بله | کانال باغ کتاب تهران
عکس پروفایل باغ کتاب تهرانب

باغ کتاب تهران

۱.۴ هزار عضو
thumbnail
undefined سومین روز از جشن بزرگ باغ کتاب تهران با حضور گسترده خانواده‌ها
undefinedباغ کتاب تهران همزمان با ایام مبارک دهه فجر و جشن نیمه شعبان از روز چهارشنبه تا امروز جمعه ۱۷ بهمن ماه از صبح تا عصر با ویژه برنامه‌های متنوع میزبان خانواده‌ها بود.

۹:۲۳

thumbnail
undefined*این جشن برای همه بود*
undefined️ حال خوش روز سوم جشن نیمه‌شعبان تو باغ کتاب تهرانundefined

۸:۲۹

thumbnail
سلام همگیundefinedبالاخره رسیدیم به روزی که قولش رو داده بودیمundefined
روز اعلام نتایج مسابقه "قصه ناتمام"
امروز همه ۱۰متن برتر رو که براساس رای گروه داوران انتخاب شدن اینجا میذاریم تا ببینیم مردم کدوم رو بیشتر دوست دارنتا سه برنده اصلی مشخص بشنundefined
برنده‌ها بر اساس لایک undefined بیشتر انتخاب می‌شن پس اینجا تلاش خودتون هم کمک‌تون می‌کنه
راستی جایزه سه نفر اول بر اساس تعداد اعضای کاناله (یعنی با تعداد اعضای فعلی جایزه ۱میلیون و سیصدی بین سه نفر تقسیم می‌شه) پس هرچقدر اعضامون بیشتر باشه جایزه‌مون هم پربارتره.undefined

۹:۲۵

نامه آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت. فقط اسم من رویش بود و یک جمله در انتها "این آخرین فرصته"
پوزخندی زدم و نامه را روی میز کارم کنار هفت نامه دیگر که آنها هم دقیقا با همین جمله به پایان رسیده بودند، گذاشتم. هنوز حاضر نبود با من حرف بزند. حرف هایش را با نامه هایش منتقل میکرد. آن هم فقط وقتی که چیزی میخواست و تنها من میتوانستم فراهم کنم. با یادآوری نامه زمزمه کردم: "این آخرین فرصته" و ادامه دادم: "برای اینکه ببخشمت"اوایل این جمله چنان مرا بر می‌انگیخت که با امیدواری به هر دری میزدم تا خواسته دلش را اجابت کنم و خطایم را جبران کنم‌ولی حالا دیگر این حربه روی من اثری نداشت؛ چراکه اصلا بخششی در کار نبودپشت میز نشستم و دست به قلم شدم و نوشتم:چون نیامد ز تو یک بار نشانِ رحمتدل ز امیدِ تو بگسست و به خود واگذاشت
محدثه شیخی

۹:۳۶

نامه آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت.فقط اسم من رویش بود و یک جمله در انتها:«این آخرین فرصته.»*به پستچی نگاه کردم. در نگاهش اثری از ناآگاهی نبود. چیزی که در چشمانش می‌دیدم یک سوال بود. حاضری یا نه؟آب دهانم را قورت دادم. خیلی وقت بود منتظر نامه بودم. آن را در دستم فشردم. حاضر بودم؟ حاضر بودم همه‌ی آن چیزها را پشت سرم بگذارم، تجربه‌هایی که از سر نگذرانده و زندگی‌ای که نکرده بودم؟چشمانم را محکم بستم.((حاضرم.))پستچی را نمی‌دیدم. ولی نگاهش را حس می‌کردم. آخرین چیزی که شنیدم صدای شلیک بود.
زهرا سادات گوهری

۹:۳۸

نامه آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت.فقط اسم من رویش بود و یک جمله در انتها:«این آخرین فرصته.» نمی‌دانستم این جمله چقدر می‌تواند تأثیرگذار باشد. آیا می‌تواند او را تکان دهد؟ یا شاید هم به سادگی امروز من بخندد.اَه! خسته شدم. کاش کسی به من می‌گفت که چه کار کنم. نامه را مچاله کردم و به سمت سطل آشغال کنار درب اتاق پرت کردم. این همه کاغذ مچاله کردم و این همه حرف زدم ولی هیچ کدام از آن کلمات به قدر کافی حق مطلب را ادا نمی‌کردند.چقدر سخت است که برای خودت نامه بنویسی. برای دختری که سالها بعد وقتی چروک دستانش را دید به یاد بیاورد که برای زندگی به قدر کافی جنگیده و به اندازه لازم به دست آورده. به یاد بیاورد که همیشه وقت برای زندگی کردن نیست. در این لحظه هست و در لحظه‌ای دیگر شاید نه. کاش خوشبختی را در قلبش یافته باشد.
آوا اکبری

۹:۴۰

آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت فقط اسم من رویش بود ویک جمله درانتها: «این آخرین فرصته»

undefined شایدمیخاست اتمام حجت کندکه آخرین اصرارش رابانامه بهم گفت. یادمه اونروزصبح وقتی نامه بی نشانو خوندم ازخواب پریدم ،هواهنوزگرگ ومیش بود؛وایی بازم خوابای بی سرو ته !؟ زینگ ! در حیاطو که باز کردم یه کاغذکوچک‌ ازلای درافتادزمین ،اسم منم روش بود ویک جمله:این آخرین فرصته،اخرین فرصت چی؟!! بی معطلی راه افتادم ممکنه بتونم بهش برسم تا سرکوچه دویدم ،اتوبوس کمی جلوتر درحال پرشدن بودمحسنو دیدم ازدوچرخه میثم پیاده شد و برگشت نگاهی به کوچه انداخت تامنودیدبهم لبخندزدکمی مکث کردبه نامه تو دستم نگاه کردم وبلند گفتم دفعه ی بعد قسم می‌خورم محسن سرشو انداخت پایینو بعدبرام دست تکون دادوسوارشد میگفت اگه کشوری نباشه دیگه نیستیم که آرزو داشته باشیم ،ترس وخجالت درونم باهم جنگ داشتندقران جیبی رو درآوردم که استخاره کنم اما ترسیدم گفتم دفعه ی بعد قسم می‌خورم ،سال۶۷بودواون آخرین نیروهای اعزامی وبعدش امضای قطعنامه!
فاطمه زهرا نادری

۹:۴۲

نامه آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت.فقط اسم من رویش بود و یک جمله در انتها:«این آخرین فرصته.»همانجور که در ذهنم کلمات را مزه مزه میکردم طعم تلخ ترس و هیجان را احساس میکردمریه هایم برای کمی اکسیژن فریاد میزدند در را باز کردم و به سوی ساحل گریختم زانوهایم برای نگه داشتنم تقلا میکردندکه ناگهان کسی از پشت سرم گفت:«دریا امروز بی سابقه آرام است نه ؟»با ترس به پشت سرم نگاه کردم و آخرین ذرات ترس را از وجودم به کنار زدم خودش بود فرصت نداشته ام تمام شده بود او به دنبالم آمده بود زیرا او شاهد اضافی نمیخواست و من چیزی را دیدم که نباید با شجاعتی که در آن لحظه باور نمیکردم دارا باشم به او نگاه کردم اسحله در دستان او بود لحظه ای به پدرم و لحظه ای بعد به گلوله رقصان که دلتنگ آغوش پیشانیم بود نگاه کردم و بعد تنها روشنایی آسمان و جیغ پرندگان و خنده های جنون وارانه پدرم در گوشم طنین انداز شد و همان لحظه به سوی مادرم شتافتم و همانند کودکی در آغوش او پنهان شدم پدرم هر دوی مارا دوست داشت برای همین خودش هم به ما پیوست
سارینا ترابی

۹:۴۳

مثل همیشه به سمت مبل رو به روی تلویزیونی رفتم که دیگر نبود .مبل با صدای جِرجری مرا درون خودش جا داد .کلمات نامه دور تندی در سرم برداشته بودند و هی می چرخیدند و می چرخیدند و هر وقت به کلمه آخرین می رسیدند چون گاز موتوری صدایشان  بلندتر می شد.آخرین فرصت برای پرداخت چک برگشتیآخرین فرصت برای پرداخت مهریهآخرین فرصت برای تخلیه خانهبرای یک لحظه سرعت چرخش کلمات در سرم آهسته شد تا جایی که روی آخرین نخ سیگار ثابت ماند .به سیگار هی پُک زدم و هی پک زدم و هی پک زدم تا به آخرش رسید .پول پیش خانه را می دهم جای مهریه ، برای چک برگشتی هم جایی می روم که سقفی بالای سرم باشد و آب و نانی هم بدهند .
الهام مرادپور

۹:۴۶

نامه آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت.
فقط اسم من رویش بود و یک جمله در انتها:
«این آخرین فرصته.»
فقط یک نفر بود که هنوز میتونست نامه بنویسه و اسمم رو اینطور صدا کند.همه جا تاریک شد و من پرتاب شدم به ۲۰ سال قبل توی اون کافی نت لعنتی کنار شط. دستمو که قول داده بود هیچ وقت ولش نکنه پس زد. به چشمای خیسم هم که هیچ...شلوغ بود.رفتم پشت سیستم یاهو مسنجرو باز کردم قبل از اینکه پیامی بدم گفت برورفتم...دوباره همه جا روشن شدنامه رو‌ مچاله کردم و انداختم دورنه دیگه "اون آخرین فرصت بود"
زهرا ظفری

۹:۴۸

نامه آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت. فقط اسم من رویش بود و یک جمله در انتها: «این آخرین فرصته.»ادامه:دستخط، عینکِ خون‌آلودِ آن شب را تداعی می‌کرد. نوشته بود: "وقتی از کنار جسد او دویدی، من، که وجدان تو بودم، زیر آن چراغ خیابان یخ زدم. ده سال است در آن لحظه گیر کرده‌ام. بیا و مرا بردار. یا بگذار برای همیشه تنها بمانم... و تو هرگز خواب آرام نبینی."روان‌پزشک می‌گفت اینها توهمات احساس گناه است. اما بوی بارانِ آن شب، حالا در اتاق قفل شدهٔ من پیچیده بود.کلید را برداشتم. می‌دانستم بازگشت به آن خیابان، یا نجات من بود، یا تسلیم شدن در برابر جنونی که خود ساخته بودم.
ملینا مومنی

۹:۵۰

من نتوانستم جلوی لرزش دستانم را بگیرم. آن خط، برایم بیش از هر نشانه دیگری آشنا بود – خطی که سال‌ها تصور می‌کردم برای همیشه در گورستان خاطرات دفن شده است. کاغذ را که نزدیک‌تر بردم، بوی عودِ قدیمیِ اتاق مادربزرگم را می‌داد؛ همان بویی که هر پنجشنبه بعدازظهر خانه را پر می‌کرد.
با خود گفتم: «اگر این واقعاً از اوست، پس همه این سال‌ها دروغ بوده؟ آن تصادف، آن فراموشی ناگهانی، آن سکوتی که مثل دیواری بین ما قد کشید...» قلبم تندتر زد. شاید او هیچ‌وقت ما را فراموش نکرده بود. شاید فقط می‌خواست ما از خطر دور باشیم؛ از خطری که هرگز به ما نگفت.
جمله پایانی نامه مثل تیری بر دلم نشست: «این آخرین فرصته.» چرا آخرین فرصت؟ برای چی؟ آیا او در خطر است؟ یا می‌خواهد حقیقتی را که سال‌ها پنهان کرده بود، آخرین بار برملا کند؟ شاید این نامه فقط آغاز ماجرایی بود که سال‌ها منتظرش بودم.
مهدی تقی‌زاده

۹:۵۲

نامه آدرس نداشت، تمبر نداشت، تاریخ هم نداشت.
فقط اسم من رویش بود و یک جمله در انتها:
این آخرین فرصته.
کاغذ، عطر کهنه‌ی خاکستر و کتاب می‌داد. نگاهی به اتاق انداختم؛ سکوت سنگین، انگار مرا زیر بارِ سنگینیِ یک تصمیم قدیمی گذاشته بود. آن جمله، نه تهدید بود و نه خواهش، بلکه یک حقیقتِ اجتناب‌ناپذیر. فرصت برای بازگشت به مسیری که رها کرده بودم. می‌توانستم بسوزانم، اما آن حسِ نامعلوم از گذشته، مرا به خود فراخواند.
نفس عمیقی کشیدم. فهمیدم که آن نسخه از من که نامه را فرستاده بود، می‌دانست چه می‌خواهد. من هم بالاخره فهمیدم. با همان قلم قدیمی، زیر آن جمله نوشتم: “من هستم.”
علی‌اصغر مزینانی

۹:۵۴

thumbnail
پردیس سینمایی باغ کتاب میزبان توان‌یابان
قراره ۲ فیلم از جشنواره فجر برای توانبخش‌ها و معلولین تو باغ کتاب تهران به نمایش دربیاد.
دو فیلم اسکورت و قایق‌سواری در تهران هر دو تو سالن اصلی باغ کتاب اکران می‌شن که به نام استاد علی حاتمی نام‌گذاری شده.
undefinedسه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴undefinedسانس ۱۰ و ۱۲undefinedسالن شماره سه (علی حاتمی)
#جشنواره_فیلم_فجر

۹:۲۳

thumbnail
undefinedدر دل بهمن سرد تاريخلاله سر زد ز خون شهيدان
۲۲ بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی مبارک باد

۷:۵۴

سلام روزتون بخیرundefinedخب امروز آخرین فرصت رای‌گیری بود.
بریم برای اعلام برنده‌ها و نویسنده‌های خوش‌ذوق کانالundefinedundefined
ملینا مومنی (۸۴لایک)مهدی‌تقی‌زاده (۸۲لایک)محدثه شیخی (۶۶ لایک)
سه نفر برنده چالش قصه ناتمام هستن که به هرکدوم یه کارت هدیه خرید از باغ کتاب به ارزش ۵۰۰ هزار تومن تقدیم می‌شه.undefinedundefined
(دقت کنین که تعداد لایک‌ها تا ساعت۱۴ پنجشنبه در نظر گرفته شده و بعد ازین دیگه شمارش نمی‌شن.)

۱۰:۳۵

thumbnail
به مناسبت زادروز بنیان‌گذار آموزش و پرورش عشایری در ایران، محمد بهمن بیگیundefinedundefined

۱۳:۰۱

thumbnail
undefinedچهارشنبه دعوتید| سفر به دنیای رنگی بچه‌ها
undefinedمسابقه، گپ و گفت و آشپزی همراه با احسان مهدی و منصوره مصطفی‌زاده
undefinedاین چهارشنبه ۲۹ بهمن ماه/ ساعت ۵:۳۰ عصر
undefined سالن مرکزی باغ کتاب منتظرتون هستیم
@Tehran_Book_garden

۱۳:۰۸

thumbnail
undefinedبه مناسبت ۲۸ام بهمن، وفات ‌بزرگ علوی؛ نویسنده‌ای که تاریخ رو روایت می‌کرد...
#معرفی_بزرگان#بزرگ_علوی#باغ_کتاب_تهران

۱۴:۳۸

thumbnail
undefinedحلول ماه مبارک رمضان؛ ماه رهایی از فرش و پیوند با عرشماه ضیافت الهی بر شما مبارکundefined

۱۶:۰۵