پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت16 ░░░░░░]پارت شانزدهم *
هدف مأموریت همینه که بشناسیش یا قبل از شناختنش، اون تو رو میشناسه.هانا ساکت ماند.آرمیتا ادامه داد: دو مأمور قبلی چی شدن؟ـ یکی کشته شد، یکی ناپدید.ـ و تو بعد از شنیدن این خبر رفتی از سرهنگ خواهش کردی نفر سوم باشی؟ـ خواهش نکردم.ـ آهان، ببخشید. با نگاه مصمم و لحن قهرمانانه درخواست کردی با رضایت کامل بفرستنت وسط قتلگاه.هانا با وجود کلافگی، لبخند کمرنگی زد.ـ تو واقعا بلدی آدمو آروم کنی. ًـ من سروان پلیسم، روانشناس نیستم. صدای بوق کوتاهی در تماس پیچید.آرمیتا گفت: یه لحظه، آدریناست.ـ جواب بده، من قطع میکنم.ـ نه، صبر کن. میارمش روی خط. شاید حداقل یکی از ما بتونه عقل رو وارد اون سرت کنه.پیش از آنکه هانا مخالفت کند، صدای دیگری وارد تماس شد.ـ الو؟ آرمیتا؟ چرا صدات میاد انگار توی چاه افتادی؟آرمیتا گفت: چون تماس سه نفرهست، نابغهآدرینا با خنده جواب داد: پس چرا منو آوردی توی تماس سهنفره؟ من سر تحریریهام، سردبیر داره مثل عقاب دور میزم میچرخه.هانا گفت: سلام آدرینا.ـ اوه، سلام خانم مأمور مخفی! شما هم اونجایی؟آرمیتا بلافاصله گفت: فعلاً تصمیم گرفته با دست خودش آیندهش رو نابود کنه هنوز مأمور مخفی نشده.ـ دوباره چی شده؟هانا آه کشید. خواهرت داره نمایش اجرا میکنه.ـ من نمایش اجرا نمیکنم، دارم جلوی یک فاجعه رو میگیرم.آدرینا با کنجکاوی پرسید: چه فاجعهای؟آرمیتا گفت: پشت تلفن نمیشه گفت.ـ پس چرا منو آوردی روی خط؟ـ چون میخواستم صداتو بشنوم.ـ دروغ میگی.ـ آره.آدرینا خندید.ـ من تا نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه. پریا هم امروز کافهست. برید اونجا، منم میام. از پشت تلفن معلومه هردوتون احتیاج به قند و کافئین دارین.آرمیتا بلافاصله گفت: پیشنهاد خوبیه. هانا؟هانا به ساعت نگاه کرد: من هنوز کار دارم.ـ کارتو بردار بیار کافه.ـ پرونده محرمانهست.ـ پروندهت رو نیاور، اخمهات رو بیار. همونها نصف میز رو پر میکنن.آدرینا گفت: ـ من ساعت پنج کافه پریام. اگه نیاید، بهعنوان خبرنگار جنایی پرونده ناپدید شدنتون رو باز میکنم.آرمیتا گفت: من میام.بعد هر دو منتظر پاسخ هانا ماندند.هانا چند لحظه مقاومت کرد، اما در نهایت تسلیم شد، باشه. ساعت پنج.آرمیتا با رضایت گفت: آفرین. اولین تصمیم عاقلانه امروزت.ـ هنوز میتونم نظرم رو عوض کنم.ـ نمیتونی. من خودم میام از پشت میز دستگیرت میکنم.هانا چند ثانیه به صفحه خاموش تلفن نگاه کرد. هنوز از پرونده کلافه بود، اما شدت فشار روی شقیقههایش کمی کمتر شده بود.آرمیتا همیشه همین کار را میکرد، حتی زمانی که با او مخالفت داشت، اجازه نمیداد هانا با افکارش تنها بماند.ساعت پنجودوازده دقیقه، هانا خودروی مشکیاش را چند کوچه پایینتر از کافه پارک کرد. کافه پریا در یکی از خیابانهای فرعی یوسفآباد قرارداشت؛ مغازهای کوچک با نمای آجری روشن، پنجرههای قدی و تابلوی سبزرنگی که روی آن با خطی دستنویس نوشته شده بود:کافه وانیل
ادامه دارد...
```*
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت16 ░░░░░░]پارت شانزدهم *
هدف مأموریت همینه که بشناسیش یا قبل از شناختنش، اون تو رو میشناسه.هانا ساکت ماند.آرمیتا ادامه داد: دو مأمور قبلی چی شدن؟ـ یکی کشته شد، یکی ناپدید.ـ و تو بعد از شنیدن این خبر رفتی از سرهنگ خواهش کردی نفر سوم باشی؟ـ خواهش نکردم.ـ آهان، ببخشید. با نگاه مصمم و لحن قهرمانانه درخواست کردی با رضایت کامل بفرستنت وسط قتلگاه.هانا با وجود کلافگی، لبخند کمرنگی زد.ـ تو واقعا بلدی آدمو آروم کنی. ًـ من سروان پلیسم، روانشناس نیستم. صدای بوق کوتاهی در تماس پیچید.آرمیتا گفت: یه لحظه، آدریناست.ـ جواب بده، من قطع میکنم.ـ نه، صبر کن. میارمش روی خط. شاید حداقل یکی از ما بتونه عقل رو وارد اون سرت کنه.پیش از آنکه هانا مخالفت کند، صدای دیگری وارد تماس شد.ـ الو؟ آرمیتا؟ چرا صدات میاد انگار توی چاه افتادی؟آرمیتا گفت: چون تماس سه نفرهست، نابغهآدرینا با خنده جواب داد: پس چرا منو آوردی توی تماس سهنفره؟ من سر تحریریهام، سردبیر داره مثل عقاب دور میزم میچرخه.هانا گفت: سلام آدرینا.ـ اوه، سلام خانم مأمور مخفی! شما هم اونجایی؟آرمیتا بلافاصله گفت: فعلاً تصمیم گرفته با دست خودش آیندهش رو نابود کنه هنوز مأمور مخفی نشده.ـ دوباره چی شده؟هانا آه کشید. خواهرت داره نمایش اجرا میکنه.ـ من نمایش اجرا نمیکنم، دارم جلوی یک فاجعه رو میگیرم.آدرینا با کنجکاوی پرسید: چه فاجعهای؟آرمیتا گفت: پشت تلفن نمیشه گفت.ـ پس چرا منو آوردی روی خط؟ـ چون میخواستم صداتو بشنوم.ـ دروغ میگی.ـ آره.آدرینا خندید.ـ من تا نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه. پریا هم امروز کافهست. برید اونجا، منم میام. از پشت تلفن معلومه هردوتون احتیاج به قند و کافئین دارین.آرمیتا بلافاصله گفت: پیشنهاد خوبیه. هانا؟هانا به ساعت نگاه کرد: من هنوز کار دارم.ـ کارتو بردار بیار کافه.ـ پرونده محرمانهست.ـ پروندهت رو نیاور، اخمهات رو بیار. همونها نصف میز رو پر میکنن.آدرینا گفت: ـ من ساعت پنج کافه پریام. اگه نیاید، بهعنوان خبرنگار جنایی پرونده ناپدید شدنتون رو باز میکنم.آرمیتا گفت: من میام.بعد هر دو منتظر پاسخ هانا ماندند.هانا چند لحظه مقاومت کرد، اما در نهایت تسلیم شد، باشه. ساعت پنج.آرمیتا با رضایت گفت: آفرین. اولین تصمیم عاقلانه امروزت.ـ هنوز میتونم نظرم رو عوض کنم.ـ نمیتونی. من خودم میام از پشت میز دستگیرت میکنم.هانا چند ثانیه به صفحه خاموش تلفن نگاه کرد. هنوز از پرونده کلافه بود، اما شدت فشار روی شقیقههایش کمی کمتر شده بود.آرمیتا همیشه همین کار را میکرد، حتی زمانی که با او مخالفت داشت، اجازه نمیداد هانا با افکارش تنها بماند.ساعت پنجودوازده دقیقه، هانا خودروی مشکیاش را چند کوچه پایینتر از کافه پارک کرد. کافه پریا در یکی از خیابانهای فرعی یوسفآباد قرارداشت؛ مغازهای کوچک با نمای آجری روشن، پنجرههای قدی و تابلوی سبزرنگی که روی آن با خطی دستنویس نوشته شده بود:کافه وانیل
ادامه دارد...
۲.۶K
۶:۵۷