Alaj 1.mp3
۰۵:۱۵-۱۲.۰۳ مگابایت
۱۶:۳۶
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
#ببینید
سوگواره عاشورایی داستان کوتاه ده
نذر شربت
#حوزه_هنری_استان_تهران#اباعبدالله_الحسین#سوگواره_عاشورایی#بانوی_فرهنگ#کمیک_موشن#مجموعه_ده#محرم_۱۴۰۴
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
#حوزه_هنری_استان_تهران#اباعبدالله_الحسین#سوگواره_عاشورایی#بانوی_فرهنگ#کمیک_موشن#مجموعه_ده#محرم_۱۴۰۴
۶:۴۹
وداع با لاله های شهر
تشییع باشکوه پیکرهای شهیدان اسلامشهر بر دوش مردمان شهید پرور اسلامشهر
آستان مقدس امامزاده عقیل | ششم تیرماه ۱۴۰۴
واحد تولیدات رسانه ای حوزه هنری شهرستان اسلامشهر@arteslamshahr
تشییع باشکوه پیکرهای شهیدان اسلامشهر بر دوش مردمان شهید پرور اسلامشهر
آستان مقدس امامزاده عقیل | ششم تیرماه ۱۴۰۴
۱۶:۳۹
solh3.mp3
۰۵:۰۹-۱۲.۰۷ مگابایت
نه ای برادر...آنها از اورانیوم نمیترسند ، از ایمان میترسند!
نویسنده و گوینده : روایتگرموسیقی : آلبوم صلح ـ قطعه طرح پروازاثر استاد مجید انتظامی
تولید شده در واحد تولیدات رسانه ای حوزه هنری شهرستان اسلامشهر@arteslamshahr
نویسنده و گوینده : روایتگرموسیقی : آلبوم صلح ـ قطعه طرح پروازاثر استاد مجید انتظامی
۷:۲۷
۱۹:۵۰
ای ایران بخوان.mp3
۰۳:۳۳-۸.۶۱ مگابایت
۰:۰۳
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بودتنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بودسرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخاول سری که رفت به کوفه، حبیب بودمولا نوشته بود: بیا ای حبیب ماتنها همین، چقدر پیامش غریب بودمولا نوشته بود: بیا، دیر میشودآخر حبیب را ز شهادت نصیب بودمکتوب میرسید فراوان، ولی دریغخطش تمام، کوفی و مهرش فریب بوداما حبیب، رنگ خدا داشت نامهاشاما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بودیک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بودباغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود
عاشورای حسینی تسلیت باد.
#حوزه_هنری_استان_تهران#علیرضا_قزوه#عاشورا#امام_حسین#محرم_۱۴۰۴#شعر
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
#حوزه_هنری_استان_تهران#علیرضا_قزوه#عاشورا#امام_حسین#محرم_۱۴۰۴#شعر
۱۳:۴۲
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
از اسلامشهر آمدند...دلهایی مقاوم، آشنا با بغض و امید،آمدند نه برای مرور گذشته،بلکه برای روشن کردن چراغ آینده با نور شهیدان.
قدم زدند در قطعه ۴۲،آنجا که هر مزار، آیینهایست از غیرت و ایمان.آمدند تا با نگاه، با اشک، با شوق،روایتی بنویسند از هنری که هنوز زنده است، چون ریشه در خون دارد.
هنرمندان اسلامشهر،در سکوت این قطعه ملکوتی، فریادی از وفاداری شدند.
@arteslamshahr
#حوزه_هنری_استان_تهران#شهرستان_اسلامشهر#قطعه_۴۲#هنرمندان_اسلامشهر#روایت_نور#یاد_شهدا#بهشت_زهرا#عهد_با_شهید
حوزه هنری استان تهران در فضای مجازی:سایت | آپارات| بله | ایتا | اینستاگرام
قدم زدند در قطعه ۴۲،آنجا که هر مزار، آیینهایست از غیرت و ایمان.آمدند تا با نگاه، با اشک، با شوق،روایتی بنویسند از هنری که هنوز زنده است، چون ریشه در خون دارد.
#حوزه_هنری_استان_تهران#شهرستان_اسلامشهر#قطعه_۴۲#هنرمندان_اسلامشهر#روایت_نور#یاد_شهدا#بهشت_زهرا#عهد_با_شهید
۱۵:۰۵
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
روله روله.mp3
۰۴:۲۹-۱۰.۲۸ مگابایت
روی سکوی کنج سالن نشستم و با خودم نجوا کردم:
#حوزه_هنری_استان_تهران#شهرستان_اسلامشهر#ایران#شهدای_جنگ_12_روزه#فرهنگ_مقاومت#آیین_کهن
۱۱:۱۸
[شب_منزل_داخلی]طبق روال عاطفه زنانه، سفرهی سادهی دونفره را پهن و همدیگر را گرد آن آوردهام سرم پایین و گوشم به صداهایی که از قاب تلویزیون مهمانش میشوند گرم است. هر از گاهی لهجه شیرین آذری یا لحن و لرزش و بغض درون صداهای شخصیتهای داخل برنامه دلم را برای دیدنششان میلرزاند. اما یک جا، یک حرف، یک جمله از خانواده شهیدگوش و چشمهایم را به خود دوخت گفت: الحمدلله که خون شهید بیاجر نماند و باعث وحدت و همدلی بین ملت و مردم شده....سرم را پایین انداختم آرام و رنجور گفتم: حتما باید خون عزیزتان ریخته میشد تا ما بیدار شویم؟یار صدایم را شنید و گفت اشتباه نکن: این خاصیت خون شهید است که میجوشاند و زنده میکند....
[روز_گلزارشهدا_بیرونی]من آنجا چه میکردم؟تا آخرین لحظات هم به ذهنم خطور نکرد که این چیدمان برای آمدنم همه از سوی شهداست و مرا خواندهاند. توفیق همراهی و قدم زدنی آرام و در سکوت بین مزار شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه...
گروه آهسته و با طمآنینه زیارت مزارها را یکی پس از دیگری پشتسر میگذاشت. پنجشنبه نبود، قریب به یک ماه هم از جنگ ۱۲ روزه و آتش بس هم میگذرد اما هنوز برخی ازخانوادههای داغدار در گوشه و کناری از قطعه ۴۲ بر مزار شهیدشان نشسته و هر ازگاهی صدای هقهقهای مآخوذ به حیای زنی ناگهان حواسم را به خودشان پرت میکرد. راستش رویم نشد بیش از آن شبیه یک رهگذری که آمده خرید و از بازار دیدن میکند پیش بروم. در وقتهای عزا و داغداریِ کسی زبانم گره میافتد به جانش.. اما آنجا خجالت هممعنا میشد با بیادبی... به اولین خانوادهای که در سکوت و بهت به سنگ مزار شهیدشان خیره شده بودند. گفتم عزیزم تسلیت میگویم. به شهیدتان بگویید ما را هم دعا کنند. فکر کنم خیلی به مزاقش خوش نیامد و باب دل دل داغدارش نبود جملات تسلابخشم. آنجا دوباره خجالت و شرم از شیوهی عرض ارادت و تسلایم بهم هجوم آورد زود زدم در دهان نفسم و گفتم هرچه کند حق دارد اگر نگاهت هم نکرد و پاسخی هم نداد همانی که هست. عزیزشان رفته و شهید دادهاند حالا تو این بین دنبال حفظ احترام و پاسخ معاشرتت نباش!
جلوتر رفتم به فاصله چند مزار بر بالین شهید دیگری مردی سپید موی دست به کمر ایستاده و گویی با ناچارهگی به همسرش که نشسته بود و مویهکنان زیر لب برای شهیدش نوحه میخواند، مینگریستباز پرسیدم شهید شماست مرد نگاهی مغموم بهمان انداخت و مستاصل گفت بله. گفتم حاج آقا روح شهیدتان شاد و راهشان پرتداوم. شما برای شهیدتان عزیزید بخواهید از ایشان که برای ما و عاقبت بخیریمان هم دعا کنند اینبار توانستم تا حدی که در توانم بود ارادت و علاقهم به راه شهیدشان را نشان دهم بهشان اطمینان دهم که خون شهیدشان هدر نخواهد نرفت. راضی از معاشرت با پدر و مادر شهید و طلب دعای خیر جلوتر رفتم اما هنوز داغِ بیدار نشدن برخی حتی با خون شهید، در دلم بین آن همه مزار میجوشید و آرامم نمیگذاشت.
دخترکی با دستان ظریفش سرگلهایی که بغل داشت را روی مزارِ کنارِ مزاری که برسرش داشتم فاتحه میخواندم میچید از او پرسیدم؛ + شهید شماست؟ ( با همان ناز و عشوهی دخترانه) بله.
+ چه نسبتی باهم داشتید؟
داییام است. در همین فاصله مردی کنار دختر رسیده و به مزار نگاه میکرد. برخاستم و رو به مرد تسلیت گفتم. پدر شهید بود. پرسید: + آن شهیدی که برایش فاتحه میخواندید را میشناسید؟ خیر.
+ آخر همکار پسرم بود و اتفاقا میزکارش چسبیده به میز شهیدمان بود و بعد از شهادت عکسهایش را کنار عکس شهیدمان در محل دیدم خواستم بدانم که ایشان هم از محل ماست؟
(کمی بعد)
پدرجان من این مواقع خیلی برایم سخت است حرف زدن و تسلیت دادن چرا که اگر بگویم روحشان شاد که قطعا شهیدتان شادترین روزهایش را سر میکند و پیش اهل بیت متنعمند و اگر اجازه دهید، میخواهم بگویم خوشا به سعادتشان فکر میکنم کار ما که باقیایم و مبتلاییم به شنیدن زخم زبان و دیدن کج فهمیها و جهالتها، واقعا سختتر است و جگرسوزتر. (پدر یک چشم و سمتِ صورتش را جمع کرد با حالتی که بگوید ولشان کن بابا!) ادامه داد: + پسرم وقتی در میان ما بود این حرف را زد؛ "(هرکس به قدر کلمهای از اسرائیل دفاع کند یا توجیهش کند، بدان که او هم از آنهاست.)"
برایم سخت بود که برخی را فقط از سر ناراحتی و قهرشان با جمهوری اسلامی در قامت اسرائیلیان بپذیرم. همان فرزندان جمهوریاسلامی بودند و هستند که در تمام طول عمر انقلاب ما را مصون داشتند و مقابل خصم ایستادند و جان فداشدند.
جهان با عدل الهی بنا شده و وعدهی الهی بر روشن شدن حقیقت است. همین کفایت میکند برای اطمینان نفس و انتخاب راه و مسیرمان. حتی اگر تنهایمان بگذارند، تحریممان کنند و ...
خدا و اهل بیت و نگاه شهدا ما را کفایت میکند...
روایتگر:خانم جعفری
حوزه هنری شهرستان اسلامشهر@arteslamshahr
[روز_گلزارشهدا_بیرونی]من آنجا چه میکردم؟تا آخرین لحظات هم به ذهنم خطور نکرد که این چیدمان برای آمدنم همه از سوی شهداست و مرا خواندهاند. توفیق همراهی و قدم زدنی آرام و در سکوت بین مزار شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه...
گروه آهسته و با طمآنینه زیارت مزارها را یکی پس از دیگری پشتسر میگذاشت. پنجشنبه نبود، قریب به یک ماه هم از جنگ ۱۲ روزه و آتش بس هم میگذرد اما هنوز برخی ازخانوادههای داغدار در گوشه و کناری از قطعه ۴۲ بر مزار شهیدشان نشسته و هر ازگاهی صدای هقهقهای مآخوذ به حیای زنی ناگهان حواسم را به خودشان پرت میکرد. راستش رویم نشد بیش از آن شبیه یک رهگذری که آمده خرید و از بازار دیدن میکند پیش بروم. در وقتهای عزا و داغداریِ کسی زبانم گره میافتد به جانش.. اما آنجا خجالت هممعنا میشد با بیادبی... به اولین خانوادهای که در سکوت و بهت به سنگ مزار شهیدشان خیره شده بودند. گفتم عزیزم تسلیت میگویم. به شهیدتان بگویید ما را هم دعا کنند. فکر کنم خیلی به مزاقش خوش نیامد و باب دل دل داغدارش نبود جملات تسلابخشم. آنجا دوباره خجالت و شرم از شیوهی عرض ارادت و تسلایم بهم هجوم آورد زود زدم در دهان نفسم و گفتم هرچه کند حق دارد اگر نگاهت هم نکرد و پاسخی هم نداد همانی که هست. عزیزشان رفته و شهید دادهاند حالا تو این بین دنبال حفظ احترام و پاسخ معاشرتت نباش!
جلوتر رفتم به فاصله چند مزار بر بالین شهید دیگری مردی سپید موی دست به کمر ایستاده و گویی با ناچارهگی به همسرش که نشسته بود و مویهکنان زیر لب برای شهیدش نوحه میخواند، مینگریستباز پرسیدم شهید شماست مرد نگاهی مغموم بهمان انداخت و مستاصل گفت بله. گفتم حاج آقا روح شهیدتان شاد و راهشان پرتداوم. شما برای شهیدتان عزیزید بخواهید از ایشان که برای ما و عاقبت بخیریمان هم دعا کنند اینبار توانستم تا حدی که در توانم بود ارادت و علاقهم به راه شهیدشان را نشان دهم بهشان اطمینان دهم که خون شهیدشان هدر نخواهد نرفت. راضی از معاشرت با پدر و مادر شهید و طلب دعای خیر جلوتر رفتم اما هنوز داغِ بیدار نشدن برخی حتی با خون شهید، در دلم بین آن همه مزار میجوشید و آرامم نمیگذاشت.
دخترکی با دستان ظریفش سرگلهایی که بغل داشت را روی مزارِ کنارِ مزاری که برسرش داشتم فاتحه میخواندم میچید از او پرسیدم؛ + شهید شماست؟ ( با همان ناز و عشوهی دخترانه) بله.
+ چه نسبتی باهم داشتید؟
داییام است. در همین فاصله مردی کنار دختر رسیده و به مزار نگاه میکرد. برخاستم و رو به مرد تسلیت گفتم. پدر شهید بود. پرسید: + آن شهیدی که برایش فاتحه میخواندید را میشناسید؟ خیر.
+ آخر همکار پسرم بود و اتفاقا میزکارش چسبیده به میز شهیدمان بود و بعد از شهادت عکسهایش را کنار عکس شهیدمان در محل دیدم خواستم بدانم که ایشان هم از محل ماست؟
(کمی بعد)
پدرجان من این مواقع خیلی برایم سخت است حرف زدن و تسلیت دادن چرا که اگر بگویم روحشان شاد که قطعا شهیدتان شادترین روزهایش را سر میکند و پیش اهل بیت متنعمند و اگر اجازه دهید، میخواهم بگویم خوشا به سعادتشان فکر میکنم کار ما که باقیایم و مبتلاییم به شنیدن زخم زبان و دیدن کج فهمیها و جهالتها، واقعا سختتر است و جگرسوزتر. (پدر یک چشم و سمتِ صورتش را جمع کرد با حالتی که بگوید ولشان کن بابا!) ادامه داد: + پسرم وقتی در میان ما بود این حرف را زد؛ "(هرکس به قدر کلمهای از اسرائیل دفاع کند یا توجیهش کند، بدان که او هم از آنهاست.)"
برایم سخت بود که برخی را فقط از سر ناراحتی و قهرشان با جمهوری اسلامی در قامت اسرائیلیان بپذیرم. همان فرزندان جمهوریاسلامی بودند و هستند که در تمام طول عمر انقلاب ما را مصون داشتند و مقابل خصم ایستادند و جان فداشدند.
جهان با عدل الهی بنا شده و وعدهی الهی بر روشن شدن حقیقت است. همین کفایت میکند برای اطمینان نفس و انتخاب راه و مسیرمان. حتی اگر تنهایمان بگذارند، تحریممان کنند و ...
خدا و اهل بیت و نگاه شهدا ما را کفایت میکند...
۱۸:۱۶
بازارسال شده از AmirBabaei
تدوینگر:محمد قلیوندنویسنده:مهدی مقیمیگوینده:امیر محمد بابائی
۱۸:۱۶
🟢مهلت ارسال آثار:
۱۵ دی ماه ۱۴۰۴
۲۰ بهمن ۱۴۰۴
"تکنیک های اجرا در پوستر ذکر شده است"
جهت ثبت نام و ارسال آثار به سایت ذیل مراجعه نمایید:emamat.iau.ir
آدرس دبیرخانه:
تهران،اسلامشهر ،خیابان صیاد شیرازی،دانشگاه آزاد اسلامی واحد اسلامشهر
شماره تماس دبیرخانه واحد اسلامشهر
۰۲۱۵۶۳۶۸۹۹۲
۲۰:۱۷
بازارسال شده از AmirBabaei
۱۳:۲۷
بازارسال شده از AmirBabaei
۱۳:۲۷
بازارسال شده از AmirBabaei
۱۳:۲۷
بازارسال شده از AmirBabaei
۱۳:۲۷
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
پیرنگ انواع کشمکش
شخصیت در داستان
نثر داستان
پرداخت در داستان
نماد گفت و گو نویسی
نظرگاه و انواع آن
فضا سازی
پیام در داستان
۱۹:۵۲
بازارسال شده از حوزه هنری استان تهران
#حوزه_هنری_استان_تهران#روایت_حبیب#قطعه_۵۰
۱۰:۴۲