
"
"عَقآیدِ یکدَلقَک . . ."
سرآغاز داستان ما: سال ۱۴۰۵ حوالی غروب.. صحبت با من؟ble.ir/SendHarfBot?s"سلطان قلبم کجایی کجایی؟""به من نگو دوستت دارم..که باورم نمیشه""وقتی چشمات هم میاد...دو ستاره کم میاد..""هر عشقی میمیرد...خاموشی میگیرد.. ""شاید...فقط کتاب؟"