پرونـــدهء شیطان ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت7 ░░░░░░]پارت هفتم*
یکی از مأموران پرسید: ساختار گروه مشخصه؟مرد بالباس شخصی کنار سرهنگ پاسخ داد: لوسیفر ساختار لایهای داره. اعضای هر بخش فقط با رابط مستقیم خودشون ارتباط دارن. بیشتر نیروها حتی نمیدونن برای یک شبکه واحد کار میکنن.تصویر نموداری پیچیده روی صفحه اومد. دایرههای متعدد با خطوطی محدود به یکدیگر وصل شده بودند و در بالاترین نقطه نمودار، فقط یک مربع سیاه دیده میشد.سرهنگ به مربع اشاره کرد.ـ رهبر شبکه.مانی پرسید: اسمش؟ـ نامشخص.+ تصویر؟ـ نداریم.+ تابعیت؟ـ نامشخص.+ سن؟مرد لباس شخصی گفت: براساس اطلاعات غیرقطعی، بین سی تا چهل سال.هانا به مربع سیاه خیره ماند. مردی بدون نام، بدون چھره و بدون گذشتهسرهنگ گفت: اعضای گروه از لقبهای مختلفی برای اشاره به اون استفاده میکنن، اما لقبی که بیشتر تکرار شده، شیطانه.سکوتی سنگین در سالن شکل گرفت. اینبار کسی به نمایشی بودن لقب نخندید.سرهنگ پروندهای را روی میز گذاشت. طی شش ماه گذشته، سه مأمور برای نزدیک شدن به لایههای پایینی شبکه اعزام شدن. هویت دو نفر لو رفت تصویر دو مرد روی صفحه ظاهر شد.سرهنگ مکث کرد، جسد یکی از مأمورها پیدا شد. از نفر دوم هنوز خبری نداریمهانا نگاهش را از تصویر برنداشت.ـ نفر سوم؟ـ به محض احساس خطر از عملیات خارج شد. اطلاعاتی که اون به دست آورد، باعث شد برای اولین بار یک مسیر احتمالی ورود به گروه پیدا کنیم.تصویر خاموش شد. سرهنگ دستهایش را روی میز گذاشت.این مسیر فقط یکبار قابل استفادهست. اگه کوچکترین اشتباهی رخ بده، شبکه ارتباطی خودش رو تغییر میده و شاید سالها فرصت دیگهای پیدا نکنیم.یکی از نیروها پرسید: مأموریت دقیقا چیه؟ نفوذ تدریجی. مأمور منتخب باید با یک ھویت کاملا جدید وارد محیطی بشھ کھ احتمال میدیم یکی از حلقھ ھای جذب نیروی لوسیفره. هدف مرحله اول، فقط شناساییرابطهاست. هیچ اقدام خودسرانهای برای نزدیکشدن به هسته اصلی انجام نمیشه.هانا میدونست جمله آخر بیشتر برای اطمینان دادن به نیروها گفته شده است.در مأموریت نفوذ، هیچ چیز دقیقاً مطابق برنامه پیش نمیرفت. گاهی مرحله اول در چند روز تمام میشد و گاهی مأمور مجبور بود ماهها با نام و گذشتهای جعلی زندگی کند. گاهی هم فرصتی برای خروج باقی نمیماند.سرهنگ ادامه داد: انتخاب اولیه انجام شده، اما تصمیم نهایی تا پایان امروز اعلام نمیشه.نگاه کوتاه او روی سوگل متوقف شد. همین یک نگاه کافی بود.شایعه درست بود...هانا باقی جلسه را شنید، اما بخش زیادی از کلمات بیمعنا از کنارش عبور کردند. دستورهای امنیتی، محدودیت ارتباط با خانواده، تغییر کامل سبک زندگی و احتمال قطع تماس برای مدتی نامعلوم.ذهن او فقط روی یک مسئله متمرکز بود، انتخاب اولیه.سوگل شریفی.وقتی جلسه تمام شد، افراد گروه گروه از سالن خارج شدند.هانا روی صندلی باقی ماند تا جمعیت کمتر شود. نگاهش به پروندهای بود که سرهنگ پیش از خروج به مرد لباس شخصی تحویل داد.پرونده لوسیفر.احساس عجیبی داشت؛ نه حس کنجکاوی ساده و نه میل معمول برای رقابت.چیزی در آن مربع سیاه، در آن هویت پاکشده و مأمورانی که یکی مرده و دیگری ناپدید شده بود، او را به سمت خود میکشید.
ادامه دارد...
```*
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت7 ░░░░░░]پارت هفتم*
یکی از مأموران پرسید: ساختار گروه مشخصه؟مرد بالباس شخصی کنار سرهنگ پاسخ داد: لوسیفر ساختار لایهای داره. اعضای هر بخش فقط با رابط مستقیم خودشون ارتباط دارن. بیشتر نیروها حتی نمیدونن برای یک شبکه واحد کار میکنن.تصویر نموداری پیچیده روی صفحه اومد. دایرههای متعدد با خطوطی محدود به یکدیگر وصل شده بودند و در بالاترین نقطه نمودار، فقط یک مربع سیاه دیده میشد.سرهنگ به مربع اشاره کرد.ـ رهبر شبکه.مانی پرسید: اسمش؟ـ نامشخص.+ تصویر؟ـ نداریم.+ تابعیت؟ـ نامشخص.+ سن؟مرد لباس شخصی گفت: براساس اطلاعات غیرقطعی، بین سی تا چهل سال.هانا به مربع سیاه خیره ماند. مردی بدون نام، بدون چھره و بدون گذشتهسرهنگ گفت: اعضای گروه از لقبهای مختلفی برای اشاره به اون استفاده میکنن، اما لقبی که بیشتر تکرار شده، شیطانه.سکوتی سنگین در سالن شکل گرفت. اینبار کسی به نمایشی بودن لقب نخندید.سرهنگ پروندهای را روی میز گذاشت. طی شش ماه گذشته، سه مأمور برای نزدیک شدن به لایههای پایینی شبکه اعزام شدن. هویت دو نفر لو رفت تصویر دو مرد روی صفحه ظاهر شد.سرهنگ مکث کرد، جسد یکی از مأمورها پیدا شد. از نفر دوم هنوز خبری نداریمهانا نگاهش را از تصویر برنداشت.ـ نفر سوم؟ـ به محض احساس خطر از عملیات خارج شد. اطلاعاتی که اون به دست آورد، باعث شد برای اولین بار یک مسیر احتمالی ورود به گروه پیدا کنیم.تصویر خاموش شد. سرهنگ دستهایش را روی میز گذاشت.این مسیر فقط یکبار قابل استفادهست. اگه کوچکترین اشتباهی رخ بده، شبکه ارتباطی خودش رو تغییر میده و شاید سالها فرصت دیگهای پیدا نکنیم.یکی از نیروها پرسید: مأموریت دقیقا چیه؟ نفوذ تدریجی. مأمور منتخب باید با یک ھویت کاملا جدید وارد محیطی بشھ کھ احتمال میدیم یکی از حلقھ ھای جذب نیروی لوسیفره. هدف مرحله اول، فقط شناساییرابطهاست. هیچ اقدام خودسرانهای برای نزدیکشدن به هسته اصلی انجام نمیشه.هانا میدونست جمله آخر بیشتر برای اطمینان دادن به نیروها گفته شده است.در مأموریت نفوذ، هیچ چیز دقیقاً مطابق برنامه پیش نمیرفت. گاهی مرحله اول در چند روز تمام میشد و گاهی مأمور مجبور بود ماهها با نام و گذشتهای جعلی زندگی کند. گاهی هم فرصتی برای خروج باقی نمیماند.سرهنگ ادامه داد: انتخاب اولیه انجام شده، اما تصمیم نهایی تا پایان امروز اعلام نمیشه.نگاه کوتاه او روی سوگل متوقف شد. همین یک نگاه کافی بود.شایعه درست بود...هانا باقی جلسه را شنید، اما بخش زیادی از کلمات بیمعنا از کنارش عبور کردند. دستورهای امنیتی، محدودیت ارتباط با خانواده، تغییر کامل سبک زندگی و احتمال قطع تماس برای مدتی نامعلوم.ذهن او فقط روی یک مسئله متمرکز بود، انتخاب اولیه.سوگل شریفی.وقتی جلسه تمام شد، افراد گروه گروه از سالن خارج شدند.هانا روی صندلی باقی ماند تا جمعیت کمتر شود. نگاهش به پروندهای بود که سرهنگ پیش از خروج به مرد لباس شخصی تحویل داد.پرونده لوسیفر.احساس عجیبی داشت؛ نه حس کنجکاوی ساده و نه میل معمول برای رقابت.چیزی در آن مربع سیاه، در آن هویت پاکشده و مأمورانی که یکی مرده و دیگری ناپدید شده بود، او را به سمت خود میکشید.
ادامه دارد...
🫶۱
۲.۸K
۱۵:۱۴