عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined undefined ژانر و فضای داستانی «پرونده‌ی شیطان» «پرونده‌ی شیطان» در ژانر #جنایی #عاشقـانه با فضایی #پلیسی و #مافیایی است که در دل تهــران امــروزی روایت می‌شود. این رمان، اثری پرکشش و نفس‌گیر از نویسنده‌ توانمند، هلیا فارح است که با قلمی روان و جزئی‌نگر، مخاطب را به دنیایی از راز، عشق و خطر می‌برد. اگر به رمان‌های معمایی با محوریت عشق ممنوعه و تعقیب و گریزهای نفس‌گیر علاقه دارید، «پرونده‌ی شیطان» انتخابی ایده‌آل برای شماست. ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطانundefined ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░░░ خلاصه داستــان ░░░░░░░░] داستان از جایی آغاز می‌شود که هانا مهرآیین، افسر جوان و بی‌باک پلیس، مأمور می‌شود تا با هویتی جعلی به نام «هانا آذرفر» به شبکه‌ی مرموز و خطرناک «لوسیفر» نفوذ کند. این شبکه که توسط مردی ناشناس با لقب «شیطان» رهبری می‌شود، دست به قاچاق مواد، اسلحه و حتی انسان می‌زند. هانا در راه رسیدن به هسته‌ی اصلی شبکه، وارد آکادمی موسیقی «آوای زرین» می‌شود و در آنجا با افرادی چون دانیال فرهمند، یاسین رادمان و به‌ویژه آریا دادفر (که در ابتدا با نام «راد» شناخته می‌شود) آشنا می‌شود. اما آنچه هانا انتظار ندارد، عشقی است که میان او و آریا شکل می‌گیرد؛ عشقی که مرز میان وظیفه و احساس را محو می‌کند. در ادامه، هانا درمی‌یابد که آریا همان لوسیفرِ افسانه‌ای است و باید میان عشق به او و سوگند پلیسی خود، یکی را انتخاب کند.... باما همراه باشید🫰🪷🫧``` شروع از 1405/07/16 undefinedundefined❉᭄͜͡༻ نسیــمِ زندگــــی༻❉᭄͜͡undefinedundefined
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░░░ #پارت1 ░░░░░░░░]
پارت اول: مأموریتی که بوی مرگ میداد*

صدای زنگ تلفن، درست میان خواب و بیداری در اتاق پیچید.هانا بدون اینکه چشمهایش را باز کند، دستش را از زیر پتو بیرون آورد و روی میز کنار تخت کشید. انگشت‌هایش چند بار به قاب عکس، لیوان آب و کتاب نیمه بازی که دیشب همانجا رهایش کرده بود برخورد کرد تا بالاخره تلفن را پیدا کرد.صفحه روشن شد.ساعت شش و بیست دقیقه صبح بود. نامی روی صفحه دیده نمیشد؛ فقط یک شماره داخلی کوتاه که هانا آن را از حفظ میشناخت.چشمهای خواب آلودش در یک لحظه هوشیار شدند. تماس را جواب داد و گوشی را کنار گوشش گرفت.ـ بله؟صدای مرد پشت خط خشک و کوتاه بود.ـ سروان مهرآیین، امروز ساعت هشت جلسه اضطراری داریم. حضور تمام نیروهای واحد عملیات الزامی است.هانا نیم‌خیز شد، موضوع جلسه چیه؟مرد مکث کوتاهی کرد؛ انگار حتی گفتن نام موضوع هم ممنوع بود.ـ حضوری متوجه میشید. و تماس قطع شد.ھانا چند ثانیھ گوشی را کنار گوشش نگه‌داشت. سکوت بعد از قطع تماس، سنگین تر از خود تماس بود. ھیچ جلسه اضطراری در واحد عملیات بدون دلیل برگزار نمیشد، مخصوصا نه با چنین لحنی و نه در ابتدای صبح. ًپتو را کنار زد و از تخت پایین اومد. هوای خنک اتاق، پوست دستهایش را مورمور کرد. به سمت پنجره رفت و پرده ضخیم خاکستری را کنار کشید.نور کمرنگ صبح از میان ساختمانهای روبه‌رو راهش را به داخل باز کرد.تهران هنوز کاملاً بیدار نشده بود. خیابان فرعی پایین ساختمان خلوت بود و تنها صدای جاروی رفتگر محله و روشن‌شدن موتور چند ماشین از دور شنیده میشد. ساختمان‌های قدیمی و نوساز در امتداد خیابان ستارخان کنار هم ایستاده بودند؛ محلهای که نه آنقدر لوکس بود که آدمها پشت دیوارهای بلند و پنجرههای دودی از هم بیخبر بمانند و نه آنقدر شلوغ و فرسوده که آرامش در آن معنایی نداشته باشد.خانواده مھرآیین نزدیک به ده سال بود کھ در ھمین محلھ زندگی می‌کردند.طبقه چهارم یک آپارتمان شش طبقه با نمای سنگ روشن، بالکنهای کوچک و حیاطی پر از گلدانهای شمعدانی.خانه‌شان صدوبیست متر، سه‌خوابه و به‌اندازه سلیقه مادر هانا مرتب و شیک بود. مبلهای کرم‌رنگ، پردههای ساده، فرشهای روشن و کتابخانه بزرگی که بیشتر طبقاتش را رمانها و مجموعه‌های شعر پر کرده بودند، فضای خانه را گرم و آرام میکرد.بزرگترین اتاق خانه متعلق به هانا بود. نه به‌خاطر اینکه فرزند بزرگتر بود؛ بلکه به این دلیل که شغلش ساعت و زمان مشخصی نداشت و گاهی مجبور میشد پرونده‌ها را با خود به خانه بیاورد. اتاق او برخلاف دیگر قسمتهای خانه، رنگ و بوی متفاوتی داشت.دیوارهای طوسی روشن، تخت دونفره‌ای با روتختی ساده مشکی، میز کار چوبی، قفسهای پر از کتاب‌های جرم‌شناسی و حقوق‌جزا و کمدی که بخش زیادی از آن را لباسهای تیره و رسمی اشغال کرده بود.روی یکی از دیوارها چند عکس خانوادگی نصب شده بود؛ محدود نشانه‌هایی که ثابت میکرد صاحب جدی و کم‌حرف این اتاق، بیرون از اداره زندگی دیگری هم دارد. هانا جلوی آینه ایستاد و موهای بلند و قهوه‌ای تیره‌اش را از روی شانه کنار زد. صورتش هنوز اثر خواب داشت، اما نگاهش همان نگاه همیشگی بود؛ جدی، دقیق و نفوذناپذیر.چشمهای درشت عسلی‌اش شاید در نگاه اول آرام به نظر میرسیدند، اما آدمهایی که او را میشناختند می‌دانستند پشت آن آرامش، زنی ایستاده که به‌سختی عقب میکشد.هانا مهرآیین بیست‌وهشت ساله بود و نزدیک به شش سال سابقه فعالیت در پلیس داشت. چهار سال از این مدت را در واحدهای عملیاتی و مأموریتهای پنهان گذرانده بود. در پرونده‌خوانی، تغییر چهره، بازجویی غیرمستقیم و نفوذ، از بهترین نیروهای اداره به شمار میرفت؛ اما آنچه او را از دیگران متمایز میکرد، فقط تواناییاش نبود. ھانا وقتی ھدفی را انتخاب می‌کرد، تا رسیدن بھ آن دست نمی‌کشید. حتی اگر آن هدف پشت دیواری از خطر پنهان شده بود.

ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۸
undefined۴
undefined۲

۳.۱K

۱۳:۰۸