نعمت های فراموش شده
با چند نفر از دوستان به آسایشگاه جانبازان رفتیم. خواستیم وارد شویم که نگهبان دم در گفت: ایام عید است همه رفته اند، هیچ کس نیست جز یک نفر.گفتم: به همان یک نفر سر می زنیم.وارد اتاقی شدیم. روی تخت، آقایی روی شکمش خوابیده بود. بعد از سلام و علیک گفت:معذرت می خواهم من فقط به این حالت می توانم بخوابم. بعد هم با خنده گفت: دلم برای غلت خوردن در خواب تنگ شده است.مدتی با او صحبت کردیم، من خیلی آرام به او گفتم: از خدا شکایتی نداری؟لبخندی زد و گفت: خدا؟خدا خیلی خیلی خوبه. من آدرس یکی از رفقا را می دهم او را که ببینید متوجه می شوید من غرق نعمتم. از او خداحافظی کردیم و به آدرسی که داده بود رفتیم.جانبازی بود از گردن به پایین قطع نخاع، با مادرش زندگی می کرد و مادر پرستاری او را با عشق و محبت مادری به عهده گرفته بود.بدن جانباز هیچ حسی نداشت و پف کرده بود.مشغول صحبت با او و خاطراتش بودیم که مادرش را صدا زد و گفت: مادرجان! صورتم می خارد زحمتش را بکش. مادر صورت پسرش را بوسید و شروع کرد به خاراندن. مادر به آشپزخانه رفت. من پرسیدم: شما به چه چیزی علاقه دارید؟گفت: به مطالعه.گفتم: چه کتاب هایی می خوانی؟گفت: من کتاب نمی خوانم.با تعجب پرسیدم: مگر علاقه نداری؟ پس چرا نمی خوانی؟گفت: من نمی توانم صفحات کتاب را ورق بزنم.
از او پرسیدم: از خدا شکایت نداری؟اشک در چشمانش جمع شد و خیلی آرام گفت: خدا؟ خدا خیلی خیلی خوبه. من طلبکارش نیستم، می دانی چه نعمت هایی به من داده ؟همین که اجازه می دهد صدایش کنم و با او صحبت کنم و صدایم را می شنود بزرگترین نعمت است.مادرش با سینی چای وارد شد و در همان حال گفت:نمی دانید نیمه شب ها چه نماز هایی می خواند! چه حرفهای عاشقانه ای با خدایش می زند.به خانه آمدم فکرم خیلی مشغول و حالم سخت منقلب شده بود. من خیلی نعمت دارم که اصلا آنها را نمیبینم!!
در همین فکرها بودم که تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم. یکی از دوستانم بود. گفت: دختر همسایه مان آلرژی دارد، دکتر خوب سراغ داری؟ گفتم: به چه حساسیت دارد؟ گفت: به نان. خندیدم و گفتم: یعنی چه؟گفت: هر وقت نان می خورد تشنج می کند؛ برای همین، نُه سال می شود لب به نان نزده است.مادرش می گوید: ظهر برنج، شب برنج، فقط همین. حالا شما دکتر سراغ ندارید؟گفتم: نه، و روی زمین نشستم.خدایا! دلم سجده می خواهد. سجده برای اینکه برای بندگانت دعا کنم. سجده برای اینکه حتی بیماری آنان را برای من نعمت و درس عبرت قرار داده ای تا چشمم را به مهربانی ها و یاریها و شکرگزاریت باز کنی. دلم سجده می خواهد.خدایا راهنماییم کن و بگو با نعمتهایی که به من داده ای چه کاری میتوانم برای بندگانت انجام دهم؟











رفتار بعضی چقدر سوره حمدی و تحسین آمیز است که در سخت ترین شرایط هم شاکر درگاه پروردگار خویش هستند.
وقتی با نعمتی که از دست رفته است مواجه می شویم، تازه یاری خدا را نسبت به خودمان میبینیم و یادمان می آید به فرمان تسبیح و استغفار سفارش شده در سوره نصر عمل کنیم.
یک مادر سوره ماعونی اهل نماز خدا را خوب پرستش و اطاعت می کند. علاوه بر این به خلق خدا که در راه خدا قدم برداشته و دین خدا را یاری کرده خدمت می کند.
یک جانباز انشراحی آنقدر ظرفیت خود را بالا برده است که تحمل سختی ها برایش آسان به نظر می آید.
و اما بنعمت ربک فحدثبرای سوره ضحایی شدن باید نعمت های خدا را بر زبان جاری و از آنها برای رفع نیازهای دیگران استفاده کنیم.
پیدا کردن ارتباط خاطره با بقیه سوره ها با شما......
#حمد#نصر#ماعون#انشراح#ضحی#خاطرات_ماندگار_۸#نعمتهای_فراموش_شدهhttps://ble.ir/amozesh_fahmequran
با چند نفر از دوستان به آسایشگاه جانبازان رفتیم. خواستیم وارد شویم که نگهبان دم در گفت: ایام عید است همه رفته اند، هیچ کس نیست جز یک نفر.گفتم: به همان یک نفر سر می زنیم.وارد اتاقی شدیم. روی تخت، آقایی روی شکمش خوابیده بود. بعد از سلام و علیک گفت:معذرت می خواهم من فقط به این حالت می توانم بخوابم. بعد هم با خنده گفت: دلم برای غلت خوردن در خواب تنگ شده است.مدتی با او صحبت کردیم، من خیلی آرام به او گفتم: از خدا شکایتی نداری؟لبخندی زد و گفت: خدا؟خدا خیلی خیلی خوبه. من آدرس یکی از رفقا را می دهم او را که ببینید متوجه می شوید من غرق نعمتم. از او خداحافظی کردیم و به آدرسی که داده بود رفتیم.جانبازی بود از گردن به پایین قطع نخاع، با مادرش زندگی می کرد و مادر پرستاری او را با عشق و محبت مادری به عهده گرفته بود.بدن جانباز هیچ حسی نداشت و پف کرده بود.مشغول صحبت با او و خاطراتش بودیم که مادرش را صدا زد و گفت: مادرجان! صورتم می خارد زحمتش را بکش. مادر صورت پسرش را بوسید و شروع کرد به خاراندن. مادر به آشپزخانه رفت. من پرسیدم: شما به چه چیزی علاقه دارید؟گفت: به مطالعه.گفتم: چه کتاب هایی می خوانی؟گفت: من کتاب نمی خوانم.با تعجب پرسیدم: مگر علاقه نداری؟ پس چرا نمی خوانی؟گفت: من نمی توانم صفحات کتاب را ورق بزنم.
از او پرسیدم: از خدا شکایت نداری؟اشک در چشمانش جمع شد و خیلی آرام گفت: خدا؟ خدا خیلی خیلی خوبه. من طلبکارش نیستم، می دانی چه نعمت هایی به من داده ؟همین که اجازه می دهد صدایش کنم و با او صحبت کنم و صدایم را می شنود بزرگترین نعمت است.مادرش با سینی چای وارد شد و در همان حال گفت:نمی دانید نیمه شب ها چه نماز هایی می خواند! چه حرفهای عاشقانه ای با خدایش می زند.به خانه آمدم فکرم خیلی مشغول و حالم سخت منقلب شده بود. من خیلی نعمت دارم که اصلا آنها را نمیبینم!!
در همین فکرها بودم که تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم. یکی از دوستانم بود. گفت: دختر همسایه مان آلرژی دارد، دکتر خوب سراغ داری؟ گفتم: به چه حساسیت دارد؟ گفت: به نان. خندیدم و گفتم: یعنی چه؟گفت: هر وقت نان می خورد تشنج می کند؛ برای همین، نُه سال می شود لب به نان نزده است.مادرش می گوید: ظهر برنج، شب برنج، فقط همین. حالا شما دکتر سراغ ندارید؟گفتم: نه، و روی زمین نشستم.خدایا! دلم سجده می خواهد. سجده برای اینکه برای بندگانت دعا کنم. سجده برای اینکه حتی بیماری آنان را برای من نعمت و درس عبرت قرار داده ای تا چشمم را به مهربانی ها و یاریها و شکرگزاریت باز کنی. دلم سجده می خواهد.خدایا راهنماییم کن و بگو با نعمتهایی که به من داده ای چه کاری میتوانم برای بندگانت انجام دهم؟
پیدا کردن ارتباط خاطره با بقیه سوره ها با شما......
#حمد#نصر#ماعون#انشراح#ضحی#خاطرات_ماندگار_۸#نعمتهای_فراموش_شدهhttps://ble.ir/amozesh_fahmequran
۱۶:۳۹