در کوچه باغ زندگی، عشق حسین بن علی ◦♪◦ آخر شهیدم می کند ◦♪◦
از قافله جا مانده ام، در کار دل وامانده ام ◦♪◦ عزم شهادت کرده ام، جان و دلم را از ازل ◦♪◦
نذر ولایت کرده ام ◦♪◦
(لبیک یا مولا حسین)
ای حسرت جان و تنم، تنخها دلیل بودنم ◦♪◦ آه ای شهادت العجل ◦♪◦
چشم و من و امر ولی، جان و من و سیدعلی ◦♪◦ ای مقتدایم چشمان تو، مؤمن شدم بر ایمان تو ◦♪◦
در دست مهدی دستان تو ◦♪◦
(جانم فدای سید علی)
از قافله جا مانده ام، در کار دل وامانده ام ◦♪◦ عزم شهادت کرده ام، جان و دلم را از ازل ◦♪◦
نذر ولایت کرده ام ◦♪◦
(لبیک یا مولا حسین)
ای حسرت جان و تنم، تنخها دلیل بودنم ◦♪◦ آه ای شهادت العجل ◦♪◦
چشم و من و امر ولی، جان و من و سیدعلی ◦♪◦ ای مقتدایم چشمان تو، مؤمن شدم بر ایمان تو ◦♪◦
در دست مهدی دستان تو ◦♪◦
(جانم فدای سید علی)
۱:۵۰
ورود کاربر / نامنویسی

ملا احمد نراقی » مثنوی طاقدیس »
بخش ۲۳۶ - ورود شاه دین به زمین کربلا
در رکابش خیل جانبازان همه
نوجوانان و سرافرازان همه
رخش دولت زیر ران راند همی
از شهادت آیه ها خواند همی
بامگاهی بر به بومی پا نهاد
ذوالجناح آنجا ز رفتن ایستاد
شه همی راند و نجنبید او ز جا
بسته شد در آن زمینش دست و پا
با زبان حال گفتی آن هیون
چون توانم رفت از این خاک چون
کعبه مقصود ما این منزلست
پای جان عالم اینجا در گل است
قلزم عشق است و دریای وفا
اندر این دریا شه ما ناخدا
شاه پرسید این زمین را نام چیست
آنکه اینجا را شناسد نام کیست
آن یکی گفت این زمین نینواست
نام آن هم ماریه هم کربلاست
گفت نی نی نینوا نی قتلگاست
کربلا نی منزل کرب و بلاست
کربلا نی هم منای ماست این
این سر کوی وفای ماست این
کشتی ما را در اینجا لنگر است
منزل ما تا صباح محشر است
ما غریبان را بود اینجا وطن
خاک این صحرا بود ما را کفن
ای رفیقان بار ما منزل رسید
ناقه مان از بار برون آرمید
منتهای مقصد ما از جهان
این مکان بود این مکان بود این مکان
راهها باشد در این صحرا عیان
تا به ملک قدس دشت لامکان
هرکه را کشتی در این دریا شکست
سر برون آورد از بحر الست
هان بخوابانید اشترها کنون
ای زنان آیید از هودج برون
ای سواران پا برآرید از رکاب
انزلوا فیها الی یوم الحساب
یا احبائی هنا حطوالرحال
واضربوا فیها الخیام والجمال
زین نگیرید ای سواران از هیون
ان لی فیها لساناً من شئون
شهسواران آمدند آنجا فرود
جملگی فارغ ز هر بود و نبود
بارها از ناقه ها برداشتند
خیمه ها در خیمه ها افراشتند
هریکی در گوشه ای اندر نیاز
در بر آن بی نیاز جان نواز
جمله را همت همه جان باختن
خویشتن در خاک و خون انداختن
جمله را در سر هواهای دگر
فارغ از این عالم پرشور و شر
شیرمردانی دو عالم باخته
بر فراز عرش مرکب تاخته
آستین افشانده بر کون و مکان
پا زده یکباره بر جان جهان
لاابالی وار میدان آمده
دست همت بر جهان جان زده
تشنه لب شیران ولی آن شیرها
تشنه ی آب دم شمشیرها
آری آری هرکه باشد ای مهان
تشنه ی دیدار آن جان جهان
می دهندش از دم شمشیر آب
هم ز مینای لب خنجر شراب
ای خوشا خونی که اندر راه او
از دم شمشیر آید در گلو
قطره ای زان بهتر از صد کوثر است
در مذاق عاشق از جان خوشتر است
سینه خواهم چاک چاک از تیر او
هم گلو ببریده از شمشیر او
تا در آن حالت همی سازم بیان
شرح حال اشتیاق دوستان
یک دهان خواهم پر از خون جگر
تا بگویم درد دل را سربسر
گفتنی نبود ولیکن درد من
شرح آن بشنو ز رنگ زرد من
درد دل خواهم اگر شرح آورم
هم بسوزد خامه و هم دفترم
آتش افتد در زمین و آسمان
آتش پنهان اگر سازم عیان
آتشی در من گرفته این زمان
سخت می ترسم بسوزد جسم و جان
همتی ای چشم تر آبی بریز
وانشان این آتشم را از ستیز
آتشم را لحظه ای آبی فشان
تا بگویم باقی این داستان
بخش ۲۳۷ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع با اصحاب کبار خود در شب عاشورا: چون نهفت از خجلت سلطان دین »
« بخش ۲۳۵ - خطاب به زمین عراق و کوفه و کربلا و آمدن حضرت سیدالشهداء ع: ای زمین کربلا دل شاد زی

ملا احمد نراقی » مثنوی طاقدیس »
بخش ۲۳۶ - ورود شاه دین به زمین کربلا
در رکابش خیل جانبازان همه
نوجوانان و سرافرازان همه
رخش دولت زیر ران راند همی
از شهادت آیه ها خواند همی
بامگاهی بر به بومی پا نهاد
ذوالجناح آنجا ز رفتن ایستاد
شه همی راند و نجنبید او ز جا
بسته شد در آن زمینش دست و پا
با زبان حال گفتی آن هیون
چون توانم رفت از این خاک چون
کعبه مقصود ما این منزلست
پای جان عالم اینجا در گل است
قلزم عشق است و دریای وفا
اندر این دریا شه ما ناخدا
شاه پرسید این زمین را نام چیست
آنکه اینجا را شناسد نام کیست
آن یکی گفت این زمین نینواست
نام آن هم ماریه هم کربلاست
گفت نی نی نینوا نی قتلگاست
کربلا نی منزل کرب و بلاست
کربلا نی هم منای ماست این
این سر کوی وفای ماست این
کشتی ما را در اینجا لنگر است
منزل ما تا صباح محشر است
ما غریبان را بود اینجا وطن
خاک این صحرا بود ما را کفن
ای رفیقان بار ما منزل رسید
ناقه مان از بار برون آرمید
منتهای مقصد ما از جهان
این مکان بود این مکان بود این مکان
راهها باشد در این صحرا عیان
تا به ملک قدس دشت لامکان
هرکه را کشتی در این دریا شکست
سر برون آورد از بحر الست
هان بخوابانید اشترها کنون
ای زنان آیید از هودج برون
ای سواران پا برآرید از رکاب
انزلوا فیها الی یوم الحساب
یا احبائی هنا حطوالرحال
واضربوا فیها الخیام والجمال
زین نگیرید ای سواران از هیون
ان لی فیها لساناً من شئون
شهسواران آمدند آنجا فرود
جملگی فارغ ز هر بود و نبود
بارها از ناقه ها برداشتند
خیمه ها در خیمه ها افراشتند
هریکی در گوشه ای اندر نیاز
در بر آن بی نیاز جان نواز
جمله را همت همه جان باختن
خویشتن در خاک و خون انداختن
جمله را در سر هواهای دگر
فارغ از این عالم پرشور و شر
شیرمردانی دو عالم باخته
بر فراز عرش مرکب تاخته
آستین افشانده بر کون و مکان
پا زده یکباره بر جان جهان
لاابالی وار میدان آمده
دست همت بر جهان جان زده
تشنه لب شیران ولی آن شیرها
تشنه ی آب دم شمشیرها
آری آری هرکه باشد ای مهان
تشنه ی دیدار آن جان جهان
می دهندش از دم شمشیر آب
هم ز مینای لب خنجر شراب
ای خوشا خونی که اندر راه او
از دم شمشیر آید در گلو
قطره ای زان بهتر از صد کوثر است
در مذاق عاشق از جان خوشتر است
سینه خواهم چاک چاک از تیر او
هم گلو ببریده از شمشیر او
تا در آن حالت همی سازم بیان
شرح حال اشتیاق دوستان
یک دهان خواهم پر از خون جگر
تا بگویم درد دل را سربسر
گفتنی نبود ولیکن درد من
شرح آن بشنو ز رنگ زرد من
درد دل خواهم اگر شرح آورم
هم بسوزد خامه و هم دفترم
آتش افتد در زمین و آسمان
آتش پنهان اگر سازم عیان
آتشی در من گرفته این زمان
سخت می ترسم بسوزد جسم و جان
همتی ای چشم تر آبی بریز
وانشان این آتشم را از ستیز
آتشم را لحظه ای آبی فشان
تا بگویم باقی این داستان
بخش ۲۳۷ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع با اصحاب کبار خود در شب عاشورا: چون نهفت از خجلت سلطان دین »
« بخش ۲۳۵ - خطاب به زمین عراق و کوفه و کربلا و آمدن حضرت سیدالشهداء ع: ای زمین کربلا دل شاد زی
۵:۳۷
کوچه سار شعر
دوستان شرح گرفتاری من گوش کنید
(شرح گرفتاری).دوستان شرح گرفتاری من گوش کنیدقصه ی عشق و وفاداری من گوش کنیددر ره دین خدا یاری من گوش کنیدداستان غم و غمخواری من گوش کنید.گر چه این قصه ی جانسوز به گفتن نتواننه به گفتن نتوان بلکه شنفتن نتوان.پرورش یافتهی مدرسهی الهاممزینت شیر خدا شیر زن اسلاممدختر دخت نبی امّ مصائب ناممکرد لبریز ز غم ساقی گردون جامم.صبر بی صبر شد از صبر و شکیبائی منناتوان شد خرد از درک توانائی من.پیش هر حادثه ای آنکه قد افراخت منمآنکه بر تیر بلا سینه سپر ساخت منمآنکه بر نزد بلا هستی خود باخت منموآنکه با آتش غم سوخت ولی ساخت منم.باغبانم من و غارت شده یکجا باغمظلم بگذاشته هی داغ به روی داغم.هستی خود به ره حضرت داور دادمآنچه دادم به ره دوست سراسر دادمنه ز کف جدّ عزیزی چو پیمبر دادمپدرو مادر و فرزند و برادر دادم.گر چه یکروز دلی شاد نبوده است مرالیک در صبر جهانی بستوده است مرا.چه بگویم چه ستمها به سرم آوردندطفل بودم که گل خاطر من پژمردندپیش من در پَسِ در مادر من آزردندریسمان بسته به مسجد پدرم را بردند.من هم استاده و این منظره را میدیدممات و وحشت زده می دیدم و میلرزیدم.بعد از این حادثه دشمن ز سرم افسر بردوز سر من صدف خاک گران گوهر بردچرخ پیر از بَرِ من تازه جوان مادر بردنه همین مادر من مادر پیغمبر برد.خفت در خاک و مرا جفت غم و ماتم کردمادرم رفت و ز غم قامت بابم خم کرد.مادری دیده ام و پهلوی بشکسته ی اوناله ی روز و شب و گریه ی پیوسته ی اوکشتن محسن و آن طایر بشکسته ی اوناتوانیّ و نماز شب بنشسته ی او.مادر از من رخ نیلی شده بر می گرداندبیشتر ز آتش غمها دل من می سوزاند.پدرم داد شریک غم خود را ازدستدَرِ دل جز به غم فاطمه بر غیر ببستوز همه خلق برید و به غم او پیوستزانوی خویش بغل کرده و در خانه نشست.داغ مادر زده آتش به جگر از یکسوغربت و خانه نشینیّ پدر از یکسو.بود در سینه هنوز آتش داغ مادرکه فلک طرح دگر ریخت مرا سوخت جگرسحرم داد منادی خبر مرگ پدرخبر قتل پدر داد قضا بر دختر.دیدم آن تاج سرم را که دو تا گشته سرشبسته خون سر او هاله به دور قمرش.بعد از آن بود دلم خوش که برادر دارمبه سرم سایه ی دو سرو صنوبر دارمدو گل سر سبد از باغ پیمبر دارمدو برادر ز دو عالم همه بهتر دارم.غافل از آنکه کنون درد من آغاز شدهبه رُخم تازه دَرِ غصه و غم باز شده.پس از آن رخت عزا بهر حسن پوشیدمجگر پاره ی او را به لگن خود دیدمشرح دفنش چو ز عباس جوان بشنیدمتیرباران شدن جسم حسن بشنیدم.رفت از دست ، حسن ، گشت دلم خوش به حسینشد مرا روح و وان ، قدرت دل ، نور دو عین.بعد از آن واقعه ی کرببلا پیش آمدگاه جانبازی در راه خدا پیش آمدسفر تشنگی و داغ و بلا پیش آمدچه بگویم که در این راه چها پیش آمد.این سفر بود که با هستی من بازی کردقامتم خم شد و اسلام سرافرازی کرد.آنکه را بود برادر به سفر من بودمتیر غمهای ورا گشت سپر من بودمکرد از هستی خود صرف نظر من بودمکرد قربان برادر دو پسر من بودم.دست گلچین دو گل احمر من پرپر کردره سپر سوی جنان بدرقه ی اکبر کرد.خواهر اینگونه کجا دهر به خاطر داردبه رهش بهر برادر دو پسر بسپاردجسمشان چونکه برادر به حرم می آردمادر از خیمه ی خود پای برون نگذارد.دیدم ار دیده ی او چهره ی خواهر بیندشبنم شرم به گلبرگ رخش بنشیند.روز عاشور چگویم به چه روز افتادمداستانی است که هرگز نرود از یادمهیجده محرم خود را همه از کف دادمکوه غم شد دل و چونان که ز پا افتادم.روز طی گشته نگویم که چه بر ما آمدشب جانکاه و غم افزا و محن زا آمد.آن زمان گو که بگویم چه بدیدم آن شبخارها بود که از پای کشیدم آن شبتا سحر از پی اطفال دویدم آن شبداد روی سیه و موی سپیدم آن شب.آنکه میسوخت به حال دل ما آتش بودکاست از عمر من و سرکشی خود افزود.شب من یکطرف و جمع پریشان یکسوهستی سوخته یکسو دل سوزان یکسومادران یک طرف و نعش عزیزان یکسوکودکی گم شده در دشت و بیابان یکسو.چه بگویم چه شبی را به سحر آوردمبا نماز شب بنشسته ی خود سر کردم.با اسارت پی آزادی قرآن رفتمبا یتیمان و سر پاک شهیدان رفتمراه ناطی شده در کوفه به زندان رفتمگنج بودم من و در شام به ویران رفتم.بهر اطفال چو احساس خطر میکردمخویش بر کعب نی خصم سپر میکردم.گر چه هر غم بنوشتند به پیشانی منعالمی گشته پریشان ز پریشانی منچشم تاریخ ندیده است بخود ثانی منقدرت روح مرا بین ز سخنرانی من.که شهادت ز برادر شده تبلیغ از منو آن بیانی که کند کار دو صد تیغ از من.شامیان هلهله ی فتح در این جنگ زدندما عزادار ولی در بر ما چنگ زدنددر دل ریش از آن چنگ زدن چنگ زدندبر سَرِ بام شده بر سَرِ ما سنگ زدند.طاق شد طاقتم از محنت و بی تاب شدمشمع سان ز آتش غم سوختم و آب شدم.در سفر شاهد هجده سر ب
دوستان شرح گرفتاری من گوش کنید
(شرح گرفتاری).دوستان شرح گرفتاری من گوش کنیدقصه ی عشق و وفاداری من گوش کنیددر ره دین خدا یاری من گوش کنیدداستان غم و غمخواری من گوش کنید.گر چه این قصه ی جانسوز به گفتن نتواننه به گفتن نتوان بلکه شنفتن نتوان.پرورش یافتهی مدرسهی الهاممزینت شیر خدا شیر زن اسلاممدختر دخت نبی امّ مصائب ناممکرد لبریز ز غم ساقی گردون جامم.صبر بی صبر شد از صبر و شکیبائی منناتوان شد خرد از درک توانائی من.پیش هر حادثه ای آنکه قد افراخت منمآنکه بر تیر بلا سینه سپر ساخت منمآنکه بر نزد بلا هستی خود باخت منموآنکه با آتش غم سوخت ولی ساخت منم.باغبانم من و غارت شده یکجا باغمظلم بگذاشته هی داغ به روی داغم.هستی خود به ره حضرت داور دادمآنچه دادم به ره دوست سراسر دادمنه ز کف جدّ عزیزی چو پیمبر دادمپدرو مادر و فرزند و برادر دادم.گر چه یکروز دلی شاد نبوده است مرالیک در صبر جهانی بستوده است مرا.چه بگویم چه ستمها به سرم آوردندطفل بودم که گل خاطر من پژمردندپیش من در پَسِ در مادر من آزردندریسمان بسته به مسجد پدرم را بردند.من هم استاده و این منظره را میدیدممات و وحشت زده می دیدم و میلرزیدم.بعد از این حادثه دشمن ز سرم افسر بردوز سر من صدف خاک گران گوهر بردچرخ پیر از بَرِ من تازه جوان مادر بردنه همین مادر من مادر پیغمبر برد.خفت در خاک و مرا جفت غم و ماتم کردمادرم رفت و ز غم قامت بابم خم کرد.مادری دیده ام و پهلوی بشکسته ی اوناله ی روز و شب و گریه ی پیوسته ی اوکشتن محسن و آن طایر بشکسته ی اوناتوانیّ و نماز شب بنشسته ی او.مادر از من رخ نیلی شده بر می گرداندبیشتر ز آتش غمها دل من می سوزاند.پدرم داد شریک غم خود را ازدستدَرِ دل جز به غم فاطمه بر غیر ببستوز همه خلق برید و به غم او پیوستزانوی خویش بغل کرده و در خانه نشست.داغ مادر زده آتش به جگر از یکسوغربت و خانه نشینیّ پدر از یکسو.بود در سینه هنوز آتش داغ مادرکه فلک طرح دگر ریخت مرا سوخت جگرسحرم داد منادی خبر مرگ پدرخبر قتل پدر داد قضا بر دختر.دیدم آن تاج سرم را که دو تا گشته سرشبسته خون سر او هاله به دور قمرش.بعد از آن بود دلم خوش که برادر دارمبه سرم سایه ی دو سرو صنوبر دارمدو گل سر سبد از باغ پیمبر دارمدو برادر ز دو عالم همه بهتر دارم.غافل از آنکه کنون درد من آغاز شدهبه رُخم تازه دَرِ غصه و غم باز شده.پس از آن رخت عزا بهر حسن پوشیدمجگر پاره ی او را به لگن خود دیدمشرح دفنش چو ز عباس جوان بشنیدمتیرباران شدن جسم حسن بشنیدم.رفت از دست ، حسن ، گشت دلم خوش به حسینشد مرا روح و وان ، قدرت دل ، نور دو عین.بعد از آن واقعه ی کرببلا پیش آمدگاه جانبازی در راه خدا پیش آمدسفر تشنگی و داغ و بلا پیش آمدچه بگویم که در این راه چها پیش آمد.این سفر بود که با هستی من بازی کردقامتم خم شد و اسلام سرافرازی کرد.آنکه را بود برادر به سفر من بودمتیر غمهای ورا گشت سپر من بودمکرد از هستی خود صرف نظر من بودمکرد قربان برادر دو پسر من بودم.دست گلچین دو گل احمر من پرپر کردره سپر سوی جنان بدرقه ی اکبر کرد.خواهر اینگونه کجا دهر به خاطر داردبه رهش بهر برادر دو پسر بسپاردجسمشان چونکه برادر به حرم می آردمادر از خیمه ی خود پای برون نگذارد.دیدم ار دیده ی او چهره ی خواهر بیندشبنم شرم به گلبرگ رخش بنشیند.روز عاشور چگویم به چه روز افتادمداستانی است که هرگز نرود از یادمهیجده محرم خود را همه از کف دادمکوه غم شد دل و چونان که ز پا افتادم.روز طی گشته نگویم که چه بر ما آمدشب جانکاه و غم افزا و محن زا آمد.آن زمان گو که بگویم چه بدیدم آن شبخارها بود که از پای کشیدم آن شبتا سحر از پی اطفال دویدم آن شبداد روی سیه و موی سپیدم آن شب.آنکه میسوخت به حال دل ما آتش بودکاست از عمر من و سرکشی خود افزود.شب من یکطرف و جمع پریشان یکسوهستی سوخته یکسو دل سوزان یکسومادران یک طرف و نعش عزیزان یکسوکودکی گم شده در دشت و بیابان یکسو.چه بگویم چه شبی را به سحر آوردمبا نماز شب بنشسته ی خود سر کردم.با اسارت پی آزادی قرآن رفتمبا یتیمان و سر پاک شهیدان رفتمراه ناطی شده در کوفه به زندان رفتمگنج بودم من و در شام به ویران رفتم.بهر اطفال چو احساس خطر میکردمخویش بر کعب نی خصم سپر میکردم.گر چه هر غم بنوشتند به پیشانی منعالمی گشته پریشان ز پریشانی منچشم تاریخ ندیده است بخود ثانی منقدرت روح مرا بین ز سخنرانی من.که شهادت ز برادر شده تبلیغ از منو آن بیانی که کند کار دو صد تیغ از من.شامیان هلهله ی فتح در این جنگ زدندما عزادار ولی در بر ما چنگ زدنددر دل ریش از آن چنگ زدن چنگ زدندبر سَرِ بام شده بر سَرِ ما سنگ زدند.طاق شد طاقتم از محنت و بی تاب شدمشمع سان ز آتش غم سوختم و آب شدم.در سفر شاهد هجده سر ب
۲۰:۵۳
ی تن گشتمشاهد راه حق و عشق برادر گشتمقصه کوته ز سفر سوی وطن برگشتملیک با همسر خود تا که برابر گشتم.آمد از دور ولی تا نظر انداخت مرامات و حیرت زده شد بر من و نشناخت مرا.این سفر موی من آشفته تر از حالم کردهمچنان طایر بشکسته پر و بالم کردقامت چون الفم دید و ز غم دالم کردحسرت و داغ و غم و درد به دنبالم کرد.گشت پشتم خم و رختم سیه و موی سپیدجای من کوه اگر بود ز هم می پاشید.کن از این قصه ی پر غصه گذر ، انسانیدیگر از ماتم من نام مبر ، انسانیزدی آتش به دل جن و بشر ، انسانیچونکه ریزی ز سر خامه شرر ، انسانی.گر چه پر شور سرودی نمک از ما داریگر چه شیرین شده شعرت کمک از ما داری."حاج علی انسانی"
برچسبها: گوناگون
برچسبها: گوناگون
۲۰:۵۳
عاقبت به خیر روضه
آن روز که به داغ غمت مبتلا شدیم
دل خونتر از شقایق دشت بلا شدیم
ما یادمان که نیست ولی راستی حسین
با درد غربت تو کجا آشنا شدیم
ممنون از اینکه آمدی آقای ما شدی
ممنون از اینکه نوکر این خانه ما شدیم
شکر خدا که فاطمه ما را خریده است
شکر خدا که خرج بساط شما شدیم
عزت سرای ماست عزا خانۀ شما
با گریه بر تو بود عزیز خدا شدیم
ما را خدا به عشق تو میبخشد عاقبت
ما عاقبت به خیر تو در روضهها شدیم
۱۶:۰۹
بازارسال شده از حسین زمانی
بازارسال شده از میثاق
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﺴﺘﻲ ﺑﺨﺶ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ
البقره
لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
ﺧﺪﺍ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻱ ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ.
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﻴﻜﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺳﻮﺩ ﺍﻭ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺪﻱ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎﻝ ﺍﻭﺳﺖ.
ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ! ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻳﺎ ﺑﻪ ﺧﻄﺎ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺧﺮﺩﻩ ﻣﮕﻴﺮ.
ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ! ﻭ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺑﺎﺭ ﻣﻜﻦ، ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ ﭘﺸﻴﻨﻴﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﺎﺭ ﻛﺮﺩﻱ.
ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ! ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻣﺎ ﻣﮕﺬﺍﺭ، ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ،ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻣﺮﺯ ،ﻭﺑﺮ ﻣﺎ ﺭﺣﻢ ﻛﻦ
ﻛﻪ ﻣﻮﻟﺎﻯ ﻣﺎ ﺗﻮﻳﻰ ،
ﭘﺲ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺮ ﮔﺮﻭﻩ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﻳﺎﺭﻯ ﻭ ﭘﻴﺮﻭﺯﻯ ﺩﻩ. (٢٨٦)
العنكبوت
أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ
ﺁﻳﺎ ﻣﺮﺩم ﭘﻨﺪﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻳﻢ
ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ
ﻭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﺯﻣﺎﻳﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ (٢)
وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ
ﻭ ﺑﻪ ﻳﻘﻴﻦ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺁﺯﻣﻮﺩﻳﻢ،
ﭘﺲ ﺧﺪﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﺪ
ﻭ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮﻳﺎﻥ ﺭﺍ [ﻧﻴﺰ] ﺧﻮﺏ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﺪ (٣)
امام خمینی(ره)
امروز بنا دارم که موعظه کنم شما آقایان را
و همه ارگانهایی که در ایران هستند،
بلکه همه ملت را.
ما همه، تمام افرادی که در کشور مشغول یک خدمت هستند
و همین طور ملت،
که آن هم بحمد الله،
مشغول خدمت به این جمهوری اسلامی هستند،
ما همه مسئول هستیم:
کُلُّکُمْ راعٍ وَ کُلُّکُمْ مَسْئُولْ
ما در همه امور، در همه کارهایی که انجام میدهیم،
در اموری که در افکار ما میگذرد،
در محضر حق تعالی هستیم؛
تمام عالم محضر اوست،
خَلَجانهایی که در قلوب همه میگذرد، در محضر اوست.
و ما همه در هر امری که در دست ماست و در هر مسئولیتی که در این کشور به عهده داریم،
مسئولیت بزرگی پیش خدای تبارک و تعالی داریم.
هزاران دلیل می تواند وجود داشته باشد
انگیزه ای برای شرکت در انتخابات نداشته باشیم
دشمنان دین و قرآن از حضور در انتخابات ناراحت هستند
همانهایی که هشت سال جنگ تحمیلی را بدون هیچ دلیلی بر ما تحمیل کردند
همانهایی که دارند نسبت به کشتن انسانهایی بی گناه در غزه و فلسطین یا دفاع می کنند
یا لال هستند صدایی از آنها بیرون نمی آید
ولی امروز دارند از تمام توان مالی و تبلیغاتی شان استفاده می کنند ملت غیور ایران در انتخابات شرکت نکنند
خیلی ها در نظام خالصانه خدمت کردند و جانهایشان را بذل کردند طعم شهادت را چشیدند و خداوند را با روی سفید ملاقات کردند
و فرزندانشان با یتیمی بزرگ شدند
و عده ای بدبخت و نگون بخت منافق مدارانه با لباس دین خیانت کردند
که در همه زمانها بوده و هستند
در زمان پیغمبر(ص) هم بودند در زمان امیرالمومنین(ع) هم بودند
قطع به یقین بدانیم شرکت ما در انتخابات
امام زمان (عج) را خوشحال می کند
دشمنان دین و قرآن را ناراحت
قطع به یقین بدانیم
حضور ما در انتخابات
نوری می شود برای قیامت ما
و قطع به یقین بدانیم برای عدم حضور ما
که زحمت زیادی هم ندارد
باید پاسخگو باشیم
آن موقعی که حضرت حسین (ع) با سر بریده در محشر حاضر می شوند
جمهوری اسلامی با همه نقصهایش
حاصل خون همه انبیا و اولیا و صلحا و شهدا هست
هنوز جامعه ما فاصله دارد با مدینه فاضله
ولی یک سوال ما برای ارتقای سطح جامعه چه کردیم
به امید ظهور ولی نعمتمان آقا امام زمان (عج)
۱۰:۱۰