عکس پروفایل 🔹 خودم و خودم | علیرضا عبادی 🎒🔹️🔹
۳۳۴ عضو

🔹 خودم و خودم | علیرضا عبادی 🎒🔹️

حساب شخصی:@arebadi
undefined PhD student's HR & OBundefined️ Imam Sadiq Universityundefined️ Master's Islamic Study & Public Policy
لینک چت ناشناس:ble.ir/mediasenderbot?start=opTxWIVIJn4nuDr2T3n4wIebZ
🔹 خودم و خودم | علیرضا عبادی 🎒🔹️
یه قطار نوشت‌مون نشه؟! :)
قطار نوشت ۲۰ مرداد...

خیلی وقته قطارنوشتی رو داخل کانال کار نکردم، دلایل مختلفی داشته نه که سفر نداشته باشم؛ بلکه بیشترش جوری بوده که سوژه خاصی نبوده یا حالش رو نداشتم که بنویسم...
ولی این دفعه احتمالاً فرق می‌کنه چون یک موعد خاص دارم میرم مشهد و شنیدن قصه‌های هر فرد داستان خاص خودش رو داره...
بلیطم نشون میداد که واگن اول اما آخرین کوپه قرار گرفته‌ام به محض ورود به کوپه، دو نفر حضور داشتند که روبروی هم نشسته بودند؛ [حاج محمدآقا] پیرمردی با موهای جو گندمی اما صورتی سوخته، کت و شلوار نوک‌مدادی رنگ با پیراهنی مشکی پوشیده بود، در همون لحظه اول، با لبخندی که بهم زد؛ دندون‌های سفیدش به چشمم اومد. روبروش [سعیدآقا] جوانی با چهره‌ای جاافتاده و ریش پر پشتی که کم‌کم نخ‌هایی سفید رنگ داخل ریشش به چشم میومد، در جواب سلامم؛ علیکم‌السلام و رحمت اللهی گفت؛ جوون بهش می‌خورد که دهه ۶۰‌ای باشه، پیراهن مشکی‌ای پوشیده بود که خط اتوی پیراهن و شلوارش خربزه قاچ می‌کرد. بلافاصله که داشتم کوله‌ام رو اون قسمت بالا جا می‌دادم؛ نفر چهارم‌مون هم بهمون اضافه شد و جوانی با تیشرت‌ سفید و شلوار لی آبی‌ به همراه چمدانی زیتونی رنگ وارد شد. با سلامش مجدداً اعضای کوپه علیکم السلام و رحمت‌اللهی در جواب سلام بهش پاسخ دادند. نگو کلاً فاز این دو نفر این‌طوری بوده نه بخاطر من اون لحظه این‌طور جواب دادند. بگذریم...
وقتی که جاگیر شدیم...
حاج‌محمدآقا پیرمرد داخل کوپه‌مون؛ یهو گفت که ۱۷ ساله که مقیدم شهادت امام رضا مشهد باشم و چند سالی هم هست دارم به زوار خدمت می‌کنم. با این جمله یخ صحبت کردن‌مون رو باز کرد و بقیه هم از خودشون گفتند؛ سعید آقا جوون دهه‌ شصتی کوپه‌مون گفت اصالتاً مشهدیه و مهندس آی‌تی در یکی از شرکت‌ها، مشغول به کاره و از سال ۹۶ تهران ماندگاره و هر دو ماه یکبار برای دیدن خانواده به مشهد میره و برمی‌گرده... (معمولاً توی قطار خیلی افراد این‌طوری می‌بینم و واقعاً وقتی به سبک زندگی این افراد فکر می‌کنم، با سوالات زیادی روبرو میشم؛ واقعاً چی میشه که فرد این سبک زندگی رو انتخاب می‌کنه و زندگی‌اش رو جلو میبره؟! بگذریم...) برداشتم از نوع صحبت‌هاش و اینکه دوتا گوشی داشت و گوشی دومش از این دکمه‌ای‌های بود، احتمال میدم که یه جای نظامی مشغول باشه چون از یه جایی به بعد وقتی بعضی‌جاها به بحث‌هاش ورود کردم، یگه زیاد به چهره‌ام نگاه نکرد [درصورتی که روبروش نشسته بودم...] البته شاید اینکه با پیراهن سیاه و کلاه آفتابی مشکی جلوش نشسته‌ام بی‌تاثیر نباشه... (:
محمد جوون ۲۷ ساله کوپه‌‌مون در بازار تهران، تو کار عمده‌فروشی عینکه و اصالتاً مشهدیه... خیلی ذوق برگشتن به مشهد رو داره... بارها تکرار و تاکید می‌کرد که به ما نشون بده که اصلاً خیلی دلش برای مشهد تنگ شده و بلیط رو هم خواهرش براش گرفته بود که برگرده... خلاصه محمد خیلی دوست داره صحبت کنه، به‌نظرم یک آدم درونگرایی هست که می‌خواد نشون بده که برونگراست... از ماجرای کلاه‌برداری و سفر ترکیه و تایلندش گرفته تا شرخری با قمه رو همون ساعت اول برامون تعریف کرد. تو یک جایی از صحبت‌هاش به این اشاره کرد پدر و مادرش از هم طلاق گرفته‌اند و اون و خواهرش توی این قضیه خیلی اذیت شدند. [این شاهد مثالی بود برای اون فرضی که ازش تو ذهنم شکل گرفته بود...]
ما مشتاق شنیدن بودیم و اون مشتاق تعریف کردن؛ از این رو برامون از کارش بیشتر گفت، درسته عمده فروشه اما وقتی بیشتر ازش پرسیدیم که تا چه اندازه خرده فروشی می‌کنه؛ گفت تا ۵، ۶ تا هم راه میام... و از ۲۸۰ تومن عینک داره تا ۹۰۰ تومن... خلاصه اگه عینک خواستید؛ یه ندا بدید برای محمد هم‌کوپه‌ای‌مون مشتری جور کنم undefined

یه کمی که بحث‌ها جلو رفت؛ سعید آقا خمیازه‌هاش رو بهونه کرد و گفت اگه ایرادی نداره من برم بالا یه خورده استراحت کنم... فکر کنم همه هم منتظر همین اتفاق بودند که از حالت نشسته به حالت درازکش تغییر حالت بدهند. منم با اجازه بقیه تخت بالا رفتم و شروع کردم برای شما از اینجا نوشتن...
حالا ببینیم در ادامه چه اتفاقاتی میوفته...

الآن که دارم این چند خط رو می‌نوستم احتمالاً با خودتون فکر می‌کنید که دلیل خاصی وجود داره که این مطالب رو نوشتی؟! باید بگم نه والا... هیچ دلیل خاصی نداره، اما شاید تنها این مورد باشه که با داستان‌های بقیه افراد آشنا بشیم...
همین...

حالا دوست دارید؛ بیشتر از قطارنوشت‌ها بنویسیم؟!
undefined۱۰

۱۳۰

۱۲:۰۰