بله | کانال ☆رمـانـسرا☆
عکس پروفایل ☆رمـانـسرا☆

☆رمـانـسرا☆

۹۳۸ عضو
☆رمـانـسرا☆
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #پارت10 #پرستار_شیطنت_هایم یکی زد تو پیشونیش و جیغ زد: _خدایا منو گاو کن از دست این چپ چپ نگاش کردم،.حق به جانب گفت: _چیه؟ _لاقل یه چیزی بخواه که نباشی نیشگونی از رون پام گرفت که جیغم هوا رفت: _کاریت نمیشه کرد دیگه، از اولم مبتلا به سندروم مغز خیارکی بودی با دقت داشت برام خط چشم میکشید، پوفی کشیدم و به ساعت نگا کردم: _بابا دیرم شد بذار برم _خفه شو، دیر رسیدن بهتر از زشت رسیدنه اینو همیشه یادت باشه _هیچی نخوردن بهتر از گ... خوردنه، اینم تو یادت باشه در یک حرکت انتحاری خط چشم و کرد تو چشمم که جیغم به هوا رفت: _عقده ایه بدبخت، اگه کور بشم کی میخواد جواب جسی رو بده ها؟ با حرص دستاشو به کمرش زد : _جسی سگه منه، به توچه دستمال مرطوب و کشیدم به کل صورتم و بعد لبخند پر عشوه ای زدم، با عشق به جسی که داشت دمشو برام تکون میداد نگاه کردم: _همه چی از یه لیس شروع شد زد تو سرم: _خاک تو سر حیوون بازت کنن، به سگ من کاری نداشته باش بعد در حالی که سوییچشو از رو اپن چنگ میزد رو به جسی بوسی فرستاد: _مواظب باش تا برگردم مامانی بعد رو به من گفت: _پایین منتظرتم زود بیا اوکیی گفتم و بعد از اینکه همه آرایش صورتمو پاک کردم یه برق لب کمرنگ زدم و بعد از چک کردن مدارکم و مطمعن شدن ازین که کامله رفتم پایین، داخل ماشین نوشین نگاه تحسین بر انگیزی به سر تا پام انداخت و گفت: _با اینکه عین ادم واینستادی آرایشت کنم، ولی محشر شدی، میترسم طرف عاشقت بشه ‹ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz ›
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#پارت11#پرستار_شیطنت_هایم

چپ چپ نگاش کردم:
شبیه فضای سبز میدون آزادی درستم کردی بعد از کارت تعریفم میکنی

عین خودم نگام کرد و راه افتاد:

_خاک تو سر بی لیاقتت، خب اون مانتو قرمزه رو میپوشیدی

_دیگه نخواستم دلتو بشکونم، به نظرت طرف قبول میکنه؟ من خیلی استرس دارم

دستشو گذاشت روی دست سردم که روی پام بود:

نمیتونم بهت اطمینان صد در صد بدم ولی امیدوارم که قبول کنه عزیزم

تا اونجا نصیحتم کرد که اون یارو یاسر نیست و اگر حرفی زد کفشمو تو چشمش نکنم منم سرمو به تایید حرفش عین بز تکون میدادم
جلوی خونه باغ بزرگی نگر داشت:
_فک کنم همینجاست، ببین درسته
آدرسو از توی گوشیم نگاه کردم و سر تکون دادم:
_آره درستهپیاده شدم، سعی کردم خانوم باشم:_واقعا مرسی نوشین بابت همه چیز، امیدوارم یه روز بتونم این خوبیاتو جبران کنمبا تعجب زل زد بهم:
_ینی باور کنم الان عین آدم داری ازم تشکر میکنی؟ وای باورم نمیشهههه
_خُبه خُبه، دور برندار برا من
خندید و بوسی برام فرستاد:
_هر چی شد بهم زنگ بزن
اوکی گفتم و ازش خدافظی کردم، آیفون خونه رو که زدم، چند ثانیه گذشت تا صدای پیری جواب داد:
_کیه؟
_بخشی هستم، قرار بود بیام...
_بعله بعله، بفرما تو دخترمدر و زد و وارد شدم، باد سردی میومد و من با اینکه بیش از حد گرمایی بودم الان احساس سرما میکردم، البته استرس داشتنم هم مزید بر علت بود
ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz

۷:۵۱

☆رمـانـسرا☆
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #پارت11 #پرستار_شیطنت_هایم چپ چپ نگاش کردم: شبیه فضای سبز میدون آزادی درستم کردی بعد از کارت تعریفم میکنی عین خودم نگام کرد و راه افتاد: _خاک تو سر بی لیاقتت، خب اون مانتو قرمزه رو میپوشیدی _دیگه نخواستم دلتو بشکونم، به نظرت طرف قبول میکنه؟ من خیلی استرس دارم دستشو گذاشت روی دست سردم که روی پام بود: نمیتونم بهت اطمینان صد در صد بدم ولی امیدوارم که قبول کنه عزیزم تا اونجا نصیحتم کرد که اون یارو یاسر نیست و اگر حرفی زد کفشمو تو چشمش نکنم منم سرمو به تایید حرفش عین بز تکون میدادم جلوی خونه باغ بزرگی نگر داشت: _فک کنم همینجاست، ببین درسته آدرسو از توی گوشیم نگاه کردم و سر تکون دادم: _آره درسته پیاده شدم، سعی کردم خانوم باشم: _واقعا مرسی نوشین بابت همه چیز، امیدوارم یه روز بتونم این خوبیاتو جبران کنم با تعجب زل زد بهم: _ینی باور کنم الان عین آدم داری ازم تشکر میکنی؟ وای باورم نمیشهههه _خُبه خُبه، دور برندار برا من خندید و بوسی برام فرستاد: _هر چی شد بهم زنگ بزن اوکی گفتم و ازش خدافظی کردم، آیفون خونه رو که زدم، چند ثانیه گذشت تا صدای پیری جواب داد: _کیه؟ _بخشی هستم، قرار بود بیام... _بعله بعله، بفرما تو دخترم در و زد و وارد شدم، باد سردی میومد و من با اینکه بیش از حد گرمایی بودم الان احساس سرما میکردم، البته استرس داشتنم هم مزید بر علت بود ‹ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz ›
#پارت11
#پرستار_شیطنت_هایم

۷:۵۱

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#پارت12#پرستار_شیطنت_هایم

به باغبونی که داشت برگای خشک روی زمین و جمع میکرد سلام کردم، با مهربونی جوابمو داد...رو به روم یه راه سنگ فرش بود که به خونه ی نمای سنگی و کلاسیکی میرسید..دور تا دور خونه و باغ پر از درختای بود که برگاشون کمابیش ریخته بودن این خونه حتما تو شب خیلی برگ ریزونو ترسناک میشهتوجهمو بیشتر از همه تاب بزرگ خانوادگی ای که نزدیک خونه بود جلب کرد و نیشم باز شد، آخ اگه بشه بیام تاب بازی کنم
به خونه که رسیدم در باز شد و پیرزن با نمک تپلی بیرون اومد، نیشمو براش باز کردم و سلام کردم، لبخند زد که لپای تپلش زد بیرون:
_بفرما تو دختر جان
وارد شدم:
_خوش اومدی، بفرما بشین آقا هنوز نیومدن یه چند دقیقه دیگه میرسن
سرمو تکون دادم، خونه دوبلکس و خیلی بزرگی بودهمه وسایلش ترکیب شیری و قهوه ای و آبی بود
انقدر خوشگل و با سلیقه چیده شده بود که محو دکورش شده بودم از کنار میز غذا خوری بزرگی که رو به روی پله ها بود رد شدم و روی مبل سه نفره شیری رنگ نشستم، چند ثانیه گذشت تا با یه فنجون قهوه و شکر برگشت و جلوم گذاشت
_تا اینو بخوری آقا هم نیانبی تربیت، شاید من قهوه دوست نداشته باشم خب...
با من من پرسیدم:
_اوممم ببخشید بچه ها کجان؟
_طبقه بالا تو اتاقشونن معمولا فقط وقت غذا میان پایین و برای دیدن تی وی
آهانی گفتم، همون موقع در باز شد و نگاه هر دومون برگشت سمت در
نگام از کفشای ورنی مارکش بالا اومد روی شلوار جذب پارچه ای پاش، هر چی نگاهمو بالا تر میاوردم به بالا تنش نمیرسید، واه واه، چه لنگای درازی داره
یه پولیور لجنی رنگ تنش بود که قسمت بازوهاش حسابی کش اومده بود
ته ریش روشنش صورتشو حسابی مردونه کرده بود و چشماش میشی رنگ بود، صورت استخونی و لبای مردونه
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#پارت12#پرستار_شیطنت_هایم

به باغبونی که داشت برگای خشک روی زمین و جمع میکرد سلام کردم، با مهربونی جوابمو داد...رو به روم یه راه سنگ فرش بود که به خونه ی نمای سنگی و کلاسیکی میرسید..دور تا دور خونه و باغ پر از درختای بود که برگاشون کمابیش ریخته بودن این خونه حتما تو شب خیلی برگ ریزونو ترسناک میشهتوجهمو بیشتر از همه تاب بزرگ خانوادگی ای که نزدیک خونه بود جلب کرد و نیشم باز شد، آخ اگه بشه بیام تاب بازی کنم
به خونه که رسیدم در باز شد و پیرزن با نمک تپلی بیرون اومد، نیشمو براش باز کردم و سلام کردم، لبخند زد که لپای تپلش زد بیرون:
_بفرما تو دختر جان
وارد شدم:
_خوش اومدی، بفرما بشین آقا هنوز نیومدن یه چند دقیقه دیگه میرسن
سرمو تکون دادم، خونه دوبلکس و خیلی بزرگی بودهمه وسایلش ترکیب شیری و قهوه ای و آبی بود
انقدر خوشگل و با سلیقه چیده شده بود که محو دکورش شده بودم از کنار میز غذا خوری بزرگی که رو به روی پله ها بود رد شدم و روی مبل سه نفره شیری رنگ نشستم، چند ثانیه گذشت تا با یه فنجون قهوه و شکر برگشت و جلوم گذاشت
_تا اینو بخوری آقا هم نیانبی تربیت، شاید من قهوه دوست نداشته باشم خب...
با من من پرسیدم:
_اوممم ببخشید بچه ها کجان؟
_طبقه بالا تو اتاقشونن معمولا فقط وقت غذا میان پایین و برای دیدن تی وی
آهانی گفتم، همون موقع در باز شد و نگاه هر دومون برگشت سمت در
نگام از کفشای ورنی مارکش بالا اومد روی شلوار جذب پارچه ای پاش، هر چی نگاهمو بالا تر میاوردم به بالا تنش نمیرسید، واه واه، چه لنگای درازی دار

۷:۵۲

☆رمـانـسرا☆
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #پارت11 #پرستار_شیطنت_هایم چپ چپ نگاش کردم: شبیه فضای سبز میدون آزادی درستم کردی بعد از کارت تعریفم میکنی عین خودم نگام کرد و راه افتاد: _خاک تو سر بی لیاقتت، خب اون مانتو قرمزه رو میپوشیدی _دیگه نخواستم دلتو بشکونم، به نظرت طرف قبول میکنه؟ من خیلی استرس دارم دستشو گذاشت روی دست سردم که روی پام بود: نمیتونم بهت اطمینان صد در صد بدم ولی امیدوارم که قبول کنه عزیزم تا اونجا نصیحتم کرد که اون یارو یاسر نیست و اگر حرفی زد کفشمو تو چشمش نکنم منم سرمو به تایید حرفش عین بز تکون میدادم جلوی خونه باغ بزرگی نگر داشت: _فک کنم همینجاست، ببین درسته آدرسو از توی گوشیم نگاه کردم و سر تکون دادم: _آره درسته پیاده شدم، سعی کردم خانوم باشم: _واقعا مرسی نوشین بابت همه چیز، امیدوارم یه روز بتونم این خوبیاتو جبران کنم با تعجب زل زد بهم: _ینی باور کنم الان عین آدم داری ازم تشکر میکنی؟ وای باورم نمیشهههه _خُبه خُبه، دور برندار برا من خندید و بوسی برام فرستاد: _هر چی شد بهم زنگ بزن اوکی گفتم و ازش خدافظی کردم، آیفون خونه رو که زدم، چند ثانیه گذشت تا صدای پیری جواب داد: _کیه؟ _بخشی هستم، قرار بود بیام... _بعله بعله، بفرما تو دخترم در و زد و وارد شدم، باد سردی میومد و من با اینکه بیش از حد گرمایی بودم الان احساس سرما میکردم، البته استرس داشتنم هم مزید بر علت بود ‹ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz ›
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#پارت12#پرستار_شیطنت_هایم

به باغبونی که داشت برگای خشک روی زمین و جمع میکرد سلام کردم، با مهربونی جوابمو داد...رو به روم یه راه سنگ فرش بود که به خونه ی نمای سنگی و کلاسیکی میرسید..دور تا دور خونه و باغ پر از درختای بود که برگاشون کمابیش ریخته بودن این خونه حتما تو شب خیلی برگ ریزونو ترسناک میشهتوجهمو بیشتر از همه تاب بزرگ خانوادگی ای که نزدیک خونه بود جلب کرد و نیشم باز شد، آخ اگه بشه بیام تاب بازی کنم
به خونه که رسیدم در باز شد و پیرزن با نمک تپلی بیرون اومد، نیشمو براش باز کردم و سلام کردم، لبخند زد که لپای تپلش زد بیرون:
_بفرما تو دختر جان
وارد شدم:
_خوش اومدی، بفرما بشین آقا هنوز نیومدن یه چند دقیقه دیگه میرسن
سرمو تکون دادم، خونه دوبلکس و خیلی بزرگی بودهمه وسایلش ترکیب شیری و قهوه ای و آبی بود
انقدر خوشگل و با سلیقه چیده شده بود که محو دکورش شده بودم از کنار میز غذا خوری بزرگی که رو به روی پله ها بود رد شدم و روی مبل سه نفره شیری رنگ نشستم، چند ثانیه گذشت تا با یه فنجون قهوه و شکر برگشت و جلوم گذاشت
_تا اینو بخوری آقا هم نیانبی تربیت، شاید من قهوه دوست نداشته باشم خب...
با من من پرسیدم:
_اوممم ببخشید بچه ها کجان؟
_طبقه بالا تو اتاقشونن معمولا فقط وقت غذا میان پایین و برای دیدن تی وی
آهانی گفتم، همون موقع در باز شد و نگاه هر دومون برگشت سمت در
نگام از کفشای ورنی مارکش بالا اومد روی شلوار جذب پارچه ای پاش، هر چی نگاهمو بالا تر میاوردم به بالا تنش نمیرسید، واه واه، چه لنگای درازی داره
یه پولیور لجنی رنگ تنش بود که قسمت بازوهاش حسابی کش اومده بود
ته ریش روشنش صورتشو حسابی مردونه کرده بود و چشماش میشی رنگ بود، صورت استخونی و لبای مردونه
ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz

۷:۵۳

☆رمـانـسرا☆
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #پارت12 #پرستار_شیطنت_هایم به باغبونی که داشت برگای خشک روی زمین و جمع میکرد سلام کردم، با مهربونی جوابمو داد...رو به روم یه راه سنگ فرش بود که به خونه ی نمای سنگی و کلاسیکی میرسید..دور تا دور خونه و باغ پر از درختای بود که برگاشون کمابیش ریخته بودن این خونه حتما تو شب خیلی برگ ریزونو ترسناک میشه توجهمو بیشتر از همه تاب بزرگ خانوادگی ای که نزدیک خونه بود جلب کرد و نیشم باز شد، آخ اگه بشه بیام تاب بازی کنم به خونه که رسیدم در باز شد و پیرزن با نمک تپلی بیرون اومد، نیشمو براش باز کردم و سلام کردم، لبخند زد که لپای تپلش زد بیرون: _بفرما تو دختر جان وارد شدم: _خوش اومدی، بفرما بشین آقا هنوز نیومدن یه چند دقیقه دیگه میرسن سرمو تکون دادم، خونه دوبلکس و خیلی بزرگی بود همه وسایلش ترکیب شیری و قهوه ای و آبی بود انقدر خوشگل و با سلیقه چیده شده بود که محو دکورش شده بودم از کنار میز غذا خوری بزرگی که رو به روی پله ها بود رد شدم و روی مبل سه نفره شیری رنگ نشستم، چند ثانیه گذشت تا با یه فنجون قهوه و شکر برگشت و جلوم گذاشت _تا اینو بخوری آقا هم نیان بی تربیت، شاید من قهوه دوست نداشته باشم خب... با من من پرسیدم: _اوممم ببخشید بچه ها کجان؟ _طبقه بالا تو اتاقشونن معمولا فقط وقت غذا میان پایین و برای دیدن تی وی آهانی گفتم، همون موقع در باز شد و نگاه هر دومون برگشت سمت در نگام از کفشای ورنی مارکش بالا اومد روی شلوار جذب پارچه ای پاش، هر چی نگاهمو بالا تر میاوردم به بالا تنش نمیرسید، واه واه، چه لنگای درازی داره یه پولیور لجنی رنگ تنش بود که قسمت بازوهاش حسابی کش اومده بود ته ریش روشنش صورتشو حسابی مردونه کرده بود و چشماش میشی رنگ بود، صورت استخونی و لبای مردونه ‹ ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz›
#پارت12
#پرستار_شیطنت_هایم

۷:۵۳

☆رمـانـسرا☆
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #پارت12 #پرستار_شیطنت_هایم به باغبونی که داشت برگای خشک روی زمین و جمع میکرد سلام کردم، با مهربونی جوابمو داد...رو به روم یه راه سنگ فرش بود که به خونه ی نمای سنگی و کلاسیکی میرسید..دور تا دور خونه و باغ پر از درختای بود که برگاشون کمابیش ریخته بودن این خونه حتما تو شب خیلی برگ ریزونو ترسناک میشه توجهمو بیشتر از همه تاب بزرگ خانوادگی ای که نزدیک خونه بود جلب کرد و نیشم باز شد، آخ اگه بشه بیام تاب بازی کنم به خونه که رسیدم در باز شد و پیرزن با نمک تپلی بیرون اومد، نیشمو براش باز کردم و سلام کردم، لبخند زد که لپای تپلش زد بیرون: _بفرما تو دختر جان وارد شدم: _خوش اومدی، بفرما بشین آقا هنوز نیومدن یه چند دقیقه دیگه میرسن سرمو تکون دادم، خونه دوبلکس و خیلی بزرگی بود همه وسایلش ترکیب شیری و قهوه ای و آبی بود انقدر خوشگل و با سلیقه چیده شده بود که محو دکورش شده بودم از کنار میز غذا خوری بزرگی که رو به روی پله ها بود رد شدم و روی مبل سه نفره شیری رنگ نشستم، چند ثانیه گذشت تا با یه فنجون قهوه و شکر برگشت و جلوم گذاشت _تا اینو بخوری آقا هم نیان بی تربیت، شاید من قهوه دوست نداشته باشم خب... با من من پرسیدم: _اوممم ببخشید بچه ها کجان؟ _طبقه بالا تو اتاقشونن معمولا فقط وقت غذا میان پایین و برای دیدن تی وی آهانی گفتم، همون موقع در باز شد و نگاه هر دومون برگشت سمت در نگام از کفشای ورنی مارکش بالا اومد روی شلوار جذب پارچه ای پاش، هر چی نگاهمو بالا تر میاوردم به بالا تنش نمیرسید، واه واه، چه لنگای درازی داره یه پولیور لجنی رنگ تنش بود که قسمت بازوهاش حسابی کش اومده بود ته ریش روشنش صورتشو حسابی مردونه کرده بود و چشماش میشی رنگ بود، صورت استخونی و لبای مردونه ‹ ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz›
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

#پارت13#پرستار_شیطنت_هایم

آخرین باری که یه مرد و اینطوری دیده زده بودم دانشگاه میرفتم، دقیقا دو سال پیش
اصولا از مردای بور خوشم نمیومد ولی این واقعا خوب بود... تمام این دید زدنا بیشتر از ۵ ثانیه طول نکشید و سریع از جام پا شدم و سلام کردم
سرشو تکون داد و در حالی که کیفشو میداد دست خدمتکار جوابمو داد
صداش حتی از پشت تلفنم جذاب تر بود، خاک تو سر هیزت ماهی، بذار درتو، اشاره ای به مبل زد:
بفرمایید
رو به روم نشست

سعی کردم نیشمو تا حدی که ضایع نباشه باز کنم و لبخند خانومانه ای بزنم، البته اینکه چقدر توش موفق بودم و خدا میدونه.. لنگای درازشو روی هم انداخت و با اخم گفت:

_خب، گفتید سابقه کار ندارید؟

سرمو مظلومانه بالا انداختم:

_نوچ.. ینی نه

خانوم پیره دوباره برگشت و یه فنجونم جلوی جاوید گذاشت:
جاوید
ممنون الهه، بچه ها ناهارشونو خوردن؟

عه اسمش الهس پس، الهه خانوم سرشو با ناراحتی تکون داد:
نه والا پسرم هر چی صداشون زدم نیومدن پایین، منم که میدونی با این کمر درد و پا درد نمیتونم هی از این پله ها بالا و پایین برم

انقدر از این بچه های یوپسی که غذا نمیخورن بدم میاد، بچه باید منم بخوره
سرشو تکون داد و الهه خانوم رفت

_مدارکتون

حواس پرت شدمو جمعش کردم، مدارکمو روی میز هول دادم سمتش، در کمال بی فرهنگی!
مدارکمو از روز میز برداشت و با دقت و اخم زل زد بهشون:

_پدر و مادرتون مشکلی با تمام وقت بودن این کار ندار..

وسط حرفش پریدم:

_پدر و مادرم در قید حیات نیستن

نگاه جدیشو از روی برگه ها بالا آورد . نگاهشو به چشمام دوخت:

_متاسفم

سرمو تکون دادم
_باشه

اِنا، باز تر زدم، بنده خدا اومد که چشماش درشت بشه اما خودشو نگه داشت، گلوشو صاف کرد و گفت:

بسیار خب، از کی میتونید شروع به کار کنید؟

چشمام زد بیرون! جان؟ ینی بدون هیچی قبول کرد، با تعجبی که تو صدام مشهود بود گفتم:
_همین؟ ینی هیچ شرایط خاصی نداره؟ حتی مهم نیست که سابقه کاری ندارم؟
ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz

۷:۵۳

☆رمـانـسرا☆
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined #پارت13 #پرستار_شیطنت_هایم آخرین باری که یه مرد و اینطوری دیده زده بودم دانشگاه میرفتم، دقیقا دو سال پیش اصولا از مردای بور خوشم نمیومد ولی این واقعا خوب بود... تمام این دید زدنا بیشتر از ۵ ثانیه طول نکشید و سریع از جام پا شدم و سلام کردم سرشو تکون داد و در حالی که کیفشو میداد دست خدمتکار جوابمو داد صداش حتی از پشت تلفنم جذاب تر بود، خاک تو سر هیزت ماهی، بذار درتو، اشاره ای به مبل زد: بفرمایید رو به روم نشست سعی کردم نیشمو تا حدی که ضایع نباشه باز کنم و لبخند خانومانه ای بزنم، البته اینکه چقدر توش موفق بودم و خدا میدونه.. لنگای درازشو روی هم انداخت و با اخم گفت: _خب، گفتید سابقه کار ندارید؟ سرمو مظلومانه بالا انداختم: _نوچ.. ینی نه خانوم پیره دوباره برگشت و یه فنجونم جلوی جاوید گذاشت: جاوید ممنون الهه، بچه ها ناهارشونو خوردن؟ عه اسمش الهس پس، الهه خانوم سرشو با ناراحتی تکون داد: نه والا پسرم هر چی صداشون زدم نیومدن پایین، منم که میدونی با این کمر درد و پا درد نمیتونم هی از این پله ها بالا و پایین برم انقدر از این بچه های یوپسی که غذا نمیخورن بدم میاد، بچه باید منم بخوره سرشو تکون داد و الهه خانوم رفت _مدارکتون حواس پرت شدمو جمعش کردم، مدارکمو روی میز هول دادم سمتش، در کمال بی فرهنگی! مدارکمو از روز میز برداشت و با دقت و اخم زل زد بهشون: _پدر و مادرتون مشکلی با تمام وقت بودن این کار ندار.. وسط حرفش پریدم: _پدر و مادرم در قید حیات نیستن نگاه جدیشو از روی برگه ها بالا آورد . نگاهشو به چشمام دوخت: _متاسفم سرمو تکون دادم _باشه اِنا، باز تر زدم، بنده خدا اومد که چشماش درشت بشه اما خودشو نگه داشت، گلوشو صاف کرد و گفت: بسیار خب، از کی میتونید شروع به کار کنید؟ چشمام زد بیرون! جان؟ ینی بدون هیچی قبول کرد، با تعجبی که تو صدام مشهود بود گفتم: _همین؟ ینی هیچ شرایط خاصی نداره؟ حتی مهم نیست که سابقه کاری ندارم؟ ‹ ble.ir/join/MGQ4M2E0Mz›
#پارت13
#پرستار_شیطنت_هایم

۷:۵۴

.

۱۰:۴۵

سلام خوبین خوبم

۱۹:۳۷

پارت گذاری کنم یانه

۱۹:۳۸

اره بکن

۱۹:۳۸

ن نکن

۱۹:۳۸

☆رمـانـسرا☆
اره بکن
حوصله ندارم ول سعی میکنم تا شب پارت گذاری کنم شایدم نکنم

۱۴:۳۲

سلام خوبین خوبم اومدم ی سلامی عرض کنم و برم undefinedundefined

۱۴:۰۸

ام

۲۲:۴۳

سلام شبتون خوش

۲۲:۵۶

فعالیت کنم از این به بعد یا ن ؟

۲۲:۵۷

اره بکن

۲۲:۵۷

ن نکن

۲۲:۵۷

.

۲۲:۱۱