بله | کانال مواعظ و منابر حاج محقّق واعظ
عکس پروفایل مواعظ و منابر حاج محقّق واعظم

مواعظ و منابر حاج محقّق واعظ

۷۴عضو
بازارسال شده از مواعظ و منابر حاج محقّق واعظ
.تسلیت به شخص مصیبت دیده
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب حضرت فاطمه (ع) در بابِ: في عیادة الرجلین المعلومین لها، پس از نقل روایاتی در این زمینه که حاکی از اصرار خلیفه اوّل و دوّم برای عیادت از حضرت فاطمه (ع) و عدم پذیرش آنان توسط آن حضرت (ع) است، می‌فرماید:
undefined تسلیت شخص مصیبت زده یکی این است که ظلم کننده خود را نبیند چشمش به او نیفتد.وحشی قاتلِ حمزه، مسلمان می‌شود والإسلام یجبّ ما قبله. مع ذلك رسول خدا به او فرمود: غيّب وجهك عنّي فلا أراك‏. (سفینة البحار، ج2، ص683)
undefinedدر فوت رقیّه، رسول خدا نتوانست ببیند کسی که او را ظلم کرده تشییع جنازه کند. چشمش نخواست به اذیت کننده دخترش بیافتد. او را برگرداند: وخرج عثمان يشيّع جنازتها فلمّا نظر إليه النبي (ص) قال: من أطاف البارحة بأهله أو بفتاته فلا يتبعنّ جنازتها، قال ذلك ثلاثاً. (الکافي، ج3، ص253)
undefined فاطمه زهرا (ع) راضی نمی‌شد آن دو نفر به عیادت روند. آن بی‌حیاها دست بر نداشتند. از این جهت وصیت کرد راضی نشود بعد از مرگ هم تشییع جنازه کنند امّا در دل دخترش زینب چه خبر بود؟ علاوه بر ظلم‌ها چهل منزل، هر وقت نظر می‌کرد قاتلِ برادر، قاتلِ علی اکبر را می‌دید.
https://ble.ir/aljonnah

۱۱:۵۳

بازارسال شده از مواعظ و منابر حاج محقّق واعظ
.گریز مناسب با ولادت حضرت فاطمه (ع)
مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب حضرت فاطمه (ع) ذیل بابِ: في جلالتها (ع) عند ولادتها (ع)، نوشته است:
undefined گریز اوّل:
عن أبي عبد الله (ع): فلمّا سقطت إلی الأرض أشرق منها النور حتّی دخل بیوتات مکّة. (بحار الأنوار، ج۴۳، ص۳)
بزرگان به هر مملکتی مسافرت کنند از لطائف آن مملکت برگیرند و با خود به عنوان سوغات برند. فاطمه (ع) از عالَم قبل به این عالَم نور آورد که تمام بیوتات مکّه را روشن کرد. از این عالَم هم بهترین لطیفۀ نوری که بود در اثر زهد و تقوی و عبادت و وارستگی تحصیل کرد و از این عالَم با خود برد که:
فلمّا جنّ الليل غسّلها علي (ع) ووضعها على السرير وقال للحسن (ع): ادع لي أباذرّ، فدعاه فحملاه إلى المصلّى فصلّى عليها ثمّ صلّى ركعتين ورفع يديه إلى السماء فنادى: هذه بنت نبيّك فاطمة أخرجتها من الظلمات إلى النور، فأضاءت الأرض میلاً بعد میل. (همان، ص۲۱۵)
undefined گریز دوّم:
در لفّافۀ سفید پیچیده شد. آوردند خدمت پیغمبر (ص)، گفتند: «یا رسول الله (ص) چشمت روشن مبارک‌باد!» هجده سال بعد هم به دست پیغمبر رسید. آن‌جا مبارک‌باد گفتند امّا این‌جا مولا (ع) گفت: لقد استرجعت الودیعة. (همان، ص۱۹۳)
undefined گریز سوّم:
مریم بنت عمران (ع) آن شب خدمتگزاری کرد به زهرا سلام الله علیها. دو وقت آن زن محترمه مأمور شد به خدمتگزاری زهرا (ع): یکی در ولادت، و یکی در مرضِ پس از وفات پیغمبر (ص): ثمّ يبتدئ بها الوجع فتمرض فيبعث الله إليها مريم بنت عمران تمرّضها وتؤنسها في علّتها. (همان، ص۱۷۳)
مریم (ع) امشب زهرا (ع) را با ابتهاج می‌بیند متولّد شده امّا در هجده سال بعد برای پرستاری می‌آید می‌بیند پهلو و بازو...، إلی الآخر.
undefined کتاب حضرت فاطمه (ع)، تألیف شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی، ص۱۳۹ و ۱۴۰، انتشارات جهاد دانشگاهی، ۱۴۰۲ ه.ش.
https://ble.ir/aljonnah

۱۳:۳۷

.ائمّه (ع)، اقوال خداوند هستند (بخش اوّل)
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت، ذیل باب: الاضطرار إلی الحجّة للهدایة، می‌نویسد:
وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (قصص،51)
undefined تفسیر کبیر: و توصيل القول هو إتيان بيان بعد بيان، و هو من وصل البعض بالبعض. (التفسیر الکبیر، ج24، ص607)
الصافي: أتبعنا بعضه بعضاً في الإنزال ليتّصل التذكير أو في النظم لتقرّر الدعوة بالحجّة والمواعظ بالمواعيد والنصايح بالعبر (تفسیر الصافي، ج4، ص94)
بیان السعادة: وَلَقَدْ وَصَّلْنَا جملة حاليّة واستدراك لما توهّم من قوله: إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ انّه تعالى أهملهم ولم يأت لهم بأسباب الهداية يعنى إنّا لا نهديهم لعدم قابليّتهم وقبولهم وإلّا فنحن لم نهملهم و وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ‏. (بیان السعادة، ج3، ص192)و این تتابع آیات و تواصل آیات برای تذکّر حق است.
undefinedو فرمود دربارۀ بعضی: وَمَا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمَٰنِ مُحْدَثٍ إِلَّا كَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِينَ. (شعراء، 5)جامع الجوامع: ثمّ قرّر سبحانه إعراضهم عن تنبيه المنبّه بأنّ اللّه يجدّد لهم الذّكر وقتاً فوقتاً ويحدث لهم الآية بعد الآية، والسورة بعد السورة ليتّعظوا فما يزيدهم استماع الآي والسور إلّا لعباً وتلهّياً (تفسیر جوامع الجامع، ج3، ص2)
@aljonnah

۱:۲۶

.ائمّه (ع)، اقوال خداوند هستند (بخش دوّم)
وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ
undefined از برای خدا اقوال ظاهریۀ لفظیۀ است که متتابعاً اتیان کرده للتذکیر، و اقوال حقیقیه نفوس زاکیۀ انبیاء و رسل و ائمّه (ع) است که اقوال حقیقیۀ حقّند کما آن که «قول» اطلاق بر معانی عدیده شده، بالجملة قال الراغب:
undefined يقال للمتصوّر في النّفس قبل الإبراز باللفظ: قَوْلٌ، فيقال: في نفسي قول لم أُظهره. قال تعالى: وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا وَيَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْلَا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ.
undefined ویقال للمرکّب من الحروف المبرز بالنطق المعرب عمّا في الضمیر قول. (مفردات ألفاظ القرآن، ص688)
undefined*انبیاء و ائمّه (ع) به هر دو معنا قول هستند:*
undefined ذات حق در طبقات ممکناتی که خلق کرد، «متصوّر او في ذاته» انبیاء و رسل و ائمّه بودند. همان تصوّری که به ملائکه فرمود در مشاورۀ خلق خلیفه: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ. (بقره، 30)
undefined وکذلک به معنای ثانی که آنچه ظاهر شود معرِب عمّا في الضمیرِ قائل باشد و بزرگ قولی که معرب عمّا في الضمیرِ حق است آل محمّدند که ضمائر حق را اظهار کنند یعنی ضمائر کمالات به وجود آن‌ها ظاهر شود که:
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ: لَوْلَانَا مَا عُرِفَ اللَّه‏. (بصائر الدرجات، ج1، ص61)پس اقوال حقیقی آن‌ها هستند.
undefined*و فرمود: ذَٰلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ (مریم، 34) أي هو قول الحقّ.*
undefined وکذلک قول تأویل شد در این کریمه: وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ به ائمّه و اقوال حقیقیۀ حق:
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ، قَالَ: إِمَامٌ إِلَى إِمَامٍ. (الکافي، ج1، ص415)
عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ قَالَ: إِمَامٌ بَعْدَ إِمَام‏. (بحار الأنوار، ج23، ص31)
undefined و به اعتبار آن که آن‌ها معبّرند از خدا گاهی تعبیر به قول و گاهی تعبیر به کلمه می‌شود. و هر کسی قابل نیست به نحو اتمّ معبّرِ عمّا في الضمیرِ حق شود و باید در بین خلق طبقه‌ای باشند که معبّر از ضمیر حق باشند و لذا در حدیث اوّل کتاب الحجّة کافی:
عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) أَنَّهُ قَالَ لِلزِّنْدِيقِ الَّذِي سَأَلَهُ مِنْ أَيْنَ أَثْبَتَّ الْأَنْبِيَاءَ وَالرُّسُلَ؟ قَالَ: إِنَّا لَمَّا أَثْبَتْنَا أَنَّ لَنَا خَالِقاً صَانِعاً مُتَعَالِياً عَنَّا وَعَنْ جَمِيعِ مَا خَلَقَ وَكَانَ ذَلِكَ الصَّانِعُ حَكِيماً مُتَعَالِياً لَمْ يَجُزْ أَنْ يُشَاهِدَهُ خَلْقُهُ وَلَا يُلَامِسُوهُ فَيُبَاشِرَهُمْ وَيُبَاشِرُوهُ وَيُحَاجَّهُمْ وَيُحَاجُّوهُ ثَبَتَ أَنَّ لَهُ سُفَرَاءَ فِي خَلْقِهِ يُعَبِّرُونَ عَنْهُ إِلَى خَلْقِهِ وَعِبَادِهِ وَيَدُلُّونَهُمْ عَلَى مَصَالِحِهِمْ وَمَنَافِعِهِمْ وَمَا بِهِ بَقَاؤُهُمْ وَفِي تَرْكِهِ فَنَاؤُهُمْ فَثَبَتَ الْآمِرُونَ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْحَكِيمِ الْعَلِيمِ فِي خَلْقِهِ وَالْمُعَبِّرُونَ عَنْهُ جَلَّ وَعَزَّ وَهُمُ الْأَنْبِيَاءُ وَصَفْوَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ حُكَمَاءَ مُؤَدَّبِينَ بِالْحِكْمَة. (الکافي، ج1، ص168)
و امام (ع) تشریح فرمود که کسانی معبّر عن الله هستند که:غَيْرَ مُشَارِكِينَ لِلنَّاسِ عَلَى مُشَارَكَتِهِمْ لَهُمْ فِي الْخَلْقِ وَ التَّرْكِيبِ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ أَحْوَالِهِم.‏ (همان)
@aljonnah

۱:۲۷

.شرح حدیث: يَا عَلِيُّ أَنْتَ قَاضِي دَيْنِي (بخش اوّل)
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت ذیل باب: الاضطرار إلی الحجّة للهدایة، می‌نویسد:
undefined*هدایتِ باواسطه به دو وسیله است: یکی کتب آسمانی، و وسیلۀ دیگر انبیاء و رسل و اوصیاء* که هدایت مردم را به این دو قسمت قرار داده و خلق محتاجند به هر دو وسیله.
undefined ببینیم کتاب مهم‌تر است یا هادیِ ناطق؟ البته هادی ناطق اهمّ است.
undefined هادی ناطق می‌تواند عهده‌دار وظیفۀ کتابِ صامت شود لکن کتاب نمی‌تواند کار نبی و امام را کند. برای آنکه کتب آسمانی مشتمل بر قسمت‌هایی است متشابهات که مراد، معنای ظاهر او نیست و کلمات متشابه را وقتی القاء کنند به مردم هر کس معنایی می‌فهمد. در اشعارِ متشابهۀ شعراء هر کس معنایی می‌فهمد. یک شعر را ده معنا کنند، تازه گویند: المعنی في بطن الشاعر. پس کتاب تنها ثمر ندارد. عقولِ تنها نمی‌توانند چیزی بفهمند. واقع و مراد را از کتاب، هادیِ ناطق باید بفهماند. ولکن اگر کتاب نباشد، نبی و امام ممکن است هدایت کنند چون روح کتاب آن‌هایند. روح کتاب در سینۀ آن‌هاست.
undefined علاوه کتاب با تمام مردم به یک نهج حرف می‌زند ولی استعدادات مردم، مختلف است. امّا هادی ناطق با هر کسی به حسب استعداد او حرف می‌زند. پس محتاجند مردم به هادی ناطق لذا کتابی بی‌رسول نیامده. مردم زمان پیغمبر به واسطۀ آن حضرت هدایت شدند. اگر پیغمبر مُرد و تنها کتاب ماند، هدایت مردم ناقص است و حجّت تمام نشود.
undefined علاوه ترجیح بلا مرجّح لازم آید؛ مردم زمان پیغمبر وسیلۀ هدایت کامل داشته باشند امّا مردم بعد از پیغمبر، هدایت ناقص. پس پیغمبر همان قرضی که از مردم زمان خود دارد، باید ادا کند همان قرض را از مردم بعد از خود تا قیامت. باید یکی معیّن شود که عهده‌دار این ادای دین باشد و او علی علیه السلام است لذا می‌فرمود:يَا عَلِيُّ أَنْتَ قَاضِي دَيْنِي‏. (عیون أخبار الرضا (ع)، ج2، ص6)
undefined لذا طلب مردم از پیغمبر (ص) از هر کسی بیشتر است و پیغمبر (ص) از همه مقروض‌تر است.
undefined پیغمبر (ص) در وصیتِ وفات، به عبّاس فرمود: تَأْخُذُ تُرَاثَ مُحَمَّدٍ وَتَقْضِي دَيْنَه‏؟ (الکافي، ج1، ص236)
عبّاس ابا و اظهار عجز کرد:مَنْ يُطِيقُكَ وَأَنْتَ تُبَارِي الرِّيح‏؟! (همان)
undefined حقیقتِ اظهار عجز عبّاس، فقط عجز از ادای دین ظاهری مادّی پیغمبر یا آنکه تراث پیغمبر، وفا به قرض نمی‌کرد، نبود. عبّاس اظهار عجز کرد چون فهمید قرض‌های پیغمبر، منحصر به یک شعبه قرض مالی نیست بلکه قرض پیغمبر، شعبه‌ها دارد:
undefined یکی قرض مقاتله با منافقین است:
وَمِمَّا قَضَى عَنْهُ الدَّيْنَ دَيْنُ اللَّهِ الَّذِي هُوَ أَعْظَمُ وَذَلِكَ مَا كَانَ افْتَرَضَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ فَقُبِضَ (ص) قَبْلَ أَنْ يَقْضِيَهُ وَأَوْصَى عَلِيَّاً بِقَضَائِهِ عَنْهُ وَذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنافِقِينَ فَجَاهَدَ الْكُفَّارَ فِي حَيَاتِهِ وَأَمَرَ عَلِيّاً بِجِهَادِ الْمُنَافِقِينَ بَعْدَ وَفَاتِهِ فَجَاهَدَ النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ وَقَضَى بِذَلِكَ دَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ الَّذِي كَانَ لِرَبِّهِ عَلَيْهِ. (بحار الأنوار، ج38، ص74)
جهتی که خود، این قرض را ادا نکرد، فرمود در حدیث کافی: عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَحَدِهِمَا (ع) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): لَوْ لَا أَنِّي أَكْرَهُ أَنْ يُقَالَ إِنَّ مُحَمَّداً اسْتَعَانَ بِقَوْمٍ حَتَّى إِذَا ظَفِرَ بِعَدُوِّهِ قَتَلَهُمْ لَضَرَبْتُ أَعْنَاقَ قَوْمٍ كَثِيرٍ. (الکافي، ج8، ص345)@aljonnah

۰:۳۸

.شرح حدیث: يَا عَلِيُّ أَنْتَ قَاضِي دَيْنِي (بخش دوّم)
undefined یک شعبه قرض، قروضی است که پیغمبر داشت از یهودی و غیره: عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ (ع): لَقَدْ قُبِضَ (ص) وَإِنَّ دِرْعَهُ مَرْهُونَةٌ عِنْدَ يَهُودِي‏. (بحار الأنوار، ج16، ص219)
فیه عن قتادة: بَلَغَنَا أَنَّ عَلِيّاً (ع) نَادَى ثَلَاثَةَ أَعْوَامٍ بِالْمَوْسِمِ: مَنْ كَانَ لَهُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) شَيْ‏ءٌ فَلْيَأْتِنَا نَقْضِي عَنْهُ. (همان، ج38، ص74)
undefined یک شعبۀ دین پیغمبر (ص)، وعده‌هایی بود که به مردم داده: وَدَيْنُ النَّبِيِّ إِنَّمَا كَانَ عِدَاتُهُ وَهِيَ ثَمَانُونَ أَلْفَ دِرْهَمٍ فَأَدَّاها (ع). (همان)
undefined بالجملة قرض هدایت خلق، البته همان کسی که عهده‌دار قرض ظاهر است، عهده‌دار قرض هدایت هم هست لذا در زمان حیات، ارجاع قسمتی از این رشته را به علی (ع) معرّفی کرد که بفهماند به خلق، از جمله:
undefined ولّاه رسول الله (ص) في أداء سورة براءة و عزل به أبابکر بإجماع المفسّرین. (همان، ص70)
وإرساله إلی الیمن للهدایة وقوله (ص): لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْكَ رَجُلًا خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ وَ غَرَبَت‏.‏ (الکافي، ج5، ص28) وَضَرَبَ (ص) عَلَى صَدْرِهِ (ع) وَقَالَ: اللَّهُمَّ سَدِّدْهُ وَلَقِّنْهُ فَصْلَ الْخِطَابِ. قَالَ: فَلَمَا شَكَكْتُ فِي قَضَاءٍ بَيْنَ اثْنَيْنِ بَعْدَ ذَلِكَ الْيَوْم‏ (بحار الأنوار، ج38، ص71)
undefinedاموری که به عهدۀ خود بود غالبی را بعد از خود به عهدۀ علی (ع) گذاشت: بحار الأنوار، باب استنابته في الأُمور، بالجملة جعل طلاق نسائه إلیه (همان، ص74) وصعوده علی ظهر النبي (ص) لکسر الأصنام (همان، ص76): سأل محمّد بن حرب الهلالي عن الصادق (ع) عن حمل النبي (ص) علیاً لکسر الأصنام فَقَالَ: احْتَمَلَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَلِيّاً يُرِيدُ بِذَلِكَ أَنْ يُعْلِمَ قَوْمَهُ أَنَّهُ هُوَ الَّذِي يُخَفِّفُ عَنْ ظَهْرِ رَسُولِ اللَّهِ مَا عَلَيْهِ مِنَ الدَّيْنِ وَالْعِدَاتِ وَالْأَدَاءِ عَنْهُ مِنْ بَعْدِه‏. (همان، ص81)
خواست بفهماند آن کسی که مؤدّی قرض هدایت است، علی (ع) است.@aljonnah

۰:۴۰

.فرق بین مقام نبوّت و مقام امامت
undefined مرحوم شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب اخلاق، ذیل باب: الاستخفاف بالدین، به مناسبت دربارۀ فرق میان مقام نبوّت و امامت می‌نویسد:
وَذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِبًا وَلَهْوًا وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا (انعام، 70)
undefined خدا پیغمبر (ص) را رحمةً للعالمین قرار داد: وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ (انبیاء، 107) وجودش را رحمت و خیر محض و طبیب امراض کل خلق قرار داد مع ذلک یک طائفه را امر کرد به پیغمبر که آن‌ها را واگذار، که این طبقه ابداً قابلیت برای رحمت و سعۀ رحمت تو را ندارند. ابداً با این‌ها مخالطه و آمیزش و معاشرت نکن! یعنی ای طبیب نفوس خلق! این‌ها را واگذار! یعنی این مرض ابداً قابل علاج نیست. و معنای واگذاشتن کما قال الطبرسيّ: أي دعهم وأعرض عنهم. یرید: دع ملاطفتهم ومجالستهم. (مجمع البیان، ج4، ص491)
undefined لکن مراد از واگذاشتن، ترک الدعوة نیست چون ترک الدعوة، مخالف با شغل پیغمبر است لذا بعد از امرِ «وَذَرِ»، امر می‌کند که: «وَذَكِّرْ بِهِ» (انعام، 70)
undefined*بزرگ‌شغل نبی، دعوت است و یکی از جهات فرق او با وصی همین جهت است* کما آن که در مقام احتجاج امیر المؤمنین (ع) با خوارج، وقتی که گفتند: أَمَّا قَوْلُكُمْ إِنِّي كُنْتُ وَصِيّاً فَضَيَّعْتُ الْوَصِيَّة (الاحتجاج، ج1، ص188)
در مقام جواب فرمود:وَ لَيْسَ عَلَى الْأَوْصِيَاءِ الدُّعَاءُ إِلَى أَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا يَبْعَثُ اللَّهُ الْأَنْبِيَاءَ فَيَدْعُونَ إِلَى أَنْفُسِهِمْ وَ أَمَّا الْوَصِي‏ فَمَدْلُولٌ عَلَيْهِ مُسْتَغْنٍ عَنِ الدُّعَاءِ إِلَى نَفْسِه‏. (همان، ص188و ص189)
undefined شاهد آن که نبی باید دعوت کند و منافات ندارد واگذاشتن و دعوت کما در سورۀ نساء، آیۀ 63:أُولَٰئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغًا
undefined معلوم است که واگذاشتن و اعراض نبی یا توجّه نبی، منوط به توجّه و اعراض خداست. از روی میل خود به کسی توجّه و از کسی اعراض نکند بلکه خدا امر کند به واگذاشتن یعنی خدا هم این‌ها را واگذاشته و اعراض کرده، تو هم واگذار!این‌ها چه طائفه‌اند که خدا به پیغمبر (ص) امر می‌کند که واگذار؟ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِبًا وَلَهْوًا، إلی الآخر.@aljonnah

۳:۴۵

.تعبیر از امام (ع) به «قلب» و «روح»
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت، ذیل باب: الإمام یتصرّف في العالَم بأي نحو شاء، می‌نویسد:
undefined تمام ممکنات باقی به بقاء آن‌هاست لذا گاهی تعبیر می‌کنند از امام به قلب و گاهی تعبیر به روح به نسبت به اجزاء بدن می‌کنند.
undefined یعنی وقتی که بخواهند مطیعیت اجزاء عالم را به نسبت به امام به عنوان تمثیل بفهمانند و مدیریت و سلطنت و اقتدار او را بگویند تشبیه به قلب کنند چون قلب مقام مدیریت دارد و با اقتدار تامّ به محض اراده، اجزاء امتثال او را می‌کنند کما آن که در خبر هشام بن حکم با عمرو بن عبید در مقام اثبات امام می‌گوید:أَ لَكَ قَلْب‏؟! (الکافي، ج1، ص170)
قال ابن بابویه القميّ رضوان الله علیه في إکمال الدین بعد روایة هذا الخبر: وفي حديث هشام مع عمرو بن عبيد حجّة في الانتفاع بالحجة الغائب وذلك أنّ القلب غائب عن سائر الجوارح لا يرى بالعين ولا يشمّ بالأنف ولا يذاق بالفم ولا يلمس باليد وهو مدبّر لهذه الجوارح مع غيبته عنها وبقاؤها على صلاحها ولو لم يكن القلب لانفسد تدبير الجوارح ولم تستقم أمورها فاحتيج إلى القلب لبقاء الجوارح على صلاحها كما احتيج إلى الإمام لبقاء العالم على صلاحه. (کمال الدین، ج1، ص210)
undefined گاهی که می‌خواهند احاطۀ امام را بفهمانند و آن که عالم به طفیل او نشو و نماء دارد تشبیه به روح می‌کنند یعنی چنانچه روح احاطه دارد به جمیع بدن، امام هم محیط است به جسد این عالَم و چنانچه طراوت بدن به واسطۀ روح است و اگر روح برود بقاء برای بدن نیست و آثار بدن محو می‌شود همین‌طور وقتی که امام برود این عالَم فاسد می‌شود. این بقاء چند روزه از پرتو روح آن‌هاست:
تن همی‌نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فرّ و پر و بال
گویدش ای مزبله تو کیستی؟یک دو روز از پرتو من زیستی
پرتو روح است نطق و چشم و گوشپرتو آتش بود در آب جوش
آنچنانک پرتو جان بر تن استپرتو ابدال بر جان من است
جانِ جان چو واکشد پا را ز جانجان چنان گردد که بی‌جان تن بدان
لذا چون مَثَل امام در بدنِ این عالَم، مَثَل روح و قلب است فله التصرّف به هر نحوه که بخواهد.
@aljonnah

۲۳:۰۵

.تکمیل و تتمیم مبحث تعبیر از امام (ع) به «روح»
undefined محمود محقّق
undefined یکی از ویژگی‌های روح در روایات، احاطۀ آن بر بدن ذکر شده است:عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: إِنَّ الرُّوحَ لَا تُمَازِجُ الْبَدَنَ وَلَا تُوَاكِلُهُ، وَإِنَّمَا هِيَ كِلَلٌ لِلْبَدَنِ مُحِيطَةٌ بِهِ. (مختصر البصائر، ص51)
undefined از سوی دیگر در معارف قرآن و روایات برای روح اقسامی بیان شده مانند: روح الله، الروح من أمر الله، روح القدس، روح الرحمة الإلهیة و ... که برای هر کدام از آن‌ها نیز خصائص خاصّی معرفی گشته است. (برای مطالعۀ بیشتر رک: حقیقة الروح وخصائص الأرواح المختلفة، تألیف الشیخ مهدي المصلّي)
undefined یکی از اقسام روح که اختصاص به نبی و امام (ع) دارد، روح القدس است که ولایت و تصرّف تکوینی ولیّ‌الله و احاطۀ او به دنیا و دیگر عوالم به واسطۀ این روحی است که در ذات ایشان قرار دارد:عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْإِمَامِ بِمَا فِي أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَهُوَ فِي بَيْتِهِ مُرْخًى عَلَيْهِ سِتْرُهُ. فَقَالَ: يَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى جَعَلَ لِلنَّبِيِّ (ص) خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْحَيَاةِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ وَرُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ نَهَضَ وَجَاهَدَ وَرُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ أَكَلَ وَشَرِبَ وَأَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَرُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ أَمَرَ وَعَدَلَ وَرُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّةَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِيُّ (ص) انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ فَصَارَ فِي الْإِمَامِ وَرُوحُ الْقُدُسِ لَا يَنَامُ وَلَا يَغْفُلُ وَلَا يَلْهُو وَلَا يَسْهُو وَالْأَرْبَعَةُ الْأَرْوَاحُ تَنَامُ وَتَلْهُو وَ تَغْفُلُ وَ تَسْهُوَ وَرُوحُ الْقُدُسِ ثَابِتٌ يَرَى بِهِ مَا فِي شَرْقِ الْأَرْضِ وَغَرْبِهَا وَبَرِّهَا وَبَحْرِهَا قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ يَتَنَاوَلُ الْإِمَامُ مَا بِبَغْدَادَ بِيَدِهِ؟ قَالَ: نَعَمْ وَمَا دُونَ الْعَرْشِ. (بصائر الدرجات، ج1، ص454)
undefined حال با توجّه به دو روایت فوق مبنی بر احاطۀ روح بر بدنِ جسمانی و إحاطۀ روح‌ القدس بر این عالَم مادّی، می‌توان گفت: همانطور که اگر روح، بدن جسمانی را ترک کند، بدن فاسد شده و از بین می‌رود چنانچه بر این معنا، صدر روایت اوّل دلالت دارد: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: مَثَلُ رُوحِ الْمُؤْمِنِ وَبَدَنِهِ كَجَوْهَرَةٍ فِي صُنْدُوقٍ إِذَا أُخْرِجَتِ الْجَوْهَرَةُ مِنْهُ طُرِحَ الصُّنْدُوقُ وَلَمْ يُعْبَأْ بِه‏. (مختصر البصائر، ص51)
همچنین اگر روح ‌القدسی که در ذات و کالبد معصوم (ع) جای دارد، در صورتی که ولیّ‌الله از این عالَم برود، طومار دنیا نیز با رفتن وی درهم پیچیده خواهد شد.
@aljonnah

۲۳:۰۹

.مقام امامت، قابل خلع و انتقال نیست (بخش اوّل)
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت ذیل باب: في أنّ الغاصبین قنعوا بالصورة والصورة لا تغني من الحقّ شیئاً، می‌نویسد:
undefined خلافت و امامت عباد، قابل خلع نیست. قبای ظاهری نیست که قابل نزع باشد:
ومن مؤیّداته قول الرضا (ع) للمأمون بعد إصراره بانتقال الخلافة إلی علي بن موسی: إِنْ كَانَتْ هَذِهِ الْخِلَافَةُ لَكَ وَجَعَلَهَا اللَّهُ لَكَ فَلَا يَجُوزُ أَنْ تَخْلَعَ لِبَاساً أَلْبَسَكَهُ اللَّهُ وَتَجْعَلَهُ لِغَيْرِكَ، وَإِنْ كَانَتِ الْخِلَافَةُ لَيْسَتْ لَكَ فَلَا يَجُوزُ لَكَ أَنْ تَجْعَلَ لِيَ مَا لَيْسَ لَك‏. (الأمالي للصدوق، ص69)
ومن المؤیّدات قول السیّد المرتضی في کتاب تنزیه الأنبیاء المروي في البحار، أفاد في دفع الشکوک في أمر صلح الحسن (ع): فأمّا قول السائل: «إنّه خلع نفسه من الإمامة» فمعاذ الله لأنّ الإمامة بعد حصولها للإمام لا يخرج عنه بقوله‏ بل كفّ عن المحاربة والمغالبة لفقد الأعوان وعوز الأنصار وتلاقي الفتنة. (بحار الأنوار، ج44، ص31)
undefined چون این معنا قابل نقل و انتقال نیست لذا طمع أحیاء و قبائل قریش قطع شد: عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ حَسَنٍ قَالَ: قَالَ أَبُو الْحَسَنِ (ع) لِمَ سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ؟ قُلْتُ: فَرْقاً بَيْنَهُ وَبَيْنَ الْأَسْمَاءِ. قَالَ: إِنَّ ذَلِكَ لَمِنَ الْأَسْمَاءِ وَ لَكِنَّ الِاسْمَ الَّذِي سُمِّيَتْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلِمَ مَا كَانَ قَبْلَ كَوْنِهِ فَعَلِمَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَتَزَوَّجُ فِي الْأَحْيَاءِ وَأَنَّهُمْ يَطْمَعُونَ فِي وِرَاثَةِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ قِبَلِهِ فَلَمَّا وُلِدَتْ فَاطِمَةُ سَمَّاهَا اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فَاطِمَةَ لِمَا أَخْرَجَ مِنْهَا وَجَعَلَ فِي وُلْدِهَا فَفَطَمَهُمْ عَمَّا طَمِعُوا فَبِهَذَا سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ فَاطِمَةَ لِأَنَّهَا فَطَمَتْ طَمَعَهُمْ وَمَعْنَى فَطَمَتْ قَطَعَتْ. (همان، ج43، ص13)
undefined این لباسی است که خدا پوشانده و قابل نزع نیست. چون طمع از معنا قطع شد به صورت قناعت کردند غافل از آنکه امتیازات معنوی با امتیاز صوری برابر نیست؛ شغال، طاووس نشود و سگ با پوست زرد شیر نشود. آن شغالی رفت اندر خُمّ رنگاندر آن خُم کرد یک ساعت درنگپس بر آمد پوستش رنگین شدهکه منم طاووس علّیین شده
undefined وقتی که آن شغال پوشید لباس را، همان وقتی که نشست بالای منبر فهمید این لباس، لباسِ معنایی است غیر از معانی دیگر لذا گفت:خَرَجَ أَبُو بَكْرٍ وَرَقِيَ الْمِنْبَرَ وَقَالَ: أَقِيلُونِي أَقِيلُونِي أَقِيلُونِي لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَلِيٌّ (ع) فِيكُم‏. (همان، ج10، ص28)
@aljonnah

۱:۳۱

.مقام امامت، قابل خلع و انتقال نیست (بخش دوّم)
undefined وقوله علیه السلام: أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى‏. (نهج البلاغة، ص48)
ابن میثم: وقد جمع هذا التشبيه أنواع التشبيه الموجودة في الكلام العرب وهي ثلاثة: أحدها تشبيه محلّه بمحلّ القطب من الرحى وهو تشبيه للمعقول بالمعقول فإنّ محلّ القطب هو كونه نظام أحوال الرحى وذلك أمر معقول، وثانيها تشبيه نفسه بالقطب وهو تشبيه للمحسوس بالمحسوس، وثالثها تشبيه الخلافة بالرحى وهو تشبيه المعقول بالمحسوس، ولمّا كانت حاجة الرحى إلى القطب ضروريّة ولا يظهر نفعها إلّا به فهم من تشبيه محلّه بمحلّه أنّه قصد أنّ غيره لا يقوم مقامه في أمر الإمامة،و لا يتأهّل لها مع وجوده كما لا يقوم غير القطب مقامه في موضعه وبیّن أنّه به یحصل الغرض من الخلافة. (شرح نهج البلاغة، ج1، ص254)
undefined حاصل آنکه: غرض از رحی، گردیدن است و هر چوبی که نتواند او را بگرداند. اگر قطب وجود، او را بگرداند غرض حاصل است و الّا رحی اهمیت ندارد. سنگ در عالَم زیاد است. درب هر آسیابی چهار پنج سنگ و رحی بی‌ثمر افتاده. اهمیت رحای خلافت به گرداندن اوست. هر چوبی که نتواند او را بگرداند. هزار سال اگر بماند نیم‌مثقال آرد به کسی نخواهد داد الّا وقتی که بر قطب استوار شود.نگذاشتند و بالای چوب نصب کردند و ابداً به مردم نفع نداد و لذاست که: وَرَجُلَيْنِ مِنْ حَيَّيْنِ مُخْتَلِفَيْنِ مِنْ قُرَيْشٍ عَلَيْهِمَا مِثْلُ أَوْزَارِ الْأُمَّةِ جَمِيعاً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ. (بحار الأنوار، ج33، ص152)
undefined عصای موسی (ع) وقتی مهم است که به دست موسی باشد و اگر به دست غیر موسی باشد، معمولی خواهد بود. و کذلک فسونِ عیسی (ع)، زبان عیسی (ع) خواهد و الّا در غیر آن زبان، وردِ معمولی خواهد بود: گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوان‌ها دید در کوی عمیق گفت این همراه آن نام سنی که بدان مرده تو زنده می‌کنی مر مرا آموز تا احسان کنم استخوان‌ها را بدان با جان کنم گفت خامش کن که آن کار تو نیست لایق انفاس و گفتار تو نیست کان نفس خواهد ز باران پاک‌تر وز فرشته در روش چالاک‌تر
خاتم اگر به دست سلیمان باشد اهمّ است، دست سلیمان او را اهمیت دهد:گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی
@aljonnah

۱:۳۴

.تمام عالَم، مقهور امام (ع) است
مرحوم شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت، ذیل باب: احاطۀ امام (ع) به عالَم، می‌نویسد:
undefined مظهر احاطۀ خدا که: الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ (طه، 5)، آل محمّد (ع) هستند: خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِين‏ (من لا یحضره الفقیه، ج2، ص613)
undefined تمام موجودات برای انسان خلق شده لسعة وجوده. این معنا مسلّم است که در هر مرتبه، موجودی که وجود او أضیق است فدای موجودی است که سعۀ او بیشتر است؛ جمادات فدای نباتات‌ هستند و نباتات فدای حیوانات. چنانچه موجودات اخسّ، فدای اشرفند کذلک مقهور او هستند. و مسلّم است که مقهوریّت تامّه به میّت بودن و قاهریّت به حیات است لذا مَثَل زنند از منتهای مقهوریّت به: کالمیّت بین یدي الغسّال. حاکی است که هر موجودِ اخسّی میّت است نسبت به اشرف؛ جماد میّت است نسبت به نبات، نبات میّت است نسبت به حیوان و حیوان نسبت به انسان.
undefined و در طبقات بشر جماعتی را غالب و قاهر قرار داده و جمعی را مغلوب. این چهارده نفر قاهرند به حسب سعۀ وجودی:طَأْطَأَ كُلُّ شَرِيفٍ لِشَرَفِكُمْ وَبَخَعَ كُل‏ مُتَكَبِّرٍ لِطَاعَتِكُمْ وَخَضَعَ كُلُّ جَبَّارٍ لِفَضْلِكُمْ وَذَلَّ كُلُّ شَيْ‏ءٍ لَكُم‏. (همان، ص615 و ص616)
و حیات خلق را میّت دانند: مَا لِي أَرَاكُمْ أَشْبَاحاً بِلَا أَرْوَاح‏. (نهج البلاغة، ص156)
undefined اگر رشحه‌ای از حیات به خلق رسد، به واسطۀ آن‌هاست لذا گاهی از آن‌ها تعبیر به ماء کند: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ (انبیاء 30) وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً (انفال، 11) عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ: الْمَاءَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب‏ (بحار الأنوار، ج36، ص176)
و در حدیثی از «أوّل ما خلق الله» یعنی پیغمبر (ص) تعبیر به ماء شده و جهات متکثره را از او منشعب اظهار کرده‌اند: وَخَلَقَ الشَّيْ‏ءَ الَّذِي جَمِيعُ الْأَشْيَاءِ مِنْهُ وَهُوَ الْمَاءُ الَّذِي خَلَقَ الْأَشْيَاءَ مِنْهُ فَجَعَلَ نَسَبَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ إِلَى الْمَاء (الکافي، ج8، ص94)
undefined و گاهی تعبیر به علم شده چون حیات قلوب به علم است و قلبی که دارای علم نیست میّت است: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): لَيْسَ مَنْ مَاتَ فَاسْتَرَاحَ بِمَيْتٍ، إِنَّمَا الْمَيْتُ مَيِّتُ الْأَحْيَاء (الأمالي للطوسي، ص310) حیات حقیقی عالَم به علم است چنانچه این عالَم مشتمل است بر اشباح و ارواحی. و اشباح را ارواح حرکت دهد که حرکت هر متحرّکی به واسطۀ روح است. و البته محرّک ارواح عالَم چیزی است که او روح الروح و جانِ جان است که ساری در حقایق و ارواح است، و او علم است که هر چیزی به هر مرتبه‌ای که حرکت کند، علم او را حرکت می‌دهد پس مدیر عالَم وجود، علم است و آل عصمت (ع) أعلی مرتبۀ علم و حیات ابدی برای آن‌هاست:عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الْأَئِمَّة. (بصائر الدرجات، ج1، 207) قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع): فَإِنَّ أُولِي الْعِلْمِ الْأَنْبِيَاءُ وَالْأَوْصِيَاء. (بحار الأنوار، ج23، ص204)
@aljonnah

۲:۵۸

.امام (ع) ظلّ الله است
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت، ذیل باب: في أنّ آل محمّد (ع) هم المَثَل الأعلی، می‌نویسد:
undefined «مِثل الشیء بالکسر» یک وقت در لسان عموم به معنای نظیر است که به أدنی مشابهتِ صورت و جهتی که حس شبیه می‌بیند از او تعبیر به مِثل کنند. و به لسان اهل ادب: المثل: هو المشارك في تمام الحقيقة کما في فروق اللغة. (معجم الفروق اللغویة، ص480) و یا آن که «مثل» مشارکت است در جمیع عوارض مشخّصه.
undefinedامّا «مَثَل الشیء بالفتح» عبارت است از آن شیئی که با یک مرتبه علاقه و ربطی، حکایت از چیزی کند و نمایش دهد او را:فالْمَثَلُ ما يمثّل به الشيء، ومن المَثَل التمثال الشيء المصوّر: فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا. (مریم، 17)
undefined نقش انسان در جدار، نمایش دهد انسان را. صورت در مرآت نمایش دهد انسان را. سایۀ انسان نمایش دهد انسان را. امّا معلوم است که مراتب امثال مختلفند. تمام موجودات بشری مثال حقّ هستند و از او نمایندگی دارند امّا اغلب خلق به همان مرتبۀ نازله مَثَل نقش دیوار هستند.
undefined امّا انبیاء و رسل بیشتر مَثَل هستند. آن‌ها به منزلۀ مَثَل صورت در مرآت و به منزلۀ مَثَل ظلّ هستند که اگر حرکتی هم دارند، فرع حرکت حقّ است. حرکت ظلّ و صورت در مرآت، نمایش می‌دهد حرکت ذی الصورة و ذی الظلّ را امّا چقدر فرق است میان آن‌ها؛ این صورت یا ظلّ ابداً از خود چیزی ندارند، هر چه هست از صاحب صورت و از صاحب ظلّ است:وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ (انفال، 17)لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ (انبیاء، 27)
undefined لذا از آن‌ها تعبیر به ظلّ شود و البته انبیاء و اولیاء ظل‌ّ الله هستند. بیان السعادة: المراد بالظلّ هو الّذى خرج من انانيّته وحيي بحياة اللّه وبقي ببقاء اللّه وهم الأنبياء والأولياء (ع) فإنّهم بالنسبة إلى اللّه كالظلّ بالنسبة إلى الشاخص من حيث أنّه لا أنانيّة له من نفسه ولا استقلال ولا بقاء. (بیان السعادة، ج۳، ص۱۴۳)
undefined و به هر اندازه انانیّت بیشتر از بین رفت، أظهرِ افرادِ ظلّ الله است. پیغمبر و ائمّه (ع) أظهر افراد ظلّ الله‌ هستند لذا از ایشان تعبیر به ظلّ ممدود شود:عَنْ نَصْرِ بْنِ قَابُوسَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: «وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ» قَالَ: يَا نَصْرُ إِنَّهُ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ النَّاسُ إِنَّمَا هُوَ الْعَالِمُ. (بصائر الدرجات، ج1، ص505) که مراد از عالم، آل محمّدند (ع).
@aljonnah

۱۱:۱۳

.ائمّه (ع)؛ مَثَل أعلای خداوند (بخش اوّل)
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت، ذیل باب: في أنّ آل محمّد (ع) هم المَثَل الأعلی، می‌نویسد:
undefined این عالَم، مجمع الأمثال است؛ اشیائی را امثال برای اشیائی قرار داده است مگر یک طبقه که آن‌ها را منزّه قرار داده که مَثَل برای ممکن واقع شوند بلکه ممکنات را مَثَل به آن‌ها زده و مَثَل آن‌ها قرار داده:
undefined گاه در طبقۀ جمادات از آن‌ها مَثَل به کوه زده: وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا (نبأ، 7):عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): إِنِّي وَاثْنَيْ عَشَرَ مِنْ وُلْدِي وَأَنْتَ يَا عَلِيُّ زِرُّ الْأَرْضِ يَعْنِي أَوْتَادَهَا وَجِبَالَهَا. (الکافي، ج1، ص534)
گاه از آن‌ها به بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَشِيدٍ (حج، 45)، مَثَل زده: عَنْ نَصْرِ بْنِ قَابُوسَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ «وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَشِيدٍ» قَالَ: الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ الْإِمَامُ الصَّامِتُ وَالْقَصْرُ الْمَشِيدُ الْإِمَامُ النَّاطِقُ. (بصائر الدرجات، ج1، ص505)
گاه از علم آن‌ها، مَثَل به ماء زده: قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ (ملک، 30):عن الرضا (ع): فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ يَعْنِي بِعِلْمٍ الْإِمَامِ. (تفسیر القميّ، ج2، ص379)
گاه از قلوب آن‌ها به وادی مَثَل زده: أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا (رعد، 17): عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع‏): أَنْزَلَ الْحَقَّ مِنَ السَّمَاءِ فَاحْتَمَلَتْهُ الْقُلُوبُ بِأَهْوَائِهَا ذُو الْيَقِينِ عَلَى قَدْرِ يَقِينِهِ وَ ذُو الشَّكِّ عَلَى قَدْرِ شَكِّه‏. (بحار الأنوار، ج9، ص216)
undefined گاه در طبقۀ نباتات به شجرۀ طیّبه مَثَل زده: أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ (ابراهیم، 24):عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): أَنَا أَصْلُهَا وَعَلِيٌّ فَرْعُهَا وَالْأَئِمَّةُ أَغْصَانُهَا وَعِلْمُنَا ثَمَرُهَا وَشِيعَتُنَا وَرَقُهَا (بصائر الدرجات، ج1، ص58)
و گاه به فواکه و ثمرات اشجار مَثَل زده: وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لَا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ (واقعه، 32 و 33):عَنْ نَصْرِ بْنِ قَابُوسَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: «وَظِلٍّ مَمْدُودٍ وَماءٍ مَسْكُوبٍ وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَلا مَمْنُوعَةٍ» قَالَ: يَا نَصْرُ إِنَّهُ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ النَّاسُ إِنَّمَا هُوَ الْعَالِمُ. (بصائر الدرجات، ج1، ص505)
@aljonnah

۱۹:۱۴

.ائمّه (ع)؛ مَثَل أعلای خداوند (بخش دوّم)
undefined و در حیوانات، نحل را مَثَل آن‌ها زده: وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ (نحل، 68):عن أبي عبد الله (ع): مَا بَلَغَ مِنَ النَّحْلِ أَنْ يُوحَى إِلَيْهَا بَلْ فِينَا نَزَلَتْ فَنَحْنُ النَّحْلُ وَنَحْنُ الْمُقِيمُونَ لِلَّهِ فِي أَرْضِهِ بِأَمْرِه‏. (بحار الأنوار، ج24، ص111)
undefined از بنی نوع بشر، افضل افراد را که انبیاء هستند، مَثَل آن‌ها قرار داد لذا پیغمبر (ص) مَثَل زد علی (ع) را به عیسی (ع): وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ (زخرف، 57):عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ‏ عَلِيِّ (ع) قَالَ: جِئْتُ إِلَى النَّبِيِّ (ص) وَهُوَ فِي مَلَإٍ مِنْ قُرَيْشٍ فَنَظَرَ إِلَيَّ ثُمَّ قَالَ: يَا عَلِيُّ إِنَّمَا مَثَلُكَ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ أَحَبَّهُ قَوْمٌ فَأَفْرَطُوا وَأَبْغَضَهُ قَوْمٌ، فَأَفْرَطُوا فَضَحِكَ الْمَلَأُ الَّذِينَ عِنْدَهُ وَقَالُوا انْظُرُوا كَيْفَ يُشَبِّهُ ابْنَ عَمِّهِ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ قَالَ فَنَزَلَ الْوَحْيُ وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ‏ (تفسیر فرات، ص404)
undefined افضل افراد هر طبقه را مَثَل آن‌ها قرار داد و آن‌ها را مَثَل برای چیزی قرار نداد مگر برای نور خودش:مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ (نور، 35):قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ‏ كَمِشْكاةٍ فَاطِمَةُ (ع) فِيها مِصْباحٌ الْحَسَنُ- الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الْحُسَيْنُ- الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ فَاطِمَةُ كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ بَيْنَ نِسَاءِ أَهْلِ الدُّنْيَا (الکافي، ج1، ص195)
undefined برای آن که اگر آن‌ها را مَثَل شیئی قرار می‌داد مسلم است که ممثّل باید از عالَم حقیقت باشد و مَثَل از عالَم رقیقه پس در این صورت آن موجود، افضل از آن‌ها شود وهم أفضل خلق الله وأشرفهم.
@aljonnah

۱۹:۱۵

.حکمت تعبیر از امام (ع) به ابر و باران
undefined مرحوم شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت، ذیل باب: في انتفاعات الناس منهم (ع)، می‌نویسد:
undefined پسر نازل‌مرتبۀ پدر است در شباهت و اگر شباهت نداشت، ناخلف است. انسان از ابناء خاک است و شیطان از ابناء نار است. نار از صفات او، طلب بلندی و رفعت و سربلندی است لذا شیطان متّصف شد به این صفت:
أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ (اعراف، 12)أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ (بقره، 34)تعزّز بخلقة النار واستوهن خلق الصلصال‏ (نهج البلاغة، ص42)
و باید ابناء خاک متّصف باشند به آن صفت که در خاک است بالجملة صفت افتادگی کما این که اگر این صفت در آن‌ها نباشد ناخلف هستند. بالجملة از صفات خاک این که احتیاج دارد به ماء و حرارت خورشید که تربیت شود و او را مستعدّ برای ظهور کمالات کند. انسان هم محتاج است به سیلان مطر بر او که او را مستعدّ کند و ترقّی بدهد و به کمال برساند. مطر و بارانِ بنی نوع انسان که خدا قرار داده، سلسلۀ انبیاء و بعد ائمّۀ هدی (ع) هستند که تمامی ترقّیات انسان، منوط به وجود آل محمّد (ع) و انبیاست لذا در اخبار از آن‌ها به سحاب و مطر تأویل شده:
في الکافي عن الرضا (ع): الإمام السحاب الماطر. (الکافي، ج1، ص200) قال أمیر المؤمنین (ع): یا طارق الإمام هو السحاب الهاطل. (بحار الأنوار، ج25، ص171) وفي بعض الزیارات: أشهد أنّکم سحائب رضوانه. (همان، ج97، ص207) عن ابن ظبيان عن أبي عبد الله (ع) قال: سألته عن قول الله: «وَيَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَاءُ بِالْغَمَامِ». قال: الغمام أمير المؤمنين (ع‏).بیان مجلسی: أنه كنى عنه (ع) بالغمام لكثرة فيضه وفضله وعلمه وسخائه (ع‏). (همان، ج36، ص190)
@aljonnah

۴:۳۳

.امام (ع) لوح محفوظ است (بخش اوّل)
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت ذیل باب: في مراتب علمهم و جامعیتهم، می‌نویسد:

وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ (یس، 12)مجمع البیان: أي و أحصينا و عددنا كل شيء من الحوادث في كتاب ظاهر و هو اللوح المحفوظ. (مجمع البيان، ج8، ص654)قال رسول الله (ص): إنّ علیاً (ع) الإمام الّذي أحصى الله تبارك وتعالى فيه علم كلّ شي‏ء. (الأمالي للصدوق، ص170)
وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (انعام، 59)بیان السعادة: الکتاب المبین هو اللوح المحفوظ. (بیان السعادة، ج2، ص134) في حدیث الکاظم (ع): فِي كِتَابٍ مُبِينٍ، أي في إمام مبین.
وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (زخرف، 4)مجمع البیان: أي في اللوح المحفوظ. (مجمع البیان، ج9، ص60) قال أمیر المؤمنین (ع): إنّ الأئمّة من آل محمّد (ص) أمّ الکتاب وخاتمته. *(بحار الأنوار، ج25، ص174)

undefined موجودات عالَم، مظاهرند برای اسماء. لوح محفوظ، مظهر مقام جامعیت و مظهر علیم است لذا علم خدا از طریق لوح بر ملائکه ظاهر شود حتّی صارت لهم دلیلاً زائداً بأنّ الله عالم بکلّ المعلومات:
عن أبي جعفر (ع) قال: قال جبرئیل لرسول الله (ص) في وصف إسرافیل: *هذا حاجب الربّ وأقرب خلق الله منه واللوح بين عينيه من ياقوتة حمراء فإذا تكلّم الربّ تبارك وتعالى بالوحي ضرب اللوح جبينه فنظر فيه ثمّ ألقى إلينا نسعى به في السماوات و الأرض‏.
(تفسیر القميّ، ج2، ص28)

کذلک در این احادیث تعبیر می‌شود از امیر المؤمنین (ع) به لوح محفوظ. و لوح دو مرتبۀ تنزّل از مبدأ دارد: مرتبۀ اوّل مرتبۀ قلم است که «أوّل ما خلق الله» است که مؤوّل به پیغمبر (ص) است. مرتبۀ دوّم مرتبۀ لوح است لذا اینکه منسوب است به أمیر المؤمنین (ع) که می‌گوید: أنا أصغر من ربّي بسنتین (مستدرك سفینة البحار، ج۶، ص۲۸۵) شاید مؤوّل به این معنا باشد.
undefined اهمّیت لوح به واسطۀ قلم است. اگر قلم نبود، لوح خیری نداشت، کذلک آن چه دارد علی (ع)، از پیغمبر (ص) است. هر چه آن وجودات جامعه دارند از آن قلم أعلی یعنی پیغمبر (ع) است که علی (ع) اشاره می‌کند به همین مرتبه: أنا من أحمد کالضوء من الضوء. (الأمالي للصدوق، ص514)
undefined کما آنکه قلم، قضاء اجمالی است و صور قائم به قلم، علی نحو الإجمال موجود است. و قضاء تفصیلی، لوح است. آن صور قائمۀ اجمالی، تفصیل پیدا می‌کنند در لوح لذا فرمود: عن أبي جعفر (ع) قال: قال علي (ع): لقد علّمني رسول الله (ص‏) ألف باب كلّ باب فتح ألف باب. (بصائر الدرجات، ج1، ص303 و ص304)
@aljonnah

۱۴:۳۳

.امام (ع) لوح محفوظ است (بخش دوّم)
undefined کما آن که از لوح و قلم، الواحی تولید شده کذلک الواح و اقلامی از لوح و قلم اوّل تولید شده. پس علی (ع) لوح است به نسبت پیغمبر (ص) و قلم است به اعتبار حسن (ع)، و حسن (ع) لوح است به اعتبار علی (ع) و قلم است به اعتبار حسین (ع) وهکذا.
undefined*مراتب امام سابق، اجمال است نسبت به مراتب امام لاحق، و مراتب امام لاحق، تفصیل است به نسبت به مراتب امام سابق* لذا در اخباری که فرمودند شب جمعه زیاد شود علم آن‌ها، و امامِ لاحق دارای مراتب علم امام سابق است با زیادت، به لحاظ همین تفصیل بعد الإجمال است: عن أبي يحيى الصنعاني عن أبي عبد الله (ع) قال: قال لي: يا أبا يحيى إنّ لنا في ليالي الجمعة لشأناً من الشأن‏ ... إلی أن قال (ع): ويصبح الوصي الّذي بين ظهرانيكم وقد زيد في علمه مثل جمّ الغفير. (الکافي، ج1، ص254) عن أبي جعفر (ع) قال: إنّ العلم الّذي نزل مع آدم (ع) لم يرفع والعلم يتوارث وكان علي (ع) عالم هذه الأُمّة وإنّه لم يهلك منّا عالم قطّ إلّا خلفه من أهله من علم مثل علمه أو ما شاء الله. (همان، ص222) ما شاء الله أي زائداً علی علم السابق. (مرآة العقول، ج3، ص11) و الّا تفضیل علمی ائمّه (ع) بر امیر المؤمنین (ع) لم یقل به أحد.
undefined بالجملة لوح محفوظ برای آن که محفوظ از ترقّی و تنزّل، و محفوظ از کمی و زیادی است که علامت کمال فعلیت مراتب اوست که استعداد و شوب ترقّی برای او نیست، این ملاک در هر جا دیده شود معنای لوح محفوظ است که در دوازده نفر پیدا شده این ملاک لذا تعبیر به «آیات کبری» و «کلمات تامّات» از آن‌ها شود.
وهذا الملاک في سلسلة البدء والنزول العقول والنفوس الکلیة بقربهم بمبدأ التمام فوق التمام، وفي سلسلة العود والصعود الأئمّة والأنبیاء بلغوا حدّ المستفاد: والعقل حیث انعدم استعداد واستحضر العلوم مستفاد(شرح المنظومة، ج5، ص163)
بلکه تمامیت عقول و نفوس در مقام نزول ترشّحی است از تمامیت آن‌ها و قلب محفوظ آن‌هاست.
@aljonnah

۱۴:۳۴

.لوح محفوظ که باطن آل محمّد (ع) است، مظهر اسم الله است (بخش اوّل)
undefined مرحوم حاج شیخ عبّاسعلی محقّق واعظ خراسانی در کتاب امامت، ذیل باب: جامعیت لوح محفوظ، می‌نویسد:
undefined قوله تعالی في سورة الأنعام: وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ. (انعام، 59)
الطبرسيّ: قد جمع الأشياء كلها في قوله «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ» لأنّ الأجسام كلّها لا تخلو من أحد هذين وهو بمنزلة قولك ولا مجتمع ولا مفترق لأنّ الأجسام لا تخلو من أن تكون مجتمعة أو متفرقة، وقيل الرطب الحيّ و اليابس الميّت‏. (مجمع البیان، ج4، ص481) روح البیان: الرطب الموجود في الحال والیابس هو المعدوم في الحال وسیکون موجوداً. (روح البیان، ج3، ص44)
undefined مقدّمۀ اوّل این مطلب آن که: قال أبوعبد الله (ع): إنّ لله تسعة وتسعین اسماً. (الکافي، ج1، ص81)
در عالَم، اسماء و صفات مظاهری دارد. موجودات عالَم کلّها مظاهر اسماء الله هستند و همه تحت تربیت اسمی از اسماء الله هستند. ملائکه تحت تربیت سبّوح قدّوس هستند و تحت مظهر آن اسم هستند. فلک، تحت تربیت الرفیع الدائم و مظهر آن اسم است. بنی نوع بشر مظاهر سائر اسماء هستند. جوادها مظهر وهّاب، جنّ مظهر اسم لطیف، ملوک مظهر سلطان دیّان هستند.یکدسته مظهر قهّار، یکدسته مظهر رحیم، یکدسته مظهر عفو، یکدسته مظهر ودود، یکدسته مظهر هادی، یکدسته مظهر یا شافی هستند.
undefined مظهر یعنی این که این معانی را را در ذات خود احصاء کرده‌اند:عن النبي (ص): إنّ لله تبارك و تعالى تسعة وتسعين اسماً من أحصاها دخل الجنّة. (التوحید للصدوق، ص195)
که مرتبۀ عالیۀ احصاء، اتّصاف است یعنی: اکتساب ما یمکن من الصفات بتوسط ذلک الاسم که آن اسم، مربّی آن نوع است. در شرح اسماء حاجی: کما أنّ أرباب الأنواع عند الإشراقیین هي العقول المتکافئة، کذلک عندالعرفاء أرباب الأنواع المجرّدة والمادیة هي الأسماء الإلهیّة. ویعبّر عند العرفاء الأسماء الحسنی بسرائر الأسرار الّتي هي بواطن الأکوان. (شرح الأسماء، ص126)
undefined بواطن الأکوان یا همان ملکوت الأشیاء نزد عرفاء اشراقیین در لسان اخبار و آیات هم وارد شده:
فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ. (یس، 83) الصافي: ملکوت کلّ شيء ما یقوم به ذلک الشيء من عالم الأرواح والملائکة. (الصافي، ج4، ص263)
و در روایات هم وارد شده ملک موکّل به اشجار:عن أبي عبد الله (ع): ولا في الأرض شجرة ولا مثل غرزة إلّا و فيها ملك موكّل‏. (بصائر الدرجات، ج1، ص69)
@aljonnah

۱:۴۷

.لوح محفوظ که باطن آل محمّد (ع) است، مظهر اسم الله است (بخش دوّم)
و ملک موکّل به باد و مطر: عن زین العابدین (ع): فصلّ علی خزّان المطر وزواجر السحاب ومشيّعي الثلج والبرد، والهابطين مع قطر المطر إذا نزل، والقوّام على خزائن الرياح، والموكّلين بالجبال‏ فلا تزول والّذين عرّفتهم مثاقيل المياه، وكيل ما تحويه لواعج الأمطار وعوالجها. (الصحیفة السجّادیة، ص38)
و خبر حملۀ عرش: قال الصادق (ع): إنّ حملة العرش ثمانية أحدهم على صورة ابن آدم يسترزق الله لولد آدم والثاني على صورة الديك يسترزق الله للطير والثالث على صورة الأسد يسترزق الله للسباع والرابع على صورة الثور يسترزق الله للبهائم ونكس الثور رأسه منذ عبد بنو إسرائيل العجل فإذا كان يوم القيامة صاروا ثمانية. (الخصال، ج2، ص407)
و کذلک خبر خروس عرش که او وقتی بخواند، سایر خروس‌ها مطیع اویند: أنّ لله تبارك و تعالى ملكاً في صورة ديك، إلی الآخر‏. (التوحید للصدوق، ص282)
undefined لکن یکی از اسماء، اسم جامع الله است. البته باید در موجودات مظهری باشد که جامع باشد الله را وهو الذات الواجب الوجود المستجمع لجمیع صفات الکمالات.
حال می‌بینیم از آن مظهر إخبار می‌کند در آیات به: وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ.
undefined مقدّمۀ عنوان دوّم آنکه کما آن که در اسماء حسنی، الله أشرف الأسماء است چون جامعیت دارد، کذلک در مظاهر هم البته مظهر اسم جامع، اشرف و افضل است لذا در چند آیه آن را معرّفی می‌کند: وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ (یس، 12)، وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (زخرف، 4)و آن لوح محفوظ است.
undefined مقدّمۀ سوّم آن که کما آن که موجودات مظهر اسماء هستند، لوح محفوظ، مظهر الله است. کذلک خدا علیم است و دارای علمی است که لا یتغیّر ولا یتبدّل است. البته باید مظهری در عالَم داشته باشد که اگر نباشد مظهر یلزم أن لا یعرف الله من حیث هذا الاسم أحد فلا یتم حدیث کنت کنزاً مخفیاً ویلزم أن ینسب إلی ذاته تعالی الجهل والعجز ویلزم أن یکون من حیث هذا الاسم ناقصاً لم یقدر علی ایجاد مظهر له. آن مظهر لوح است که محفوظ از تغییر و تبدیل است*.
*ظاهر و صورتِ مظهریت برای لوح است و باطن و معنایِ مظهریت برای آل محمد (ع) است کما تقدّم.

@aljonnah

۱:۴۸