عکس پروفایل برای انسانب
۲۷۱ عضو

برای انسان

|مجله فرهنگی تصویری|undefinedصفحه آپارات undefinedhttps://www.aparat.com/Barayeensan.irصفحه اینستاگرام undefinedhttps://www.instagram.com/barayeensan.irسایت برای انسان undefinedbarayeensan.ir
ارتباط با سردبیرundefined@mir_hamed_horriارتباط با ادمین undefined@hamo_1375
thumbnail
undefinedدر یادداشت پیشین، تمایز هستی‌شناختیِ روان‌شناسیِ مدرن و علم‌النفسِ اسلامی را واکاوی کردیم. اکنون نوبت به ریشه‌ای‌ترین تفاوتِ این دو رویکرد می‌رسد: نسبتِ سوژه (منِ انسان) با جهان. در روان‌شناسیِ مدرن، سوژه، «بنیادِ معنا»ست و جهان، برساخته‌ی ذهنِ او.در علم‌النفس اما سوژه «فقیر» و «عبد» است؛ جهانی که پیشِ روی او ظهور می‌یابد، نه ساخته‌ی ذهنِ او که تجلّیِ حقیقتی فراتر از اوست. این تفاوتِ سوبژکتیویسم، سرچشمه‌ی دوگانه‌گوییِ بنیادین در تعریفِ «درمان» و «اختلال» در وجود انسان خواهد بود.
۱. دکارت و تولد سوژه‌ی خودبنیاد
با دکارت، «من می‌اندیشم» (کوگیتو) به نخستین یقینِ فلسفه جدید بدل می‌شود. سوژه، پیش از هر چیز، به خودش مطمئن است و از این نقطه، جهان را بازسازی می‌کند. در این چارچوب، «نفس» همان «آگاهی» است و «جهان» به مثابه‌ی ابژه‌ای در برابر سوژه تعریف می‌شود. روان‌شناسیِ مدرن، وارثِ این کوگیتوست: درمان‌گر به مراجع می‌گوید «تو می‌توانی با تغییرِ نگرش، جهانِ خود را تغییر دهی»؛ چرا که جهان، تصویری است که سوژه از آن می‌سازد. اختلال نیز، خطایی در این تصویرسازی است.
۲. هیوم: عقل، برده‌ء انفعالات و احساسات
هیوم اما کوگیتوی دکارتی را به چالش می‌کشد. او نشان می‌دهد که «من» چیزی جز مجموعه‌ای از ادراکاتِ پیوسته نیست و عقل، هرگز نمی‌تواند بر انفعالات و هیجانات چیره شود؛ چه عقل «برده‌ء احساسات» است. این نگاه، در روان‌درمانیِ مدرن به ویژه در رویکردهای شناختی_رفتاری بازتاب می‌یابد: هیجانات، داده‌های بنیادین هستند و عقل، ابزاری برای مدیریتِ آنها. اما هم‌چنان، این سوژه، محور است؛ هرچند که این سوژه، دیگر آن خودآگاهیِ شکّاکِ دکارتی نیست، چه موجودی زیستی_هیجانی است که باید با محیط سازگار شود.
۳. کانت: سوژه‌ی استعلائی و جهانِ پدیداری
کانت گامِ نهایی را برمی‌دارد: جهانِ فی‌نفسه (نومن) برای ما ناشناختنی است؛ آن‌چه می‌شناسیم «پدیدار» است که توسط مقولاتِ ذهنیِ ما ساخته می‌شود. سوژه، نه فقط معنا، که خودِ ساختارِ جهانِ تجربه‌شده را تعیین می‌کند. روان‌شناسیِ مدرن، به‌ویژه در شاخه‌های پدیدارشناختی و انسان‌گرایانه، عمیقاً متأثر از این نگاه است: چه واقعیتِ روانیِ هر فرد، برساخته‌ء چارچوبِ ادراکیِ اوست، و درمان، یعنی بازسازیِ این چارچوب.
۴. هگل: سوژه در دیالکتیکِ با دیگری
هگل اما این خودبنیادیِ سوژه را به نهایت خود می‌رساند. او نشان می‌دهد که آگاهیِ فرد، در تقابل با «دیگری» و در فرآیندِ تاریخیِ شناسایی و نفی، شکل می‌گیرد. بدین ترتیب سوژه، امری ایستا نیست؛ چه در حرکتِ دیالکتیکی به «خودآگاهی» می‌رسد. فروید و لکان، وارثانِ این نگاهِ هگلی‌اند: ناخودآگاه، دیگریِ درونی است که سوژه را می‌سازد؛و زبان، ساختاری است که سوژه در آن ظهور می‌یابد. لکان می‌گفت «ناخودآگاه، ساختارِ زبان دارد» و سوژه، همواره «محو» و «شکافته» است. در این رویکرد، درمان یعنی کشفِ این شکاف و زیستن با آن؛ نه پر کردنِ خلأ. اما باز هم، همه‌ی این روایت‌ها، درونِ پارادایمِ سوبژکتیویسمِ مدرن می‌مانند: سوژه، هرچند شکافته، اما همچنان مدارِ معناست.
۵. علم‌النفس: سوژه‌ای که خودبنیاد نیست
در نقطه‌ی مقابل، علم‌النفسِ اسلامی، اساساً با «خودبنیادیِ سوژه» مخالف است و آن‌را نمی‌فهمد. در این نگاه، انسان نه «منِ اندیشنده» است، نه «مجموعه‌ء ادراکات»، نه «سازنده‌ء پدیدارها». چه انسان، «نَفْس» است؛ جوهری مجرد که در سیرِ استکمالیِ خود، به مبدأِ هستی وابسته است. امام خمینی در چهل‌حدیث، نفس را «مرآتِ اسماءِ الهی» می‌خواند و غزالی در احیاء، آن را «لطیفه‌ای ربّانی».جهان نیز، در این نگاه، نه پدیداری ساخته‌ء ذهن، که ظهورِ حقیقتِ الهی در مراتبِ گوناگونِ وجود است. معرفتِ انسان، نه ساختنِ جهان، که کشفِ ظهوراتِ الهی در جهان است؛ و این کشف، بدون «تهذیبِ نفس» و «ادب شرعی» میسّر نیست.
بدین ترتیب در سوبژکتیویسمِ مدرن، جهان، «ابژه»ی سوژه است؛ در علم‌النفس، جهان، «آیه»ی خداوند است. سوژه‌ء مدرن می‌گوید «من جهان را می‌سازم»؛ اما نفس در علم‌النفس متواضعانه و از سر فقر ذاتی می‌گوید «من جهان را می‌شناسم، درحالی‌که خودم نیز مخلوقِ خالقِ این جهانم». این تفاوت، ریشه‌ای‌ترین گسستِ معرفتیِ میان دو رویکرد است.
۶. جمع‌بندیاین تفاوتِ در نگاه به وجود انسان از خود بنیادی او تا بندگی و فقیر بودن او، آیا درمان اختلال‌های روانی و روحی را متفاوت نمی‌کند:
undefined۲

۶۱

۱۸:۵۴