دور از جمعیت ایستاده با چشمهایی خیره به مردم، یک جفت عصا و موتور زرد رنگ نُقلی تمام داراییاش بود تا بتواند خود را به جمع یاران میرزا کوچک خان برساند، چشمهایش پُر از حس شوق اما پاهایش قوت همراهی و ایستادن در بین مردم را نداشت، اما در انتخابِ بین آمدن یا نیامدن، سختی راه را به جانش خرید و آمد تا بگوید من هم هستم.
۹:۱۱
تهران این روزها، مثل مادریست که تب دارد؛ اما احساس قدرتمند مادری نمیگذارد که نسبت به گریه ی بچهاش بیتفاوت باشد.
دود بلند است، دلها بیقراری میکنند. اما در گوشهای از شهر یک معلم، انگار به دنبال شنیدن صدایی دیگر است؛ مثل صدای صلوات مادرانی که روزی مساجد و مدارس را به پایگاه پشتیبانی جبهه ها تبدیل کرده بودند.
پیامی داد در گروه مادران مدرسه؛ نه رسمی، نه اداری. فقط یک جملهی ساده:«اگر کسی هست برای کمک بسمالله»
فکرش را نمیکرد اما مادران به سرعت یکی یکی پاسخ دادند مثل سپاه خستگیناپذیر زنهایی که سالها پیش، در پشت جبههها، با دعای توسل، جنگ را کف دست گرفتند و تسلیم نشدند.
یکی گفت: «لطفا ظرفیت مادرهای جهادی رو هم لحاظ کنید.»دیگری پیام داده بود: «خانهمان جا دارد، میتوانیم یک خانواده را اسکان بدهیم.»و از همه عجیبتر، پیام مادری از کلاس ششم بود که نوشت: «خانم! بچه ی من دیگه مرد شده؛ میتونه شبها در ایست های بازرسی کمک کنه.»
۱۰:۴۹
همین که رسیدیم خانه، برادرزادههایم که از تهران آمده بودند، پخی زدند زیر خنده که امروز نبودید یک اتفاقی افتاد.ماجرا را پرسیدم؛ فاطمه گفت: «ساعت ۱۱ بود هنوز خواب بودم؛ فقط فهمیدم آقاجون با عجله اومد، نونا رو گذاشت رو اپن. رفت سمت تلویزیون و گفت انگار زدن. همین که تلویزیون رو روشن کرد و زد شبکهی خبر، برقها قطع شدن. رفت گوشیش رو برداشت و یه شماره گرفت، گفت: ۱۱۰؟بعد هم گفت میخوام اسراییلی گزارش بدم. نمیدونم طرف با چه حالی چی ازش پرسید که آقاجون گفت: این اداره برق اسراییلیان؛ ما میخوایم اخبار جنگ رو دنبال کنیم، اینا نمیذارن. بعد هم صدای خداحافظیش اومد.تا چند لحظه باور نمیکردیم. پرسیدیم آقاجون تهدید کردی یا جدی زنگ زدی؟اخماشو تو هم کرد و گفت: شوخی دارم مگه؟».فکر کردم، جنگ موقعیت طنز هم دارد.
۱۶:۱۷
۱۰:۴۰
هنوز خبر شهادتش باورم نمی شه، اوایل سال تحصیلی که براشون مسابقه ی حضور توی هیئت منتظران گذاشته بودم خیلی علاقه داشت بیاد؛ خونه شون نزدیک خونه ی ما بود، یکی دو بار رفتم دنبالش و با هم رفتیم هیئت و بعدش برگشتیم. بعد دیگه خجالت می کشید با من بیاد، شاید فکر می کرد یه وقت مزاحم من می شه. بهم می گفت میره کلاس بعدش خودش میاد هیئت. پای ثابت هیئت بود؛ درسش هم فوق العاده بود. از بهترین دانش آموزهای کلاسشون بود؛ با اخلاق، با ادب، هر چی ازش بگم کم گفتم، امیرعلی عاقبت بخیر شد ولی غمِ رفتنش تا آخرِ عمر با من می مونه
عادت دارم برای نفرات برتر درس خودم آخر سال تحصیلی کلیپ درست می کنم. ازش عکس خواسته بودم؛ گفت جایی بره عکس می گیره برام می فرسته. این عکسی بود که برام فرستاد و همیشه کنارِ خاطرات این یک سال که معلمش بودم برام باقی خواهد موند.
۱۶:۴۹
ساعت کمی از یک بامداد گذشته بود. صدای انفجار خفیفی نسبت به چند شب گذشته باز هم باعث تکان خانه و لرزیدن پنجره ها شد. هنوز دستم به گوشی نرسیده بود که تماس پشت تماس. «شما هم شنیدید»، «کجا رو زدن»، «به شما دور بود با نزدیک» و منکه جواب درست هیچکدانشان را نمیدانستم فقط خبر از سلامتمان دادم و تلفن ها را قطع میکردم و توی گروه ها دنبال خبری بودم که مکان دقیق انفجار را اعلام کرده باشند.
همکاری از آستانه اشرفیه داخل گروه ویس فرستاد که دعا کنید اینجا بود و من دارم میرم سمت انفجار...
توی راه هم برای اینکه جواب دلنگرانی های تک تک ما را بدهد از مسیر راه روایت میکرد. ماشین نیست، مجبورم پیاده برم. بوی گاز وحشتناکه، با حجم این خاک توی هوا نمیشه جلو رو خوب دید، خدا رو شکر حرم سیدجلال الدین اشرف سالمه، چند تا آمبولانس از جلوم رد شدند. میگن خونه پدربزرگ شهید 17 ساله ای هست که دیروز سومش بود، شاید انبار هلال باشه، وااای نه چند تا خونه با هم پودر شدن، چند تا شهید داخل کاور حمل اجساد، بعضی ها هم زنده اند خدا رو شکر دارند میبرند طرف آمبولانس ها و...
هر کس داخل گروه تحلیل های خودش رو مینوشت، مگه آستانه چی داشت؟
خیلی از خانواده ها خودشان را رسانده بودند سر آوار خرابه های جنگ و بیقرار شنیدن یک خبر از سلامت جگر گوشه هایشان بودند.
صدای شلیک پدافند چندین بار دیگر هم به گوش می آمد و هر بار نگاه ها به آسمان دوخته میشد.
نماز صبح را که خواندیم خیلی ها راهی محل انفجار شده بودند. سعی میشد کسی فیلم و عکس نگیرد. اما تاب تحمل نبود. باید جهان میدید که حقوق بشری در کار نیست. تا بوده جنایت مستکبرین علیه مظلومین عالم است که روز به روز بیشتر میشود و ما اینبار نباید ساکت بنشینیم.
کمی آنطرف تر یک مدرسه نمونه مردمی هم آوار شده، میز و نیمکت هایش هنوز خاطرات آخرین روزهای امتحانات خرداد ماه را فراموش نکرده و کتاب ها و وسایل کمک آموزشی که تخریب شده اند و بجای بوی ماه مهر، بوی خاک و خون را باید مشق کنند.
بیشتر خونم به جوش می آید و بهانه ای میشود برای نوشتن این روایت ها، تا روزی اگر نبودیم و حرف نزدیم این ها بماند در تاریخ ایران عزیز...
عده ای آمدند و بالای یکی از ساختمان های ویران شده پرچم ایران و عزای سیدالشهدا را نصب کردند، صدای یا حسین یا حسین قلبم را دردمی آورد.
۹:۳۸
حالا دیگر آستانه اشرفیه برای ما تداعی کننده روزهای ایستادگی ست...هر کس و هر شهر را با چیزهایی به یاد می آورند.آستانه اشرفیه را تا امروز به آستان مقدس حضرت سید جلال الدین اشرف میشناختیم...یا به برنج و بادامش یاد می آوردیمیا به شهدایش ، به امثال شهید خوش سیرت ها...و...اما امروز دیگر این شهر برای ما یادآور روزهای ایستادگی ستایستادگی و نبرد در مقابل رژیم صهیونسیتی و جهان پشتیبان او.یادآور شهدای مظلومی که در شهر و خانه ی خود ، در سحرگاه به معراج رفتند...حالا دیگر باید آستانه را با روزهای نبرد با اسرائیل و جنایت هایش یادآورد.تا کسی نگوید اسرائیل با مردم عادی و منازل مسکونی جنگ نداشت و ندارد.
۹:۴۰
باد، پرچم ایران را توی مشتش گرفته بود و روی بام ماشینها میچرخاند.مردم رشت آمده بودند توی خیابان؛
برای حمایت.برای اینکه بگویند ما دیدهایم... شنیدهایم ... و افتخار کردهایم.برای اینکه دلاوری سربازان ایران را نه فقط از تلویزیون، که از عمق وجودمان احساس کردیم.
بوق ماشینها، حرف میزد.انگار که میگفت: ما هستیم؛پشت آنهایی که دست گذاشتند روی غرور پوشالی آمریکا،و لرزه انداختند به دل پایگاه العدید.
مردی از ماشینش پیاده شده بود، پرچم را گرفته بود بالا.زیر لب چیزی میگفت؛ شاید دعا،یا شاید سلامی به شهیدی که اگر بود، لبخند میزد.
دختربچهای از پنجره ماشین بیرون آمده بود، پرچم کوچکش را تکان میداد.و مادرش با غرور نگاهش میکرد،انگار میخواست بگوید: یادت بماند، دخترم... ما فقط برای خاکمان نمیجنگیم، ما برای "حق" میایستیم.
رشت، امشب آمده بود که بگوید:حمله فقط موشک نیست.حمله، گاهی همین ایستادنِ مردم استپشتِ بچههای وطن.و این ایستادن،شکوهمندتر از هر موشکی،کوبندهتر از هر انفجاریست.
۱۶:۳۹
۸:۵۰
صبح (پنجشنبه، ۵ تیر) تشییع پیکر شهید فلاحی در سنگر بود. دیدن حال و روز خانواده اش در طاقتم نبود. مخصوصا آنجا که تنها یادگارش که یک پسر ۱۱ ساله بود از یک طرف سرش را می گذاشت روی شانه های پدربزرگ داغدیده و از طرف دیگر دست مادرش را محکم گرفته بود. صدای نوحه از آغاز محرم خبر میداد و تلاقی خون و مقاومتی که اینروزها در ایران همیشه قهرمان با کشته شدن فرماندهان ارشد نظامی، نخبگان و مردم بیگناهمان، شاهدش بودیم عطر شهادت را در فضا پراکنده بود.
ولی اینجا در این تصویر به جای من این پسر برای پدر روضه می نوشت... منتظر پیکر پدر شهیدش بودیم. دیدم دارد توی ذهنش خاطراتش را مرور میکند، دانه دانه انگشتانش را شمرد و از مادر پرسد «باز هم منو میاری اینجا، میشه تولد بابا رو زودتر بگیریم... چند روز دیگه باید تولد میگرفتیم!» و مادر که داشت خودش را آرام نشان میداد گفت«پدر میدونست تو چه مرد قوی و محکمی هستی، آره، حتما دوباره میارمت اینجا...»
از یکی از بستگانشان که کنارم ایستاده بود تاریخ تولد شهید را پرسیدم. جواب داد«متولد ۱۹ تیر ۶۱» و افسوش خوردم که چقدر این روزهای باقی مانده تا تولد پدر، در انگشتان این فرزند شهید باید بلند و بلندتر شوند...
مانند مردهای بزرگ، با مسئولینی که به سراغش میرفتند دست میداد و با متانت رفتار میکرد... به ساعتم نگاهی انداختم باید خودم را به رشت میرساندم. تشییع پیکر ۱۶ شهید حمله تروریستی به آستانه اشرفیه هم قرار بود در میدان شهدای ذهاب برگزار شود.
همانجایی که رزمندگان سلحشور گیلانی در دوران هشت ساله جنگ تحمیلی در رشت با هم جمع شده و از زیر دود اسپند و سایه قرآن بدرغه میشدند. همانجایی که با هشت هزار شهید گیلانیمان وداع کردیم و برایشان نماز میت خواندیم....
آفتاب داشت مغزم را می سوزاند. صورتم گُر گرفته بود و عطش گلویم را خراش میداد... اما احساس تکلیف میکردم که این گرما را نادیده بگیرم. آخر جگر گوشه های سرزمینم در آتش سوخته بودند. پیکرهایشان اربا اربا شده بود و خونشان با رد پای محرم عجین بود.
خیلی هایشان از سادات بودند. خردسال و کودک، دانش آموز، زن، کهنسال و... در بین جمعیت به هر کسی که نگاه میکردم چشمش اشک بود و دلش تنگ در قفس سینه محبوس.
مداح یکی یکی تابوت ها را نشان میداد و میگفت اینکی سوخته بود، این یکی سر نداشت، این یکی.... و صدای شیون و وامصیبتا میرفت تا آسمان شهر بالا. وقتی عکس شهدا در دست مردم میچرخید یک دل سیر به سینه میچسباندند و هق هق گریه شان عرق شرم پیشانیم را بیشتر میکرد.
من داشتم فیلم و عکس میگرفتم تا روایت کنم تمام این لحظات را برای تاریخی که باید خوانده شود در ایران فردای ما، اما دلم بی قرار بود برای گریه کردن، برای فریاد زدن، برای اینکه دنبال تابوت ها بدوم و التماسشان کنم نروید، بمانید و من جا مانده را با خود ببرید، اما دریای خروشان مردم دلسوخته احساسش بیشتر بود، نمیگذاشت دستم به تابوتی برسد و نگهش دارم... بی اختیار میرفتم تا اینکه جمعیت مرا چسباندند به یک آمبولانس. سربازها گفتند این ماشین دو کودک است، هدایتشان کنید این سمت و من خیره خیره مانده بودم این پروانه های سوخته چه عاشقانه در زلالترین فصل زندگیشان اوج گرفته اند و رسیده اند به عرش اعلی...
یکی یکی آمبولانس های دیگر از تابوت های عزیزانمان پر شد و راه افتادند به مقصد بعدی و ما جامانده ها که دنبال هر کدامشان می دویدیم نمی رسیدیم....
۸:۵۴
۱۴:۰۷
گاهی اسمها شبیه هماند، اما تقدیرشان را خدا میداند.
من مادری پسری هستم به نام «رایان»؛ رایان من هشتسال دارد با چشمهایی گیرا و جذاب که هنوز وقتی میخوابد، دستم را محکم میگیرد. هر شب بوسهاش میزنم و دلم آرام میشود.
اما سحرگاه بیستوسوم خرداد... وقتی خبر رسید از حمله نظامی رژیم صیهونیستی به خاک کشور عزیزمان به منطقه مسکونی در میان همه سرداران، دانشمندان و مردان و زنان و کودکان شهید این تجاوز نظامی آشکار، نامی اما آشنا بود در میان شهدا که دلم را بسیار لرزاند.
دلم لرزید نه فقط از غصه، که از پیوندی خاموش... انگار مادرِ آن رایان، حرف نگفتهای را با قلب من گفته بود.
زهره رسولی مادری پزشک، متخصص، فهیم اما پیش از همه او مادر رایان بود مثل من ...
رایان یعنی «فرهیخته»، «راهنما» و من اسم پسرم را «رایان» انتخاب کردم که فرهیخته ای شود برای کشورش همچون فرهیختگانی که امروز نامشان ماندگارتاریخ است.
میدانم که زهره نیز با وسواس مثل من اسم رایان را برای پسرش انتخاب کرده بود تا اسمش ماندگار شود که در دو ماهگی چنین شد. میدانم، چون مادرم؛ قلبم گواهی میدهد که وقتی موشک بر خانهاش فرود آمد، وقتی شعله، دیوارها را بلعید.
زهره نیز فقط یک کار کرد رایانِ دو ماههاش را در آغوش گرفت. نه برای فرار، که برای حفاظت؛ و آخرین جملهاش شاید در دلش بود «اگر آتش برسد، من میان تو و درد خواهم بود…»
ساعاتی بعد اما امدادگران، زهره را یافتند با ۸۰ درصد سوختگی و رایان را … نوزادی با صورتی به اندازه کف یک دست که ماسک اکسیژن تمام صورتش را پوشانده بود و بدنی باند پیچی شده بیفریاد، بیاشک، بیدفاع… در آغوش دعای یک ملت ... کودکی که دنیا را فقط از درون دل مادرش شناخته بود و حالا قبر را هم با همان آغوش تجربه میکرد.
پدر شهید شد و «کیان» پسر پنجساله، بعد از چند روز در ICU نیز به جمع خانوادهاش در بهشت پیوست و من امروز مادر رایانی هستم که مانده ام با بغضی ناتمام.
از قاب سیمای جمهوری اسلامی ایران دیدم چطور در قطعه ۴۲ بهشت زهرا(س)، زهره و رایان کنار هم آرمیدهاند نه جدا… نه دور مثل همان شب مثل همان لحظهای که دنیا آتش شد و آنها «ما» ماندند.
و من هر شب، وقتی رایانم را میخوابانم بیشتر از همیشه او را بغل میگیرم. بیشتر از همیشه با اشک لبخند میزنم. و در دل، به مادر شهید رایان میگویم لالاییات را من ادامه میدهم، زهره جان… تا دنیا بداند رایانت فراموش نمیشود.
۱۲:۵۲
اگر این روزها از رشت راهی آستانه اشرفیه شده باشید، احتمالاً در کوچه پس کوچهها و خیابانهای این شهر، دیوارهایی را دیدهاید که پر شدهاند از آگهیهای کوچک و بزرگ؛ نوشتههایی ساده و بیریا که شاید در نگاه اول فقط یک جمله کوتاه دارند: «مشاوره رایگان». اما در پشت این چند کلمه، داستانی از همدلی، درد، تلاش و امید نهفته است ...
متن کامل روایت را در ادامه مطالعه بفرمایید
۱۱:۱۴
عصر روایتها
#روایت_میدان_مردم
از پشت تلفن تا دلهای پر اضطراب آستانه اشرفیه اگر این روزها از رشت راهی آستانه اشرفیه شده باشید، احتمالاً در کوچه پس کوچهها و خیابانهای این شهر، دیوارهایی را دیدهاید که پر شدهاند از آگهیهای کوچک و بزرگ؛ نوشتههایی ساده و بیریا که شاید در نگاه اول فقط یک جمله کوتاه دارند: «مشاوره رایگان». اما در پشت این چند کلمه، داستانی از همدلی، درد، تلاش و امید نهفته است ...
کوثر اشرافی متن کامل روایت را در ادامه مطالعه بفرمایید 


#عصر_روایتها | بله | ایتا
#روایت_میدان_مردم
از پشت تلفن تا دلهای پر اضطراب آستانه اشرفیه
اگر این روزها از رشت راهی آستانه اشرفیه شده باشید، احتمالاً در کوچه پس کوچهها و خیابانهای این شهر، دیوارهایی را دیدهاید که پر شدهاند از آگهیهای کوچک و بزرگ؛ نوشتههایی ساده و بیریا که شاید در نگاه اول فقط یک جمله کوتاه دارند: «مشاوره رایگان».
اما در پشت این چند کلمه، داستانی از همدلی، درد، تلاش و امید نهفته است؛ داستان انسانهایی که با قلبهایی بزرگ و ارادهای راسخ، برای تسکین دردهایشان قدم برداشتهاند.
در روزهایی که سایه تاریک جنگ بر مناطقی نه چندان دور از رشت افتاده بود، ترس و اضطراب در چشمان کودکان، زنان و مردان شهر موج میزد. در این میان، دیدن یک آگهی ساده روی دیوار، چون ستارهای در شب تاریک، دلهای مردمان را روشن میکرد.
در میان این موج همدلی، چهرهای برجسته میشود؛ بانویی از لاهیجان به نام «فاطمه مهدیپور» که سالها است در زمینه مشاوره پیش از ازدواج فعالیت دارد، اما این روزها کار و زندگیاش را وقف همدردی و همراهی با مردم آسیبدیده آستانه اشرفیه کرده است.
_ «وقتی وارد آستانه اشرفیه شدم و کودکان و خانوادههایی با خانههای تخریبشده و چشمانی پر از اضطراب را دیدم، نتوانستم بیتفاوت باشم. تمام فکر و جانم را گذاشتم تا بتوانم حتی ذرهای از بار این غم و رنج را کم کنم. من که توان ساختن خانهها یا پرستاری از مجروحان را ندارم، اما میتوانم با کلماتم، با یک گوش شنوا و چند لحظه گفتگو، ترس و اضطراب را از دلشان بردارم.»
فاطمه با همفکری همکارانش، تصمیم گرفتند آگهیهایی را تهیه و در نقاط مختلف شهر توزیع کنند تا به مردم یادآوری شود که تنها نیستند و میتوانند در شرایط سخت، به صورت رایگان با مشاورانی مثل او صحبت کنند.
از همان روزها، فاطمه هر جمعه پشت یکی از کامپیوترهای یک کافینت در آستانه اشرفیه مینشیند، آگهیها را تایپ میکند، چاپ میکند و به دست مردم میرساند. تماسها یکی پس از دیگری میرسند، و همچنان این صدای امید در شهر شنیده میشود.
شماره تلفنهایش را روی برگههایی نوشته و بین مردم پخش کرده است؛ بسیاری از آنان عکس میگیرند، تماس میگیرند، نوبت میگیرند و برای گفتگو میآیند. حتی کودکانی که همراهشان هستند، از این فضا بهرهمند میشوند.
این دردها عمیقتر از آن است که بتوان با چند کلمه بیان کرد. مردم گیجاند؛ نمیدانند چه بلایی بر سر زندگی، آینده و روانشان آمده است.
اما در کنار تمام این دردها، فاطمه امید را هم میبیند؛ امیدی که در همبستگی و همدلی مردمان این دیار موج میزند.
این روایت صدای زنی است که امروز با کلماتش به مردم خدمت میکند و فردا شاید در صف رزمندگان برای دفاع از خاک و ناموس باشد؛ زنی که با عشق به مردم و میهن، ستارهای در دل تاریکی جنگ شده است.
کوثر اشرافی
#عصر_روایتها | بله | ایتا
اگر این روزها از رشت راهی آستانه اشرفیه شده باشید، احتمالاً در کوچه پس کوچهها و خیابانهای این شهر، دیوارهایی را دیدهاید که پر شدهاند از آگهیهای کوچک و بزرگ؛ نوشتههایی ساده و بیریا که شاید در نگاه اول فقط یک جمله کوتاه دارند: «مشاوره رایگان».
اما در پشت این چند کلمه، داستانی از همدلی، درد، تلاش و امید نهفته است؛ داستان انسانهایی که با قلبهایی بزرگ و ارادهای راسخ، برای تسکین دردهایشان قدم برداشتهاند.
در روزهایی که سایه تاریک جنگ بر مناطقی نه چندان دور از رشت افتاده بود، ترس و اضطراب در چشمان کودکان، زنان و مردان شهر موج میزد. در این میان، دیدن یک آگهی ساده روی دیوار، چون ستارهای در شب تاریک، دلهای مردمان را روشن میکرد.
در میان این موج همدلی، چهرهای برجسته میشود؛ بانویی از لاهیجان به نام «فاطمه مهدیپور» که سالها است در زمینه مشاوره پیش از ازدواج فعالیت دارد، اما این روزها کار و زندگیاش را وقف همدردی و همراهی با مردم آسیبدیده آستانه اشرفیه کرده است.
_ «وقتی وارد آستانه اشرفیه شدم و کودکان و خانوادههایی با خانههای تخریبشده و چشمانی پر از اضطراب را دیدم، نتوانستم بیتفاوت باشم. تمام فکر و جانم را گذاشتم تا بتوانم حتی ذرهای از بار این غم و رنج را کم کنم. من که توان ساختن خانهها یا پرستاری از مجروحان را ندارم، اما میتوانم با کلماتم، با یک گوش شنوا و چند لحظه گفتگو، ترس و اضطراب را از دلشان بردارم.»
فاطمه با همفکری همکارانش، تصمیم گرفتند آگهیهایی را تهیه و در نقاط مختلف شهر توزیع کنند تا به مردم یادآوری شود که تنها نیستند و میتوانند در شرایط سخت، به صورت رایگان با مشاورانی مثل او صحبت کنند.
از همان روزها، فاطمه هر جمعه پشت یکی از کامپیوترهای یک کافینت در آستانه اشرفیه مینشیند، آگهیها را تایپ میکند، چاپ میکند و به دست مردم میرساند. تماسها یکی پس از دیگری میرسند، و همچنان این صدای امید در شهر شنیده میشود.
شماره تلفنهایش را روی برگههایی نوشته و بین مردم پخش کرده است؛ بسیاری از آنان عکس میگیرند، تماس میگیرند، نوبت میگیرند و برای گفتگو میآیند. حتی کودکانی که همراهشان هستند، از این فضا بهرهمند میشوند.
این دردها عمیقتر از آن است که بتوان با چند کلمه بیان کرد. مردم گیجاند؛ نمیدانند چه بلایی بر سر زندگی، آینده و روانشان آمده است.
اما در کنار تمام این دردها، فاطمه امید را هم میبیند؛ امیدی که در همبستگی و همدلی مردمان این دیار موج میزند.
این روایت صدای زنی است که امروز با کلماتش به مردم خدمت میکند و فردا شاید در صف رزمندگان برای دفاع از خاک و ناموس باشد؛ زنی که با عشق به مردم و میهن، ستارهای در دل تاریکی جنگ شده است.
۱۱:۱۵
یک روز مانده به تاسوعا و عاشورامیآمدند توی آسایشگاهها. دکترشان مایعی را با سرنگ به بازویمان تزریق میکرد.دو ساعت بعد از تزریق، منگ و گیج میشدیم و تب میکردیم. حال و حوصله هیچ کاری را نداشتیم و فقط میخواستیم یک گوشه بیفتیم و بخوابیم.جای سوزن باد میکرد و دست میزدیم آه و نالهمان بلند میشد. آنقدر تب میکردیم که میرفتیم زیر دوش آب، میایستادیم و باز از تب میسوختیم.سرمان از درد میخواست بترکد. با پارچه میبستیم ولی باز هیچ تفاوتی نمیکرد. میشدیم مثل مردههای متحرک.
سربازان چکمهپوشخاطرات اسیر آزادشده ایرانی بهمن نوظهورمصاحبه و نگارش: ساسان ناطق
#عصر_روایتها | بله | ایتا
۱۱:۱۵
#روایت_میدان_مردم#ملت_امام_حسین
دُرست دمِ در ورودی، صحنه ای، نگاهم را برید. پسر بچهای که روی یک صندلیِ کوچک تاشو نشسته بود.ساکت، محجوب و بیهیچ هیاهو.در دستش یک جعبه دستمال کاغذی بود. بالا نگهاش داشته بود تا مردم راحتتر اشکشان را پاک کنند.خم شدم تا صدایم در صدای روضه گم نشود، دهانم را نزدیک گوشش بردم و پرسیدم: «تو خودت این دستمالها رو آوردی؟»لبخند زد. سرش را به نشانه "بله" تکان داد.دوباره پرسیدم: «چرا عزیز دلم؟»آرام گفت: « چون میخوام خدا از من راضی باشه، میخواستم یه کاری برای امام حسین انجام بدم. پولم کم بود، فقط تونستم چندتا جعبه دستمال بخرم و بیارم اینجا تا مردم اشک هاشون رو پاک کنن.»نمیدانم چرا، اما حرفش مرا لرزاند... با همان زبان سادهاش، مرا از خودم خجالت داد. او تمام داشتهاش را آورده بود، برای عزاداران ابا عبدالله الحسین (ع) آنوقت من چه؟! من که ادعای محبت داشتم، تا کنون چه کرده بودم برای اهل بیت علیهم السلام؟ هیچ.اما آنجا دلم روشن شد به وجود پاک و با اخلاص نسلِ آینده، این نسل، سرشار از امید و روشنی است.هنوز هم اگر پای روضه باشد، دستهای کوچکشان از بزرگترین ارادهها هم مردانهتر عمل میکند.این کودکان هستند که بذرهای ظهور را در دل شب میکارند.و هر چقدر دشمن خرج کند برای تغییر فکر و دل اینها، باز هم دستهای خالیشان پر از نور اهل بیت است.
ام سلمه فرد
#عصر_روایتها | بله | ایتا
دُرست دمِ در ورودی، صحنه ای، نگاهم را برید. پسر بچهای که روی یک صندلیِ کوچک تاشو نشسته بود.ساکت، محجوب و بیهیچ هیاهو.در دستش یک جعبه دستمال کاغذی بود. بالا نگهاش داشته بود تا مردم راحتتر اشکشان را پاک کنند.خم شدم تا صدایم در صدای روضه گم نشود، دهانم را نزدیک گوشش بردم و پرسیدم: «تو خودت این دستمالها رو آوردی؟»لبخند زد. سرش را به نشانه "بله" تکان داد.دوباره پرسیدم: «چرا عزیز دلم؟»آرام گفت: « چون میخوام خدا از من راضی باشه، میخواستم یه کاری برای امام حسین انجام بدم. پولم کم بود، فقط تونستم چندتا جعبه دستمال بخرم و بیارم اینجا تا مردم اشک هاشون رو پاک کنن.»نمیدانم چرا، اما حرفش مرا لرزاند... با همان زبان سادهاش، مرا از خودم خجالت داد. او تمام داشتهاش را آورده بود، برای عزاداران ابا عبدالله الحسین (ع) آنوقت من چه؟! من که ادعای محبت داشتم، تا کنون چه کرده بودم برای اهل بیت علیهم السلام؟ هیچ.اما آنجا دلم روشن شد به وجود پاک و با اخلاص نسلِ آینده، این نسل، سرشار از امید و روشنی است.هنوز هم اگر پای روضه باشد، دستهای کوچکشان از بزرگترین ارادهها هم مردانهتر عمل میکند.این کودکان هستند که بذرهای ظهور را در دل شب میکارند.و هر چقدر دشمن خرج کند برای تغییر فکر و دل اینها، باز هم دستهای خالیشان پر از نور اهل بیت است.
۱۱:۱۶
#روایت_میدان_مردم#ملت_امام_حسین
دوری مسیر و عادت داشتن به دو سه تا مسجد داخل شهر، اجازه نمی داد که به مسجد امام رضا بیایم.چند پسر بچه جلوی در اسپند دود میکنند. پرده ی سیاهی را در کوچه زده اند:«نجات اهل عالم با حسین (ع)است.» پایم را که در حیاط می گذارم خیمه های سفید جلب توجه می کنند. حیاط با چراغ های قرمزِ منحنی تزئین شده است.
گوشهای مینشینم و به آدمها نگاه میکنم. چند پسر بچه با هم بازی میکنند. گاهی صدایشان بالا میرود. راستش دلم سکوت می خواهد. صدایی که چندان هم جوان نیست گاه گداری به گوشم می رسد: «برین پیش ماماناتون»
صدای مداح در مسجد می پیچد: «روی نیزه بودی،رسرم داد زدن....بابا....سرت چرا بوی تنور می ده؟»عجیب است که روضه ی حضرت ابوالفضل(ع) نمی خوانند، اما چشمانم حسابی می بارند.
یادم می آید در یکی از محرّم های زندگی ام، شب سوم به عزیز دردانه ی امام حسین(ع) گفته بودم حواسش به اربعین من باشد؛ کاش امسال هم رقیه کوچولو صدایم را بشنود.
منتظر تاکسی بی سیم می ایستم. پسر جوانی غذاهای هیئت را به راننده هایی که رد می شوند تعارف می کند. جلو می روم و می گویم: «ببخشید می شه یه غذا بدید به راننده بدم؟» "بله آبجی" می گوید و غذا را به طرفم می گیرد.
مریم نجفی
#عصر_روایتها | بله | ایتا
دوری مسیر و عادت داشتن به دو سه تا مسجد داخل شهر، اجازه نمی داد که به مسجد امام رضا بیایم.چند پسر بچه جلوی در اسپند دود میکنند. پرده ی سیاهی را در کوچه زده اند:«نجات اهل عالم با حسین (ع)است.» پایم را که در حیاط می گذارم خیمه های سفید جلب توجه می کنند. حیاط با چراغ های قرمزِ منحنی تزئین شده است.
گوشهای مینشینم و به آدمها نگاه میکنم. چند پسر بچه با هم بازی میکنند. گاهی صدایشان بالا میرود. راستش دلم سکوت می خواهد. صدایی که چندان هم جوان نیست گاه گداری به گوشم می رسد: «برین پیش ماماناتون»
صدای مداح در مسجد می پیچد: «روی نیزه بودی،رسرم داد زدن....بابا....سرت چرا بوی تنور می ده؟»عجیب است که روضه ی حضرت ابوالفضل(ع) نمی خوانند، اما چشمانم حسابی می بارند.
یادم می آید در یکی از محرّم های زندگی ام، شب سوم به عزیز دردانه ی امام حسین(ع) گفته بودم حواسش به اربعین من باشد؛ کاش امسال هم رقیه کوچولو صدایم را بشنود.
منتظر تاکسی بی سیم می ایستم. پسر جوانی غذاهای هیئت را به راننده هایی که رد می شوند تعارف می کند. جلو می روم و می گویم: «ببخشید می شه یه غذا بدید به راننده بدم؟» "بله آبجی" می گوید و غذا را به طرفم می گیرد.
۱۱:۱۶
#روایت_میدان_مردم#ملت_امام_حسین
امتداد عاشورا
صبح که بیدار شدم دیدم همسرم این عکس را فرستاده؛ راستش ناخودآگاه تنم لرزید.این فقط یک عکس نیستیک عهد قدیمی است…عهدی که از حنجره بریدهی حسین گذشت تا برسد به سینه مردان این روزگار و دیار.
مردانی با شانههایی از جنس عَلَم،که اگر هزار تیر هم بیاید، اگر هزار فتنه بریزد، باز هم نمیگذارند پرچم بیفتد.چون یاد گرفتهاند غیرت و وفاداری را از عباس ابن علی ابن ابی طالب(ع)
در دل قاب، دختربچهای آمده؛قدش به جنگ نمیرسد، به شعار نه، به صف اول هم نه…اما یک بوسه دارد، برای ابراز عشق به پرچم و همین بوسه، کار خودش را میکند.او دارد پرچم را میبوسد؛ با دل آرام؛چون خیالش جمع است مردانی ایستادهاند که اگر زمین بلرزد، اگر آسمان بغرد، باز هم اجازه نمیدهند پرچم وطن،پرچم شرف، پرچم حسین، روی خاک بیفتد.
این شعار نیست؛ این هویت ماست این که ما ملت امام حسینیم.و تا وقتی حتی یک نفر برای حفظ پرچم میایستد، و یک نفر به آن بوسه میزند،این خاک هنوز هست.این راه امتداد عاشوراست.
علی دارا
#عصر_روایتها | بله | ایتا
صبح که بیدار شدم دیدم همسرم این عکس را فرستاده؛ راستش ناخودآگاه تنم لرزید.این فقط یک عکس نیستیک عهد قدیمی است…عهدی که از حنجره بریدهی حسین گذشت تا برسد به سینه مردان این روزگار و دیار.
مردانی با شانههایی از جنس عَلَم،که اگر هزار تیر هم بیاید، اگر هزار فتنه بریزد، باز هم نمیگذارند پرچم بیفتد.چون یاد گرفتهاند غیرت و وفاداری را از عباس ابن علی ابن ابی طالب(ع)
در دل قاب، دختربچهای آمده؛قدش به جنگ نمیرسد، به شعار نه، به صف اول هم نه…اما یک بوسه دارد، برای ابراز عشق به پرچم و همین بوسه، کار خودش را میکند.او دارد پرچم را میبوسد؛ با دل آرام؛چون خیالش جمع است مردانی ایستادهاند که اگر زمین بلرزد، اگر آسمان بغرد، باز هم اجازه نمیدهند پرچم وطن،پرچم شرف، پرچم حسین، روی خاک بیفتد.
این شعار نیست؛ این هویت ماست این که ما ملت امام حسینیم.و تا وقتی حتی یک نفر برای حفظ پرچم میایستد، و یک نفر به آن بوسه میزند،این خاک هنوز هست.این راه امتداد عاشوراست.
۱۱:۱۷