عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت6 ░░░░░░]پارت ششم * سوگل نیروی توانمندی بود. هانا نمیتونست این حقیقت را انکار کنه، اما مأموریت لوسیفر یک پرونده معمولی نبود که بتونه به‌سادگی کنار بایسته و تماشایش کند. سالها برای رسیدن به چنین جایگاهی آموزش دیده بود. بارها خودش را در مأموریتهایی ثابت کرده بود که دیگران از پذیرفتنشان سر باز میزدند. در پرونده باند آذرخش، سه ماه با هویت جعلی میان اعضای شبکه زندگی کرده و بدون لورفتن، مدارکی به دست آورده بود که به بازداشت یازده نفر منجر شد. در عملیات بندر، تنها کسی بود که تونسته بود اعتماد رابط اصلی قاچاقچیان را جلب کنه. با این‌حال، وقتی پرونده‌ای بزرگ روی میز قرار میگرفت، نام سوگل همیشه زودتر شنیده می‌شد. شاید به‌خاطر سابقه بیشترش، شاید به‌خاطر ارتباط خوبش با فرماندهان، یا شاید چون ھانا ھیچوقت برای گرفتن مأموریت خواھش نکرده بود تا امروز. صدای زنگ داخلی، سکوت اتاق را شکست. چند ثانیه بعد، منشی سرهنگ وارد شد. ـ جلسه پنج دقیقه دیگه در سالن شماره دو برگزار میشه. تلفن همراه و هر وسیله الکترونیکی باید بیرون سالن تحویل داده بشه. همهمه‌ای میان افراد افتاد هانا کارت و تلفنش رو برداشت و به سمت سالن رفت. سوگل نیز تماسش را تمام کرد و چند قدم جلوتر از او وارد راهرو شد. لحظه‌ای نگاهشان به هم افتاد. سوگل لبخند کوتاهی زد، صبح بخیر. ـ صبح بخیر. ظاهرا امروز روز مهمیه. ـ برای بعضیها. لبخند سوگل کمی عمیق‌تر شد. ـ برای کسی که انتخاب بشه. هانا نگاهش را مستقیم به چشمهای او دوخت. ـ انتخاب‌شدن اول ماجراست. برگشتن از مأموریت مهمتره. سوگل نزدیکتر آمد و صدایش را پایین آورد. ـ نگران برگشتن منی؟ ـ نه. فقط همیشه نتیجه مأموریت برام مهمتر از اسم مأموره. چه خوب. پس اگه پرونده رو به من دادن، حتما خوشحال میشی. هانا بدون پاسخ از کنارش گذشت. سوگل از پشت سر گفت: شنیدم اینبار به نیرویی احتیاج دارن که بتونه احساساتش رو کنترل کنه. قدمهای هانا متوقف نشد. فقط گفت: پس امیدوارم کسی رو انتخاب کنن که اول غرورش رو کنترل کرده باشه. سالن جلسه سردتر از همیشه بود. حدود پانزده نفر از نیروهای منتخب واحد عملیات روی صندلی‌ها نشسته بودند. روی دیوار روبه‌رو، صفحه نمایش بزرگی قرار داشت که هنوز خاموش بود. دو مأمور ناشناس کنار در ایستاده بودند و چهره‌هایشان هیچ نشانی از احساس نداشت. سرهنگ نادری چند دقیقه بعد وارد شد. مردی پنجاه‌وپنج‌ساله، بلندقد و جدی که بیشتر موهایش سفید شده بود. سابقه طولانی او در پرونده‌های امنیتی باعث شده بود تقریبا تمام نیروهای اداره، حتی آنهایی که با تصمیم‌هایش مخالف بودند، برایش احترام قائل باشند. کنار او دو مرد با لباس شخصی وارد شدند. سرهنگ پشت میز ایستاد و بدون مقدمه گفت: ـ از لحظه‌ای که این جلسه شروع میشه، تمام صحبتهای این اتاق محرمانه محسوب میشه هیچکدوم از شما اجازه ندارید حتی درباره تشکیل جلسه با فردی خارج از این جمع حرف بزنید. صفحه نمایش روشن شد. تصویری سیاه با نشانی نقرهای در مرکز آن ظاهر شد. یک دایره شکسته که بالای آن دو بال تیره و در میانش حرف انگلیسی L دیده میشد. سرهنگ ادامه داد: ـ این نشان متعلق به شبکه‌ایه که در اسناد ما با نام لوسیفر شناخته میشه. تصاویر دیگری روی صفحه ظاهر شدند انبارهای سوخته، خودروهای رهاشده، بسته‌های اسکناس، اسلحه و صورت چند مرد که روی تصویرشان خط قرمز کشیده شده بود. ـ فعالیت این شبکه حداقل از ھشت سال پیش آغاز شده، اما احتمال میدیم قدمتش بیشتر از این باشھ. پولش،،ویی، قاچ،اق اس،ل،حھ، انتقال غیرقانونی ارز، حذف فیزیکی رقبا و نفوذ در بعضی مراکز اقتصادی، بخشی از فعالیت ھای تأییدشده اونھ. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت7 ░░░░░░]
پارت هفتم*

یکی از مأموران پرسید: ساختار گروه مشخصه؟مرد بالباس شخصی کنار سرهنگ پاسخ داد: لوسیفر ساختار لایه‌ای داره. اعضای هر بخش فقط با رابط مستقیم خودشون ارتباط دارن. بیشتر نیروها حتی نمیدونن برای یک شبکه واحد کار میکنن.تصویر نموداری پیچیده روی صفحه اومد. دایره‌های متعدد با خطوطی محدود به یکدیگر وصل شده بودند و در بالاترین نقطه نمودار، فقط یک مربع سیاه دیده میشد.سرهنگ به مربع اشاره کرد.ـ رهبر شبکه.مانی پرسید: اسمش؟ـ نامشخص.+ تصویر؟ـ نداریم.+ تابعیت؟ـ نامشخص.+ سن؟مرد لباس شخصی گفت: براساس اطلاعات غیرقطعی، بین سی تا چهل سال.هانا به مربع سیاه خیره ماند. مردی بدون نام، بدون چھره و بدون گذشتهسرهنگ گفت: اعضای گروه از لقب‌های مختلفی برای اشاره به اون استفاده میکنن، اما لقبی که بیشتر تکرار شده، شیطانه.سکوتی سنگین در سالن شکل گرفت. اینبار کسی به نمایشی بودن لقب نخندید.سرهنگ پرونده‌ای را روی میز گذاشت. طی شش ماه گذشته، سه مأمور برای نزدیک‌ شدن به لایه‌های پایینی شبکه اعزام شدن. هویت دو نفر لو رفت تصویر دو مرد روی صفحه ظاهر شد.سرهنگ مکث کرد، جسد یکی از مأمورها پیدا شد. از نفر دوم هنوز خبری نداریمهانا نگاهش را از تصویر برنداشت.ـ نفر سوم؟ـ به محض احساس خطر از عملیات خارج شد. اطلاعاتی که اون به دست آورد، باعث شد برای اولین بار یک مسیر احتمالی ورود به گروه پیدا کنیم.تصویر خاموش شد. سرهنگ دستهایش را روی میز گذاشت.این مسیر فقط یکبار قابل استفاده‌ست. اگه کوچکترین اشتباهی رخ بده، شبکه ارتباطی خودش رو تغییر میده و شاید سالها فرصت دیگه‌ای پیدا نکنیم.یکی از نیروها پرسید: مأموریت دقیقا چیه؟ نفوذ تدریجی. مأمور منتخب باید با یک ھویت کاملا جدید وارد محیطی بشھ کھ احتمال میدیم یکی از حلقھ ھای جذب نیروی لوسیفره. هدف مرحله اول، فقط شناساییرابط‌هاست. هیچ اقدام خودسرانه‌ای برای نزدیک‌شدن به هسته اصلی انجام نمیشه.هانا میدونست جمله آخر بیشتر برای اطمینان دادن به نیروها گفته شده است.در مأموریت نفوذ، هیچ چیز دقیقاً مطابق برنامه پیش نمیرفت. گاهی مرحله اول در چند روز تمام میشد و گاهی مأمور مجبور بود ماه‌ها با نام و گذشته‌ای جعلی زندگی کند. گاهی هم فرصتی برای خروج باقی نمی‌ماند.سرهنگ ادامه داد: انتخاب اولیه انجام شده، اما تصمیم نهایی تا پایان امروز اعلام نمیشه.نگاه کوتاه او روی سوگل متوقف شد. همین یک نگاه کافی بود.شایعه درست بود...هانا باقی جلسه را شنید، اما بخش زیادی از کلمات بی‌معنا از کنارش عبور کردند. دستورهای امنیتی، محدودیت ارتباط با خانواده، تغییر کامل سبک زندگی و احتمال قطع تماس برای مدتی نامعلوم.ذهن او فقط روی یک مسئله متمرکز بود، انتخاب اولیه.سوگل شریفی.وقتی جلسه تمام شد، افراد گروه گروه از سالن خارج شدند.هانا روی صندلی باقی ماند تا جمعیت کمتر شود. نگاهش به پرونده‌ای بود که سرهنگ پیش از خروج به مرد لباس شخصی تحویل داد.پرونده لوسیفر.احساس عجیبی داشت؛ نه حس کنجکاوی ساده و نه میل معمول برای رقابت.چیزی در آن مربع سیاه، در آن هویت پاک‌شده و مأمورانی که یکی مرده و دیگری ناپدید شده بود، او را به سمت خود میکشید.
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۲
undefined۴
undefined۲
🫶۱

۲.۸K

۱۵:۱۴