- من نمیدانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر ...؟
اربعین رهبر شهید انقلاب🩶
بارقه | روایتروزهایجنگ...
@bareqe
اربعین رهبر شهید انقلاب🩶
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۰:۳۶
روزها از شروع عملیات میگذشت و خستگی در چشمان و چین و چروک صورت رزمندهها پیدا بود. بعضی صورتها آنقدر از شدت گرد و خاک و باروت سیاه شده بودند که قابل تشخیص نبودند. جنگ فرسایشی شده بود و تلفات زیاد. شهادت فرماندهانی مانند ابراهیم همت و حمید باکری و مجروحیت خرازی نیز غمی را به دل لشکرهای تهران و اصفهان و تبریز و کرمان گذاشته بود. با این حال همه با یک جمله روزشان را در جزیره شب میکردند و آن هم این بود: امام گفته است "باید جزیره حفظ شود." و همین یک جمله باعث شده بود تا به هرکس که میگفتی فلانی برگرد و یک چند روزی مرخصی بگیر، میگفت فرمان امام را نمیشود زمین گذاشت. حتی بیسیمچی یکی از گردانها که محاصره شده بود به فرمانده گفته بود که خیالت راحت، ما برنمیگردیم و آنقدر اینجا میمانیم تا شهید شویم. جزیره باید حفظ شود. چنین چیزی به هیچ وجه عجیب نبود وقتی به فرماندهی لشکر که مهدی باکری بود گفته بودند که عراقیها دنبال اسیر کردن شما هستند و باید برگردید و او لحظهای از مسیرش منحرف نشد. این موارد از رزمندهها عجیب نبود زمانی که همسر فرمانده لشکر حسرت دیدن همسرش بهمدت چندساعت را میکشید و قدر لحظهلحظههای وقتی که با او بود را میدانست...
"ساختمان تخریب شده بود و نیروهای هلالاحمر در حال نجات مصدومی بودند که زیر آوار گیر افتاده بود. در همین حین به خاطر احتمال حمله مجدد هشدار تخلیه آمد؛ اما هیچ کدام از امدادگران حاضر به ترک صحنه نشدند که نشدند. در صورت ترک موقعیت، هیچ کس به آنها ایرادی وارد نمیکرد که هیچ، بلکه به پروتکلهای ایمنی عمل کرده بودند. برخی از همین امدادگران در اثر عدم ترک موقعیت، دچار موج انفجار شدند." امیر خسروی، امدادگر بخش شمالی هلالاحمر داستانی را روایت میکند که بهگوش و چشمان ما آشناست و ما در فیلمهای دفاع مقدسی تلویزیونی دیدهایم ولی آن را لمس نمیکردیم. حالا معلوم شد که اینها فقط فیلم نبوده. او از خانهنرفتنهای طولانی بچههای هلالاحمر میگوید. از اینکه هرکدامشان بهبهانه اینکه "جنگ تمام شود، بیشتر مرخصی میگیرم" سنگرشان را ترک نکردند و نرفتند. از اینکه همسر و فرزندش دم عیدی از او خواسته بودند دست کم سال تحویل را پیششان باشد؛ ولی او پیش خودش گفته بود که نیرو کم است و بهتر است بقیه تحویل سال را کنار خانوادههایشان باشند تا او؛ اما ظاهرا عکس یادگاری سال تحویلشان چیز دیگری را نشان میداد. مقر هلال احمر شلوغتر از همیشه بود. همه پیش خودشان اینطور فکر کرده بودند که بهتر است دیگری برود...او از تنها چهار ساعتی میگفت که از روز اول جنگ تا به الان، همسر و فرزندش را دیده بود. بعد از ظهری در روزهای اسفند راه افتاده بود سمت همدان و صبح فردا شهر را به مقصد محل خدمتش در تهران ترک گفته بود.
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۷:۲۷
۱۹:۴۷
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۱:۲۰
۱۴:۱۲
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۸:۱۶
۱۳:۴۰
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۹:۰۳
۱۰:۲۷
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۶:۴۸
۱۴:۴۸
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۲:۲۷
۱۸:۱۳
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۵:۵۴
۱۹:۱۴
جنگ بر خلاف اکثرمان، تغییر قابل توجهی در زندگی روزمرهاش ایجاد نکرده بود. کارشناس اورژانس که باشی، کمکم عادت میکنی به زندگی ای پر از تنش و تلاطم. عادت میکنی ببینی تصویرهایی را که لرزه بر اندام دیگران میاندازد و تو حتی حق نداشته باشی که خم به ابرو بیاوری.جنگ شاید فقط کمی مسافتهایی را که روزانه تا محل حادثه اعزام میشد را، کوتاهتر کرده بود. چندروز قبل، حوالی نیمهشب پس از دستور اعزام به اماکن هدف قرار گرفته، خودش را رساند به خیابان بهشتی تهران. سالها تجربه مواجهه با لحظات مرگبار و سیاه، هنوز روح لطیفش را مقاوم نکرده بود و از دیدن صحنه ای که پیش چشمش دید، به وحشت افتاد. ساختمان هفتطبقهای که نابود شده بود، لااقل محل زندگی سالیان گذشته هفت خانواده بود…لااقل هفت دفتر خاطره و آلبوم خانوادگی. نفس عمیقی کشید و بهسمت ساختمان، آنچه از آن باقیمانده بود، گام برداشت...شاید بهتر بود همانوقتی که نقاشیهای کودکانه و آثاری از عروسکهای دخترانه را میان آوار به چشم دید، برمیگشت و میرفت طرفی دیگر تا جایی دورتر از بطن ماجرا نقشش را ایفا کند. اما ادامه داد، این سبک زندگی را انتخاب کرده بود که میان معرکه نفس بکشد، هرچند که نفس جان را بکند تا بالا بیاید و بغض، جان را بکاهد تا قورت داده شود…وظیفهاش همیشه شناسایی و بررسی وضعیت اجساد بود. لطف جنگ بود به او که حالا با پیکر شهدا باید سروکار میداشت...از خیل شهدای خانم که گذشت، رسید به یک کاور کوچکتر. چیزی در این کاور دلش را لرزاند، انگار که فرقی غیر از اندازه کوچکترش داشت با قبلیها. انگار سالها بود که آنجا افتاده بود و انتظارش را میکشید. آرزو میکرد که ثانیهها زودتر بگذرند و بس کنند این کشش ملال آور را. زیپ را که باز کرد چشمهایش دوخته شد به آن صورت مظلوم. در نگاه اول دخترکی خردسال و معصوم، توگویی چهار تا شش ساله به چشم میآمد که صورت نحیفش را خاک و خاکستر کدر کرده بود. زخم عمیق نقش بسته روی صورت، ترکیب ظریف آنرا بهم ریخته بود و دل هرکسی را میلرزاند. اشک در چشمانش حلقه بست و فرو چکید میان خاک و خاکستر، و جایی میان خاطرات مخروبه دخترک گم شد.کارش تمام شده بود اما نمیتوانست چشم بردارد. سر کوچک خاکی و خونآلود دختر را روی پا گذاشت و یاد دختر کوچک خودش که افتاد اشک دوباره راهی شد.
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۹:۴۷
۲۰:۵۵
به سرعت از محل کار بیرون دوید. صحنه ها به سرعت از جلوی چشمانش رد میشد. مردی در گوشهای پناه گرفته بود. مادری فرزند گریانش را در آغوش میفشرد. جوانکی ایستاده بود و بهت زده جواب تلفنش را میداد. دیگری سرش را روی فرمان ماشینش گذاشته بود. پیرزنی روی پلهای نشسته بود و دستانش رو به آسمان بود و زیر لب زمزمه میکرد.سعید باید می دوید.
به محل اصابت رسید. یکی دو نفر تلوتلو خوران و سرفه کنان از ساختمان بیرون آمدند. او را که در لباس سرخ و سفید هلال احمر دیدند، فقط گفتند طبقه دوم. وارد ساختمان شد. حجم آوار زیاد نبود و فقط قسمتهایی از راه پله و راهروها مسدود شده بود. به سختی خودش را به طبقه دوم رساند. دود،گرد و غبار، سقف فرو ریخته، دیوارهای ترک خورده، مردم موج گرفته و خاک آلود و.....اولین تصویری بود که با آن روبرو شد.سعید باید کمکشان میکرد.
سریع وارد عمل شد. تجربه اش میگفت حجم تخریب پایین میتواند نشانه دو زمانه بودن بمب باشد و بعید نبود که دقایقی بعد انفجار شدیدی رخ دهد. ۵ دقیقه گذشته بود. اطراف را نگاه کرد. یک اتاق رو به ایوان و یک پنجره ترک خورده میتوانست راه نجات باشد. شیشه پنجره را شکست و کمک کرد تا همه افراد به ایوان برسند و نفسی تازه کنند.سعید باید نجاتشان میداد.
۱۰دقیقه گذشته بود. از بیرون ساختمان صدای آژیر ماشین آتشنشانی میآمد. ماموران در حال باز کردن نردبان برای انتقال مجروحین به پایین بودند. سعید کمک کرد تا همه از ساختمان خارج شوند. زمان کوتاهی داشت. شاید ۵ دقیقه. گوشه و کنار را بررسی کرد تا کسی جا نمانده باشد. حالا فقط ۳ دقیقه وقت داشت تا خودش را از نردبان به پایین برساند.سعید باید کار را تمام میکرد.
از پله ها پایین آمد. فقط ۳ پله تا زمین فاصله داشت که ... بوم!!انفجار دوم اتفاق افتاد. از پنجره ها آتش و دود زبانه کشید. سعید با شدت روی زمین پرتاب شد و با صورت به زمین خورد و نردبان روی بدنش افتاد. درد، فشار و سنگینی نردبان، شعلههای آتش، صدای جیغ و فریاد مردم را حس میکرد و میشنید و میدید. اما میخندید.شاید یاد آن رزمنده جبهههای جنگ تحمیلی افتاد که روی سیمهای خاردار خوابید تا گردان از روی او رد شوند یا شاید همین نزدیکی، کارمند متروی اصفهان که خم شد تا مردم پا بر پشت او بگذارند و خود را نجات دهند. هر چه بود با وجود فشار قدم ها بر پشتش، میخندید.سعید کار را تمام کرده بود.
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۲۰:۲۲
۱۲:۱۳
بارقه | روایتروزهایجنگ...
۱۹:۲۱