عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت10 ░░░░░░] پارت10* سرهنگ چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت: سوگل برای مأموریت انتخاب شده بود، چون اطلاعات اولیه ما نشون میداد رابط گروه بیشتر به زنهایی با شرایط ظاهری و اجتماعی مشخص نزدیک میشه. اما گزارش تکمیلی امروز صبح رسید، شرایط تغییر کرده. هانا سرش را کمی بالا آورد. ـ یعنی چی؟ ـ یعنی هویتی که برای نفوذ ساخته شده، ممکنه برای سوگل مناسب نباشه. ـ اما برای من مناسبه؟ ـ شاید. همین یک کلمه، راه باریکی میان مخالفت و پذیرش باز کرد. هانا گفت: فرصت بدید ثابتش کنم. سرهنگ به صندلی تکیه داد. ـ سه روز ارزیابی فشرده، بررسی روانشناختی، آزمون پوشش، بازجویی معکوس و سنجش حافظه. در این سه روز هیچ تضمینی وجود نداره که پرونده به تو سپرده بشه. ـ قبول میکنم. ـ هنوز حرفم تموم نشده. هانا ساکت شد. ـ حتی اگه تأیید بشی، مأموریت با کوچکترین تخطی از دستورات لغو میشه. هیچ قهرمان‌بازی، هیچ اقدام شخصی و هیچ تلاشی برای نزدیک‌شدن مستقیم به رهبر گروه بدون اجازه انجام نمیدی. ـ بله، قربان. ـ ارتباطت با خانواده محدود میشه. ممکنه مجبور باشی بدون توضیح برای مدتی از زندگیشون خارج بشی. اینبار هانا کمی مکث کرد. تصویر خانه در ذهنش جان گرفت؛ میز صبحانه، اعتراضهای رها، لبخند مادر و نگاه نگران پدر. سرهنگ همان مکث را دید. ـ هنوز هم میخوای؟ هانا نگاهش را از پوشه گرفت و مستقیم به چشمان او دوخت. ـ بله. سرهنگ نفس سنگینی کشید. ـ سرسختی تو یه روز منو به کشتن میده ـ امیدوارم فقط شما رو عصبانی کنه، قربان. گوشه لب سرهنگ برای لحظه‌ای تکان خورد، اما لبخند نزد. پوشه را برداشت و از روی میز به سمت هانا هل داد. ـ این نسخه خلاصه‌شده پرونده‌ست. فقط داخل اتاق مطالعه محرمانه اجازه داری بازش کنی. هیچ یادداشتی بیرون نمیبری و درباره محتویاتش با هیچکس، حتی اعضای واحد، حرف نمیزنی. هانا دستش را روی پوشه گذاشت. جلد سرد آن زیر انگشتهایش حس میشد. ـ سوگل چی؟ ـ هنوز از تغییر تصمیم خبر نداره. ـ تصمیم تغییر کرده؟ سرهنگ لحظه‌ای به او نگاه کرد. ـ تو از این لحظه گزینه اصلی مأموریتی. برای نخستین بار از زمان ورود به اتاق، ضربان قلب هانا سرعت گرفت. نه از شادی از احساسی میان هیجان و هشدار بود؛ مانند ایستادن در آستانه دری که میدانست پشت آن تاریکی انتظارش را میکشد. سرهنگ با صدایی جدی ادامه داد: اما این رو با پیروزی اشتباه نگیر. گرفتن این پرونده جایزه نیست. ممکنه بدترین اتفاق زندگیت باشه. هانا پوشه را برداشت. ـ یا مهمترین مأموریتم. ـ فاصلھ بین این دوتا خیلی کمتر از چیزیھ کھ فکر میکنی. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت11 ░░░░░░]
پارت یازدهم

هانا به سمت در رفت. پیش از آنکه دستگیره را پایین بکشه، صدای سرهنگ متوقفش کرد.
ـ مهرآیین.
برگشت.
سرهنگ پشت میز ایستاده بود و نگاهش دیگر شبیه نگاه یک فرمانده نبود؛ بیشتر به نگاه مردی می‌ماند که آینده‌ای تاریک را میدید و نمی‌توانست آن را با صدای بلند توضیح دهد.
ـ درباره مردی که لوسیفر رو اداره میکنه، هیچ پیشفرضی نداشته باش. اون چیزی نیست که در نگاه اول میبینی.
هانا پرسید:
ـ شما می دونید کیھ؟
سکوت سرهنگ، یک ثانیه بیشتر از حد طبیعی طول کشید.
ـ نه.
اما هانا مأمور آموزش‌دیده‌ای بود.
مکث‌ها را میشناخت، تغییر نگاهها را میفهمید و میدانست گاهی چیزی که یک نفر نمیگوید، مهمتر از تمام حرفهایی است که بر زبان می‌آورد.
سرهنگ نادری حقیقت را کامل نگفته بود. هانا بدون سؤال دیگری از اتاق خارج شد، سوگل درست روبه‌روی در ایستاده بود.
مشخص نبود چه مدت آنجا منتظر مانده است. نگاهش ابتدا روی صورت هانا و سپس روی پوشه سیاه میان دست‌هایش نشست.
لبخند همیشگی‌اش آرام محو شد.
ـ اون چیه؟
هانا پوشه را نزدیکتر به بدنش گرفت.
ـ پرونده.
ـ میبینم پرونده‌ست. کدوم پرونده؟
چند نفر از نیروهای حاضر در راهرو، بی‌آنکه آشکارا نگاه کنند، منتظر پاسخ ماندند.
هانا به چشمان سوگل نگاه کرد.
ـ پرونده‌ای که هنوز تصمیم نهایی درباره‌ش گرفته نشده.
ـ مأموریت لوسیفر به من واگذار شده.
ـ
ظاهرا تصمیم‌ها ممکنه تغییر کنن. صورت سوگل برای لحظه‌ای از کنترل خارج شد، اما خیلی زود حالت سرد و مطمئنش را پس گرفت.
ـ تو رفتی داخل و درخواستش کردی؟
ـ من برای چیزی که توانایی انجامش رو دارم، منتظر نمیمونم بقیه تصمیم بگیرن.
ـ فکر میکنی از من بهتری؟
هانا بدون عصبانیت پاسخ داد: فکر میکنم برای این مأموریت مناسبترم.
ـ هنوز حتی پرونده رو نخوندی.،
از کنار سوگل عبور کرد.
صدای او از پشت سر آمد: لوسیفر مثل باندهای قبلی نیست، هانا. اینبار اگه اشتباه
کنی، سرهنگ نمیتونه نجاتت بده.
هانا ایستاد، اما برنگشت.
ـ برای نجات‌دادن من استخدام نشده، سپس به راه افتاد.
در انتهای راهرو، در فولادی اتاق مطالعه محرمانه قرار داشت. کارت خود را مقابل دستگاه گرفت و پس از تأیید اثر انگشت وارد شد.
اتاق کوچک و بی‌پنجره بود. یک میز فلزی، یک صندلی و چراغ سفیدی کھ درست بالای میز روشن بود. ھیچ دوربین یا وسیلھ ارتباطی قابل مشاھده‌ای در اتاق وجود نداشت،
ھر چند ھانا مطمئن بود تمام حرکاتش ثبت می‌شود، روی صندلی نشست. پوشه سیاه را مقابل خود قرار داد.
برای چند لحظه فقط به نشان روی جلد نگاه کرد.
لوسیفر.
گروهی که پلیس نام اعضایش را نمیدانست. شبکه‌ای که مأمورانش را میکشت و ردهایش را پیش از رسیدن قانون پاک میکرد.
و مردی که در بالاترین نقطه آن ایستاده بود؛ مردی بدون نام و چهره که حتی بیشتر اعضای خودش او را نمیشناختند.
هانا قفل پوشه را باز کرد.
صفحه اول فقط یک جمله داشت:...

ادامه دارد... undefinedundefined```
undefined۱۴
undefined۶
undefined۲

۲.۷K

۱۵:۲۸