
یک مقوای آ۳ را پشت قدِ چهارسالهاش مخفی کرده بود و یکوَری از کنار در آپارتمان، خودش را گذاشت توی راهرو.چادرم را سر کردم و دخترها را صدا زدم. زیرچشمی نگاهی به چراغِ چایساز کردم که روشن نماند. شارژر گوشی را از برق بیرون کشیدم و یکی یکی دخترها را از جلوی آینه بیرون فرستادم.
وارد آسانسور که شدم، امیرحسین هنوز به پهلو روبهرویم بود. سمت چپ بدنش را محکم چسبانده بود به دیوارک آهنی و زلزل به چشمهای من نگاه میکرد.از ردّ نگاهش، دستش را خواندم؛ داشت یک چیزی، یواشکی با خودش بیرون میآورد: «حسین جان، مامان چی داری میاری با خودت؟ داریم میریم راهپیماییها! دستت خسته میشه بذارش تو ماشین یا به من نشون بده بعد بیار.»کمی شُل شد، تنش را از دیوارهی آسانسور کند: «آخه اگه بهت بگم، میگی نیالِش، اینو باید بیالَمش.»
رسیدیم پارکینگ. مثل همیشه، دیرمان شده بود.مقوای پشت سر امیرحسین دیگر از یادم رفت و پریدیم توی ماشین.
مسیر پیادهرویمان به خاطر بردن ماشین، زودتر و از خیابانهای فرعیتر شروع شد. تکوتوک آدمهایی که مخالف ما راه میآمدند، بعد از دیدن پسرم، با لبخند معناداری از کنارمان رد میشدند.
رسیدیم به جمعیت. اینکه آن تعداد آدم ساعت یازدهونیم و قبلتر از پل چوبی هنوز متفرّق نشده بودند، باعث پمپاژ شوق در قلبم شده بود.
نزدیکیهای میدان فردوسی و بعد از یک ساعت راه رفتن، پاهایمان خسته شد. همسرم فرمان برگشت داد. گوشی را از کیف درآوردم: «بذار یه عکس خانوادگی از راهپیمایی امسال بگیریم بعد برگردیم.» موبایلم را به خانمی که داشت از کنارم رد میشد دادم. عکس گرفت. خندید و رفت. عکس را دیدم، خندیدم و برگشتم سمت امیرحسین.
مقوایی که تا اینجای مسیر دستش بود، برای زمان تشییع سیدحسن نصرالله بود با پشت زمینهی مشکی و لبهها و گوشههای خط تاخورده.عکس را به همسرم نشان دادم: «چقدر همه بهمون خندیدن بماند، الان چه جوری ثابت کنیم اومدیم جشن انقلاب؟!»دخترم عکسمان را نگاه کرد: «مامان شاید سیدحسن خودش خواسته با ما بیاد راهپیمایی بیستودوی بهمن ۴۰۴.»
#مهدیه_مقدم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۵:۵۴
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
#چهره_مقاومت
#فراخوان_روایت_صادق
#خاطره_تو!
#اگر_میشناسید_معرفی_کنید!
حتما از وقایع دی ماه، خاطرههایی دارید. خاطرهای از پشت پنجره یا وسط خیابان یا در پناه مسجد. آن خاطره را برای ما تعریف کنید؛ متنی یا صوتی.
احتمالا در فامیل، دوستان یا همسایگان شما کسانی هستند که نسبت نزدیکتری با وقایع داشتهاند؛ نیروی انتظامی و بسیجی، خانوادهای که فرزندش برای اعتراض رفته بوده اما پیکرش بعد از چند روز به دستش رسیده، خادم مسجدی که آسیب دیده، کارمند بانکی که بانک محل کارش را آتش زدهاند، کسی که خانهاش به یکی از کانونهای اغتشاش خیلی نزدیک بوده و ... . اگر چنین مواردی میشناسید، واسطه ارتباط ما با آنها باشید.


میخواهیم روایت شما و آنها از اتفاق را بشنویم و انتشار دهیم. ثبت و ضبط روایت روزهایی که گذشت به همه ما کمک میکند تا از زخم دلمان جوشنی برای فرداها ببافیم و دستمان در جدال روایتها پر باشد.
لطفا برای بیان خاطره خودتان یا معرفی افراد دیگر، به شناسه کاربری @mahdahha پیام دهید.
جان و جهان؛ble.ir/join/69TZ9jm6wJ
مدار مادران انقلابی؛ble.ir/madaremadary
#فراخوان_روایت_صادق
#خاطره_تو!
#اگر_میشناسید_معرفی_کنید!
لطفا برای بیان خاطره خودتان یا معرفی افراد دیگر، به شناسه کاربری @mahdahha پیام دهید.
۱۸:۱۹
جان و جهان | به روایت مادران
#چهره_مقاومت #فراخوان_روایت_صادق #خاطره_تو! #اگر_میشناسید_معرفی_کنید!
حتما از وقایع دی ماه، خاطرههایی دارید. خاطرهای از پشت پنجره یا وسط خیابان یا در پناه مسجد. آن خاطره را برای ما تعریف کنید؛ متنی یا صوتی.
احتمالا در فامیل، دوستان یا همسایگان شما کسانی هستند که نسبت نزدیکتری با وقایع داشتهاند؛ نیروی انتظامی و بسیجی، خانوادهای که فرزندش برای اعتراض رفته بوده اما پیکرش بعد از چند روز به دستش رسیده، خادم مسجدی که آسیب دیده، کارمند بانکی که بانک محل کارش را آتش زدهاند، کسی که خانهاش به یکی از کانونهای اغتشاش خیلی نزدیک بوده و ... . اگر چنین مواردی میشناسید، واسطه ارتباط ما با آنها باشید. 

میخواهیم روایت شما و آنها از اتفاق را بشنویم و انتشار دهیم. ثبت و ضبط روایت روزهایی که گذشت به همه ما کمک میکند تا از زخم دلمان جوشنی برای فرداها ببافیم و دستمان در جدال روایتها پر باشد. لطفا برای بیان خاطره خودتان یا معرفی افراد دیگر، به شناسه کاربری @mahdahha پیام دهید.
جان و جهان؛ ble.ir/join/69TZ9jm6wJ
مدار مادران انقلابی؛ ble.ir/madaremadary
#فراخوان_روایت_صادق
#مأمور_شعار
محله ما در هیاهوی شهر، معمولاً آرام است. اگر کسی بخواهد شعاری بدهد، میرود به خیابانهای اصلی. در اتفاقات سال ۴۰۱ هم تک و توک صدایی از دور میآمد.ولی آن شب دیماه، صدای شعار خیلی نزدیک شده بود. کنجکاو شدم. فکر کردم احتمالاً همسایه جدید داریم. پاسخ شعارها از گوشه به گوشه خیابان میآمد.به خودم گفتم «بیا! اینقدر گفتی تا محله رو چشم زدی!»چراغ را خاموش کردم و رفتم کنار پنجره تا ببینم صدای شعار از کدام خانه است. خوب که دقت کردم دیدم یک خانم، توی خیابان، زیر پنجره ماست. چند متر میرود آنطرفتر، شعار میدهد؛ میآید این سمت و دوباره شعار میدهد.از بقیه پنجرههای خانه هم چک کردم. یک مرد سیگار به دست، آن سمت خیابان داشت همین کار را میکرد.یاد دوستم افتادم. اوایل که آمده بودیم به این خانه میگفت: «خونه شما جون میده برای آمار گرفتن. سر نبش، طبقه پایین. از هر پنجره که نگاه کنی، کلی از محلهرو زیر نظر داری.»
یکهو صدای خانمی از ساختمان روبهرو آمد؛ فریاد میزد: «مرگ بر منافق!» و آن آقا با توهین، جوابش را میداد.آنطرفتر، خانم دیگری را دیدم که تلفن به دست، شعار میداد. برگشتم سمت پنجره اول. خانم اولی هم داشت با تلفن صحبت میکرد. چهار،پنجنفری جمع شدند زیر پنجره ما. گفتند بریم سمت ... و بعد با فاصله از هم به سمت خیابان پشتی حرکت کردند.دلم میخواست همسایه باغیرت را پیدا کنم و بگویم نگران نباش! اینها یک تیم بودند. میخواهند کوچه پسکوچههای شهر را هم ناآرام کنند.بعداً اینطرف و آنطرف خواندم که برای جوسازی و تحریک ساکنان بعضی محلات، توی خرج افتادهاند. بعضیها فاند و دلار گرفته بودند تا به نفع رضا پهلوی و اربابهایش؛ نتانیاهو و ترامپ، شعار بدهند و صدای مردمان آن کوچه را مال خود کنند. عدهای از آدمهای همان محل، غیرتشان نمیگذاشت؛ از پنجره اتاقشان جواب میدادند و گاهی فحشهای رکیک میخوردند.
خاطرخواههای انقلاب، شب ۲۲ بهمن هم شعار دادند: کلمهی الله را؛ دلی، محض خاطر عزیز وطن، محض یاری دین خدا، بی اهانت و هوچیگری و شارلاتانبازی!
به روایت: #ا_ش
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
#مأمور_شعار
محله ما در هیاهوی شهر، معمولاً آرام است. اگر کسی بخواهد شعاری بدهد، میرود به خیابانهای اصلی. در اتفاقات سال ۴۰۱ هم تک و توک صدایی از دور میآمد.ولی آن شب دیماه، صدای شعار خیلی نزدیک شده بود. کنجکاو شدم. فکر کردم احتمالاً همسایه جدید داریم. پاسخ شعارها از گوشه به گوشه خیابان میآمد.به خودم گفتم «بیا! اینقدر گفتی تا محله رو چشم زدی!»چراغ را خاموش کردم و رفتم کنار پنجره تا ببینم صدای شعار از کدام خانه است. خوب که دقت کردم دیدم یک خانم، توی خیابان، زیر پنجره ماست. چند متر میرود آنطرفتر، شعار میدهد؛ میآید این سمت و دوباره شعار میدهد.از بقیه پنجرههای خانه هم چک کردم. یک مرد سیگار به دست، آن سمت خیابان داشت همین کار را میکرد.یاد دوستم افتادم. اوایل که آمده بودیم به این خانه میگفت: «خونه شما جون میده برای آمار گرفتن. سر نبش، طبقه پایین. از هر پنجره که نگاه کنی، کلی از محلهرو زیر نظر داری.»
یکهو صدای خانمی از ساختمان روبهرو آمد؛ فریاد میزد: «مرگ بر منافق!» و آن آقا با توهین، جوابش را میداد.آنطرفتر، خانم دیگری را دیدم که تلفن به دست، شعار میداد. برگشتم سمت پنجره اول. خانم اولی هم داشت با تلفن صحبت میکرد. چهار،پنجنفری جمع شدند زیر پنجره ما. گفتند بریم سمت ... و بعد با فاصله از هم به سمت خیابان پشتی حرکت کردند.دلم میخواست همسایه باغیرت را پیدا کنم و بگویم نگران نباش! اینها یک تیم بودند. میخواهند کوچه پسکوچههای شهر را هم ناآرام کنند.بعداً اینطرف و آنطرف خواندم که برای جوسازی و تحریک ساکنان بعضی محلات، توی خرج افتادهاند. بعضیها فاند و دلار گرفته بودند تا به نفع رضا پهلوی و اربابهایش؛ نتانیاهو و ترامپ، شعار بدهند و صدای مردمان آن کوچه را مال خود کنند. عدهای از آدمهای همان محل، غیرتشان نمیگذاشت؛ از پنجره اتاقشان جواب میدادند و گاهی فحشهای رکیک میخوردند.
خاطرخواههای انقلاب، شب ۲۲ بهمن هم شعار دادند: کلمهی الله را؛ دلی، محض خاطر عزیز وطن، محض یاری دین خدا، بی اهانت و هوچیگری و شارلاتانبازی!
به روایت: #ا_ش
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۱۸:۲۰
جان و جهان | به روایت مادران
دشمن دوباره آمد. در سیاهی شب، با نقاب، لابهلای خودیها پنهان شد. شلیک کرد و درید و برید و سوزاند. نامردتر از آن بود که به همینها راضی باشد. وسط گرد و خاک میدان، گفت «کار خودشونه!» دوباره نوبت تبیین شد. عدهای از اعضای گروه «مداد مادرانه» رفتهاند پیش نوجوانها و پرسشهایشان. *#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!*، روایت این گفتگوهای ساده و شفاف است. #بیا_بشینیم_حرف_بزنیم! #قسمت_اول امروز رفتیم وسط دخترهای هنرستانی. دعوتمان کردند تا با بچهها از وطن و ماجراهایش بگوییم. با رفیقهایم چند روز درباره طرح بحث، حرف زدیم و موضوعهای مختلف را پایین و بالا کردیم. برنامه مدرسه این بود که هر پانصدتایشان را جمع کنند توی نمازخانه. خودم را جای بچهها گذاشتم؛ صفهای تَنگِ هم، غُلغلهی صدا، خانم میکروفون به دستی در آن دورها و ایضاً بوی احتمالی جوراب؛ مواد لازم جهت مُشت و مالِ اعصاب نوگُلان نوجوان! به مربی پرورشی گفتم: «کاش بریم سر کلاسا!» بنده خدا به مدیر اطلاع داد و او هم پسندید. حتی گفته بود: «معلومه که تیمشون حرفهایه!» ذوق کردیم و اسباب پُز ریزی هم شد! کلاسها را دو تا، یکی کردند و آوردند توی نمازخانه. تعدادشان کم بود؛ دو کلاسشان سی نفر شدند. سمت راست و چپ و جلوی من دو ردیف صندلی، وسط سالن چیدند. اول، فیلمهایی از پروژه آبرسانی لیبی را دیدیم و دنبالش، بلایی که سر پروژه آمد. بعد رفتیم سراغ ترکمنستان و داستانهای عجیب و غریبش. رسیدیم به این سوال: «چرا ناتو برای آزادی مردم به لیبی حمله کرد، زیرساختاشو نابود کرد و آب مملکت از بین رفت ولی کسی کاری با ترکمنستان نداره؟» بچه ها واگعی بودند، کیک نبودند؛ مثل موم توی دست طراحی بحث ما نبودند. یکی از گیرهایشان این بود که «تو روانشناسی! به جای تو که کاری ازت برنمیاد، باید یه نماینده مجلس میاومد.» گفتم: «برای توسعه واقعی، گفتوگو، لازمه. باید بتونیم حرف هم رو بشنویم و بدون این شنیدن که امروز براش تلاش میکنیم، ممکنه بدجوری به جون هم بیفتیم.» گفتند: «چرا اسم لیبی و ترکمنستانو آوردی؟ به ما چه؟» نسلها میآیند و میروند اما بعضی از سوالها، انگار، ازلی و ابدیاند؛ یکیشان همین «چرا از فلانیا میگی؟ به ما چه؟!» توضیح دادم «برای تکرار نکردن اشتباهات بقیه، لازمه بدونیم چی تو جهان میگذره.» - چرا خودمونو با کشورای بدبخت مقایسه میکنیم؟ + اصلاً ماجرای ما، مقایسه نیست. بحثِ تعیین مسیر بهتر برای روزهای بعدی خودمونه. گفتگو لحظه به لحظه، چالشیتر و جذابتر شد و صورتها و چشمها، قبراقتر و برّاقتر. حتی دو، سه نفری که چرت میزدند، هشیار شدند و آن یکیشان که روی پای بغلدستیاش خوابیده بود، سؤال پرسید. «با ششصدهزار کشته و خونی که راه افتاده، اومدی چی میگی؟!» دقیقاً همین عدد را گفتند؛ ششصدهزار!!! رسیدیم به اصل جنس؛ عدد جانباختههایمان! منتظر غافلگیری جدیدی بودم. گفتم: «کی گفته ششصدهزارتا؟! من میگم پنجمیلیون! مگه لازمه سند بیارم؟!» - شما فکر میکنین همه چیرو میدونین و اومدین مارو به راه راست هدایت کنین. + الان واقعا از من و حرفام، این حسّو گرفتین؟ با شجاعت گفت: «تو نه! ولی... .» گفتم: «حقیقت، نه دست منه، نه دست تو. این وسطه. حرف هم رو میشنویم تا با هم پیداش کنیم.» - چرا این همه جوون بیکار داریم؟ + من معتقدم جمهوری اسلامی تو برنامهریزی، اشتباه داشته. کارهای درستی هم کرده؛ سیاه نیست، سفیدم نیست؛ خاکستریه. ما به خودمون، یه چیز بدهکاریم تو این عالم؛ اونم انصافه. باید بتونیم منصف باشیم وگرنه اشتباهات زیادی میکنیم. - کشور به اون خوبی، اصلا چرا انقلاب کردن؟ مطمئن بودم سروقت این یکی هم، میروند. حیف از دستهای لطیف بچههای امروز، که مزاحم خلوت کتابهای تاریخی نمیشوند! + شنیدین تو اعتراضای هشتادوهشت، زیر گلولههای پِینتبال، داد میزدن: «مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر!» به نظرتون اونا که به سنِّ دیدن شاه، نزدیکتر از امروزیا بودن و جمهوری اسلامی رو هم احتمالاً دوست نداشتن، چرا شاهرو هم دیکتاتور میدونستن؟ الان چه اتفاقی افتاده که یه تصویر قشنگِ جدید از شاه داریم؟! چی شد یهو اون حافظه تاریخی؟! - من دست و پام کبوده. آروم شعار میدادم فقط. ریختن سرم و زدن. + منم تجربه مشابه تو رو، سال هشتادوهشت داشتم. وقتی میگم حقیقت، این وسطه، یعنی همین. یعنی ما حقیقتاً کسایی رو داشتیم که بیگناه باتوم خوردن. کسی که اینو انکار کنه از حقیقت دور میشه. کسی که کُرد بودنِ دستگیرشدههای کرمان رو هم انکار کنه، از حقیقت، دور میشه. چرا کیلومترها اونورتر، داشتن اعتراض میکردن؟ مگه چه کاری قرار بود بکنن که از مردم کرمان برنمیاومد؟! #ادامه_در_قسمت_دوم #سیده_طیبه_خدابخشی #فتنه_آمریکایی_صهیونی جان و جهان
دشمن دوباره آمد؛ اینبار توی خیابانهای شهر، در سیاهی شب، با نقاب و لابهلای خودیها. شلیک کرد و درید و برید و سوزاند. نامردتر از آن بود که به همینها راضی باشد. گرد و خاک کرد و وسطش هوار کشید که «کار خودشونه!» دوباره نوبت تبیین شد. عدهای از اعضای گروه «مداد مادرانه» رفتهاند پیش نوجوانها و پرسشهاشان. *#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!*، روایت این گفتگوهای ساده و شفاف است.
#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!
#قسمت_دوم
- درد ما دزدیاست. قراره بابک زنجانی که اختلاسگر بوده، بشه رئیس بانک مرکزی!!گفتم «مدرک؟» سکوت کرد. خداوکیلی جای سوال از «اختلاس و مُختلس»، توی این جلسه، خالی بود. + بابای چهار تا از بچهها رو توی یه پارتی دیدم. مدرک؟ ندارم. چون نذاشتن فیلم بگیرم، زورشون رسید گوشیمو گرفتن. تو حرفمو باور میکنی؟!- تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. + همیشه همینه؟! تو فصل چهارِ پایتخت، وقتی مردم میگفتن هما داره جیبشو از شورای شهر پر میکنه، الزاماً معنیش این بود که هما یه «چیزکی» دزدیده بوده؟!
- سران قوا هیچ کاری برای مردم نکردن. جمله را روی تخته نوشتم و اولین قانون بحث را یادآوری کردم؛ «توی دلمون به خودمون انصاف بدهکاریم.» و ادامه دادم «کی میتونه این جملهرو با همه وجود تایید کنه؟ واقعاً هیچ کاری؟!»
- هیچّی بدتر از وضعیت فعلی نیست. باید فقط روی این تمرکز کنیم که اینا برن.توی دلم از این همه احساس آزادی که بچهها توی نمازخانهی یک مدرسهی دولتی، جلوی منِ چادری داشتند، احساس غرور کردم.پرسیدم «فکر نمیکنی پنجاهوهفتیا شاید همینو میگفتن؟ فقط باید اینا برن...، اونا اشتباه کردن؟ خل شدن؟ خوشی زده بود زیر دلشون؟ چه تضمینی هست ما بعداً نگیم همینو؟ اگه اشتباه کردن، شاید اونا تجربههای دنیا رو نخونده بودن. شاید با هم به خوبی حرف نزده بودن. نکنه مام چشممونو بستیم میگیم فقط اینا باید بِرَنو همین راه اشتباهو بریم؟»
- اصلاً قبول، تروریستا اومدن تهران و شلیک کردن. چرا حکومت، اونقدر بیعرضهست که تروریست میتونه بیاد تو؟!+ توی جمع، کُرد و لر داریم؟ من، کُردم. بابابزرگ من لای رختخوابا اسلحه داشت. ما یه کشور بسیار پَت و پهنیم با مرزهای وسیع. تهش بشه چهار جا سرباز گذاشت. پنج تا درّهرو دوربین گذاشت. میشه مگه همهی بودجه کشورو جووناشو کاشت لب مرز که کسی نیاد؟ اینکه نتونن بیان با اسلحه تا تهران، شوخیه. این طبیعت یه کشور بزرگه با همسایههای عتیقه. - لُر آره. اسلحه داره، غیرت داره. وقتی میبینه دارن میکشنش سکوت نمیکنه. + این همون حقیقتیه که همهش دست من نیست، همهش دست تو نیست. بخشیش دست منه و بخشیش دست تو. بخشی از شلیکها همونیه که میگی؛ غیرتِ یه جوون لر. ولی جوونای لُری که پنجشنبه شب، خودت و خودم توی پیروزی و نبرد، دیدیمشون و لهجهشونو شنیدیم، واکنش دفاعی نبود. بودنشون اینجا یه برنامهریزی میخواست.
- تو هر چیَم بگی، این حکومت، چهلسال وقت داشت برای اصلاح؛ نخواست، نکرد. ما دردمون اقتصاده. + بابای من میگفت ما برنج نداشتیم بخوریم. الان فلان فامیل من تو کردستان، اذیته از این همه فشار اقتصادی. ولی اذیتش یعنی گوشت، گرونه. اذیت تو یعنی دوربین عکاسی نمیتونی برای کارای هنرستان بخری. سطح اذیتای ما تغییر کرده.مثل همون مردم لیبی که با رونق کشاورزیشون به خاطر طرح آب، تازه تونستن از فلاکت رها بشن و دنیارو ببینن و بفهمن چه خبره. تازه فرصت کردن با بقیه، بهتر ببینن مشکلاتشونو. از دارایی و نداری و سبکزندگی پدربزرگاتون بپرسین. ما حقیقتاً رشد اقتصادی داشتیم؛ اما نه با سرعتی که میخواستیم. آخه ما یه مشکل دیگه داریم این وسط. مادرشوهری رو تصور کنین که از ریخت عروسش خوشش نمیاد. عروسه هم آشپزیش معمولیه؛ بد نیست، عالی هم نیست. هر بار که غذا میپزه مادرشوهرش قایمکی توش نمک میریزه. شور که شد، به پسرش میگه طلاقش بده، آشپزی بلد نیست!همین بلا رو سر عروس بعدیَم میاره. پسرشم غذا رو میخوره و میبینه واقعاً شوره و بعدی! کلی مستند هست از اقتصاددانهایی که تو آمریکا نشستن و میگن بعععله، ما با تحریم بانک مرکزی، اقتصادشونو پاشوندیم. بعد به خودمون میگن دیدین عرضه نداشتین!؟ این منصفانه نیست. اون عروس، اشتباهاتی داشته، کامل نیست، ولی اون شوری افتضاح، دستپخت اون نیست.
مثال عروس و مادرشوهر، برای دخترها ملموس و جذاب بود. فکر کنم منظورم را قشنگ گرفتند.
- چرا نیروی نظامیای که اشتباهی بیگناهو میکشه، باید هنوز سر جاش باشه؟!+ بیاین ببینین چقدر به این جمله نمره میدین؟ «هیچکس، هیچ پلیسی، نباید اشتباه کند وگرنه کل آن نظام باید برود!» بچهها خودشان خندیدند.
#ادامه_در_قسمت_سوم
#سیدهطیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
جان و جهان؛
بله | ایتا 
#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!
#قسمت_دوم
- درد ما دزدیاست. قراره بابک زنجانی که اختلاسگر بوده، بشه رئیس بانک مرکزی!!گفتم «مدرک؟» سکوت کرد. خداوکیلی جای سوال از «اختلاس و مُختلس»، توی این جلسه، خالی بود. + بابای چهار تا از بچهها رو توی یه پارتی دیدم. مدرک؟ ندارم. چون نذاشتن فیلم بگیرم، زورشون رسید گوشیمو گرفتن. تو حرفمو باور میکنی؟!- تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. + همیشه همینه؟! تو فصل چهارِ پایتخت، وقتی مردم میگفتن هما داره جیبشو از شورای شهر پر میکنه، الزاماً معنیش این بود که هما یه «چیزکی» دزدیده بوده؟!
- سران قوا هیچ کاری برای مردم نکردن. جمله را روی تخته نوشتم و اولین قانون بحث را یادآوری کردم؛ «توی دلمون به خودمون انصاف بدهکاریم.» و ادامه دادم «کی میتونه این جملهرو با همه وجود تایید کنه؟ واقعاً هیچ کاری؟!»
- هیچّی بدتر از وضعیت فعلی نیست. باید فقط روی این تمرکز کنیم که اینا برن.توی دلم از این همه احساس آزادی که بچهها توی نمازخانهی یک مدرسهی دولتی، جلوی منِ چادری داشتند، احساس غرور کردم.پرسیدم «فکر نمیکنی پنجاهوهفتیا شاید همینو میگفتن؟ فقط باید اینا برن...، اونا اشتباه کردن؟ خل شدن؟ خوشی زده بود زیر دلشون؟ چه تضمینی هست ما بعداً نگیم همینو؟ اگه اشتباه کردن، شاید اونا تجربههای دنیا رو نخونده بودن. شاید با هم به خوبی حرف نزده بودن. نکنه مام چشممونو بستیم میگیم فقط اینا باید بِرَنو همین راه اشتباهو بریم؟»
- اصلاً قبول، تروریستا اومدن تهران و شلیک کردن. چرا حکومت، اونقدر بیعرضهست که تروریست میتونه بیاد تو؟!+ توی جمع، کُرد و لر داریم؟ من، کُردم. بابابزرگ من لای رختخوابا اسلحه داشت. ما یه کشور بسیار پَت و پهنیم با مرزهای وسیع. تهش بشه چهار جا سرباز گذاشت. پنج تا درّهرو دوربین گذاشت. میشه مگه همهی بودجه کشورو جووناشو کاشت لب مرز که کسی نیاد؟ اینکه نتونن بیان با اسلحه تا تهران، شوخیه. این طبیعت یه کشور بزرگه با همسایههای عتیقه. - لُر آره. اسلحه داره، غیرت داره. وقتی میبینه دارن میکشنش سکوت نمیکنه. + این همون حقیقتیه که همهش دست من نیست، همهش دست تو نیست. بخشیش دست منه و بخشیش دست تو. بخشی از شلیکها همونیه که میگی؛ غیرتِ یه جوون لر. ولی جوونای لُری که پنجشنبه شب، خودت و خودم توی پیروزی و نبرد، دیدیمشون و لهجهشونو شنیدیم، واکنش دفاعی نبود. بودنشون اینجا یه برنامهریزی میخواست.
- تو هر چیَم بگی، این حکومت، چهلسال وقت داشت برای اصلاح؛ نخواست، نکرد. ما دردمون اقتصاده. + بابای من میگفت ما برنج نداشتیم بخوریم. الان فلان فامیل من تو کردستان، اذیته از این همه فشار اقتصادی. ولی اذیتش یعنی گوشت، گرونه. اذیت تو یعنی دوربین عکاسی نمیتونی برای کارای هنرستان بخری. سطح اذیتای ما تغییر کرده.مثل همون مردم لیبی که با رونق کشاورزیشون به خاطر طرح آب، تازه تونستن از فلاکت رها بشن و دنیارو ببینن و بفهمن چه خبره. تازه فرصت کردن با بقیه، بهتر ببینن مشکلاتشونو. از دارایی و نداری و سبکزندگی پدربزرگاتون بپرسین. ما حقیقتاً رشد اقتصادی داشتیم؛ اما نه با سرعتی که میخواستیم. آخه ما یه مشکل دیگه داریم این وسط. مادرشوهری رو تصور کنین که از ریخت عروسش خوشش نمیاد. عروسه هم آشپزیش معمولیه؛ بد نیست، عالی هم نیست. هر بار که غذا میپزه مادرشوهرش قایمکی توش نمک میریزه. شور که شد، به پسرش میگه طلاقش بده، آشپزی بلد نیست!همین بلا رو سر عروس بعدیَم میاره. پسرشم غذا رو میخوره و میبینه واقعاً شوره و بعدی! کلی مستند هست از اقتصاددانهایی که تو آمریکا نشستن و میگن بعععله، ما با تحریم بانک مرکزی، اقتصادشونو پاشوندیم. بعد به خودمون میگن دیدین عرضه نداشتین!؟ این منصفانه نیست. اون عروس، اشتباهاتی داشته، کامل نیست، ولی اون شوری افتضاح، دستپخت اون نیست.
مثال عروس و مادرشوهر، برای دخترها ملموس و جذاب بود. فکر کنم منظورم را قشنگ گرفتند.
- چرا نیروی نظامیای که اشتباهی بیگناهو میکشه، باید هنوز سر جاش باشه؟!+ بیاین ببینین چقدر به این جمله نمره میدین؟ «هیچکس، هیچ پلیسی، نباید اشتباه کند وگرنه کل آن نظام باید برود!» بچهها خودشان خندیدند.
#ادامه_در_قسمت_سوم
#سیدهطیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
جان و جهان؛
۳:۱۰
جان و جهان | به روایت مادران
دشمن دوباره آمد؛ اینبار توی خیابانهای شهر، در سیاهی شب، با نقاب و لابهلای خودیها. شلیک کرد و درید و برید و سوزاند. نامردتر از آن بود که به همینها راضی باشد. گرد و خاک کرد و وسطش هوار کشید که «کار خودشونه!» دوباره نوبت تبیین شد. عدهای از اعضای گروه «مداد مادرانه» رفتهاند پیش نوجوانها و پرسشهاشان. *#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!*، روایت این گفتگوهای ساده و شفاف است. #بیا_بشینیم_حرف_بزنیم! #قسمت_دوم - درد ما دزدیاست. قراره بابک زنجانی که اختلاسگر بوده، بشه رئیس بانک مرکزی!! گفتم «مدرک؟» سکوت کرد. خداوکیلی جای سوال از «اختلاس و مُختلس»، توی این جلسه، خالی بود. + بابای چهار تا از بچهها رو توی یه پارتی دیدم. مدرک؟ ندارم. چون نذاشتن فیلم بگیرم، زورشون رسید گوشیمو گرفتن. تو حرفمو باور میکنی؟! - تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. + همیشه همینه؟! تو فصل چهارِ پایتخت، وقتی مردم میگفتن هما داره جیبشو از شورای شهر پر میکنه، الزاماً معنیش این بود که هما یه «چیزکی» دزدیده بوده؟! - سران قوا هیچ کاری برای مردم نکردن. جمله را روی تخته نوشتم و اولین قانون بحث را یادآوری کردم؛ «توی دلمون به خودمون انصاف بدهکاریم.» و ادامه دادم «کی میتونه این جملهرو با همه وجود تایید کنه؟ واقعاً هیچ کاری؟!» - هیچّی بدتر از وضعیت فعلی نیست. باید فقط روی این تمرکز کنیم که اینا برن. توی دلم از این همه احساس آزادی که بچهها توی نمازخانهی یک مدرسهی دولتی، جلوی منِ چادری داشتند، احساس غرور کردم. پرسیدم «فکر نمیکنی پنجاهوهفتیا شاید همینو میگفتن؟ فقط باید اینا برن...، اونا اشتباه کردن؟ خل شدن؟ خوشی زده بود زیر دلشون؟ چه تضمینی هست ما بعداً نگیم همینو؟ اگه اشتباه کردن، شاید اونا تجربههای دنیا رو نخونده بودن. شاید با هم به خوبی حرف نزده بودن. نکنه مام چشممونو بستیم میگیم فقط اینا باید بِرَنو همین راه اشتباهو بریم؟» - اصلاً قبول، تروریستا اومدن تهران و شلیک کردن. چرا حکومت، اونقدر بیعرضهست که تروریست میتونه بیاد تو؟! + توی جمع، کُرد و لر داریم؟ من، کُردم. بابابزرگ من لای رختخوابا اسلحه داشت. ما یه کشور بسیار پَت و پهنیم با مرزهای وسیع. تهش بشه چهار جا سرباز گذاشت. پنج تا درّهرو دوربین گذاشت. میشه مگه همهی بودجه کشورو جووناشو کاشت لب مرز که کسی نیاد؟ اینکه نتونن بیان با اسلحه تا تهران، شوخیه. این طبیعت یه کشور بزرگه با همسایههای عتیقه. - لُر آره. اسلحه داره، غیرت داره. وقتی میبینه دارن میکشنش سکوت نمیکنه. + این همون حقیقتیه که همهش دست من نیست، همهش دست تو نیست. بخشیش دست منه و بخشیش دست تو. بخشی از شلیکها همونیه که میگی؛ غیرتِ یه جوون لر. ولی جوونای لُری که پنجشنبه شب، خودت و خودم توی پیروزی و نبرد، دیدیمشون و لهجهشونو شنیدیم، واکنش دفاعی نبود. بودنشون اینجا یه برنامهریزی میخواست. - تو هر چیَم بگی، این حکومت، چهلسال وقت داشت برای اصلاح؛ نخواست، نکرد. ما دردمون اقتصاده. + بابای من میگفت ما برنج نداشتیم بخوریم. الان فلان فامیل من تو کردستان، اذیته از این همه فشار اقتصادی. ولی اذیتش یعنی گوشت، گرونه. اذیت تو یعنی دوربین عکاسی نمیتونی برای کارای هنرستان بخری. سطح اذیتای ما تغییر کرده. مثل همون مردم لیبی که با رونق کشاورزیشون به خاطر طرح آب، تازه تونستن از فلاکت رها بشن و دنیارو ببینن و بفهمن چه خبره. تازه فرصت کردن با بقیه، بهتر ببینن مشکلاتشونو. از دارایی و نداری و سبکزندگی پدربزرگاتون بپرسین. ما حقیقتاً رشد اقتصادی داشتیم؛ اما نه با سرعتی که میخواستیم. آخه ما یه مشکل دیگه داریم این وسط. مادرشوهری رو تصور کنین که از ریخت عروسش خوشش نمیاد. عروسه هم آشپزیش معمولیه؛ بد نیست، عالی هم نیست. هر بار که غذا میپزه مادرشوهرش قایمکی توش نمک میریزه. شور که شد، به پسرش میگه طلاقش بده، آشپزی بلد نیست! همین بلا رو سر عروس بعدیَم میاره. پسرشم غذا رو میخوره و میبینه واقعاً شوره و بعدی! کلی مستند هست از اقتصاددانهایی که تو آمریکا نشستن و میگن بعععله، ما با تحریم بانک مرکزی، اقتصادشونو پاشوندیم. بعد به خودمون میگن دیدین عرضه نداشتین!؟ این منصفانه نیست. اون عروس، اشتباهاتی داشته، کامل نیست، ولی اون شوری افتضاح، دستپخت اون نیست. مثال عروس و مادرشوهر، برای دخترها ملموس و جذاب بود. فکر کنم منظورم را قشنگ گرفتند. - چرا نیروی نظامیای که اشتباهی بیگناهو میکشه، باید هنوز سر جاش باشه؟! + بیاین ببینین چقدر به این جمله نمره میدین؟ «هیچکس، هیچ پلیسی، نباید اشتباه کند وگرنه کل آن نظام باید برود!» بچهها خودشان خندیدند. #ادامه_در_قسمت_سوم #سیدهطیبه_خدابخشی #فتنه_آمریکایی_صهیونی جان و جهان؛
بله | ایتا 
#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!
#قسمت_سوم
«وقتی بسیجیا اسلحه دارن و میکُشن، پس به ما هم باید اسلحه بدین که بکشیم.» از خود بچهها پرسیدم «کسی موافقه بین مردم اسلحه پخش بشه، هر کسی مخالفشو بکشه؟» دوباره خندیدند. یکی از دخترهای باریک و بلند، گفت پدرش بازاری است. به شوخی گفتم «بچهبازاریِ پولدار!»«نه، بابام کارگره.» بعد روایت دست اول پدرش را توضیح داد. «بابام میگه روز دوشنبه، بعضی از بازاریا واقعا نمیخواستن مغازهرو ببندن اما یه عده زورشون کردن که یالّا تعطیل کنین! بابام اینم دیده که بعضیا اشتباهی باتوم خوردن.»
یکی دیگر، همان عجایبْخبرِ جنجالی را پیش کشید. - برا تحویل جنازهی یکی از فامیلامون، فلان تومن پول گرفتن.+ لطفاً زنگ میزنی به همین فامیلتون صداشو بذاریم رو بلندگو؟دخترک، به اوم اوم افتاد و گیر کرد. یکی از بچهها شیرَش میکرد که زنگ بزند. «زود باش دیگه! زنگ بزن دهن اینو ببند!»سفت ایستاد و زنگ نزد. یکهو چارهای جُست. «نمیزنم. اگه شمارههای مارو داشته باشین، خطر داره برامون.» اینجور وقتها، استدلالهای امنیتی، اسباب رهاییست.
مجلس، تمام شد ولی تا گروه بعدی برسند، بچهها، ولکُن نبودند. چه چیزها که توی این سه تا کلاس ۳۰ نفره نگفتیم و نشنیدیم! بعضیها آخر زنگ با حال خوب رفتند بیرون، بعضیها با حال بد. بعضیها رفتند در حالی که میگفتند ما انتقام میگیریم، ما انقلاب میکنیم!با بعضیها توی بغل هم خداحافظی کردیم؛ مثل همان دخترک باتومخورده و دوستش. بعضیها به زور و بعضیها فشنگی رفتند. بعضیها مثل مذهبیهای مدرسه، آخرش شماره گرفتند و گفتند «چطوری میتونی انقدر صبور باشی؟!» بعضیها حتماً توی دلشان گفتند «چطوری انقدر مزدوری؟!» چشمها به من میگفت بیشتریها، آخر کلاس، قبول داشتند که ما باید حرف هم را بشنویم. حقیقت توی دل من نیست؛ توی دل تو نیست؛ این وسط است. جنگی بشود یا نشود، ما باید باز هم باهم حرف بزنیم.
کیک نبود؛ من نتوانستم همه را شاد و راضی، با نوای «ای لشکر صاحبزمان»، راهی کنم. قرار هم نبود. ولی فهمیدم برای دفعه بعدی باید طرح بحثم را اصلاح کنم. اصلاً نمیدانم باز هم مدیری جرأت میکند این کار را بکند یا نه؟!فقط میدانم، انقلابی بشود یا نه، پنج میلیون میروند، پنج میلیون میآیند. ما برای ساختن ایران منسجم، باید بتوانیم به هم گوش بدهیم. من دوست دارم سرباز جبههی گوش دادن و آرام با هم حرف زدن باشم!
#پایان
#سیدهطیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
#قسمت_سوم
«وقتی بسیجیا اسلحه دارن و میکُشن، پس به ما هم باید اسلحه بدین که بکشیم.» از خود بچهها پرسیدم «کسی موافقه بین مردم اسلحه پخش بشه، هر کسی مخالفشو بکشه؟» دوباره خندیدند. یکی از دخترهای باریک و بلند، گفت پدرش بازاری است. به شوخی گفتم «بچهبازاریِ پولدار!»«نه، بابام کارگره.» بعد روایت دست اول پدرش را توضیح داد. «بابام میگه روز دوشنبه، بعضی از بازاریا واقعا نمیخواستن مغازهرو ببندن اما یه عده زورشون کردن که یالّا تعطیل کنین! بابام اینم دیده که بعضیا اشتباهی باتوم خوردن.»
یکی دیگر، همان عجایبْخبرِ جنجالی را پیش کشید. - برا تحویل جنازهی یکی از فامیلامون، فلان تومن پول گرفتن.+ لطفاً زنگ میزنی به همین فامیلتون صداشو بذاریم رو بلندگو؟دخترک، به اوم اوم افتاد و گیر کرد. یکی از بچهها شیرَش میکرد که زنگ بزند. «زود باش دیگه! زنگ بزن دهن اینو ببند!»سفت ایستاد و زنگ نزد. یکهو چارهای جُست. «نمیزنم. اگه شمارههای مارو داشته باشین، خطر داره برامون.» اینجور وقتها، استدلالهای امنیتی، اسباب رهاییست.
مجلس، تمام شد ولی تا گروه بعدی برسند، بچهها، ولکُن نبودند. چه چیزها که توی این سه تا کلاس ۳۰ نفره نگفتیم و نشنیدیم! بعضیها آخر زنگ با حال خوب رفتند بیرون، بعضیها با حال بد. بعضیها رفتند در حالی که میگفتند ما انتقام میگیریم، ما انقلاب میکنیم!با بعضیها توی بغل هم خداحافظی کردیم؛ مثل همان دخترک باتومخورده و دوستش. بعضیها به زور و بعضیها فشنگی رفتند. بعضیها مثل مذهبیهای مدرسه، آخرش شماره گرفتند و گفتند «چطوری میتونی انقدر صبور باشی؟!» بعضیها حتماً توی دلشان گفتند «چطوری انقدر مزدوری؟!» چشمها به من میگفت بیشتریها، آخر کلاس، قبول داشتند که ما باید حرف هم را بشنویم. حقیقت توی دل من نیست؛ توی دل تو نیست؛ این وسط است. جنگی بشود یا نشود، ما باید باز هم باهم حرف بزنیم.
کیک نبود؛ من نتوانستم همه را شاد و راضی، با نوای «ای لشکر صاحبزمان»، راهی کنم. قرار هم نبود. ولی فهمیدم برای دفعه بعدی باید طرح بحثم را اصلاح کنم. اصلاً نمیدانم باز هم مدیری جرأت میکند این کار را بکند یا نه؟!فقط میدانم، انقلابی بشود یا نه، پنج میلیون میروند، پنج میلیون میآیند. ما برای ساختن ایران منسجم، باید بتوانیم به هم گوش بدهیم. من دوست دارم سرباز جبههی گوش دادن و آرام با هم حرف زدن باشم!
#پایان
#سیدهطیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۸:۰۰
ما نمیخواستیم از دور دستی بر آتش داشته باشیم. میخواستیم دستمان را ببریم جلو و هُرم آتش را با پوست و گوشتمان حس کنیم. «شنیدهام» و «توی خبرها خواندهام» برای یک روایتنویس کافی نیست؛ ما میخواستیم «ببینیم». پس باید دل میزدیم به میدان. باید مادر شهید را بغل میگرفتیم و پیراهن زخمی شهید را لمس میکردیم. ما نمیخواستیم از قاب شیشهای ببینیم، میخواستیم در دل صحنه، شاهد باشیم. #شاهدان_قریب عنوان متنهایی است که اعضای «مداد مادرانه» از حضورشان در کنار خانواده شهدا و جانباختگان وقایع اخیر روایت کردهاند.
#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_اول
دست چپم را گذاشتم روی دست مادر بهار. سرم پایین بود اما تصویر چشمهای بهار، پررنگ و غلیظ جلوی چشمم بود. مادر اشک میریخت. کاری که در حدود دو ساعتی که خانهشان بودیم زیاد نکرد. خواستم با یک تیر، دو نشان را بزنم؛ هم با لمس دستش، محبتم را برسانم و مرهمش باشم، هم ببیند که چقدر دستم سرد است و چقدر سوگ او در وجودم رسوخ کرده و گرما را از دست و پایم گرفته. اولش هوای سرد، سردم کرده بود؛ ربع ساعتی در سرمای شب بهمنماه، بغل خیابان راه میرفتم. منتظر تیم مستندساز بودم. مثل همیشه کم لباس پوشیده بودم. وقتی زنگ زدند رسیدهاند و توی کوچه تاریک راه افتادم به سمت پلاک مورد نظر، دیگر فکّم هم میلرزید. گفتم با این وضع وقتی برسم درِ خانه شهید، مستندسازها فکر میکنند از اضطراب رعشه گرفتهام؛ روانشناسی که نمیتواند خودش را آرام کند! باید زود بهشان میگفتم که روایتنویسم، نه روانشناس. روایتنویس حق دارد به هر دلیلی فکّش بلرزد.
کمی که دستم روی انگشتهای کشیده مادر بهار ماند، گفتم شاید سرمای پوستم اذیتش کند. هرچند نه دستش را پس کشیده بود، نه زود حالتش را تغییر داده بود. آرام گفتم: «میبینین دستم چقدر سرده؟ غصه بهار دست و پامو سرد کرده.» وقتی این حرف را زدم، یک ساعت و نیم بود که در خانهی گرمشان بودیم و مطمئن بودم سردی دستم از سرمایی که تنم در خیابان کشیده بود نیست.
دم در خانهشان، توی پیادهرو، مسئول تیم مستندساز رو به من گفت که سهم خانمها از مصیبت بیشتر است و شاید لازم باشد زن مصیبزده سر بگذارد روی شانهام و گریه کند. به اسمِ روی بنرِ تسلیت نگاه کردم و گفتم: «من خودمم لازم دارم.» تصویر ذهنیام این بود که وقتی از درشان میرویم تو، مادر را در آغوش میگیرم و با هم گریه میکنیم. توی راه، وقتی سوار اسنپ بودم تا به شهرکشان برسم، نگران بودم که نکند وقتی گریه را شروع کردم، دیگر نتوانم تمامش کنم. حتم داشتم شهید هر که باشد و هرچند ساله که باشد، توی خانهشان آنقدر غم هست که من دیگر نتوانم خودداری کنم و بیاختیار تسلیم بغضم خواهم شد. همین فکرها باعث شده بود وقتی در مسیر از حرم امام خمینی(ره) رد شدیم، به او متوسل شوم؛ برای اولین بار در زندگیام. اما در خانه شهید، وقتی بعد از همه مردها، به عنوان تنها زن گروه وارد شدم، زنی را دیدم که در ردیف استقبالکنندگان دم در، نفر سوم و البته آخر ایستاده بود؛ صاف و خشک، نه انعطافی و نه اشکی. گنجشکی را که در راهپلهها توی سینهام بالبال میزد، پر دادم هوا و رفتم سمت مادر. «تسلیت میگم. خدا بهتون صبر بده.» حتی دستش هم برای دست دادن جلو نیامد.
مردها روی مبلهای استیل بالای پذیرایی جاگیر شده بودند و من همان جا دم در روی راحتی شیری رنگ نشستم. بابای بهار اصرار کرد بروم بالای مجلس کنار مردها. بلند شدم و چند قدمی جلو رفتم اما دلم نمیخواست نسبتم با اهل این خانه، رسمی باقی بماند؛ نشستم روی همان کاناپه شیری که تازه از رویش بلند شده بودم، این بار طرف دیگر مبل. گفتم: «همین جا راحتترم.» مادر که زنی چهلوپنج ساله به نظر میرسید، زودتر از من وسط کاناپه نشسته بود. داشتم چینهای چادرم را مرتب میکردم که گفت: «هرچی تو اینترنته درسته. خودشون کشتنش! مستقیم زدن به قلبش! عکس دفترچهشم که تو اینترنته راسته.» رو کرد به باران، دختر دوازده سالهشان که اسم و سنش را بعدا فهمیدم: «برو دفترچهشو بیار.» دفترچه را ورق زدم. چشمم روی صفحهای ماند که خطاب به خدا نوشته بود: «لطفا تنهام نذار! لطفا نذار که ناامید بشم... .»
#ادامه_در_قسمت_دوم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_اول
دست چپم را گذاشتم روی دست مادر بهار. سرم پایین بود اما تصویر چشمهای بهار، پررنگ و غلیظ جلوی چشمم بود. مادر اشک میریخت. کاری که در حدود دو ساعتی که خانهشان بودیم زیاد نکرد. خواستم با یک تیر، دو نشان را بزنم؛ هم با لمس دستش، محبتم را برسانم و مرهمش باشم، هم ببیند که چقدر دستم سرد است و چقدر سوگ او در وجودم رسوخ کرده و گرما را از دست و پایم گرفته. اولش هوای سرد، سردم کرده بود؛ ربع ساعتی در سرمای شب بهمنماه، بغل خیابان راه میرفتم. منتظر تیم مستندساز بودم. مثل همیشه کم لباس پوشیده بودم. وقتی زنگ زدند رسیدهاند و توی کوچه تاریک راه افتادم به سمت پلاک مورد نظر، دیگر فکّم هم میلرزید. گفتم با این وضع وقتی برسم درِ خانه شهید، مستندسازها فکر میکنند از اضطراب رعشه گرفتهام؛ روانشناسی که نمیتواند خودش را آرام کند! باید زود بهشان میگفتم که روایتنویسم، نه روانشناس. روایتنویس حق دارد به هر دلیلی فکّش بلرزد.
کمی که دستم روی انگشتهای کشیده مادر بهار ماند، گفتم شاید سرمای پوستم اذیتش کند. هرچند نه دستش را پس کشیده بود، نه زود حالتش را تغییر داده بود. آرام گفتم: «میبینین دستم چقدر سرده؟ غصه بهار دست و پامو سرد کرده.» وقتی این حرف را زدم، یک ساعت و نیم بود که در خانهی گرمشان بودیم و مطمئن بودم سردی دستم از سرمایی که تنم در خیابان کشیده بود نیست.
دم در خانهشان، توی پیادهرو، مسئول تیم مستندساز رو به من گفت که سهم خانمها از مصیبت بیشتر است و شاید لازم باشد زن مصیبزده سر بگذارد روی شانهام و گریه کند. به اسمِ روی بنرِ تسلیت نگاه کردم و گفتم: «من خودمم لازم دارم.» تصویر ذهنیام این بود که وقتی از درشان میرویم تو، مادر را در آغوش میگیرم و با هم گریه میکنیم. توی راه، وقتی سوار اسنپ بودم تا به شهرکشان برسم، نگران بودم که نکند وقتی گریه را شروع کردم، دیگر نتوانم تمامش کنم. حتم داشتم شهید هر که باشد و هرچند ساله که باشد، توی خانهشان آنقدر غم هست که من دیگر نتوانم خودداری کنم و بیاختیار تسلیم بغضم خواهم شد. همین فکرها باعث شده بود وقتی در مسیر از حرم امام خمینی(ره) رد شدیم، به او متوسل شوم؛ برای اولین بار در زندگیام. اما در خانه شهید، وقتی بعد از همه مردها، به عنوان تنها زن گروه وارد شدم، زنی را دیدم که در ردیف استقبالکنندگان دم در، نفر سوم و البته آخر ایستاده بود؛ صاف و خشک، نه انعطافی و نه اشکی. گنجشکی را که در راهپلهها توی سینهام بالبال میزد، پر دادم هوا و رفتم سمت مادر. «تسلیت میگم. خدا بهتون صبر بده.» حتی دستش هم برای دست دادن جلو نیامد.
مردها روی مبلهای استیل بالای پذیرایی جاگیر شده بودند و من همان جا دم در روی راحتی شیری رنگ نشستم. بابای بهار اصرار کرد بروم بالای مجلس کنار مردها. بلند شدم و چند قدمی جلو رفتم اما دلم نمیخواست نسبتم با اهل این خانه، رسمی باقی بماند؛ نشستم روی همان کاناپه شیری که تازه از رویش بلند شده بودم، این بار طرف دیگر مبل. گفتم: «همین جا راحتترم.» مادر که زنی چهلوپنج ساله به نظر میرسید، زودتر از من وسط کاناپه نشسته بود. داشتم چینهای چادرم را مرتب میکردم که گفت: «هرچی تو اینترنته درسته. خودشون کشتنش! مستقیم زدن به قلبش! عکس دفترچهشم که تو اینترنته راسته.» رو کرد به باران، دختر دوازده سالهشان که اسم و سنش را بعدا فهمیدم: «برو دفترچهشو بیار.» دفترچه را ورق زدم. چشمم روی صفحهای ماند که خطاب به خدا نوشته بود: «لطفا تنهام نذار! لطفا نذار که ناامید بشم... .»
#ادامه_در_قسمت_دوم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۷:۳۶
#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_دوم
پدر بهار که همان بدو ورود گفته بود اجازه فیلمبرداری نمیدهد، راست نشسته بود روی مبل استیل میزبان: «ما اهل هیچ طرفی نیستیم. نه ماهواره داریم، نه تلویزیون ایران. اینستاگرامم نداریم. آب به آسیاب کسی نمیریزیم؛ ما اصلا سیاسی نیستیم.» آقای احمدی، مسئول تیم، آرام گفت: «از این به بعد باید بشین!» نگاهم بین پدر و مادر و قاب عکس بهار روی دیوار جابهجا میشد. دستهای بابا که از پیراهن مشکی آستینکوتاهش بیرون زده بودند، روی سینهاش در هم قلاب شده بودند، مثل دستبهسینه گرفتن دانشآموزها. گفت: «البته معترض بودیم. نمیخوام جلوی دخترم بگم. برای خریدن یه شونه تخممرغ که واقعا الان نمیتونیم بخریمش، من باید بعد از کارم تا ساعت سهی نصفهشب اسنپ کار کنم.» صدایش لرزید. «اما دخترم بیگناه کشته شد. دستش تو دستم بود. ما نرفته بودیم برای فراخوان. میخواستیم خرید کنیم.»پرندهای که دمِ در خانه از سینهام پر داده بودم، دوباره برگشته بود سرجایش و پرپر میزد. ناخودآگاه لب پایینم را گاز گرفتم و رو کردم به مادر: «ای داد بیداد. دستش تو دست باباش بود؟ چی شد یعنی؟!» انگشتهایش که از اول توی هم قفل بودند را روی پا جابهجا کرد. «داشتیم سوار ماشین میشدیم. باباش دست بهار رو گرفته بود، من دست باران رو. یهو بهار افتاد کنار کیوسک. پنجاه متری کلانتری بودیم. زدنش. نیروها از بالای کلانتری مستقیم زدن تو قلبش. ما اول فکر کردیم تیر ساچمهای خورده. چون هیچ خونی نزده بود بیرون.» چشمهای درشتش چرخید سمت آشپزخانه. به گمانم چشمهای گیرای بهار به مادرش کشیده بود. «باران! سوئیشرتش رو بیار.» پاهایش را به هم چسباند. «وقتی رسیدیم بیمارستان فهمیدیم تیر جنگی به قلبش زدن. رو دستمون دخترمون رفت. من به اجل اعتقاد دارم. اجلش رسیده بود که رفت، اما مظلوم رفت، بیگناه کشتنش.» با همان ابروهای بالارفته و لب پایینافتاده گفتم: «خدا لعنتشون کنه! چطور بچههای عزیزمون رو پرپر کردن... چه روزایی دشمن برامون آورد.» سر و بدن مادر دوباره در امتداد هم صاف شد. «نگو دشمن. نگو که ناراحت میشم. من از این حرفا ناراحت میشم. من تحملشو ندارم. این حرفا رو نزنین.» دلم میخواست کروشهاش کمی پرانتز میشد و میتوانستم به خودم جرات دهم که بغلش کنم. بغل کنم و بگویم که «باشه. هرچی تو میگی. تو داغ روی دلته. من هیچی نمیگم.»پدرش داشت میگفت که حالا میفهمد وقتی به بقیه در داغ فرزندانشان تسلیت میگفته، چقدر حرفش بیفایده بوده. با این حال وقتی آقای احمدی گفت: «من خودم دختر بیستویک ساله دارم.» انگار فاصله پدر بهار با حاجآقا یک قدم کمتر شد. پدر گفت: «تازه ثبتنامش کرده بودیم دوره جواهرسازی. خیلی خلاق بود. هرچی بهش میگفتی، یه چیز جالب ازش درمیاورد.»
آقای احمدی شروع کرد تاریخچه شکافهای اجتماعی را تعریف کردن. از «تفرقه بینداز و حکومت کن» با بهانه قومیت و مذهب، تا برسد به بیحجاب و باحجاب در ۴۰۱ و آخرش هم حالا با آشوب و کشتهسازی. پدر گفت: «بعضی از حرفاتونو قبول دارم، بعضیاشو ندارم.» مادر دنباله حرفش را گرفت: «اگه واقعا تروریست بودن، خب این چه کشوریه که این همه سلاح وارد شده و کسی نفهمیده؟» چه میتوانستم بگویم. استدلال آوردن برای کسی که در آرامش کامل، آماده گفتگو باشد هم سخت است، چه برسد به او که نازکآرای تن ساقِ گلش جلوی چشمش شکسته بود. چند کلمه گفتم. تمام صورتش انکار بود و فاصله. دست کشیدم. دوباره گفت: «پس چرا دو سه روز بعد که ما جنازه رو دستمون بود و عزاداری میکردیم، حکومتیا که اومدن تو خیابون و جشن گرفتن، تروریستا با اونا کاری نداشتن؟!» آقای احمدی شروع کرد توضیح دادن. اولش هم گفت که اصلا با هم لجبازی نداریم. قصد توجیه کردن همدیگر را هم نداریم. حجم موهای سفید سر و صورتش بیشتر از سیاهها بود و این حالت پختگی و جاافتادگی، کلامش را پذیرفتنیتر میکرد. حرف که میزد، پدر بهار سر تکان میداد، اما مادرش تا آخر مجلس، هیچجا ندیدم سری به تایید تکان دهد. همین موقعها بود که مادر بهار سوئیشرت مشکی او را بغل گرفت و سدّ اشکهایش شکست. قبلترش سوئیشرت را آورده بودند که جای تیر را نشانم دهند.
#ادامه_در_قسمت_سوم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
#بهار_زمستان_باران#قسمت_دوم
پدر بهار که همان بدو ورود گفته بود اجازه فیلمبرداری نمیدهد، راست نشسته بود روی مبل استیل میزبان: «ما اهل هیچ طرفی نیستیم. نه ماهواره داریم، نه تلویزیون ایران. اینستاگرامم نداریم. آب به آسیاب کسی نمیریزیم؛ ما اصلا سیاسی نیستیم.» آقای احمدی، مسئول تیم، آرام گفت: «از این به بعد باید بشین!» نگاهم بین پدر و مادر و قاب عکس بهار روی دیوار جابهجا میشد. دستهای بابا که از پیراهن مشکی آستینکوتاهش بیرون زده بودند، روی سینهاش در هم قلاب شده بودند، مثل دستبهسینه گرفتن دانشآموزها. گفت: «البته معترض بودیم. نمیخوام جلوی دخترم بگم. برای خریدن یه شونه تخممرغ که واقعا الان نمیتونیم بخریمش، من باید بعد از کارم تا ساعت سهی نصفهشب اسنپ کار کنم.» صدایش لرزید. «اما دخترم بیگناه کشته شد. دستش تو دستم بود. ما نرفته بودیم برای فراخوان. میخواستیم خرید کنیم.»پرندهای که دمِ در خانه از سینهام پر داده بودم، دوباره برگشته بود سرجایش و پرپر میزد. ناخودآگاه لب پایینم را گاز گرفتم و رو کردم به مادر: «ای داد بیداد. دستش تو دست باباش بود؟ چی شد یعنی؟!» انگشتهایش که از اول توی هم قفل بودند را روی پا جابهجا کرد. «داشتیم سوار ماشین میشدیم. باباش دست بهار رو گرفته بود، من دست باران رو. یهو بهار افتاد کنار کیوسک. پنجاه متری کلانتری بودیم. زدنش. نیروها از بالای کلانتری مستقیم زدن تو قلبش. ما اول فکر کردیم تیر ساچمهای خورده. چون هیچ خونی نزده بود بیرون.» چشمهای درشتش چرخید سمت آشپزخانه. به گمانم چشمهای گیرای بهار به مادرش کشیده بود. «باران! سوئیشرتش رو بیار.» پاهایش را به هم چسباند. «وقتی رسیدیم بیمارستان فهمیدیم تیر جنگی به قلبش زدن. رو دستمون دخترمون رفت. من به اجل اعتقاد دارم. اجلش رسیده بود که رفت، اما مظلوم رفت، بیگناه کشتنش.» با همان ابروهای بالارفته و لب پایینافتاده گفتم: «خدا لعنتشون کنه! چطور بچههای عزیزمون رو پرپر کردن... چه روزایی دشمن برامون آورد.» سر و بدن مادر دوباره در امتداد هم صاف شد. «نگو دشمن. نگو که ناراحت میشم. من از این حرفا ناراحت میشم. من تحملشو ندارم. این حرفا رو نزنین.» دلم میخواست کروشهاش کمی پرانتز میشد و میتوانستم به خودم جرات دهم که بغلش کنم. بغل کنم و بگویم که «باشه. هرچی تو میگی. تو داغ روی دلته. من هیچی نمیگم.»پدرش داشت میگفت که حالا میفهمد وقتی به بقیه در داغ فرزندانشان تسلیت میگفته، چقدر حرفش بیفایده بوده. با این حال وقتی آقای احمدی گفت: «من خودم دختر بیستویک ساله دارم.» انگار فاصله پدر بهار با حاجآقا یک قدم کمتر شد. پدر گفت: «تازه ثبتنامش کرده بودیم دوره جواهرسازی. خیلی خلاق بود. هرچی بهش میگفتی، یه چیز جالب ازش درمیاورد.»
آقای احمدی شروع کرد تاریخچه شکافهای اجتماعی را تعریف کردن. از «تفرقه بینداز و حکومت کن» با بهانه قومیت و مذهب، تا برسد به بیحجاب و باحجاب در ۴۰۱ و آخرش هم حالا با آشوب و کشتهسازی. پدر گفت: «بعضی از حرفاتونو قبول دارم، بعضیاشو ندارم.» مادر دنباله حرفش را گرفت: «اگه واقعا تروریست بودن، خب این چه کشوریه که این همه سلاح وارد شده و کسی نفهمیده؟» چه میتوانستم بگویم. استدلال آوردن برای کسی که در آرامش کامل، آماده گفتگو باشد هم سخت است، چه برسد به او که نازکآرای تن ساقِ گلش جلوی چشمش شکسته بود. چند کلمه گفتم. تمام صورتش انکار بود و فاصله. دست کشیدم. دوباره گفت: «پس چرا دو سه روز بعد که ما جنازه رو دستمون بود و عزاداری میکردیم، حکومتیا که اومدن تو خیابون و جشن گرفتن، تروریستا با اونا کاری نداشتن؟!» آقای احمدی شروع کرد توضیح دادن. اولش هم گفت که اصلا با هم لجبازی نداریم. قصد توجیه کردن همدیگر را هم نداریم. حجم موهای سفید سر و صورتش بیشتر از سیاهها بود و این حالت پختگی و جاافتادگی، کلامش را پذیرفتنیتر میکرد. حرف که میزد، پدر بهار سر تکان میداد، اما مادرش تا آخر مجلس، هیچجا ندیدم سری به تایید تکان دهد. همین موقعها بود که مادر بهار سوئیشرت مشکی او را بغل گرفت و سدّ اشکهایش شکست. قبلترش سوئیشرت را آورده بودند که جای تیر را نشانم دهند.
#ادامه_در_قسمت_سوم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۷:۳۶
#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_سوم
بین مردها حرف کشیده بود به بیان واقعه با جزئیات. مادر میخواست چیزی بگوید که نتوانست. لباس را به صورت و سینهاش فشرد و گریه افتاد. هنوز آنقدری مرا نپذیرفته بود که بیفکر و مقدمه، کاری برای آرام شدنش کنم. چشمم روی دور تند، در هال چرخید؛ تکتک آدمها، آباژورهای چوبی، فرشهای مدل جدید که رنگشان با مبلهای استیل همخوانی داشت و میز خاطره. میزی که خاطرهاش مال همین چند روز پیش بود. عکس بهار در قاب و یک پاپیون مشکی کنارش. موهایش دورش پریشان بودند و لبخند زده بود. به خودم جرأت دادم و کمی نزدیکتر به مادرش نشستم. دست گذاشتم روی کمرش و ماساژ آرامی دادم. چیزی نگفت اما حس کردم پذیرای محبتم بود. سوئیشرت رفته بود دست مردها و رسیده بودند به اندازهگیری قطر گلوله و حدس نوع تفنگ و تحلیل رفتار مسئول کلانتری.بین جملهها شنیدم که پدر میگفت: «رهگذرِ رهگذرم نبودیم! بهار دوست داشت تماشا کنه؛ ما هم کنارش بودیم.» مادر گفت: «فضا اصلا جنگی و خشن نبود. حتی یه خانم با کالسکه نوزادش اومده بود برای اعتراض.»
بحث آنقدر تخصصی شد که حاجآقا زنگ زد به رفیق تفنگشناسش تا بیطرفانه درباره انواع اسلحه و برند تفنگ و بُرد مؤثر آن حرف بزنند. پدر رفته بود کنار حاجی تا صدای مرد آن طرف خط را بهتر بشنود. مادر با همه سرسختیاش، با دقت گوش میکرد. زیر لب حرف مرد را تکرار کرد و گفت: «شاتگان یه مکانیزم شلیکه.» آنجا بود که فهمیدم وینچستر یک برند است، مثل ریکا. فهمیدم تفنگهای ساچمهای یگان ویژه، پرتعداد در هوا میپاشند؛ مثل وقتی که در کارتنهای بچگیمان، کسی به دسته پرندهها شلیک میکرد و چندتایی میافتادند. ساچمههای دورپلاستیکی که کبود میکنند اما نمیکشند.حس میکردم اندکی از قطعیت پدر و مادر کم شده. تیری که به بدن بهار خورده بود احتمالا از تفنگی بود که تا ۷۰۰ متر برد مؤثر دارد. تیر آنقدر زور نداشته که بعد از ورود به بدن، از طرف دیگر خارج شود؛ پس اواخر بُرد مفیدش بوده. یعنی از فاصلهای بیش از 500 متر شلیک شده. اما آنها ۵۰ متر بیشتر با کلانتری فاصله نداشتهاند.
چای دوم را که باران تعارف کرد، برداشتم و در بشقاب سفید دورنقرهای گذاشتم. موهای بلندش مثل شنلی شانههایش را پوشش داده بودند. مشتاق بودم با او همکلام شوم اما جز دو سه بار «بفرمایید» چیز دیگری از دهانش نشنیدم. از مادر پرسیدم: «وقتی به بهار تیر زدن، کس دیگهای هم اونجا تیر خورد؟» دستی به شال مشکیاش کشید. «نه. فقط یه تیر بود که خورد به بهار. اصلا جنگ و درگیری نبود.» مکثی کرد. «البته وقتی رسیدیم بیمارستان، سه نفر دیگه هم اونجا بودن. همهشونم تیر یا تو سرشون خورده بود یا قلبشون.» نمیدانم این را با اطلاعهای جدیدی که به دست آورده بود، در کنار هم تحلیل کرد یا گذاشت برای بعدا. هرچند مکثش معنادار بود. پدر مردّد بود که همینحالا شکایت به دادسرای نظامی ببرد یا صبر کند تا آبها از آسیاب بیفتد و آرامش بر کشور حاکم شود. به نظر، مردِ سرد و گرم چشیدهای میآمد؛ هرچند موهای سرش هنوز مشکی بودند. همان اوایل گفته بود که تارهای سفید ریشش، اغلب بعد از شهادت بهار مهمان صورتش شدهاند. وقتی دستش را زیر چانه ستون کرده بود و از شکایت میگفت، هیچ دست و دلم نلرزید. وقتی شکایت میکنی یعنی امیدی داری، یعنی اعتمادی برایت باقی مانده. هرکسی چیزی درباره چم و خم روند شکایت گوشزد میکرد. پدر نفسش را عمیق فرو داد و سرش را کمی رو به بالا گرفت؛ انگار بخواهد بغض نوزده روزهاش را فرودهد. بعد گفت: «آره، زودتر شکایت کنم. شکایت کنم که معلوم بشه بالاخره کی به این دختر تیر زده. شاید یه کم دلم آروم بگیره.» بغض قبلی را فرو داده بود اما پدرِ دختر از دست داده، صدایش زود به گریه مینشیند. همینجاها بودیم که دیگر توانستم دستم را روی دست مادر بگذارم. با همه تلاشش برای محکم بودن و معترض ماندن، مادر بود و چند بار صدای هِقهِقش بلند شد؛ اینبار شدیدتر.پدر به عکس بهار روی میز خاطره خیره شد. «ما خانواده مذهبیای هستیم. خانوادهمون اهل چادر و هیئتن. اما من بهار رو همینجوری هم قبول داشتم. نمیخواستم بهش تحمیل کنم باحجاب بشه. میدونستم خودش بالاخره به این درک میرسه.»
#ادامه_در_قسمت_چهارم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
#بهار_زمستان_باران#قسمت_سوم
بین مردها حرف کشیده بود به بیان واقعه با جزئیات. مادر میخواست چیزی بگوید که نتوانست. لباس را به صورت و سینهاش فشرد و گریه افتاد. هنوز آنقدری مرا نپذیرفته بود که بیفکر و مقدمه، کاری برای آرام شدنش کنم. چشمم روی دور تند، در هال چرخید؛ تکتک آدمها، آباژورهای چوبی، فرشهای مدل جدید که رنگشان با مبلهای استیل همخوانی داشت و میز خاطره. میزی که خاطرهاش مال همین چند روز پیش بود. عکس بهار در قاب و یک پاپیون مشکی کنارش. موهایش دورش پریشان بودند و لبخند زده بود. به خودم جرأت دادم و کمی نزدیکتر به مادرش نشستم. دست گذاشتم روی کمرش و ماساژ آرامی دادم. چیزی نگفت اما حس کردم پذیرای محبتم بود. سوئیشرت رفته بود دست مردها و رسیده بودند به اندازهگیری قطر گلوله و حدس نوع تفنگ و تحلیل رفتار مسئول کلانتری.بین جملهها شنیدم که پدر میگفت: «رهگذرِ رهگذرم نبودیم! بهار دوست داشت تماشا کنه؛ ما هم کنارش بودیم.» مادر گفت: «فضا اصلا جنگی و خشن نبود. حتی یه خانم با کالسکه نوزادش اومده بود برای اعتراض.»
بحث آنقدر تخصصی شد که حاجآقا زنگ زد به رفیق تفنگشناسش تا بیطرفانه درباره انواع اسلحه و برند تفنگ و بُرد مؤثر آن حرف بزنند. پدر رفته بود کنار حاجی تا صدای مرد آن طرف خط را بهتر بشنود. مادر با همه سرسختیاش، با دقت گوش میکرد. زیر لب حرف مرد را تکرار کرد و گفت: «شاتگان یه مکانیزم شلیکه.» آنجا بود که فهمیدم وینچستر یک برند است، مثل ریکا. فهمیدم تفنگهای ساچمهای یگان ویژه، پرتعداد در هوا میپاشند؛ مثل وقتی که در کارتنهای بچگیمان، کسی به دسته پرندهها شلیک میکرد و چندتایی میافتادند. ساچمههای دورپلاستیکی که کبود میکنند اما نمیکشند.حس میکردم اندکی از قطعیت پدر و مادر کم شده. تیری که به بدن بهار خورده بود احتمالا از تفنگی بود که تا ۷۰۰ متر برد مؤثر دارد. تیر آنقدر زور نداشته که بعد از ورود به بدن، از طرف دیگر خارج شود؛ پس اواخر بُرد مفیدش بوده. یعنی از فاصلهای بیش از 500 متر شلیک شده. اما آنها ۵۰ متر بیشتر با کلانتری فاصله نداشتهاند.
چای دوم را که باران تعارف کرد، برداشتم و در بشقاب سفید دورنقرهای گذاشتم. موهای بلندش مثل شنلی شانههایش را پوشش داده بودند. مشتاق بودم با او همکلام شوم اما جز دو سه بار «بفرمایید» چیز دیگری از دهانش نشنیدم. از مادر پرسیدم: «وقتی به بهار تیر زدن، کس دیگهای هم اونجا تیر خورد؟» دستی به شال مشکیاش کشید. «نه. فقط یه تیر بود که خورد به بهار. اصلا جنگ و درگیری نبود.» مکثی کرد. «البته وقتی رسیدیم بیمارستان، سه نفر دیگه هم اونجا بودن. همهشونم تیر یا تو سرشون خورده بود یا قلبشون.» نمیدانم این را با اطلاعهای جدیدی که به دست آورده بود، در کنار هم تحلیل کرد یا گذاشت برای بعدا. هرچند مکثش معنادار بود. پدر مردّد بود که همینحالا شکایت به دادسرای نظامی ببرد یا صبر کند تا آبها از آسیاب بیفتد و آرامش بر کشور حاکم شود. به نظر، مردِ سرد و گرم چشیدهای میآمد؛ هرچند موهای سرش هنوز مشکی بودند. همان اوایل گفته بود که تارهای سفید ریشش، اغلب بعد از شهادت بهار مهمان صورتش شدهاند. وقتی دستش را زیر چانه ستون کرده بود و از شکایت میگفت، هیچ دست و دلم نلرزید. وقتی شکایت میکنی یعنی امیدی داری، یعنی اعتمادی برایت باقی مانده. هرکسی چیزی درباره چم و خم روند شکایت گوشزد میکرد. پدر نفسش را عمیق فرو داد و سرش را کمی رو به بالا گرفت؛ انگار بخواهد بغض نوزده روزهاش را فرودهد. بعد گفت: «آره، زودتر شکایت کنم. شکایت کنم که معلوم بشه بالاخره کی به این دختر تیر زده. شاید یه کم دلم آروم بگیره.» بغض قبلی را فرو داده بود اما پدرِ دختر از دست داده، صدایش زود به گریه مینشیند. همینجاها بودیم که دیگر توانستم دستم را روی دست مادر بگذارم. با همه تلاشش برای محکم بودن و معترض ماندن، مادر بود و چند بار صدای هِقهِقش بلند شد؛ اینبار شدیدتر.پدر به عکس بهار روی میز خاطره خیره شد. «ما خانواده مذهبیای هستیم. خانوادهمون اهل چادر و هیئتن. اما من بهار رو همینجوری هم قبول داشتم. نمیخواستم بهش تحمیل کنم باحجاب بشه. میدونستم خودش بالاخره به این درک میرسه.»
#ادامه_در_قسمت_چهارم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۷:۳۶
#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_چهارم
بعد چشمهایش را تنگ کرد. یاد خاطرهای افتاده بود. «پارسال تابستون رفته بودیم مشهد. تو بازار رضا، بهار میخواست از یه عطرفروشی عطر بگیره. فروشنده رو صدا زد اما اون هیچ واکنشی نشون نداد. از یه فروشنده دیگه پرسید چرا ایشون جواب نمیده؟! بهش گفت ایشون به بیحجابا جواب نمیده. بهار بعد از این اتفاق اینقدر گریه کرد. اینقدر ناراحت شد. اینقدر دلش شکست. اگه اون بنده خدا جواب میداد و میگفت 'بفرما دخترم، اینم عطر. داری میری زیارت، یه روسری هم بپوشی بهتره.' شاید دختر من قبول میکرد و اصلا از همونجا باحجاب میشد.» مادر هم به حرف آمد. «آره. اصلا یه شال میداد دستش. میگفت دخترم اینو بپوش برو حرم. شاید بهار دیگه شالشو کنار نمیذاشت.»خرمای گردویی را توی دهانم گذاشتم و سبابهام را در دستگیره فنجان چای پیچ دادم. بهار دختر اهل فکری بود. دفتر یادداشتش را با «قسم به قلم» شروع کرده بود و از جملاتش معلوم بود که صاحبنظر است. بعید بود که با یک تعارف شال و روسری و بدون فکر و تحلیل، تصمیمش را درباره حجاب عوض کند و برای همیشه باحجاب شود. اما تصویر دلشکستگیاش قرص تلخی شد روی زبانم. نگاه کردم به فنجان کریستال چای. نور لوسترها، برق انداخته بود روی لبهاش. فکر کردم ما و آنها در روزهای سخت و با روحیههای ناآرامی به هم رسیدهایم، اما همین که نشستهایم و تفسیر آن یکی را از اتفاقات میشنویم، لطف خودش را دارد. جرعه بعدی چای را سرکشیدم. حاجآقا داشت از تجربه خوبش در سپردن کار روضه خیابانشان به زنها و دخترهای محله میگفت. ما و آنها دیگر داشتیم درددلی با هم حرف میزدیم؛ آن آدمهای اول جلسه نبودیم. این فکر مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک، تلخی قرص را از زبانم برچید.
بالاخره رسیدیم به نقطه آخر. بچههای مستندساز صلوات خاصه امام رضا(ع) را پخش کردند. پرچم سبز امام رضا(ع) را با احترام آوردند جلوی مادر و پدر، برای تبرک و توسّل. بعد هم پرچم سرخ امام حسین(ع). دو نفرشان دو طرفش را گرفتند و از مادر پرسیدند: «اجازه هست بگیریم روی سرتان؟» سکوت مادر علامت رضا بود. چند ثانیه من و مادر بهار با هم زیر پرچم سرخ اباعبدالله(ع) قرار گرفتیم. او بلند گریه کرد و من آهسته. بیتأمّل بغلش کردم؛ در همان خلوت کوچک دونفرهمان، زیر سایه سرخ. با آغوشم خوب تا کرد. بوسیدمش و در بغل هم اشک ریختیم. پرچم که کنار رفت، دیگر وقت رفتن بود. از میز خاطره عکس گرفتم، و از دفتر یادداشت بهار. دم در، دوباره مادر را بوسیدم. گفتم برایم دعا کند. پلکهایش را روی هم گذاشت و سرش را نرم تکان داد. پدر پشت سرمان پلهها را پایین آمد. گفتم این همه پله را نیاید. گفت: «میخواستیم خانه را عوض کنیم برویم یک جای آسانسوردار که این ماجرا پیش آمد.» شده بود مثل لحظه خداحافظی ما ایرانیها با یک خانواده صمیمی که همیشه تازه یادمان میآید نصف حرفهایمان را نزدهایم. گفتم: «نگران باران هستم. همه چیز را رصد میکرد اما غرور نوجوانیاش نمیگذارد گریه کند.» تایید کرد. گفتم اگر روانشناس خواستند، میتوانیم وصلشان کنیم به روانشناسهای تیم. توی ماشین در مسیر برگشت، حاج آقا گفت: «بعضی موردا برای آدم شکبرانگیزه، اما اینو میتونم قسم بخورم که دشمن زده بود. نمیشد پیش خانوادهش با این قطعیت بگم. بیشتر از این دیگه ظرفیت نداشتن بندهخداها.»نگاهم روی نورهای شهرک بود که در تاریکی شب چشمم را به خودشان مشغول کرده بودند. همکار حاج آقا که صورتش من را به یاد شهید دیالمه میانداخت درباره تیم مستندساز دیگری گفت که روز قبل به خانه یکی از شهدا رفته بودند. انگار گفتگویشان با خانواده شهید خوب پیش نرفته و رابطهشان مکدّر شده و کار ناتمام مانده بود. نگاهش را یک لحظه از جاده گرفت و رو به حاج آقا گفت: «خدا کنه تیم بعدی که میان سراغ این خانواده، هرچی رِشتیم پنبه نکنن.»رسیدیم به حرم امام(ره). دوباره به روحالله سلام دادم. مثل مسیر آمدن که وقتی به اینجا رسیدم، امشبم را به او سپرده بودم. به امام گفته بودم این سلسله را تو جنباندهای. تو ما را به این مسیر بیبازگشت رهنمون شدهای. امشب از روح خودت کمک میخواهم. و حالا که دوباره رسیده بودم به او، دلم آرام بود؛ مثل وقتی که عزیزمان را به آغوش خاک سپردهایم و داریم برمیگردیم. داغِ روی دلم سنگین بود اما زخمخورده و دلشکسته نبودم.
پینوشت: در این روایت واقعی، اسامی مستعار هستند.
#پایان
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
#بهار_زمستان_باران#قسمت_چهارم
بعد چشمهایش را تنگ کرد. یاد خاطرهای افتاده بود. «پارسال تابستون رفته بودیم مشهد. تو بازار رضا، بهار میخواست از یه عطرفروشی عطر بگیره. فروشنده رو صدا زد اما اون هیچ واکنشی نشون نداد. از یه فروشنده دیگه پرسید چرا ایشون جواب نمیده؟! بهش گفت ایشون به بیحجابا جواب نمیده. بهار بعد از این اتفاق اینقدر گریه کرد. اینقدر ناراحت شد. اینقدر دلش شکست. اگه اون بنده خدا جواب میداد و میگفت 'بفرما دخترم، اینم عطر. داری میری زیارت، یه روسری هم بپوشی بهتره.' شاید دختر من قبول میکرد و اصلا از همونجا باحجاب میشد.» مادر هم به حرف آمد. «آره. اصلا یه شال میداد دستش. میگفت دخترم اینو بپوش برو حرم. شاید بهار دیگه شالشو کنار نمیذاشت.»خرمای گردویی را توی دهانم گذاشتم و سبابهام را در دستگیره فنجان چای پیچ دادم. بهار دختر اهل فکری بود. دفتر یادداشتش را با «قسم به قلم» شروع کرده بود و از جملاتش معلوم بود که صاحبنظر است. بعید بود که با یک تعارف شال و روسری و بدون فکر و تحلیل، تصمیمش را درباره حجاب عوض کند و برای همیشه باحجاب شود. اما تصویر دلشکستگیاش قرص تلخی شد روی زبانم. نگاه کردم به فنجان کریستال چای. نور لوسترها، برق انداخته بود روی لبهاش. فکر کردم ما و آنها در روزهای سخت و با روحیههای ناآرامی به هم رسیدهایم، اما همین که نشستهایم و تفسیر آن یکی را از اتفاقات میشنویم، لطف خودش را دارد. جرعه بعدی چای را سرکشیدم. حاجآقا داشت از تجربه خوبش در سپردن کار روضه خیابانشان به زنها و دخترهای محله میگفت. ما و آنها دیگر داشتیم درددلی با هم حرف میزدیم؛ آن آدمهای اول جلسه نبودیم. این فکر مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک، تلخی قرص را از زبانم برچید.
بالاخره رسیدیم به نقطه آخر. بچههای مستندساز صلوات خاصه امام رضا(ع) را پخش کردند. پرچم سبز امام رضا(ع) را با احترام آوردند جلوی مادر و پدر، برای تبرک و توسّل. بعد هم پرچم سرخ امام حسین(ع). دو نفرشان دو طرفش را گرفتند و از مادر پرسیدند: «اجازه هست بگیریم روی سرتان؟» سکوت مادر علامت رضا بود. چند ثانیه من و مادر بهار با هم زیر پرچم سرخ اباعبدالله(ع) قرار گرفتیم. او بلند گریه کرد و من آهسته. بیتأمّل بغلش کردم؛ در همان خلوت کوچک دونفرهمان، زیر سایه سرخ. با آغوشم خوب تا کرد. بوسیدمش و در بغل هم اشک ریختیم. پرچم که کنار رفت، دیگر وقت رفتن بود. از میز خاطره عکس گرفتم، و از دفتر یادداشت بهار. دم در، دوباره مادر را بوسیدم. گفتم برایم دعا کند. پلکهایش را روی هم گذاشت و سرش را نرم تکان داد. پدر پشت سرمان پلهها را پایین آمد. گفتم این همه پله را نیاید. گفت: «میخواستیم خانه را عوض کنیم برویم یک جای آسانسوردار که این ماجرا پیش آمد.» شده بود مثل لحظه خداحافظی ما ایرانیها با یک خانواده صمیمی که همیشه تازه یادمان میآید نصف حرفهایمان را نزدهایم. گفتم: «نگران باران هستم. همه چیز را رصد میکرد اما غرور نوجوانیاش نمیگذارد گریه کند.» تایید کرد. گفتم اگر روانشناس خواستند، میتوانیم وصلشان کنیم به روانشناسهای تیم. توی ماشین در مسیر برگشت، حاج آقا گفت: «بعضی موردا برای آدم شکبرانگیزه، اما اینو میتونم قسم بخورم که دشمن زده بود. نمیشد پیش خانوادهش با این قطعیت بگم. بیشتر از این دیگه ظرفیت نداشتن بندهخداها.»نگاهم روی نورهای شهرک بود که در تاریکی شب چشمم را به خودشان مشغول کرده بودند. همکار حاج آقا که صورتش من را به یاد شهید دیالمه میانداخت درباره تیم مستندساز دیگری گفت که روز قبل به خانه یکی از شهدا رفته بودند. انگار گفتگویشان با خانواده شهید خوب پیش نرفته و رابطهشان مکدّر شده و کار ناتمام مانده بود. نگاهش را یک لحظه از جاده گرفت و رو به حاج آقا گفت: «خدا کنه تیم بعدی که میان سراغ این خانواده، هرچی رِشتیم پنبه نکنن.»رسیدیم به حرم امام(ره). دوباره به روحالله سلام دادم. مثل مسیر آمدن که وقتی به اینجا رسیدم، امشبم را به او سپرده بودم. به امام گفته بودم این سلسله را تو جنباندهای. تو ما را به این مسیر بیبازگشت رهنمون شدهای. امشب از روح خودت کمک میخواهم. و حالا که دوباره رسیده بودم به او، دلم آرام بود؛ مثل وقتی که عزیزمان را به آغوش خاک سپردهایم و داریم برمیگردیم. داغِ روی دلم سنگین بود اما زخمخورده و دلشکسته نبودم.
پینوشت: در این روایت واقعی، اسامی مستعار هستند.
#پایان
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۷:۳۶
#لیگ_برتر
ورزشکارها هم برای شرکت در مسابقات مهم حداقل از دوماه قبل به اردوی تمرینی میروند؛ خواب و غذایشان حساب دارد. در چارچوب برنامهای دقیق، زیر نظر مربی، تمام توان و توشهی خودشان را پر و مطمئن برای ورود به رویداد پیش رو ذخیره میکنند. اگر کم بگذارند مربی کوتاه نمیآید؛ پای آبرو و زحماتش وسط است. لازم باشد تمرینات سختتر میدهد، تنبیه میکند، خلاصه عرقشان را حسابی در میآورد تا از لیست نهایی کسی خط نخورد. ما اما اسممان هرسال بهطور افتخاری در لیگ رمضان ثبت است، حتی اگر در اردوی آمادگی هم تنبلی کرده باشیم، فرصت دوماه توشه جمعکردن را از دست داده باشیم و حالا به نفسنفس بیافتیم؛ مربی وعده داده که لحظهای رهایمان نکند. هرسال با ارفاق هُلمان میدهد به جلو. خودمان میدانیم کمکاری کردهایم، دستخالی آمدهایم وسط میدان، اما چشم امیدمان به معرفت و محبت آن بهترین مربی و داور است.
«فَسَلِّمنا فیه و سَلِّمهُ لَنا و تَسَلَّمهُ مِنّا فی یُسر مِنکَ وَ عافِیَه»¹ما در این رمضانِ دوباره، خودمان را به امان تو میسپاریم. ما را در پناه خودت بگیر؛ در حصار امنی که هیچ لغزشی به جان و ایمانمان راه نیابد. لحظههایش را بر ما آسان گردان و در آن عافیتی جاری کن که ریشه در رحمت تو دارد. و چون هنگام وداع رسد، به آسانی و بیسنگینی حساب، پاک و پذیرفته از ما تحویلش بگیر. نکند امانتدارهای خوبی نباشیم... .
¹ فرازی از دعای شب اول ماه مبارک رمضان
#فاطمه_امیدی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
بله | ایتا 
ورزشکارها هم برای شرکت در مسابقات مهم حداقل از دوماه قبل به اردوی تمرینی میروند؛ خواب و غذایشان حساب دارد. در چارچوب برنامهای دقیق، زیر نظر مربی، تمام توان و توشهی خودشان را پر و مطمئن برای ورود به رویداد پیش رو ذخیره میکنند. اگر کم بگذارند مربی کوتاه نمیآید؛ پای آبرو و زحماتش وسط است. لازم باشد تمرینات سختتر میدهد، تنبیه میکند، خلاصه عرقشان را حسابی در میآورد تا از لیست نهایی کسی خط نخورد. ما اما اسممان هرسال بهطور افتخاری در لیگ رمضان ثبت است، حتی اگر در اردوی آمادگی هم تنبلی کرده باشیم، فرصت دوماه توشه جمعکردن را از دست داده باشیم و حالا به نفسنفس بیافتیم؛ مربی وعده داده که لحظهای رهایمان نکند. هرسال با ارفاق هُلمان میدهد به جلو. خودمان میدانیم کمکاری کردهایم، دستخالی آمدهایم وسط میدان، اما چشم امیدمان به معرفت و محبت آن بهترین مربی و داور است.
«فَسَلِّمنا فیه و سَلِّمهُ لَنا و تَسَلَّمهُ مِنّا فی یُسر مِنکَ وَ عافِیَه»¹ما در این رمضانِ دوباره، خودمان را به امان تو میسپاریم. ما را در پناه خودت بگیر؛ در حصار امنی که هیچ لغزشی به جان و ایمانمان راه نیابد. لحظههایش را بر ما آسان گردان و در آن عافیتی جاری کن که ریشه در رحمت تو دارد. و چون هنگام وداع رسد، به آسانی و بیسنگینی حساب، پاک و پذیرفته از ما تحویلش بگیر. نکند امانتدارهای خوبی نباشیم... .
¹ فرازی از دعای شب اول ماه مبارک رمضان
#فاطمه_امیدی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید؛ از آفاق تا انفس...
۲:۵۱
بازارسال شده از جان و جهان | به روایت مادران
پادکست جان و جهان _ رمضان زورش بیشتر بود.mp3
۱۱:۱۶-۲۰.۶۶ مگابایت
#روایت_شنیدنی
#رمضان_زورش_بیشتر_بود#مجله_قلمزنان_۱
اگر میخواهید بچهتان روزهبگیرِ مصمّم و ثابتقدمی شود... .
نویسنده و گوینده: #مهدیه_پورمحمدی
تنظیم و تدوین: #زهرا_مشایخی
۱. یه حبّه قند، محمدرضا علیقلی۲. آقای ساعتچی، پرویز رحمانپناه
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...
۱۸:۳۹