بله | کانال جان و جهان | به‌ روایت مادران
عکس پروفایل جان و جهان | به‌ روایت مادرانج

جان و جهان | به‌ روایت مادران

۴,۰۷۰عضو
thumbnail
بسیاری از متن‌هایی که در کانال جان و جهان، با نظم و ترتیب پشت سر هم می‌نشینند، حاصل قلم زدن مادرانی هستند که در گروهی به نام «مداد مادرانه» دور هم جمع شده‌اند و مشقِ نوشتن می‌کنند.
یکی از سرنخ‌هایی که اخیراً اهالی مداد درباره آن نوشته‌اند، از این قرار بوده: «#مادران_و_همسران_شهیدی_که_می‌شناسیم»


#همسایه‌های_بهشت
از مامان اعظم چند قاب محدود توی سرم دارم؛ محو و معوج. مثل استخر وقتی توی آب هستیم یا وقتی از پشت چشم‌های اشکی نگاه می‌کنیم. انگار رنگ‌های تصویر کش‌دار شده باشند و صداها را یکی درمیان بشنویم.
مامان اعظم زنی بود مومن و سفیدرو. به‌خاطر این‌که خواهرزاده آقای مرعشی نجفی بود، از همان ابتدا در فضای مذهبی بزرگ شده بود و به‌خاطر اصالتش که به تبریز برمی‌گشت بسیار باسلیقه بود. از او دو تصویر واضح در سرم دارم؛ یکی مربوط به سفره‌ی صبحانه‌ای بود که به خواسته‌ی او پدربزرگم توی بالکن خانه‌ی پدری‌ام پهن کرده بود. نشسته بود لابه‌لای گلدان‌ها و بلند صدا می‌زد: «محموووودددد، مربای توت‌فرنگی رو بیار!»دومی هم مربوط به وقتی بود که پدربزرگم با برنامه صبحگاهی تلویزیون ورزش می‌کرد و او روی مبل می‌نشست و نگاهش می‌کرد.چهارساله بودم که یک روز من و خواهر و دخترعمه‌ی کوچکم را گذاشتند مهدکودک نزدیک خانه‌مان و مامان اعظم را خاک کردند. پدربزرگم تا مدت‌ها توی ضبط صوتش آهنگ «عجب رسمیه رسم زمونه» رسول نجفیان را می‌گذاشت و می‌نشست برای رفتن اعظمش گریه می‌کرد. من هم پایین پایش می‌نشستم و به صدای بالا کشیدن بینی و هق‌هق‌اش با تعجب نگاه می‌کردم.تا همین چند سال پیش که بابا محمود را داشتیم، همیشه خاطره‌ی از دست دادن مامان اعظم را برای ما تعریف می‌کرد. حتی آلزایمر هم ماجرای از دست دادن او را برایش کمرنگ نکرده بود. می‌گفت: «اعظم تا دلش خوش بود که محسن بر‌می‌گرده، هیچیش نبود! تا محسن رو آوردن تو معراج، یه دفعه دیدیم مات شد، حرف نزد. فقط زل زده بود. آخرش هم چند وقت بعد طاقت نیاورد سکته کرد و ویلچری شد. همینم شد که قدّ عمرش کوتاه شد و زود از دنیا رفت!»بعد یک مکث کوتاهی می‌کرد و می‌گفت: «آخه شوخی نبود که یه کُپّه پنبه بود و چند تا تیکه استخون، امدادگر بوده تو اُمّ الرّصاص رفته کمک مجروحین، زدنش. خیلی طول کشید تا بیارنش برامون».
حالا بابا محمود و مامان اعظم توی قطعه ۵۲ بهشت زهرا یعنی قطعه خانواده‌ی شهدا کنار هم هستند. درست چند متر آن‌طرف‌تر از قبر عمو محسن. یک قاب سوم خودساخته‌ای از هر سه‌شان دور یک سفره توی سرم دارم که با هم دارند صبحانه می‌خورند و قند می‌شوند.
#زینب_فرهمند
#شهید_محسن_فرهمند

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۰۶

thumbnail
#رمزگشایی_از_یک_کلمه
یک کاسه حلوای کاچیِ ام‌البنین را برداشتم و با بدبختی توی کیفم جا دادم. بدبختی که می‌گویم یعنی پلاستیک دم دستم نبود. چندتا دستمال کاغذی مزین شده به پودر بیسکوییت ته کیفم بود، پیچیدم دورش. آوردمش خانه. با ذوق دادم دست مادرشوهرم و گفتم: «بیو ای دیگه همو کاچیو هَس که می‌خواسّی.»پیرزن حلوا را خورد. دست‌های چروکش را برد بالا و دعایم کرد. قبای گل‌دار برش بود. پایین پنجره تکیه داده بود. چایی‌اش را با نعلبکی هورت کشید و به همسرم گفت: «ببم یه کاچی کالمه‌ای برام بوسونید تا بَلکم بخورم خوب بشم. بندبند استخونام درد می‌کنه.»
اگر دروغ نگویم این صدمین کاسه کاچی بود که در طعم‌ها و عطرهای مختلف برایش آورده بودم. زعفرانی، گردویی، چند مغز، گداخته اصفهان، کاچی عروس، جوجوش لرها، دواگرم شیرازی، حلوای تقویتی زن زائو و کلی دستور پخت کاچی دیگر در اینترنت! اما دستور کاچی‌کالمه‌ را هنوز پیدا نکرده بودم. اصلا در این که وجود خارجی دارد یا نه مانده بودم.
یک شب با مادر و خاله‌هایم دور هم نشسته بودیم. خواهرها چایی می‌خوردند و خاطره‌هایی تعریف می‌کردند مربوط به نیم‌قرن پیش. من و دخترم انگار که یکی دارد داد می‌زند «بدوبدو شهر فرنگه، از همه رنگه، بیا و تماشا کن» زل زده بودیم به خاله‌ها.میان تعریف خواهر‌ها مادرم گفت: «وی عامو او موقه‌ها یه قرص درشتی بود می‌دادن می‌خوردیم هر چی درد دُشتیم خوب می‌شد. چی چی بود اسمش لیلا؟»خاله لیلا گفت:- نمَ گاسنم کالامین بود.- نه عامو او ‌که مال خارشهآن یکی خاله‌ام گفت: «کالامین که نه خنگ خدا، کاشه‌کالمین»کاشه‌کالمین را که گفتند مغزم چند تا قولنج شکست و بعد انگار چیزی تویش جا افتاد جیغ زدم: «علی علی علی!»همسرم جوری از پذیرایی پرید توی اتاق که فکر کرد من و دختر و سه تا خاله‌هایم را برق گرفته.برق نگرفته بودمان بلکه راز چندساله کاچی کالمه رمزگشایی شده بود.این پیرزن بیچاره هی از توی خاطرات کودکی‌اش می‌گشته و یک کلمه را زیر خروارها کلمه می‌جُسته. به کلام که می‌خواسته تبدیلش کند می‌شده کاچی کالمه. آلزایمر هنوز زورش به خاطرات قدیم نرسیده بود. نتوانسته بود کاچی کالمه را از ذهنش پاک کند. او هنوز شفا را در کاچی کالمه می‌دید. همانطور که مامان و خاله‌هایم‌.و اینگونه بود که علی نگاهی به من کرد و من نگاهی به او. هِی عمیقی کشیدیم و پرونده پخت کاچی را به پایان رساندیم.
#سارا_ابراهیمی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۴:۳۴

thumbnail
#توأمان
صدای زن توی گوشم بود که می‌گفت: «توی جَنگا، اسرای جنگی رو این‌جوری شکنجه می‌کنن!»منظورش بیدار کردن افراد از خواب عمیق بود. شکنجه‌گر که بود؟ دختر دوساله‌ام که بی‌دلیل گریه می‌کرد. البته از نظر من دلیلی نداشت. وگرنه احتمالاً محکم‌ترین ادّله را توی مشتش داشت که به هیچ صراطی مستقیم نبود.زن، پیروز میدان بود. خودم را لایق این‌همه شکنجه نمی‌دیدم. صدایم را انداختم توی سرم.ـ بسّه دیگه، برو بخواب! اَه!بالاخره پدرش به دادَش رسید و آرامَش کرد.صبح که از خواب بیدار شدم، فکری توی سرم چرخید. قبل از دیدن آن کلیپ و شنیدن سختی‌های مادری از زبان آن زن، رفتارم فرق می‌کرد. اگر شبی بچه‌ها گریه می‌کردند، کمتر عصبانی می‌شدم. اول سعی می‌کردم با حرف و بغل، آرامشان کنم و اگر صبرم تمام می‌شد، بداخلاقی می‌کردم.نمی‌توانستم منکر این شوم که رفتار دیشبم تحت تأثیر حرف‌های آن زن بوده. کی دلش می‌خواهد به او ظلم شود؟!یک چیزی این وسط درست نبود. این را وقتی فهمیدم که ذهنم کمی عقب‌تر رفت و مسابقه‌ی قبل از خواب بچه‌ها را یادم آورد. مسابقه‌ی دو یا غذا خوردن نبود؛ طبق یک قرار نانوشته، هر کس بیشتر مامان را می‌بوسید، برنده بود. تازه وقتی پسرم خسته شد و رفت، دخترم تنهایی ادامه داد.چرا این‌ها را ندیدم؟ چرا این روزها کمتر از لذت مادری می‌شنویم و بیشتر از سختی‌هایش؟یک نفر باید باشد که برایم از رنج و عشق، توأمان بگوید. مثلاً پیامبری که بخواند: «اِنَّ مَعَ العُسْرِ یُسْراً.»
#عذرا_محمدبیگی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۰:۵۲

thumbnail
#آذر_اَکلیلی
نوک قیچی را مثل فرمان ماشین، با احتیاط روی لبه‌ی منحنی صفرهایی می‌چرخانم که قرار است عینک «جشن صد» بشوند. اکلیل‌های توی دامنم را روی زمین می‌تکانم. درحالی‌‌که قوسی به ستون فقراتم می‌دهم، پیام‌های جدید گروه مادران کلاس دوم را باز می‌کنم. نماینده دنبال سماور و لحاف کُرسی برای تزئین کلاس می‌گردد و هم‌زمان بحث روی رنگ بادکنک‌ها، ساتن روی میز و چیدمان خوراکی‌هاست. برای صدمین بار به این فکر می‌کنم: «بار اول چه کسی ایده‌ی جشن یلدا در مدرسه را داد؟»«شب چلّه» خودمان با دوکفگیر پلوی بیشتر و یک کاسه تنقلات کافی نبود؟! بیخ سرمای زمستانی که در زده و محترم از راه می‌رسید و برف نوبرانه می‌فرستاد. نه این‌طور بی‌رمق، که همه فقط به تکاپوی دیزاین اناری و ست کردن سرتا پا سبز و قرمز خودشان می‌افتند.اگر در آخرین روز پاییز، برف و سرما مدرسه را تعطیل نمی‌کرد، هیچ چیز، جای ذوقی که از رفتن به خانه باهم قسمت می‌کردیم را نمی‌گرفت. هرکس آن‌چه در چنته داشت، با چند تکه‌ی اضافه قلنبه‌ترش می‌کرد تا فردا، موقع تعریف خاطرات شب گذشته، داستان هیجان‌انگیزتری داشته باشد.خانه‌ی ما اما ماجرا خیلی پیچیده و پرهیاهو نبود. بابا احتمالا باز هم دیر می‌رسید. من مثل همه‌ی غروب‌های سرمازده‌ی شهرمان توی ژاکت یقه اسکی و جوراب پشمی فرو‌ رفته بودم، کنار بخاری گازسوز هنوز مشق می‌نوشتم که زنگ در را می‌زدند و مامان از پای گاز با خوشحالی خودش را به آن می‌رساند. چشم‌انتظار عادت هرساله‌ی مادرش بود. پشت در، صدای زنگ دوچرخه‌ی دایی کوچکم می‌آمد که دور تا دور میله‌هایش را نوارتنه‌ی سورمه‌ای پیچانده بود و یک بغل «شب چلّه‌ای» مادربزرگ آورده بود. هرچه اصرارش می‌کردیم تو نمی‌آمد اما خوب که خنده به لبم می‌نشاند و مامان چندمشت آجیل توی جیبش می‌ریخت پایش را روی پدال می‌چرخاند و از همان وسط کوچه دور می‌زد.مادربزرگ در کیسه‌های کوچک و بزرگ، هم ظرف آش و کوفته جا داده بود، هم میوه‌های تازه‌ی فصل و گردو و کشمش حاصل از باغشان.مامان که یکی یکی گره کیسه‌ها را باز می‌کرد بخار گرم آش و عطر ترخون توی کوفته‌ها به صورت‌مان می‌خورد.در یک کیسه هم معمولا لباس یا چند تکّه بافتنی بود که نصیب ما می‌شد.
هیچ‌وقت دکوری برای یلدا نمی‌چیدیم. هرچه داشتیم، مامان کم‌کم می‌آورد تا رودِل نکنیم. آخر شب که برمی‌گشت آشپزخانه می‌فهمید در جیره‌بندی‌ دقیقش یکی دوقلم خوراکی جا مانده و باید بایگانی می‌شدند تا نوبه‌ی بعدی. نه خبری از هندوانه ی نرسیده بود نه دسر رنگ‌ و وارنگ و پفیلای امروزی.هروقت هم که در تلویزیون، دست تهرانی‌ها هندوانه‌ی شب یلدا می‌دیدیم، به سردی کردنِ آخر شب‌شان می‌خندیدیم و از اصرارشان به دورهم جمع شدن تعجب می‌کردیم.آن همه پایبندی به میهمانی، برای ما فقط در تحویل سال و اعیاد قربان یا غدیر معنا داشت.حالا بعد از بیست‌و‌چند سال، نه خبری از برف و بارندگیِ آن‌روزهاست، نه سادگی آخرین شب پاییز، نه حتی دایی که از زیر خروارها خاک بیاید و با هم به شیطنت هایش بخندیم.حالا باید با مامان‌های پایتخت‌نشین درباره گیفت یلدا هم‌فکری کنم و آخرسر برای مشارکت در یکی از ده جشن سال تحصیلی بنشینم به برش فوم اکلیلی و مقواهای رنگی.امسال هم شب یلدا با لبخندی ماسیده از راه می‌رسد؛ مرتب، هماهنگ و آماده‌ی عکس گرفتن.
#فاطمه_امیدی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۷:۴۹

thumbnail
#چشم‌ها_را_باید_شست
به این ساعت از شبانه‌روز که می‌رسم، احساس می‌کنم کارگردان باید کات بدهد!به جایی که حتی توان پاسخ به «مامان، مامان» گفتن‌شان را هم ندارم؛به جایی که آشپزخانه با تمام محتویات کشو، توسط دوقلوها روی زمین پخش شده و ظرف‌های داخل سینک از سر و کول هم بالا می‌روند؛جایی که چراغِ دورِ آخر لباسشویی نشان از پایان شست‌وشو می‌دهد، امّا لباس‌های خشک روی رخت‌آویز، هنوز جا خوش کرده‌اند.
جایی که دوست دارم یک ساعت زودتر خاموشی بزنم تا شاهد منفجر شدن مغزم در گوشه و کنار خانه نباشم؛ ولی تازه بساط ترازو درست کردن کلاس‌ سومی به میان می‌آید و همه‌چیز را خراب می‌کند.
کارهای نیمه‌تمامم، یکی‌یکی جلوی چشمانم رژه می‌روند و ناکامی‌های روزم را به رخم می‌کشند.جلوی آیینه می‌ایستم. رد خستگی بر چهره‌ام نشسته است.کرم دور چشم را بی‌هدف می‌زنم؛ می‌دانم فایده‌ای ندارد.سیاهی زیر چشمانم، مهر تأییدی بر شب‌بیداری‌هایم است.
آب‌جوش را روی قوریِ سرشب می‌ریزم.با لیوان چای، قامت خسته‌ام را بر پیکر مبل می‌سپارم.
به روزهای آینده فکر می‌کنم؛ به روزی که دیگر هیچ گلدانی چپه نمی‌شود و هیچ رد دستی بر شیشه باقی نمی‌ماند؛ به جغجغه‌هایی که دیگر زیر دست و پا له نمی‌شوند و هیچ آبرنگی به گل‌های فرش افزوده نمی‌شود؛ به عروسکِ موآشفته‌ی بی‌دست و پا، که در تاریکی نیمه‌شب مرا به مرز سکته نمی‌برد!به روزی فکر می‌کنم که برقِ تمیزی خانه، چشمم را بگیرد و سکوتش، گوش فلک را کَر کند.به خودم فکر می‌کنم؛ به این که از درز میان این شلوغی‌ها چه کاری را می‌توانم زورچپان کنم لای زندگی‌ام. کدام تپه را به من سپرده‌اند که سربازش باشم؟ نمی‌خواهم در مرداب خانه‌نشینی فرو بروم، حتما یک سوراخی پیدا می‌شود که به دست من بسته شود!
این روزهای پُرتلاطمم، فقط یک نگاهِ «ما رَایتُ اِلاّ جَمیلا» می‌خواهد تا بشورد و رد تمام خستگی‌ها را به ساحلی از آرامش تبدیل کند.
#نفیسه_رحیمی
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۱:۱۴

thumbnail
داریم مثل همیشه زندگی‌مان را می‌کنیم، یا شاید بی‌حوصله و حتی کلافه‌ایم. ناگهان یک کاسب، یک راننده، یک رفتگر و خلاصه یک هم‌وطن، حرفی می‌زند یا کاری می‌کند که حالمان خوش و دلمان گرم می‌شود. «این مردمان شریف»، عنوان حَظّ راوی‌ها از آدم‌های کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و مغازه‌ها و تاکسی‌های شهر است.
#این_مردمان_شریف
#جنس_فروخته‌شده_پس‌_گرفته_می‌شود!
خانم میوه‌فروشِ خیابان خودمان گفت: «ارسالَم داریم.»خبر نداشتم و برایم جالب بود. اولین‌بار که سفارش دادم، ماتم برد؛ خانم جوان، خودش برای تحویل، آمده بود! ارسال میوه توسط یک خانم برای من یک‌جور حس اطمینان خاطر بوجود آورده بود. باعث می‌شد من هم گاهی میوه سفارش بدهم؛ هر چند همسرم ـ که خدا پدرش را بیامرزد ـ سعی می‌کند همیشه مایحتاج خانه را خودش تهیه کند‌.چند روزی بود که موقع صحبت با هر کسی آن‌قدر سرفه می‌کردم که حرف‌ها ناتمام می‌ماند و در ادامه، مشغول نوشتن نسخه‌های مختلف ضدسرفه می‌شدم. از قضا دو نفر در یک روز، کدوحلوایی تجویز کردند و توی مجله‌ی بله هم پستی مربوط به تاثیر کدوحلوایی روی سرفه دیدم. جل‌الخالق! یکهو احساس کردم اگر امروز این نارنجی دوست‌داشتنی را نخرم به چند نفر بی‌اعتنایی و حتی خیانت کرده‌ام!
روز شلوغی داشتم. صبحش خانه‌تکانیِ نصفه‌نیمه‌ای و عصر هم همراهی با پسر کلاس‌اولی‌ای که هر پنج دقیقه یک‌بار، از نوشتن خسته می‌شد و نیاز فوری به استراحت داشت! احتیاجی به صبوری تا آمدن همسر نبود. راهش را بلد شده بودم. تلفن را برداشتم و ترکیب برنده‌ی کدوحلوایی و شلغم را سفارش دادم. خانم، جفتشان را دم خانه تحویلم داد. موقتاً گذاشتمشان کنار یخچال تا درس‌هایمان تمام شود و بهانه‌ای برای نرفتن به مدرسه، نمانَد. وسطِ دکلمه‌ی «سرباز بیدار است» و «سرزمین آباد است»، دخترم کدو به‌ دست، آمد. با خوشحالی گفت: «مامان، روی کدو قلب و دو تا چشم کندم. تو رو خدا اینو نخورین! بذارین برا شب یلدا خوشگلش کنم!»داشتم توی ذهنم شلغم‌ را جایگزین کدو می‌کردم که همسرجان هم از راه رسید.روانشناس‌ها خواهش کرده‌اند که در بیست دقیقه‌ی اولِ ورود آقایان به منزل، دندان روی جگر بگذاریم و جملات عمیق نگوییم! منتها خود همسر، صدایم کرد و مجبور به تبیین مسئله شدم. آقا فرمودند: «خانم شما خرید رفتی؟! هر چی لازم داری بگو بخرم دیگه! این کدو خرابه که، از کجا خریدی؟»نگاهی به کدو انداختم. پایین کدو پلاسیده بود و من اصلاً ندیده بودم. گفتم که سفارش تلفنی بوده و حالم هم گرفته شد.همسر عقیده داشت: «جنس، خرابه، باید پس بگیرن.» اما من پیش خودم فکر می‌کردم عیب است به یک خانم که تا طبقه ششم آمده و میوه را تحویل داده پیام بدهم که «کدو خراب بوده.»حالا از کجا معلوم که قبول کند؟! من ندیدم، خودش که دیده!مدتی با خودم کلنجار رفتم. عاقبت پیام دادم که «شرمنده، کدو خرابه!»و چند دقیقه بعد جواب آمد: «اشکال نداره؛ چون گفته بودین کدو کوچک باشه، اینو آوردم. درُشتاش بهترن. فردا ظهر میام پس می‌گیرم. لطفاً شماره کارت بدین، مبلغو برگردونم.» سریالِ تعجب‌های من از این خانم جوان، تمامی نداشت. رویِ پس‌گرفتن پول را نداشتم. با ملاحظه‌کاری و خجالتِ ذاتی‌ای که دارم گفتم: «اگه اشکال نداره، به جاش سیب بیارین!»فردا ظهر، وقتی خواستم کدو را راهیِ کیسه‌ی نایلونی و بدرقه کنم، پاهایم سست شد. دور تا دورش، پر از نقش‌ونگارهایِ کم‌رنگِ خانمِ طراح بود! در را باز کردم و با شرمندگی اقرار کردم که دخترم کدو را طراحی کرده و نمی‌توانم پس بدهم. خانم فروشنده با خوش‌رویی گفت: «اشکالی نداره!»سیب‌ها را داد، کدو را گرفت و رفت.قبل‌ترها شنیده بودم پیامبرمان به کاسب‌ها توصیه کردند جنسی که فروختید را پس بگیرید. خانم میوه‌فروش، این سنت فراموش‌شده‌ی نبوی را بی‌‌منّت و بی‌هیاهو، عملی کرد.پای کدوحلوایی به گلوی من نرسید اما امروز سرفه‌هایم خیلی بهتر است. حال خوب، مُسری‌ست.
#مرضیه_مدنی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۹:۵۵

thumbnail
بسیاری از متن‌هایی که در کانال جان و جهان، با نظم و ترتیب پشت سر هم می‌نشینند، حاصل قلم زدن مادرانی هستند که در گروهی به نام «مداد مادرانه» دور هم جمع شده‌اند و مشقِ نوشتن می‌کنند.
یکی از سرنخ‌هایی که اخیراً اهالی مداد درباره آن نوشته‌اند، از این قرار بوده: «از نامه‌هایی که نوشتید و دریافت کرده‌اید، برایمان بگویید.»

#دریافت_شد
شانه‌به‌شانه هم فشرده شده بودیم. تا قبل از ایستگاه انقلاب، هر بار که صدای خانمِ اعلام‌کننده توی قطار بلند می‌شد، فقط تعداد زیادی با هُل وارد قطار می‌شدند. فضا به قدری تنگ بود که کاملا چفت و به‌هم چسبیده شده بودیم. گردن چرخاندن و نگاه به سمت دلخواه انداختن، کار ساده‌ای نبود. لاجرم نگاهم روی تلفن همراه دختری بیست‌وچهار-پنج‌ساله گیر افتاده بود و اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم جای دیگری را نگاه کنم. اول استوری‌های اینستایش را تماشا کرد. «مامورانِ نظام به یه دختر دیگه تجاوز کردن و جنازه‌ش رو از بین بردن.»
«وحشی‌ها ریختن توی کافه و چند دختر رو به زور بردن.»
کلی استوری سیاه دیگر هم دید و وارد خصوصی احتمالا دوستش شد.- من خیلی می‌ترسم.
«ایستگاه تئاتر شهر.» صدا توی واگن پیچید. درب‌های قطار باز شد و جمعیت خوبی پیاده شدند. کمی فاصله گرفتیم. حال بد ِدختر جوان رهایم نکرد. از روایت ناجوانمردانه و کذبی که به خورد او داده بودند و دل ِ پر از مهر و عطوفتش را درگیر کرده بود، عصبانی بودم. مهرِ چهارصدویک بود و روایت‌های لشگر رسانه همه‌ی حقیقت را وارونه نشان می‌داد. تلاش کردم با او ارتباط بگیرم. - وای چقد شلوغ بود، داشتم خفه می‌شدم.- آره واقعا!- دانشجویی شما یا سرکار می‌ری.- دارم می‌رم سرکار.
دل‌دل کردنم برای رسیدن به اصل مطلب، کار دستم داد. به مقصد رسید و از هم جدا شدیم.چقدر جگرم سوخت برای گفتن جمله اصلی که توی دلم ماسید و نگفتم: «یه پیشنهاد دارم برای دل مهربونت که حالت رو خوب کنه. روزی یه خط برای امام زمان نامه بنویس. مطمئنم حالت خوب می‌شه.»
تمام هفته درگیر پیشنهاد نداده‌ام بودم. یاد روزی را می‌کردم که بسم‌الله‌ی گفتم و خودم‌ شروع کردم به نوشتن نامه.«سلام و ارادت!
من کجا
بلندای ساحت قدسی شما کجا
جان پدر و مادر و فرزندانم به فدای شما.»

«هفتاد مرتبه که نه، هفتادهزار مرتبه استغفار و حتی هفتاد سال استغفار کم است از ثانیه‌ای که باعث شدم دیرتر شود ظهور شریفتان!»
نامه نوشتن‌های من عادت لحظه‌های تلخ و شیرین زندگی‌ام شده بود.
یک‌بار که تلخی‌های زندگی به‌شدت هجوم آورده بود، کوتاه نوشتم:«آقا این گدا را دریاب، دیگه دارم سوسایدی می‌شم.»نوشتم و کلا فراموشم شده بود. فردای آن روز در گروهی صحبت از رفتن به اربعين شد؛ آن هم دقیقا یک روز قبل از اربعين! نوشتم کاش می‌شد.هیچ‌کدام از شرایط سفر رفتن را نداشتم. پس اصلا فکرش را هم نمی‌کردم. یکی از مادرانه‌ای‌ها پیام داد: «بلیط‌های فردا رو چک کردم، خیلی قیمتش مناسبه بیا دوتایی بریم.» بلیط را که خریدم؛ زد زیرش.همسرم که متوجه شد تنها هستم کمی ناراحت شد، ولی آخر با دعای خیر و رضایت قلب مرا راهی کرد.
بعد از شش‌ماه که نامه‌هایم به حضرت را مرور می‌کردم، تازه متوجه شدم دقیقا دو روز بعد از ابراز آن حال بدم برایِ امام، خودِ خودِ بهشت بودم؛ نجف و کربلا. درمان را هبه کرده بودند، حتی بدون تمنا!
#ف_ف

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۴:۴۶

thumbnail
#والعصر
همیشه از او می‌پرسیدم: «اگه دعوتتون کنم خونه‌مون، میاین؟» آن اوایل، لبخند می‌زد و بزرگوارانه می‌گفت: «چرا که نه؟ حتما!» ولی بعدها چشمانش را ریز می‌کرد؛ انگار که بخواهد مچم را بگیرد: «شما که دعوت نمی‌کنی، دعوت کن، ما میایم!»راست می‌گفت؛ دعوت نمی‌کردم. می‌ترسیدم. آن موقع‌ها هنوز نای جوا‌ن‌ها را داشت. زانوانش کار می‌کرد. دست‌هایش هم. عینکش قطر داشت ولی از چشمانش هیچ چیز پوشیده نبود. قبل‌تر‌ها که ازدواج نکرده بودم، سالی دو بار می‌دیدمش؛ عید‌ها و تابستان‌ها. خانه‌شان تهران بود و ما شیراز. مادربزرگم خواهرش ‌می‌شد و او دایی بزرگِ پدرم.به او دایی «بَها» می‌گفتند ولی نام کاملش بهاءالدین بود. هرچند به دیپلمات‌ها بیشتر شباهت داشت. لاغر بود و چشم‌رنگی. چین و چروک‌های دست و صورتش، نشان شاگردی‌اش بود در کلاس روزگار.هربار می‌دیدمش، حرف‌ها برای گفتن داشت. تاریخ شفاهیِ مجسم بود. البته زیاد نمی‌گفت؛ باید می‌پرسیدی. باید خوشش می‌آمد از سوالت.انقلاب را دیده بود. قبلش را هم. ساواک را لمس کرده بود.آن موقع‌ها اگر سال تا ماهی، گذرمان به تهران می‌افتاد، بعد از زیارت حرم امام، می‌رفتیم خانه‌شان. روی مبل خاکستری‌ می‌نشست و کتاب‌هایش را نشان‌مان می‌داد‌.من ولی کاری به کتاب‌هایش نداشتم؛ بیشتر، عاشق دست‌پخت زن‌دایی بودم. غذاهایش همه، رنگ و لعاب‌دار بود. چند مدل دسر هم همیشه توی سفره، چشمک می‌زد. هرچند بعدها سفره، میز شد و مدل پذیرایی هم سلف‌سرویس.خانه دایی با عتیقه و دکوری تزیین شده بود. آن هم عتیقه‌هایی که هر روز، دستمال می‌خورد. وقتی ازدواج کردم خدا خواست به تهران بیایم.بعد از آن، هر وقت دایی بها را می‌دیدم، همان سوال همیشگی را می‌پرسیدم: «اگه دعوتتون کنم‌ خونه‌مون، میاین؟»قبول دارم که حداقل شصت درصدش خودشیرینی بود ولی دلم واقعاً می‌خواست‌.چیزی که مرددم می‌کرد شاید تفاوت‌هایمان بود. خانه ما ساده بود. بر تن دیوارهایش، میخ فرو نرفته بود. مبل نداشت. من برای مهمانی، ژله درست نمی‌کردم و فقط یک مدل غذا در سفره می‌گذاشتم.راستش وقتی با خودم روراست می‌شوم، فقط امروز و فردا کردنم یادم می‌آید.البته این‌که من همان بچه تُخسی بودم که حالا خانمی شده و ازدواج کرده هم باعث خجالتم می‌شد. می‌دیدم که مرا هنوز بچه‌سال می‌بینند. این‌جوری اعتماد به نفسم کم می‌شد.ولی دقیقاً روزی که زهرا به دنیا آمد و آن‌ها به خانه‌ی نقلی و ساده ما آمدند با خودم گفتم باید بهشان بیشتر سر بزنم و لااقل یک بار دعوتشان کنم. ولی آدم نشدم. اگر پدرم می‌آمد تهران با آن‌ها می‌رفتم؛ اگر نه، همتش را نداشتم.خردادماه امسال، با عمویم که به تهران آمده بود رفتیم دیدنش.‌ لاغرتر شده بود و صدایش بی‌رمق. ایستادن برایش سخت بود. با این حال باز هم از کتاب جدیدی، رونمایی کرد. چند جلد بود و قطور؛ «تاریخ صفویه». با ذوقی مشهود گفت: «این کتاب، پونزده سال زمان برده نوشتنش.»شوخی کردم که: «دایی امضاش کنین، به من هدیه بدین!» تشر زد: «الان دیگه ناشرا به زور به خودمونم کتاب میدن. بعدم دخترجون، سه جلدش، دو میلیونه!»آن روز خیلی خوش گذشت. من دوزانو جلوی مبل دایی روی زمین، ادب کرده بودم و او با من حرف‌های بزرگانه می‌زد. همان موقع به خودم یک قول گنده دادم که حالا که دایی نمی‌تواند به خانه‌ پله‌دار ما بیاید، بیشتر به او سر بزنم. دوست داشتم با من حرف بزند و من بشنوم. ولی نشد. نخواستم.دیروز به خاطر شب یلدا و تنهایی‌ام دلم گرفته بود. آرزو کردم که کاش ما هم در تهران، بزرگ‌تری داشتیم تا فال نیک امشب را برایمان بگیرد که خدا یاد دایی‌جان و قول و قرارهایم را در دلم زنده کرد. به مادرم زنگ زدم تا شماره زن‌دایی را بگیرم که مادرم خبر از وخیم شدن بیماری‌ دایی داد. انگار یکی مرا از بلندی پرتاب کرد و یک دفعه از خواب پریدم. سریع به زن‌دایی زنگ زدم و برای دیدنشان هماهنگ کردم.امروز بعد از مدتها دوباره دایی‌جان را دیدم؛ توی آی‌سی‌یو! وقتی به بیمارستان رسیدم چند نفر از فامیل هم بودند. تعجب کردند ولی از لبخندشان پیدا بود که خوشحال شدند. راهنماییم کردند که برو تخت یک و خوب شد که شماره را گفتند وگرنه از چهره، تشخیصش نمی‌دادم. مرا خوب شناخت. دیگر زانو‌هایش قوّت نداشت. دست‌هایش هم نمی‌توانستند کتاب بنویسند. خندیدم تا بغضم برود. با صدایی که شنیده نمی‌شد و چشمانی که تعجب کرده بود پرسید: «این‌جا چیکار میکنی؟!»تعجبش خنجری به قلبم زد! هرچند قصدش این نبود.بعض و خنده‌ام قاطی شد: «اومدم به خاطر شما؛ اومدم جبران مافات کنم دایی ... .»و در دلم چیزی فریاد زد: «یا رادَّ ما قَد فات!»
#سیده_معصومه‌_فقیه
در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۴:۱۴

thumbnail
#مهمانِ_شریفِ_مدار
‐ مامان، بریم خونه دیگه! از صبح تا حالا خونه باباجونیم.از هولِ جواب دادن به سرفه افتادم؛ صدایم را به زور صاف کردم.- امیدجان، خاله صبر کنین بیست دقیقه دیگه پرتاب ماهواره رو ببینین، بعد برین.بشقاب پنیر را دم دست نرگس گذاشتم. خواهرم همان‌طور که ریحان‌ها را با وسواس از لای تره‌ها جدا می‌کرد، کمرش را صاف کرد و با دهان کج، رو به من گفت: «برو بابا، دلت خوشه‌ها!!!»لقمه را مثل نمد لوله کرد و با شتاب به عرفان داد.- بدو برو کتاباتو از رو زمین جمع کن تا آماده شیم با داداش بریم.صدایش می‌لرزید ولی نگاهش را از من گرفته بود: «سمیه می‌دونی قیمت طلا چقده؟! بدونی دیگه حرفی از ماهواره نمی‌زنی.»خودم را به جلو خم کردم. تکّه نان پرکنجد که توی سفره چشمک می‌زد با تره‌های تک‌افتاده‌ی مظلوم را برداشتم و به سمت خودم کشیدم. «آره خواهر، من قیمت طلا رو می‌دونم؛ خیلی هم غصه می‌خورم برای کوچیک‌تر شدن سفره مردم. ولی پشت اینا دشمنم هست.» ظرف پنیر را کشیدم جلوتر. «من میگم پیشرفتای کشورمونو با این بازیای روانی همیشگی دشمن قاتی نکنیم. من که نمی‌خوام با فکر طلا و دلار، خودمو از این ذوق و افتخار محروم کنم.»
با کلام آخر، یک گاز محکم به لقمه زدم.- تو که گفتی من سیرم، شکمو!- هه هه‌، ازخوشحالیه! دوباره گشنه‌م شده.بندوبساط نان و پنیر و سبزی را جمع کرد و به آشپزخانه رفت. خدا را شکر ظرف‌های تلنبار شده‌ی سینک، نرگس را میخ‌کوب کرد.- ای بابا، چقد ظرف کثیف میشه، سمیه بیا کمک!! - قربون خواهرم برم که خودش همه رو میشوره. می‌دونه من خسته‌م.بدون این‌که منتظر جواب بمانم‌، از آشپزخانه خارج شدم.بعد از تمام شدن ظرف‌ها، فقط دو دقیقه به پرتاب ماهواره مانده بود. صدای تلویزیون را زیاد کردم. هیجانم شبیه به دیدن بازی‌های جام جهانی ایران بود یا شبیه به لحظه‌های پایانی تحویل سال‌. نمی‌توانستم یک جا بند شوم؛ بلند شدم.امید زیر لب چیزهای نامفهومی شبیه به غُرولند زمزمه می‌کرد و نگاهش را از تلویزیون می‌دزدید.- مامان بارون میاد؛ باید یواش‌تر بریم. سریع‌تر آماده شو!
همه‌ی حواسم به دیدن اخبار نبود. یک طرف حواسم به نرگس و امید بود.بغضم را قورت دادم و گفتم: «دمتون گرم که باعث افتخارید. خدا بهتون قوت بده!» نگاه زیرچشمی عرفان باعث شد ذوقم را بیشتر نشان بدهم. زیپ کاپشنش را محکم بالا کشید و با لبخند به تلویزیون نگاه می‌کرد. خوشحالم از این‌که هنوز نرم‌افزارش دست‌کاری نشده.
امید مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشد، بدون هیچ حرفی، از جلویم رد شد و پیش برادرش نشست. در آن لحظه ایمان آوردم که این صحنه‌ها جَذْبه دارد؛ حتی اگر جلوی خودت را بگیری که نبینی‌شان. دستش را گذاشته بود زیر چانه و بدون پلک زدن تماشا می‌کرد.- خاله! این ماهواره چه کاربردایی داره؟!دلم برای سوالش غنج رفت.- عزیزم زیرنویس شبکه خبرو بخون، در موردش قشنگ توضیح داده.
نرگس دست‌هایش را خشک کرد و بدون هیچ صحبتی کنار پسرهایش نشست. هر سه فقط محو اخبار شدند. دیگر نشانی از غُرهای زیر لب نبود.
#سمیه_میرحیدری

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۲۰

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جان و جهان | به‌ روایت مادرانج

جان و جهان | به‌ روایت مادران

اشک چشمم را مبین، او خالق لبخندهاست
پور سلطان است، آری، تاج تک‌فرزندهاستundefined



ظلمتم، تاریکی‌ام، نور خدا دستم بگیر!یا جواد ابن علی موسی الرضا(ع) دستم بگیر!undefinedundefined
thumbnail
بسیاری از متن‌هایی که در کانال جان و جهان، با نظم و ترتیب پشت سر هم می‌نشینند، حاصل قلم زدن مادرانی هستند که در گروهی به نام «مداد مادرانه» دور هم جمع شده‌اند و مشقِ نوشتن می‌کنند.
یکی از سرنخ‌هایی که اخیراً اهالی مداد درباره آن نوشته‌اند، از این قرار بوده: «از نامه‌هایی که نوشته‌اید و دریافت کرده‌اید، برایمان بگویید.»

#نامه_بی_نامه
از بچگی نگران بودم. نگران تنها ماندن کاکلی خروسم، شبی که حنایی توی دستم مرد. نگران مادرم وقتی خاله‌ها پشت سرش می‌گفتند غذای شب سوم پسرخاله شفته شده بود. نگران بابایم روی منبر وقتی خانم‌ها بی‌حوصله سخنرانی‌اش را گوش می‌دادند. نگران خواهر بیست ساله‌ام که اندازه دخترخاله شانزده ساله‌ام خواستگار نداشت و می‌ترسیدم هیچ‌وقت شوهر پیدا نکند! نگران بابابزرگ که همه سرسری جوابش را می‌دادند و حوصله کل‌کل کردن باهاش را نداشتند. هرچه خاطره دارم، یک جایی نگران یک چیزی بوده‌ام. فکر کنم از آن‌هایی بشوم که بدون بوتاکس در پنجاه سالگی، چهره‌شان از دور داد می‌زند نگران-آدم هستند.
امروز که بسته‌های پستی خریدهای اینترنتی دوستم رسید، یاد یکی از خاص‌ترین نگرانی‌های اواخر کودکی‌ام افتادم: «نگرانی برای بی‌پول شدن اداره پست!»
ما دور بودیم؛ خانواده مادری تهران بودند، خانواده پدری کردستان، ما ارومیه. عیدها خاله رقیه برایمان کارت پستال می‌فرستاد؛ حتی برای منِ بی‌سواد‌. بعد ما دورتادور یک برگه را می‌سوزاندیم و چایی می‌زدیم و قدیمی می‌کردیم و توش می‌نوشتیم: «گل سرخ و سفید و لوله لوله، فراموشم نکن، رقیه کوتوله.» می‌گذاشتیم توی پاکت، تمبرش می‌زدیم و نامه پر از احساسمان می‌رفت تهران. بعد نامه زن‌عمو از سنندج می‌رسید. به جای این که خط‌ به‌ خط بنویسد، دور تا دور برگه نوشته بود و وسطش هم، کنار قلب نقاشی شده نوشته بود: «آی اَم زِ غمت وِری وِری ساری، پیکچِرِتو بده واسه یادگاری.» بعد مامان با خواندنش می‌خندید و می‌گفت: «این شعر رو توی اولین نامه برای حاج آقا نوشتم، ولی تو نامه بعدی برام عکس نفرستاد. طول کشید تا بفهمم اینا توی حوزه انگلیسی نخوندن، نمی‌دونست چی گفتم.» بعد از یادآوری این خاطره کلاسیک، دوباره شعله‌های نگرانی من زبانه می‌کشید که: «یه وقت زشت نباشه به روی بابام میارین انگلیسی بلد نیست؟»
من گاهی اصرار می‌کردم پول سیدی بگذاریم توی نامه‌هایی که می‌رود خانه خاله سکینه. وحید پول سیدی‌هایمان را هر سال توی جعبه‌اش جمع کرده بود. برای دخترهای آقای الماسی هم که از ارومیه رفته بودند مشهد، نامه می‌دادیم‌. زهرا نقاشی هم دورش می‌کشید. یک بار که رفتیم مشهد، توی یک پاساژ دیدیمشان. دیگر چادری نبودند. بحث همیشگی که ای کاش برمی‌گشتند ارومیه تا ما انقدر در این شهری که زبان هیچ‌کس را نمی‌فهمیم تنها نباشیم، تبدیل شد به بحث مشکلات فرهنگی-مذهبی مشهد! هرچه یادم می‌آید، آن‌جا هم همیشه نگران بودم؛ نگران دخترهای آقای الماسی!
وقتی برای همیشه آمدیم تهران و بیشتر فامیل‌های نزدیک پدری هم آمدند، دیگر نامه‌ای در کار نبود. هم ما دیگر دور نبودیم، هم همه‌شان تلفن خریده بودند و ارتباطها از حالت کاغذی درآمده‌بود.‌ آن‌جا بود که اولین بار فکرم درگیر شد؛ اگر دیگر کسی نامه ننویسد، آن وقت تمبرها را کسی نخرد، بعد مسئول اداره پست باید چه‌کار کند؟
الحمدلله فکر کنم امشب بتوانم راحت بخوابم، یکی از نگرانی‌هایم برای همیشه از بین رفت؛ با تشکر از دیجی‌کالا و باسلام و سایر دوستان و آشنایان!
هشت دقیقه بعد از کشیدن این نفس راحت، تصویر یک کوادکوپتر پستچیِ پرنده چُرت ساعت یک‌وچهارده‌ دقیقه بامدادم را پاره کرد!
#طیبه_سادات_خدابخشی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۲:۵۷

thumbnail
#مقتدر_مظلوم
خیره ماندم به مصرع شعری روی تابلوی نزدیکِ سقف واگن مترو. دست‌خط به چشمم آشنا آمد. غلط نکنم دست‌خط خود شاعر بود. چندبار از بین جمعیت سرک کشیدم تا از درستی حدسم مطمئن شوم. نام شاعر با ماژیک، خط خورده بود و با همان ماژیک، حرف زشتی هم نثارش شده بود! به او که پدرانه گفته بود: «ز سست‌عهدی ایام، دلشکسته مشو!»
چشم چرخاندم تا ببینم کسی به جز من، محو تابلو شده یا نه! آن‌قدر همه روی گوشی‌هایشان سر خم کرده‌ بودند که بعید بود تا پیاده شدن از قطار هم نگاهشان با آن نقطه نزدیک به سقف تلاقی پیدا کند. فکرم رفت پیش صاحب ماژیک سورمه‌ای. موقع خط‌خطی کردن و ناسزا نوشتن، دلش از چه چیزِ شاعر پُر بوده؟! اصطبلِ پر از اسب‌های اصیلش، یا اموال بی حد و حسابش که تبدیل به شمش طلا کرده و فرستاده ترکیه؟! شاید از موقعیت‌های شغلی و اقتصادی عجیب و غریب پسرهایش دل خونی داشته! یحتمل از خبرهای فرارش با هلی‌کوپتر به ونزوئلا و پناه گرفتنش در تونل‌های زیرزمینی به وقت بحران و جنگ هم لجش درآمده بوده!
گوشی را از جیب پشتی کالسکه دخترم بیرون آوردم و شعر کامل را در گوگل جستجو کردم؛«دِلا! ز معرکه‌ی محنت و بلا مگریزچو گِردباد به هم پیچ و چون صبا مگریزتو راست معجزه در کف، ز ساحران مهراسعصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز»
با خواندن همان دو بیت اولش، چند لیتر شجاعت توی رگ‌هایم پمپاژ شد. یعنی دختر یا پسر ماژیک‌سورمه‌ای هم این بیت‌ها را خوانده بوده؟!چقدر لحن شعرش شبیه حافظ است. همان غزل‌هایی که ما ایرانی‌ها، شب‌های یلدا به آن‌‌ها تفأّل می‌زنیم و برای هر بیتش سر تا پا گوش می‌شویم؛ انگار قرار است خبری از غیب به دستمان برساند.
کلمات جستجوی بعدی را پشت هم ردیف کردم: «رهبران شاعر تاریخ». دیکتاتور را هم خواستم اضافه کنم ولی هیچ‌جوره به شاعر نمی‌چسبید! به دنبال خط ارتباطم با شاعر، خاطراتم را چنگ زدم. رسیدم به یک نقطه پررنگ که ارادتم به این مرد را از جنس دیگری کرد. تا قبل از آن، برایم فقط یک شخصیت مملکتی بود که گاهی توی صفحه تلویزیون ظاهر می‌شد و سخنرانی‌ می‌کرد. نقطه پررنگ، کلیپ یکی از منتقدانش در خارج از ایران بود؛ می‌گفت ما لکه سیاه که هیچ، حتی نقطه خاکستری هم در زندگی این مرد سراغ نداریم.
صفحه شعر را دوباره باز کردم و بیت آخر را از پسِ پرده‌ی اشک خواندم: «'امین' خلق و امانت‌گزار یزدان باشبه صدق کوش و خطر کن، ز مدّعا مگریز!»
#زهرا_مشایخی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۲۲:۱۸

thumbnail
#همه‌ی_اعتکاف‌های_نرفتهاز همان بچگی، اسم اعتکاف که می‌آمد، خوابم می‌گرفت. هیچ وقت آرزوی رفتن به آن را نداشتم. تصور سه روز عبادت مدام، بدون رمان خواندن، تلویزیون دیدن، بگو بخند و وقت تلف کردن، برایم غیرقابل‌تحمل بود. اعتکاف برایم دست‌نیافتنی و دور از ذهن بود. راستش با این‌که خانواده‌ام روحانی بودند، کسی برایم از اعتکافش تعریف نکرده بود که حداقل تصویرسازی کنم. سال‌های آخر دانشگاه، دوستم ندا کارت دانشجویی‌ام را قرض گرفت تا در اعتکاف دانشگاه شرکت کند. بعد هم توی حرم، داخل صحن، قرار گذاشتیم تا کارتم را بگیرم‌. چند سالی بود که اعتقادم کم‌رنگ شده بود. دنبال گوشی برای دردِ دل می‌گشتم. ندا، دختر جنوبی کلاسمان بود که وسط دوره‌ی لیسانس یکهو غیبش زد. درسش خوب بود ولی ریاضی را رها کرد و رفت سمت خیاطی. خودش می‌گفت: «حس کردم خیاطی بهتر از ریاضیه»؛ به همین راحتی و رهایی.‌ کمی که کنارش نشستم دیدم دارم روحم را جلویش واکاوی می‌کنم. برایش از سنگینی حجم معنویت حرم گفتم. ندا مثل همیشه انگشت‌های کشیده‌اش را در هم گره زده بود و به جمعیت تمام‌نشدنی، نگاه می‌کرد. به او گفتم که وقتی می‌آیم حرم، بس‌که از در و دیوارش دعا می‌ریزد و بوی گلابش همه جا پیچیده، نفسم تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد فرار کنم. وقتی از حرم بیرون می‌روم سنگینم؛ انگار بار تمام معنویتِ حجیم در و دیوار را با خودم حمل می‌کنم. گفتم که دلم حرمی مثل بقیع می‌خواهد، طبیعی و بی‌غل‌وغش. ندا مثل بقیه‌ی کسانی که می‌شناختم نبود. خیلی خوب گوش می‌کرد. توی چشم‌هایت که نگاه می‌کرد و سر تکان می‌داد، حس می‌کردی درک شده‌ای، آرام شده‌ای.من جزء افراد مذهبی کلاس محسوب می‌شدم ولی حرف‌های مخالفم برای ندا جدید نبود. انگار خودش یک دور این مسیر را رفته و آمده. وقتی نوبت او شد که حرف بزند خبری از تعجب و نصیحت نبود. ندا از تجربه‌ی آرامش خودش بعد از زیارت گفت. گفت که حال من هم طبیعی است، روح آدمیزاد فراز و نشیب دارد. در مسیر رشد از این دست‌اندازها هم هست. به کسانی که در فکرهای فلسفی گم می‌شدند خندید، با لحن مطمئن و آرامش گفت: «اینا قبل از این‌که اسلامو یاد بگیرن، می‌رن پوچ‌گرایی می‌خونن! اول ببین دین خودت چیزی نداره بعد برو دنبال بقیه. اگه دین پدرامون ارثی بوده، دلیل نیست که اشتباه باشه.» می‌دانست من هم صادق هدایت و نیچه می‌خوانم و شک‌هایی دارم، ولی مرا همان‌طور که بودم قبول داشت. خیلی از اعتکاف رفتنش خوشحال بود و برای تشکر دو تا مجسمه‌ی تخم‌مرغی قشنگ برایم آورد. اولین بار، این‌جا بود که فکر کردم شاید بتوان از اعتکاف لذت برد. ندا بذر عشق اعتکاف را در دلم کاشت. چند سالی دور‌هایم را زدم. توی ماتریکس و فلسفه‌اش غرق شده بودم. حرف‌های ندا ته ذهنم وول می‌خورد ولی خودم را به کری می‌زدم. خوب که گشتم، هیچ‌جا تکیه‌گاهی پیدا نکردم. دلم با هیچ چیز آرام نشد. از آخر برگشتم به آرامش اسلام خودمان. به خدایی که وقتی هیچ چیز هم نمی‌گویی، می‌داند، درک می‌کند و درست می‌کند.از آن روزها بیش‌تر از ده سال می‌گذرد. حالا که می‌خواهم از مرز سی و پنج عبور کنم، تشنه‌ی اعتکافم. امشب که در مسجد محل، بساط اعتکاف پهن بود، دلم بدجور گرفت. پتوها و بالش‌ها آماده بود. چند خانم برای خودشان جا درست کرده بودند. راستش دلم به همان‌جا چسبید و ماند. دوقلوهای شش ساله‌ام، دور ستون مسجد چرخیدند و خندیدند. با تسبیح‌ها بازی کردند و از نرده‌ها پایین را نگاه کردند. فکر کنم آن‌ها هم دلشان می‌خواست شب در مسجد بمانند. قبل از امشب فکر می‌کردم فقط اعتکاف توی حرم امام رضا، آن هم مسجد گوهرشادش بچسبد. همان‌جا که گنبد طلایی، یک طورِ مطمئنی توی‌ صحنش دیده می‌شود. یک‌طوری که وقتی نگاهش می‌کنی قلبت تندتر می‌زند؛ انگار بزرگ‌تر شده است و می‌خواهد بیرون بزند!‌ به جایش بغض می‌شود و از گوشه‌ی چشم بیرون می‌ریزد. امشب، سر که به سجده گذاشتم، فقط اشک بودم و حسرتی عمیق. آن‌قدر عمیق که می‌خواستم در آن ناپدید شوم.این روزها حرم دیگر برایم یک حجم بزرگ از معنویت زورکی نیست. مهم نیست دور دیوارهایش، آینه‌کاری باشد یا نباشد؛ از تمام بلندگوهایش صدای سخنرانی و دعا بیاید یا نیاید. حرم جاییست که یک تکه از قلبم آن‌جا افتاده و وقتی می‌روم آرام می‌گیرم. حالا که شب و روزم پر از خانه‌داری و بچه‌داریست و فراغتی ندارم، عاشق یک لحظه خلوت با خدا شده‌ام. اعتکاف هم دیگر سه روز دعاهای کسالت‌بار و دوری از تفریح نیست. فرصتی است که با خودم و خدا باشم و امیدوار باشم نسیمی از معنویت بقیه معتکف‌ها به من هم بخورد. حیف که وقتی نمی‌خواستم، وقت داشتم و الان که می‌خواهم، وقتی نیست؛ من مانده‌ام و حسرتِ تمامِ اعتکاف‌های نرفته. حالا این من هستم که ندا را درک می‌کنم‌. می‌توانم توی چشم‌هایش نگاه کنم و وقتی از شیرینی اعتکاف می‌گوید سرم را تکان دهم.#سیده‌حورا_صداقت
*[جان و جهان](ble.ir/join/69TZ9jm6wJ) *undefined

۱۹:۰۵

thumbnail
#به_وقت_حاج_قاسم
#یک_و_بیست

گفت:«تو سرباز منی،وسط این جنگ روایت‌هاننوشتن تو
یعنی
عقب کشیدن یک سرباز*...»

*[جان و جهان](ble.ir/join/69TZ9jm6wJ)
undefined

۲۱:۵۲

thumbnail
#در_زمان_و_مکان_مناسب
«برودت» بهانه شیکی بود برای تعطیل شدن مدرسه‌! معلم‌ها یکی‌یکی عکس کاربرگ می‌فرستادند. حجم حافظه گوشی و حجم غم روی دلم با هم پف می‌کرد. انگار بهشان خمیرمایه زده باشند. تُن صدایم را روی بالاتر از معمول تنظیم کردم. یک دهن پر گفتم: «اُی بچا ای تلوزیونو بِیذارید کنار بیوید بیشینید که یه عالمه مشق داریم.» پسر کلاس اولی خانه با دندان‌های یکی‌درمیانش خنده ریزی کرد و گفت: - مامان مَی تو هم مشق داری؟- ندارم؟ ای کاربرگوی رقم‌به‌رقم که خانماتون فرستادن تا شب طول می‌کشه فقط بینویسیش.پسر کلاس چهارمی خانه که سیس همه‌چیزدان‌ها را گرفته بود گفت: «مامان مَی عهد بوقه. بده یه دَقه می‌برم کافی نِتیو پرینت بگیره. دَسُّی مامانُمم خسّه نشه.»از خدا خواسته تهدید آبکی کردم که «برو از همونجو به مَشتی کافی نِتیو بوگو زنگُم بزنه. عکسارو براش می‌فرسم. ای که فکر کنی گوشی می‌دم دسِت ازی خبرا نی.»رفت و ده دقیقه بعد کاربرگ‌ها تر و تمیز، البته کمی لوله شده توی خانه بود. نشستیم سر حل کردن. - مامان یه کلمه‌ای با «چ» بوگو.- چَلنیوم¹نمی‌دانم چرا بین این همه پیامبر، جرجیس را انتخاب کردم.بچه‌ها مشغول تحلیل و تفسیر چلنیوم شدند. من اما با نگاهی خیره به دفتر و دستک‌ها به سال‌ها قبل پرت شدم.من از کودکی با این واژه‌ها بزرگ شدم. پدرم تابلوساز است. در مدرسه هروقت می‌خواستند شغل پدر را بپرسند، تا نوبت به من برسد کلی با خودم کلنجار می‌رفتم. خداراشکر قدّم بلند بود و همیشه نیمکت آخر می‌نشستم؛ این شانس خوبی برای خریدن زمان بود. تجربه ثابت کرده بود در جواب سوال معلم بگویم «آزاد» و اگر پاپیچ‌تر بود نهایتا بگویم «خطاط». این خیلی راحت‌تر بود تا بخواهم در آن سن و سال از نئون و ورق و حروف ‌فلزی و تفاوت تابلوسازی با تابلوی برق و تابلوی نقاشی و چلنیوم بگویم.الان ولی حسرت می‌خورم که چرا آن موقع‌ها با قدرت کلمه آشنا نبودم. بلد نبودم با اعتماد به نفس بایستم و به‌جای گفتن کلمه آزاد، خیلی شاعرانه به معلم بگویم پدرم کسی است که بلد است به صفحات خشک و زمخت آهن، روح و انحنا و زیبایی ببخشد و اثر هنری خلق کند. پدرم کسی‌ است که با دو تا مداد یا یک پرگار جوری روی پارچه های فسفری و سفید و مشکی رقص قلم را به نمایش می‌گذارد که همه بنرها و دستگاه‌های چاپ امروزی جلویش لُنگ می‌اندازند. حالا که پدرم در آستانه هفتاد سالگی رفته انجمن خوش‌نویسان و مدرک فوق ممتازش را گرفته، تا می‌خواهم ذوقش را بکنم و به دستهای چروکیده و هنرمندش افتخار کنم، یک دردی روی دلم‌ می‌نشیند؛ درد ماشینی شدن همه‌ چیز، درد خلق اثرهای هنری با کامپیوتر، درد کم حوصله شدن مردم در انتظار برای رسیدن به یک اثر، درد مصنوعی شدن هنر.راست گفتند که «همیشه عنصر زمان و مکان توی داستان‌نویسی مهم است؛ توی داستان زندگی ما انگار مهمتر.» صدای بچه‌ها از افکار فلسفی به دنیای واقعی برم می‌گرداند:- مامان یه چی دیگه با «چ» بوگو.- چِمیدونم. اصلا چیاتون جمع کنید بیریم خونه باباجون.کلاس چهارمی خانه بشکنی می‌زند و می‌گوید: «پِیدُ کِردم بینویس چَتر شدن.»

¹ چَلنیوم: نوعی از حروف برجسته در تابلوسازی است. در این روش از نوارهای آلومینیومی مخصوص برای ساخت لبه های حروف استفاده می‌شود. 

#سارا_ابراهیمی
#به_مناسبت_روز_پدر

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۸:۵۶

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل جان و جهان | به‌ روایت مادرانج

جان و جهان | به‌ روایت مادران

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکشتی علی‌ست، بحر علی‌ست، ناخدا علی
احمد چه خواند؟ هم‌نفس ربّنا علی

زهرا چه گفت؟ یک‌صد و ده بار یا علی
یا مظهر العجایب و یا مرتضی علیundefinedundefined
thumbnail
#تعبیر_یک_رؤیا
با خجالت کفش‌های مشکی‌اش را یکی یکی از پاهایش بیرون کشید. با جوراب روی سنگفرش‌ها ایستاد و خیره شد به صحنه روبه‌رویش. برای اولین بار بود می‌دید. سه، چهار مرد ردیفی نشسته بودند؛ جلوی رویشان بسته‌های واکس و چند فرچه بود. کفش‌های مردم را برمی‌داشتند و واکس می‌زدند. واکسِ صلواتی به نیت حاج قاسم عزیز در سالگرد شهادتش. سرم را گرداندم.‌ از دیشب دوباره حسرت زیارت شش‌گوشه‌ی امام حسین(ع) ذهن و قلبم را درگیر کرده بود و اوقاتم را کمی تلخ! از همان تماس کوتاهی که دوست همسرم با او گرفته بود.
موکب‌ها کنار هم صف کشیده بودند. صدای مداحی بلندی فضا را پر کرده بود و بوی چوب سوخته می‌آمد. چقدر همه چیز رنگ اربعین داشت.باز فکرم با آهی غلیظ از دهانم خارج شد. چقدر دلم برای حرم ارباب تنگ شده بود. چه شد که هرچه می‌خواستمش نمی‌دادند؟!
دوباره به مردها نگاه کردم. کار کفش‌های پسر من هم تمام شده بود. تشکر کرد و پوشیدشان. ذوق‌زده نگاهشان کردم، از تمیزی برق می‌زدند. با لبخند دستی روی سر پسرم کشیدم. خندید. کالسکه را هل دادم و به مسیر ادامه دادیم. یکی یکی از جلوی موکب‌هایی که به مزار حاج قاسم ختم می‌شدند، عبور می‌کردیم. یکی چای صلواتی داشت و یکی دوخت چادر رایگان! مشاوره اعتقادی یا صحنه نمایشی برای کودکان. وسط راه، هر چند متر، منقل‌های بزرگی بود که کتری‌‌های چند کیلویی دود زده رویشان قرار داشت؛ برای دم کردن چای آتشی. همسرم که جلوتر رفته بود صدایم زد. پسر وسطی روی شانه‌هایش نشسته بود و دست‌هایش را سفت دور گردنش حلقه کرده بود. کالسکه را به سختی از میان جمعیت حرکت دادم و رفتم سمتشان. با سر به آقای جوانی اشاره کرد که روی زمین نشسته بود. مرد یک چفیه زرد و مشکی بزرگ داشت که به سبک عرب‌ها دور سرش پیچیده بود. یک سینی خیلی بزرگ پر از شلغم هم روی آن گذاشته بود. همسرم از میان جمعیت لب زد: «شلغم بردار.» برداشتم. رفتم نزدیکش. پرسیدم: «دیشب دوستت زنگ زد چیزی هم گفت؟»حلقه دست‌های پسر را آزادتر کرد و گفت: «چیزی نگفت. تلفن رو که برداشتم فقط دیدم عکس ضریح امام حسین جلومه، اونم گفت سلام بده و یه کم بعدم قطع کرد.» باز قلبم پر کشید. چه صحنه رویایی‌ای! سرم را پایین انداختم و با کمی چاشنی حسادت گفتم: «خوش به حا...» حرفم نصفه نیمه ماند. مبهوت به جلویم خیره شدم. انگار چراغی که خاموش شده بود کاملا ناگهانی در مغزم دوباره روشن شد. خواب دیشبم کاملا شفاف به ذهنم آمد. عجیب بود که صبح اصلا یادم نبود. خواب دیدم می‌خواستیم برویم زیارت امام حسین(ع). ایام اربعین بود. با همسر و پدر و مادرم. ساک سفرم را بسته بودم. داشتم به پاسپورت و بلیط هواپیما نگاه می‌کردم و توی ذهنم می‌پیچید: «بالاخره قسمت شد بریم، باورم نمیشه...» که همین جا از خواب بیدار شدم.همسرم به بازویم زد. یکّه خوردم. «الو؟ کجا رفتی؟» اشک در چشمانم حلقه زد. با لبخند گفتم: «هیچی! فکر کنم منم بالاخره به رؤیام رسیدم.»
#راضیه_حسن‌شاهی

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید؛ از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۵:۰۷

thumbnail
#لاف_خیال
پیامک آمد. همان‌طور که راه می‌رفتم، گوشی را باز کردم. یا لیتنا کنا معک... اول متن را دیدم و گوشی را بستم تا سر فرصت بخوانمش.یادم آمد چقدر همراه با مداح هیئت‌ها این جمله را می‌خواندم؛ با سوز و از ته دل. و هر بار ته دلم پچ‌‎پچی می‌افتاد که اصلا تاب و توان آن مصیبت‌ها را داری؟
پا تند کردم که زودتر برسم سر موعد. از ابتدای مسیر مشایه قرارگذاشتیم هرکسی با هر سرعتی می‌خواهد برود. بعد سر فلان ساعت قرارمان باشد فلان ستون. به ستون 660 که رسیدم، چرخ‌دستی کوله‌ها را به ستون تکیه دادم و خودم نشستم رو سکوی سیمانی زیرش. دوستم مرضیه هم رسید و کنارم نشست. منتظر ماندیم تا مامان بیاید. آفتاب کم‌کم بساطش را جمع می‌کرد که برود. آبان ماه بود و از دم‌دم‌های غروب هوا خنک می‌شد. جمعیت برای پیدا کردن اسکان آخر شب مدام بیشتر می‌شد. این‌پا و آن‌پا می‌کردم. با مرضیه کمی از آجیل‌های ته جیبمان را می‌خوردیم. روبه‌روی جمعیت چشم تنگ کردم و نگاهم را بردم آن دورترها که نشانه‌ای از مامان ببینم. نمی‌دیدم. وسایل را سپردم به مرضیه و پرچم زرد کاروان را به دست گرفتم. سیل جمعیت را می‌شکافتم و برخلاف مسیر جلو می‌رفتم. دور زدم. حتما دیگر مامان رسیده بود. شاید از کنار هم رد شدیم و همدیگر را ندیدیم. کاش موبایلش را تهران نمی‌گذاشت. کاش قبول نمی‌کردم هرکدام جدا جدا بیفتیم توی مسیر. رسیدم به مرضیه. تنها بود. هوا گرگ‌ومیش شده بود. دلم شور می‌زد. مرضیه را فرستادم سر قرار نهایی‌مان؛ ستون ۷۰۷، موکب امام رضا(ع). وسیله‌ها را هم دادم ببرد. قرار شد هرکدام زودتر مامان را دیدیم خبر بدهیم.
شماره مسئول کاروان را چند بار گرفتم. شاید مامان را دیده باشد. نمی‌گرفت و به عربی چیزهایی می‌گفت که نمی‌فهمیدم. محمود کریمیِ ذهنم شروع کرد به خواندن: «شبِ تاره...، بی‌قراره...، دلی که چاره نداره...»بغضی که تا آن لحظه قورتش داده بودم شکست، دماغم تیر کشید و چشم‌هایم سرخ شد. سرم به این سمت و آن سمت می‌چرخید.پاهایم چند متر قبل از ستون را وصل می‌کرد به چند متر بعد از آن. چشمانم در بین جمعیت می‌گشت و تصویر هر زنی در قد و قواره مامان را می‌قاپید. چقدر همه شبیه او شده بودند.
طاقت نیاوردم. راه افتادم به سمت موکب امام رضا(ع). گشادی چادرم را زدم زیر بغلم. لباس خیس از عرق چسبید به تنم. مورمورم شد.
هروله می کردم. هر زنی که گوشه‌ای نشسته بود یا پشتش به من بود را از نظر می‌گذراندم. فکر این‌که حالش بد شده باشد یا اتفاقی برایش افتاده باشد حالم را بدتر می‌کرد. موبایل مرضیه هم نمی‌گرفت. فکر کردم شاید مشکل از موبایل من است. رفتم سمت جاده موکب‌ها. بوی دود اسفند و روغن سرخ شده فلافل دلم را پیچ داد.زن عراقی چشم‌های خیسم را که دید به عربی احوالم را پرسید. بغضم را قورت دادم. خودم را جمع‌وجور کردم که چیزی بگویم. اشکم از چشم‌هایم یک‌ریز سرازیر شد و بند نیامد. انگار دور آخر شیر آب را نبسته باشی.در آغوشم گرفت. بوی عنبر شالش رفت تا حلقم. سعی کردم حالی‌اش کنم تلفن می‌خواهم. شکسته‌بسته سعی کرد بفهماند چند ساعتی هست همه خطوط قطع شده. باید می‌رفتم. شاید در راه می‌دیدمش. یک چشمم به جاده اصلی بود و یک چشمم به جاده خاکی. شاید مامان ایستاده خستگی درکند؛ مای باردی بخورد.آسمان تیره‌تر می‌شد و ترس شُرّه می‌کرد در وجودم.مداح هنوز می‌خواند: «دلِ پرخون، چشمِ گریون، دل من بی‌سروسامونخواهرت خوشی ندیده از شب شام غریبون...»
اشک‌هایم شده بود گریه‌های با صدای بلند.اگر پیدایش نمی‌کردم؟ اگر اتفاقی برایش افتاده باشد؟ جواب بابا و خواهرها را چه بدهم؟ تندوتند اشک‌هایم را پاک می‌کردم که شاید مامان را ببینم.روضه‌خوانِ درونم برایم از زینب می‌خواند. حتما می‌خواست دلداری‌ام بدهد که می‌گفت طرف حسابم عاقله زنی است برای خودش، دختر سه ساله که نیست... . می‌گفت این‌جا همه آشنا هستند؛ حتی غریبه‌ها! کسی دنبالت که نمی‌کند، چادر از سرت بکشد... .لابد می‌خواست سوز دلم را خنک کند که حواسم را پرت می‌کرد به روشنایی راه و مسیر آسفالت که تاریکی و خاروخاشاک ندارد.آتش دل من اما شعله کشید. صدای بلندم به هق‌هق تبدیل شد.
سردرِ فیروزه‌ای رنگ موکب امام رضا(ع) را که دیدم چشمانم سیاهی رفت.لب‌هایم خشک و زبانم به گلو چسبیده بود. خودم را می‌کشیدم؛ انگار یک‌تنه داشتم کامیونی را بکسل می‌کردم.سوله اول را دیدم. سوله دوم هم نبود. به آخرین سوله که رسیدم و نگاه مضطربم را انداختم روی جمعیت، کسی صدایم زد. مامان بود.تن تکیه داده‌ام به چهارچوب در، سُر خورد و آمد روی زمین. گریه و سجده را قاطی کردم و دادم به خورد ملحفه گل‌گلی زائر کناری. مامان سرم را به آغوش گرفت. چشمانم را بستم. صدای پیامک آمد. انگار خط‌ها وصل شده بود. یادم آمد یک پیامک باز نکرده دارم که اولش نوشته «یا لیتنا کنا معک...»
#سعیده_جلالی‌فرد
جان و جهان undefined

۸:۴۰

thumbnail
#فرشته‌ی_سخت‌گیر
روی تختمان، نشسته‌، چرت می‌زدم. نیمه‌شب شرجی مردادماه بود. به سوسوی نور آشپزخانه‌ی همسایه نگاه کردم. کولر انگار خنکی‌ای نداشت و هوا دم کرده بود.عقربه‌ها، ساعت دو نصفه‌شب را نشان می‌داد و من هنوز مشغول خواباندن نارگل بودم. پاهای سفید و گوشت‌آلودش را کنار زدم تا زانوهای رگ‌به‌رگ شده‌ام، کمی استراحت کنند.از تکان دادن، خسته شده بودم. به محض این‌که پایین می‌گذاشتمش، بیدار می‌شد و گریه می‌کرد. خوابم می‌آمد، کلافه و خسته بودم. فردا هم برای جلسه‌ی دفاع، باید می‌رفتم دانشگاه. با گوشی‌ام ور می‌رفتم تا خوابم بپرد اما چشم‌هایم خسته‌تر می‌شد. بی‌خیالش شدم.به تابلوی جلال ذوالفنون که زیر نور چراغ‌خواب، به سختی دیده می‌شد، زل زدم. از بیکاری، چین‌های صورت استاد را می‌شمردم. چشم‌هایم روی سیم‌های سه‌تار استاد ثابت ماند.
چقدر دوست داشتم با زری، کلاس سه‌تار بروم، اما بابا اجازه نمی‌داد. غصه خوردم، اشک ریختم، التماس کردم، فایده‌ای نداشت. تابستان آن سال برایم زهرمار شد. دو هفته قهر کردم و رفتم خانه‌ی بابابزرگ؛ اما بابا اصلاً کوتاه نیامد. به مامان هم نمی‌توانستیم شکایت کنیم چون از بابا طرفداری می‌کرد.
صدای خرّوپف همسرم از سالن می‌آمد. تازه از ماموریت برگشته بود و نمی‌توانستم نارگل را تحویلش دهم. کاش کسی را داشتم که او را می‌گرفت و من به راحتی سر روی بالش می‌گذاشتم.
همیشه با حسرت از کنار آموزشگاه موسیقی رد می شدم. آرزو داشتم در هنرستان، موسیقی بخوانم؛ اما می‌دانستم که اجازه‌ای در کار نیست.قاب عکس عروسی‌مان که روی میز سمت راستم بود را جابه‌جا کردم و گوشی را به شارژ زدم.
از شدت خستگی، کف دست‌هایم گزگز می‌کرد و انگشت پاهایم به خواب رفته بود.همسایه بابا بودم، اما مامان میگرن داشت و نباید مزاحم خواب شبش می‌شدم. تنها گزینه‌ی من، خود بابا بود. یادم آمد که پریشب، خانه‌ی آنها بودم و از بدخوابی‌های نارگل شکایت کردم. گفت: «هر وقت اذیت شدی و نخوابید، به من زنگ بزن. هر موقع شب باشه، میام». بدون معطلی، گوشی را برداشتم و به بابا زنگ زدم. با روی باز، قبول کرد.از ته دلم آخیشی گفتم و چشم‌های گرم خوابم را بستم تا بابا بیاید. نصفه و نیمه بالش صورتی نارگل را پایین گذاشتم و خوشحال شدم که بابا دارم. درست است که سخت‌گیری می‌کرد و باید برای تمام کارهایمان، رخصت می‌گرفتیم، اما همیشه کنارمان بوده، حمایتمان کرده، قلبش برایمان تپیده و غصه‌مان را به دل کشیده. اهمیتی ندارد که اجازه کلاس سه‌تار را به من نداد، اما هر وقت و هر کجا به او احتیاج داشتم، حیّ و حاضر بود.بابا، همیشه ستون قُرص دلخوشی‌های من بوده.
#سمیه_حبیب‌پور

در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...undefined
undefined بله | ایتا undefined

۱۷:۲۵

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined رهبر انقلاب: بعد از جنگ دوازده‌روزه که ملت ایران آمریکا و صهیون را شکست داد
undefined امروز هم ملت ایران آمریکا و صهیون را شکست داد.
۱۴۰۴/۱۰/۲۷

undefined سایز پست | استوری
undefined Farsi.Khamenei.ir

۱۹:۴۷