خواهى که شود مشکلت اندر دو جهان حل،دست طلب انداز به دامان رقیه..جن و ملک و عالم و آدم همه یکسر،هستند سر سفره احسان رقیه..

#روضه
@banatolzeinab
#روضه
@banatolzeinab
۱۸:۵۹
سالروز تفحص شهیدان؛ سید حسین علم الهدی، فرخزاد سلحشور، جمال دهش ور، محسن غدیریان و دو شهید گمنام در مقتل شهدای هویزه
@banatolzeinab
۱۹:۴۹
۱۹:۴۹
۱۹:۴۹
۱۹:۴۹
۱۹:۴۹
بنـاتالزینب🌱
تصویر
شما كه هيچوقت گم نشده بوديد كه حالا پيدايتان كنند. شما چندتا ستاره بوديد در پهناي آسمان. رفته بوديد پشت ابرها. حجاب افتاده بود ميان ما و شما. در يك چنين روزي بود كه تصميم گرفتيد پرده براندازيد و از آن بالا به رويمان چشمك بزنيد. گمانم ون گوگ اگر آن شب را ميديد نقاشي "شب پرستاره"اش را پاره ميكرد و يكي از نو با الهام از آن شبي كه شما آسمانش را با سوسوي نورتان روشن كرديد ميكشيد.
قرآنِ سوختهی پاره پاره شده اولين بارقه نوري بود كه از سمت سيدحسينِ علم الهدي به رويمان تابيد. قرآنش آينهاي شد كه مثل ماه، نور خورشيد را انعكاس ميداد. شب با خورشيدِ قرآنش صبح شد. اولين پرده كنار رفت و حسين را قرآنش به ما شناساند. و به راستي آن روز، قرآنْ حسين علم الهدي را به ما شناساند يا حسينْ قرآن را به ما؟ قرآن علمِ هدايت ما به سوي سيد شد يا سيد، علم هدايتِ ما به سوي قرآن؟ به گمانم آن كسي كه سرانگشتانش اولين بار كلمات سوخته قرآنش را لمس كرده يك دور نبي شده و قرآن بر قلبش نازل شده. گفته بودم ونگوگ شب پرستارهاش را بايد پاره ميكرد نه؟ آخر، شب پرستاره كجا و شب قدرِ نزول آن حقيقت عظما كجا؟!
آن طرفتر پلاكي چشمك زده بود. نور تابيده بود به سطح شفافش و انعكاس خورشيد روي پلاك شده بود چشمكي نوراني به سمت ما. پلاك سلحشور بود يا غديريان؟ رنگش برگشته بود. خون شهيد به خوردش رفته بود. اسم حكاكي شده روي پلاك سخت ديده ميشد. پيشتر گفته بودم، شما كه گم نشده بوديد كه پيدايتان كنند. حالا تصميم گرفته بوديد پرده براندازيد و از پشت ابرها چشمك بزنيد تا در ظلمات شب راه را نشانمان دهيد. ديده بوديد حيران شديم، دور خودمان ميچرخيم، توي خاك انقدر خودمان را غلتاندهايم كه يادمان رفته آسماني هم هست. همين شد كه بسان ستارهاي سوسو زديد و پلاكهايتان را از دل خاك گره زديد دور انگشتانمان تا از معبر زمين پلي به سمت آسمان پيدا كنيم. از آن بالا برایمان ريسمان انداخته بوديد پایین، با زنجيرهاي همين پلاكها.
اما ميدانيد؟ زنجيرها را كه گرفتيم و آمديم بالا، مبداء دوتايش را پيدا نكرديم. هرچه چشم چرخانديم دوتا از ريسمانها صاحب نداشتند. ما را داشتند ميبردند سوي آسمان، بي هيچ نام و نشاني، دريغ و توقعي. همين است كه ما يكجور ديگر مديونشان شديم. راضي شده بودند مثل ستاره بدرخشند براي روشن كردن راهي كه تویش قدم گذاشته بوديم. شايد اگر برای هميشه در آغوش خاك ميماندند و استخوانهايشان هم برنميگشت يكجور ديگر خوشحال ميشدند. اما راضي شدند از دل خاك بيايند بيرون، ستاره شوند و بروند در آسمان و راه را روشن كنند، اما هرچه تلاش كرديم نشد راضيشان كنيم چيزي از اسم و رسمشان به ما بگويند.
حالا سالها از آن روزي كه شب را انقدر پرستاره كرديد تا سحر شود ميگذرد. قرآن سيدحسين هنوز هم ميسوزد. اما نه در جبههها. وسط شهر به دست همان ناخوديها. انگار قرآن سيدحسين عهد كرده هرچندوقت يك بار كلماتش را به آتش كشد تا نگذارد غفلت، دورمان بزند و تاريكيِ دورمان بيشتر شود. قرآن اگر همان امام صامت باشد، شايد بايد چنين گفت كه امام خودش را به آتشِ بلا مياندازد تا باز هم ظلمت آسمان پرستاره شود و شيعيانش راه را گم نكنند.
از آسمان باز هم ريسمانهايي از نور افکنده شده. مردي هست تا چنگ به آن زند تا دوباره سحر شود؟...
#دل_نگاشت
@banatolzeinab
قرآنِ سوختهی پاره پاره شده اولين بارقه نوري بود كه از سمت سيدحسينِ علم الهدي به رويمان تابيد. قرآنش آينهاي شد كه مثل ماه، نور خورشيد را انعكاس ميداد. شب با خورشيدِ قرآنش صبح شد. اولين پرده كنار رفت و حسين را قرآنش به ما شناساند. و به راستي آن روز، قرآنْ حسين علم الهدي را به ما شناساند يا حسينْ قرآن را به ما؟ قرآن علمِ هدايت ما به سوي سيد شد يا سيد، علم هدايتِ ما به سوي قرآن؟ به گمانم آن كسي كه سرانگشتانش اولين بار كلمات سوخته قرآنش را لمس كرده يك دور نبي شده و قرآن بر قلبش نازل شده. گفته بودم ونگوگ شب پرستارهاش را بايد پاره ميكرد نه؟ آخر، شب پرستاره كجا و شب قدرِ نزول آن حقيقت عظما كجا؟!
آن طرفتر پلاكي چشمك زده بود. نور تابيده بود به سطح شفافش و انعكاس خورشيد روي پلاك شده بود چشمكي نوراني به سمت ما. پلاك سلحشور بود يا غديريان؟ رنگش برگشته بود. خون شهيد به خوردش رفته بود. اسم حكاكي شده روي پلاك سخت ديده ميشد. پيشتر گفته بودم، شما كه گم نشده بوديد كه پيدايتان كنند. حالا تصميم گرفته بوديد پرده براندازيد و از پشت ابرها چشمك بزنيد تا در ظلمات شب راه را نشانمان دهيد. ديده بوديد حيران شديم، دور خودمان ميچرخيم، توي خاك انقدر خودمان را غلتاندهايم كه يادمان رفته آسماني هم هست. همين شد كه بسان ستارهاي سوسو زديد و پلاكهايتان را از دل خاك گره زديد دور انگشتانمان تا از معبر زمين پلي به سمت آسمان پيدا كنيم. از آن بالا برایمان ريسمان انداخته بوديد پایین، با زنجيرهاي همين پلاكها.
اما ميدانيد؟ زنجيرها را كه گرفتيم و آمديم بالا، مبداء دوتايش را پيدا نكرديم. هرچه چشم چرخانديم دوتا از ريسمانها صاحب نداشتند. ما را داشتند ميبردند سوي آسمان، بي هيچ نام و نشاني، دريغ و توقعي. همين است كه ما يكجور ديگر مديونشان شديم. راضي شده بودند مثل ستاره بدرخشند براي روشن كردن راهي كه تویش قدم گذاشته بوديم. شايد اگر برای هميشه در آغوش خاك ميماندند و استخوانهايشان هم برنميگشت يكجور ديگر خوشحال ميشدند. اما راضي شدند از دل خاك بيايند بيرون، ستاره شوند و بروند در آسمان و راه را روشن كنند، اما هرچه تلاش كرديم نشد راضيشان كنيم چيزي از اسم و رسمشان به ما بگويند.
حالا سالها از آن روزي كه شب را انقدر پرستاره كرديد تا سحر شود ميگذرد. قرآن سيدحسين هنوز هم ميسوزد. اما نه در جبههها. وسط شهر به دست همان ناخوديها. انگار قرآن سيدحسين عهد كرده هرچندوقت يك بار كلماتش را به آتش كشد تا نگذارد غفلت، دورمان بزند و تاريكيِ دورمان بيشتر شود. قرآن اگر همان امام صامت باشد، شايد بايد چنين گفت كه امام خودش را به آتشِ بلا مياندازد تا باز هم ظلمت آسمان پرستاره شود و شيعيانش راه را گم نكنند.
از آسمان باز هم ريسمانهايي از نور افکنده شده. مردي هست تا چنگ به آن زند تا دوباره سحر شود؟...
#دل_نگاشت
@banatolzeinab
۱۹:۴۹
کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را.. کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را..؟! غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور،پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را...
@banatolzeinab
۱۷:۱۶
۱۷:۱۶
۱۷:۱۶
۱۷:۱۶
۱۷:۱۶
۱۷:۱۶
۱۷:۱۶
۱۷:۱۶
چمدان بستهام. همه ترسهايم را ريختهام داخلش. دل نگرانيهايم را جا دادهام در دوتا زيپ جلويي، همه نتوانستنهايم را جمع كردهام و ناشيانه ريختهام در زيپ وسطي. چمدان بستهام. ميخواهم همهی اين نقصها و نشدنها را، نبودنها و نتوانستنها را بار بزنم بياورم پيش شما امهاتالمقاومةِ بهشتِ هويزه.
شما مادر سيدحسيني، بلدي چطور ترسهايم را گره بزني به دستان حسين(ع) تا مثل پسرت جرأتِ مبارزه پيدا كنم. شما مادر سلحشوري، ميداني چطور يادم بدهي در ميانهی زندگي سلحشور بودن و دلاوري كردن را. تازه، مادر اسماعيل هم اينجاست. اسماعيلِ كوهمداني. ميداند چطور دلم را به ايماني اسماعيلي قرص كند تا به هنگام ذبح مثل يك كوه مقاوم باشم. چمدان-چمدان "هيچ" برايتان آوردهام. مادري كنيد و طبق-طبق "كن" به قلبم نازل كنيد. شايد "فيكونِ" الهي اينَك بند نفسهاي مادرانهی شما باشد.من سوي شما هجرت كردهام. منت بر سرم كنيد و در كنار بانو زهرا(س) سكنايم دهيد....
#دل_نگاشت#وداع
@banatolzeinab
شما مادر سيدحسيني، بلدي چطور ترسهايم را گره بزني به دستان حسين(ع) تا مثل پسرت جرأتِ مبارزه پيدا كنم. شما مادر سلحشوري، ميداني چطور يادم بدهي در ميانهی زندگي سلحشور بودن و دلاوري كردن را. تازه، مادر اسماعيل هم اينجاست. اسماعيلِ كوهمداني. ميداند چطور دلم را به ايماني اسماعيلي قرص كند تا به هنگام ذبح مثل يك كوه مقاوم باشم. چمدان-چمدان "هيچ" برايتان آوردهام. مادري كنيد و طبق-طبق "كن" به قلبم نازل كنيد. شايد "فيكونِ" الهي اينَك بند نفسهاي مادرانهی شما باشد.من سوي شما هجرت كردهام. منت بر سرم كنيد و در كنار بانو زهرا(س) سكنايم دهيد....
#دل_نگاشت#وداع
@banatolzeinab
۱۸:۵۹
و قسم به عصر. كه تو ساكن در آني. صاحبِ عصرِ پرفراز و نشيب ما! دوكوهه تمام زمان را در خود جاي داده است. يك دور، تمام شهيدان را به خود ديده است. گويي زمان وقتي به دوکوهه پا ميگذاشته به حرمت شما که صاحبش باشي سر به تواضع خم ميكرده، و همانجا رزمنده لحظهی اوج خود را به نظاره مينشسته است كه از همان لحظهها بيقرار ميشده و چندي بعدش در آغوش شهادت آرام ميگرفته است.
هنوز هم زمان در دوكوهه معنا ندارد. هنوز هم وقتي واردش ميشوي زمزمههاي حاج همت را از گوشه و كنار درختهای سبز ميتواني بشنوي. اينجا هنوز هم احمدِ متوسليان به سوي قله اشاره ميكند و كنار گوشهایت نجوا ميكند: ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد. هرکس با ماست بسم الله هرکس با ما نیست خداحافظ!
دوكوهه از روز ازل ختم قرآنِ سوره عصر گرفته است. ازل را به ابد گره زده و هنوز هم در ميانهي آيات، نشانت ميدهد كه اينجا پادگان سربازان آخرالزماني سيدالشهداست. هركس در اين پادگان است عاقبتش به خير است و هركه نيست، لفي خسر است!
و قسم به عصر. عصر ظهورِ اين يارانِ آخر الزمان. كه تو صاحب اين عصر و تاريخي، و به ايجاز حضور تو، مجاهدانْ به منتهاي ابديت ميرسند. كه تو ترسيمگر شفقهاي خونيني، و شهدا در مكتب تو مشق رزم میکنند...#ايهاالعزيز(عج)
#بازگشتموقت#دل_نگاشت
@banatolzeinab
هنوز هم زمان در دوكوهه معنا ندارد. هنوز هم وقتي واردش ميشوي زمزمههاي حاج همت را از گوشه و كنار درختهای سبز ميتواني بشنوي. اينجا هنوز هم احمدِ متوسليان به سوي قله اشاره ميكند و كنار گوشهایت نجوا ميكند: ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد. هرکس با ماست بسم الله هرکس با ما نیست خداحافظ!
دوكوهه از روز ازل ختم قرآنِ سوره عصر گرفته است. ازل را به ابد گره زده و هنوز هم در ميانهي آيات، نشانت ميدهد كه اينجا پادگان سربازان آخرالزماني سيدالشهداست. هركس در اين پادگان است عاقبتش به خير است و هركه نيست، لفي خسر است!
و قسم به عصر. عصر ظهورِ اين يارانِ آخر الزمان. كه تو صاحب اين عصر و تاريخي، و به ايجاز حضور تو، مجاهدانْ به منتهاي ابديت ميرسند. كه تو ترسيمگر شفقهاي خونيني، و شهدا در مكتب تو مشق رزم میکنند...#ايهاالعزيز(عج)
#بازگشتموقت#دل_نگاشت
@banatolzeinab
۲۰:۳۲
چمدانها دانه دانه صف كشيدهاند زير سايهاش. يكيشان كه از همه دوز انقلابي بودنش بالاتر است يك چفيه انداخته روي شانههاش و با خودش فكر ميكند اين آقايي كه زير سايهی بيرقش قد علم كرده هم اگر اين روزها را ميديد چفيه ميشد عضو لاينفك شانههاش. كنار گوشهاي پلاستيكِ طرحدار كنارش كه شق و رق ايستاده زمزمه ميكند: "از اينجا كه برگرديم باز هم ميتوانم چفيه بياندازم روي شانهام؟ نميگويند چمدان بدبخت را برق بگيرد جو نه؟!"
چمدان ميانسالِ آن طرفتر كه صداي او را شنيده به هيكل پيرش تكاني ميدهد، لباس قهوهاياش را مرتب ميكند و از بالاي عينك ته استكانياش نگاهي به چمدان جوان مياندازد: "معلوم است كه ميتواني بچه جان! اينهمه طاقچه و درخت و در و پنجره. چرا دو دقيقه قبل رفتن اَد ما را زير اين پرچم جاگير كردهاند؟! فهمت بيجك برنداشته كه ما چه اينجا باشيم چه هرجاي ديگر بايد به نام آن پهلوان كربلا بشناسنمان؟ اينجا كمكحال خادمِ خيمهاش بودي؛ دستت درست. از حالا به بعد هم جز اسباب خادم و زائر را جا نميدهي توي خودت ها! اصلا هروقت صاحبت خواست تو را براي راهي غير از راه اين آقا كه زير سايهاش هستيم به كار بگيرد، اينقدر زيپهايت را خراب كن و بندهايت را پاره كن و هي روي اعصابش برو و بسته نشو تا از خير آن راهِ ناراه بگذرد. با چفيه يا بيچفيه، اما توي همين راه بمان. زير همين سايه. حالا ميخواهد توي طهران باشي يا توي هويزه".
کمی آنطرفتر، كوله سياه كوچولو روي شانهی مادرش گردن ميكشد تا اسمِ روي پرچمِ بالاسرش را بهتر تماشا كند. مادرش با خود فكر ميكند صاحبش دير كرده. شايد او هم نميتواند دل از هواي اينجا جدا كند. چمدانها ساكت شدهاند. صداي پاي صاحبانشان ميآيد. و كسي نميداند چمدان بادمجاني با خودش عهد كرده چفيهي روي شانهاش را هيچوقت از خودش جدا نكند. چه در ميانهي هواي هور و هويزه باشد، چه در ميان دود و دم طهران.
#دل_نگاشت#هجرت
@banatolzeinab
چمدان ميانسالِ آن طرفتر كه صداي او را شنيده به هيكل پيرش تكاني ميدهد، لباس قهوهاياش را مرتب ميكند و از بالاي عينك ته استكانياش نگاهي به چمدان جوان مياندازد: "معلوم است كه ميتواني بچه جان! اينهمه طاقچه و درخت و در و پنجره. چرا دو دقيقه قبل رفتن اَد ما را زير اين پرچم جاگير كردهاند؟! فهمت بيجك برنداشته كه ما چه اينجا باشيم چه هرجاي ديگر بايد به نام آن پهلوان كربلا بشناسنمان؟ اينجا كمكحال خادمِ خيمهاش بودي؛ دستت درست. از حالا به بعد هم جز اسباب خادم و زائر را جا نميدهي توي خودت ها! اصلا هروقت صاحبت خواست تو را براي راهي غير از راه اين آقا كه زير سايهاش هستيم به كار بگيرد، اينقدر زيپهايت را خراب كن و بندهايت را پاره كن و هي روي اعصابش برو و بسته نشو تا از خير آن راهِ ناراه بگذرد. با چفيه يا بيچفيه، اما توي همين راه بمان. زير همين سايه. حالا ميخواهد توي طهران باشي يا توي هويزه".
کمی آنطرفتر، كوله سياه كوچولو روي شانهی مادرش گردن ميكشد تا اسمِ روي پرچمِ بالاسرش را بهتر تماشا كند. مادرش با خود فكر ميكند صاحبش دير كرده. شايد او هم نميتواند دل از هواي اينجا جدا كند. چمدانها ساكت شدهاند. صداي پاي صاحبانشان ميآيد. و كسي نميداند چمدان بادمجاني با خودش عهد كرده چفيهي روي شانهاش را هيچوقت از خودش جدا نكند. چه در ميانهي هواي هور و هويزه باشد، چه در ميان دود و دم طهران.
#دل_نگاشت#هجرت
@banatolzeinab
۲۲:۲۱
بنـاتالزینب🌱
رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سرنگران... :) پایانِ ادامه دارِ #بازه_دو @banatolzeinab
از خاک ما در باد، بوی تو می آیدتنها تو می مانی، ما میرویم از یاد..
پایانی با امید بازگشتِ دوباره ی #بازه_سه ...
@banatolzeinab
پایانی با امید بازگشتِ دوباره ی #بازه_سه ...
@banatolzeinab
۱۶:۳۸
بنـاتالزینب🌱
رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سرنگران... :) پایانِ ادامه دارِ #بازه_دو @banatolzeinab
۱۶:۳۸