آمدهای عزیزم؟ چرا اینهمه دیر؟ مگر مادرت تا کجا باید چشمبهراه میماند؟ آنقدر انتظار کشید که قامت بلندش خم شد، نگاهش درِ خانه را میجُست، آهی کشید، چشمانش را بست و رفت؛ و حسرت دیدار تو را با خود برد.آن روزها که میرفتی، شاید جوانی رعنا بودی؛ دلباختهی دختری، یا محرمِ دلی که نامش را نمیدانم. شاید کودکی داشتی؛ حالا باید مردی شده باشد، یا دختری که دستش را به دست داماد میسپارند… نمیدانم. پدرت چطور؟ هر هفته میان سنگهای خاموش قبرستان قدم زده است؛ میان قبرهای بینام، شاید به امید آنکه نشانی از تو بیابد، و درد دلش را با رفقای بیسایهات گفته باشد. نمیدانم. خواهر داشتهای؟ اگر داشتی، میدانی که خواهر برای برادرش چهها میکند. اگر نداشتی، لابد روضهی زینب(س) را برای حسین(ع) شنیدهای؛ آنجا که داغ برادر، کوه را زمینگیر میکند. کاش خواهری داشتی که زینبوار، بر بالینت مرثیه بخواند و اشک بریزد. یا برادری همچون عباس(ع) که زیر تابوت سبک و عزیزت را بگیرد و قدمبهقدم بدرقهات کند. نام روضه که میآید، بیاختیار یاد اشکهای شبِ عملیات میافتم؛ همان شبهایی که دلهایتان را میفروختید تا خریدار پیدا شود، و آرزوی کربلا را زیر لب زمزمه میکردید. دیدی که حضرت زهرا(س)، خریدار تو شد؛ که پس از سالها شب جمعهای برگشتهای، اما گمنام.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
۲۰:۳۷
چه میشود وقتی تو را میبینم؟ قناریهای اسیرِ قفسِ دلم، یکهو، همگی بال میزنند؛ قفلها میافتند، درها وا میشوند، و دلِ من، پر از آواز و پرواز میشود.
«فاطمه بسحاق»@amvvaj
«فاطمه بسحاق»@amvvaj
۲۱:۰۷
آن سالها که روی نیمکتهای چوبی مینشستم، دخترکِ آرامی بودم؛ از همانهایی که نمرهی انضباطشان همیشه بیست بود و صدایشان از ردیفِ دوم جلوتر نمیرفت. تمامِ ذوق و بیقراریام را میریختم پای دفتر نقاشیام. دنیای من لای دایرهها و خطها خلاصه میشد.خوب یادم هست؛ آن روز میان هیاهوی آبرنگها و لکههای رنگی، قلمویم گم شد. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین. دلم لرزید، اما نترسیدم. انگشتهایم را زدم توی حوضچهی رنگ؛ سرم را خم کردم روی کاغذ و با تمامِ جانم، لمسِ رنگ را روی سپیدیِ کاغذ حس کردم. نقاشیام که تمام شد، به نظرم زیباترین چیزی بود که تا آن روز خلق کرده بودم. شاهکاری بود که با پوست و گوشتم روی صفحه نشسته بود.با ذوق بردمش جلو؛ ایستادم روبروی معلم. منتظر بودم لبخند بزند، دستی روی سرم بکشد و با آن خودکار قرمزِ جادوییاش، یک بیستِ درشت گوشهی برگه بکارد. اما... نشد. هرچه چشم دوختم به لبهایش، «آفرینی» بیرون نیامد. آن بیست، آن تحسین، همانجا لای سکوتِ معلم گم شد و داغش ماند روی دلم.حالا سالها گذشته است. حالا این منم که روی صندلیِ معلمی نشستهام و چشمهایِ پر از تمنایِ بچهها را از پشتِ میز تماشا میکنم. هر بار که قلم به دست میگیرم، دستم میلرزد. با خودم میگویم: «نکند دلی را بشکنی؟ نکند ده سال، بیست سال بعد، یکی از این بچهها با حسرت به گذشته نگاه کند؟»میترسم از اینکه راهِ زندگیِ کسی را با یک کلامِ تلخ کج کنم. میترسم روزی، جایی، کسی بیاید و یقهٔ خیالم را بگیرد که: «چرا ندیدیام؟»گاهی که خستگی به جانم مینشیند، دلم میخواهد تمامِ این سالها را بدوم به عقب. بروم توی همان کلاسِ قدیمی، یقهٔ معلمم را بگیرم و بگویم: «نگاه کن! این نقاشیِ با انگشتِ من است... حالا آن بیستِ لعنتی را بگذار گوشهی برگهام تا این زخمِ کهنه، بالاخره آرام بگیرد.»
«فاطمه بسحاق»@amvvaj
«فاطمه بسحاق»@amvvaj
۲۲:۱۵
دیدم گوشیش داره زنگ میخوره رفتم نگاه کردم نوشتهMom hamrah one کمر فارسی و انگلیسی یه جا باهم شکسته شد.همراه اول
همراه وان
@amvvaj
۱۶:۲۶
ادبیات جنگ با اولین گلوله به دنیا میآید، در زمان جنگ رشد میکند و با پایان جنگ به بلوغ میرسد.
مزرعه پدری
@amvvaj
مزرعه پدری
۲۰:۱۰
من به آمار زمین مشکوکم، تو چطور؟اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟بیخودی میگویند هیچکس تنها نیست.چه کسی تنها نیست؟همه از هم دورند؛ همه در جمع، ولی تنهایند.من که در تردیدم، تو چطور؟نکند هیچکس اینجا نیست._سهراب سپهری
@amvvaj
@amvvaj
۱۱:۳۸
۱۱:۳۸
يا قَومِ إِنَّما هٰذِهِ الحَياةُ الدُّنيا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هِيَ دارُ القَرارِای قوم من! زندگی این دنیا تنها متاع [ناچیزی] است، و آخرت است كه سرای بقاست._سوره غافر آیه ۳۹@amvvaj
۱۱:۵۴
صندلی را کمی عقب کشید و خم شد روی میز. چشمش افتاد به نوشتهای که روی برگهای به شیشه چسبانده بودند. با صدایی که هر دو بشنوند، بلند خواند: «وجودِ هسته در آلبالوپلو اجتنابناپذیر است.»گوشهی لب یوسف بالا رفت. سرش را کمی کج کرد و زیر لب گفت: «یعنی حواستون باشه، جونتون رو کف دست بگیرین غذا بخورین.»سمیه شالش را جلو کشید. لحظهای خیره ماند به همان جمله روی شیشه؛ بعد آرنجش را گذاشت روی میز. «میدونی این جمله منو یاد چی میاندازه؟»یوسف ابرو بالا انداخت و قاشق را آرام چرخاند توی لیوان آب. «باز رفتی خونهی عزیزجون؟»سمیه آه کوتاهی کشید. نگاهش از شیشه گذشت و جایی دورتر ایستاد. «پارسال عید… دایی ناصر بعد ده سال از آلمان پا شد اومد ایران. با زن و بچههاش. عزیزجون از صبح ایستاده بود پای گاز. آلبالوپلو بار گذاشته بود… بوش تا ته کوچه میرفت.»انگشتهایش در هم قفل شد.«خودش دونهدونه آلبالوهای سفت رو جدا میکرد. مینشست هستهها رو درمیآورد که تلخیش برنجو خراب نکنه. چوباشو هم میذاشت کنار؛ شبها باهاش دمنوش درست میکرد. میگفت آرومم میکنه.»یوسف با لبخند سر تکان داد. «عزیزجون همیشه کاراش خاصه.»سمیه نگاه کوتاهی به او انداخت. «میدونی که دایی بعد سه تا دختر، تازه خدا یه پسر داده بود بهش؟ اسمش ارسلان بود. دایی جون میداد براش.»گوشه شالش را به بازی گرفته بود.«دیر رسیدن. آفتاب از وسط آسمون رد شده بود. سفره که پهن شد، همه چشم دوخته بودیم به دایی؛ ببینیم اولین قاشق غذای مورد علاقهشو که میخوره چی میگه.»لبخند کوتاهی روی لبش نشست و زود محو شد.«اولین قاشقو که گذاشت دهنش، رنگش یهدفعه عوض شد. سرخ شد بعد سفید. با هر قاشق سر تکون میداد و با ابرو به زنش اشاره میکرد: “ببین زن… ببین عزیزجون چی درست کرده.”»صدایش را با سرفهای صاف کرد.«من رفتم آشپزخونه لیوان بیارم…»«یهو صدای دایی پیچید تو خونه: “آب! یکی لیوان بیاره!”»سمیه لحظهای ساکت ماند. انگار هنوز همان صدا در گوشش مانده باشد.«برگشتم… ارسلان افتاده بود کنار سفره. صورتش کبود شده بود. همه هول شده بودن. یکی میزد پشتش، یکی داد میزد. چند دقیقه بعد صدای آمبولانس کل محل رو برداشت.»انگشتش آرام دور لبهی لیوان آب روی میز رستوران چرخید.«بعداً دایی خودش برگهی پزشک قانونی رو دیده بود… نوشته بودن: خفگی با هستهی آلبالو.»همان لحظه پیشخدمت نزدیک شد.«آلبالوپلوی میز سه.»بشقاب را گذاشت جلویشان. بخار برنج آرام بالا رفت. چند دانه آلبالوی سرخ روی برنج سفید برق میزد.
«فاطمه بسحاق»@amvvaj
«فاطمه بسحاق»@amvvaj
۱۶:۱۸
امواج | فاطمه بُسحاق
ادبیات جنگ با اولین گلوله به دنیا میآید، در زمان جنگ رشد میکند و با پایان جنگ به بلوغ میرسد. مزرعه پدری
@amvvaj
۱۰:۲۹
۱۱:۵۰
خیلی وقته اینجا بوها دستنخورده موندن؛ همونجا که علی اومد دنیا و نشد بوی تازگیشو حس کنم. فقط نگاه کردم.قبل جبهه تو خوب میدونستی من عاشق چه بوییم. خودت برام خریدیش. آخ که بو زندگی میداد، بوی تو رو.من عاشق بوی زندگی بودم؛ بوی پیراهن تازهشستهت، بوی گیسهات وقتی باد میاومد و موهات میریخت رو صورتم.نشد یه روز دوباره دلم لک نزنه واسهٔ بوی غذا، بدمش تو ریمو دیگه آزادش نکنم که بره و پیداش نشه. اونجوری که یواشکی درِ قابلمه رو برمیداشتم و بخارشو میدادم تو ریههام.بارون که میزد، پنجره باز، بوی نم خاک بارونخورده اتاقو که میگرفت، دلم میخواست تموم نشه. چشمامو میبستم و با هر نفس انگار یه خاطرهٔ خوب میاومد تو جونم؛ بوی بچگی، بوی کوچهٔ خاکی، بوی دوچرخهسواری، بوی مادرم که میگفت: «بارون بوی خدا میده پسرم.»یه روز دیگه بوی خاک بارونخورده تازگی نداشت؛ جاشو داده بود به بوی خاک خونخورده. آخ، خون حبیب، رضا، اسماعیل.حافظهٔ ریههای من حالا با همین بوی آشنا پر شده.میپرسی با این وضعیت چرا میرم؟میگم چون بعضی بوها رو شاید دیگه نتونم حس کنم، ولی میشه براشون هنوز جون داد. مثلاً بوی وطن، بوی رفیقا، بوی شرف، بوی تو.هر بار که نفس میکشم، به خودم میگم: این آخرین بوییه که میارزه حتی اگه من نتونم حسش کنم، بوی خاکی که هنوز وطنمه. خاکی که نفس نمیخواد، دل میخواد.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
۲۰:۳۸
ما یه شب رفتیم عروسی تا برگشتیم جنگ شد؟
۲۰:۴۱
برسه اون روزی که از خودت بپرسی ارزشش رو داشت و پشیمون نباشی.@amvvaj
۱۹:۰۷
۱:۳۱
۶:۰۷
۷:۴۲