بله | کانال بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ 🕊
عکس پروفایل بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ 🕊ب

بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ 🕊

۱.۷ هزار عضو
thumbnail
- من نمی‌دانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر ...؟
اربعین رهبر شهید انقلاب🩶
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۰:۳۶

thumbnail
undefined تهران همان خرمشهر است!undefined #مرد_میدان
undefined عملیات بدر، جزیره مجنون:
روزها از شروع عملیات می‌گذشت و خستگی در چشمان و چین و چروک صورت رزمنده‌ها پیدا بود. بعضی صورت‌ها آنقدر از شدت گرد و خاک و باروت سیاه شده بودند که قابل تشخیص نبودند. جنگ فرسایشی شده بود و تلفات زیاد. شهادت فرماندهانی مانند ابراهیم همت و حمید باکری و مجروحیت خرازی نیز غمی را به دل لشکرهای تهران و اصفهان و تبریز و کرمان گذاشته بود. با این حال همه با یک جمله روزشان را در جزیره شب می‌کردند و آن هم این بود: امام گفته است "باید جزیره حفظ شود." و همین یک جمله باعث شده بود تا به هرکس که می‌گفتی فلانی برگرد و یک چند روزی مرخصی بگیر، می‌گفت فرمان امام را نمی‌شود زمین گذاشت. حتی بیسیمچی یکی از گردان‌ها که محاصره شده بود به فرمانده گفته بود که خیالت راحت، ما برنمی‌گردیم و آنقدر اینجا می‌مانیم تا شهید شویم. جزیره باید حفظ شود. چنین چیزی به هیچ وجه عجیب نبود وقتی به فرمانده‌ی لشکر که مهدی باکری بود گفته بودند که عراقی‌ها دنبال اسیر کردن شما هستند و باید برگردید و او لحظه‌ای از مسیرش منحرف نشد. این موارد از رزمنده‌ها عجیب نبود زمانی که همسر فرمانده لشکر حسرت دیدن همسرش به‌مدت چندساعت را می‌کشید و قدر لحظه‌لحظه‌های وقتی که با او بود را می‌دانست...
undefinedجنگ رمضان، تهران، هلال‌احمر پهنه‌ شمال تهران:
"ساختمان تخریب شده بود و نیروهای هلال‌احمر در حال نجات مصدومی بودند که زیر آوار گیر افتاده بود. در همین حین به خاطر احتمال حمله مجدد هشدار تخلیه آمد؛ اما هیچ کدام از امدادگران حاضر به ترک صحنه نشدند که نشدند. در صورت ترک موقعیت، هیچ کس به آنها ایرادی وارد نمی‌کرد که هیچ، بلکه به پروتکل‌های ایمنی عمل کرده بودند. برخی از همین امدادگران در اثر عدم ترک موقعیت، دچار موج انفجار شدند." امیر خسروی، امدادگر بخش شمالی هلال‌احمر داستانی را روایت می‌کند که به‌گوش و چشمان ما آشناست و ما در فیلم‌های دفاع مقدسی تلویزیونی دیده‌ایم ولی آن را لمس نمی‌کردیم. حالا معلوم شد که اینها فقط فیلم نبوده. او از خانه‌نرفتن‌های طولانی بچه‌های هلال‌احمر می‌گوید. از اینکه هرکدامشان به‌بهانه اینکه "جنگ تمام شود، بیشتر مرخصی می‌گیرم" سنگرشان را ترک نکردند و نرفتند. از اینکه همسر و فرزندش دم عیدی از او خواسته بودند دست کم سال تحویل را پیش‌شان باشد؛ ولی او پیش خودش گفته بود که نیرو کم است و بهتر است بقیه تحویل سال را کنار خانواده‌هایشان باشند تا او؛ اما ظاهرا عکس یادگاری سال تحویلشان چیز دیگری را نشان می‌داد. مقر هلال احمر شلوغ‌تر از همیشه بود. همه پیش خودشان اینطور فکر کرده بودند که بهتر است دیگری برود...او از تنها چهار ساعتی می‌گفت که از روز اول جنگ تا به الان، همسر و فرزندش را دیده بود. بعد از ظهری در روزهای اسفند راه افتاده بود سمت همدان و صبح فردا شهر را به مقصد محل خدمتش در تهران ترک گفته بود.
undefinedروایت امیر خسروی از آنچه در جنگ رمضان بر او و بقیه‌ی هلال‌احمری‌ها گذشته بود، بازآفرینی همان‌چیزی بود که رزمنده‌های بسیجی در دفاع مقدس خلق کرده بودند. داستان همان داستان و مردمان همان مردمان هستند. امروز لباس سرخ هلال‌احمر بر تن امدادگران، جای لباس‌های خاکی بسیجی‌های خیبر و بدر را گرفته. دیروز آن رزمنده از خودگشته عهد بسته بود تا مجنون را زنده دارد؛ حال امدادگر هلال‌احمر اراده کرده تا تهران را زنده نگه دارد. جنگ رمضان هم چیزی جز جنگ هشت‌ساله نیست تا وقتی مردمان ما با همان روحیه و امید پرچم مبارزه را از دیگران پیشین تحویل گرفته‌اند و همانگونه بسیجی‌وار از "خود و عیال و خانمانشان" گذشته اند.

undefined #طه_خامدا
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۷:۲۷

thumbnail
undefined جانفدای همه!
undefined میدان و خیابان دست ما دهه هشتادی‌هاست!
undefined امدادگر مرکز هلال‌احمر | محمدهادی رهروی

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۹:۴۷

thumbnail
undefined گاهی بغض امان نمی‌دهدundefined #بغض
undefined ناخن‌های نصفه و نیمه بر دست باقی بودند. شکسته و خاکی. موهای عروسکی بسته شده‌اش کمی باز شده و میهمان صورتش بودند. بطری آبی که خانمی میانسال به زور به خوردش می‌داد بیشتر از اینکه به حلقش برسد از زیر چانه اش شره می‌کرد و روی آسفالت، کنار قطرات قرمز خون، رد می‌انداخت. تکیه‌اش به جدول خیابان سهروردی بود. جدولی که موج انفجار رنگش را پرانده بود.صورت زخمی‌اش مجابم کرد به سراغش بروم. به سمتش پا تند کردم به این امید که شاید از دستم کاری بر بیاید.جلویش روی زمین زانو زدم و کیفم را کنارم گذاشتم. لباس اورژانس تنم را که دید در چشمانش برقی ضعیف دوید.+آقا بابام.بابام کجاست؟قبل اینکه انفجار بشه پیش هم بودیم، جلوی تلویزیون، اما منو که از زیر آوار آوردن بیرون ندیدمش.برای ساختمانشان هشدار تخلیه داده بودند. می‌گفتند ممکن است دوباره انفجار داشته باشیم. اما چشمان دختر نمی‌گذاشت به جان خودم فکر کنم. کیفم را زیر بغلم زدم و به سمت ساختمان دویدم. از پله‌ها بالا رفتم. رسیدم به جایی که شاید زمانی اسمش در خانه بود. در طبقه سوم، سر صبر، به دنبال پدر دخترک گشتم. کنار کاناپه واژگون شده،پیکری را دیدم. و بغض گاهی انسان را امان نمی‌دهد...پیکر را دوش گرفتم و اینبار پله ها را سنگین‌تر پایین آمدم. سنگین‌تر و طولانی‌تر. ای کاش ساختمان 100 طبقه بود و دخترک و پدرش ساکن طبقه 99. ای کاش هیچ وقت به پایین پله‌ها نمی‌رسیدم و بدتر از آن به دخترک گوشه خیابان. کاش آن هشداری که می‌گفتند کار می‌کرد، اما من روانه خیابان نمی‌شدم. ای کاش هیچ وقت خداوند مرا شرمنده نمی‌ساخت.مرد را گوشه پیاده رو خواباندن و پارچه سفید را رویش کشیدن. دخترک مرا که دید خندید و سریع اما دردناک به سمتم دوید. منتظر خبرهای خوش بود. گفتم، گاهی اوقات بغض به انسان امان نمی‌دهد...

undefined #فاطمه_ملک‌نیا
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۱:۲۰

thumbnail
undefined دلتنگی‌ای غیرقابل توصیف...
undefinedمیشه الان بیای خونه؟🥺
undefined امدادگر هلال‌احمر بعد از چهل روز فعالیت

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۴:۱۲

thumbnail
undefined ماجرای ساده یک بمب در میدان فردوسی!undefined #دلم_برای_ایران_سوخت
undefined سناریوی شماره 1: آخر شب است، دفتر حساب و کتابش را جلویش باز کرده است و دارد با ارقام کلنجار می‌رود. تکمیل جهیزیه دخترش مهم‌ترین اولویت این چند ماه او بوده است. شروع جنگ، ‌اسفند و شب عید، همان دوران طلایی رونق گرفتن بازار را از او گرفت. حالا دیگر پیش‌بینی اوضاع مالی کار ساده‌ای نیست. خرج‌های غیرضروری را خط می‌زند و امیدوارانه برای تکمیل جهیزیه در چند ماه آینده برنامه‌ریزی می‌کند. «اگه همین درآمد ادامه پیدا کنه و یکم هم به خودم سخت بگیرم جور می‌شه. چرا نشه؟ خدا روزی رسونه.» موبایلش را برمی‌دارد. حین بررسی اخبار خشکش می‌زند: شنیده شدن صدای انفجار از حوالی میدان فردوسی.
undefinedسناریوی شماره 2: کیسه داروها را بغل کرده بود و از حفظ به سمت اتاق شماره 102 می‌رفت. همسرش مثل همیشه با ضعف، دراز کشیده بود و به تلویزیون که با صدای کم در حال پخش سریال بود نگاه می‌کرد. زن، رویش را به سمت مرد برگرداند و بعد از چند ثانیه زد زیر گریه؛ برای چندمین بار در هفته اخیر. مرد نشست کنار همسرش و گفت که نگران نباشد. گفت روند درمانش خوب پیش می‌رود. ایستاد جلوی تخت:« هزینه‌ش هم مهم نیست، اوضاع خوبه. نگران نباش. ایشالا همه این سرمایه‌گذاری و تلاشا هم از اوایل اسفند یعنی یکی دو هفته دیگه جواب می‌ده و میفتیم تو سود؛ اون موقع بهتر هم می‌شه اوضاع. فقط نگران نباش»...
undefinedسناریوی شماره 3: مرد در حال قدم زدن در خیابان است. امروز میثم، پسرش، گفت می‌خواهد دانشگاه را رها کند و یک شغل تمام وقت پیدا کند. حرفش این بود که این طوری هم هزینه تحصیل کم می‌شود و هم درآمدش بیشتر؛ در نتیجه به او، یعنی پدر خانواده کمتر فشار مالی می‌آید. مرد مخالفت کرده بود. ذهنش بهم ریخته است و آمده تا کمی هوا بخورد. باید فکری برای کسب و کارش در وضعیت جنگ بکند. تلفنش زنگ می‌خورد: «می‌گن میدون فردوسی رو زده»...
undefinedتنها چیزی که دیده می‌شود این است که میان گرد و غبار، حوالی میدان فردوسی مردی وسایلش را دانه دانه از زیر آوار جمع می‌کند. توضیح می‌دهد که این‌ها تنها دارایی‌اش هستند و شب عیدی می‌خواهد کاسبی کند. اینکه چه سناریویی زندگی او را به این سکانس رسانده‌ است را نمی‌دانیم. ما فقط این را می‌بینیم که کسی تنها دارایی‌اش را میان آوار جستجو می‌کند. فقط می‌دانیم که شب عید او دیگر برایش شب عید نیست...

undefined #پویا_ابوالفضلی
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۸:۱۶

thumbnail
undefined وطن من، مادر منه!
undefined من با افتخار این لباس رو تن می‌کنم!
undefined امدادگر مرکز آتش‌نشانی | مهدی قلیچ‌خانی

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۳:۴۰

thumbnail
undefined یک نخ نامرئیundefined #دلم_برای_ایران_سوخت
undefined اصابت مستقیم موشک به ساختمان‌‌های مسکونی که تایید شد سریع اعزام شدیم.مثل همیشه فکر می‌کردیم زودتر از همه رسیده‌ایم. اما باز هم همه بودند، از بچه‌های هلال گرفته تا آتش‌نشانی، هر یک سعی کرده بودند بر دیگری سبقت بگیرند تا شاید لحظه‌ای زودتر گرهی از کار هم‌وطنی باز شود.
undefinedطول و عرض خیابان‌‌ را برانداز کردم. مشت انفجار حتی به خانه‌های اطراف هم رحم نکرده بود و حالا انگار تمام خیابان را با خرده‌های شیشه‌ فرش کرده بودند.جلوی خانه‌ها که راه می‌رفتم صدای خرد شدن شیشه‌ها فکرم را برد به یک ساعت قبل از حادثه. به آخرین تصویری فکر کردم که هر کدام از پنجره‌ها منعکس کرده بوده. خانواده‌ای کنار هم گرم صحبت، یک فنجان چای تازه‌دم و کتابی نیمه‌باز روی میز مطالعه، یا شاید هم دخترکی که موهایش را به دستان هنرمند مادر سپرده تا آن را به زیباترین شکل ببافد.از آن همه شوق زندگی حالا هیچ نمانده بود. صدای خرد شدن شیشه‌ها زیر کفش‌هایم یک صدای عادی نبود. صدای خرد شدن صدها رویا بود که حالا معلوم نبود اصلا از زیر آوارها زنده بیرون بیایند یا نه.
undefinedدر گیر و دار این فکرها بودم که سر و صدای بچه‌ها برم گرداند. یک نفر را از زیر آوار سنگین ساختمان بیرون کشیده بودند.دویدم و خودم را بهشان رساندم. مصدوم یک خانم جوان بود و آسیب شدیدی دیده بود. به سختی حرف می‌زد اما از همان جملات منقطع و کوتاه فهمیدم کرد است. کردی بلد نبودم و متوجه حرف‌هایش نمی‌شدم اما برای اینکه بدانم چقدر بی‌قرار است نیازی به هم‌زبانی نبود. اشک‌هایش قبل از کلماتش جاری شده بودند و روی صورت خاک‌آلوده و دودگرفته‌اش راه خودشان را پیدا کرده بودند.اقدامات اولیه را انجام دادیم؛ سعی کردیم با توجه به شرایط، اوضاع زخم‌هایش را مدیریت کنیم اما انگار فایده‌ای نداشت. کار بیشتری از ما برنمی‌آمد و هرچه سریع‌تر باید به بیمارستان منتقل می‌شد.
undefinedخواستیم برانکارد را به سمت آمبولانس ببریم که مقاومت کرد. به هرچه اطرافش بود چنگ می‌انداخت که بگذارید بمانم. هرچقدر به او توضیح دادیم که همین الان باید منتقلش کنیم گوشش بدهکار نبود. گریه می‌کرد و با التماس حرف‌ می‌زد. حرف‌هایی که هیچ‌کدام‌مان متوجه نمی‌شدیم.
undefinedیادم آمد یکی از بچه‌ها کرد است. برانکارد را روی زمین گذاشتیم و صدایش کردیم که بیاید کنارمان تا شاید او بتواند راضی‌اش کند. وقتی رسید، روی زانوهایش خم شد و آرام نشست کنارش. اولین جمله را که گفت انگار خیال زن راحت شده باشد که کسی او را می‌فهمد، دست از تقلا برداشت. دیگر فقط گریه میکرد و حرف میزد. حرف‌هایش که تمام شد، همکارم ایستاد: "بچه‌ش زیر آواره. میگه تا بچه‌م نیاد پیشم هیچ‌جا نمیرم"دویدیم پیش بچه‌های امداد نجات و ماجرا را تعریف کردیم. جستجو مجدد شروع شد.
undefinedیک افسانه‌ی شرقی می‌گوید وقتی بچه‌ای به دنیا می‌آید، میان قلب او و مادرش یک نخ نامرئی می‌کشند که تا عمر دارند باقی می‌ماند. برای همین مادرها هر اتفاقی برای بچه‌شان بیفتد زودتر از همه حس می‌کنند و قلبشان می‌گیرد.
undefinedدخترک را که از چنگال دیو آوار بیرون آوردیم، آرام آرام بود، نه گریه‌ای، نه صدایی و نه حتی کوچکترین حرکتی. دیگر حتی نفس هم نمی‌کشید...راستش را بگویم من فکر می‌کنم مادرش قبل از ما فهمیده بود که دست‌های کوچک دخترش دیگر گرم نیست و شاپرک‌ خنده‌‌هایش دیگر هیچوقت دور اتاق پرواز نخواهد کرد.
undefinedگاهی اوقات آدم می‌داند حقیقت چیست اما دوست ندارد باور کند. دوست دارد فکر کند همه‌چیز شبیه یک ساعت قبل است. هیچ موشکی شلیک نشده، هیچ سقفی نریخته و دخترکی که مادرش موهایش را می‌بافت، حالا انعکاس خنده‌هایش میهمان شیشه‌ی پنجره‌‌ است.ولی اگر قرار باشد آن افسانه‌ی شرقی را من ادامه بدهم، خواهم گفت که اگر دخترکی زودتر از مادرش برود پیش خدا، قلب مادرش را هم با همان نخ نامرئی به آسمان خواهد برد.

undefined #زینب_نفری
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۹:۰۳

thumbnail
undefined مادری که به فرزندش نرسید...
undefinedاز هممون می‌خواست که پیداش کنیم...
undefined امدادگر مرکز اورژانس | محمدجواد حیدری

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۰:۲۷

thumbnail
undefined زانا!undefined #بارقه_امید
undefined روی آوارها می‌ایستد. خسته و خاک آلود. دور تا دورش ویرانه است. خانه‌های فرو ریخته و مغازه‌های ویران شده. چشمانش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد....undefinedدور تا دورش دشت است، تا چشم کار می‌کند. سرسبز و پر از گل. آبی پهناور آسمان، کوه‌های سر به فلک‌کشیده، صدای چهچهه پرندگان سهم هرروزه او و دوستانش است از زندگی در سنندج.با کودکان هم سن و سالش ساعت‌های زیادی را در این پهنه می‌گذرانند و دل می‌دهند به طبیعت.صدای گله گوسفندان، زنگوله‌هایشان و صدای پارس سگ‌ نگهبان برای زانا که عاشق حیوانات است، چیزی جز لذت و سرخوشی به همراه ندارد....undefinedکودک کُرد داستان ما حالا جوان است. پر تلاش و غیرتمند. بیست روز است به تهران آمده. دقیقا از همان روزی که سایه سیاه جنگ روی کشورش افتاده. برای زانای ۳۴ ساله عضو جمعیت هلال‌احمر، جان آدم‌ها مهم است. برای او مثل همه دوستان هلال‌احمریش، آدم‌ها تفاوتی ندارند. با هر رنگ، هر قومیت، هر طرز فکر و هر کیشی انسانند و شایسته زندگی. این را از ۱۶ سال پیش که پا به هلال‌احمر گذاشته، سرمشق خودش قرار داده و همین عشق و همین مسئولیت حالا او را به اینجا کشانده....undefinedبا صدای پارس دیاموند به خود می آید. سگ با وفای زنده‌یابش که این روزها در همه ماموریت‌ها همراه زانا بوده، استراحت کوتاهی کرده و آماده ادامه عملیات است. زانا می‌نشیند. دستی به سر و گوش دیاموند می‌کشد. زانا از کودکی و از همان دشت‌های سرسبز عاشق حیوانات بود. او می‌داند سگ‌ها احساس دارند و این احساس را از مربی خود دریافت می‌کنند. او می‌داند که دیاموند که هم تیمی اوست، انگیزه ادامه کار را از او می‌گیرد.خاک‌ها را از روی موها و لباسش می‌تکاند. لبخندی به او می‌زند. قلاده‌اش را می‌کشد و امیدوارانه به راه می‌افتد. شاید هنوز هم زیر آوار، جان خسته‌ای منتظر آن‌ها باشد.

undefined #عاطفه_بیگی
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۶:۴۸

thumbnail
undefined شهادت، بالاترین درجه است!
undefinedوقتی می‌ریم دیگه به همه چیزش فکر کردیم...
undefined امداد مرکز هلال‌احمر | علی امینی‌فرد

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۴:۴۸

thumbnail
undefined خستگی، یک شوخی بی‌مزه!undefined #مرد_میدان
undefined کارش تمام می‌شود. کرکره مغازه را پایین می‌کشد و راهی خانه می‌شود. یادش هست که حتما خریدهای خانه را انجام دهد. کمی پیاز و سیب‌زمینی خریده و در راه به توصیه دختر کوچکش بستنی کاکائویی می‌خرد. به خانه می‌رسد. کلید را می‌اندازد اما ناگهان صدایی مهیب می‌شنود که از جا بلندش می‌کند. دود سیاهی بلند می‌شود. نمی‌فهمد چه‌شده اما در بر رویش سقوط می‌کند و خرید‌ها از دستانش رها می‌شوند. کم کم آوارهای خانه بیشتر رویش می‌ریزند و او می‌فهمد که خانه‌اش میزبان موشک‌های آمریکایی است. جای درد، در چشمانش نگرانی می‌دود. پدر است دیگر! پدر نگران فرزند نباشد، که نگران بشود؟ اما درد هم شوخی ندارد. درد ترکش را در قفسه سینه‌اش حس می‌کند. نیرو‌های امداد از راه می‌رسند. پدر گوش تیز می‌کند تا بشنود. امدادگران خانه را بررسی کرده و یک‌نفر داد می‌زند بقیه اینجا هستند، همگی زنده‌اند. پدر خیره به بستنی که در حال آب‌ شدن، لبخند می‌زند و امیدوار است که خانواده‌اش نجات پیدا کرده باشند. اما امدادگران با استیصال همدیگر را نگاه می‌کنند. حال باید اول کدام را نجات بدهند؟ پدر و مادر یا فرزندان؟ تصمیم حیاتی و سختی‌ است. نمی‌دانند انتخاب درست چیست اما در میان طوفان، درنگ همه چیز را از تو می‌گیرد. پس دست به کار می‌شوند. مادر و فرزندان را نجات می‌دهند. خوشحا‌ل‌اند. سراغ پدر می‌روند. اما کمی دیر...
undefinedنمی‌دانم در دل بقیه امدادگران چه می‌گذرد. اما راوی ما می‌گوید:« خستگی در کار ما راحت‌ترین مشکل است. در بسیاری از زمان‌ها، تصویر ذهنی که از حادثه برای شما باقی می‌ماند کار را سخت می‌کند. ممکن است شرایطی پیش آید که شما برای نجات جان یک نفر زمان اندکی داشته‌باشی و مجبور باشی بین نجات افراد انتخاب کنی. در عین حال باید سریع تصمیم بگیری چرا که وضعیت اورژانسی است. تو دوست داری همه را نجات بدهی، اما گاهی نمی‌توانی.باید بدانیم الان میدان مبارزه ما عوض شده‌است. شاید اگر مثل جنگ‌های قدیم بود، همین بچه‌ها در خط مقدم در حال جنگیدن بودند. اما خط مقدم ما تغییر کرده‌است و آن چیزی جز نجات جان آدم‌ها نیست. ما بار‌ها در تئوری‌هایمان خوانده‌ایم که اول جان خودت را حفظ می‌کنی و وسایل‌ات را، بعد جان آدم‌ها را نجات می‌دهی. اما در عمل کسی‌ گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. می‌بینی کلاهش را گذاشته روی سر بچه‌ای و بیرون آمده‌است. اینجا آدم‌ها با دلشان تصمیم می‌گیرند نه تئوری‌هایشان. می‌توانم صادقانه بگویم در حال حاضر، گمشده‌ترین مسئله‌ی این روزهای ما خستگی است.»

undefined #زهرا_برخورداری
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۲:۲۷

thumbnail
undefined خانواده‌هایی که به شهدایشان نرسیدن...
undefinedدلگرمی ما این مردمن!
undefined امدادگر مرکز اورژانس | محمدجواد حیدری

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۸:۱۳

thumbnail
undefined ما زنده‌ایم مثل امیدundefined #بارقه_امید
undefined با رفیقش بود که ناگه صدای سوتی از آسمان آرامشش را خدشه‌دار کرد و بعد صدای مهیب اصابت آمد. صدای درهم شکستن ساختمان هم مرحله نهایی این توالی بود. چشمش را گرداند تا از حال رفیقش اطلاعی پیدا کند. بریده بریده و با ترس صدایش کرد و تا وقتی او را در نزدیکی خود سالم یافت دست برنداشت. او، رفیقش و دیگرانی که آنجا حضور داشتند آسیبی ندیده بودند. همه سالم بودند ولی محبوس در آوار. حالا نوبت صدای تپش‌های بی‌قرار قلبش بود که در سرش طنین‌انداز شود. باید انتظار می‌کشید و چه کاری سخت‌تر از انتظار کشیدن در این حبسی که مدتش نامعلوم است؟
undefinedچندی بعد، صدایی بر صدای قلب ناآرامش غلبه می‌کند. صدای آژیر نیروهای امدادی که می‌پیچد در خیابان زرافشان، شعله امید را پرفروغ‌تر از همیشه می‌کند. این بار توالی بهتری در حال شکل‌گیری است؛ صدای ترمز ماشین، صدای قدم‌های سریع آتش‌نشانان و فریادهایشان که نقشه نجات زندگی را ترسیم می‌کنند.
undefinedانتظار، حین ساعت‌ها تلاش نیروهای امدادی ادامه دارد. در محبس موقتی که میان آوار واقع شده، همچنان صدای ضربان بیش از حالت عادی است؛ اما این بار نه از ترس، که از شوق یک زندگی دوباره، از شعله‌ورتر شدن این بارقه امید. با هر صدای پای نیروها و هر آنچه که از تکاپوی آنان خبر می‌دهد، خون با فشار بیشتری در رگان آنها جاری می‌شود.
undefinedصدای فرمانده حاکی از آن است که مسیر دیگری برای دسترسی به آنها انتخاب شده است. دیوار سمت چپشان را می‌شکافند و صدا هرلحظه نزدیک‌تر می‌شود. نور و بعد گرمای دست نیروهای امدادی بازگشت دوباره به زندگی را نوید می‌دهند. حالا آن بارقه امید به نور زندگی تبدیل شده است. آتش‌نشانی لبخند رضایت بر لب دارد و دست به سوی آسمان بلند کرده است به شکرانه این اتفاق مبارک. حدود 16 نفر نه تنها زنده، بلکه سالم از زیر آوار بیرون آمده‌اند؛ اتفاقی که در جنگ نادر است. بار دیگر این فرصت هست که رفیقش را در آغوش گیرد. انتظار جواب داد، صبر به ثمر نشست و امید کار خودش را کرد؛ امیدی که اگر زنده نمی‌ماند آنها هم زنده نمی‌ماندند. آن‌ها زنده‌اند مثل امید؛ ما زنده‌ایم مثل امید...

undefined #پویا_ابوالفضلی
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۵:۵۴

thumbnail
undefined آمریکا و اسرائیل برای کمک نیومدن!
undefinedمدرسه ابتدایی رو نمی‌زنن...undefined‍🩹
undefined امدادگر هلال‌احمر | محمدرضا موسوی‌پور

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۹:۱۴

thumbnail
undefined حقیقت با خاک دفن نمی‌شود!undefined #دلم_برای_ایران_سوخت
undefined آن روز، از خانه که بیرون می‌رفت، انتظار آنچه ساعتی بعد در انتظارش بود را نداشت. نه که شرایط، عادی و قابل پیش‌بینی باشد. نه. اقتضای اورژانسی بودن است که آمادگی دیدن هرچیزی را داشته باشی. اما امشب قرار بود استنثا باشد.
جنگ بر خلاف اکثرمان، تغییر قابل توجهی در زندگی روزمره‌اش ایجاد نکرده بود. کارشناس اورژانس که باشی، کم‌کم عادت می‌کنی به زندگی ای پر از تنش‌ و تلاطم. عادت می‌کنی ببینی تصویرهایی را که لرزه‌ بر اندام دیگران می‌اندازد و تو حتی حق نداشته باشی که خم به ابرو بیاوری.جنگ شاید فقط کمی مسافت‌هایی را که روزانه تا محل حادثه اعزام می‌شد را، کوتاه‌تر کرده بود. چند‌روز قبل، حوالی نیمه‌شب پس از دستور اعزام به اماکن هدف قرار گرفته، خودش را رساند به خیابان بهشتی تهران. سال‌ها تجربه مواجهه با لحظات مرگبار و سیاه، هنوز روح لطیفش را مقاوم نکرده بود و از دیدن صحنه ای که پیش چشمش دید، به وحشت افتاد. ساختمان هفت‌طبقه‌ای که نابود شده بود، لااقل محل زندگی سالیان گذشته هفت خانواده بود…لا‌اقل هفت دفتر خاطره و آلبوم خانوادگی. نفس عمیقی کشید و به‌سمت ساختمان، آنچه از آن باقی‌مانده بود، گام برداشت...شاید بهتر بود همان‌وقتی که نقاشی‌های کودکانه و آثاری از عروسک‌های دخترانه را میان آوار به چشم دید، برمی‌گشت و می‌رفت طرفی دیگر تا جایی دورتر از بطن ماجرا نقشش را ایفا کند. اما‌ ادامه داد، این سبک زندگی را انتخاب کرده بود که میان معرکه نفس بکشد، هرچند که نفس جان را بکند تا بالا بیاید و بغض، جان را بکاهد تا قورت داده شود…وظیفه‌اش همیشه شناسایی و بررسی وضعیت اجساد بود.‌ لطف جنگ بود به او که حالا با پیکر شهدا باید سروکار می‌داشت...از خیل شهدای خانم که گذشت، رسید به یک کاور‌ کوچک‌تر. چیزی در این کاور دلش را لرزاند، انگار که فرقی غیر از اندازه کوچکترش داشت با قبلی‌ها. انگار سال‌ها بود که آنجا افتاده بود و انتظارش را می‌کشید. آرزو می‌کرد که ثانیه‌ها زودتر بگذرند و بس کنند این کشش ملال آور را. زیپ را که باز کرد چشم‌هایش دوخته شد به آن صورت مظلوم. در نگاه اول‌ دخترکی خردسال و معصوم، توگویی چهار تا شش ساله به چشم می‌آمد که صورت نحیفش را خاک و خاکستر کدر‌ کرده بود. زخم عمیق نقش بسته روی صورت، ترکیب ظریف آن‌را بهم ریخته بود و دل هرکسی را می‌لرزاند. اشک در چشمانش حلقه‌ بست و فرو چکید میان خاک‌ و خاکستر‌، و جایی میان خاطرات مخروبه دخترک گم شد.کارش تمام شده بود اما نمی‌توانست چشم بردارد. سر کوچک‌ خاکی و خون‌آلود دختر را روی پا گذاشت و یاد دختر کوچک خودش که افتاد اشک دوباره راهی شد.

undefined #امیرحسین_عامریان
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۹:۴۷

thumbnail
undefined کمک به هموطنانمان باعث افتخار ماست...
undefinedنه اینکه بگم از بچگیم آرزوم بوده...
undefined امدادگر مرکز اورژانس | محمدرضا احمدی‌مقدم

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۲۰:۵۵

thumbnail
undefined نردبان!undefined #بارقه_امید
undefined بوم... سرش را بالا آورد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. نزدیکی ساختمان‌ محل اصابت و گردوخاک غلیظ، بهانه ای برای تعلل باقی نمی‌گذاشت.سعید باید می رفت.
به سرعت از محل کار بیرون دوید. صحنه ها به سرعت از جلوی چشمانش رد می‌شد. مردی در گوشه‌ای پناه گرفته بود. مادری فرزند گریانش را در آغوش می‌فشرد. جوانکی ایستاده بود و بهت زده جواب تلفنش را می‌داد. دیگری سرش را روی فرمان ماشینش گذاشته بود. پیرزنی روی پله‌ای نشسته بود و دستانش رو به آسمان بود و زیر لب زمزمه می‌کرد.سعید باید می دوید.
به محل اصابت رسید. یکی دو نفر تلوتلو خوران و سرفه کنان از ساختمان بیرون آمدند. او را که در لباس سرخ و سفید هلال احمر دیدند، فقط گفتند طبقه دوم. وارد ساختمان شد. حجم آوار زیاد نبود و فقط قسمت‌هایی از راه پله و راهروها مسدود شده بود. به سختی خودش را به طبقه دوم رساند. دود،گرد و غبار، سقف فرو ریخته، دیوارهای ترک خورده، مردم موج گرفته و خاک آلود و.....اولین تصویری بود که با آن روبرو شد.سعید باید کمکشان می‌کرد.
سریع وارد عمل شد. تجربه اش می‌گفت حجم تخریب پایین می‌تواند نشانه دو زمانه بودن بمب باشد و بعید نبود که دقایقی بعد انفجار شدیدی رخ دهد. ۵ دقیقه گذشته بود. اطراف را نگاه کرد. یک اتاق رو به ایوان و یک پنجره ترک خورده می‌توانست راه نجات باشد. شیشه پنجره را شکست و کمک کرد تا همه افراد به ایوان برسند و نفسی تازه کنند.سعید باید نجاتشان می‌داد.
۱۰دقیقه گذشته بود. از بیرون ساختمان صدای آژیر ماشین آتش‌نشانی می‌آمد. ماموران در حال باز کردن نردبان برای انتقال مجروحین به پایین بودند. سعید کمک کرد تا همه از ساختمان خارج شوند. زمان کوتاهی داشت. شاید ۵ دقیقه. گوشه و کنار را بررسی کرد تا کسی جا نمانده باشد. حالا فقط ۳ دقیقه وقت داشت تا خودش را از نردبان به پایین برساند.سعید باید کار را تمام می‌کرد.
از پله ها پایین آمد. فقط ۳ پله تا زمین فاصله داشت که ... بوم!!انفجار دوم اتفاق افتاد. از پنجره ها آتش و دود زبانه کشید. سعید با شدت روی زمین پرتاب شد و با صورت به زمین خورد و نردبان روی بدنش افتاد. درد، فشار و سنگینی نردبان، شعله‌های آتش، صدای جیغ و فریاد مردم را حس می‌کرد و می‌شنید و می‌دید. اما می‌خندید.شاید یاد آن رزمنده جبهه‌های جنگ تحمیلی افتاد که روی سیم‌های خاردار خوابید تا گردان از روی او رد شوند یا شاید همین نزدیکی، کارمند متروی اصفهان که خم شد تا مردم پا بر پشت او بگذارند و خود را نجات دهند. هر چه بود با وجود فشار قدم ها بر پشتش، می‌خندید.سعید کار را تمام کرده بود.

undefined #عاطفه_بیگی
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۲۰:۲۲

thumbnail
undefined شجاعت، تو ژن ایرانی‌هاست!
undefined صدای الله‌اکبر رو طنین‌انداز کردن...
undefined امدادگر هلال‌احمر | محمدعلی عرب

undefined بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ...@bareqe

۱۲:۱۳

thumbnail
undefined مادرundefined #بارقه_امید
undefined صدا پشت صدا. دود پشت دود. داغ پشت داغ. این سه جمله خلاصه‌ای بود از میدان شهدای تهران و ساختمان اداره برق...نمی‌دانم چه شد که دیدمش. آخر همه چی شلوغ و بهم ریخته بود. اما از دور، شاید خون روی صورتش مرا به سمت او خواند. صورتش به جای همه اجزا تنها خون داشت. به جای گوش خون بود. به جای گونه خون و حتی به جای چشم چپ هم، تنها ردی از خون باقی مانده بود. تنها چشم راست هنوز کار می‌کرد و به کمک همان چشم صورتش هنوز نشانی از حیات داشت. به او که رسیدم اما به جای ترحم عصبی شدم. دیدم دربه‌در است اما نه برای صورتش. بال بال می‌زند که ای آدم‌ها، موبایل مرا ندیده‌اید؟ گوشی من کجاست؟ برایم عجیب بود اصرارش بر موبایل. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان یک دل سیر هم قضاوتش کردم. آخر نمی‌فهمیدم که چرا در این موقعیت باید دنبال موبایل بگردد. رفتم توی سینه‌اش. حس کردم که شاید تندی من کمی از مال‌پرستیش کم کند. با شدت به او نهیب زدم:« مگه نمی‌بینی آدما رو!؟ اصلا مگه نمی‌بینی خودت رو؟! چی میگی این وسط هی گوشی گوشی. خجالت بکش بابا. برو یه گوشه بشین.» لحظه‌ای خیره شد به چشمانم. بغض کرد. به هر زحمتی بود بغض را فرو داد. سنگین و کینه‌آلود گفت:« برادر! مادرم پیره. می‌دونست من تو اداره برق بودم. اگر الان بهش زنگ نزنم، سکته می‌کنه! میفهمی؟ یا میخوای حرصت از اون بی‌شرفی که اینجا بمب ریخته رو با داد زدن سر من خالی کنی!؟»گوشیم را تحویلش دادم. زنگ زد. با خنده. می‌گفت:«مادر خیالت تخت! هیچی نشده. چهارتا ترقه انداخته اینجا. حال من خوبه خوبه. هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن. تو فقط دعا کن. دعا کن آدما حالشون خوب بمونه.» جوانی که تنها یک چشمش باقی مانده بود، اینطور زنده و روی‌پا، با معجزه صدای مادر در میدان رجز می‌خواند. کسی چه می‌داند. شاید معجزه مادران است که این مملکت ۵۰ سال است که در مقابل همه ایستاده است و به کسی باج نمی‌دهد. شاید...

undefined #لیلی_ملک‌نیا
بارقه | روایت‌روزهای‌جنگ... undefined@bareqe

۱۹:۲۱