عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت20 ░░░░░░] پارت بیستم* هانا نگاه تندی به او انداخت. آدرینا هنوز مردد بود،باید فایلها رو پیدا کنم. مدتهاست بازشون نکردم. . عجله‌ای نیست. ـ دروغ نگو. از چشمات معلومه میخوای همین امشب بیای خونه‌م و لپتاپمو مصادره کنی. ـ لپتاپت رو نه، فقط فایلها رو. پریا ناگهان دستش را محکم روی میز گذاشت. ـ بسه دیگه! سه نفر همزمان به او نگاه کردند. پریا با اخم ادامه داد: شما اومدید کافه من که اعصابتون سر جاش بیاد، نه اینکه یه میز رو تبدیل به جلسه محرمانه پلیس و خبرنگاری کنید. من نصف حرفاتون رو نمیفهمم، ولی همین نصفش هم به‌اندازه کافی ترسناک بود. آرمیتا لب باز کرد چیزی بگوید، اما پریا اجازه نداد. ـ هیچکس دیگه حق نداره تا وقتی غذا نخورده اسم لوسیفر، مافیا، مأموریت، قتل، پرونده و میلیارد رو بیاره. آدرینا گفت: اگه بخوایم درباره میلیون حرف بزنیم چی؟ ـ از کافه پرتت میکنم بیرون. ـ هزار؟ آدرینااااا آدرینا خندید و دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد پریا از پشت میز بلند شد، من برای شما پاستا درست کردم. یه بشقاب آلفردو برای هانا، پنه آربیاتا برای آرمیتا، لازانیای سبزیجات برای آدرینا و برای خودمم سالاد. تا غذاها رو بیارم، موضوع صحبت باید عوض شده باشه. آرمیتا گفت: چرا برای خودت سالاد؟ ـ چون یکی باید توی این جمع سلام بمونه. آدرینا با اشاره به vitrine شیرینی‌ها گفت: کسی که از صبح چهار تا چیزکیک تست. کرده، سالم محسوب نمیشه. پریا دستمال کوچکی به سمت او پرتاب کرد. فضای سنگین میز کمی شکست. چند دقیقه بعد، پریا بشقاب‌های غذا را یکی پس از دیگری اورد. عطر خامه، قارچ، پنیر و سس گوجه تمام میز را پر کرد. هانا از صبح فقط چند لقمه صبحانه خورده بود و تا آن لحظه متوجه گرسنگی‌اش نشده بود، پریا بشقاب آلفردو را مقابلش گذاشت. ـ بخور. شاید با ورود کربوهیدرات به بدنت، دوباره به انسان تبدیل شدی. هانا چنگالش را برداشت. من کاملا انسانم... آرمیتا گفت: مدرک داری؟ ـ کارت ملی. ـ قابل جعل شدنه. آدرینا گفت: من از منابع موثق شنیدم هانا شب‌ها تبدیل به خفاش میشه و از پنجره اداره بیرون میره. هانا اولین لقمه را خورد و بدون نگاه‌کردن به آنها گفت: من از منابع موثق شنیدم خبرنگارایی که زیاد حرف میزنن، گاهی به شکل مرموزی ناپدید میشن. پریا کنار میز نشست. ـ نه داخل کافه من. آرمیتا پاستایش را مزه کرد و چشمانش را بست و گفت: پریا، من حاضرم باهات ازدواج کنم. پریا گفت: تو دفعه قبل هم بعد از خوردن تیرامیسو همین پیشنهاد رو دادی. ـ احساس من عمیقه، فقط وابسته به منوئه. آدرینا پرسید: اگه یه روز کافه تعطیل بشه، طلاقش میدی؟ ـ نه، میفرستمش آشپزخونه خونه‌مون. پریا چنگال آرمیتا را از دستش گرفت. ـ غذاتو پس بده. ـ شوخی کردم! عشق من فراتر از پاستاست. ـ سه ثانیه پیش گفتی وابسته به منوئه. ـ آدمها تغییر میکنن. در همین لحظه، پسر بچه‌ای حدوداً پنج‌ساله که همراه مادرش در میز کناری نشسته بود، آرام به میز آنها نزدیک شد. چند ثانیه به بشقاب شیرینی‌های کوچک وسط میز نگاه کرد و بعد یکی از ماکارون‌های صورتی را برداشت. چهار دختر ساکت نگاهش کردند. پسرک ماکارون را پشت کمرش پنهان کرد. هانا با جدیت ساختگی پرسید: شما اجازه داشتید؟ پسرک به چشم‌های او خیره شد و آرام سرش را تکان داد. ـ آره. ـ از چه کسی؟ پسرک بدون تردید به آرمیتا اشاره کرد. از این خانومه. آرمیتا با ناباوری گفت: من؟! پسرک جدی سر تکان داد. آدرینا خنده‌اش گرفت. ـ شاهد خیلی مطمئنیه. هانا به آرمیتا گفت: اتهام سرقت با همکاری متهم خردسال. آرمیتا رو به پسرک گفت: چرا منو فروختی؟ من اصلاً تو رو نمیشناسم پسرک ماکارون را گاز زد، چون قیافت مهربونه. پریا دستش را جلوی دهانش گرفت تا بلند نخندد. آرمیتا با غرور به هانا نگاه کرد، شنیدی؟ من مهربونم. هانا گفت: شاهد زیر سن قانونیه. شهادتش اعتبار نداره. مادر پسرک با خجالت به طرف میز آمد، اما پریا با لبخند گفت مشکلی نیست و یک ماکارون دیگر هم به کودک داد. آدرینا از صحنه عکس گرفت و گفت: تیتر فردا: «کودک پنج‌ساله حلقه سرقت شیرینی را لو داد.» آرمیتا گفت: عکس منو خوب انتخاب کن. ـ عکست رو با نوار مشکی روی چشم چاپ میکنم. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت21 ░░░░░░]
پارت بیست و یکم*

کم‌کم خنده جای اضطراب را گرفت. آنها غذا خوردند، درباره خاطرات مدرسه آرمیتا و آدرینا حرف زدند و پریا ماجرای مشتریایی رو تعریف کرد که صبح همان روز برای سفارش کیک جدایی اومده بود و خواسته بود روی آن بنویسند: «ممنون که رفتی.» آدرینا گفت: ایده فوق‌العاده‌ایه. برای جدایی بعدی من همینو درست کن.آرمیتا پرسید: جدایی بعدی؟ مگه الان با کسی هستی؟ـ نه، ولی من آینده‌نگرمهانا گفت: اول باید یکی پیدا بشه تحملت کنه.آدرینا دستش را روی قلبش گذاشت. از تو انتظار نداشتم.هانا: من هیچوقت بهت امید الکی نمیدم. پس از غذا، پریا یک بشقاب بزرگ از دسرهای کوچک اورد؛ چیزکیک توت‌فرنگی، تارت شکلات، تیرامیسو و چند کوکی که روی آنها صورتک‌های خندان کشیده شده بود.آرمیتا موبایلش را برداشت، صبر کنید، هیچکس دست نزنه. اول عکس.آدرینا گفت: تو ھم بھ بیماری اینستاگرام مبتلا شدی؟ـ من فقط میخوام مردم بدونن زندگی یه مأمور پلیس همیشه تعقیب و تیراندازی نیست. گاهی هم خوردن رایگان دسر دوستشه.پریا گفت: رایگان نیست.آرمیتا بدون توجه، بشقابها را جابه‌جا کرد و از بالا عکس گرفت.هانا دستش را به سمت تیرامیسو برد که آرمیتا روی دستش زد.ـ گفتم صبر کن.ـ من برای خوردن اومدم، نه عکاسی تبلیغاتیآدرینا دوربینش را برداشت و گفت: همه کنار هم بشینید.هانا گفت: من عکس نمیگیرم.سه نفر همزمان جواب دادند: میگیری.چند دقیقه بعد، هانا میان آرمیتا و پریا نشسته بود و آدرینا با تنظیم تایمر به سرعت خودش را کنار آنها رساند. در نخستین عکس، آرمیتا چشمهایش را بسته بود.در عکس دوم، پریا درست لحظه ثبت تصویر عطسه کرد.در عکس سوم، آدرینا هنوز به صندلی نرسیده بود و فقط نیمی از صورتش داخل کادر افتاده بود.در عکس چھارم، ھانا بھ جای لبخندزدن بھ آرمیتا نگاه می‌‌کرد که مخفیانھ دو انگشت پشت سرش گرفتھ بود. سرانجام در عکس پنجم، هر چهار نفر خندیدند؛ خنده‌ای واقعی، بی‌خبر و بی‌نقاب.آدرینا تصویر را نگاه کرد، این خوبه.هانا تلفن را گرفت در عکس، خودش را متفاوت از زنی دید که چند ساعت قبل در اتاق سرد سازمان به پرونده‌ای سیاه خیره شده بود.کنار دوستانش، خطوط جدی صورتش نرم‌تر شده بود. چشمهایش دیگر آن حالت آماده باش همیشگی را نداشتند.پریا گفت: برام بفرست.آرمیتا مشغول نوشتن متن استوری شد، چی بنویسم؟آدرینا پیشنهاد داد: جلسه اضطراری برای نجات روان‌های آسیب‌دیده.پریا گفت: بنویس: چهار زن مستقل در حال نابودی رژیم غذایی.هانا گفت: هیچی ننویس.آرمیتا تایپ کرد:جلسه‌ی فوق‌محرمانه برای بازگرداندن اعصاب از دست‌ رفته! سپس نام کافه و سه دوستش را تگ کرد آدرینا ھم عکس بشقاب‌ھا را استوری کرد و نوشت: من برای گزارش اومدم، با سه کیلو اضافه‌وزنبرمیگردم.پریا تصویری از آنها پشت میز منتشر کرد: مهمانهای همیشگی؛ پر سروصداتر از دستگاه قهوه‌ساز. هانا ابتدا قصد نداشت چیزی منتشر کند، اما در نهایت همان عکس چهارنفره را در صفحه شخص‌یاش گذاشت.فقط یک قلب سفید و نام دوستانش را کنار تصویر قرار داد.آرمیتا با دیدن استوری او، نمایشی دستش را روی سینه گذاشت هانا مهرآیین ما رو استوری کرد. این روز باید در تقویم ثبت بشه.آدرینا گفت: سریع اسکرینشات بگیر، شاید پشیمون بشه.هانا تلفنش را داخل کیف گذاشت، دارم پشیمون میشم.پریا گفت: دیگه دیر شده. اینترنت هیچ‌چیز رو فراموش نمیکنه.
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۳۰
undefined۲۱
undefined۱۴
undefined۹
🫶۱

۲.۲K

۱۸:۳۱