عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت15 ░░░░░░] پارت پانزدهم* صدای آرمیتا بدون مقدمه در گوشش پیچید: ً اولا که سلام. دوما چرا صدات جوریه انگار سه نفر رو کشتی و هنوز تصمیم نگرفتی جسداشونو کجا قایم کنی؟ هانا با خستگی به دیوار تکیه داد. سه نفر نه، ولی احتمالاً تا چند دقیقه دیگه یه پرونده رو خفه میکنم. ـ کجایی؟ ـ طبقه منفی دو. ـ فهمیدم. همون دخمه‌ای که آدم سالم واردش میشه و با فشار خون بالا بیرون میاد. ـ اغراق نکن. ـ من اغراق میکنم یا تو از صبح با ابروھای گره خورده این طرف و اون طرف راه میری؟ مانی گفت وقتی از اتاق سرهنگ اومدی بیرون، سوگل طوری نگاهت میکرد که انگار میخواد سم بریزه تو قهوه‌ت. هانا راه افتاد و وارد راهروی خلوتتری شد. مانی اگه نصف وقتی که شایعه جمع میکنه کار میکرد، الان رئیس واحد بود. آرمیتا خندید. ـ پس شایعه درست بوده؟ ـ کدوم قسمت؟ ـ اینکه پرونده لوسیفر رو گرفتی. هانا چند ثانیه سکوت کرد. آرمیتا صدایش را پایین آورد. ـ هانا؟ ـ هنوز قطعی نیست. فعلاً گزینه اصلی‌ام. سه روز ارزیابی دارم اونطرف خط چند لحظه هیچ صدایی نیومد. هانا تقریباً میتونست حالت چهره دوستش را تصور کند؛ ابروهای درهم، لبهای فشرده و نگاهی که هرکس غیر از او را مجبور میکرد توضیح بیشتری بدهد. آرمیتا بالاخره گفت: خودت خواستیش؟ ـ آره. ـ چرا؟ ـ چون فکر میکنم از پسش برمیام. ـ این جواب سؤال من نبود. هانا وارد اتاق استراحت خالی شد و در را پشت سرش بست. ـ پرونده رو خوندم. ـ و؟ ـ و هیچی. ـ یعنی چی هیچی؟ هانا با حرص روی یکی از صندلیها نشست. یعنی تقریبا هیچ اطلاعات درست و حسابی‌ای توش نیست. یه مشت گزارش ضدونقیض، چند تا عکس تار، اسامی آدمهایی که یا مردن یا ناپدید شدن و کلی حدس بی‌اساس. هیچی. نه اسم، نه چهره، نه سن دقیق، نه محل زندگی. حتی مطمئن نیستن چند نفر توی هسته اصلی گروه هستن. ـ پس میخوای به چی نفوذ کنی؟ به تخیلات سازمان؟ هانا سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. دقیقا مشکل همینه. هر بار فکر میکنی یه سرنخ پیدا کردی، دو صفحه بعد میفهمی گزارش قبلی اشتباه بوده. انگار یکی همه چیز رو عمدا پخش و پلا کرده. ـ شاید واقعا همین کار رو کردن. ـ چه کسی؟ ـ کسی که نمیخواد لوسیفر پیدا بشه. هانا آرام گفت: ممکنه. آرمیتا جدیتر ادامه داد: همین الان دست از این مأموریت بردار. هانا چشمهایش را بست، شروع نکن. ـ هنوز شروع نکردم. این مقدمه بود. ـ آرمیتا... ـ گوش کن. من توانایی‌هات رو بهتر از هرکسی میدونم. میدونم توی عملیات نفوذ چقدر خوبی. میدونم از نصف مردای این سازمان شجاع‌تری و از نصف دیگه‌شون هم باهوش‌تری؛ ولی این پرونده به درد تو نمیخوره. ـ چرا؟ چون خطرناکه؟ ـ چون هیچ مرزی نداره. تو حداقل باید بدونی داری وارد چه محیطی میشی. اینجا حتی دشمن رو نمیشناسی. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت16 ░░░░░░]
پارت شانزدهم *

هدف مأموریت همینه که بشناسیش یا قبل از شناختنش، اون تو رو میشناسه.هانا ساکت ماند.آرمیتا ادامه داد: دو مأمور قبلی چی شدن؟ـ یکی کشته شد، یکی ناپدید.ـ و تو بعد از شنیدن این خبر رفتی از سرهنگ خواهش کردی نفر سوم باشی؟ـ خواهش نکردم.ـ آهان، ببخشید. با نگاه مصمم و لحن قهرمانانه درخواست کردی با رضایت کامل بفرستنت وسط قتلگاه.هانا با وجود کلافگی، لبخند کمرنگی زد.ـ تو واقعا بلدی آدمو آروم کنی. ًـ من سروان پلیسم، روانشناس نیستم. صدای بوق کوتاهی در تماس پیچید.آرمیتا گفت: یه لحظه، آدریناست.ـ جواب بده، من قطع میکنم.ـ نه، صبر کن. میارمش روی خط. شاید حداقل یکی از ما بتونه عقل رو وارد اون سرت کنه.پیش از آنکه هانا مخالفت کند، صدای دیگری وارد تماس شد.ـ الو؟ آرمیتا؟ چرا صدات میاد انگار توی چاه افتادی؟آرمیتا گفت: چون تماس سه‌ نفره‌ست، نابغهآدرینا با خنده جواب داد: پس چرا منو آوردی توی تماس سه‌نفره؟ من سر تحریری‌هام، سردبیر داره مثل عقاب دور میزم میچرخه.هانا گفت: سلام آدرینا.ـ اوه، سلام خانم مأمور مخفی! شما هم اونجایی؟آرمیتا بلافاصله گفت: فعلاً تصمیم گرفته با دست خودش آیندهش رو نابود کنه هنوز مأمور مخفی نشده.ـ دوباره چی شده؟هانا آه کشید. خواهرت داره نمایش اجرا میکنه.ـ من نمایش اجرا نمیکنم، دارم جلوی یک فاجعه رو میگیرم.آدرینا با کنجکاوی پرسید: چه فاجعه‌ای؟آرمیتا گفت: پشت تلفن نمیشه گفت.ـ پس چرا منو آوردی روی خط؟ـ چون میخواستم صداتو بشنوم.ـ دروغ میگی.ـ آره.آدرینا خندید.ـ من تا نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه. پریا هم امروز کافه‌ست. برید اونجا، منم میام. از پشت تلفن معلومه هردوتون احتیاج به قند و کافئین دارین.آرمیتا بلافاصله گفت: پیشنهاد خوبیه. هانا؟هانا به ساعت نگاه کرد: من هنوز کار دارم.ـ کارتو بردار بیار کافه.ـ پرونده محرمانه‌ست.ـ پرونده‌ت رو نیاور، اخم‌هات رو بیار. همونها نصف میز رو پر میکنن.آدرینا گفت: ـ من ساعت پنج کافه پریام. اگه نیاید، به‌عنوان خبرنگار جنایی پرونده ناپدید شدنتون رو باز میکنم.آرمیتا گفت: من میام.بعد هر دو منتظر پاسخ هانا ماندند.هانا چند لحظه مقاومت کرد، اما در نهایت تسلیم شد، باشه. ساعت پنج.آرمیتا با رضایت گفت: آفرین. اولین تصمیم عاقلانه امروزت.ـ هنوز میتونم نظرم رو عوض کنم.ـ نمیتونی. من خودم میام از پشت میز دستگیرت میکنم.هانا چند ثانیه به صفحه خاموش تلفن نگاه کرد. هنوز از پرونده کلافه بود، اما شدت فشار روی شقیقه‌هایش کمی کمتر شده بود.آرمیتا همیشه همین کار را می‌کرد، حتی زمانی که با او مخالفت داشت، اجازه نمیداد هانا با افکارش تنها بماند.ساعت پنج‌ودوازده دقیقه، هانا خودروی مشکی‌اش را چند کوچه پایینتر از کافه پارک کرد. کافه پریا در یکی از خیابانهای فرعی یوسف‌آباد قرارداشت؛ مغازه‌ای کوچک با نمای آجری روشن، پنجره‌های قدی و تابلوی سبزرنگی که روی آن با خطی دستنویس نوشته شده بود:کافه وانیل
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۲۸
undefined۱۷
undefined۱۵
undefined۱۲
undefined۲
undefined۱

۲.۶K

۶:۵۷