▫️تأمل/ آرش شمس
چهارچوبی برای نقدشوندگی دستاوردهای جنگ رمضان ۲. در ادامه بنظر باید به جنگ رمضان در مقیاس یک "صفآرایی میانمدت، فرسایشی و چندبعدی" نگریسته شود. شاید محتملترین سناریو از لحاظ زمانی، یک جنگ حداقل ۱۰۰ روزه است. نخست آنکه دشمن از فرض فروپاشی سریع نظام عبور کرده است؛ هماهنگی و انتظام نیروهای مسلح ایران، تداوم پایداری ملت در صیانت از میهن و خارج نشدن فرمان اداری کشور از دست مجموعه دولت، کافی است تا دشمن را از توهم براندازی مستقیم به سمت استهلاک ساخت داخلی ایران ببرد. در واقع، کارزار اصلی از جنگ جنبشی و سریع، به جنگ اقتصادی، سیاسی، ادراکی، امنیتی منتقل میشود. با شروع ماراتن زیرساختی، یک بازه چند ماهه مورد نیاز است تا دشمن بتواند عملا ایران را وارد یک "بنبست فرسایشی" کند. تحمیل نابسامانی مدیریتی در کشور از طریق ایجاد بحرانهای بینبخشی، اختلال در خدمات عمومی (نظیر شبکه پرداخت، انرژی، قراردادهای معوقه تجاری-حقوقی و...)، در کنار جنگ ادراکی و عملیات روانی برای مغلوبه کردن روایت جنگ، همچنین رخنه در اتحاد ملی و دوصدایی شدن فضای داخلی با دوگانه جنگ-مذاکره، گزینههای مناسب دشمن برای وارد کردن ایران به یک "آزمون فشار حکمرانی" خواهد بود. (درباره چگونگی مقاومت و ایستادگی در مقابل این طرح دشمن، ابعاد آزمون حکمرانی ایران در ماههای پیش روی و راهگشایی شعار سال، بیشتر گفتگو خواهیم کرد) دیگر آنکه، ایران برای تثبیت دستاورد حقوقی-اقتصادی خود در تنگه هرمز و حرکت در مسیر نقدشوندگیِ دستاوردها و عایدیهای خود، اعمال کنترل هوشمند بر تنگه به عنوان اهرم فشار را تداوم خواهد بخشید. قیمت نفت با روند کنونی برای مدت بیش از سه ماه، فشار خردکنندهای بر اقتصاد غرب و زنجیرههای تأمین آن وارد میکند. حداکثر زمان-روز ذخایر استراتژیک جهان نیز از ۸۰ روز فراتر نخواهد رفت. این بازه زمانی مناسبی برای آن است که اژدهای خفته چین که تاکنون به عنوان یک "نظارهگر محتاط" عمل میکرده، مجبور به ورود به معادله نفت تنگه هرمز شود. از دریچه انرژی، وضعیت فعلی جنگ یعنی گسترش به زیرساختهای انرژی مطلوب چین نیست؛ چراکه پکن زمان و فرصت قابل توجهی را صرف امنیت مسیر انرژی در منطقه خصوصاً با سرمایهگذاری در زیرساخت کشورهای عربی کرده است. همزمان از لحاظ بازیِ بلندمدتِ آینده نظم جهانی، وضعیت کنونی تنگه هرمز با تسلط ایران مطلوب چین است؛ چراکه لطمه جدی و عمیقی به بازیابی هژمونی آمریکا، نقش رقابتی آمریکا در اقتصاد نفت دنیا و نیز مکانیسم پترودلار خواهد بود. این پارادوکسِ منافع، استراتژی چین برای اتخاذ رویکرد مشخص در قبال وضعیت فعلی جنگ را با چالش و ابهام جدی روبه رو کرده و به همین منظور اطاله زمان را در پیش میگیرد. اگرچه بنظر میرسد ایران بدنبال وسط کشیدنِ پای چین به نحوی موثرتر و پررنگتر به کارزار جنگ و البته در زمان مناسب است. در سوی دیگر، آمریکا در وضعیت کنونی نمیخواهد بدون یک دستاورد میدانی و نیز در سایه انسداد تنگه هرمز از معرکه خارج شود. لذا بدنبال عملیات بزرگ علیه زیرساخت صادراتی، انهدام نیروی دریایی یا شکستن کمر موشکی ایران خواهد بود تا یک برگ برنده قوی داشته باشد. (البته با فرض فراهم کردن چنین اهرمی در مقابل ایران، این برگ برنده به تنهایی مشکلگشای آمریکاییها نخواهد شد. بلکه در کنار سایر عوامل و تهدیدهایی که بالاتر اشاره شد، بصورت یک تهدید مرکب بر ایران، قابلیت اهرم شدن دارد.) در عین حال آمریکا به خوبی آگاه است که فشار نظامی بیش از ۱۰۰ روز و عبور از مرز میانمدت، احتمال همگرایی حداکثری سهجانبه نظم شرقی-آسیایی را به طور فزایندهای افزایش خواهد داد. همکاری نظامی-اطلاعاتی ایران با چین و روسیه که پسا جنگ ۱۲ روزه ابعاد جدیدی پیدا کرده و سرعت و شدت بالایی گرفته است، در صورت تداوم فشار نظامی آمریکا میتواند به تشکیل یک اتحاد دفاعی دائمی و غیرقابل بازگشت در اوراسیا منجر شود. تداوم فشار آمریکا میتواند شریان اقتصادی-تجاری ایران در جهت شمال-جنوب را تسریع و تحکیم کرده و ناخواسته به تکمیل این ظرفیت کریدوری ایران و تقویت جایگاه منطقهای آن دامن بزند. موارد فوق، آمریکا را از یک روند بلندمدت برحذر داشته و به سمت بازه میانمدتِ مذکور سوق خواهد داد. پایان بخش دوم ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ @ar_shams
چهارچوبی برای نقدشوندگی دستاوردهای جنگ رمضان
۳. گلوگاه جنگ، تغییر رفتار کشورهای عربی منطقه است.عطف به وجودی بودن و میانمدت بودن، اکنون وقت آن است که "کانون اثرپذیر و گلوگاهی" این جنگ منطقهای مشخص شود.
پر واضح است که ایران و رژیم، آن دو طرفی هستند که در یک تقابل وجودی قرار دارند. همین رابطه البته بین آمریکا و ایران برقرار نیست؛ بدین معنا که دستکم بنا نیست پایان جنگ رمضان با نابودی رژیم سیاسی یا سرزمینی آمریکا همراه باشد. وجودی بودن جنگ میان ایران و اسرائیل، به معنی اثرگذاری بالای آنها بر صحنه، توأمان با اثرپذیری بالای هر دو است. آمریکا برای فرار از مخمصه، بلندمدت فکر کرده و نمیخواهد همه داروندار خود را در همین جنگ ببازد.به همین نسبت، نقاط آسیبپذیرِ خاص و منافع متنوع و گستردهای در سطح جهان در مقایسه با اسرائیل دارد که برای آنها حساب و کتاب میکند و محتاط است. در حالیکه اسرائیل الان چیزی بیش از مهره سوخته آمریکا نبوده اکنون منفعتی برای حفظ کردن نداشته و مانند گربه کنج دیوار گیرکرده است.
بنابراین لازم است تا برای روشن شدن تفکیکی در جبهه جنگ قائل شویم. یکی جبهه جنوبی جنگ، جایی که "نظم آمریکایی" طرف حساب روی زمین است و شامل نبرد مستقیم با آمریکا در منطقه خلیج فارس است. و دیگری، جبهه غربی جنگ که متمرکز بر "نابودی رژیم اسرائیل" مبتنی بر توانمندیها و ظرفیتهای گروههای مقاومت اسلامی است. برای رسیدن سروقت جبهه غربی و فیصله دادن رژیم، ابتدا باید کارزار جبهه جنوبی یعنی رویارویی با آمریکا در خلیج فارس تعیین تکلیف شود. زمانی که حضور آمریکاییها در خلیج فارس دیگر صرفه نداشته باشد و هزینه ماندن آنها بیش از عایدیشان باشد، ناچار به ترک منطقه خواهند شد و با یک خداحافظی خوشحالمان میکنند. این مهم، هنگامی رقم میخورد که محاسباتِ حاکمان و نخبگان کشورهای عربی تغییر کرده و کفّه هزینههای وابستگی به آمریکا برایشان به میزانی سنگین شود که خطر وجودی را پشت گوششان احساس کنند.وقتی که آمریکاییها از منطقه اخراج شوند، صهیونیستها هم دمشان را روی کول انداخته و فرار میکنند. (نقل از سید شهید حسن نصرالله)
دیگر کشورها نظیر چین، روسیه، هند، پاکستان و ترکیه و... نیز اگرچه هر کدام از درجاتِ اثرگذاری و اثرپذیری کمتری برخوردارند؛ ولی چین و روسیه بخاطر جایگاه مستقل و اهرمهای اقتصادی و سیاسی که در سطح بینالمللی دارند، اثرگذاری بالایی بر صحنه نبرد داشته و لذا هم در میانه، هم در کیفیت پایان و هم در آینده فردای جنگ، معادلهساز و تعیینکننده خواهند بود. کشورهایی چون هند و پاکستان و ترکیه نیز در بستر این معادلات، در نقش تسهیل و تکمیل و میانجیگری برخواهند آمد و نه بیشتر. اما این کشورهای عربی هستند که از جمیع جهات و از جانب همه طرفها بشدت اثرپذیراند. نفت، انرژی، آینده، توسعه و حتی موجودیت، ساختار و رژیم سیاسی آنها وابسته به غیر است. هر مورد به نحوی وابسته به یکی از این قدرتهای اثرگذار بوده و عملا این قدرتها هستند که پارامترهای تصمیم را برای حکّام دولتهای عربی منطقه، تعیین و البته محدود میکنند.
بنابراین از هر طرف که بنگریم، این کشورهای عربی منطقه ناخودآگاه به نقطه گلوگاه و کانون اثرپذیر نهایی جنگ بدل شدهاند. عرصه اصلی نزاع قدرتها و تحمیل ارادهها آنجاست. همه آتشها آنجا ریخته میشوند. لذا مسیر نقدشوندگی دستاوردهای ایران نیز، بایستی بر تغییر رفتار کشورهای عربی منطقه متمرکز شود.آنها سالیان مداومی برای واردات توسعه و امنیت صرف کردهاند و طبیعتا حاضر نیستند یکشبه همه چیزشان را از دست بدهند. باید در نظر داشت که این کشورها آنچنانی که تصور میشد یکدست رفتار نمیکنند؛ قطر، عمان و کویت اکنون خواستار پایان سریع و فوری جنگ بوده، در حالی که عربستان، امارات و بحرین همچنان بر تشدید همکاری و تشویق آمریکا به جنگ با ایران، اصرار دارند.
تغییر رفتار، وضعیتی است که حاکمیت این کشورها متوجه این واقعیت بشوند که همپیمانی و همپیالگی با آمریکا و رژیم، آنها را به ویترینهای بیصاحب در منطقه تبدیل کرده است. نه تنها پایداری، توسعه و امنیتی برای آنها فراهم نکرده بلکه چیزی جز جنگ، ناامنی و ننگ برای آنها به ارمغان نیاورده است.ترامپ از طرفی همچنان وعده آمریکا در تضمین امنیت را به آنها فروخته و از طرف دیگر میگوید که نفت خاورمیانه دیگر اهمیتی نداشته و بازکردن تنگه اولویتی ندارد. این پیام آمریکا به کشورهای عربی، نشاندهنده فرار آبرومندانه است. اگرچه آنها برای باقیماندن آمریکا دست و پا میزنند.ایران اما به افزایش فشار بر جنوب خلیج فارس، تغییر موازنه سیاسی این کشورها و مشارکت شیعیان در حاکمیت آنها میاندیشد و همزمان طرح همکاری اسلامی در منطقه را پیش گرفته است.
پایان بخش سوم و نهایی
۱۳ فروردین ۱۴۰۵@ar_shams
۳. گلوگاه جنگ، تغییر رفتار کشورهای عربی منطقه است.عطف به وجودی بودن و میانمدت بودن، اکنون وقت آن است که "کانون اثرپذیر و گلوگاهی" این جنگ منطقهای مشخص شود.
پر واضح است که ایران و رژیم، آن دو طرفی هستند که در یک تقابل وجودی قرار دارند. همین رابطه البته بین آمریکا و ایران برقرار نیست؛ بدین معنا که دستکم بنا نیست پایان جنگ رمضان با نابودی رژیم سیاسی یا سرزمینی آمریکا همراه باشد. وجودی بودن جنگ میان ایران و اسرائیل، به معنی اثرگذاری بالای آنها بر صحنه، توأمان با اثرپذیری بالای هر دو است. آمریکا برای فرار از مخمصه، بلندمدت فکر کرده و نمیخواهد همه داروندار خود را در همین جنگ ببازد.به همین نسبت، نقاط آسیبپذیرِ خاص و منافع متنوع و گستردهای در سطح جهان در مقایسه با اسرائیل دارد که برای آنها حساب و کتاب میکند و محتاط است. در حالیکه اسرائیل الان چیزی بیش از مهره سوخته آمریکا نبوده اکنون منفعتی برای حفظ کردن نداشته و مانند گربه کنج دیوار گیرکرده است.
بنابراین لازم است تا برای روشن شدن تفکیکی در جبهه جنگ قائل شویم. یکی جبهه جنوبی جنگ، جایی که "نظم آمریکایی" طرف حساب روی زمین است و شامل نبرد مستقیم با آمریکا در منطقه خلیج فارس است. و دیگری، جبهه غربی جنگ که متمرکز بر "نابودی رژیم اسرائیل" مبتنی بر توانمندیها و ظرفیتهای گروههای مقاومت اسلامی است. برای رسیدن سروقت جبهه غربی و فیصله دادن رژیم، ابتدا باید کارزار جبهه جنوبی یعنی رویارویی با آمریکا در خلیج فارس تعیین تکلیف شود. زمانی که حضور آمریکاییها در خلیج فارس دیگر صرفه نداشته باشد و هزینه ماندن آنها بیش از عایدیشان باشد، ناچار به ترک منطقه خواهند شد و با یک خداحافظی خوشحالمان میکنند. این مهم، هنگامی رقم میخورد که محاسباتِ حاکمان و نخبگان کشورهای عربی تغییر کرده و کفّه هزینههای وابستگی به آمریکا برایشان به میزانی سنگین شود که خطر وجودی را پشت گوششان احساس کنند.وقتی که آمریکاییها از منطقه اخراج شوند، صهیونیستها هم دمشان را روی کول انداخته و فرار میکنند. (نقل از سید شهید حسن نصرالله)
دیگر کشورها نظیر چین، روسیه، هند، پاکستان و ترکیه و... نیز اگرچه هر کدام از درجاتِ اثرگذاری و اثرپذیری کمتری برخوردارند؛ ولی چین و روسیه بخاطر جایگاه مستقل و اهرمهای اقتصادی و سیاسی که در سطح بینالمللی دارند، اثرگذاری بالایی بر صحنه نبرد داشته و لذا هم در میانه، هم در کیفیت پایان و هم در آینده فردای جنگ، معادلهساز و تعیینکننده خواهند بود. کشورهایی چون هند و پاکستان و ترکیه نیز در بستر این معادلات، در نقش تسهیل و تکمیل و میانجیگری برخواهند آمد و نه بیشتر. اما این کشورهای عربی هستند که از جمیع جهات و از جانب همه طرفها بشدت اثرپذیراند. نفت، انرژی، آینده، توسعه و حتی موجودیت، ساختار و رژیم سیاسی آنها وابسته به غیر است. هر مورد به نحوی وابسته به یکی از این قدرتهای اثرگذار بوده و عملا این قدرتها هستند که پارامترهای تصمیم را برای حکّام دولتهای عربی منطقه، تعیین و البته محدود میکنند.
بنابراین از هر طرف که بنگریم، این کشورهای عربی منطقه ناخودآگاه به نقطه گلوگاه و کانون اثرپذیر نهایی جنگ بدل شدهاند. عرصه اصلی نزاع قدرتها و تحمیل ارادهها آنجاست. همه آتشها آنجا ریخته میشوند. لذا مسیر نقدشوندگی دستاوردهای ایران نیز، بایستی بر تغییر رفتار کشورهای عربی منطقه متمرکز شود.آنها سالیان مداومی برای واردات توسعه و امنیت صرف کردهاند و طبیعتا حاضر نیستند یکشبه همه چیزشان را از دست بدهند. باید در نظر داشت که این کشورها آنچنانی که تصور میشد یکدست رفتار نمیکنند؛ قطر، عمان و کویت اکنون خواستار پایان سریع و فوری جنگ بوده، در حالی که عربستان، امارات و بحرین همچنان بر تشدید همکاری و تشویق آمریکا به جنگ با ایران، اصرار دارند.
تغییر رفتار، وضعیتی است که حاکمیت این کشورها متوجه این واقعیت بشوند که همپیمانی و همپیالگی با آمریکا و رژیم، آنها را به ویترینهای بیصاحب در منطقه تبدیل کرده است. نه تنها پایداری، توسعه و امنیتی برای آنها فراهم نکرده بلکه چیزی جز جنگ، ناامنی و ننگ برای آنها به ارمغان نیاورده است.ترامپ از طرفی همچنان وعده آمریکا در تضمین امنیت را به آنها فروخته و از طرف دیگر میگوید که نفت خاورمیانه دیگر اهمیتی نداشته و بازکردن تنگه اولویتی ندارد. این پیام آمریکا به کشورهای عربی، نشاندهنده فرار آبرومندانه است. اگرچه آنها برای باقیماندن آمریکا دست و پا میزنند.ایران اما به افزایش فشار بر جنوب خلیج فارس، تغییر موازنه سیاسی این کشورها و مشارکت شیعیان در حاکمیت آنها میاندیشد و همزمان طرح همکاری اسلامی در منطقه را پیش گرفته است.
پایان بخش سوم و نهایی
۱۳ فروردین ۱۴۰۵@ar_shams
۹:۵۲