🟡 در بخشی از این کتاب میخوانیم:
سال ۶۸ امام بهرحمتخدا رفت. دریادل ولوله شد. مثل سالهایی که خبر شهادت مردهای خانه آمد یتیمی ما دوباره از سر گرفته شد. بچهها را برداشتم و برای چهلم امام به تهران رفتیم. هر چقدر بقیه گفتند بچهها را نبر، اذیت میکنند، اذیت میشوند، قبول نکردم. گفتم باید ببرمشان. از وقتی کوچک بودند هر جا دعا و زیارت و مراسم بود میبردمشان. شب جمعه دعای کمیل، صبح جمعه دعای ندبه، زمستان و تابستان. گاهی بیدارشان میکردم وسط برف و سرما میرفتیم دعای ندبه. خانم بزرگ میگفت: «بیدارشان نکن. من پیششان میمانم، خودت تنها برو.» میگفتم: «نه! دعا و مناجات برای همینهاست نه من و شما. اینها باید راهشان را گم نکنند...
۱۰۹
۶:۳۳