عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت17 ░░░░░░] پارت هفدهم* زیر نام کافه، تصویر کوچکی از یک فنجان قهوه و شاخه‌ای وانیل دیده میشد. پریا از زمانی که کافه را افتتاح کرده بود، بیشتر وسایلش را خودش انتخاب کرده بود. میزهای چوبی کوچک، صندلیهای رنگی، گلدانهای طبیعی، چراغهای زرد و قفسهای پراز شیشه‌های کوکی و بسته‌های قهوه، محیط کافه را شبیه خانه‌ای گرم و صمیمی کرده بود. هانا هنوز در را کامل باز نکرده بود که صدای آرمیتا را شنید: بالاخره تشریف آورد! لطفا همه بلند شید، فرمانده عملیات مرگبار وارد شد! چند نفر از مشتری‌ها ناخودآگاه به سمت در برگشتند. هانا همانجا ایستاد و با نگاه تهدیدآمیزی به آرمیتا خیره شد. آرمیتا پشت میز ھمیشگی‌شان نشستھ بود و با لبخندی گستاخانھ برایش دست تکان می‌داد. کنارش آدرینا قرار داشت؛ دختری با موهای موجدار قهوه‌ای، مانتوی سبز تیره و دوربینی کوچک که روی میز گذاشته بود. برخلاف خواهرش که صورت جدی و رفتاری محکم داشت، آدرینا بیشتر وقتها سرشار از انرژی بود و کنجکاوی از نگاهش میبارید. پریا نیز پشت پیشخوان ایستاده و با دیدن هانا لبخند زده بود. هانا به طرف میز رفت و کیفش را روی صندلی گذاشت: آرمیتا، یه بار دیگه درباره کار من جلوی مردم حرف بزنی، خودم بازداشتت میکنم. آرمیتا فنجان قهوهاش را بالا گرفت. ـ اتهامم چیه؟ ـ ایجاد مزاحمت برای مأمور دولت. آدرینا گفت: من شاهدم. ولی با توجه به سابقه متهم، احتمالا قاضی حکم سنگینی میده آرمیتا رو به خواهرش گفت: تو باید طرف خانواده‌ت باشی. ـ من خبرنگارم. طرف حقیقت می‌ایستم. ـ حقیقت اینه که من از کودکی تو رو بزرگ کردم. ـ تو فقط دو سال از من بزرگتری. ـ دو سال سخت و پررنج. هانا روی صندلی نشست. پریا از پشت پیشخوان پرسید: برای خانم اخمو چی بیارم؟ قهوه. ـ چه قهوه‌ای؟ ـ هرچی تلختر، بهتر. پریا ابروهایش را بالا انداخت. ـ پس آب جوش با خاک گلدون میارم. آدرینا خندید و با تلفنش از صورت بیحالت هانا عکس گرفت. صدای شاتر باعث شد هانا سرش را به سمت او برگرداند. ـ پاکش کن. ـ خیلی هنری شدی. اسم عکس رو میذارم زنی در آستانه قتل دوستانش. آرمیتا گفت: بفروشیش، نصف پولش برای منه. من باعث این حالت صورتش شدم. هانا دستش را به سمت تلفن آدرینا دراز کرد، اما آدرینا سریع آن را پشت سرش پنهان کرد. ـ دست مأمور دولت به خبرنگار نمیرسه! پریا درحالیکه فنجان بزرگی روی میز میذاشت، گفت: داخل کافه من نه پلیس داریم، نه خبرنگار. همه مشتری‌ان و اگه دعوا کنن، باید هزینه ظرفای شکسته رو بدن. هانا به فنجان نگاه کرد. روی کف شیر، طرحی شبیه صورت خرگوش کشیده شده بود. ـ من قهوه تلخ خواستم. پریا با رضایت گفت: اینم تلخه. خرگوشه فقط برای متعادل‌کردن شخصیت خودته. آرمیتا اونقدر خندید که نزدیک بود قهوه‌اش روی میز بریزد. هانا دستمالی مقابل او انداخت. یه روز از خنده خفه میشی و من هیچ اقدامی نمیکنم. ـ تو افسر پلیسی. وظیفه داری نجاتم بدی. ـ خارج از ساعت اداری هستم. آدرینا گفت: من تیتر میزنم: بی‌تفاوتی یک مأمور در برابر مرگ دوست قدیمی؛ قهوه همچنان روی میز بود. پریا پشت میز نشست و دستهایش را به هم زد. ـ خب، حالا یکی توضیح بده چرا امروز هردوتون شبیه آدمایی هستید که سه شب نخوابیدن. آرمیتا با سر به هانا اشاره کرد، از خودش بپرس. ایشون امروز داوطلبانه درخواست داده وارد خطرناکترین مأموریت ممکن بشه. لبخند پریا آرام محو شد. ـ چه مأموریتی؟ هانا نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. میز آنها در گوشه کافه قرار داشت و فاصله مناسبی با دیگر مشتریان داشت، اما باز هم صدایش را پایین آورد. ـ هنوز قطعی نیست. ممکنه مدتی برای یه مأموریت نفوذی برم. پریا اخم کرد. ـ خطرناکه؟ ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت18 ░░░░░░]
پارت هجدهم*

هانا پیش از پاسخ مکث کرد.ـ هر مأموریت نفوذی خطرناکه.آرمیتا گفت: ترجمه حرفش یعنی خیلی خطرناکه، ولی نمیخواد ما نگران بشیم.هانا جرعه‌ای از قهوه نوشید، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده. سه روز باید ارزیابی بشم. ممکنه اصلاً انتخاب نشم.آرمیتا زیر لب گفت: امیدوارم نشی.هانا اینبار پاسخ نداد.آدرینا کھ تا آن لحظھ با دقت نگاھش میکرد، پرسید :موضوع پرونده چیه؟هانا انگشتش را روی لبه فنجان حرکت داد.ـ نمیتونم جزئیاتش رو بگم.ـ اسم گروه رو هم نمیتونی بگی؟آرمیتا قبل از هانا جواب داد: بهتره ندونه. آدرینا بلافاصله جدی شد.احتمالاً چیزی هست که وقتی تو میگی بهتره ندونه، یعنی من باید بدونم.هانا نفس آرامی کشید.او می‌دانست صحبت درباره پرونده با فردی خارج از سازمان برخلاف دستور مستقیم سرھنگ است. بااین حال آدرینا فقط یک خبرنگار معمولی نبود. سالها در سرویس حوادث کار کرده و با منابعی ارتباط داشت که گاهی اطلاعاتشان زودتر از گزارش‌های رسمی به دست پلیس می‌رسید.از طرفی، هانا قصد نداشت اطلاعات‌ محرمانه‌ای در اختیارش بگذارد.فقط یک نام.شاید واکنش آدرینا میتوانست نشان دهد این نام خارج از سازمان تا چه اندازه شناخته شده است.هانا آرام گفت: لوسیفر.دست آدرینا که به سمت لیوان آب میرفت، در میانه راه متوقف شد. رنگ صورتش تغییر کرد.نه آنقدر آشکار که هرکسی متوجه شود، اما هانا سالها برای دیدن همین تغییرات کوچک آموزش دیده بود.آدرینا دیگر لبخند نمیزد.چی گفتی؟ـ لوسیفر.آدرینا نگاهش را میان هانا و خواهرش چرخاند.ـ مأموریتت درباره لوسیفره؟آرمیتا گفت: صداتو بیار پایین.آدرینا کمی جلو آمد، هانا، مطمئنی؟آدرینا چند ثانیه حرف نزد. سپس کیفش را از کنار صندلی برداشت و تلفن همراهش را خاموش کرد. حتی باتری دستگاه ضبط کوچکی را که همیشه همراه داشت، بیرون اورد.پریا با نگرانی پرسید: چه خبره؟آدرینا دوباره اطراف را بررسی کرد. من تقریبا هشت ماه پیش روی یه گزارش کار میکردم.برای صفحه حوادث روزنامه «دیدبان امروز».هانا گفت: چه گزارشی؟ناپدیدشدن یه تاجر حوزه حمل‌ونقل. اسمش کامران ادیبی بود. شرکتش روی کاغذ بار تجاری جابه‌جا میکرد، ولی یکی از منابع من میگفت بخشی از محموله‌ها اصلا ثبت گمرکی نداشتنآرمیتا پرسید: چه ربطی به لوسیفر داشت؟ـ اولش هیچ ربطی نداشت. حداقل من نمیدونستم. دنبال پرونده مالی شرکتش رفتم و به چند انتقال پول عجیب رسیدم. پولها از حساب شرکت‌های مختلف وارد میشدن و چند ساعت بعد به حساب‌های خارج از کشور انتقال پیدا میکردن.هانا تمام حواسش را به او داد.ـ بعد چی شد؟ـ یکی از کارمندای سابق شرکت حاضر شد باهام حرف بزنه. گفت چند بار مردایی رو دیده که شبانه وارد انبار میشدن و حتی مدیر شرکت هم اجازه نداشته بدون هماهنگی به اون بخش بره. اون کارمند یه اسم شنیده بود.آرمیتا ابرو درهم کشید. به چه دستوری؟ـ هیچکس نگفت. فقط گفتن از بالا خواستن کار متوقف بشه..
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۳۲
undefined۱۵
undefined۱۴
undefined۱۳
undefined۱

۲.۳K

۹:۵۷