بله | کانال رنجبرِ نمونه‌وار
عکس پروفایل رنجبرِ نمونه‌وارر

رنجبرِ نمونه‌وار

۲۲۳ عضو
روز سی و یکم
همیشه توی کارگاه‌های داستان‌نویسی خیلی به تکیه‌ی نویسنده بر تجربه‌های زیسته‌اش تاکید می‌شود. امر تجربه‌ی زیسته خیلی امر عجیبی است. گاهی شده با دیگری که حرف می‌زنی و از تجربه‌ی شخصی‌ات می‌گویی؛ برایش قابل باور نیست. تجربه‌های زیسته، تجربه‌هایی گاه یکتایند. همین است که عظیم‌ترین دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی آن رژیم‌های منحوس با تمام ادعاشان از تحلیل بسیاری رفتارهای ما عاجزند. گاهی خودمان هم آنقدر درگیر تحلیل‌های مادی می‌شویم که یادمان می‌رود در تجربه‌ی زیسته‌ی ما آدم‌هایی زندگی کرده‌اند و می‌کنند که با وجوه رایج دنیا معامله نمی‌کنند. شما را نمی‌دانم اما من از کودکی خیلی از این آدم‌ها را دیده‌ام. آدم‌هایی که وقتی می‌گویند «تا آخرین قطره‌ی خون» کلمه به کلمه‌ی این عبارت را باور دارند و عاملند به باورشان. در طول تاریخ ایران، وطن‌پرستان بسیاری در این جغرافیا زیستند و پای ایران خون دادند. در این سی و یک روز، نام‌های بسیار دیگری از این وطن‌پرستان شنیدیم. در معادلات دنیایی، بازی به شکل دیگری تعریف می‌شد. رویای دست‌های روی سر این وطن‌پرستان را می‌پروراندند، حال آنکه این دست‌ها برای سلام آخر دعاها به سر می‌رود فقط. تاریخ هرچقدر هم بی‌مروت باشد، نمی‌تواند از کنار جنگجویان وطن‌پرست در سکوت رد شود. من افتخار می‌کنم که هم‌عصر شما بوده‌ام. هم‌عصر کسانیکه یادم دادند «تا آخرین قطره‌ی خون» یعنی چه؟
+چند دقیقه قبل از نوشتن این کلمات، تلقین دادن که نه، لالایی خواندن برای کودکی سه ساله درون گور را دیدم. سلول سلولم به لرزه افتاد. و ننگ بر آن‌ها که خشک شده‌اند و نمی‌لرزند.
@aloneprophet

۱۹:۰۵

روز سی و سوم
دیروز و امروز خیلی فشرده مهمان داشتیم. آدم به خانواده‌هایی که از قدیم می‌شناخته که نگاه می‌کند برایش تغییرات جامعه به وضوح عیان می‌شود. تغییر از یک‌دستی به چندصدایی یک طرف، تغییر آدم‌ها و نگرششان به اجتماع یک طرف دیگر. با خودم فکر می‌کردم ما خشونت‌پرهیزان که در وسط منازعات سیاسی دوران ایستاده‌ایم، بنا بر نظریات اثبات‌شده، جنگ را عامل از دست رفتن یافته‌های نهادهای مدنی در طول زمان می‌دانستیم؛ اما آنچه من امروز می‌بینم پویایی بطن جامعه‌ای است که اگرچه تا امروز صدایی نداشته و ما مجبور به شنیدن صداهای رادیکال بوده‌ایم (یا بدتر از آن الکن‌هایی که روزگاری نهادسازان مدنی بوده‌اند) اما هستند، ریشه در خاک ایران و سینه‌ستبر. اگر از من بخواهند جز آرزوهایی که همه این‌روزها دارند،برای بعد از جنگ آرزویی بکنم، بی‌شک آرزویم بلندتر شدن صدای این آدم‌هاست. آنقدر بلند که گوش رادیکالیسم را کر کند.نمی‌ترسم؟ چرا. خیلی هم می‌ترسم. از فردای نیامده می‌ترسم و این ترس را عین عقل می‌بینم. می‌گفت مدرنیته یعنی با چشم گریان رو به عقب نگاه کنی و به جلو بروی. من گمانم وقت آن است که آرمان‌گرایی را بر شانه حمل کنم و بترسم از فردای نیامده. من ترس جان ندارم. هیچ‌وقت نداشته‌ام اما جان من روزی کود خواهد شد زیر این خاک تا درختانی سر به فلک بکشند. درخت که نشدم اما می‌خواهم کود خوبی باشم. اگر ترسی مانده، فقط از بدل به کود مرغوب نشدن است. اگر ترسی مانده برای ستبری قامت درختان فردای این خاک است. اگر ترسی مانده برای این خاک است.برای این خاک، برای دانه دانه ریگ‌هایش، برای برگ برگ درخت‌هایش، برای قطره قطره‌ی دریاها و رودهایش، دست به دست هم بدهیم. این جنگ روزی تمام می‌شود، تنها باید یادمان باشد، هر طوفانی که آمد، دست هم را رها نکنیم. یادمان باشد حتی اگر بر زمین افتادیم، کود درختان فردای همین خاک باشیم.

@aloneprophet

۱۶:۴۷

thumbnail
برای ایران بخوانیم
با پسرم، علی تقوی‌زاد منتشر شده در شبکه اینترنتی کتاباردیبهشت ۱۴۰۴@aloneprophet

۹:۳۲

روز سی و چهارم
ترامپ گفته: «می‌خواهم ایران را به عصر حجر برگردانم.» او می‌داند در عصر حجر، ایران وجود داشته و آمریکا نه! از همه‌ی آن تمدن‌های ابتدایی تنها ایران مانده و مصر. این پابرجایی برای متجددین بی‌تاریخ بسیار گران است. انگار چیزی در سالیان وجود دارد که با ابزارهای رسانه‌ای امروز‌شان از پسش برنمی‌آیند. من عاشق تاریخم. نه آنگونه که گیر کنم در تاریخ و الان بتوانم برایتان از تعداد خشت‌های تخت جمشید حرف بزنم. اما به همه‌جای تاریخ نوک می‌زنم و تنم را از دریای تاریخ، تر نگه می‌دارم. هرجایی که می‌روم، به هرچیزی که رنگ تاریخ داشته باشد سرک می‌کشم. از ساختمان‌های قدیمی، تا گورستان‌های تاریخی، از مسجد و کنیسه و کلیسا تا موزه. سفری که چند سال قبل به دبی هم داشتیم از این قاعده مستثنی نبود. دربدر دنبال بنایی می‌گشتیم که تاریخی را برایمان روایت کند اما هیچ. رفتیم موزه‌ی دبی. قدیمی‌ترین شیئی که آنجا دیدیم، یک دستگاه تلفن(آن‌هم نه خیلی قدیمی) بود. می‌دانستیم امارات متحده عربی قدمتی از لحاظ سیاسی ندارد اما گمانمان بود تاریخی دارد و نداشت. حالا ما با سبقه‌ی تاریخی چندهزارساله در مقابل کشورهایی ایستاده‌ایم که سرجمع تاریخ‌شان به پانصد سال هم نمی‌رسد. راستش این‌ها را نه از برای تحقیر آن کشورها گفتم، نه. این‌ها بلندبلند فکر کردن من بود که شاید کنار جنگ‌های اقتصادی و انرژی که به زعم من از بزرگترین دلایل شکل‌گیری جنگ کنونی‌اند ( آری قائلم که این‌ها دلائلند و نه هسته‌ای و موشکی!) باید دنبال یک جنگ تاریخی هم بگردیم.شاید آن‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که وقتی نمی‌توانیم تاریخ را بسازیم، باید تاریخ دیگران را از بین ببریم!البته که زهی خیال باطل!
@aloneprophet

۱۸:۵۳

روز سی و پنجم
من این‌روزها یکی از اقوامم را از سر شوخی خیلی اذیت کردم. اینجا دور (تقریباً دور چون بی‌نصیب نمانده و چند حمله تحمل کرده) از سر و‌ صداهایی که خیلی از شهرهای کشور تحمل می‌کنند، با کوچکترین صدایی لقمه در گلویش گیر می‌کند. دیروز سر ناهار، صدای عبور جنگنده آمد؛ همانطور که قاشق را به دهان می‌بردم، گفتم: «جنگنده بود» لقمه در گلویش گیر کرد. ترسیده بود. چند دقیقه بعد دوستانش به او خبر دادند که آن شبکه‌ی منحوس گفته فلان شهر استان را زده‌اند. گفتم: «صدا سیر به سمت جنوب بود؛ خبر درست نیست.»باورش نمی‌شد. ترس از چشم‌هایش بیرون می‌زد. گفت: «تو چرا اینقدر خونسردی؟»خندیدم: «خلاصه که باید بمیریم، موشک وسیله‌ست»بدتر شد. اضطرابش بیشتر و بیشتر شد. سر به سرش گذاشتم که اگر تهران و اصفهان بودی چه می‌کردی؟ اما آرام نمی‌شد.یاد صحنه‌ای از آژانس شیشه‌ای افتادم. حاج کاظم رو به سرایدار آژانس می‌گوید: «از من می‌ترسی؟» سرایدار اول می‌گوید: «چرا بترسم؟» بعد به سرعت دنباله‌اش را می‌گیرد که: «بله که می‌ترسم. تفنگ دستته.»ترس از جنگ، ترس از بمباران، ترس از موشک، ترس از جنگنده؛ اصلا عجیب نیست‌. ترس بخشی از احساسات بشری است. خیلی اوقات حس بسیار کاربردی است. چرا؟ چون ترس باعث می‌شود بعضی کارها را نکنی. با انجام ندادن فعلی، جان بسیارانی نجات یابد. اگرچه در میانه‌ی کارزار نبرد، شجاعت عاملی پیروزی‌ساز است اما چه کسی گفته ترس آدم عادی مذموم است؟ از اینکه می‌ترسیم شرمنده نباشیم، ما آدمیزادیم. اما هر وقت ترسیدیم با خودمان تکرار کنیم، ما جاویدان نیستیم،ما آدمیم و عمرمان محدود. خودمان را به دریای این‌روزها بسپاریم، غرق نخواهیم شد. این آب ما را به ساحلی امن می‌رساند.
@aloneprophet

۱۸:۲۴

روز سی و هشتم
من آن دختر روسری صورتی بودم. روی پنجه‌ی پایم می‌پریدم و به پدرم می‌گفتم: «بزن بابا... آفرین بابا، بزن ...»دخترک فرق برنو و هلی‌کوپتر بلک‌هاوک را اگر نداند، تفاوت اندازه‌شان را درک می‌کند. اما بالا و پایین می‌پرد ، چرا؟ چیزی در خون می‌جوشد. اسمش آدرنالین است؟ گمان نکنم! اسم هورمون ترس را نمی‌دانم اما علی‌القاعده این هورمون می‌بایستی در خون دختر منتشر می‌شد، اما نشد. دختر در سنی بود که خطر هلی‌کوپتری با آن عظمت را بداند، دخترک می‌دانست اگر خلبان آن هلی‌کوپتر هوس می‌کرد و سر پرنده‌اش را کمی این‌طرف می‌چرخاند، به آنی می‌توانست او و خانواده‌اش را پودر کند. فکر نکنیم کودک بود و درک نمی‌کرد. این چیزی در وجود ما ایرانی‌هاست که از قوه‌ی اداراک پناهندگان مداوم پناهگاه‌های آن وحشتکده‌ی صهیونی خارج است. در خون کوچک و بزرگ این خاک، حس قدرتمند اجنبی‌ستیزی مستتر است؛ این است که حساب و کتاب‌شان به هم می‌خورد.
و اما بعد، ترامپ باز تهدید کرده که زیرساخت‌ها را خواهم زد، پل‌ها را خواهم زد و... . برخی در اطراف من یک‌پا جلوتر او پیش‌بینی کردند که سه‌شنبه تهران را بمب اتمی خواهد زد و پیام می‌دهند که از تهران خارج شو. لبخند زدم به پیام‌ها. جواب ندادم. توی دلم گفتم، اگر قرار به کشتار جمعی باشد، ماندن من یکی چه توفیری توی کشور ایجاد می‌کند؟ در پروازی که سقوط کرد، یکی از مسافران از پرواز جا ماند اما همان‌روز در تصادف رانندگی کشته شد! اگر پیمانه پر شود،می‌رویم؛ فرقی نمی‌کند کجا باشیم؟ ترس‌افزایی یک ابزارجنگی است.
و بعدتر، دوست وطن‌پرست خارج‌نشینی که انتقادات بسیار زیاد و به‌جایی به جمهوری اسلامی دارد و نظام را در شکل‌گیری این جنگ بسیار مقصر می‌داند، می‌گفت: «من هر موشکی که به اسراییل می‌زنیم، نفسم چاق می‌شه، دلم خنک می‌شه. اما خب... تا کی؟» بعد سر بحث عزت کلی با هم بحث کردیم. مثالی عاطفی میان فرزند و خانه زد. محاسبات حق را به او می‌داد اما چیزی در خون من قلیان کرده بود که چشم بستم و توی دلم گفتم، همیشه دو دوتا چهارتا نمی‌شه، دیدم که پنج‌تا هم شده!
و آخر، دوست عزیزی که محبت زاید‌الوصفی به حقیر دارد؛ با اشاره به یادداشت‌های این صفحه گفت: «شما دیگه یه‌جور عجیبی انقلابی شدی...» خندیدم و جوابی ندادم. دوست نداشتم در این‌روزها به واکاوی واژه‌ها بپردازم و از خودم بپرسم معنی واژه‌ی «انقلابی» چیست؟ برایم این روزها تفاوتی ندارد آدم‌ها به چه لقبی می‌خوانندم. وطن‌پرست چندروزه، انقلابی،کودن، احمق، ساندیس‌خور، ابله و ... . برایم مهم نیست. کنش امروز من برای ایران است.‌ برای وسعت خاکی که در آن به دنیا آمدم، قد کشیدم و توی همان خاک‌ دفن می‌شوم. دعوای اسم‌ها و لقب‌ها باشد برای بعد. امروز با هر اندیشه‌ای فقط باید به ایران و پابرجایی‌اش فکر کنیم. همین
@aloneprophet

۱۲:۵۷

mar_jange-ba_kalam.mp3

۰۲:۴۵-۲.۵۳ مگابایت
خدا دونه برنو حلالت ...

۱۸:۰۶

بازارسال شده از آهستان
با یوسف درد دل می‌کردم. گفتم گمان می‌کنم از پیری است که نمی‌توانم مثل گذشته دنیا را تحمل کنم، ضعیف شده‌ام. گفت نه اشتباه می‌کنی. دنیا هرگز به این بدی نبوده است. آرمانها همه فروریخته، روزنه امیدی نیست. همه وحشیانه به جان هم افتاده‌اند.
شاهرخ مسکوبروزها در راه، جلد دوم، صفحه ۶۹۶

۱۷:۴۶

روز سی و نهم
من آدم رسانه‌گریزی هستم. این مربوط به امروز و دیروز هم نیست. در طول سال‌هایی که از ازدواج‌مان گذشت،تلویزیون خانه‌مان جز برای دیدن فوتبال و کشتی (و در دوران والد نشدن، پلی‌استیشن) روشن نشد. حالا چندسالی هم هست که اصلا آنتن ندارد و روشن شدن و نشدنش توفیری ندارد.توی توییتر هم آدم خبرخوانی نبودم. یک بی‌اعتمادی عمیق نسبت به خبر در وجود من رخنه کرده که از آن گریزی ندارم. اما هر وقت به اجبار حضور در جایی که تلویزیون روشن بوده، چشمم و گوشم به خبر خورده کلافه شده‌ام. قدیمی‌ها که می‌گفتند «بی‌خبری، خوش‌خبری» خیلی درست می‌گفتند. مثلا من می‌توانستم آن ویدئو را نبینم که فارسی‌زبانی به نتانیاهو بگوید: «انسان شریف و اخلاقی» یا نبینم که فارسی‌زبانی گرای هم‌وطنش را بدهد تا اجنبی او را بمباران کند. نبینم و باور نکنم چنین کسانی در میان مردم این کشور زندگی می‌کنند و هموطن منند. یا می‌توانستم در بحبوحه‌ی جنگ صدای آن مداح را نشنوم که بابت ارائه‌ی پیشنهاد فردی، او را تهدید به نمی‌دانم چه بکند. آن‌وقت می‌توانستم فکر کنم رسالت آن مداح، گسترش چتری به وسعت ایران است در میانه‌ی جنگ. اما متاسفانه هرچقدر از خبر دوری می‌کنم، او مرا رها نمی‌کند.نمی‌دانم مطالعه‌ای در حوزه‌ی اجتماعی بر روی عطش «خبر داشتن» ایرانی‌ها شده یا نه؟ اما بدون سند احساس می‌کنم میزان این عطش در ایرانی‌ها چندبرابر باقی ملت‌هاست. این نه در عالم سیاست که حتی در امور روزمره است. هیچ‌وقت نفهمیدم اینکه بدانیم نوه‌خاله‌ی همسایه‌مان در جشن دندان‌فشان نبیره‌ی عمه‌اش چه تن کرده بود،‌ چه دردی را از ما دوا می‌کند؟من متخصص خبر نیستم که علمی پیچیده است. من یک نظاره‌گرم. نظاره‌گری که پایداری ایران با سانتیمتر سانتیمتر خاکش برایش بسیار اهمیت دارد. این نظاره‌گر فکر می‌کند یا این عطش در طی سالیان متمادی ساخته شده تا دشمن به وقتش از آن استفاده کند، یا او مطالعه‌ی دقیقی بر عادات ما کرده و استراتژی‌هایش را بر آن بنا کرده. در هر دو شکل عطش ما گاهی کار دست‌مان می‌دهد.
بگذریم. امروز، به قاعده روز کارم نبود اما دوبار برای باز کردن گره‌های کوچکی رفتم محل کار و حال خوبی داشتم که هرچند خیلی خیلی اندک اما هنوز موثرم. یکی از کارگاه‌هام قبل از جنگ تمام نشده بود و دو جلسه باقی بود. امروز یک جلسه‌اش را برگزار کردم تا بیش از این شرمنده‌ی بچه‌ها نباشم. زندگی جریان دارد و تا زنده‌ایم باید حرکت کنیم.
@aloneprophet

۱۹:۴۸

و چهلمین روز
عدد چهل برای ما در شرق دنیا، عدد خاصی است. در برخی شقوق عرفان شرقی، دوره‌ی چهل روزه را دوره‌ای برای پاکسازی می‌دانند. انگار آنکه از ریاضت چهل روزه بیرون آمده است، طیب و طاهر است. در فرهنگ شیعی هم که اربعین، پایان دوره‌ی سوگواری است. در مسیحیت ارتودکس هم همین است. حالا در پایان این چهل روز، تهدیدهای آن جرثومه‌ی فساد به نهایت خود رسیده و چه تقارن جالبی. ما در این چهل روز انگار به رسم عرفای شرقی، تن از آلودگی پاک کردیم و حالا طیب و طاهر، لبخند می‌زنیم.پیش‌تر هم گفته‌ام ترس یکی از احساسات طبیعی انسانی است؛ پس عجب نداشت که تهران را عصر خلوت‌تر از روز قبل هم ببینم. اما چیزی در این شهر در جریان است که لبخند به لبم می‌آورد. آسمان آبی این شهر که با ابرهایی زیبا بغل گرفته شده، بعد از این چهل روز سخت، انگار زیر گوشم می‌گفت: «منم طیب و طاهر شدم ها»ما الک شدیم در چهل روز. یاد گرفتیم به خاطر ایران پا روی خود بگذاریم. حالا هرچه پیش آید، توفیر چندانی نمی‌کند. ما طاهریم حالا.پی‌جوی دانلود فایلی بود، دست به دامن رفقای خارج‌نشین شدم. یکی‌شان گفت: «اینجا دسترسی ندارم.» برایش تعریف کردم که چطور مشکلم را حل کردم و فایل را گرفته‌ام تا گفت: «متوجه نشدی، اینجا یعنی تهران» امروز صبح درست در اوج تهدیدات، بعد از سی و هفت هشت ساعت سفر، خودش را از آن سر دنیا رسانده تهران. آدم‌ها طیب و طاهر می‌آیند. این است که نمی‌ترسم.
فردا خورشید طلوع خواهد کرد و ایران خواهد ماند؛ چه من باشم و چه نباشم. به طلوع خورشید فردا فکر کنید فقط.
@aloneprophet

۱۹:۱۱

روز چهل و یکم
بچه‌ها توی گروه کارگاه داستان، حال سکنجبینی داشتند. ترشی و شیرینی توامان. همه هم می‌دانستند این آتش‌بس شکننده است. (حالا که این سطور را می‌نویسم و هنوز ۲۴ ساعت از آتش‌بس نگذشته، شکستنش به ثانیه‌ای بند شده.) چند ساعت بعد برایشان نوشتم: «خوش به حالتان که صحنه‌ی رمان در حال نوشتن‌تان به جلسه‌ی مجلس شورای ملی در شهریور ۱۳۲۰ نرسیده. جاییکه سهیلی وزیر اموز خارجه مکاتبات فیمابین دولت ایران و دولتین اتحاد جماهیر شوروی و انگلیس را می‌خواند.»امروز در این صحنه هر کلمه‌ای که نوشتم و خواندم؛ دندان‌قروچه کردم. به این خاک فکر می‌کنم در طول تاریخ همیشه مورد طمع اجنبی بوده است. فرقی نمی‌کرده حاکمش چه کسی باشد. من طرفدار نظریه‌ی تاریخ دایره‌ای هستم. این در داستان‌هایی هم که می‌نویسم مشهود است اما حالا اینجا ایستاده‌ام و با خودم آرزو می‌کنم، کاش اینجای تاریخ عوض شود.
@aloneprophet

۱۸:۳۷

thumbnail
حرف روز چهل و دوم همین سطوری است که محمد علی فروغی از آموزه‌های پدرش گفته.
@aloneprophet

۱۹:۰۱

روز چهل و سوم
در شرایط نه جنگ/نه صلح، آدم با یک بلاتکلیفی عجیب سر و کله می‌زند. دلش چیزی می‌خواهد و عقلش چیزی می‌گوید. من اما خودم را با کاغذهایم مشغول کرده‌ام. از نیمه‌ی دوم تعطیلات نوروزی، نوشتن رمان جدیدی را آغاز کردم. فعلا که شرایط ذهنم به گونه‌ای است که می‌نویسم و یک گوشه می‌گذارم. کم‌کم تعداد کتاب‌های منتشر نشده‌ام دارند به تعداد کتاب‌های منتشر شده نزدیک می‌شوند. اما من برای خود همیشه رسالت نوشتن قائل بودم، نه منتشر کردن. نظم نوشتن این‌روزهایم را دوست دارم، حتی اگر محصول به دندان گیر نکند. همزمان هم می‌خوانم. از خاطرات فروغی تا خاطرات یک پسر به قلم پدر . این دومی را لابلای کارهام، دو روزه خواندم. وضعیت من و جناب رضی هیرمندی در این کتاب تا حدودی شبیه هم بود. چه اینکه تمام دوران این کتاب (از شصت و یک تا شصت و شش) در دوران جنگ بود و او نگران پسرش بهروز. گاهی جملاتش را در ذهنم تکرار می‌کردم، گاهی با برخی اندیشه‌هاش هم‌داستان نبودم، گاهی جنگ آن‌روز (که متبلور در کتاب بود) را با جنگ امروز مقایسه می‌کردم و در نهایت بر این اقبال خودم که از قضا هرچه برای خواندن دست می‌گیرم، یقه‌ام را یک جایی در احوال کنونی مملکت می‌گیرد، لعنت می‌فرستادم. حتی اگر بیرون جنگ نباشد،توی کتاب‌هایی که می‌خوانم هست. چه اشغال ۱۳۲۰ و چه جنگ تحمیلی ۸ ساله. اگر یک‌روزی بخواهند بگویند کدام نسل، عجیب‌ترین تاریخ این مملکت را زیست کرده‌اند، نمی‌دانم نسل ما موفق می‌شود در این یک‌مورد اقلا حائز رتبه‌ی نخست شود یا نه؟ اما بی‌شک عجیب به دنیا آمدیم و عجیب زیست کردیم.
@aloneprophet

۱۷:۲۵

گمان نمی‌کردم هیچ‌وقت در ترافیک صبحگاهی تهران، لبخند بزنم و کلافه نشوم!

۶:۱۴

روز چهل و چهارم
همه‌ی چشم‌ها به اسلام‌آباد است. جایی که مذاکرات هیئت ایرانی و آمریکایی بر سر صلح در جریان است. این‌هم از عجایب دنیای ۲۰۲۶ است که کشور درگیر در مخاصمه با افغانستان، میزبان و میانجی‌گر گفتگوهای صلح ایران و آمریکاست. دنیا برای غافلگیری ما از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند. من هم یکی از چشم‌ها هستم. اخبارگریزی‌ام اما باعث می‌شود کمتر تمرکز کنم به اسلام‌آباد. بهتر دیده‌ام چیزی را پیش‌بینی نکنم،آرزویی بزرگ برندارم و هرچه شد تا نفس می‌آید و می‌رود، زندگی کنم.امروز بار دیگر از پنجره‌های قدی طبقه‌ی دهم ساختمان محل کارم به تهران خیره شدم. برخی از خوانندگان این سطور مهمان آن اتاق بوده‌اند. از نهم اسفند به آن اتاق برنگشته بودم. این مدت هم جای دیگری مشغول کار بودیم. وقتی کامپیوترم را دوباره سر جایش روی میز گذاشتم، بلافاصله رفتم سمت پنجره و خیره شدم به تهران. به شهری که چهل روز صداهای مختلفی شنید. من از وابستگی گریزانم. از روزی که وارد آن اتاق شدم، آماده بودم که خالی‌اش کنم، اما انصافا این‌بار بدجور دلتنگ آن اتاق بودم.ویدئویی از آن شبکه‌ی ضدایرانی دیدم که اشاره می‌کرد به گزارش‌های مردمی در خصوص پرداخت مبلغ دو میلیون تومان به ازای هر شب حضور در تجمعات شهری. خواستم بزنم زیر خنده اما بغضم گرفت. همیشه پشت ویترین‌ها وقتی لباسی می‌بینم که با زیبایی‌شناسی‌ام در تعارض عمیق است، با خودم می‌گویم: «یعنی واقعاً کسی اینو می‌خره؟» بعد به خودم نهیب می‌زنم: «اگه پشت ویترینه، یعنی خریدار داره دیگه.» و من نگران خریدار داشتن حرف‌هایی هستم که آن‌ها می‌زنند. مثل زمانیکه که نگران می‌شدم وقتی در میان اعتراضات، اصل اعتراض شنیده نمی‌شد و در پیام‌رسان‌های اختصاصی‌شان (که حالا ما هم مجبوریم در گوشی داشته باشیم‌شان!) از روی دراگ بودن کلیه معترضین حرف می‌زدند و خریدار داشت. کاش حواس‌مان باشد چه می‌خریم. او که می‌فروشد می‌خواهد جنسش را آب کند، پولش را گرفته، ما اما مصرف‌کننده‌ایم، خریداریم. راحت سرمان کلاه نرود. از هر اندیشه‌ای که هستیم.
@aloneprophet

۱۷:۵۲

خوان پنجم.mp3

۰۱:۳۱-۱.۰۷ مگابایت
شب‌ها برای علی، «شاهنامه‌ی کودک» می‌خوانیم و او عجیب مسحور می‌شود.

۱۸:۳۵

روز چهل و ششم
حالا آدم‌های بیشتری می‌آیند سر کار. خیابان‌ها شلوغ‌تر شده. ترافیک عصرگاهی دارد به روزهای معمول پیش از جنگ نزدیک می‌شود.هنوز در وسط شرایط جنگی هستیم. هیچ‌چیزی تمام نشده. هنوز برخی همکارانم به کوچکترین صدایی واکنش نشان می‌دهند. فشارهای اقتصادی، زمزمه‌های پرداخت بخشی از حقوق، تکلیف هزینه‌ی‌های طرح ترافیک پرداختی اسفندماه، عدم رعایت دستورالعمل جریمه نشدن تاخیر پرداخت اقساط وام‌های زیر ۷۰۰ میلیون تومان، عدم اتصال اینترنت بین‌الملل و ... دارند خودشان را لابلای حرف‌های جنگی جا می‌کنند.تجربه می‌گوید این حرف‌های جا شده در وسط شرایط جنگی شنیده نمی‌شود، جدی گرفته نمی‌شود. اما اینجا درست چشم اسفندیار است. دیوارهای میان مردم و حاکمیت آجر به آجر ساخته می‌شود و هرچه آجرها را دیرتر ببینی، جلوگیری از ساخت دیوار برایت سخت‌تر می‌شود.جنگ تمام نشده. انرژی زیادی مصروف آمادگی در شرایط جنگی خواهد شد اما یادمان نرود، صداقت و شفافیت، گلوله‌ی برنو می‌سازد. هرکدام، هرکجا که هستیم به عهدهایمان عمل کنیم و انصاف به خرج دهیم.
@aloneprophet

۱۸:۵۹

thumbnail
چند روز پیش رمانی ایرانی شروع کردم. اخیرا فقط کتاب غیر داستانی خوانده بودم. ۴۵ صفحه پیش رفتم و گذاشتمش کنار. از این کار متنفرم که کتابی را نیمه‌کاره بگذارم اما رمان موصوف آزارم می‌داد. داستانی برای من نبود.توی قفسه‌ی کتاب‌های نخوانده‌ام چشم چرخاندم. رسیدم به رمان آخر آقای پیام ناصر. «قوها انعکاس فیل‌ها»یش را خیلی دوست داشتم.با ولع رمان را شروع کردم، یک‌روزه لابلای کارها و نوشتنی‌های خودم، صد و بیست صفحه‌اش را خواندم. باز هم با ذهن عجیب ناصر مواجه بودم. رمانی قصه‌گو، پر تعلیق، بدیع و آمیخته با رویا. به وجد آمده بودم.اما ... اما، یک‌سوم پایانی کتاب ناامیدم کرد. انگار به یکی بگویند تو فقط ۱۹۳ صفحه وقت داری که داستانت را تمام کنی. گره‌گشایی‌های متعدد، ممتد و سریع. هر چه عیش کرده بودم با این شکل گره‌گشایی‌ها کور شد.کاش ناصر برای جمع کردن داستانش عجله نداشت.
#کتابخوانی_روزهای_جنگی

۵:۴۲

thumbnail
روز چهل و هشتم
همیشه از مصاحبت پیرمرد (به قول خودش: معلم پیر) لذت می‌برم. در سیزده سال گذشته، سالی یکی دوبار ساعت‌ها با او نشسته‌ام و یاد گرفته‌ام. «گفتم از پیدا و پنهان»ش که خاطرات اوست،از کتاب‌هایی‌ست که این روزها می‌خوانم.پیرمرد ایران ده هزارساله را بسیار دوست می‌دارد. فرزندانش را هم که فرانسوی محسوب می‌شوند، همینگونه بار آورده. از ایران که حرف می‌زند، شکوه را ترسیم می‌کند. منتقد است، منتقد تمام اشتباهاتی که رخ داده. برایش توفیر ندارد آنکه اشتباه کرده کیست؟ به نفس اشتباه انتقاد می‌کند اما با تمام اشتباهاتی که بر این ملک رفته، باز ایران را شکوهمند می‌بیند.بحث امروز به دانیل کوهن بندیت رسید. دانشجوی یهودی آلمانی‌الاصل که از پایه‌گذاران جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ فرانسه بود. دکتر کتبی که سال‌ها در فرانسه زیسته و اعتبار شگفت‌انگیزی در سوربن دارد، به جمله‌ی ژنرال شارل دوگل در حمایت از فلسطین اشاره می‌کند و اعتقاد دارد، جنبش ۱۹۶۸ اگرچه زمینه‌های بسیار داشت اما ریشه‌اش آن جمله‌ی ژنرال دوگل بود.نظم جهانی شوخی عجیبی است که دنیا با ما می‌کند. بحثی از نظم برای مردمان دنیا وجود ندارد. همه‌ی نهادها انگار پوششی برای منافع طبقه‌ای کوچک و محدودند. ما وسط بازی عجیبی هستیم. نمی‌دانم آیندگان وقتی به کتب تاریخ نگاه می‌کنند، در مورد این عصر چه می‌گویند اما کاش آنانکه تاریخ این دوران را می‌نویسند، بتوانند رنج ما را هم درست تصویر کنند. حیف است آیندگان گذرا از این گوشه‌ی تاریخ بگذرند.
@aloneprophet

۱۶:۴۱

روز چهل و نهم
سوال من همیشه در برابر همگان این است که «خب تو بودی چه کار می‌کردی؟» جواب این سوال عیار خیلی چیزها را مشخص می‌کند. عیار بین دنیای واقعی و دنیای انتزاعی. گاهی تصور می‌کنم آدم‌ها در زندگی‌شان حساب و کتاب ندارند. از ضرب و جمع کردن چندتا عدد ساده امتناع می‌کنند. حاضرند این حرف را تکرار کنند که «اینا ۲۰ لیتر آب ریختن توی یه لیوان» اما در مورد حجم بزرگترین لیوان مورد استفاده فکر نکنند. راستش فرقی هم نمی‌کند در کدام جبهه‌اند، حالش را ندارند جمع و ضرب کنند. خیلی‌ها هم روی حساب و کتاب نکردن ما حساب کرده‌اند. پس به راحتی عددی درشت در گزارششان می‌نویسند. چون اطمینان دارند، کسی بررسی‌اش نمی‌کند. رسانه‌ها هم خیلی روی این موضوع حساب می‌کنند.سعی کرده‌ام جز در داستان‌ها و شعرهایم، جز در عشق‌ورزی‌ام، برای باقی امور پایم روی زمین باشد و از امر انتزاعی فاصله بگیرم. اینگونه سیلی حقیقت کمتر دردناک می‌شود و باعث نمی‌شود جیغ بزنم! از این بعد بیشتر سعی می‌کنم پایم را روی زمین سفت کنم.
@aloneprophet

۱۸:۴۷