پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت21 ░░░░░░] پارت بیست و یکم*
کمکم خنده جای اضطراب را گرفت. آنها غذا خوردند، درباره خاطرات مدرسه آرمیتا و آدرینا حرف زدند و پریا ماجرای مشتریایی رو تعریف کرد که صبح همان روز برای سفارش کیک جدایی اومده بود و خواسته بود روی آن بنویسند: «ممنون که رفتی.» آدرینا گفت: ایده فوقالعادهایه. برای جدایی بعدی من همینو درست کن.آرمیتا پرسید: جدایی بعدی؟ مگه الان با کسی هستی؟ـ نه، ولی من آیندهنگرمهانا گفت: اول باید یکی پیدا بشه تحملت کنه.آدرینا دستش را روی قلبش گذاشت. از تو انتظار نداشتم.هانا: من هیچوقت بهت امید الکی نمیدم. پس از غذا، پریا یک بشقاب بزرگ از دسرهای کوچک اورد؛ چیزکیک توتفرنگی، تارت شکلات، تیرامیسو و چند کوکی که روی آنها صورتکهای خندان کشیده شده بود.آرمیتا موبایلش را برداشت، صبر کنید، هیچکس دست نزنه. اول عکس.آدرینا گفت: تو ھم بھ بیماری اینستاگرام مبتلا شدی؟ـ من فقط میخوام مردم بدونن زندگی یه مأمور پلیس همیشه تعقیب و تیراندازی نیست. گاهی هم خوردن رایگان دسر دوستشه.پریا گفت: رایگان نیست.آرمیتا بدون توجه، بشقابها را جابهجا کرد و از بالا عکس گرفت.هانا دستش را به سمت تیرامیسو برد که آرمیتا روی دستش زد.ـ گفتم صبر کن.ـ من برای خوردن اومدم، نه عکاسی تبلیغاتیآدرینا دوربینش را برداشت و گفت: همه کنار هم بشینید.هانا گفت: من عکس نمیگیرم.سه نفر همزمان جواب دادند: میگیری.چند دقیقه بعد، هانا میان آرمیتا و پریا نشسته بود و آدرینا با تنظیم تایمر به سرعت خودش را کنار آنها رساند. در نخستین عکس، آرمیتا چشمهایش را بسته بود.در عکس دوم، پریا درست لحظه ثبت تصویر عطسه کرد.در عکس سوم، آدرینا هنوز به صندلی نرسیده بود و فقط نیمی از صورتش داخل کادر افتاده بود.در عکس چھارم، ھانا بھ جای لبخندزدن بھ آرمیتا نگاه میکرد که مخفیانھ دو انگشت پشت سرش گرفتھ بود. سرانجام در عکس پنجم، هر چهار نفر خندیدند؛ خندهای واقعی، بیخبر و بینقاب.آدرینا تصویر را نگاه کرد، این خوبه.هانا تلفن را گرفت در عکس، خودش را متفاوت از زنی دید که چند ساعت قبل در اتاق سرد سازمان به پروندهای سیاه خیره شده بود.کنار دوستانش، خطوط جدی صورتش نرمتر شده بود. چشمهایش دیگر آن حالت آماده باش همیشگی را نداشتند.پریا گفت: برام بفرست.آرمیتا مشغول نوشتن متن استوری شد، چی بنویسم؟آدرینا پیشنهاد داد: جلسه اضطراری برای نجات روانهای آسیبدیده.پریا گفت: بنویس: چهار زن مستقل در حال نابودی رژیم غذایی.هانا گفت: هیچی ننویس.آرمیتا تایپ کرد:جلسهی فوقمحرمانه برای بازگرداندن اعصاب از دست رفته! سپس نام کافه و سه دوستش را تگ کرد آدرینا ھم عکس بشقابھا را استوری کرد و نوشت: من برای گزارش اومدم، با سه کیلو اضافهوزنبرمیگردم.پریا تصویری از آنها پشت میز منتشر کرد: مهمانهای همیشگی؛ پر سروصداتر از دستگاه قهوهساز. هانا ابتدا قصد نداشت چیزی منتشر کند، اما در نهایت همان عکس چهارنفره را در صفحه شخصیاش گذاشت.فقط یک قلب سفید و نام دوستانش را کنار تصویر قرار داد.آرمیتا با دیدن استوری او، نمایشی دستش را روی سینه گذاشت هانا مهرآیین ما رو استوری کرد. این روز باید در تقویم ثبت بشه.آدرینا گفت: سریع اسکرینشات بگیر، شاید پشیمون بشه.هانا تلفنش را داخل کیف گذاشت، دارم پشیمون میشم.پریا گفت: دیگه دیر شده. اینترنت هیچچیز رو فراموش نمیکنه.
ادامه دارد...
```*
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت21 ░░░░░░] پارت بیست و یکم*
کمکم خنده جای اضطراب را گرفت. آنها غذا خوردند، درباره خاطرات مدرسه آرمیتا و آدرینا حرف زدند و پریا ماجرای مشتریایی رو تعریف کرد که صبح همان روز برای سفارش کیک جدایی اومده بود و خواسته بود روی آن بنویسند: «ممنون که رفتی.» آدرینا گفت: ایده فوقالعادهایه. برای جدایی بعدی من همینو درست کن.آرمیتا پرسید: جدایی بعدی؟ مگه الان با کسی هستی؟ـ نه، ولی من آیندهنگرمهانا گفت: اول باید یکی پیدا بشه تحملت کنه.آدرینا دستش را روی قلبش گذاشت. از تو انتظار نداشتم.هانا: من هیچوقت بهت امید الکی نمیدم. پس از غذا، پریا یک بشقاب بزرگ از دسرهای کوچک اورد؛ چیزکیک توتفرنگی، تارت شکلات، تیرامیسو و چند کوکی که روی آنها صورتکهای خندان کشیده شده بود.آرمیتا موبایلش را برداشت، صبر کنید، هیچکس دست نزنه. اول عکس.آدرینا گفت: تو ھم بھ بیماری اینستاگرام مبتلا شدی؟ـ من فقط میخوام مردم بدونن زندگی یه مأمور پلیس همیشه تعقیب و تیراندازی نیست. گاهی هم خوردن رایگان دسر دوستشه.پریا گفت: رایگان نیست.آرمیتا بدون توجه، بشقابها را جابهجا کرد و از بالا عکس گرفت.هانا دستش را به سمت تیرامیسو برد که آرمیتا روی دستش زد.ـ گفتم صبر کن.ـ من برای خوردن اومدم، نه عکاسی تبلیغاتیآدرینا دوربینش را برداشت و گفت: همه کنار هم بشینید.هانا گفت: من عکس نمیگیرم.سه نفر همزمان جواب دادند: میگیری.چند دقیقه بعد، هانا میان آرمیتا و پریا نشسته بود و آدرینا با تنظیم تایمر به سرعت خودش را کنار آنها رساند. در نخستین عکس، آرمیتا چشمهایش را بسته بود.در عکس دوم، پریا درست لحظه ثبت تصویر عطسه کرد.در عکس سوم، آدرینا هنوز به صندلی نرسیده بود و فقط نیمی از صورتش داخل کادر افتاده بود.در عکس چھارم، ھانا بھ جای لبخندزدن بھ آرمیتا نگاه میکرد که مخفیانھ دو انگشت پشت سرش گرفتھ بود. سرانجام در عکس پنجم، هر چهار نفر خندیدند؛ خندهای واقعی، بیخبر و بینقاب.آدرینا تصویر را نگاه کرد، این خوبه.هانا تلفن را گرفت در عکس، خودش را متفاوت از زنی دید که چند ساعت قبل در اتاق سرد سازمان به پروندهای سیاه خیره شده بود.کنار دوستانش، خطوط جدی صورتش نرمتر شده بود. چشمهایش دیگر آن حالت آماده باش همیشگی را نداشتند.پریا گفت: برام بفرست.آرمیتا مشغول نوشتن متن استوری شد، چی بنویسم؟آدرینا پیشنهاد داد: جلسه اضطراری برای نجات روانهای آسیبدیده.پریا گفت: بنویس: چهار زن مستقل در حال نابودی رژیم غذایی.هانا گفت: هیچی ننویس.آرمیتا تایپ کرد:جلسهی فوقمحرمانه برای بازگرداندن اعصاب از دست رفته! سپس نام کافه و سه دوستش را تگ کرد آدرینا ھم عکس بشقابھا را استوری کرد و نوشت: من برای گزارش اومدم، با سه کیلو اضافهوزنبرمیگردم.پریا تصویری از آنها پشت میز منتشر کرد: مهمانهای همیشگی؛ پر سروصداتر از دستگاه قهوهساز. هانا ابتدا قصد نداشت چیزی منتشر کند، اما در نهایت همان عکس چهارنفره را در صفحه شخصیاش گذاشت.فقط یک قلب سفید و نام دوستانش را کنار تصویر قرار داد.آرمیتا با دیدن استوری او، نمایشی دستش را روی سینه گذاشت هانا مهرآیین ما رو استوری کرد. این روز باید در تقویم ثبت بشه.آدرینا گفت: سریع اسکرینشات بگیر، شاید پشیمون بشه.هانا تلفنش را داخل کیف گذاشت، دارم پشیمون میشم.پریا گفت: دیگه دیر شده. اینترنت هیچچیز رو فراموش نمیکنه.
ادامه دارد...
🫶۱
۲.۲K
۱۸:۳۱