بسم الله الرحمن الرحیمنمیدانم چند ساعت است به خواب رفته بودم... کم کم یخم داشت باز میشد... از تکان تکان های داخل کیسه متوجه می شوم که کسی با عجله من را حمل میکند ... آخ... سرم... کمی آهسته تر... مروارید های فلسطینی ام از سرم میریزند ...«بقیه وسایل در راهند... ممنون میشم بنر و میز را آماده کنید ... تا من این پاپسیکل ها را می چینم بقیه خوراکی ها هم إن شاءالله می رسند....»
...صدای کسی بود که من را اینجا آورده بود.... من به همراه چند دوست دیگرم... شاید به نظر چند پاپسیکل کوچک بودیم که روی میز فروش به نفع جبهه مقاومت چیده شده بودیم.. اما...همین چند ساعت پیش بود ...صدای کودکانش که با چند روبان پیچیده به دست و پایشان بازی میکردند، در خانه پیچیده بود ... وقتی گره روبان من را زد و گفت إن شاءالله تیری شوی بر قلب دشمن ... موشکی شوی بر سر اسراییل... جان گرفتم ... با یک نیت...از کیک و خامه و چوب بستنی و مرواریدهایی چند رنگ، حالا یک مبارز شده بودم و قرار بود راهی میدان نبرد شوم... میدان آشپزخانه مقاومت ....خودش هم نمیدانست روزی که نوحه «منم باید برم... آره برم سرم بره...» را زیر لب زمزمه میکرد و متن پایان نامه اش را می نوشت ... در بحبوحه نبرد با داعش ... اشک میریخت که ای کاش می توانست کاری کند ... و نمی توانست،روزی، به نقطه ای برسد که از آن همه محاسبات و اندازه گیری های سنگین درس و دانشگاه، حالا هدفش اندازه گیری دقیق آرد و شکر و پودر کاکائو باشد تا شیرینی من، دل کسی را نزند...از فیزیک به جای شکافتن اتم، دل کیک و خامه را برای قرار دادن چوب بستنی بشکافد....یا در محاسبات ترمودینامیکی اش، نقطه ذوب و انجماد شکلات تلخِ من برایش شیرین شود و آن را به گونه ای تنظیم کند که نه در بسته بندی خیس شوم و نه ترک بخورم... شاکر بود ... چون این بار می توانست کاری کند... باز هم همان نوحه را زیر لب زمزمه میکرد...منم باید برم....
به امید پیروزی جبهه حق و نابودی ظلم و استکبار...به امید ظهور مولایمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
#آشپزخانه_مقاومت #نابودی_استکبار #نهضت_مادری #امهات_القدس #مامان_سحر
@ashpazkhane_moqavemat
...صدای کسی بود که من را اینجا آورده بود.... من به همراه چند دوست دیگرم... شاید به نظر چند پاپسیکل کوچک بودیم که روی میز فروش به نفع جبهه مقاومت چیده شده بودیم.. اما...همین چند ساعت پیش بود ...صدای کودکانش که با چند روبان پیچیده به دست و پایشان بازی میکردند، در خانه پیچیده بود ... وقتی گره روبان من را زد و گفت إن شاءالله تیری شوی بر قلب دشمن ... موشکی شوی بر سر اسراییل... جان گرفتم ... با یک نیت...از کیک و خامه و چوب بستنی و مرواریدهایی چند رنگ، حالا یک مبارز شده بودم و قرار بود راهی میدان نبرد شوم... میدان آشپزخانه مقاومت ....خودش هم نمیدانست روزی که نوحه «منم باید برم... آره برم سرم بره...» را زیر لب زمزمه میکرد و متن پایان نامه اش را می نوشت ... در بحبوحه نبرد با داعش ... اشک میریخت که ای کاش می توانست کاری کند ... و نمی توانست،روزی، به نقطه ای برسد که از آن همه محاسبات و اندازه گیری های سنگین درس و دانشگاه، حالا هدفش اندازه گیری دقیق آرد و شکر و پودر کاکائو باشد تا شیرینی من، دل کسی را نزند...از فیزیک به جای شکافتن اتم، دل کیک و خامه را برای قرار دادن چوب بستنی بشکافد....یا در محاسبات ترمودینامیکی اش، نقطه ذوب و انجماد شکلات تلخِ من برایش شیرین شود و آن را به گونه ای تنظیم کند که نه در بسته بندی خیس شوم و نه ترک بخورم... شاکر بود ... چون این بار می توانست کاری کند... باز هم همان نوحه را زیر لب زمزمه میکرد...منم باید برم....
به امید پیروزی جبهه حق و نابودی ظلم و استکبار...به امید ظهور مولایمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
#آشپزخانه_مقاومت #نابودی_استکبار #نهضت_مادری #امهات_القدس #مامان_سحر
۲۱:۵۳