عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت23 ░░░░░░] پارت بیست و سوم * هنوز کلید را داخل قفل در نچرخانده بود که صدای بحث مادر و رها از داخل خانه شنیده شد. هانا چند لحظه پشت در ایستاد. صدای ناهید بلندتر از همیشه بود. هفت و نیم، رها! هفت و نیم از بیست! تو واقعا برای این امتحان چی خوندی؟ صدای رها با عصبانیت پاسخ داد: سخت‌ بود امتحان . دلیل نمیشه تو شب قبلش تا دو نصفه‌شب با تلفن حرف میزدی! من حرف نمیزدم، داشتم فیلم آموزشی میدیدم. هانا زیر لب گفت: کمدی آموزشی. در را باز کرد، رها وسط پذیرایی ایستاده بود و برگه امتحان مچاله شده‌ای در دست داشت. مادرش کنار میز ناهارخوری ایستاده و عینکش را بالای سر گذاشته بود؛ نشانه‌ای واضح از اینکه عصبانی است. با ورود هانا، هر دو ساکت شدند. ناهید زودتر گفت: خسته نباشی. رها با حالتی مظلوم به سمت خواهرش اومد هانا کفش‌هایش را درآورد و به صورت رها نگاه کرد. ـ چه خبره؟ رها برگه را پشتش پنهان کرد. ـ هیچی. مادرش گفت: بله، هیچی. فقط خانم امتحان زیست هفت و نیم گرفتن و حالا هم معتقدن تقصیر معلمه که سؤالها سخت بوده. هانا کیفش را کنار جاکفشی گذاشت. ـ هفت و نیم رها با ناراحتی گفت: همه بد شدن. ـ همه یعنی چند نفر؟ ـ خیلیا. ناهید گفت: دو نفر دیگه هم زیر ده گرفتن. بقیه کلاس نمره‌شون قابل قبول بوده. رها با اعتراض گفت: مامان! ـ چی مامان؟ دروغ گفتم؟ هانا برگه را از دست خواهرش گرفت. چند سؤال خالی مانده و بعضی جوابها کاملا اشتباه بودند، او بهخوبی میدونست رها شب قبل تقریبا هیچ درسی نخونده. صدای خنده‌هایش تا سه صبح از اتاق شنیده میشد و صبح هم خودش ادعا کرده بود فیلم آموزشی دیده. با این‌حال وقتی صورت ناراحت و چشمهای پر از خشم خواهر کوچکش را دید، نتونست مقابل مادر طرف او را نگیرد. برگه را تا کرد وگفت: خب یه امتحان بوده، دنیا که تموم نشده. ناهید با ناباوری نگاهش کرد: تو دیگه طرف اونو نگیر. ـ طرف کسی رو نمیگیرم. میگم لازم نیست به خاطر یه نمره اینقدر دعواش کنی. ـ یه نمره نیست، ھانا. دو ماه دیگھ امتحان‌ھای مھمش شروع میشه سال بعد ھم کنکور داره. با این وضع... رها گفت: اصلاً چه رشته‌ای بخونم. من هنوز تصمیم نگرفتم مادرش رو به او کرد، اول یه رشته قبول شو، بعد تصمیم بگیر چی بخونی! رها لبهایش را به هم فشرد. هانا مانتویش را درآورد و روی دست گرفت مامان، بذار امشب آروم باشه. فردا باهاش برنامه میریزیم. ناهید گفت: تو همیشه همینطوری پشتش درمیای. بعد من میشم آدمِ بد خانواده. ھانا بھ سمت مادرش رفت و گونه‌اش را بوسید. شما آدم بد نیستی، فقط وقتی عصبانی میشی صدات تا طبقه ششم میره. رها خنده‌اش گرفت، اما با دیدن نگاه مادر سریع دهانش را بست. ناهید خواست چیزی بگوید که صدای کلید در اومد، چند لحظه بعد، حمید وارد خانه شد. کت قهوه‌ای به تن داشت و دو کیسه خرید در دستش بود. با دیدن سه زن خانواده که وسط پذیرایی ایستاده بودند، مکث کرد. ـ چرا همه قیافه‌هاتون جوریه انگار جلسه دادگاهه؟ رها بلافاصله به سمتش رفت و گفت: بابا، مامان به‌خاطر یه امتحان داره منو از ارث محروم میکنه. ناهید گفت: من کی حرف ارث زدم؟ حمید کیسه‌ها را زمین گذاشت و بازوهایش را باز کرد. ـ بیاید ببینم، دو تا دردسر من. رها بدون معطلی خودش را در آغوش پدر انداخت. هانا هم با لبخند نزدیک شد و حمید هر دو دخترش را در آغوش گرفت. یکی از سر کار برگشته، یکی از جنگ زیست‌شناسی. امشب هیچکس حق نداره دعوا کنه. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت24 ░░░░░░]
پارت بیست و چهارم

ناهید گفت: خیلی خوبه. شما همیشه میای و تمام زحمات تربیتی منو در پنج دقیقه نابود میکنی.
حمید درحالیکھ ھنوز دخترھایش را در آغوش داشت گفت: من فقط مدیریت بحران میکنم.
هانا سرش را روی شانه پدر گذاشت.
ـ بهترین مدیر بحران دنیایی.
رها گفت: منم موافقم.
ناهید دست به سینه ایستاد، معلومه که موافقید.
حمید گونه هر دو را بوسید و گفت: حالا برید آماده شید. شام حاضره.
بعد به لباس رسمی هانا نگاه کرد، تو برو لباساتو عوض کن. از وقتی اومدی هنوز بوی اداره میدی.
هانا گفت: اداره بو داره؟
رها جواب داد: بوی کاغذ، قهوه و اعصاب‌خوردی.
هانا به او نگاه کرد، برای کسی که هفت و نیم گرفته، زیادی حرف میزنی.
رها دهانش باز موند، تو که گفتی طرف منی!
ـ جلوی مامان. الان شرایط عوض شده.
حمید خندید و کیسھ ھا را بھ آشپزخانھ برد.
هانا وارد اتاقش شد، در را بست و چند لحظه به آن تکیه داد.
آرامش خانه به‌تدریج روی خستگی روزش مینشست.
مانتو و شال رو کنار گذاشت و موهاش رو باز کرد. بعد از شستن صورتش، کمد را باز کرد و لباس راحتی محبوبش رو بیرون آورد؛ یک ست نرم و کرمرنگ با طرح خرگوش‌های کوچک صورتی. بالا تنه لباس کلاه کوچکی داشت که دو گوش بلند خرگوشی از آن آویزان بود.
این لباس هیچ شباهتی به شخصیت جدی و رسمی هانا در سازمان نداشت.
دقیقا به همین دلیل دوستش داشت. وقتی از اتاق بیرون اومد، رها که کنار میز ایستاده بود، با دیدنش خندید.
ـ سروان خرگوشی تشریف آوردن!
هانا کلاه را روی سرش کشید و گوش‌های خرگوشی رو صاف کرد.
ـ یک کلمه دیگه حرف بزنی، برگه زیستتو قاب میکنم میزنم روی در اتاقت.
رها دستش را روی دهان گذاشت، حمید از آشپزخانه بیرون اومد و با دیدن هانا خندید.
ـ من هنوز نمیفهمم چطور با این لباس میری آدم دستگیر میکنی.
هانا گفت: کسی که منو با این لباس ببینه، خودش داوطلبانه تسلیم میشه.
ناهید سفره را روی میز مرتب کرد.
بوی تھ‌چین زعفرانی و خورشت قیمھ فضای خانھ را پر کرده بود. روی میز، ظرف بزرگی از تھ‌چین طلایی با زرشک و خلال پسته قرار داشت. کنار آن خورشت قیمه، سالاد شیرازی، ماست وخیار و سبزی تازه چیده شده بود.
هانا با تعجب گفت: چه خبره؟ مهمون داریم؟
مادرش بدون اینکه مستقیم نگاهش کند، گفت: نه.
ـ پس چرا اینهمه غذا درست کردی؟
حمید صندلیش رو عقب کشید.
ـ مادرت شنیده ممکنه به‌زودی مأموریت بری. از الان تصمیم گرفته برای یک ماه آینده بهت غذا بده.
ناهید گفت: مأموریت کھ میره، معلوم نیست چی میخوره. دفعھ قبل برگشت، پنج کیلو وزن کم کرده بود.
هانا کنار مادرش رفت و گفت: هنوز که معلوم نیست برم.
ـ خودت صبح گفتی جلسه مهم دارید. الانم پدرت گفت ممکنه چند روز درگیر بشی.
هانا به پدرش نگاه کرد، حمید دستهایش را بالا برد.
ـ من فقط چیزایی رو که خودت گفتی کنار هم گذاشتم.
مادرش بشقاب او را پر کرد، هرجا میری، حداقل غذاتو درست بخور.
هانا به حجم ته‌چین داخل بشقاب نگاه کرد.
ـ با این مقدار، من تا دو هفته احتیاج به غذا ندارم
ناهید یک تکه دیگر هم اضافه کرد.
ـ غر نزن.
رها با حسرت به بشقاب هانا نگاه کرد.
ـ چرا برای اون بیشتر ریختی؟
مادرش گفت: چون اون صبح تا شب سرکاره.
ـ منم صبح تا ظهر مدرسه‌ام.
هانا گفت: و عصر تا شب مشغول چت آموزشی هستی.
رها با پا آرام به ساق او زد : خائن.
شام با خنده و شوخی شروع شد، حمید درباره مشتریایی حرف زد که نزدیک به یک ساعت بین دو ساعتِ‌مچی مردد مانده و در نهایت هیچکدام را نخریده بود. ناهید ماجرای یکی از دانش‌آموزانش را تعریف کرد که در انشا نوشته بود: شاعر میخواهد بگوید زندگی خیلی سخت است، ولی چون شاعر بوده، پیچیده گفته.
رها با دهان پر گفت: من با اون دانش‌آموز موافقم.
مادرش گفت: اول غذاتو قورت بده، بعد از ادبیات انتقاد کن.
حمید رو به هانا پرسید: امروز جلسه‌تون چطور بود؟...

ادامه دارد... undefinedundefined```
undefined۲۱
undefined۲۰
undefined۱۴
undefined۱۱
undefined۳
undefined۱

۲.۲K

۱۱:۰۸