بله | کانال عاشقونه‌ هٓایِ‌ حَلٰالِمُون🌷
عکس پروفایل عاشقونه‌ هٓایِ‌ حَلٰالِمُون🌷ع

عاشقونه‌ هٓایِ‌ حَلٰالِمُون🌷

۱۸.۸ هزار عضو
thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

اینو‌‌بگم‌برام‌یه‌خاستگار اومده بود چون راهشون دور بود شب ک رسیدن موندن خونمون تا فردا عصرشundefinedفرداش قبل ناهار همه نشستن تو پذیرایی شروع کردن ب صحبت خاستگاری🥺من تو اشپزخونه بودم،مامانم از قبل یه تابه رو پررررر از روغن کرده بود گذاشته بود پایین ک واسه ناهار توش مرغ سرخ کنه،من یهو دیدم حرف خاستگاری شددست و پاهام شل شد نشستم،یهو دیدم کلا روغنی شدمundefinedبله وقتی خواستم بشینم لگد زدم ب تابه پر از روغن و تابه پرت شد روم از سر تا پام روغنی شدundefinedundefined خواهر پسره ورودی اشپزخونه ایستاده بود سریع برام اب قند اورد گفت بخور الان غش میکنیundefinedundefinedundefined


ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۰۶

بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی ترابایت
thumbnail
قدیمی ترین کانال کفش بله همینهundefined
کفشای چرم طبیعی تبریز داره با کیفیت بالا و زیره راحت و عالیundefined
چرم تبریز تو بازار شده 5 تومنننundefinedundefined
ولی اینجا قیمتاش نصف قیمت بازاره undefinedundefined
ble.ir/join/HLjNNwDV8C

۱۴:۰۷

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
undefined کفشای اینجا #چرم_تبریزه و نصف قیمت ، چون از خود تولیدکننده میخریundefinedundefined
۹۸٪ رضایت مشتری دارن undefinedundefinedundefinedble.ir/join/HLjNNwDV8C
undefined مشاهده کفش‌های سال جدید
undefined مشاهده کفش‌های سال جدید

۱۴:۰۷

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


ماریاتو راه رفتن به خونه این فامیل وقت نشناس مون ، خاطره خنده داری اتفاق افتاد براتون بگمممممم.undefinedundefined⁩🥴وقتی داشتیم می‌رفتیم خونه این فامیل مون دختر عمه مامانم هم باهامون اومده بود .ما رفتیم یه جایی نشستیم تا فامیل مون بیاد دنبالمون دخترعمه مامانم به من که اونموقع 9 سالم بود ، بچه کوچیکشو که نوزاد بود داد بغل من تا چادرشو درست کنه بعد من آروم آروم از اونا دور شدم داشتم می‌گشتم دور و اطراف با بچه تو بغلمundefinedundefinedیه خانمه منو دید اینجوری بود undefinedundefinedundefined فک کرده بود نینی مال خودمهundefinedundefinedدخترعمه مامانم از خنده داشت میمرد مامانمم نمیدونست چیشده.undefinedهنوزم قیافه خانومه یادمهundefinedundefined


ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۱۹

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


چه جالب فکرمیکردم فقط شوهرمن اینطوریه.همسرمنم تا نرم نمیتونه بخوابه.صدبار صدام میزنه دیرنکنی نمیخوادظرف بشوری بذار فردا.فقط بیا بخواب.همین که میرسم دستشو یا پاشو میندازه روم سه سوته خوابش میبره. تامیام دربرم برم به کارام برسم بیدار میشه.خیلی خوابش سبکه تاصبح اون پاهای استخونیشو میندازه روم.نیست منم لاغرم استخونامون روهم دیگه وای پام له میشه ولی ازترس اینکه تکون بخورم بیدارمیشه تاجایی که میتونم تحمل میکنم بعدکافیه یه تکون کوچولو بخورم بیداره.اینم بگم من بدنم از درون یخه ازسرما استخون میترکونم ولی ازبیرون مثل کوره آتیشه.همسروپسرمم گرماییی.واسه همین همسرم فقط به گذاشتن یه قسمت از پاش روی من بسنده میکنه.اگرم بغلم کنه سه سوته پرتم میکنه اونور از بس گرمش میشه.فکرشو بکنید یکی مون اون سرتشک یکی این سر وپاهامون روهمدیگه.مثل یه هفت میشه خوابیدنامونundefined آقا روتختم نمیخوابه بس گرمایی فقط لحاف تشک پنبه ای که اونم دم در پهنش میکنه وهی لحافومیده کنار مبکشه روش پاشم از تشک میندازه بیرون یخ میکنه میپره منو بغل میکنه باز شوتم میکنه اونور تشک باز میره بیرون از لحاف و روزازنو روزی ازنو فیلمی داریم شباundefined



ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۱۹

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
خبر فوری: کوچولوها مهمان ویژه پارک آبی اُپارک! undefined undefined
undefinedفقط تا 25 اردیبهشت!undefined
میتونید بلیت هدیه اُپارک مخصوص خردسالان رو دریافت کنید undefinedundefined
undefinedبرای دریافت بلیت هدیه روی لینک زیر کلیک کنید undefined
ble.ir/join/CUkDL7Urq9ble.ir/join/CUkDL7Urq9

۱۴:۲۰

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
.این تخفیف دیگه تکرار نمیشه
undefinedخدمات احیا صافی مو در مرکز مو undefinedسعیده درویش زادundefinedundefinedمعتبرترین و تخصصی ترین مرکز احیا صافی موundefinedکه انتخاب بازیگرها ، بلاگرها و افراد مشهورهundefined
به مدت محدود ۲۰٪ تخفیف خورده
undefinedهمین الان میتونید مشاوره رایگان بگیرید و نوبت خودتون رو رزرو کنید undefinedundefinedundefinedمشاوره و رزرو فوریble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJNundefined خدمات0912484741509124847415
undefinedتهران، سعادت آبادundefinedundefinedهمه روزه ( ساعت ۱۰ الی ۶ )

۱۴:۲۰

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

سلام خانمهای عزیز امیدوارم حال دلتون همیشه خوب و عالی باشه‌خانمی هستم ۴۲ساله و ۱۸ساله ک ازدواج کردم و دوتا دختر مثل دسته گل ۱۷و۱۰ ساله دارم و میخوام از تجربیات زندگیم براتون بگم ک شاید شبیه ب یه معجزه هست اول بگم مخاطب من خانم هایی هستن ک دلشون میخواد شوهراشون دوستشون داشته باشن و ب کس دیگه فکر نکنن،اول اینکه شما باید زبانن ب مرد زندگیتون محبت کنید و ازش بابت زحماتی ک می‌کشه تشکر کنید دوم ک خیلی تاثیر گذاره وقتی کنار هم هستین و با هم نشستین رو مبل یا زمین،سرشو بگیرین رو زانوتون و تا چندین دقیقه موهاشو و صورتشو ناز و نوازش کنید اگه ازین کار معجزه ندیدین بیایید تو این کانال هر چی دوست داشتین بهم بگین.امتحانش مجانیه من با این کار دل شوهری رو ب دست اوردمundefinedundefinedتا تجربه دیگر بدرودundefinedundefined



ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۳۲

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#سیاست_رفتاری
ساده و خلاصه میگم:
منت کشی های بی دلیل از هرکسی به اون جرات قهر های بی دلیل میده...
لطفا زیادی نامزد بازی درنیارین...

‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌
ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۳۲

بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
thumbnail
undefined مهتاب کرامتی بعد از ۴ سال، با نقشی که هیچ‌کس انتظارش رو نداشت برگشته!
بازی متفاوتش در «گل‌سنگ» همه رو غافلگیر کرده undefined
این سریال از قسمت اول حسابی سروصدا کرده…
undefined خودت ببین چرا همه دارن درباره‌ش حرف می‌زنن
undefined تماشای قسمت دوم گل‌سنگ
undefined تماشای قسمت دوم گل‌سنگ


از اینجا تماشا کنundefined

۱۴:۳۳

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#سیاستهای_همسردارئ🫷❤️🫸
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺗﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺗﺎﻥ ﺧﺪﺷﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ.
undefined ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪی ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﯿﺪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻏﺮ ﻭ ﻧﻖ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ دو ﻧﻔﺮ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ کند.
undefined ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺟﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﻨﯿﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﺴﺮﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﺑﯿﺖ کنید...!



ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┄┅┅❅ خاطرات‌ هَمْسَـران undefinedundefined ❅┅┅┄

۱۴:۴۶

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#شوهرانه🤵‍♂
undefinedآقای عزیز اگه به پدر و مادرت وابسته ای هرگز ازدواج نکن !
undefinedیه توصیه خیلی مهم برای آقایون:
undefinedاگه احساس میکنید که به پدر و مادرتون وابسته اید، هرگز ازدواج نکنید. چون خانم ها اصلاً دوست ندارن که با یک بچه ننه ازدواج کنن.
undefinedشما باید سکاندار زندگی باشید و در شرایط دشوار زندگی، همراه و حامی خانواده باشید. وقتی همه چیز بهم میریزه این شما هستید که باید تصمیم بگیرید و خانواده رو نجات بدید. شما باید به اندازه کافی مسلط و قدرتمند باشید تا همسر آیندتون بتونه با خیال راحت بهتون تکیه ڪنہ



ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۴۷

بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
thumbnail
پیجم پر از گلهای دست ساز که میتونه به خونت رنگ و بویی دیگه بدهundefinedundefinedundefined
خودم اسمشون رو گذاشتم گلهای جاویدانundefinedundefinedundefined
چون مثل گل طبیعی و هیچ وقت تازگیش رو از دست نمیده undefinedundefinedundefinedیه سر به پیجم بزن
اینم بگم که کاملا منعطفنundefinedundefinedundefined

ble.ir/join/3tsAuPZ9Jp

۱۴:۴۷

بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
thumbnail
undefined۳ عطر ممنوعه تو ایران که تو قرار اول طرفو جذب خودت میکنی و دل هر کسی رو بخوای باهاش میبری
undefinedتمامی عطرهای ارزون و کمیاب تو کانال زیرundefinedhttp://ble.ir/lidooma_perfumehttp://ble.ir/lidooma_perfume

۱۴:۴۸

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


راستش من چندسال پیش خیلی زودرنج بودم هرکی هرچی میگفت تاچندوقته توخلوتم گریه میکردم البته اون موقع هابچه بودم خیلی توقع داشتم اماهرچی گذشت دیدم فقط دارم خودمواذیت میکنم من اگه ناراحت بشم وگریه کنم چیزی درست نمیشه باخودم فکرکردم وقتی بقیه براشون مهم نیست منو ناراحت کردن چرابیام بخاطر بی فکری دیگران زجربکشم خودموهلاک کنم درحالی ک اوناحتی ب من اهمیت نمیدادن کم کم طرز فکرمو عوض کردم واینکه کلا توقعمواز همچین ادمایی بریدم و اینکه دیگه نتونستم ادم قبلی بشم قبلا خیلی خوب بودم وزود دیگران میبخشیدم اما الان نه اگه کسی ناراحتم کنه ناراحت میشم ولی اهمیت نمیدم ک خودمو بخاطرشون زجربدم..الان خیلی بهترم واینکه اصلا بخاطر بقیه خودمو ناراحت نمیکنم ادمای زندگیم کاری باهام کردن ک کلا عوض شدم الان خیلی بهتراز چند سال پیشم حداقلش اینه دیگه  خودمو اذیت نمیکنم




ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۵۸

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


باسلامundefined خدمت اون دوستی که گفتن مادر ویلچر نشین دارن و می خوان به عمره برناصلا نگران نباشید و نیازی نیست هزینه اضافی بپردازیدتوی همه کاروانها افراد خیری و مهربونی هستن که به افراد معلول یا ویلچری کمک می کنن و هیچ هزینه ای هم نمی گیرنبا توکل به خدا ثبت نامشون کنید و با هم کاروانی ها صحبت کنیدیا کسی پیدا میشه با یه مبلغ جزیی یا یک هدیه اینکارو انجام میده یا به احتمال زیاد کسی داوطلب میشه که برای رضای خدا کمکشون کنهمن چند باررفتم مکه و هر بار همسرم برای خانم یا اقای سالمندی کاراشون رو انجام میداداونجا جو صمیمی بین افراد هست نمیذارن که کسی اذیت بشهتوکل کنید به خدا


ماریا هستم بهم پیام بده undefinedundefinedundefined
undefined@mary1317


┈•❀✾• @asheghooneee undefinedundefined

۱۴:۵۸

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
در هیاهو و فشارهای زندگی روزمره، داشتن فضایی امن و خصوصی برای بیان افکار و مدیریت احساسات یک ضرورت است. ربات «همراه هم»، بستری آرام و بدون قضاوت را فراهم کرده است تا بتوانید دغدغه‌های ذهنی خود را بنویسید و از بار روانی آن‌ها بکاهید. این دستیار مجازی نه تنها گوش شنوای شما برای رسیدن به نظم ذهنی است، بلکه تلاش می‌کند با بررسی صحبت‌هایتان، راهکارها و پیشنهادهای ساده‌ای نیز برای عبور از چالش‌های روزمره به شما ارائه دهد.
برای شروع گفتگو، ثبت افکار و دریافت راهکار، به ربات زیر سر بزنید:@hamraheham_bot

۱۶:۱۶

بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
thumbnail
کتونی ۱۸۰ درجه معتبرتربن فروشگاه کتونی در ایران با بیش از ۲۰ سال سابقه فعالیت امکان مرجوع ، تعویض سایز و مدل بعد از خریدارسال به سراسر ایران
حتما عضو کانال شو ، چون مدل های جدیدی رسیدهundefined
@180sport@180sport@180sport

۱۶:۱۶

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


سرگذشت #نگار





undefinedundefinedundefined

۱۶:۲۱

عاشقونه‌ هٓایِ‌ حَلٰالِمُون🌷
undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefined undefined undefined undefined undefined سرگذشت #نگار undefinedundefinedundefined
#قسمت undefinedundefined

فرشته نونها رو سر سفره گذاشته وتوی استکان ها رو چای ریخت و یکی یکی جلوی هممون گذاشت، بچه چایی هاشون را با شکر شیرین کردن و شروع کردن نان و چای شیرین خوردن، با تعجب و دهن باز نگاهشون میکردم، باورم نمی‌شد که اونا میخوان نون و چای شیرین بخورند، من اصلاً عادتی نداشتم اینجوری صبحانه بخورم ،چشم ازشون گرفتم و استکان چایم رو برداشتم که از بس کثیف بود و لک داشت حالم داشت بهم میخورد ،استکان رو توی نعلبکی گذاشتم و یه لقمه نون خالی خوردم ، حتی فرشته سرش رو بالا نگرفت که بهم بگه چرا صبحانتو نمیخوری، وقتی بچه ها صبحانشون رو خوردن ،سفره رو جمع کردم ،سینی استکان ها رو برداشتم و به فرشته گفتم :- وایتکس کجاست ؟برای استکان‌ها می خوام- زیر سینک ظرفشوییرفتم توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود، وقتی چشمم به سینک افتاد دهنم از تعجب باز مونده بود، اینقدر کثیف و زرد بود که حالم به هم خورد وایتکس رو برداشتم و خالی کردم دورتادور سینک باورم نمیشد، یعنی زهرا تمام این ها را دیده بود و چیزی به من نگفت ،فکر می کردم که خودش اون شب تموم خونه رو تمیز کرده بود، نفسی از کلافگی کشیدم ،استکان ها رو هم توی وایتکس گذاشتم و شروع کردم به مرتب کردن آشپزخانه، باورم نمی شد که آدم توی این خونه زندگی میکرده همه چیز داغون بود زیر ظرف ها پر از مورچه و جیرجیرک هایی که مرده بودند ، سینک را با سیم ظرفشویی سابیدم و استکان ها رو با سینی چایی که از کثیفی زردیش به قهوه‌ای میزد شستم ،شیر آب رو بستم و دستام رو با دو طرف چادرم خشک کردم، نگاهی به دور تا دور آشپزخانه انداختم که از تمیزی برق میزد، لبخندی از روی رضایت زدم ،خیلی گرسنه بودم ولی دوست داشتم همه جا رو تمیز کنم ، مامان من رو جوری بار آورده بود که هر روز همه جای خونه رو دستمال می کشیدم و تمیز میکردم ،با اینکه خونه ما از تمیزی برق میزد، جاروی ارزنی دسته بلند رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون ، بچه ها توی حیاط بازی می کردند اصلاً عادت به سر و صدا نداشتم، من که همیشه خونمون ساکت بود و تنها بودم، حالاباید میون این همه بچه قد و نیم قد زندگی می‌کردم ،رفتم توی اتاقو جارو بزنم که فرشته کوسن رو گذاشته بود و دراز کشیده بود پای تلویزیون ،- میشه بلندشین تا اتاق رو جارو بزنم ؟سر جاش نیم خیز شد، سرش رو به سمت من چرخوند، اول نگاهی به جاروی توی دستم انداخت و بعد از جاش بلند شد و لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون، سری به تاسف تکون دادم و شروع کردم به جارو زدن، لبه فرش رو بالا زدم که زیرش پر از نون خشک و خاک هایی بود که مورچه ها بالا ریخته بودن، اگر مامان اینجا بود و اینها رو میدید نمیذاشت یک لحظه هم توی این خونه زندگی کنم، زنیکه خوابیده پای تلویزیون و پا نمیشه به زندگیش برسه، تمام کارها رو کردم و همه جارو برق انداختم.دیگه کمر برام نمونده بود، وقتی پدر رضا اومد براش چای بردم ،سلام کردم و جلوش گذاشتم، تشکری کرد، داشتم از اتاق میومدم بیرون که بهروز به فرشته گفت فرشته سینی جدید خریدی ،فرشته بهش گفت، نه همونه نگار تمیزش کرده، از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم، چقدر راحت حرف میزد، اصلا براش مهم نبود، چادرم رو از سرم درآوردم و کمی دراز کشیدم و منتظر شدم که رضا ازسر کار بیاد، امشب باید بریم مادر زن سلام،هنوز چیزی نشده دلم برای غفار و مامان و خونمون تنگ شده بود، توی دوران نامزدی پیش خودم می گفتم با وجود رضا زیاد دلتنگ خانواده ام نمیشم ،نمیدونستم که رضا پشتیبان خوبی نیست، همون شب اول بهم فهموند که نمیشه بهش تکیه کرد ،من واقعاً رضا رو دوست داشتم، ولی با کارهایی که کرد همه ی علاقه ام نسبت بهش از بین رفت...عصر که رضا آمد با غرغر کردن هاش بالاخره راضی شد که بریم خونه مامانم، با ذوق بلند شدم لباسامو پوشیدم و کمی هم آرایش کردم، رضا وقتی لباساشو پوشید و چشمش به من افتاد که دارم آماده میشم بهم گفت وقتی رفتیم از پیش من تکون نمیخوری،چادرت هم از سرت در نمیاری ،از حرف‌هایی که زدخیلی تعجب کرده بودم ،چرا اینجوری می کرد، ولی بهش توجهی نکردم چون ذوق داشتم که دارم میرم به خونمون، سوار موتور شدیم و راه افتادیم،رضا بین راه حتی واینستاد که یه جعبه شیرینی بخره،دست خالی من رو آوردموتور رو جلوی خونه مامان اینا نگهداشت پیاده شدم و زنگ رو زدم، غفار اومد و در را باز کرد،جلو رفتم و باهاش روبوسی کردم، مامان جلوی در ورودی ایستاده بود، به خاطر ما سر کار نرفته بود، رفتم و با اون هم روبوسی کردم.مامان اصلاً اتفاقاتی که افتاده بود رو به روی رضا نیاورد، هممون رفتیم تو،کنار رضا نشستم، مامان رفت توی آشپزخونه که چای بیاره جرات نمی کردم که کمکش کنم می ترسیدم رضا یه چیزی بگه و با غفار بحثشون بشه ،از طرفی هم میرفتیم خونه روزگارم روسیاه می کرد،


undefined #ادامه‌دارد...


. ─━━━━━━━⊱undefined⊰━━━━━━━─
عاشقونه‌ هٓایِ‌ حَلٰالِمُونundefined

۱۷:۰۲