بله | کانال پوست و موی ماه بانو
عکس پروفایل پوست و موی ماه بانوپ

پوست و موی ماه بانو

۱۹۴ عضو
بسته جدید رسیدهundefinedundefined

۱۰:۵۲

thumbnail

۱۰:۵۲

thumbnail

۸:۲۴

حقیقتش من درامدم از راه دیگه ایه و کارم کلا چیز دیگه است
ولی این کار و مشاوره و پوست
اول از نیاز خودم شروع شد که واقعا مشاور و دکتر خوب پیدا نمی کردم
مدتها کیلنیک و متخصص و انواع محصولات و تست می کردم

چون مشکل پوستم حاد نبود و فقط دوست داشتم پوست بهتری داشته باشم
و دوم اینکه یه مساله ای کسی داره و حل میشه لذت می برم
🩷🩷undefined

۵:۴۷

thumbnail

۵:۴۷

این پیام رضایت مربوط به جوش های دختر ده ساله است که مادرش زحمت کشیده فرستادهحقیقتش خودم خیلی برام مهم بود جواب بگیره چون خیلی کوچیکه و همسن دختر خودمهجوش ها خیلی اذیتش می کرد و می فهمیدم خیلی سختشه خدا رو شکر که شد undefinedundefinedundefined

۵:۴۷

thumbnail

۵:۴۷

فقط یک تلنگر کافیست undefined
undefinedحکایت undefined
undefined️بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار بشم و اولین چیزی هم که می‌خواستم بخرم یک یخچال برای «ننه‌نخودی» بود.
undefinedننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محله ما بود که هیچوقت بچه‌دار نشده بود. می‌گفتند جوان که بود، برای بقیه نخود می‌ریخته و فال می‌گرفته. پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخته؛ اما «نخودی» مانده بود تَهِ اسمش.
undefined️زمستان و تابستان آبِ یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت. ننه، شب‌ها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش «کاسه ننه‌نخودی» بود.
undefined️ننه با خانه ما بیگانه نبود. درِ خانه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برای بابا شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک «پسرم» می‌گفت.
undefined️یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم، ننه، پرده را کنار زد و آمد تو. بچه‌ی فامیل که از ورود یکباره یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد.
undefined️ننه به بچه‌ آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد. بچه‌ را آرام کردیم و کاسه ننه نخودی را از تو جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: «ننه، از این به بعد در بزن!»
undefined️ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد.
undefined️کاسه ننه‌نخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست. یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: «دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!»
undefined️قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچه‌هایش برده باشندش خانه سالمندان. او توی خانه ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک «پسر»!
undefined️یک در، یک درِ آهنیِ ناقابل، یک در نزدن و حرف پدر، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود کهundefined «پسرش»، «پسرش» نبوده!
undefinedundefinedننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد. توی تشییع جنازه‌اش کاسه یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمُرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد.
یک حرف، یک عکس‌العمل، یک نگاه... چقدر آثار بهمراه دارد...
undefinedکاسه یخ، انگار بهانه عشق و مهربانی بود!خدا میدونه کاسه یخ هر کدوم از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی، هزار بار برفک گرفت و شکست و پرت شد و دیده نشد!
undefined️حواسمون به همدیگه باشه، در پیچ و خم این روزگار، یکدیگر را فراموش نکنیم و محبت و مهربانی را به بوته فراموشی نسپاریم.نگذاریم گل محبت، در پشت درِ نامهربانی پژمرده شود.

۷:۰۷

thumbnail

۸:۰۱

ذوق زده شدم

رنگ موها شارژ شده

ولی خیلی کم و محدوده

۱۲:۵۸

thumbnail

۱۴:۲۵

thumbnail

۱۴:۲۵

thumbnail

۱۴:۲۵

thumbnail

۱۸:۳۴

کی دوست داره زیبایی و جوونی و به مادرش هدیه بده؟؟
مادر ها فرشته هایی هستن که بال ندارن

۱۸:۳۴

thumbnail

۱۷:۴۲

thumbnail

۴:۱۱

undefined خداوندا ،،،
undefinedحال که منت نهادی و در بامدادی دگر بیدارم ساختی و جانم دادی تا ببینم ، بشنوم ، بگویم و بدانم ، باز منت گذار و یاریم ده تا ببینم تمام آنچه را زیبا آفریدی.undefined
#صبح_بخیر🌞☕️
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۴:۱۱

thumbnail

۸:۱۷

thumbnail

۹:۵۹