پرونـــدهء شیطان ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت4 ░░░░░░]پارت چهارم*
صبحانه در میان شوخیهای رها درباره کنکور و اعتراض مادر به بینظمی میز ادامه پیدا کرد.هانا ظاهراً در گفتوگو حضور داشت، اما ذهنش جای دیگری بود.جلسه اضطراری.حضور تمام نیروهای عملیاتی. لحن مبهم تماسگیرنده.نشانهها میگفت پروندهای مهم به اداره رسیده است.وقتی از خانه خارج شد، هوا هنوز سرد و خاکستری بود. صدای مادرش تا راهرو دنبالش اومد.برای شام دیر نکن.هانا درحالیکه دکمه آسانسور را فشار میداد، جواب داد: سعی میکنم.مادرش از پشت در گفت: این سعی میکنمهای تو هیچوقت قابل اعتماد نیست در آسانسور باز شد. هانا پیش از ورود، نگاهی به صورت مادرش انداخت.ولی خودم قابل اعتمادم.ناهید لبخند زد.در آسانسور بسته شد و لبخند هانا هم آرام محو شد.ساختمان محل خدمت هانا از بیرون هیچ شباهتی به مرکزی برای عملیات محرمانه نداشت. ساختمانی اداری با نمای خاکستری، پنجرههای یک شکل و تابلویی ساده که نام یکی از بخشهای معمولی نیروی انتظامی روی آن نوشته شده بود. رفتوآمدها کنترل میشد، اما نه بهاندازهای که توجه رهگذران را جلب کند.بخش اصلی واحد عملیات ویژه در دو طبقه زیرزمین قرار داشت؛ جایی بدون پنجره، با دیوارهای ضخیم، راهروهای بلند و اتاقهایی که بیشترشان فقط با کارتهای مخصوص باز میشدند.هانا کارت شناساییاش را مقابل دستگاه گرفت. چراغ قرمز به سبز تغییر کرد و در شیشهای باز شد.همین که وارد راهرو شد، متوجه فضای غیرعادی اداره شد. معمولاً در ساعت ابتدایی صبح افراد یا در حال نوشیدن چای بودند یا با صورتهای خوابآلود گزارشهای شب قبل را مرور میکردند، اما امروز گروههای کوچک در گوشه وکنار ایستاده و آرام با یکدیگر حرف میزدند.با ورود هانا، دو نفر از نیروها صحبتشان را قطع کردند. این سکوت ناگهانی از هر خبری واضحتر بود.هانا کیفش را روی شانه جابهجا کرد و به سمت اتاق واحد خودش رفت. هنوز به در نرسیده بود که صدای آشنایی از پشت سر گفت: شنیدی؟برگشت.بردیا به دیوار تکیھ داده بود و دو لیوان قھوه در دست داشت. یکی از آنھا را بھ سمت ھانا گرفت.بردیا سلیمانی، همکار و نزدیکترین دوست هانا در اداره بود. سیویک سال داشت، در عملیات تعقیب و مراقبت تخصص داشت و برخلاف فضای سنگین شغلشان، تقریباًهمیشه راهی برای شوخی پیدا میکرد.هانا لیوان را گرفت، اگه منظورت جلسهست، آره.بردیا اطراف را نگاه کرد و صدایش را پایین آورد، منظورم پروندهست.ـ چه پروندهای؟ـ هنوز چیزی رسمی نگفتن، ولی از دیشب طبقه فرماندهی قفل شده. سه نفر از اطلاعات اومدن، دو تا مأمور ویژه امنیتی هم جلوی بایگانی گذاشتن.هانا جرعه کوچکی از قهوه نوشید... .
ادامه دارد...
```*
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت4 ░░░░░░]پارت چهارم*
صبحانه در میان شوخیهای رها درباره کنکور و اعتراض مادر به بینظمی میز ادامه پیدا کرد.هانا ظاهراً در گفتوگو حضور داشت، اما ذهنش جای دیگری بود.جلسه اضطراری.حضور تمام نیروهای عملیاتی. لحن مبهم تماسگیرنده.نشانهها میگفت پروندهای مهم به اداره رسیده است.وقتی از خانه خارج شد، هوا هنوز سرد و خاکستری بود. صدای مادرش تا راهرو دنبالش اومد.برای شام دیر نکن.هانا درحالیکه دکمه آسانسور را فشار میداد، جواب داد: سعی میکنم.مادرش از پشت در گفت: این سعی میکنمهای تو هیچوقت قابل اعتماد نیست در آسانسور باز شد. هانا پیش از ورود، نگاهی به صورت مادرش انداخت.ولی خودم قابل اعتمادم.ناهید لبخند زد.در آسانسور بسته شد و لبخند هانا هم آرام محو شد.ساختمان محل خدمت هانا از بیرون هیچ شباهتی به مرکزی برای عملیات محرمانه نداشت. ساختمانی اداری با نمای خاکستری، پنجرههای یک شکل و تابلویی ساده که نام یکی از بخشهای معمولی نیروی انتظامی روی آن نوشته شده بود. رفتوآمدها کنترل میشد، اما نه بهاندازهای که توجه رهگذران را جلب کند.بخش اصلی واحد عملیات ویژه در دو طبقه زیرزمین قرار داشت؛ جایی بدون پنجره، با دیوارهای ضخیم، راهروهای بلند و اتاقهایی که بیشترشان فقط با کارتهای مخصوص باز میشدند.هانا کارت شناساییاش را مقابل دستگاه گرفت. چراغ قرمز به سبز تغییر کرد و در شیشهای باز شد.همین که وارد راهرو شد، متوجه فضای غیرعادی اداره شد. معمولاً در ساعت ابتدایی صبح افراد یا در حال نوشیدن چای بودند یا با صورتهای خوابآلود گزارشهای شب قبل را مرور میکردند، اما امروز گروههای کوچک در گوشه وکنار ایستاده و آرام با یکدیگر حرف میزدند.با ورود هانا، دو نفر از نیروها صحبتشان را قطع کردند. این سکوت ناگهانی از هر خبری واضحتر بود.هانا کیفش را روی شانه جابهجا کرد و به سمت اتاق واحد خودش رفت. هنوز به در نرسیده بود که صدای آشنایی از پشت سر گفت: شنیدی؟برگشت.بردیا به دیوار تکیھ داده بود و دو لیوان قھوه در دست داشت. یکی از آنھا را بھ سمت ھانا گرفت.بردیا سلیمانی، همکار و نزدیکترین دوست هانا در اداره بود. سیویک سال داشت، در عملیات تعقیب و مراقبت تخصص داشت و برخلاف فضای سنگین شغلشان، تقریباًهمیشه راهی برای شوخی پیدا میکرد.هانا لیوان را گرفت، اگه منظورت جلسهست، آره.بردیا اطراف را نگاه کرد و صدایش را پایین آورد، منظورم پروندهست.ـ چه پروندهای؟ـ هنوز چیزی رسمی نگفتن، ولی از دیشب طبقه فرماندهی قفل شده. سه نفر از اطلاعات اومدن، دو تا مأمور ویژه امنیتی هم جلوی بایگانی گذاشتن.هانا جرعه کوچکی از قهوه نوشید... .
ادامه دارد...
۲.۷K
۸:۳۷