بله | کانال حج‌نوشت‌های یک خانم معلّم🇮🇷
عکس پروفایل حج‌نوشت‌های یک خانم معلّم🇮🇷ح

حج‌نوشت‌های یک خانم معلّم🇮🇷

۴.۵ هزار عضو
روزها و شب‌های عجیبیست...همه در تکاپوی انتخاب کاروان هستیم.شب‌ها خواب می‌بینم در گروه حج، لابه‌لای پیام‌ها، به یک نکته‌ای می‌رسم که خیلی هم مهم است ولی همه به آن بی‌توجهند.میگویم یادم باشد این را در انتخاب کاروان لحاظ کنم، ولی وقتی بیدار میشوم چیزی یادم نمی‌آید.استرس در اوج خودش است.تمام کاروان‌ها را روی کاغذ لیست کرده‌ام تا راحت بتوانم انتخاب کنم.فعلا ملاکم برای انتخاب کاروان، تاریخ اعزام و نزدیکیِ هتل مکه است.بچه‌های گروه حج، همه از تهران اعزام می‌شوند و از صحبت‌هایشان چیزی در مورد مدیران قم دستگیرم نشده است.
۱۶ آذر ۱۴۰۴#حج‌نوشت
@kh_moalem

۵:۱۱

thumbnail
روز انتخاب کاروان است.امروز از آن روزهاست؛ پسرم از دنده چپ بلند شده است.می‌گویند در عرض چند دقیقه کاروانهای خوب با مدیران با تجربه پر می‌شوند.لیست را گذاشتم جلوی رویم و بچه به بغل به صفحهٔ مانیتور چشم دوخته‌ام.منتظرم تا سایت باز شود و تاریخ‌ اعزام‌ها را ببینم.نمیفهمم چرا باید شکنجه بشویم و لحظهٔ انتخاب کاروان، تازه از تاریخ اعزام باخبر شویم.چرا نمی‌شود در آرامش انتخاب کنیم؟ بعد از چند بار رفرش کردن، سایت بلاخره باز می‌شود.صدای گریهٔ بچه تمرکزی برایم نگذاشته.یک چشمم به صفحه‌ لب‌تاب و یک چشمم به تاریخ‌های شمسی و قمری‌ای است که برای خودم انتخاب کرده‌ام.از ۱۵ کاروان ، مواردی که مناسبم نیست را تند تند خط می‌زنم.بین دو کاروان مانده‌ام. شرایط مشابهی دارند.آدرس دفترشان را می‌خوانم. موردی که به خانه نزدیکتر است را انتخاب می‌کنم و کلیک!"زائر گرامی ثبت نام شما انجام شد." نفسم را با فشار بیرون می‌دهم. صورتم داغ کرده‌. حتماً سرخ‌ِسرخ شده‌ام.نوشته تا ۴۸ ساعت آینده با فیش و مدارک به دفتر کاروان بروید.نمی‌داند که من ۷ ماهه به دنیا آمده‌ام.بچه را می‌پوشانم و اسنپ می‌گیرم. هیجانم انقدر بالا هست که نتوانم رانندگی کنم.چند دقیقه بعد که رسیدم، دیدم مدیر کاروان عذر زوج مسنی که حضوری برای ثبت‌نام در سایت آمده بودند را خواست.ظرفیت تکمیل شده بود!
#حج‌نوشت۱۸ آذر ۱۴۰۴
@kh_moalem

۸:۰۵

حج‌نوشت‌های یک خانم معلّم🇮🇷
undefined روز انتخاب کاروان است. امروز از آن روزهاست؛ پسرم از دنده چپ بلند شده است. می‌گویند در عرض چند دقیقه کاروانهای خوب با مدیران با تجربه پر می‌شوند. لیست را گذاشتم جلوی رویم و بچه به بغل به صفحهٔ مانیتور چشم دوخته‌ام. منتظرم تا سایت باز شود و تاریخ‌ اعزام‌ها را ببینم. نمیفهمم چرا باید شکنجه بشویم و لحظهٔ انتخاب کاروان، تازه از تاریخ اعزام باخبر شویم. چرا نمی‌شود در آرامش انتخاب کنیم؟ بعد از چند بار رفرش کردن، سایت بلاخره باز می‌شود. صدای گریهٔ بچه تمرکزی برایم نگذاشته. یک چشمم به صفحه‌ لب‌تاب و یک چشمم به تاریخ‌های شمسی و قمری‌ای است که برای خودم انتخاب کرده‌ام. از ۱۵ کاروان ، مواردی که مناسبم نیست را تند تند خط می‌زنم. بین دو کاروان مانده‌ام. شرایط مشابهی دارند. آدرس دفترشان را می‌خوانم. موردی که به خانه نزدیکتر است را انتخاب می‌کنم و کلیک! "زائر گرامی ثبت نام شما انجام شد." نفسم را با فشار بیرون می‌دهم. صورتم داغ کرده‌. حتماً سرخ‌ِسرخ شده‌ام. نوشته تا ۴۸ ساعت آینده با فیش و مدارک به دفتر کاروان بروید. نمی‌داند که من ۷ ماهه به دنیا آمده‌ام. بچه را می‌پوشانم و اسنپ می‌گیرم. هیجانم انقدر بالا هست که نتوانم رانندگی کنم. چند دقیقه بعد که رسیدم، دیدم مدیر کاروان عذر زوج مسنی که حضوری برای ثبت‌نام در سایت آمده بودند را خواست. ظرفیت تکمیل شده بود! #حج‌نوشت ۱۸ آذر ۱۴۰۴ @kh_moalem
الان نه کاروانم همان کاروان است، و نه حتی از قم اعزام می‌شوم.
هتلی که با وسواسِ تمام در موردش تحقیق کردم، با هتلی که حتی اسمش را هم نشنیده بودم عوض، و تاریخ اعزامم هم کن‌فیکون شد.
این وسط چیزی که بیشتر از همه عوض شد، خودم بودم!
انگار چندین سالِ نوری با آدمِ ۱۸ آذر فاصله دارم...
#حج‌نوشت@kh_moalem

۸:۱۵

امروز روز زن است.طلافروشی‌ها شلوغ است.
همه آمده‌اند طلا بخرند.ولی من آمده‌ام که طلا بفروشم!
با این حال، شک‌ ندارم خوشحال‌ترین زنِ این شهرم...
۲۰ آذر ۱۴۰۴#حج‌نوشت@kh_moalem

۸:۲۰

خدا وقتی نخواهد عمر دنیا سر نخواهد شدگلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد
و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتدو باغی از هجوم داس ها پر پر نخواهد شد
خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچکتر از بارانگلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد
و کرم کوچکی پروانه ای زیبا و کوهی سختعقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد می‌شود وقتی نخواهد نهگلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد غیر ممکن می‌شود ممکنولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد...
شعری از خانم مریم سقلاطونی
@kh_moalem

۸:۴۹

thumbnail
محمد غلوم، خوانندهٔ بحرینیِ قطعهٔ سلام فرمانده، به جرم حمایت از ایران، سلب تابعیت شد!

@kh_moalem

۱۶:۴۶

thumbnail
ای وای
سید باقر هم به ده سال حبس محکوم شد.undefined
نه اغتشاش کرده، نه عملیات تروریستی داشته، شاید باورتان نشود فقط بخاطر استوری تسلیت شهادت امام خامنه‌ای و عکاسی از حملات ایران، آن‌ هم بطور اتفاقی وقتی بیرون بوده...
وقتی اینستا داشتم دنبالش می‌کردم. یک هنرمند مردمی برنده ۲۰۰ جایزه بین المللی عکاسی و عکاس عتبه مقدسه امام حسین(ع)
@kh_moalem

۱۶:۵۱

وسط این دنیای نامرد و اتفاقاتش، دلخوشیم به این خاندان عزیزundefined
عیدتان مبارک🥹undefined
هستین عیدی بدهم؟

۱۸:۴۸

thumbnail
من یک برادر دارم که از همان بچگی خوش‌ذوق و خلاق بود.هیچوقت از این پلنرهای آمادهٔ بازاری نمی‌خرید.همیشهٔ خدا با ابتکار خودش دفتر برنامه‌ریزی و بولت ژورنال درست می‌کرد که هر کدامش یک اثر هنری بود!
انقدر هرجا رفت همه گفتند وای چه دفتر خفن و خوشگلی، ما هم از اینها می‌خواهیم، که به فکر تولید پلنر افتاد.ولی خیلی کاربردی‌تر از آن مدلی که همیشه استفاده می‌کرد.
مثلاً این محصول خوشگل را ببینید؟این یک تقویم عادی نیست!کلِ سال چهارصدو‌چهارِ من با ایشان گذشت.هم تقویم است، هم پلنر است، هم تخته، هم تابلوی اعلاناتخلاصه یک آچار فرانسهٔ به تمام معنا!دیدین یک سری برنامه‌ها هست که نمی‌شود فقط داخل دفتر نوشتشان؟باید جلوی چشم باشند!یا برنامه‌هایی که مربوط به کل خانواده است.آنوقت یا روی در یخچال می‌نویسیم،یا روی تخته وایت‌بورد،یا روی کاغذ و می‌چسبونیم هرجا که دستمان برسد.
این محصول کلش گلاسه است و دقیقاً همان کار تخته را می‌کند و میشود نوشته‌ها را پاک‌ کرد.
اسفند پارسال به برادرم گفتم می‌خواهم به مناسبت سال جدید، به اعضای کانالم یکی از محصولاتت را عیدی بدهم. هم عید نوروز است، هم عید فطر، چه شود!که دیگر می‌دانید چه بلایی سرمان آمد و آقایمان شهید شد...
الان برادرم آمده بله امشب هم که شب میلاد امام رضا جان است.گفته بودم عاشق ربط دادن مناسبت‌ها و اتفاقات به هم هستم...چه بهانه‌ای بهتر از این شب، برای معرفی کانالش و عیدی دادن به شما عزیزان
این شما و این پلن‌تو

۱۹:۱۶

برای مقنعهٔ احرامم رفتم پیش حاج‌خانمِ خیاط.با حاج‌خانم در تجمعات محلّه‌مان آشنا شدم. پرسید: دخترم می‌دونی من چه سالی مشرف شدم حج؟ -چه سالی حاج‌خانوم؟-سال ۶۶ !سعودیا از رو‌ پشت‌بوم‌ کولر و آجر و بلوک‌ سیمانی پرت می‌کردن‌ رو سر حاجیای ایرانی.همه جا پر از خون بود...گفتم: حاج‌خانوم حالا دم سفر دو تا خاطرهٔ خوش هم برام بگینundefinedنخودی خندید و گفت: باشه، ان شاءالله بسلامتی میری و برمیگردیundefined
#حج‌نوشت#رزق_تجمعات@kh_moalem

۱۹:۳۹

undefinedتوجه! من در کانالم تبلیغات ندارم و وقتی پیام می‌دهید واقعاً شرمندتان می‌شوم. اگر زمانی این تصمیم را گرفتم، حتماً شما را در جریان می‌گذارم. چون تبلیغات مسئولیت بزرگی است و برای من تصمیم ساده‌ای نیست.مواردی که می‌بینید معرفی می‌کنم از دوستانم هستند که شناخت کامل دارم.ممنون از درک شماundefinedخانم معلّم

۶:۵۷

حج‌نوشت‌های یک خانم معلّم🇮🇷
undefined متفاوت‌ترین جشن کریسمس دنیا، که هیچکدام از مهمانهایش مسیحی نیستن! من و دوستانم که همسران غیرایرانی داریم به مناسبت‌های مختلف دور هم جمع می‌شیم.یکی از اون مناسبت‌ها، شب کریسمسه. شب کریسمس(شب۲۵ دسامبر) ، شب میلاد حضرت مسیح علیه‌السلام است. چون دوستان اروپاییمون که قبلاً مسیحی بودن، با این شب از بچگی خاطره دارن و درواقع مهمترین عیدشون بوده، این شب برای ما هم خیلی مهمه. برای اینکه اینجا و در غربت دلشون نگیره، از قبل برنامه‌ریزی می‌کنیم تا این شب را براشون بیادموندنی کنیم. دیشب از ۱۰ ملیت دورهم جمع شدیم.گاهی این تنوع ملیت به ۲۰ تا هم می‌رسه. معمولاً تو این دورهمی حدیث کسا هم می‌خونیم که امسال جایش را به زیارت رجبیه داد. حتماً نظرتون را در مورد این سبک محتوا برام بنویسین. undefinedروزنوشت‌های یک خانم معلّم ble.ir/join/YzhiNjkzYz*
این پست جنجالیِ کریسمس که مجله رفت را یادتان هست؟تو کامنت‌ها چه قیامتی به پا شد!یک‌ نفر نوشته بود: این خانوم معلّم به بچه‌های طفل معصومتون تبلیغ مسیحیت می‌کنه!حالا کجاست که ببیند مبلغ مسیحیت، دارد می‌رود حجundefined

۷:۰۳

thumbnail
به این میگن کار تمیز فرهنگیundefined

undefinedموکب قهوه تمیز، جلوی کافه لمیزundefinedundefined

@kh_moalem

۱۷:۴۹

فعالیت این روزهایم را می‌بینید؟ذهنم از این هم، دَرهم برهم تر است!حدیث داریم "المسافر کالمجنون" مسافر مجنون است!ما که دیگر با اتفاقاتی که از سر گذراندیم مجنون هم رد کردیم...خلاصه تا روز اعزام تحملم کنینundefined

۲۰:۴۰

thumbnail
روز معلّم گرامی بادundefined
@kh_moalem

۱۲:۰۱

از وقتی اسم کانال را از روزنوشت‌ها به حج‌نوشت‌ها تغییر دادم، خیلی‌ها از کانال رفتند.نمی‌دانم چرانمی‌خواهم به این فکر کنم که برای بعضی، روزنوشت‌ها از حج‌نوشت‌ها خواندنی‌ترند...این حج مظلوم...
با پیشنهاد دادن پست‌ها به مجله، کمک می‌کنید کانال به افراد جدید نمایش داده شودundefined

۱۲:۰۷

thumbnail
از بین قرآن‌هام، این قرآن را برداشتم که با خودم ببرم عربستان.هم سبکه، هم جلدش ضدآبه، زیپ هم داره، عالیه برای سفرundefined
خوشحال و خندان از انتخابم، قرآن را برگرداندم...و این علامت را پشت جلدش دیدم!
هیچی دیگهدوباره گذاشتم سر جایش🫢
قدرت خدا هیچ‌ بخشی هم نه ! عقیدتی سیاسی@kh_moalem

۱۸:۳۷

مانور مرگ
چمدان‌ها بسته شده و کارها تقریباً رو به پایان است. حالا که از آن همه فشار و دویدن فاصله گرفته‌ام، بهتر می‌توانم به این مسیر چندماهه نگاه کنم. به جای آن همه استرس، یک حس عجیب سبکی و رهایی نشسته است.
با اینکه هنوز حج شروع نشده، اما در همین مقدمات فهمیده‌ام که حج، شبیه مرگ است. میان جریان قدرتمند زندگی، وقتی فکر می‌کنی همیشه وقت داری و همیشه هستی، حج می‌رسد، دستش را می‌گذارد روی سینه‌ات و می‌گوید: بایست!و تو، ناگهان می‌ایستی.
انگار حج، دستت را می‌گیرد و از یک راه فرعی ،از جریان اصلی زندگی جدایت می‌کند.می‌میری...واقعا دیگر نیستی.زندگی بدون تو جریان دارد.بچه‌ها بدون تو بزرگ می‌شوند.دوستانت مثل سابق قرار می‌گذارند.دوره‌ها و کلاس‌ها در جریان است.همه چیز سرجای خودش است.فقط تو، نیستی...و آب از آب تکان نمی‌خورد.تازه می‌فهمی چه موجود خُرد و ناچیزی بوده‌ای.چقدر کوچک بودی، با اینحال فکر می‌کردی خیلی بزرگی!خیلی تاثیرگذاری!فکر می‌کردی دنیا بدون تو از حرکت می‌ایستد؟!بچه‌ها بدون تو بزرگ نمی‌شوند؟خدای چرخانندهٔ زمین و آسمان، برای تدبیر امورات بندگانش، لنگ‌ تو می‌ماند؟
در هر مرحله‌، این حقیقت مثل سیلی به صورتت می‌خورد که همه کاره خداست! ( لاموثر فی‌الوجود الا الله! )ولی تو باز هم تقلا می‌کنی.هرچقدر برنامه می‌ریزی و بالا و پایین می‌پری، می‌بینی نه! نمی‌شود!آنقدر مورد ابتلا قرار می‌گیری،آنقدر گوشهٔ رینگِ اتفاقات مشت می‌خوری،تا بفهمی این نشدن‌ها، فرق می‌کند.تا دست از تدبیر کردن برداریتا رها کنی و همه چیز را به خدا بسپاریتا بفهمی این نشدن‌ها، توحیدِ تو را محک می‌زنندآنجاست که متوجه می‌شوی ظرفت حسابی خالیست...و باید همین ظرف خالی را دستت بگیری، و به حج بروی!و یقین پیدا کنی که پر شدنش کار تو نیست!
مرگ بی‌خبر می‌رسد، اما حج به تو فرصت می‌دهد پیش از مردن، یک بار بمیری!فرصت می‌دهد مرگ‌آگاه شوی، از آن زندگیِ غیرتوحیدی عبور کنی، و ببینی چه چیزی‌هایی در تو باید بمیرد تا چیزهای تازه‌ای زنده شود.
#حج‌نوشت
undefined روزنوشت‌های یک خانم معلّم
@kh_moalem

۵:۳۲

پیام دوست بحرینیم در مورد متن مانور مرگ :
"وقتی متنت را خواندم به حج خودم فکر کردم، برای من یک سفر معمولی بود، همانطور که شما بلیط می‌گیرید و به مشهد می‌روید.سخت بودن حج برای شما ایرانی‌ها و انتظاری که می‌کشید، خودش موهبتیه که اینطور عمیق به حج نگاه می‌کنید."
حرفش برایم خیلی جای تأمل داشت...
@kh_moalem

۶:۲۰

thumbnail
تمام شد!
۳۰ نامه برای دخترم
هر روز یک نامه

می‌دانم گوشی و اینترنت هست و تماس و پیام به راه است؛ولی با شناختی که از دخترم دارم، لازم دیدم این مدل ارتباط هم داشته باشیم.من و دخترم از وقتی کوچک بود، باهم نامه‌نگاری می‌کنیم.قبلاً نقاشی بود، حالا که سواد دارد متن، حتی شده در حد یک جمله
#حج‌نوشت@kh_moalem

۱۰:۳۶