بله | کانال جان و جهان | به‌ روایت مادران
عکس پروفایل جان و جهان | به‌ روایت مادرانج

جان و جهان | به‌ روایت مادران

۴.۳ هزار عضو
thumbnail
#او_هم_آمد
یک مقوای آ۳ را پشت قدِ چهارساله‌اش مخفی کرده بود و یک‌وَری از کنار در آپارتمان، خودش را گذاشت توی راهرو.چادرم را سر کردم و دخترها را صدا زدم. زیرچشمی نگاهی به چراغِ چای‌ساز کردم که روشن نماند. شارژر گوشی را از برق بیرون کشیدم و یکی یکی دخترها را از جلوی آینه بیرون فرستادم.
وارد آسانسور که شدم، امیرحسین هنوز به پهلو روبه‌رویم بود. سمت چپ بدنش را محکم چسبانده بود به دیوارک آهنی و زل‌زل به چشم‌های من نگاه می‌کرد.از ردّ نگاهش، دستش را خواندم؛ داشت یک چیزی، یواشکی با خودش بیرون می‌آورد: «حسین جان، مامان چی داری میاری با خودت؟ داریم می‌ریم راهپیما‌یی‌ها! دستت خسته می‌شه بذارش تو ماشین یا به من نشون بده بعد بیار.»کمی شُل شد، تنش را از دیواره‌ی آسانسور کند: «آخه اگه بهت بگم، می‌گی نیالِش، اینو باید بیالَمش.»
رسیدیم پارکینگ. مثل همیشه، دیرمان شده بود.مقوای پشت سر امیرحسین دیگر از یادم رفت و پریدیم توی ماشین.
مسیر پیاده‌روی‌مان به خاطر بردن ماشین، زودتر و از خیابان‌های فرعی‌تر شروع شد. تک‌وتوک آدم‌هایی که مخالف ما راه می‌آمدند، بعد از دیدن پسرم، با لبخند معناداری از کنارمان رد می‌شدند.
رسیدیم به جمعیت. این‌که آن تعداد آدم ساعت یازده‌ونیم و قبل‌تر از پل چوبی هنوز متفرّق نشده بودند، باعث پمپاژ شوق در قلبم شده بود.
نزدیکی‌های میدان فردوسی و بعد از یک ساعت راه رفتن، پاهایمان خسته شد. همسرم فرمان برگشت داد. گوشی‌ را از کیف درآوردم: «بذار یه عکس خانوادگی از راهپیمایی امسال بگیریم بعد برگردیم.» موبایلم را به خانمی که داشت از کنارم رد می‌شد دادم. عکس گرفت. خندید و رفت. عکس را دیدم، خندیدم و برگشتم سمت امیرحسین.
مقوایی که تا اینجای مسیر دستش بود، برای زمان تشییع سیدحسن نصرالله بود با پشت‌ زمینه‌ی مشکی و لبه‌ها و گوشه‌های خط تاخورده.عکس را به همسرم نشان دادم: «چقدر همه بهمون خندیدن بماند، الان چه جوری ثابت کنیم اومدیم جشن انقلاب؟!»دخترم عکس‌مان را نگاه کرد: «مامان شاید سیدحسن خودش خواسته با ما بیاد راهپیمایی بیست‌ودوی بهمن ۴۰۴.»
#مهدیه_مقدم

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۵:۵۴

بازارسال شده از جان و جهان | به‌ روایت مادران
thumbnail
#چهره_مقاومت

#فراخوان_روایت_صادق

#خاطره_تو!

#اگر_می‌شناسید_معرفی_کنید!

undefined حتما از وقایع دی ماه، خاطره‌‌هایی دارید. خاطره‌ای از پشت پنجره یا وسط خیابان یا در پناه مسجد. آن خاطره را برای ما تعریف کنید؛ متنی یا صوتی.
undefined احتمالا در فامیل، دوستان یا همسایگان شما کسانی هستند که نسبت نزدیک‌تری با وقایع داشته‌اند؛ نیروی انتظامی و بسیجی، خانواده‌ای که فرزندش برای اعتراض رفته بوده اما پیکرش بعد از چند روز به دستش رسیده، خادم مسجدی که آسیب دیده، کارمند بانکی که بانک محل کارش را آتش زده‌اند، کسی که خانه‌اش به یکی از کانون‌های اغتشاش خیلی نزدیک بوده و ... . اگر چنین مواردی می‌شناسید، واسطه ارتباط ما با آنها باشید.
undefinedundefinedundefined می‌خواهیم روایت شما و آن‌ها از اتفاق را بشنویم و انتشار دهیم. ثبت و ضبط روایت روزهایی که گذشت به همه ما کمک می‌کند تا از زخم دلمان جوشنی برای فرداها ببافیم و دست‌مان در جدال روایت‌ها پر باشد.
لطفا برای بیان خاطره خودتان یا معرفی افراد دیگر، به شناسه کاربری @mahdahha پیام دهید.

undefinedجان و جهان؛ble.ir/join/69TZ9jm6wJ
undefinedمدار مادران انقلابی؛ble.ir/madaremadary

۱۸:۱۹

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined #چهره_مقاومت #فراخوان_روایت_صادق #خاطره_تو! #اگر_می‌شناسید_معرفی_کنید! undefined حتما از وقایع دی ماه، خاطره‌‌هایی دارید. خاطره‌ای از پشت پنجره یا وسط خیابان یا در پناه مسجد. آن خاطره را برای ما تعریف کنید؛ متنی یا صوتی. undefined احتمالا در فامیل، دوستان یا همسایگان شما کسانی هستند که نسبت نزدیک‌تری با وقایع داشته‌اند؛ نیروی انتظامی و بسیجی، خانواده‌ای که فرزندش برای اعتراض رفته بوده اما پیکرش بعد از چند روز به دستش رسیده، خادم مسجدی که آسیب دیده، کارمند بانکی که بانک محل کارش را آتش زده‌اند، کسی که خانه‌اش به یکی از کانون‌های اغتشاش خیلی نزدیک بوده و ... . اگر چنین مواردی می‌شناسید، واسطه ارتباط ما با آنها باشید. undefinedundefinedundefined می‌خواهیم روایت شما و آن‌ها از اتفاق را بشنویم و انتشار دهیم. ثبت و ضبط روایت روزهایی که گذشت به همه ما کمک می‌کند تا از زخم دلمان جوشنی برای فرداها ببافیم و دست‌مان در جدال روایت‌ها پر باشد. لطفا برای بیان خاطره خودتان یا معرفی افراد دیگر، به شناسه کاربری @mahdahha پیام دهید. undefinedجان و جهان؛ ble.ir/join/69TZ9jm6wJ undefinedمدار مادران انقلابی؛ ble.ir/madaremadary
thumbnail
#فراخوان_روایت_صادق
#مأمور_شعار
محله ما در هیاهوی شهر، معمولاً آرام است. اگر کسی بخواهد شعاری بدهد، می‌رود به خیابان‌های اصلی. در اتفاقات سال ۴۰۱ هم تک‌ و توک صدایی از دور می‌آمد.ولی آن شب دی‌ماه، صدای شعار خیلی نزدیک شده بود. کنجکاو شدم. فکر کردم احتمالاً همسایه جدید داریم. پاسخ شعارها از گوشه به گوشه خیابان می‌آمد.به خودم گفتم «بیا! اینقدر گفتی تا محله رو چشم زدی!»چراغ را خاموش کردم و رفتم کنار پنجره تا ببینم صدای شعار از کدام خانه است. خوب که دقت کردم دیدم یک خانم، توی خیابان، زیر پنجره ماست. چند متر می‌رود آن‌طرف‌تر، شعار می‌دهد؛ می‌آید این سمت و دوباره شعار می‌دهد.از بقیه پنجره‌های خانه هم چک کردم. یک مرد سیگار به دست، آن سمت خیابان داشت همین کار را می‌کرد.یاد دوستم افتادم. اوایل که آمده بودیم به این خانه می‌گفت: «خونه شما جون میده برای آمار گرفتن. سر نبش، طبقه پایین. از هر پنجره که نگاه کنی، کلی از محله‌رو زیر نظر داری.»
یکهو صدای خانمی از ساختمان روبه‌رو آمد؛ فریاد می‌زد: «مرگ بر منافق!» و آن آقا با توهین، جوابش را می‌داد.آن‌طرف‌تر، خانم دیگری را دیدم که تلفن به دست، شعار می‌داد. برگشتم سمت پنجره اول. خانم اولی هم داشت با تلفن صحبت می‌کرد. چهار،پنج‌نفری جمع شدند زیر پنجره ما. گفتند بریم سمت ... و بعد با فاصله از هم به سمت خیابان پشتی حرکت کردند.دلم می‌خواست همسایه باغیرت را پیدا کنم و بگویم نگران نباش! این‌ها یک تیم بودند. می‌خواهند کوچه پس‌کوچه‌های شهر را هم ناآرام کنند.بعداً این‌طرف و آن‌طرف خواندم که برای جوسازی و تحریک ساکنان بعضی محلات، توی خرج افتاده‌اند. بعضی‌ها فاند و دلار گرفته بودند تا به نفع رضا پهلوی و ارباب‌هایش؛ نتانیاهو و ترامپ، شعار بدهند و صدای مردمان آن کوچه را مال خود کنند. عده‌ای از آدم‌های همان محل، غیرتشان نمی‌گذاشت؛ از پنجره اتاقشان جواب می‌دادند و گاهی فحش‌های رکیک می‌خوردند.
خاطرخواه‌های انقلاب، شب ۲۲ بهمن هم شعار دادند: کلمه‌ی الله را؛ دلی، محض خاطر عزیز وطن، محض یاری دین خدا، بی‌‌ اهانت و هوچی‌گری و شارلاتان‌بازی!
به روایت: #ا_ش

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۸:۲۰

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined دشمن دوباره آمد. در سیاهی شب، با نقاب، لابه‌لای خودی‌ها پنهان شد‌. شلیک کرد و درید و برید و سوزاند. نامردتر از آن بود که به همین‌ها راضی باشد. وسط گرد و خاک میدان، گفت «کار خودشونه!» دوباره نوبت تبیین شد. عده‌ای از اعضای گروه «مداد مادرانه» رفته‌اند پیش نوجوان‌ها و پرسش‌های‌شان. *#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!*، روایت این گفتگوهای ساده و شفاف است. #بیا_بشینیم_حرف_بزنیم! #قسمت_اول امروز رفتیم وسط دخترهای هنرستانی. دعوتمان کردند تا با بچه‌ها از وطن و ماجراهایش بگوییم. با رفیق‌هایم چند روز درباره طرح بحث، حرف زدیم و موضوع‌های مختلف را پایین و بالا کردیم. برنامه مدرسه این بود که هر پانصدتایشان را جمع کنند توی نمازخانه. خودم را جای بچه‌ها گذاشتم؛ صف‌های تَنگِ هم، غُلغله‌ی صدا، خانم میکروفون‌ به دستی در آن دورها و ایضاً بوی احتمالی جوراب؛ مواد لازم جهت مُشت و مالِ اعصاب نوگُلان نوجوان! به مربی پرورشی گفتم: «کاش بریم سر کلاسا!» بنده خدا به مدیر اطلاع داد و او هم پسندید. حتی گفته بود: «معلومه که تیمشون حرفه‌ایه!» ذوق کردیم و اسباب پُز ریزی هم شد! کلاس‌‌ها را دو تا، یکی کردند و آوردند توی نمازخانه. تعدادشان کم بود؛ دو کلاسشان سی نفر شدند. سمت راست و چپ و جلوی من دو ردیف صندلی، وسط سالن چیدند. اول، فیلم‌هایی از پروژه آب‌رسانی لیبی را دیدیم و دنبالش، بلایی که سر پروژه آمد. بعد رفتیم سراغ ترکمنستان و داستان‌های عجیب و غریبش. رسیدیم به این سوال: «چرا ناتو برای آزادی مردم به لیبی حمله کرد، زیرساختاشو نابود کرد و آب مملکت از بین رفت ولی کسی کاری با ترکمنستان نداره؟» بچه ها واگعی بودند، کیک نبودند؛ مثل موم توی دست طراحی بحث ما نبودند. یکی از گیرهایشان این بود که «تو روان‌شناسی! به جای تو که کاری ازت برنمیاد، باید یه نماینده مجلس می‌اومد.» گفتم: «برای توسعه واقعی، گفت‌وگو، لازمه. باید بتونیم حرف هم رو بشنویم و بدون این شنیدن که امروز براش تلاش می‌کنیم، ممکنه بدجوری به جون هم بیفتیم.» گفتند: «چرا اسم لیبی و ترکمنستانو آوردی؟ به ما چه؟» نسل‌ها می‌آیند و می‌روند اما بعضی از سوال‌ها، انگار، ازلی و ابدی‌اند؛ یکی‌شان همین «چرا از فلانیا میگی؟ به ما چه؟!» توضیح دادم «برای تکرار نکردن اشتباهات بقیه، لازمه بدونیم چی تو جهان می‌گذره.» - چرا خودمونو با کشورای بدبخت مقایسه می‌کنیم؟ + اصلاً ماجرای ما، مقایسه نیست. بحثِ تعیین مسیر بهتر برای روزهای بعدی خودمونه.‌ گفتگو لحظه به لحظه، چالشی‌تر و جذاب‌تر شد و صورت‌ها و چشم‌ها، قبراق‌تر و برّاق‌تر. حتی دو، سه نفری که چرت می‌زدند، هشیار شدند و آن یکی‌شان که روی پای بغل‌دستی‌اش خوابیده بود، سؤال پرسید. «با ششصدهزار کشته و خونی که راه افتاده، اومدی چی می‌گی؟!» دقیقاً همین عدد را گفتند؛ ششصدهزار!!! رسیدیم به اصل جنس؛ عدد جان‌باخته‌هایمان! منتظر غافلگیری‌ جدیدی بودم. گفتم: «کی گفته ششصدهزارتا؟! من می‌گم پنج‌میلیون! مگه لازمه سند بیارم؟!» - شما فکر می‌کنین همه‌ چی‌رو می‌دونین و اومدین مارو به راه راست هدایت کنین. + الان واقعا از من و حرفام، این حسّو گرفتین؟ با شجاعت گفت: «تو نه! ولی... .» گفتم: «حقیقت، نه دست منه، نه دست تو. این وسطه. حرف هم رو می‌شنویم تا با هم پیداش کنیم.‌» - چرا این همه جوون بیکار داریم؟ + من معتقدم جمهوری اسلامی تو برنامه‌ریزی، اشتباه داشته. کارهای درستی هم کرده؛ سیاه نیست، سفیدم نیست؛ خاکستریه. ما به خودمون، یه چیز بدهکاریم تو این عالم؛ اونم انصافه. باید بتونیم منصف باشیم وگرنه اشتباهات زیادی می‌کنیم. - کشور به اون خوبی، اصلا چرا انقلاب کردن؟ مطمئن بودم سروقت این یکی هم، می‌روند. حیف از دست‌های لطیف بچه‌های امروز، که مزاحم خلوت کتاب‌های تاریخی نمی‌شوند! + شنیدین تو اعتراضای هشتادوهشت، زیر گلوله‌های پِینت‌بال، داد می‌زدن: «مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر!» به نظرتون اونا که به سنِّ دیدن شاه، نزدیک‌تر از امروزیا بودن و جمهوری اسلامی رو هم احتمالاً دوست نداشتن، چرا شاه‌رو هم دیکتاتور می‌دونستن؟ الان چه اتفاقی افتاده که یه تصویر قشنگِ جدید از شاه داریم؟! چی شد یهو اون حافظه تاریخی؟! - من دست و پام کبوده. آروم شعار می‌دادم فقط. ریختن سرم و زدن. + منم تجربه مشابه تو رو، سال هشتادوهشت داشتم. وقتی می‌گم حقیقت، این وسطه، یعنی همین. یعنی ما حقیقتاً کسایی رو داشتیم که بی‌گناه باتوم خوردن. کسی که اینو انکار کنه از حقیقت دور می‌شه. کسی که کُرد بودنِ دستگیرشده‌های کرمان رو هم انکار کنه، از حقیقت، دور می‌شه. چرا کیلومترها اونورتر، داشتن اعتراض می‌کردن؟ مگه چه کاری قرار بود بکنن که از مردم کرمان برنمی‌اومد؟! #ادامه_در_قسمت_دوم #سیده_طیبه‌_خدابخشی #فتنه_آمریکایی_صهیونی جان و جهانundefined
thumbnail
دشمن دوباره آمد؛ این‌بار توی خیابان‌های شهر، در سیاهی شب، با نقاب و لابه‌لای خودی‌ها. شلیک کرد و درید و برید و سوزاند. نامردتر از آن بود که به همین‌ها راضی باشد. گرد و خاک کرد و وسطش هوار کشید که «کار خودشونه!» دوباره نوبت تبیین شد. عده‌ای از اعضای گروه «مداد مادرانه» رفته‌اند پیش نوجوان‌ها و پرسش‌هاشان. *#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!*، روایت این گفتگوهای ساده و شفاف است.
#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!
#قسمت_دوم
- درد ما دزدیاست. قراره بابک زنجانی که اختلاس‌گر بوده، بشه رئیس بانک مرکزی!!گفتم «مدرک؟» سکوت کرد. خداوکیلی جای سوال از «اختلاس و مُختلس»، توی این جلسه، خالی بود. ‌ + بابای چهار تا از بچه‌ها رو توی یه پارتی دیدم. مدرک؟ ندارم. چون نذاشتن فیلم بگیرم، زورشون رسید گوشیمو گرفتن. تو حرفمو باور می‌کنی؟‌!- تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. + همیشه همینه؟! تو فصل چهارِ پایتخت، وقتی مردم می‌گفتن هما داره جیبشو از شورای شهر پر می‌کنه، الزاماً معنیش این بود که هما یه «چیزکی» دزدیده بوده؟!
- سران قوا هیچ کاری برای مردم نکردن. جمله‌ را روی تخته نوشتم و اولین قانون بحث را یادآوری کردم؛ «توی دلمون به خودمون انصاف بدهکاریم.» و ادامه دادم «کی می‌تونه این جمله‌رو با همه وجود تایید کنه؟ واقعاً هیچ‌ کاری؟!»
- هیچّی بدتر از وضعیت فعلی نیست. باید فقط روی این تمرکز کنیم که اینا برن.توی دلم از این همه احساس آزادی که بچه‌ها توی نمازخانه‌ی یک مدرسه‌ی دولتی، جلوی منِ چادری داشتند، احساس غرور کردم.پرسیدم «فکر نمی‌کنی پنجاه‌وهفتیا شاید همینو می‌گفتن؟ فقط باید اینا برن...، اونا اشتباه کردن؟ خل شدن؟ خوشی زده بود زیر دلشون؟ چه تضمینی هست ما بعداً نگیم همینو؟ اگه اشتباه کردن، شاید اونا تجربه‌های دنیا رو نخونده بودن. شاید با هم به خوبی حرف نزده بودن. نکنه مام چشممونو بستیم می‌گیم فقط اینا باید بِرَنو همین راه اشتباهو بریم؟»
- اصلاً قبول، تروریستا اومدن تهران و شلیک کردن. چرا حکومت، اون‌قدر بی‌عرضه‌ست که تروریست می‌تونه بیاد تو؟!+ توی جمع، کُرد و لر داریم؟ من، کُردم.‌ بابابزرگ من لای رخت‌خوابا اسلحه داشت.‌ ما یه کشور بسیار پَت و پهنیم با مرزهای وسیع. تهش بشه چهار جا سرباز گذاشت. پنج تا درّه‌رو دوربین گذاشت. می‌شه مگه همه‌ی بودجه کشورو جووناشو کاشت لب مرز که کسی نیاد؟ این‌که نتونن بیان با اسلحه تا تهران، شوخیه. این طبیعت یه کشور بزرگه با همسایه‌های عتیقه. - لُر آره. اسلحه داره، غیرت داره. وقتی می‌بینه دارن می‌کشنش سکوت نمی‌کنه. + این همون حقیقتیه که همه‌ش دست من نیست، همه‌ش دست تو نیست. بخشیش دست منه و بخشیش دست تو. بخشی از شلیک‌ها همونیه که میگی؛ غیرتِ یه جوون لر. ولی جوونای لُری که پنج‌شنبه شب، خودت و خودم توی پیروزی و نبرد، دیدیمشون و لهجه‌شونو شنیدیم، واکنش دفاعی نبود. بودنشون اینجا یه برنامه‌ریزی می‌خواست.
- تو هر چیَم بگی، این حکومت، چهل‌سال وقت داشت برای اصلاح؛ نخواست، نکرد. ما دردمون اقتصاده.‌ + بابای من می‌گفت ما برنج نداشتیم بخوریم. الان فلان فامیل من تو کردستان، اذیته از این همه فشار اقتصادی. ولی اذیتش یعنی گوشت، گرونه. اذیت تو یعنی دوربین عکاسی نمی‌تونی برای کارای هنرستان بخری. سطح اذیتای ما تغییر کرده.‌مثل همون مردم لیبی که با رونق کشاورزیشون به خاطر طرح آب، تازه تونستن از فلاکت رها بشن و دنیارو ببینن و بفهمن چه خبره. تازه فرصت کردن با بقیه، بهتر ببینن مشکلاتشونو. از دارایی و نداری و سبک‌زندگی پدربزرگاتون بپرسین. ما حقیقتاً رشد اقتصادی داشتیم؛ اما نه با سرعتی که می‌خواستیم. آخه ما یه مشکل دیگه داریم این وسط.‌ مادرشوهری رو تصور کنین که از ریخت عروسش خوشش نمیاد. عروسه هم آشپزیش معمولیه؛ بد نیست، عالی هم نیست. هر بار که غذا می‌پزه مادرشوهرش قایمکی توش نمک می‌ریزه. شور که شد، به پسرش می‌گه طلاقش بده، آشپزی بلد نیست!همین بلا رو سر عروس بعدیَم میاره. پسرشم غذا رو می‌خوره و می‌بینه واقعاً شوره و بعدی‌! کلی مستند هست از اقتصاددان‌هایی که تو آمریکا نشستن و می‌گن بعععله، ما با تحریم بانک مرکزی، اقتصادشونو پاشوندیم. بعد به خودمون می‌گن دیدین عرضه نداشتین!؟ این منصفانه نیست. اون عروس، اشتباهاتی داشته، کامل نیست، ولی اون شوری افتضاح، دست‌پخت اون نیست.
مثال عروس و مادرشوهر، برای دخترها ملموس و جذاب بود. فکر کنم منظورم را قشنگ گرفتند.
- چرا نیروی نظامی‌ای که اشتباهی بی‌گناهو می‌کشه، باید هنوز سر جاش باشه؟!+ بیاین ببینین چقدر به این جمله نمره می‌دین؟ «هیچ‌کس، هیچ پلیسی، نباید اشتباه کند وگرنه کل آن نظام باید برود!» بچه‌ها خودشان خندیدند.
#ادامه_در_قسمت_سوم
#سیده‌طیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
جان و جهان؛undefined
undefined بله | ایتا undefined

۳:۱۰

جان و جهان | به‌ روایت مادران
undefined دشمن دوباره آمد؛ این‌بار توی خیابان‌های شهر، در سیاهی شب، با نقاب و لابه‌لای خودی‌ها. شلیک کرد و درید و برید و سوزاند. نامردتر از آن بود که به همین‌ها راضی باشد. گرد و خاک کرد و وسطش هوار کشید که «کار خودشونه!» دوباره نوبت تبیین شد. عده‌ای از اعضای گروه «مداد مادرانه» رفته‌اند پیش نوجوان‌ها و پرسش‌هاشان. *#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!*، روایت این گفتگوهای ساده و شفاف است. #بیا_بشینیم_حرف_بزنیم! #قسمت_دوم - درد ما دزدیاست. قراره بابک زنجانی که اختلاس‌گر بوده، بشه رئیس بانک مرکزی!! گفتم «مدرک؟» سکوت کرد. خداوکیلی جای سوال از «اختلاس و مُختلس»، توی این جلسه، خالی بود. ‌ + بابای چهار تا از بچه‌ها رو توی یه پارتی دیدم. مدرک؟ ندارم. چون نذاشتن فیلم بگیرم، زورشون رسید گوشیمو گرفتن. تو حرفمو باور می‌کنی؟‌! - تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. + همیشه همینه؟! تو فصل چهارِ پایتخت، وقتی مردم می‌گفتن هما داره جیبشو از شورای شهر پر می‌کنه، الزاماً معنیش این بود که هما یه «چیزکی» دزدیده بوده؟! - سران قوا هیچ کاری برای مردم نکردن. جمله‌ را روی تخته نوشتم و اولین قانون بحث را یادآوری کردم؛ «توی دلمون به خودمون انصاف بدهکاریم.» و ادامه دادم «کی می‌تونه این جمله‌رو با همه وجود تایید کنه؟ واقعاً هیچ‌ کاری؟!» - هیچّی بدتر از وضعیت فعلی نیست. باید فقط روی این تمرکز کنیم که اینا برن. توی دلم از این همه احساس آزادی که بچه‌ها توی نمازخانه‌ی یک مدرسه‌ی دولتی، جلوی منِ چادری داشتند، احساس غرور کردم. پرسیدم «فکر نمی‌کنی پنجاه‌وهفتیا شاید همینو می‌گفتن؟ فقط باید اینا برن...، اونا اشتباه کردن؟ خل شدن؟ خوشی زده بود زیر دلشون؟ چه تضمینی هست ما بعداً نگیم همینو؟ اگه اشتباه کردن، شاید اونا تجربه‌های دنیا رو نخونده بودن. شاید با هم به خوبی حرف نزده بودن. نکنه مام چشممونو بستیم می‌گیم فقط اینا باید بِرَنو همین راه اشتباهو بریم؟» - اصلاً قبول، تروریستا اومدن تهران و شلیک کردن. چرا حکومت، اون‌قدر بی‌عرضه‌ست که تروریست می‌تونه بیاد تو؟! + توی جمع، کُرد و لر داریم؟ من، کُردم.‌ بابابزرگ من لای رخت‌خوابا اسلحه داشت.‌ ما یه کشور بسیار پَت و پهنیم با مرزهای وسیع. تهش بشه چهار جا سرباز گذاشت. پنج تا درّه‌رو دوربین گذاشت. می‌شه مگه همه‌ی بودجه کشورو جووناشو کاشت لب مرز که کسی نیاد؟ این‌که نتونن بیان با اسلحه تا تهران، شوخیه. این طبیعت یه کشور بزرگه با همسایه‌های عتیقه. - لُر آره. اسلحه داره، غیرت داره. وقتی می‌بینه دارن می‌کشنش سکوت نمی‌کنه. + این همون حقیقتیه که همه‌ش دست من نیست، همه‌ش دست تو نیست. بخشیش دست منه و بخشیش دست تو. بخشی از شلیک‌ها همونیه که میگی؛ غیرتِ یه جوون لر. ولی جوونای لُری که پنج‌شنبه شب، خودت و خودم توی پیروزی و نبرد، دیدیمشون و لهجه‌شونو شنیدیم، واکنش دفاعی نبود. بودنشون اینجا یه برنامه‌ریزی می‌خواست. - تو هر چیَم بگی، این حکومت، چهل‌سال وقت داشت برای اصلاح؛ نخواست، نکرد. ما دردمون اقتصاده.‌ + بابای من می‌گفت ما برنج نداشتیم بخوریم. الان فلان فامیل من تو کردستان، اذیته از این همه فشار اقتصادی. ولی اذیتش یعنی گوشت، گرونه. اذیت تو یعنی دوربین عکاسی نمی‌تونی برای کارای هنرستان بخری. سطح اذیتای ما تغییر کرده.‌ مثل همون مردم لیبی که با رونق کشاورزیشون به خاطر طرح آب، تازه تونستن از فلاکت رها بشن و دنیارو ببینن و بفهمن چه خبره. تازه فرصت کردن با بقیه، بهتر ببینن مشکلاتشونو. از دارایی و نداری و سبک‌زندگی پدربزرگاتون بپرسین. ما حقیقتاً رشد اقتصادی داشتیم؛ اما نه با سرعتی که می‌خواستیم. آخه ما یه مشکل دیگه داریم این وسط.‌ مادرشوهری رو تصور کنین که از ریخت عروسش خوشش نمیاد. عروسه هم آشپزیش معمولیه؛ بد نیست، عالی هم نیست. هر بار که غذا می‌پزه مادرشوهرش قایمکی توش نمک می‌ریزه. شور که شد، به پسرش می‌گه طلاقش بده، آشپزی بلد نیست! همین بلا رو سر عروس بعدیَم میاره. پسرشم غذا رو می‌خوره و می‌بینه واقعاً شوره و بعدی‌! کلی مستند هست از اقتصاددان‌هایی که تو آمریکا نشستن و می‌گن بعععله، ما با تحریم بانک مرکزی، اقتصادشونو پاشوندیم. بعد به خودمون می‌گن دیدین عرضه نداشتین!؟ این منصفانه نیست. اون عروس، اشتباهاتی داشته، کامل نیست، ولی اون شوری افتضاح، دست‌پخت اون نیست. مثال عروس و مادرشوهر، برای دخترها ملموس و جذاب بود. فکر کنم منظورم را قشنگ گرفتند. - چرا نیروی نظامی‌ای که اشتباهی بی‌گناهو می‌کشه، باید هنوز سر جاش باشه؟! + بیاین ببینین چقدر به این جمله نمره می‌دین؟ «هیچ‌کس، هیچ پلیسی، نباید اشتباه کند وگرنه کل آن نظام باید برود!» بچه‌ها خودشان خندیدند. #ادامه_در_قسمت_سوم #سیده‌طیبه_خدابخشی #فتنه_آمریکایی_صهیونی جان و جهان؛undefined undefined بله | ایتا undefined
#بیا_بشینیم_حرف_بزنیم!
#قسمت_سوم
«وقتی بسیجیا اسلحه دارن و می‌کُشن، پس به ما هم باید اسلحه بدین که بکشیم.» از خود بچه‌ها پرسیدم «کسی موافقه بین مردم اسلحه پخش بشه، هر کسی مخالفشو بکشه؟» دوباره خندیدند.‌ یکی از دخترهای باریک و بلند، گفت پدرش بازاری است. به شوخی گفتم «بچه‌بازاریِ پولدار!»«نه، بابام کارگره.» بعد روایت دست اول پدرش را توضیح داد. «بابام میگه روز دوشنبه، بعضی از بازاریا واقعا نمی‌خواستن مغازه‌رو ببندن اما یه عده زورشون کردن که یالّا تعطیل کنین! بابام اینم دیده که بعضیا اشتباهی باتوم خوردن.»
یکی دیگر، همان عجایبْ‌خبرِ جنجالی را پیش کشید. - برا تحویل جنازه‌ی‌ یکی از فامیلامون، فلان تومن پول گرفتن.+ لطفاً زنگ می‌زنی به همین فامیلتون صداشو بذاریم رو بلندگو؟دخترک، به اوم اوم افتاد و گیر کرد. یکی از بچه‌ها شیرَش می‌کرد که زنگ بزند. «زود باش دیگه! زنگ بزن دهن اینو ببند!»سفت ایستاد و زنگ نزد. یکهو چاره‌ای جُست. «نمی‌زنم. اگه شماره‌های مارو داشته باشین، خطر داره برامون.» این‌جور وقت‌ها، استدلال‌های امنیتی، اسباب رهایی‌ست.
مجلس، تمام شد ولی تا گروه بعدی برسند، بچه‌ها، ول‌کُن نبودند. چه چیزها که توی این سه تا کلاس ۳۰ نفره نگفتیم و نشنیدیم! بعضی‌ها آخر زنگ با حال خوب رفتند بیرون، بعضی‌ها با حال بد. بعضی‌ها رفتند در حالی که می‌گفتند ما انتقام می‌گیریم، ما انقلاب می‌کنیم!با بعضی‌ها توی بغل هم خداحافظی کردیم؛ مثل همان دخترک باتوم‌خورده و دوستش. بعضی‌ها به زور و بعضی‌ها فشنگی رفتند. بعضی‌ها مثل مذهبی‌های مدرسه، آخرش شماره گرفتند و گفتند «چطوری می‌تونی انقدر صبور باشی؟!» بعضی‌ها حتماً توی دلشان گفتند «چطوری انقدر مزدوری؟!» چشم‌ها به من می‌گفت بیشتری‌ها، آخر کلاس، قبول داشتند که ما باید حرف هم را بشنویم. حقیقت توی دل من‌ نیست؛ توی دل تو نیست؛ این وسط است.‌ جنگی بشود یا نشود، ما باید باز هم باهم حرف بزنیم.
کیک نبود؛ من نتوانستم همه را شاد و راضی، با نوای «ای لشکر صاحب‌زمان»، راهی کنم.‌ قرار هم نبود. ولی فهمیدم برای دفعه بعدی باید طرح بحثم را اصلاح کنم. اصلاً نمی‌دانم باز هم مدیری جرأت می‌کند این کار را بکند یا نه؟!فقط می‌دانم، انقلابی بشود یا نه، پنج‌ میلیون می‌روند، پنج میلیون می‌آیند. ما برای ساختن ایران منسجم، باید بتوانیم به هم‌ گوش بدهیم.‌ من دوست دارم سرباز جبهه‌ی گوش دادن و آرام با هم حرف زدن باشم!
#پایان
#سیده‌طیبه_خدابخشی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۰۰

thumbnail
ما نمی‌خواستیم از دور دستی بر آتش داشته باشیم. می‌خواستیم دستمان را ببریم جلو و هُرم آتش را با پوست و گوشت‌مان حس کنیم. «شنیده‌ام» و «توی خبرها خوانده‌ام» برای یک روایت‌نویس کافی نیست؛ ما می‌خواستیم «ببینیم». پس باید دل می‌زدیم به میدان. باید مادر شهید را بغل می‌گرفتیم و پیراهن زخمی شهید را لمس می‌کردیم. ما نمی‌خواستیم از قاب شیشه‌ای ببینیم، می‌خواستیم در دل صحنه، شاهد باشیم. #شاهدان_قریب عنوان متن‌هایی است که اعضای «مداد مادرانه» از حضورشان در کنار خانواده شهدا و جانباختگان وقایع اخیر روایت کرده‌اند.
#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_اول
دست‌ چپم را گذاشتم روی دست مادر بهار. سرم پایین بود اما تصویر چشم‌های بهار، پررنگ و غلیظ جلوی چشمم بود. مادر اشک می‌ریخت. کاری که در حدود دو ساعتی که خانه‌شان بودیم زیاد نکرد. ‌خواستم با یک تیر، دو نشان را بزنم؛ هم با لمس دستش، محبتم را برسانم و مرهمش باشم، هم ببیند که چقدر دستم سرد است و چقدر سوگ او در وجودم رسوخ کرده و گرما را از دست و پایم گرفته. اولش هوای سرد، سردم کرده بود؛ ربع ساعتی در سرمای شب بهمن‌ماه، بغل خیابان راه می‌رفتم. منتظر تیم مستندساز بودم. مثل همیشه کم لباس پوشیده بودم. وقتی زنگ زدند رسیده‌اند و توی کوچه تاریک راه افتادم به سمت پلاک مورد نظر، دیگر فکّم هم می‌لرزید. گفتم با این وضع وقتی برسم درِ خانه شهید، مستندسازها فکر می‌کنند از اضطراب رعشه گرفته‌ام؛ روانشناسی که نمی‌تواند خودش را آرام کند! باید زود بهشان می‌گفتم که روایت‌نویسم، نه روانشناس. روایت‌نویس حق دارد به هر دلیلی فکّش بلرزد.
کمی که دستم روی انگشت‌های کشیده مادر بهار ماند، گفتم شاید سرمای پوستم اذیتش کند. هرچند نه دستش را پس کشیده بود، نه زود حالتش را تغییر داده بود. آرام گفتم: «می‌بینین دستم چقدر سرده؟ غصه بهار دست و پامو سرد کرده.» وقتی این حرف را زدم، یک ساعت و نیم بود که در خانه‌ی گرمشان بودیم و مطمئن بودم سردی دستم از سرمایی که تنم در خیابان کشیده بود نیست.
دم در خانه‌شان، توی پیاده‌رو، مسئول تیم مستندساز رو به من گفت که سهم خانم‌ها از مصیبت بیشتر است و شاید لازم باشد زن مصیب‌زده سر بگذارد روی شانه‌ام و گریه کند. به اسمِ روی بنرِ تسلیت نگاه کردم و گفتم: «من خودمم لازم دارم.» تصویر ذهنی‌ام این بود که وقتی از درشان می‌رویم تو، مادر را در آغوش می‌گیرم و با هم گریه می‌کنیم. توی راه، وقتی سوار اسنپ بودم تا به شهرک‌شان برسم، نگران بودم که نکند وقتی گریه را شروع کردم، دیگر نتوانم تمامش کنم. حتم داشتم شهید هر که باشد و هرچند ساله که باشد، توی خانه‌شان آنقدر غم هست که من دیگر نتوانم خودداری کنم و بی‌اختیار تسلیم بغضم خواهم شد. همین فکرها باعث شده بود وقتی در مسیر از حرم امام خمینی(ره) رد شدیم، به او متوسل شوم؛ برای اولین بار در زندگی‌ام. اما در خانه شهید، وقتی بعد از همه مردها، به عنوان تنها زن گروه وارد شدم، زنی را دیدم که در ردیف استقبال‌کنندگان دم در، نفر سوم و البته آخر ایستاده بود؛ صاف و خشک، نه انعطافی و نه اشکی. گنجشکی را که در راه‌پله‌ها توی سینه‌ام بال‌بال می‌زد، پر دادم هوا و رفتم سمت مادر. «تسلیت میگم. خدا بهتون صبر بده.» حتی دستش هم برای دست دادن جلو نیامد.
مردها روی مبل‌های استیل بالای پذیرایی جاگیر شده بودند و من همان جا دم در روی راحتی شیری رنگ نشستم. بابای بهار اصرار کرد بروم بالای مجلس کنار مردها. بلند شدم و چند قدمی جلو رفتم اما دلم نمی‌خواست نسبتم با اهل این خانه، رسمی باقی بماند؛ نشستم روی همان کاناپه شیری که تازه از رویش بلند شده بودم، این بار طرف دیگر مبل. گفتم: «همین جا راحت‌ترم.» مادر که زنی چهل‌وپنج ساله به نظر می‌رسید، زودتر از من وسط کاناپه نشسته بود. داشتم چین‌های چادرم را مرتب می‌کردم که گفت: «هرچی تو اینترنته درسته. خودشون کشتنش! مستقیم زدن به قلبش! عکس دفترچه‌شم که تو اینترنته راسته.» رو کرد به باران، دختر دوازده‌ ساله‌شان که اسم و سنش را بعدا فهمیدم: «برو دفترچه‌شو بیار.» دفترچه را ورق زدم. چشمم روی صفحه‌ای ماند که خطاب به خدا نوشته بود: «لطفا تنهام نذار! لطفا نذار که ناامید بشم... .»
#ادامه_در_قسمت_دوم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۷:۳۶

#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_دوم
پدر بهار که همان بدو ورود گفته بود اجازه فیلم‌برداری نمی‌دهد، راست نشسته بود روی مبل استیل میزبان: «ما اهل هیچ طرفی نیستیم. نه ماهواره داریم، نه تلویزیون ایران. اینستاگرامم نداریم. آب به آسیاب کسی نمی‌ریزیم؛ ما اصلا سیاسی نیستیم.» آقای احمدی، مسئول تیم، آرام گفت: «از این به بعد باید بشین!» نگاهم بین پدر و مادر و قاب عکس بهار روی دیوار جابه‌جا می‌شد. دست‌های بابا که از پیراهن مشکی آستین‌کوتاهش بیرون زده بودند، روی سینه‌اش در هم قلاب شده بودند، مثل دست‌به‌سینه گرفتن دانش‌آموزها. گفت: «البته معترض بودیم. نمی‌خوام جلوی دخترم بگم. برای خریدن یه شونه تخم‌مرغ که واقعا الان نمی‌تونیم بخریمش، من باید بعد از کارم تا ساعت سه‌ی نصفه‌شب اسنپ کار کنم.» صدایش لرزید. «اما دخترم بی‌گناه کشته شد. دستش تو دستم بود. ما نرفته بودیم برای فراخوان. می‌خواستیم خرید کنیم.»پرنده‌ای که دمِ در خانه از سینه‌ام پر داده بودم، دوباره برگشته بود سرجایش و پرپر می‌زد. ناخودآگاه لب پایینم را گاز گرفتم و رو کردم به مادر: «ای داد بی‌داد. دستش تو دست باباش بود؟ چی شد یعنی؟!» انگشت‌هایش که از اول توی هم قفل بودند را روی پا جابه‌جا کرد. «داشتیم سوار ماشین می‌شدیم. باباش دست بهار رو گرفته بود، من دست باران رو. یهو بهار افتاد کنار کیوسک. پنجاه متری کلانتری بودیم. زدنش. نیروها از بالای کلانتری مستقیم زدن تو قلبش. ما اول فکر کردیم تیر ساچمه‌ای خورده. چون هیچ خونی نزده بود بیرون.» چشم‌های درشتش چرخید سمت آشپزخانه. به گمانم چشم‌های گیرای بهار به مادرش کشیده بود. «باران! سوئیشرتش رو بیار.» پاهایش را به هم چسباند. «وقتی رسیدیم بیمارستان فهمیدیم تیر جنگی به قلبش زدن. رو دستمون دخترمون رفت. من به اجل اعتقاد دارم. اجلش رسیده بود که رفت، اما مظلوم رفت، بی‌گناه کشتنش.» با همان ابروهای بالارفته و لب پایین‌افتاده گفتم: «خدا لعنت‌شون کنه! چطور بچه‌های عزیزمون رو پرپر کردن... چه روزایی دشمن برامون آورد.» سر و بدن مادر دوباره در امتداد هم صاف شد. «نگو دشمن. نگو که ناراحت می‌شم. من از این حرفا ناراحت می‌شم. من تحملشو ندارم. این حرفا رو نزنین.» دلم می‌خواست کروشه‌اش کمی پرانتز می‌شد و می‌توانستم به خودم جرات دهم که بغلش کنم. بغل کنم و بگویم که «باشه. هرچی تو می‌گی. تو داغ روی دلته. من هیچی نمی‌گم.»پدرش داشت می‌گفت که حالا می‌فهمد وقتی به بقیه در داغ فرزندان‌شان تسلیت می‌گفته، چقدر حرفش بی‌فایده بوده. با این حال وقتی آقای احمدی گفت: «من خودم دختر بیست‌ویک ساله دارم.» انگار فاصله‌ پدر بهار با حاج‌آقا یک قدم کم‌تر شد. پدر گفت: «تازه ثبت‌نامش کرده بودیم دوره جواهرسازی. خیلی خلاق بود. هرچی بهش می‌گفتی، یه چیز جالب ازش درمیاورد.»
آقای احمدی شروع کرد تاریخچه شکاف‌های اجتماعی را تعریف کردن. از «تفرقه بینداز و حکومت کن» با بهانه قومیت و مذهب، تا برسد به بی‌حجاب و باحجاب در ۴۰۱ و آخرش هم حالا با آشوب و کشته‌سازی. پدر گفت: «بعضی از حرفاتونو قبول دارم، بعضیاشو ندارم.» مادر دنباله حرفش را گرفت: «اگه واقعا تروریست بودن، خب این چه کشوریه که این همه سلاح وارد شده و کسی نفهمیده؟» چه می‌توانستم بگویم. استدلال آوردن برای کسی که در آرامش کامل، آماده گفتگو باشد هم سخت است، چه برسد به او که نازک‌آرای تن ساقِ گلش جلوی چشمش شکسته بود. چند کلمه گفتم. تمام صورتش انکار بود و فاصله. دست کشیدم. دوباره گفت: «پس چرا دو سه روز بعد که ما جنازه رو دستمون بود و عزاداری می‌کردیم، حکومتیا که اومدن تو خیابون و جشن گرفتن، تروریستا با اونا کاری نداشتن؟!» آقای احمدی شروع کرد توضیح دادن. اولش هم گفت که اصلا با هم لجبازی نداریم. قصد توجیه کردن همدیگر را هم نداریم. حجم موهای سفید سر و صورتش بیشتر از سیاه‌ها بود و این حالت پختگی و جاافتادگی، کلامش را پذیرفتنی‌تر می‌کرد. حرف که می‌زد، پدر بهار سر تکان می‌داد، اما مادرش تا آخر مجلس، هیچ‌جا ندیدم سری به تایید تکان دهد. همین موقع‌ها بود که مادر بهار سوئیشرت مشکی او را بغل گرفت و سدّ اشک‌هایش شکست. قبل‌ترش سوئیشرت را آورده بودند که جای تیر را نشانم دهند.
#ادامه_در_قسمت_سوم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۷:۳۶

#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_سوم
بین مردها حرف کشیده بود به بیان واقعه با جزئیات. مادر می‌خواست چیزی بگوید که نتوانست. لباس را به صورت و سینه‌اش فشرد و گریه افتاد. هنوز آن‌قدری مرا نپذیرفته بود که بی‌فکر و مقدمه، کاری برای آرام شدنش کنم. چشمم روی دور تند، در هال چرخید؛ تک‌تک آدم‌ها، آباژورهای چوبی، فرش‌های مدل جدید که رنگشان با مبل‌های استیل هم‌خوانی داشت و میز خاطره. میزی که خاطره‌اش مال همین چند روز پیش بود. عکس بهار در قاب و یک پاپیون مشکی کنارش. موهایش دورش پریشان بودند و لبخند زده بود. به خودم جرأت دادم و کمی نزدیک‌تر به مادرش نشستم. دست گذاشتم روی کمرش و ماساژ آرامی دادم. چیزی نگفت اما حس کردم پذیرای محبتم بود. سوئیشرت رفته بود دست مردها و رسیده بودند به اندازه‌گیری قطر گلوله و حدس نوع تفنگ و تحلیل رفتار مسئول کلانتری.بین جمله‌ها شنیدم که پدر می‌گفت: «رهگذرِ رهگذرم نبودیم! بهار دوست داشت تماشا کنه؛ ما هم کنارش بودیم.» مادر گفت: «فضا اصلا جنگی و خشن نبود. حتی یه خانم با کالسکه نوزادش اومده بود برای اعتراض.»
بحث آن‌قدر تخصصی شد که حاج‌آقا زنگ زد به رفیق تفنگ‌شناسش تا بی‌طرفانه درباره انواع اسلحه و برند تفنگ و بُرد مؤثر آن حرف بزنند. پدر رفته بود کنار حاجی تا صدای مرد آن طرف خط را بهتر بشنود. مادر با همه‌ سرسختی‌اش، با دقت گوش می‌کرد. زیر لب حرف‌ مرد را تکرار کرد و گفت: «شات‌گان یه مکانیزم شلیکه.» آن‌جا بود که فهمیدم وینچستر یک برند است، مثل ریکا. فهمیدم تفنگ‌های ساچمه‌ای یگان ویژه، پرتعداد در هوا می‌پاشند؛ مثل وقتی که در کارتن‌های بچگی‌مان، کسی به دسته پرنده‌ها شلیک می‌کرد و چندتایی می‌افتادند. ساچمه‌های دورپلاستیکی که کبود می‌کنند اما نمی‌کشند.حس می‌کردم اندکی از قطعیت پدر و مادر کم شده. تیری که به بدن بهار خورده بود احتمالا از تفنگی بود که تا ۷۰۰ متر برد مؤثر دارد. تیر آن‌قدر زور نداشته که بعد از ورود به بدن، از طرف دیگر خارج شود؛ پس اواخر بُرد مفیدش بوده. یعنی از فاصله‌ای بیش از 500 متر شلیک شده. اما آن‌ها ۵۰ متر بیشتر با کلانتری فاصله نداشته‌اند.
چای دوم را که باران تعارف کرد، برداشتم و در بشقاب سفید دورنقره‌ای گذاشتم. موهای بلندش مثل شنلی شانه‌هایش را پوشش داده بودند. مشتاق بودم با او هم‌کلام شوم اما جز دو سه بار «بفرمایید» چیز دیگری از دهانش نشنیدم. از مادر پرسیدم: «وقتی به بهار تیر زدن، کس دیگه‌ای هم اونجا تیر خورد؟» دستی به شال مشکی‌اش کشید. «نه. فقط یه تیر بود که خورد به بهار. اصلا جنگ و درگیری نبود.» مکثی کرد. «البته وقتی رسیدیم بیمارستان، سه نفر دیگه هم اونجا بودن. همه‌شونم تیر یا تو سرشون خورده بود یا قلب‌شون.» نمی‌دانم این را با اطلاع‌های جدیدی که به دست آورده بود، در کنار هم تحلیل کرد یا گذاشت برای بعدا. هرچند مکثش معنادار بود. پدر مردّد بود که همین‌حالا شکایت به دادسرای نظامی ببرد یا صبر کند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و آرامش بر کشور حاکم شود. به نظر، مردِ سرد و گرم چشیده‌ای می‌آمد؛ هرچند موهای سرش هنوز مشکی بودند. همان اوایل گفته بود که تارهای سفید ریشش، اغلب بعد از شهادت بهار مهمان صورتش شده‌اند. وقتی دستش را زیر چانه ستون کرده بود و از شکایت می‌گفت، هیچ دست و دلم نلرزید. وقتی شکایت می‌کنی یعنی امیدی داری، یعنی اعتمادی برایت باقی مانده. هرکسی چیزی درباره چم و خم روند شکایت گوشزد می‌کرد. پدر نفسش را عمیق فرو داد و سرش را کمی رو به بالا گرفت؛ انگار بخواهد بغض نوزده روزه‌اش را فرودهد. بعد گفت: «آره، زودتر شکایت کنم. شکایت کنم که معلوم بشه بالاخره کی به این دختر تیر زده. شاید یه کم دلم آروم بگیره.» بغض قبلی را فرو داده بود اما پدرِ دختر از دست داده، صدایش زود به گریه می‌نشیند. همین‌جاها بودیم که دیگر توانستم دستم را روی دست مادر بگذارم. با همه‌ تلاشش برای محکم بودن و معترض ماندن، مادر بود و چند بار صدای هِق‌هِقش بلند شد؛ این‌‌بار شدیدتر.پدر به عکس بهار روی میز خاطره خیره شد. «ما خانواده مذهبی‌ای هستیم. خانواده‌مون اهل چادر و هیئتن. اما من بهار رو همین‌جوری هم قبول داشتم. نمی‌خواستم بهش تحمیل کنم باحجاب بشه. می‌دونستم خودش بالاخره به این درک می‌رسه.»
#ادامه_در_قسمت_چهارم
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۷:۳۶

#شاهدان_قریب
#بهار_زمستان_باران#قسمت_چهارم
بعد چشم‌هایش را تنگ کرد. یاد خاطره‌ای افتاده بود. «پارسال تابستون رفته بودیم مشهد. تو بازار رضا، بهار می‌خواست از یه عطرفروشی عطر بگیره. فروشنده رو صدا زد اما اون هیچ واکنشی نشون نداد. از یه فروشنده‌ دیگه پرسید چرا ایشون جواب نمی‌‎ده؟! بهش گفت ایشون به بی‌حجابا جواب نمی‌ده. بهار بعد از این اتفاق این‌قدر گریه کرد. این‌قدر ناراحت شد. این‌قدر دلش شکست. اگه اون بنده خدا جواب می‌داد و می‌گفت 'بفرما دخترم، اینم عطر. داری می‌ری زیارت، یه روسری هم بپوشی بهتره.' شاید دختر من قبول می‌کرد و اصلا از همون‌جا باحجاب می‌شد.» مادر هم به حرف آمد. «آره. اصلا یه شال می‌داد دستش. می‌گفت دخترم اینو بپوش برو حرم. شاید بهار دیگه شال‌شو کنار نمی‌ذاشت.»خرمای گردویی را توی دهانم گذاشتم و سبابه‌ام را در دستگیره فنجان چای پیچ دادم. بهار دختر اهل فکری بود. دفتر یادداشتش را با «قسم به قلم» شروع کرده بود و از جملاتش معلوم بود که صاحب‌نظر است. بعید بود که با یک تعارف شال و روسری و بدون فکر و تحلیل، تصمیمش را درباره حجاب عوض کند و برای همیشه باحجاب شود. اما تصویر دل‌شکستگی‌اش قرص تلخی شد روی زبانم. نگاه کردم به فنجان کریستال چای. نور لوسترها، برق انداخته بود روی لبه‌اش. فکر کردم ما و آن‌ها در روزهای سخت و با روحیه‌های ناآرامی به هم رسیده‌ایم، اما همین که نشسته‌ایم و تفسیر آن یکی را از اتفاقات می‌شنویم، لطف خودش را دارد. جرعه بعدی چای را سرکشیدم. حاج‌آقا داشت از تجربه خوبش در سپردن کار روضه خیابانشان به زن‌ها و دخترهای محله می‌گفت. ما و آن‌ها دیگر داشتیم درددلی با هم حرف می‌زدیم؛ آن آدم‌های اول جلسه نبودیم. این فکر مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک، تلخی قرص را از زبانم برچید.
بالاخره رسیدیم به نقطه آخر. بچه‌های مستندساز صلوات خاصه امام رضا(ع) را پخش کردند. پرچم‌ سبز امام رضا(ع) را با احترام آوردند جلوی مادر و پدر، برای تبرک و توسّل. بعد هم پرچم سرخ امام حسین(ع). دو نفرشان دو طرفش را گرفتند و از مادر پرسیدند: «اجازه هست بگیریم روی سرتان؟» سکوت مادر علامت رضا بود. چند ثانیه من و مادر بهار با هم زیر پرچم سرخ اباعبدالله(ع) قرار گرفتیم. او بلند گریه کرد و من آهسته. بی‌تأمّل بغلش کردم؛ در همان خلوت کوچک دونفره‌مان، زیر سایه سرخ. با آغوشم خوب تا کرد. بوسیدمش و در بغل هم اشک ریختیم. پرچم که کنار رفت، دیگر وقت رفتن بود. از میز خاطره عکس گرفتم، و از دفتر یادداشت بهار. دم در، دوباره مادر را بوسیدم. گفتم برایم دعا کند. پلک‌هایش را روی هم گذاشت و سرش را نرم تکان داد. پدر پشت سرمان پله‌ها را پایین آمد. گفتم این همه پله را نیاید. گفت: «می‌خواستیم خانه را عوض کنیم برویم یک جای آسانسوردار که این ماجرا پیش آمد.» شده بود مثل لحظه خداحافظی ما ایرانی‌ها با یک خانواده صمیمی که همیشه تازه یادمان می‌آید نصف‌ حرف‌هایمان را نزده‌ایم. گفتم: «نگران باران هستم. همه چیز را رصد می‌کرد اما غرور نوجوانی‌اش نمی‌گذارد گریه کند.» تایید کرد. گفتم اگر روانشناس خواستند، می‌توانیم وصلشان کنیم به روانشناس‌های تیم. توی ماشین در مسیر برگشت، حاج آقا گفت: «بعضی موردا برای آدم شک‌برانگیزه، اما اینو می‌تونم قسم بخورم که دشمن زده بود. نمی‌شد پیش خانواده‌ش با این قطعیت بگم. بیشتر از این دیگه ظرفیت نداشتن بنده‌خداها.»نگاهم روی نورهای شهرک بود که در تاریکی شب چشمم را به خودشان مشغول کرده بودند. همکار حاج آقا که صورتش من را به یاد شهید دیالمه می‌انداخت درباره تیم مستندساز دیگری گفت که روز قبل به خانه یکی از شهدا رفته بودند. انگار گفتگویشان با خانواده شهید خوب پیش نرفته و رابطه‌شان مکدّر شده و کار ناتمام مانده بود. نگاهش را یک لحظه از جاده گرفت و رو به حاج آقا گفت: «خدا کنه تیم بعدی که میان سراغ این خانواده، هرچی رِشتیم پنبه نکنن.»رسیدیم به حرم امام(ره). دوباره به روح‌الله سلام دادم. مثل مسیر آمدن که وقتی به اینجا رسیدم، امشبم را به او سپرده بودم. به امام گفته بودم این سلسله را تو جنبانده‌ای. تو ما را به این مسیر بی‌بازگشت رهنمون شده‌ای. امشب از روح خودت کمک می‌خواهم. و حالا که دوباره رسیده بودم به او، دلم آرام بود؛ مثل وقتی که عزیزمان را به آغوش خاک سپرده‌ایم و داریم برمی‌گردیم. داغِ روی دلم سنگین بود اما زخم‌خورده و دل‌شکسته نبودم.
پی‌نوشت: در این روایت واقعی، اسامی مستعار هستند.
#پایان
#مژده_پورمحمدی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۷:۳۶

thumbnail
#لیگ_برتر
ورزشکارها هم برای شرکت در مسابقات مهم حداقل از دوماه قبل به اردوی تمرینی می‌روند؛ خواب‌ و غذایشان حساب دارد. در چارچوب برنامه‌ای دقیق، زیر نظر مربی، تمام توان و توشه‌ی خودشان را پر و مطمئن برای ورود به رویداد پیش‌ رو ذخیره می‌کنند. اگر کم بگذارند مربی کوتاه نمی‌آید؛ پای آبرو و زحماتش وسط است. لازم باشد تمرینات سخت‌تر می‌دهد، تنبیه می‌کند، خلاصه عرق‌شان را حسابی در می‌آورد تا از لیست نهایی کسی خط نخورد. ما اما اسممان هرسال به‌طور افتخاری در لیگ رمضان ثبت است، حتی اگر در اردوی آمادگی هم تنبلی کرده باشیم، فرصت دوماه توشه جمع‌کردن را از دست داده باشیم و حالا به نفس‌نفس بیافتیم؛ مربی وعده داده که لحظه‌ای رهایمان نکند. هرسال با ارفاق هُل‌مان می‌دهد به جلو. خودمان می‌دانیم کم‌کاری کرده‌ایم، دست‌خالی آمده‌ایم وسط میدان، اما چشم امیدمان به معرفت و محبت آن بهترین مربی و داور است.


«فَسَلِّمنا فیه و سَلِّمهُ لَنا و تَسَلَّمهُ مِنّا فی یُسر مِنکَ وَ عافِیَه»¹ما در این رمضانِ دوباره، خودمان را به امان تو می‌سپاریم. ما را در پناه خودت بگیر؛ در حصار امنی که هیچ لغزشی به جان و ایمان‌مان راه نیابد. لحظه‌هایش را بر ما آسان گردان و در آن عافیتی جاری کن که ریشه در رحمت تو دارد. و چون هنگام وداع رسد، به آسانی و بی‌سنگینی حساب، پاک و پذیرفته از ما تحویلش بگیر. نکند امانت‌دارهای خوبی نباشیم... .
¹ فرازی از دعای شب اول ماه مبارک رمضان

#فاطمه_امیدی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲:۵۱

بازارسال شده از جان و جهان | به‌ روایت مادران

پادکست جان و جهان _ رمضان زورش بیشتر بود.mp3

۱۱:۱۶-۲۰.۶۶ مگابایت
undefined #پیشنهاد_ویژه_جان_و_جهان
#روایت_شنیدنی
#رمضان_زورش_بیشتر_بود#مجله_قلم‌زنان_۱

اگر می‌خواهید بچه‌تان روزه‌بگیرِ مصمّم و ثابت‌قدمی شود... .

نویسنده و گوینده: #مهدیه_پورمحمدی
تنظیم و تدوین: #زهرا_مشایخی


undefined فهرست موسیقی‌های پادکست:
۱. یه حبّه قند، محمدرضا علیقلی۲. آقای ساعتچی، پرویز رحمان‌پناه


undefined با لمس فلش «پیشنهاد برای مجله» سفیر این پیام برای جمع بزرگتری باشید!
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۸:۳۹

thumbnail
#ماه_و_ماهی
#قسمت_اول
لحظه آشتی، لحظه‌ی غریبی است؛ یکجور معجزه با خود دارد. به گمانم نرم شدنِ آهن توی دست‌های داوود نبی، باید همین حس را داشته باشد.
وقتی برای کسی که با او قهری حادثه‌ای رخ می‌دهد، توی دلت دنبال خشمت می‌گردی. می‌خواهی خودت را از حادثه حفظ کنی، اما می‌بینی که نیست‌. جایی که روزی سنگ سیاه نفرتت را کاشته بودی، الان چشمه جوشیده. من با مسجد، جلوی تلویزیون آشتی کردم. شب بیست‌ودوم دی‌ماه بود. اخبار داشت رشت را نشان می‌داد. لابه‌لای تصاویر، مسجد سوخته را دیدم. انگار لحظه پرتاب ابراهیم در بین شعله‌ها را دیده باشم، خشکم زد. فقط یک بار در بچگی آن‌جا نماز خوانده بودم؛ با خاله برای دعای ندبه رفته بودیم. چشم‌هایم همه جای تصویر را دنبال چیزی می‌گشت. خزه‌های پایین دیوارهایش را یادم آمد. لمس چهارچوب در که بوی رطوبت می‌داد. صبحانه‌ی بعد از ندبه را که پخش کردند، باران گرفت. یکجور باران که تا حالا ندیده بودم. آب از ابرها قطره قطره نمی‌چکید؛ افشانه می‌شد. دستم را از پنجره بیرون بردم. باران سبک بود. انگار جای آب، پودر آب باشد. به خاله گفتم که می‌خواهم بروم زیر باران. توی رشت به بچه‌ها نمی‌گویند «زیر باران نرو» یا «مواظب باش خیس نشی.» گفت اول نماز تحیّت مسجد بخوانم. با جهالت معصومانه‌ای پرسیدم «چی‌چی؟» خاله دهانش را طوری باز کرد که همیشه برای توضیح کلمات سخت باز می‌کند. اما همان‌موقع کسی صدایش کرد. لب‌هایش جمع شد و سریع گفت‌: «دو رکعت نماز مثل نماز صبح بخون. بعد بهش بگو تو رو یادش بمونه. این‌جوری با این مسجد تا قیامت دوست میشی. دوستِ دوست!» بابا هم همیشه می‌گفت «اگه مسجد محل نرید اون دنیا ازتون شکایت می‌کنه.» بعد از قرآن، مسجد دومین چیزی بود که در نگاه کودکی‌ام جان‌دار می‌شد. خاله چایی‌اش را داد دستم و رفت. یک لحظه توی ذهنم تصویر لیوانی آمد که از شدت حرارت آتش بشکند. تصویر آتشی که پنجره‌های چوبی قدیمی را بسوزاند و وارِشی هم در کار نباشد. گلدان‌ها، سبزه‌ها، خزه‌ها، فرش‌های قرمز و سفید طرح ترکمن‌، همه چیزهای رنگی آن‌جا الان باید سیاه شده باشند. خزر بدون آب چه رنگی است؟ رنگ زغال چوب خیس؟ دست کشیدم روی صفحه تلویزیون. دوستم سوخته بود!!
خیلی از مسجدهای دیگری که با آنها خاطره داشتم شده بودند طعمه حریق.‌ مسجدی که در آن معتکف بودم، مسجدی که هر سال رأی‌ام را در صندوقش می‌انداختم و مسجدی که دهه اول محرم هر شب روضه داشت. آدمِ بدون مسجد مثل آدمِ بدون دوست است‌.
اولین باری که با بچه یک‌ساله‌ام توی صف نماز نشستم، تازه فهمیدم رابطه‌ها همیشه یکجور نمی‌مانند. بارها جملات «آوردن بچه تو مسجد مکروهه!» «خانم! صدای نوزادت تمام طول نماز حواسمونو پرت کرد!» «جمع کنین این کالسکه‌هاتونو از دم در! راه بندون کردین! حق الناسه!» را تحمل کردم. گاهی با سوال «پس پیغمبر کار مکروه می‌کرد حسنین رو می‌آورد مسجد؟» پشت چشمِ نازک خانم‌های مُسن را خریدار می‌شدم.اما آن شب قبل از نماز غفیله، مثل خضر «هٰذا فِراقُ بینی وَ بَینِک» را بین خودم و مسجد خواندم. با ماه نحیف پشت گلدسته‌ها عهد کردم که دیگر پایم را توی هیچ مسجدی نگذارم.محمد را با کلی تمهیدات آورده بودم از خانه بیرون؛ شکلات، موبایل، یک ماشین اسباب‌بازی کوچک و لیزر. با خودم گفتم فقط یک نماز می‌خوانم. توی راه خوشحال بودم. به این انگیزه خودم را راهی کرده بودم که «محمد اُتیسم دارد، تو که نداری!» حتی لحظه آخری هدفون هم انداختم توی کیف. که اگر کسی به صدای گوشی اعتراض کرد بتوانم مدیریت کنم‌. برای سه رکعت نماز جماعت زیادی مجهز بودم. فکر می‌کردم برای هر اتفاقی که در این ده دقیقه بیفتد آمادگی دارم؛ تا وقت دیدن آن ماشین بزرگ. کنج این مسجد نقلی و کوچک، یک ماشین شارژی بزرگ و قرمز بود.
#ادامه_در_قسمت_دوم
#سمانه_بهگام


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۱۵

#ماه_و_ماهی
#قسمت_دوم
محمد طوری با دیدنش هیجان‌زده شد که ماشین کوچکِ خودش را پرت کرد زمین. من فکر کردم برای مصرف بچه‌ها آن‌جا گذاشته‌اند. وگرنه ماشین به این بزرگی که دسترسی به کتب قرآن و ادعیه را هم مسدود کرده چرا باید آن‌جا باشد؟! خوشحال شدم که خدا برایم ساخته و می‌توانم با خیال راحت نماز بخوانم. اما زن خادم مسجد سر رسید و‌ گفت پسرش ناراحت است، لطفا بچه‌ام را پیاده کنم. چشم‌هایم گرد شد. گفتم خب با هم و نوبتی بازی کنند. پسرش گریه‌کنان دوید بیرون. زن شاکی شد «حالا خوب شد گریه‌شو درآوردی؟!» پیرزن‌ها هم به طرفداری‌اش آمدند. می‌دانستم این ماشین حکم همین صندلی‌های کوتاه و بلندشان را دارد. چیزی متعلق به آن‌ها ولی محل نگهداری‌اش خانه خدا! گفتم «من فکر می‌کردم اومدم مسجد. به‌خدا اگه می‌دونستم اینجا حیاط خونه شماست پامو نمی‌ذاشتم.» محمد را به زور از ماشین درآوردم. ولی این کار اندازه یک نماز مغرب به امامت پیش‌نماز حاضر طول کشید.محمد چنان جیغ‌هایی می‌زد که تا حالا نشنیده بودم. حاضر به بلند شدن نبود. آنقدر بلند و گوش‌خراش و‌ ممتد گریه کرد که سردرد گرفتم. روحانی بلافاصله بعد از نماز پشت بلندگو گفت «خانوما! چه خبره تو زنونه؟» مرد خادم مسجد که آمد ما دم‌ پله‌ها بودیم. پرسید «چی شده؟» گفتم «یه ماشین اونجا بود. نذاشتن سوار بشه. گفتن بچه‌مون گریه می‌کنه!» به محمد که خودش را روی زمین می‌غلتاند و ‌هم‌چنان اشک می‌ریخت اشاره کردم. «بچه ما هم داره گریه می‌کنه. هرچقدر بهش می‌گم اینجا خونه خدا نیست، خونه این خانوماست گوش نمی‌ده.» مرد خادم سرش را پایین انداخت. من سرم را کردم رو به آسمان؛ آسمانی که شبیه یک دریا بود. دریای در تملّک دیگران، برای ماهی کوچک آسیب‌دیده من جا نداشت‌. مثل مریم که زیر بار تهمت و نگاه‌های تیز مانده، پسرم را بغل گرفتم و رفتم.
سه سال از قهرم با خانه خدا می‌گذشت.آن شب شوهرم می‌خواست به دیدن کسی برود که در حوادث کودتای دی‌ماه، آسیب دیده بود. به ساعت نگاه کردم‌. من هم دوستی داشتم که تمام آن دو شبْ وسط معرکه ایستاده بود؛ استوار و زخمی.نیم‌ساعت‌ مانده به اذان مغرب، بلند شدم. به شوهرم گفتم «می‌خوام برم مسجد.» تعجب کرد اما مخالفتی نداشت. پرسید بچه‌ها رو می‌بری؟ سرم را بالا انداختم: «فعلا نه.»شب نیمه شعبان بود. قدم توی خیابان که گذاشتم یک قطره از آسمان افتاد روی گونه‌ام. در تمام مسیر، خیابان مهمان باران بود. مسجد آذین‌بسته از دور معلوم شد. آرام آرام می‌رفتم سمت خانه‌اش. چراغ‌های سبز و زرد دورش را گرفته بودند و آرام تکان می‌خوردند؛ مثل فرشته‌های کوچک رنگارنگ. دم در مسجد زنی با لبخند گرمی جلو آمد. عید را تبریک گفت و جعبه شیرینی را گرفت مقابلم. به آسمان نیلی پشت گلدسته نگاه کردم. ماه کامل داشت از پشت ابرهایی که دیگر نمی‌باریدند طلوع می‌کرد. نان خامه‌ای توی دهانم مثل لحظه آشتی‌کنان شیرین بود. پایم را توی مسجد گذاشتم. پیرمردی از توی مردانه گفت: «بارها گفت محمد که علی جان من است/ هم به جان علی و جان محمد صلوات» صلوات فرستادم برای مردی که گفت «مومن در مسجد، مثل ماهی در آب است.»
#پایان
#سمانه_بهگام

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۱۵

thumbnail
#مَرَّ_السَّحاب
افطاری روز اول را به هیچ‌کس قول نمی‌دادیم؛ می‌دانستیم همه دعوتند خانه‌ی مادربزرگ. در واقع دعوت که نه! همه میزبان بودند اما توی خانه مادربزرگ. حتی ما کوچکترها هم طبق قانونی نانوشته، مسئول شستن ظرف‌ها بودیم. بزرگترها وسایل سفره را آماده می‌کردند و جای پهن شدن سفره را به پسرها اعلام می‌کردند. بعد هم سینی‌سینی بشقاب‌های سبزی و پنیر و خرما از آشپزخانه بیرون فرستاده می‌شد. دیس‌های الویه روی دست دخترعمه‌ها بیرون می‌رفت؛ غذایی که توسط عمه‌ها از مدت‌ها پیش برای افطاری شب اول تصویب شده بود و کسی جرأت نمی‌کرد بگوید «آخه چرا الویه؟!» فقط در طول مهمانی چند نفری به این انتخاب هر ساله به‌به و چه‌چه می‌گفتند و این‌طور الویه برای سال‌های بعد هم نامزد بی‌رقیبی می‌شد که کسی توان شُبهه وارد کردن به آن را نداشت.آبجوش نبات افطار را عمه مژگان باید توی قوری بزرگی درست می‌کرد. میزان شیرینی‌اش که توسط یک روزه‌نگیر تایید می‌شد، دخترعمه‌های بزرگ توی استکان‌های باریک می‌ریختند و سینی‌های پر را می‌سپردند دست عموها. با تاکید بر این‌که حواسشان باشد داغ است و بچه‌ای شیطنت نکند. عمو علی‌اکبر اصولاً به خاطر قد بلندش و آن صورت کشیده و ابروهای تا حدی نزدیک به هم، به تنهایی مانع بزرگی حساب می‌شد و هیچ بچه‌ی کوچکی نمی‌توانست شیطنت کند. اما عموی دیگر با زبان چرب و نرمش، بچه‌ها را تا وقت اذان و رسیدن استکان به روزه‌داران کنترل می‌کرد.
وقتی رمضان‌ها افتاد توی تابستان، دیگر جای ما توی اتاق‌های تو در تو نبود. سفره را توی تالار که یک طرفش کامل شیشه بود و به حیاط راه داشت، پهن می‌کردند. یا روی ایوان خانه سه تا فرش شش متری می‌انداختند و سفره آنجا پهن می‌شد.در تمام این مدت، مادربزرگ روی تختش نشسته بود و گاهی تذکری می‌داد. اگر حالش خوب بود، وقت افطار از روی تخت بلند می‌شد و کنار سفره روی یک مبل می‌نشست. به روزه‌داران التماس دعا می‌گفت و چشمش تر می‌شد که دیگر نمی‌تواند روزه بگیرد. وقت‌هایی که حالش جور نبود، روی همان تخت می‌ماند و دخترهایش یک سینی برایش تدارک می‌دیدند و روی میز پایین تختش می‌گذاشتند.همان‌طور که توی بچگی به ما سفارش کرده بود، خودش هم قبل خوردن «إنّا أنزلناه» می‌خواند با این‌که روزه نبود.
روزی که مادربزرگ فوت شد، سه روز توی خانه‌اش خوابیدیم. تازه جواب انتخاب رشته آمده بود و قرار بود بروم تهران. صبح روز دوم که چشمم را باز کردم، به انحنای طاق ضربی سقف خیره ماندم و بلند نشدم. صدای خُرّ و پف بقیه بلند بود و بعضی‌ها داشتند توی جایشان غلت می‌خوردند. فکر کردم «یعنی دیگه اینجا جمع نمی‌شیم؟!» دلم می‌خواست همان‌طور سر جایم بمانم و این لحظه را نگه‌دارم؛ لحظه‌ای که هنوز احساس می‌کردم نسبتی قوی بین من و عمه‌ها و دخترعمه‌هایم برقرار است حتی اگر خیلی‌وقت‌ها رابطه‌مان آن‌طور که باید و شاید، نبود. اما نشد؛ سرفه‌های خشک و پی در پی از جا بلندم کرد و چند نفری را هم بیدار. صدای عمه ملیحه آمد، داشت به مامانم می‌گفت: «با این اوضاع سینه‌ش چطوری می‌خواد بره خوابگاه؟!»رفتم توی حیاط و آبی به دست و رویم زدم. «یعنی دیگه لب این حوض نمی‌شینم؟» هم‌زمان شدن فوت مادربزرگ و رفتنم به تهران حال غریبی داشت.
رمضان سال بعد، عمه‌ها گفتند «همه افطاری دعوتید خونه‌ی ننه.» بال درآوردم. ذوقی کردم که توی تمام این سال‌ها نداشتم. من حالا یزد و خانواده پدری‌ام را جور دیگری دوست داشتم. دفعه‌ی اولی که به یزد برگشته بودم، وقتی به ساختمان‌های یزد رسیدیم، توی قطار گریه کردم. باورم نمی‌شد که زنده ماندم و دوباره یزد را دیدم؛ فکر می‌کردم از درد غربت دِق می‌کنم. اما دِق نکرده بودم و حتی رمضان هم یزد بودم؛ توی خانه‌ی مادربزرگ.دیگر مادربزرگ روی تخت یا لبه حوض ننشسته بود اما فرش‌هایش هنوز بودند و روی ایوان را پوشاندند. همه آمده بودند و الویه‌ی همیشگی را خوردیم. تا دو سه سال بعدش هم این روال ادامه پیدا کرد. اما کم‌کم خانه‌ی مادربزرگ به دلیل خالی ماندن، داشت غیرقابل استفاده می‌شد. اجاره‌اش دادند و دیگر نشد افطاری اول ماه برگزار شود. انگار عمه‌هایم هم داشتند زور می‌زدند که زمان را نگه‌دارند و نمی‌شد.
امروز یک تکه فیلم قیچی‌شده از کلی فیلم و سریال دیدم که داشتند برای سحر و افطار حاضر می‌شدند. لحظه‌ای که یکی گفت: «چقد تا اذون مونده؟» یاد خودم افتادم که استکان‌به‌دست جلوی تلویزیون مادربزرگ ایستاده بودم تا اذان یزد را بگویند و افطار کنم. اما امسال هم خانه‌ی خودمانیم و هیچ‌‌جا دعوت نیستیم. مادربزرگ که هیچ، حتی مامان و بابا هم کنارم نیستند. زمان نه‌تنها توی خانه‌ی مادربزرگ که حتی توی خانه‌ی پدری هم متوقف نشد. می‌شود جلو رفتنش دوباره برسد به روزهای خوش با هم بودن؟! دلم می‌خواهد اولین افطار همه رمضان‌هایم، کنار کسانی باشم که دوستشان دارم.
#مهدیه_دهقانپور
جان و جهانundefined

۲۱:۴۸

thumbnail
ما نمی‌خواستیم از دور دستی بر آتش داشته باشیم. می‌خواستیم دستمان را ببریم جلو و هُرم آتش را با پوست و گوشت‌مان حس کنیم. «شنیده‌ام» و «توی خبرها خوانده‌ام» برای یک روایت‌نویس کافی نیست؛ ما می‌خواستیم «ببینیم». پس باید دل می‌زدیم به میدان. باید مادر شهید را بغل می‌گرفتیم و پیراهن زخمی شهید را لمس می‌کردیم. ما نمی‌خواستیم از قاب شیشه‌ای ببینیم، می‌خواستیم در دل صحنه، شاهد باشیم. #شاهدان_قریب عنوان متن‌هایی است که اعضای «مداد مادرانه» از حضورشان در کنار خانواده شهدا و جانباختگان وقایع اخیر روایت کرده‌اند.
#شاهدان_قریب
#صاحب‌عزا_منم!#قسمت_اول
وقتی مژده زنگ زد و‌ گفت: «برای مصاحبه می‌تونی بری؟» نَه به ساعتم نگاه کردم و نه به موقعیتم؛ برای ملاقات خواهرم توی بیمارستان بودم. حتی شام برای بچه‌ها و پسرخواهرم‌ که پیش من می‌ماند، درست نکرده‌ بودم.بدون لحظه‌ای مکث از همان پشت خط به مژده گفتم: «میرم.» از خواهرم خداحافظی سَرسری کردم و راه اُفتادم.روی اسنپ شهرک علایین را در نقطه‌ای حدودی انتخاب کردم و ماشین گرفتم. هوا داشت تاریک می‌شد. درخت‌ها تکان‌های شدیدی می‌خوردند. از جایی که می‌خواستم برای اولین بار بروم، ترسیده‌بودم. توی اتوبان امام علی(ع) وضع بدتر شد؛ هر چه پلاستیک و زباله‌های سبک و برگ بود روی هوا پرواز می‌کردند. جایی از مسیر، ترسم بیشتر هم شد. آقای راننده به همسرش تلفن زد: «سریع برو بچه رو از مامانت بگیر برو خونه. امشب گفتن اوضاع مملکت خرابه، بدو!»راننده، آدرسِ شهرک را از چندین نفر پرسید. جایی میان درختان کاج و بوی گیاهی که نمی‌دانستم چه بود، ماشین متوقف شد. تعداد زیادی بَنر مشکی جلوی یک ساختمان به دیوار وصل بود. از ماشین ۲۰۶ سفیدی که پشت شیشه‌اش، عکس جوانی با ربان‌های مشکی بود، فهمیدم‌ که درست آمده‌ام.ساعتم را نگاه کردم. حدود نیم ساعت زودتر از قرارمان با تیم مستندساز رسیده بودم. دست‌هایم را دور تنم پیچیدم و در جهت باد تا جلوی خانه‌ی محمدعرفان رفتم.بنرها را یک به یک خواندم. هیچ‌کدام کلمه‌ی شهید قبل از اسم محمدعرفان فرجی نگذاشته بودند.مادرش بعدتر گفت: «تازه دیروز برامون برگه‌ی شهادت آوردند.»در آن هوای سرد کمی قدم زدم و نوک بینی‌ام را با دست پوشاندم. آقایان مستندساز رسیدند و با هم وارد خانه‌ شدیم.اولش از اینکه خانواده هنوز داغدارند و نمی‌دانیم با ما چطور برخورد کنند، ترسیده‌ بودم. چند ساعت قبل که به دوستم از رفتن به خانه‌ی یکی از کشته‌شدگان هجده‌ِدی گفتم، برایم‌ نوشته بود: «آخر سرتو به باد میدی!»چند خانم برای استقبال جلوی در ایستاده‌ بودند.جلو رفتم و به همه‌شان تسلیت گفتم. سراغ مادر را گرفتم. مادر محمدعرفان با موهای جوگندمی و شال مشکی بالای اتاق ایستاده‌بود. سمتش رفتم و صورتش را بوسیدم. از همان برخورد اول، آرام بودن خانواده به چشمم آمد. چند ثانیه در آغوشم اشک ریخت.اجازه خواستم برای خواندن نماز به اتاق خواب بروم. خواهر شهید که ده سال از او بزرگتر بود، تعارفم کرد. دستم را پشت کمرش بردم‌ و در آغوش گرفتمش. سرش را در بغلم فرو برد و بدون هیچ کلامی با هم اشک ریختیم.خواهر محمدعرفان را گوشه‌ی تخت نشاندم. مادرش و باقی خانم‌ها که دوست‌های خانوادگی بودند هم آمدند و کنار مادر نشستند.مادر دستش را به بالا و پایین اتاق می‌چرخاند: «محمدم همین‌جا می‌خوابید، همین‌جا راه می‌رفت.» و با گوشه‌ی شال مشکی اشک‌هایش را پاک می‌کرد‌.پایین پایش رفتم و با چشم‌های گریان زانو زدم: «حاج خانوم چند تا بچه داشتید؟»خانمی که کنار مادرشهید نشسته‌ بود با حالتی پُر غضب گفت: «مگه چن‌تا داشته‌؟ همه همین بودن. دو تا داشتن که یکیشونو کشتن.» ناآرامی مادر شهید اوج گرفت. دستش را محکم روی پایش می‌زد و پسر هجده‌ساله‌اش را صدا می‌کرد.نگاهم را سمت مادر بالا گرفتم: «حاج‌خانوم پسرتون شهیده؛ چون بی‌گناه کشته‌ شده. شنیدم یه ساعت فقط از خونه بیرون بوده اونم برای خرید کتونی دوستش.»داغدیده آرام آرام چشم‌های بی‌قرارش را به صورتم انداخت. رَدِّ لبخند بی‌اثری روی لب‌هایش را می‌شد فهمید. با همان آرامش ذاتی‌اش جواب داد: «دیروز برامون برگه‌ی شهادت بچه‌مو آوردن. همین آرومم می‌کنه. بچه‌م انقدر خوب بود که واقعا شهید شد. نه من اینو بگما برو از همسایه و فامیل بپرس. همه میگن این بچه حیف شد.»تیم مستندساز نمازشان را خوانده‌بودند و صدایمان کردند.
#ادامه_در_قسمت_دوم
#مهدیه_مقدم
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۱:۴۸

#شاهدان_قریب
#صاحب‌عزا_منم!#قسمت_دوم
مادرشهید روی مبلی روبه‌روی آقای مجری جاگیر شد. مردی جوان گیرنده‌ی صدا را به شال مادر وصل کرد.آقای احمدی بعد از سلام، از سن و سال شهید و مدل زندگی و خاطرات او پرسید.مادر محمدعرفان یک قُلپ آب خورد و شروع کرد: «من مادر شهید محمدعرفان فرجی هستم‌. متولد ۱۶ دی ۱۳۸۶. دو روز قبل این‌که تیر رو به قلبش بزنن تولدش بود‌. پسرم خیلی اخلاقش خوب بود نه این‌که من بگما، بعد از این‌که شهید شد همسایه‌ها اومدن گفتن هیچ‌وقت نمی‌ذاشت ما وسیله بالا ببریم؛ آخه خونه ما آسانسور نداره، خریداشونو تا جلوی خونه‌هاشون می‌برده. بچه‌م حلال و حروم حالیش بود. نگاه به ظاهر وحجابمون نکنید. یه بار گذاشتمش یه جا پارچه‌‌فروشی کار کنه. برا یه نفر شصت تومن کمتر کارت کشیده بوده. کارت خودشو داده به صاحب‌مغازه گفته باید از کارتم شصت تومنو بکشی. حالا نمی‌خوام بهتون دروغ بگم. نمی‌دونم آخر پولو کشیدن یا نه، اما بچه‌ی من براش این چیزا مهم بود‌. سه روز بیشتر تو اون پارچه‌فروشی طاقت نیاورد بمونه. می‌گفت اینجا سه تا پسرن هم‌‌سن خودم که همش با مشتریای خانوم خوش‌و‌بش می‌کنن، من دوست ندارم این جَوّا رو.» یادآوری خاطرات محمدعرفان، مادرش را بی‌تاب کرد. آقای نورپرداز لیوان آب را جلوی او گرفت. مادر یک قُلپ آب خورد: «بچه‌م خیلی ساده و مهربون بود. هر وقت یه چیز می‌خرید تا تو دهن منو خواهرش نمی‌ذاشت، نمی‌خورد. هرشب باید اول منو بابا و خواهرشو‌ بوس می‌کرد، بعد می‌خوابید.»مادر سکوت کرد و منتظر سوال مجری ماند. آقای احمدی در جایش جابه‌جا شد: «خب مادر از اون شب بگید! چه طور شد که محمدعرفان رفت بیرون؟»خانم فرجی سرش را کج کرد تا دخترش عاطفه را از پشت دم و دستگاه فیلمبرداری بین خانمها پیدا کند: «عاطفه اون‌شب ساعت هفت‌ بود، آخرین‌بار جواب تلفنتو داد، نه؟»عاطفه با تکان دادن سرش تایید کرد.مادر ادامه داد: «آره همون ساعت هفت اینا بود که زنگ زدیم ببینیم محمدعرفان کجا مونده؟ نیومده. گفت: 'مامان دارم با دوستم ساندویج می‌خورم، بعدش می‌ریم کتونی براش می‌خریم و میایم.' این دوستش آرین که اون شب بچه‌مو کشوند تو خیابون دیگه ندیدمش. بچه‌م رفت کفش بخره که تیر زدن تو قلبش. تیر انقدر پُرسرعت به بدنش خورده که می‌گن بچه‌م غرق خون بوده.»دوباره فشار دست مادر روی دسته‌ی دایره‌وارِ مبل، جایی برای خالی کردن سوزش قلبش شد. جریان اشک‌هایش که کم‌تر شد، آقای احمدی پرسید: «خانم فرجی به نظرتون کی بچه‌تونو زد؟»
#ادامه_در_قسمت_سوم
#مهدیه_مقدم
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۱:۴۸

#شاهدان_قریب
#صاحب‌عزا_منم!#قسمت_سوم
مادر محمدعرفان با گوشه‌ی شال، اشک‌هایش را پاک کرد و میکروفن جابه جا شد.‌ بعد از هماهنگی مسئول صدا، ادامه‌ داد: «نمی‌دونم کی زد، ولی هر کی زد الهی که بچه‌ی خودش بمیره! الهی داغ بچه‌شو ببینه!»اتاق آرام بود و فقط صدای آه کشیدن‌ و روی پا زدن یک مادر بود که جگر همه‌ی تیم را می‌سوزاند.تا آن لحظه تمام کلماتم را با بغضِ نشسته‌ توی گلو نوشته بودم. من آن‌جا بودم که فقط هر چه را می‌شنوم و می‌بینم، یادداشت‌برداری کنم. ای‌ کاش می‌توانستم بپرسم: «الان نظر شما در مورد سویه‌های مختلف سیاسی کشور چیه؟»آقای مجری که کاربلد بود و باز هم صبر کرد تا مادر آرام شود، سخن از زبان من گفت: «مادر، شما یا پسرتون یا خانواده تا حالا توی جناح سیاسی بودید؟» چشم‌های آبی مادر گرد شد: «نه ما اصلا اهل سیاسی‌بازی نیستیم. من رهبرمونو خیلی دوست دارم. همیشه به بچه‌هام گفتم نون نداشته باشیم بخوریم ولی امنیت داشته‌ باشیم. چیزی هم نداشتیما. حتی انگشتای شوهرم تو کار با ارّه بریده، اما همون نون و پنیرمونو خوردیم و کاری با هیچ‌کس هم نداشتیم.»وقتی مادرِ شهید گفت «گروهک منافقین»، گرمم شد.به چشم‌های خوش‌رنگ مادر که حالا حسابی قرمز شده بود نگاه کردم. دستی روی شالش کشید و کمی‌ از موهای جوگندمی‌اش داخل رفت: «عکس محمدعرفان رو از روی پروفایل اینستاش برداشته‌بودن و تو تلویزیونشون نشون دادن. زنگ‌زدن خونه‌مون و گفتن این جوون از گروه منافقا بوده که با فراخوان ما رفته بوده تو خیابون برا اعتراض. گفتن عرفان برای آزادی ایران رفته اعتراض و حکومتیا کشتنش.»دستش را روی دسته‌ی مبل چندین بار محکم کوبید: «بچه‌ی من دلخوشیش این بود که چیپس و پفک هر شب بخره با تخمه‌، بیاد خونه بشینه فیلم ببینه. اصلا چه می‌دونست اون مریم رجوی گور به گوری کی هست؟! چه می‌دونست سیاست چیه؟! خدا لعنت کنه هر کی بچه‌ی منو کشت‌. آااااخ ماااادر! محمدعرفانم کجایی؟»صدای گریه‌اش چنان اوج می‌گرفت که می‌ترسیدم هر آن حالش به هم بخورد و غش کند. دستی روی شیشه‌ی عکس پسر هجده‌ساله‌اش کشید و کم کم آرام شد؛ انگار که خود شهید دست مادرش را از روی شیشه‌ی عکس برداشت و روی قلبِ تیرخورده‌اش گذاشت. مادر آه بلندی کشید و هق‌هق گریه‌اش رو به آرامی رفت.
کار تیم مستندساز تمام شده بود. خواهر شهید آمد و پایین پای مادرش نشست. از روی مبل بلند شدم و رفتم کنار عاطفه نشستم. دستم را روی پای دختر خانواده گذاشتم‌. اشک چشم عاطفه روی دستم چکید. اشاره کرد گوشی‌اش را از روی مبل بدهم. عکس روی صفحه‌ موبایلش، محمدعرفانبود که داشت شمع کیک هجده‌سالگی‌اش را فوت می‌کرد.‌ عاطفه فیلم عقدش که سه ماه پیش بود را آورد و گوشی را دستم داد: «ببین چقدر داداشم اینجا ماه شده‌. می‌خواستم دومادیشو ببینم.» فیلم با ویولن زدن یک خانم با کلاه سفید و موهای بلوند شروع می‌شد. خانم‌ها و آقایان مهمان، پشت سرش بودند و در میان باغ عروس ایستاده بود؛ برادرش با کت و شلوار و کراوات وارد صحنه شد و خواهرش را در آغوش کشید‌. عاطفه انگشتش را سمت شهید آورد.صدایش می‌لرزید: «اینجا نمی‌دونستم عروسیم دیگه تو نیستی!»
#پایان
#مهدیه_مقدم
#فتنه_آمریکایی_صهیونی
#چهلم_۲۴۲۷_شهید


در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۱:۴۸

thumbnail
#راه_دراز_است!
لیست را نشانم داد و گفت: «ببخشید می‌بینید که ظرفیتمون تکمیل شده.» انگار شعله‌ای درون سرم روشن کرده باشند، حرارت از درونش بیرون زد. مطمئن بودم اینْ جا نداشتنشان مصلحتی است اما راهی برای اثباتش نداشتم. چند دقیقه‌ طول کشید تا خودم را جمع‌ و جور کنم. با دلخوری‌ای که چاشنی عصبانیت داشت به کیف و چادرم چنگ زدم و با سرعت از درِ باشگاه خارج شدم. مسخره‌تر از این نمی‌شد‌. همین دیروز تماس گرفته بودم شرایط کلاس پیلاتسشان را پرسیدم. گفت: «روزهای فرد ساعت ده بیاین همون موقع هم ثبت نام کنین.» حرفی از «جا نداریم» نبود. یعنی یک روزه ظرفیتشان تکمیل شده بود؟! به نظر نمی‌رسید این‌طور باشد. ته دلم مطمئن بودم تا من را با چادر میان آن جمعیت بدون حجاب و غرق آرایششان دیدند نظرشان عوض شده بود. اصلا انگار با خودشان بسته بودند که خانم چادری میان خودشان راه ندهند‌.
آرام توی خیابان قدم می‌زدم. باران ریزی می‌بارید. چتر داشتم اما بی‌خیالِ باز کردنش شدم. چقدر گشته بودم که در شهر غریب باشگاهی پیدا کنم که به زمان و محلّ زندگی‌مان بخورد! چقدر صبح برنامه‌هایم را جابجا کرده بودم تا به این ساعت برسم! چقدر وسیله آماده کرده بودم! اما آخرش کارم را راه نینداختند. بدتر از همه تحقیری بود که حس می‌کردم. این احساس دلم را به آتش می‌کشید. همیشه بخاطر ظاهرم در جمع‌های کاملا ناهمسو بی‌مهری دیده بودم و چقدر دلم شکسته بود. اما هیچ‌وقت برایم عادی نمی‌شد؛ بغض و خشم ته قلبم رسوب و کم‌کم آن را پر می‌کرد.توی خیابان چشم انداختم تا باشگاه جدیدی پیدا کنم و ناخودآگاه تصمیم گرفتم هر باشگاهی با هر ساعتی که پیدا کردم همان روز ثبت‌نام کنم. همان هم شد! دقیقا یک ساعت بعد در گران‌ترین باشگاه ممکن اسم نوشتم.
شب با بدن‌درد نشستم روبه‌روی تلویزیون تا طبق عادت «سرزمین مادری» را نگاه کنم. همان قسمتی بود که پدرزن مذهبی «رهی» بخاطر مبارزات سیاسی‌اش طلاق زنش را گرفت. رهی از زندان آزاد شد و به حق‌خواهی برگشت؛ هرچند می‌دانست دستش به جایی بند نیست. رفت و حرفش را زد. اشکی که انگار از صبح پشت پلک‌هایم منتظر نشسته بود و فرصت می‌خواست، دانه دانه بیرون آمد. همین‌جا جرقه‌ای در ذهنم روشن شد. این مردم برای به ثمر نشستن انقلاب از چه چیزهایی گذشته‌اند!! شغل و درس و دانشگاه گرفته تا همسر و فرزند. اما پذیرفتند چون چاره‌ای جز پذیرفتن نبود! این‌بار به خودم جدی‌تر تذکر دادم که: «اگر به راهت اعتقاد داری اینکه از یه کلاس یا گروه یا درمانگاه بندازنت بیرون، نباید تحملش برات سخت باشه! اینا هزینه‌های خیلی کوچیکی‌ان که ما داریم برای اعتقاداتمون میدیم. اگر جای قبلیا بودیم چی کار می‌کردیم؟!» اما هنوز مغزم روی یک سوال قفل شده بود. جواب این سوال را هم خدا همان شب‌ها در کتاب «الغارات» جلوی چشمم گذاشت!همیشه فکر می‌کردم که حکومت ما با حکومت شاه فرق دارد. نباید در این حکومت مذهبی‌ها مظلوم باشند، طرد و تحقیر شوند یا بهشان بها داده نشود. همیشه تا چنین اتفاقاتی می‌افتاد دنبال راهی برای اعتراض بودم؛ راهی برای گزارش، راهی که نگذارم به این کارشان ادامه دهند. و وقتی به نتیجه دلخواهم نمی‌رسیدم حالم بدتر می‌شد.
«الغارات» را که خواندم دیدم چقدر در زمان حکومت مولای برحقّمان امیرالمومنین(ع) هم از این دست اتفاقات زیاد افتاده! در زمان حکومت خودشان چندین و چند نفر را به جرم شیعه علی بودن سر بریدند و غارت کردند. در قمستی از کتاب فرد خون‌خواری از جانب معاویه به غارت می‌رود. وظیفه دارد شیعیان را بکشد. او در روستایی می‌رود در خانه یکی از بزرگانش که شیعه بوده و می‌گوید می‌خواهم سرت را بزنم. مرد فرصت می‌خواهد که غسلی کند و دو رکعت نماز بخواند. و بعد از آن کاملا تسلیم در پیشگاه مرگ حاضر می‌شود. دلگیر نمی‌شود، معترض نمی‌شود که چرا علی(ع) در حکومتش مواظب من نبوده؛ راحت و با اطمینان خاطر سرش را در راه اعتقاداتش می‌دهد.البته همه شیعیان هم مثل این مرد نبودند. افرادی هم تا بهشان هجوم آورده می‌شد بیعتشان را پس می‌گرفتند.مساله اصلی این است که بخواهی و تلاش کنی کدام سمت از تاریخ ایستاده باشی!انگار برای مسلمان واقعی شدن، راه درازی در پیش دارم... .
#راضیه_حسن‌شاهی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۵:۱۷

thumbnail
#رگ‌به‌رگ_شدن_کمر_تناقض
همسرم روی ترمز زد. پیاده شد. توی بلوار چیزی را نگاه کرد. کلاه کاپشنش را روی سرش کشید و بدو سمت ماشین آمد. از توی صندوق یک طناب پلاستیکی برداشت. نهال کم‌جان افرا، زیر فشار باران‌های بهاری طاقتش طاق شده بود و کمرش خم. با طنابی که از ماشین آورده بود، نهال را به درخت کاج کناری بست. تر و تیلیس آمد نشست توی ماشین. حالا با آن لباس‌های خیس، عید دیدنی هم می‌خواستیم برویم. رعدوبرق‌های شدیدی می‌زد. همان‌هایی که تبدیل شدنشان از صدای غرش به سِیلی جاری کف خیابان، چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. دانه‌های باران درشت بود و باد، آن‌ها را به صورت خط‌هایی کج درآورده بود.آهنگ مَل‌مَل از رادیوی ماشین پخش می‌شد. زور برف‌پاک‌کن به حجم شلّاقی باران نمی‌رسید. مغازه‌ها را یکی‌درمیان می‌دیدیم. کنار گل‌فروشی‌ پارک کردیم. یک گلدان آگلونما برداشتیم. رویَش هم دادیم اسپری برّاق‌کننده بزنند‌. گرمای دلچسب گل‌فروشی، بوی اسپری خوشبوکننده و کودبرگِ نم‌خورده، صـدای شَرق شَرق باران که به پلاستیک‌های سقف گل‌فروشی می‌خورد، حرکت پرسرعت ماشین‌ها از روی گودال‌های آب، پاچه شلوارهای گِلی و نم‌گرفته، نماد یک عید پربارش بود. رسیدیم به حساب و کتاب. ‐ قابلی هم نداره! چهارصدوهفتادوپنج تومن. همسرم کارت را به سمت فروشنده تعارف کرد. با دو انگشت پشت دست مرد زد و با خنده گفت:- ریش و فندک دست خودت، فقط نسوزونیشا!مرد کارتخوان را آورد جلو که خودتان بفرمایید کارت بکشید.همسرم پانصد تومان کشید و خداحافظی کرد. گلدان را توی صندوق جا داد و گفت: «با ای پولا نه او پولدار می‌شه نه من فقیر. بِیذو حداقل خستگی چونه زدن با مشتری قبلی ایطوری از تنش در بیاد.»با سر تاییدش کردم. چند متری بیشتر حرکت نکرده بودیم که پیرزنی را دیدیم زنبیل به دست توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. همسرم گفت: «جمع‌تر بیشینید تا ای بنده خدا هم برسونیم.»ماشینمان با این که پراید هست، اندازه یک پاترول برکت دارد.‌ همیشه وسیله ایاب و ذهاب پایان عروسی‌ها و ختم‌ها و مجلس‌هاست. روی پای راننده هم معمولا کوچکترین بچه جاگیر می‌شود.پیرزن را به مقصد رساندیم. تا چند لحظه بعد از این‌که حرکت کردیم هنوز صدای «خیر ببینی، عاقبت‌‌به‌خیر بشی، خدا برات خوش بخوادش!» توی ماشین می‌آمد.بالاخره به مهمانی رسیدیم. ماه رمضان افتاده بود توی عید. میزبان همه فامیل را یک‌جا دعوت کرده بود برای افطار. بعد شام، همه خون‌ها به سمت معده روانه شده بود تا بتواند کلم‌پلو و زرشک‌پلو و حلوا و سالاد را یک‌جا هضم کند. همه از فرط سنگینی یک‌وَری لم داده بودند. اما بچه‌های روزه‌ندار تازه شلوغی و شیطنتشان گل کرده بود. دخترم برگ برنده را رو کرد. بازی «اونو» را از کیفش درآورد و همه بچه‌ها مثل مورچه‌هایی دور یک قطره عسل جمع شدند. مدیریتشان نیاز به یک بزرگ‌تر داشت. از آن‌همه آدمِ تازه افطار کرده با معده‌هایی سنگین بخاری بلند نمی‌شد. از آن‌جایی که چهارتا از بچه‌ها مال خودمان بود و بالطبع بیشترین سهم شلوغ شلتاقی هم مال ما؛ همسرم بار امانت را به دوش کشید و شد داور بازی بچه‌ها.
دو سالی از آن روز می‌گذشت. ما به درخت افرای وسط بلوار دل بسته بودیم؛ قد کشیدنش را مدام چک می‌کردیم. دی ماه بود و بهترین زمان برای رنگ‌پاشی درختان. وقتی شهرداری رنگ سفید روی تنه‌اش پاشید، ذوق کردیم که به درختمان بها دادند. اما این ذوق زیاد طولی نکشید.شب بعد از اغتشاشات، داشتیم به خانه برمی‌گشتیم. دیدیم درخت افرایمان را از ریشه کنده‌اند؛ انگار ریشه دندانم را بدون بی‌حسی کشیده باشند، دردم آمد. ایستگاه اتوبوسی که پیرزن زنبیل‌به‌دست را سوار کردیم هم از جا در آورده بودند. تابلوی گل‌فروشی که آگلونما از آن‌جا خریدیم را پایین کشیده بودند. یکی از همان‌ بچه‌هایی که همسرم نشست و باهاشان «اونو» بازی کرد، یتیم شده بود.
حالا همان‌هایی که این بلا را سر شهر آوردند پایشان را کرده‌اند توی یک کفش که مرزهای تناقض را جابجا کنند.قفل گوشی را باز کردم؛ «اتحادیه اروپا امروز در اقدامی خصمانه رسماً سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران را به عنوان یک سازمان تروریستی معرفی کرد.» احساس کردم وارد یک صحنه تئاتر شده‌ام؛ به آبادگری که درخت را با طناب محکم کرد نقش جلّاد را دادند و آن‌که از ریشه درش آورد نقش مظلوم را بر عهده گرفت.
#سارا_ابراهیمی
#فتنه_آمریکایی_صهیونی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۴:۲۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.