اینوبگمبرامیهخاستگار اومده بود چون راهشون دور بود شب ک رسیدن موندن خونمون تا فردا عصرش
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۰۶
بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی ترابایت
قدیمی ترین کانال کفش بله همینه
کفشای چرم طبیعی تبریز داره با کیفیت بالا و زیره راحت و عالی
چرم تبریز تو بازار شده 5 تومننن

ولی اینجا قیمتاش نصف قیمت بازاره

ble.ir/join/HLjNNwDV8C
کفشای چرم طبیعی تبریز داره با کیفیت بالا و زیره راحت و عالی
چرم تبریز تو بازار شده 5 تومننن
ولی اینجا قیمتاش نصف قیمت بازاره
ble.ir/join/HLjNNwDV8C
۱۴:۰۷
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
کفشای اینجا #چرم_تبریزه و نصف قیمت ، چون از خود تولیدکننده میخری

۹۸٪ رضایت مشتری دارن

ble.ir/join/HLjNNwDV8C
مشاهده کفشهای سال جدید
مشاهده کفشهای سال جدید
۹۸٪ رضایت مشتری دارن
۱۴:۰۷
ماریاتو راه رفتن به خونه این فامیل وقت نشناس مون ، خاطره خنده داری اتفاق افتاد براتون بگمممممم.
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۱۹
چه جالب فکرمیکردم فقط شوهرمن اینطوریه.همسرمنم تا نرم نمیتونه بخوابه.صدبار صدام میزنه دیرنکنی نمیخوادظرف بشوری بذار فردا.فقط بیا بخواب.همین که میرسم دستشو یا پاشو میندازه روم سه سوته خوابش میبره. تامیام دربرم برم به کارام برسم بیدار میشه.خیلی خوابش سبکه تاصبح اون پاهای استخونیشو میندازه روم.نیست منم لاغرم استخونامون روهم دیگه وای پام له میشه ولی ازترس اینکه تکون بخورم بیدارمیشه تاجایی که میتونم تحمل میکنم بعدکافیه یه تکون کوچولو بخورم بیداره.اینم بگم من بدنم از درون یخه ازسرما استخون میترکونم ولی ازبیرون مثل کوره آتیشه.همسروپسرمم گرماییی.واسه همین همسرم فقط به گذاشتن یه قسمت از پاش روی من بسنده میکنه.اگرم بغلم کنه سه سوته پرتم میکنه اونور از بس گرمش میشه.فکرشو بکنید یکی مون اون سرتشک یکی این سر وپاهامون روهمدیگه.مثل یه هفت میشه خوابیدنامون
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۱۹
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
خبر فوری: کوچولوها مهمان ویژه پارک آبی اُپارک!

فقط تا 25 اردیبهشت!
میتونید بلیت هدیه اُپارک مخصوص خردسالان رو دریافت کنید

برای دریافت بلیت هدیه روی لینک زیر کلیک کنید 
ble.ir/join/CUkDL7Urq9ble.ir/join/CUkDL7Urq9
میتونید بلیت هدیه اُپارک مخصوص خردسالان رو دریافت کنید
ble.ir/join/CUkDL7Urq9ble.ir/join/CUkDL7Urq9
۱۴:۲۰
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
.این تخفیف دیگه تکرار نمیشه
خدمات احیا صافی مو در مرکز مو
سعیده درویش زاد
معتبرترین و تخصصی ترین مرکز احیا صافی مو
که انتخاب بازیگرها ، بلاگرها و افراد مشهوره
به مدت محدود ۲۰٪ تخفیف خورده
همین الان میتونید مشاوره رایگان بگیرید و نوبت خودتون رو رزرو کنید 

مشاوره و رزرو فوریble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJNble.ir/join/56TrDNgGJN
خدمات0912484741509124847415
تهران، سعادت آباد
همه روزه ( ساعت ۱۰ الی ۶ )
به مدت محدود ۲۰٪ تخفیف خورده
۱۴:۲۰
سلام خانمهای عزیز امیدوارم حال دلتون همیشه خوب و عالی باشهخانمی هستم ۴۲ساله و ۱۸ساله ک ازدواج کردم و دوتا دختر مثل دسته گل ۱۷و۱۰ ساله دارم و میخوام از تجربیات زندگیم براتون بگم ک شاید شبیه ب یه معجزه هست اول بگم مخاطب من خانم هایی هستن ک دلشون میخواد شوهراشون دوستشون داشته باشن و ب کس دیگه فکر نکنن،اول اینکه شما باید زبانن ب مرد زندگیتون محبت کنید و ازش بابت زحماتی ک میکشه تشکر کنید دوم ک خیلی تاثیر گذاره وقتی کنار هم هستین و با هم نشستین رو مبل یا زمین،سرشو بگیرین رو زانوتون و تا چندین دقیقه موهاشو و صورتشو ناز و نوازش کنید اگه ازین کار معجزه ندیدین بیایید تو این کانال هر چی دوست داشتین بهم بگین.امتحانش مجانیه من با این کار دل شوهری رو ب دست اوردم
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۳۲
#سیاست_رفتاری
ساده و خلاصه میگم:
منت کشی های بی دلیل از هرکسی به اون جرات قهر های بی دلیل میده...
لطفا زیادی نامزد بازی درنیارین...
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۳۲
بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
بازی متفاوتش در «گلسنگ» همه رو غافلگیر کرده
این سریال از قسمت اول حسابی سروصدا کرده…
از اینجا تماشا کن
۱۴:۳۳
#سیاستهای_همسردارئ🫷❤️🫸
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺗﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﺗﺎﻥ ﺧﺪﺷﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ.
ماریا هستم بهم پیام بده
┄┅┅❅ خاطرات هَمْسَـران
۱۴:۴۶
#شوهرانه🤵♂
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۴۷
بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
پیجم پر از گلهای دست ساز که میتونه به خونت رنگ و بویی دیگه بده


خودم اسمشون رو گذاشتم گلهای جاویدان

چون مثل گل طبیعی و هیچ وقت تازگیش رو از دست نمیده 

یه سر به پیجم بزن
اینم بگم که کاملا منعطفن


ble.ir/join/3tsAuPZ9Jp
خودم اسمشون رو گذاشتم گلهای جاویدان
اینم بگم که کاملا منعطفن
ble.ir/join/3tsAuPZ9Jp
۱۴:۴۷
بازارسال شده از tablighat...🦋🌷
۱۴:۴۸
راستش من چندسال پیش خیلی زودرنج بودم هرکی هرچی میگفت تاچندوقته توخلوتم گریه میکردم البته اون موقع هابچه بودم خیلی توقع داشتم اماهرچی گذشت دیدم فقط دارم خودمواذیت میکنم من اگه ناراحت بشم وگریه کنم چیزی درست نمیشه باخودم فکرکردم وقتی بقیه براشون مهم نیست منو ناراحت کردن چرابیام بخاطر بی فکری دیگران زجربکشم خودموهلاک کنم درحالی ک اوناحتی ب من اهمیت نمیدادن کم کم طرز فکرمو عوض کردم واینکه کلا توقعمواز همچین ادمایی بریدم و اینکه دیگه نتونستم ادم قبلی بشم قبلا خیلی خوب بودم وزود دیگران میبخشیدم اما الان نه اگه کسی ناراحتم کنه ناراحت میشم ولی اهمیت نمیدم ک خودمو بخاطرشون زجربدم..الان خیلی بهترم واینکه اصلا بخاطر بقیه خودمو ناراحت نمیکنم ادمای زندگیم کاری باهام کردن ک کلا عوض شدم الان خیلی بهتراز چند سال پیشم حداقلش اینه دیگه خودمو اذیت نمیکنم
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۵۸
باسلام
ماریا هستم بهم پیام بده
┈•❀✾• @asheghooneee
۱۴:۵۸
بازارسال شده از tabligha...🦋🌷
در هیاهو و فشارهای زندگی روزمره، داشتن فضایی امن و خصوصی برای بیان افکار و مدیریت احساسات یک ضرورت است. ربات «همراه هم»، بستری آرام و بدون قضاوت را فراهم کرده است تا بتوانید دغدغههای ذهنی خود را بنویسید و از بار روانی آنها بکاهید. این دستیار مجازی نه تنها گوش شنوای شما برای رسیدن به نظم ذهنی است، بلکه تلاش میکند با بررسی صحبتهایتان، راهکارها و پیشنهادهای سادهای نیز برای عبور از چالشهای روزمره به شما ارائه دهد.
برای شروع گفتگو، ثبت افکار و دریافت راهکار، به ربات زیر سر بزنید:@hamraheham_bot
برای شروع گفتگو، ثبت افکار و دریافت راهکار، به ربات زیر سر بزنید:@hamraheham_bot
۱۶:۱۶
سرگذشت #نگار
۱۶:۲۱
عاشقونه هٓایِ حَلٰالِمُون🌷







سرگذشت #نگار 


#قسمت 

فرشته نونها رو سر سفره گذاشته وتوی استکان ها رو چای ریخت و یکی یکی جلوی هممون گذاشت، بچه چایی هاشون را با شکر شیرین کردن و شروع کردن نان و چای شیرین خوردن، با تعجب و دهن باز نگاهشون میکردم، باورم نمیشد که اونا میخوان نون و چای شیرین بخورند، من اصلاً عادتی نداشتم اینجوری صبحانه بخورم ،چشم ازشون گرفتم و استکان چایم رو برداشتم که از بس کثیف بود و لک داشت حالم داشت بهم میخورد ،استکان رو توی نعلبکی گذاشتم و یه لقمه نون خالی خوردم ، حتی فرشته سرش رو بالا نگرفت که بهم بگه چرا صبحانتو نمیخوری، وقتی بچه ها صبحانشون رو خوردن ،سفره رو جمع کردم ،سینی استکان ها رو برداشتم و به فرشته گفتم :- وایتکس کجاست ؟برای استکانها می خوام- زیر سینک ظرفشوییرفتم توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود، وقتی چشمم به سینک افتاد دهنم از تعجب باز مونده بود، اینقدر کثیف و زرد بود که حالم به هم خورد وایتکس رو برداشتم و خالی کردم دورتادور سینک باورم نمیشد، یعنی زهرا تمام این ها را دیده بود و چیزی به من نگفت ،فکر می کردم که خودش اون شب تموم خونه رو تمیز کرده بود، نفسی از کلافگی کشیدم ،استکان ها رو هم توی وایتکس گذاشتم و شروع کردم به مرتب کردن آشپزخانه، باورم نمی شد که آدم توی این خونه زندگی میکرده همه چیز داغون بود زیر ظرف ها پر از مورچه و جیرجیرک هایی که مرده بودند ، سینک را با سیم ظرفشویی سابیدم و استکان ها رو با سینی چایی که از کثیفی زردیش به قهوهای میزد شستم ،شیر آب رو بستم و دستام رو با دو طرف چادرم خشک کردم، نگاهی به دور تا دور آشپزخانه انداختم که از تمیزی برق میزد، لبخندی از روی رضایت زدم ،خیلی گرسنه بودم ولی دوست داشتم همه جا رو تمیز کنم ، مامان من رو جوری بار آورده بود که هر روز همه جای خونه رو دستمال می کشیدم و تمیز میکردم ،با اینکه خونه ما از تمیزی برق میزد، جاروی ارزنی دسته بلند رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون ، بچه ها توی حیاط بازی می کردند اصلاً عادت به سر و صدا نداشتم، من که همیشه خونمون ساکت بود و تنها بودم، حالاباید میون این همه بچه قد و نیم قد زندگی میکردم ،رفتم توی اتاقو جارو بزنم که فرشته کوسن رو گذاشته بود و دراز کشیده بود پای تلویزیون ،- میشه بلندشین تا اتاق رو جارو بزنم ؟سر جاش نیم خیز شد، سرش رو به سمت من چرخوند، اول نگاهی به جاروی توی دستم انداخت و بعد از جاش بلند شد و لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون، سری به تاسف تکون دادم و شروع کردم به جارو زدن، لبه فرش رو بالا زدم که زیرش پر از نون خشک و خاک هایی بود که مورچه ها بالا ریخته بودن، اگر مامان اینجا بود و اینها رو میدید نمیذاشت یک لحظه هم توی این خونه زندگی کنم، زنیکه خوابیده پای تلویزیون و پا نمیشه به زندگیش برسه، تمام کارها رو کردم و همه جارو برق انداختم.دیگه کمر برام نمونده بود، وقتی پدر رضا اومد براش چای بردم ،سلام کردم و جلوش گذاشتم، تشکری کرد، داشتم از اتاق میومدم بیرون که بهروز به فرشته گفت فرشته سینی جدید خریدی ،فرشته بهش گفت، نه همونه نگار تمیزش کرده، از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم، چقدر راحت حرف میزد، اصلا براش مهم نبود، چادرم رو از سرم درآوردم و کمی دراز کشیدم و منتظر شدم که رضا ازسر کار بیاد، امشب باید بریم مادر زن سلام،هنوز چیزی نشده دلم برای غفار و مامان و خونمون تنگ شده بود، توی دوران نامزدی پیش خودم می گفتم با وجود رضا زیاد دلتنگ خانواده ام نمیشم ،نمیدونستم که رضا پشتیبان خوبی نیست، همون شب اول بهم فهموند که نمیشه بهش تکیه کرد ،من واقعاً رضا رو دوست داشتم، ولی با کارهایی که کرد همه ی علاقه ام نسبت بهش از بین رفت...عصر که رضا آمد با غرغر کردن هاش بالاخره راضی شد که بریم خونه مامانم، با ذوق بلند شدم لباسامو پوشیدم و کمی هم آرایش کردم، رضا وقتی لباساشو پوشید و چشمش به من افتاد که دارم آماده میشم بهم گفت وقتی رفتیم از پیش من تکون نمیخوری،چادرت هم از سرت در نمیاری ،از حرفهایی که زدخیلی تعجب کرده بودم ،چرا اینجوری می کرد، ولی بهش توجهی نکردم چون ذوق داشتم که دارم میرم به خونمون، سوار موتور شدیم و راه افتادیم،رضا بین راه حتی واینستاد که یه جعبه شیرینی بخره،دست خالی من رو آوردموتور رو جلوی خونه مامان اینا نگهداشت پیاده شدم و زنگ رو زدم، غفار اومد و در را باز کرد،جلو رفتم و باهاش روبوسی کردم، مامان جلوی در ورودی ایستاده بود، به خاطر ما سر کار نرفته بود، رفتم و با اون هم روبوسی کردم.مامان اصلاً اتفاقاتی که افتاده بود رو به روی رضا نیاورد، هممون رفتیم تو،کنار رضا نشستم، مامان رفت توی آشپزخونه که چای بیاره جرات نمی کردم که کمکش کنم می ترسیدم رضا یه چیزی بگه و با غفار بحثشون بشه ،از طرفی هم میرفتیم خونه روزگارم روسیاه می کرد،
#ادامهدارد...
. ─━━━━━━━⊱
⊰━━━━━━━─
عاشقونه هٓایِ حَلٰالِمُون
فرشته نونها رو سر سفره گذاشته وتوی استکان ها رو چای ریخت و یکی یکی جلوی هممون گذاشت، بچه چایی هاشون را با شکر شیرین کردن و شروع کردن نان و چای شیرین خوردن، با تعجب و دهن باز نگاهشون میکردم، باورم نمیشد که اونا میخوان نون و چای شیرین بخورند، من اصلاً عادتی نداشتم اینجوری صبحانه بخورم ،چشم ازشون گرفتم و استکان چایم رو برداشتم که از بس کثیف بود و لک داشت حالم داشت بهم میخورد ،استکان رو توی نعلبکی گذاشتم و یه لقمه نون خالی خوردم ، حتی فرشته سرش رو بالا نگرفت که بهم بگه چرا صبحانتو نمیخوری، وقتی بچه ها صبحانشون رو خوردن ،سفره رو جمع کردم ،سینی استکان ها رو برداشتم و به فرشته گفتم :- وایتکس کجاست ؟برای استکانها می خوام- زیر سینک ظرفشوییرفتم توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود، وقتی چشمم به سینک افتاد دهنم از تعجب باز مونده بود، اینقدر کثیف و زرد بود که حالم به هم خورد وایتکس رو برداشتم و خالی کردم دورتادور سینک باورم نمیشد، یعنی زهرا تمام این ها را دیده بود و چیزی به من نگفت ،فکر می کردم که خودش اون شب تموم خونه رو تمیز کرده بود، نفسی از کلافگی کشیدم ،استکان ها رو هم توی وایتکس گذاشتم و شروع کردم به مرتب کردن آشپزخانه، باورم نمی شد که آدم توی این خونه زندگی میکرده همه چیز داغون بود زیر ظرف ها پر از مورچه و جیرجیرک هایی که مرده بودند ، سینک را با سیم ظرفشویی سابیدم و استکان ها رو با سینی چایی که از کثیفی زردیش به قهوهای میزد شستم ،شیر آب رو بستم و دستام رو با دو طرف چادرم خشک کردم، نگاهی به دور تا دور آشپزخانه انداختم که از تمیزی برق میزد، لبخندی از روی رضایت زدم ،خیلی گرسنه بودم ولی دوست داشتم همه جا رو تمیز کنم ، مامان من رو جوری بار آورده بود که هر روز همه جای خونه رو دستمال می کشیدم و تمیز میکردم ،با اینکه خونه ما از تمیزی برق میزد، جاروی ارزنی دسته بلند رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون ، بچه ها توی حیاط بازی می کردند اصلاً عادت به سر و صدا نداشتم، من که همیشه خونمون ساکت بود و تنها بودم، حالاباید میون این همه بچه قد و نیم قد زندگی میکردم ،رفتم توی اتاقو جارو بزنم که فرشته کوسن رو گذاشته بود و دراز کشیده بود پای تلویزیون ،- میشه بلندشین تا اتاق رو جارو بزنم ؟سر جاش نیم خیز شد، سرش رو به سمت من چرخوند، اول نگاهی به جاروی توی دستم انداخت و بعد از جاش بلند شد و لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون، سری به تاسف تکون دادم و شروع کردم به جارو زدن، لبه فرش رو بالا زدم که زیرش پر از نون خشک و خاک هایی بود که مورچه ها بالا ریخته بودن، اگر مامان اینجا بود و اینها رو میدید نمیذاشت یک لحظه هم توی این خونه زندگی کنم، زنیکه خوابیده پای تلویزیون و پا نمیشه به زندگیش برسه، تمام کارها رو کردم و همه جارو برق انداختم.دیگه کمر برام نمونده بود، وقتی پدر رضا اومد براش چای بردم ،سلام کردم و جلوش گذاشتم، تشکری کرد، داشتم از اتاق میومدم بیرون که بهروز به فرشته گفت فرشته سینی جدید خریدی ،فرشته بهش گفت، نه همونه نگار تمیزش کرده، از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم، چقدر راحت حرف میزد، اصلا براش مهم نبود، چادرم رو از سرم درآوردم و کمی دراز کشیدم و منتظر شدم که رضا ازسر کار بیاد، امشب باید بریم مادر زن سلام،هنوز چیزی نشده دلم برای غفار و مامان و خونمون تنگ شده بود، توی دوران نامزدی پیش خودم می گفتم با وجود رضا زیاد دلتنگ خانواده ام نمیشم ،نمیدونستم که رضا پشتیبان خوبی نیست، همون شب اول بهم فهموند که نمیشه بهش تکیه کرد ،من واقعاً رضا رو دوست داشتم، ولی با کارهایی که کرد همه ی علاقه ام نسبت بهش از بین رفت...عصر که رضا آمد با غرغر کردن هاش بالاخره راضی شد که بریم خونه مامانم، با ذوق بلند شدم لباسامو پوشیدم و کمی هم آرایش کردم، رضا وقتی لباساشو پوشید و چشمش به من افتاد که دارم آماده میشم بهم گفت وقتی رفتیم از پیش من تکون نمیخوری،چادرت هم از سرت در نمیاری ،از حرفهایی که زدخیلی تعجب کرده بودم ،چرا اینجوری می کرد، ولی بهش توجهی نکردم چون ذوق داشتم که دارم میرم به خونمون، سوار موتور شدیم و راه افتادیم،رضا بین راه حتی واینستاد که یه جعبه شیرینی بخره،دست خالی من رو آوردموتور رو جلوی خونه مامان اینا نگهداشت پیاده شدم و زنگ رو زدم، غفار اومد و در را باز کرد،جلو رفتم و باهاش روبوسی کردم، مامان جلوی در ورودی ایستاده بود، به خاطر ما سر کار نرفته بود، رفتم و با اون هم روبوسی کردم.مامان اصلاً اتفاقاتی که افتاده بود رو به روی رضا نیاورد، هممون رفتیم تو،کنار رضا نشستم، مامان رفت توی آشپزخونه که چای بیاره جرات نمی کردم که کمکش کنم می ترسیدم رضا یه چیزی بگه و با غفار بحثشون بشه ،از طرفی هم میرفتیم خونه روزگارم روسیاه می کرد،
. ─━━━━━━━⊱
عاشقونه هٓایِ حَلٰالِمُون
۱۷:۰۲