بله | کانال بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
عکس پروفایل بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمالب

بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال

۱.۳ هزار عضو
thumbnail
تلاوت سوره مبارکه فتح به نیت شهید #محمدمهدی_رضائیون و شهیدان جنگ رمضان
undefinedهر روز در ساعات اولیه صبح، دعای منتخب از ادعیه‌ی (مفاتیح النصر) در کانال قرار خواهد گرفت.
undefinedپیامبر اکرم(ص) هنگامی که سوره فتح نازل شد، فرمودند:«آیه‌ای بر من نازل شده که نزد من از هر آنچه خورشید بر آن می‌تابد محبوب‌تر است.»
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۵:۴۷

thumbnail

۵:۴۷

thumbnail
قرائت دعای پر فیض توسل به نیت شهید حاجیه خانم #فاطمه_آشتیانی و شهیدان جنگ رمضان
undefinedهر روز در ساعات اولیه صبح، دعای منتخب از ادعیه ی (مفاتیح النصر) در کانال قرار خواهد گرفت.
undefinedامام رضا (علیه‌السلام) می‌فرمایند:ترجمه: «هرگاه برای شما سختی و گرفتاری پیش آمد، به وسیله ما از خداوند متعال کمک بجویید (به ما متوسل شوید)، و این است معنای کلام خداوند که می‌فرماید: “برای خدا نام‌های نیکی است، پس او را به آن‌ها بخوانید.”»
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۷:۵۷

thumbnail

۷:۵۷

thumbnail
به نام شکوفه‌هایی که از جنس فولادند و در برابر طوفان‌ها، ریشه می‌دوانند.
زادروز بانوی آب و آیینه، حضرت فاطمه معصومه (س)، طلوع نوری است که بر شکوه و منزلت دخترانه مهر تایید می‌زند؛ بانویی که تجلی کمال، وقار و صلابت در مسیر عقیده و ایمان است.
و به همین بهانه، امروز روز دختر است؛ روز وارثان اصالت و شجاعت. روز دختران سرزمینم، ایران.
دخترانی که لطافت روحشان با استواری قله‌های دماوند و زاگرس گره خورده است. آنانی که در درازنای تاریخ، هم‌چون گردآفریدها، با قلبی سرشار از مهر و اراده‌ای از جنس آهن، حماسه‌ها آفریدند و نشان دادند که شجاعت، در خون و ریشه آن‌هاست.
دختر ایرانی تنها یک واژه نیست؛ یک حماسه ناتمام است. نماد ایستادگی و امید است که با قدم‌هایی استوار و چشمانی لبریز از یقین، تاریکی‌ها را می‌شکافد و بذر نور و زندگی را در دل این خاک کهن می‌کارد.
میلاد مظهر کرامت و نجابت، و روز دختر بر تمامی شیرین‌دختان و شیرزنان آینده ایران‌زمین همایون و خجسته باد. 🤍undefined
بمانید، بتابید و با شکوه بی‌بدیل خود، سطر سطر تاریخ این مرز و بوم را زیباتر بنویسید. undefinedundefined
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۱۰:۳۰

thumbnail
در سالروز ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر، تقویم دل‌هایمان ورق می‌خورد تا با احترام و سکوت، به یاد فرشتگانی بایستیم که نامشان بر تارک آسمان این سرزمین می‌درخشد. undefinedundefined
امروز، روز ادای احترام به لاله‌های پرپر باغ دانایی است؛ *دختران شهیده دبستان «شجره طیبه» میناب. همان نوگلان معصومی که خود، تجلی راستین «شجره طیبه» شدند و ریشه‌های اصالت، پاکی و ایمان را با جان روشنشان در خاک پرگهر جنوب جاودانه کردند.

این دختران آسمانی، در کلاس درس ایثار، مشق عشق و شجاعت کردند و نشان دادند که بزرگی روح، به سن و سال نیست. آنان پروانه‌هایی بودند که پر کشیدند تا امروز، نامشان حماسه‌ای خاموش اما پرغرور در دفتر افتخارات دختران ایران‌زمین باشد. مظلومیت و شکوه آن‌ها، با نسیم نخلستان‌های میناب گره خورده و در قلب تاریخ این مرز و بوم تا ابد زنده خواهد ماند. undefinedundefined

در برابر عظمت روح دختران شهید میناب سر تعظیم فرود می‌آوریم. آنان آموزگاران جاودانه ایستادگی برای فرداهای این خاک‌اند. یادشان گرامی و جایگاهشان در حریم امن الهی پرنور باد. 🤍undefined

undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال

undefined @basij_utn_ir*

۱۳:۰۰

نامه ای از پدران به ریحانه هایشانundefinedundefinedبه لطافت گل برگ ها اما به استقامت کوه هاست.دخترم را میگویم ...همان ناجی من در این دریای طوفانیundefined!فرشته ای که با خنده های شیرینش، تمام غم های من را در آنی مانند باد از دل میرباید.با آغوشش دل مادرش را به زندگی گرم تر میکند.با محبت برای عروسک هایش مادری میکندو با از خودگذشتگی هایش برای برادرش پناه امن میشود.ریحانهء من...undefinedتو نمیدانی وقتی آن چهارقد صورتی را به سر میکنی و ناشیانه آن را گره میزنی و به سویم لبخند میزنی، چقدر صورتت بیشتر از قبل مانند ماه میدرخشد.undefinedنمیدانی هنگامی که بین تمام رنگ ها همیشه الویت اولت ،صورتی است چقدر به نقش سیاه زندگی من روح میبخشی.🩷میدانستی وقتی با آن قامت کوچک، دستت را به کمر میزنی و موهای زیبایت را با تکان دادن سر در باد میچرخانی و با نگاهت دل ربایی میکنی ؛ چقدر خدایی را ستایش میکنم که تو را برای ریحانگی قرار داده است.undefinedتو نمیدانی وقتی‌ با شیرین زبانی هایت برای خرید بستنی اصرار میکنی من چقدر نگران قند خونم هستم.🥺undefinedمیدانی... شاید من در تمام زندگیم نه رنگ صورتی انتخابم بوده، نه بستنی توت فرنگی دوست داشتم و نه تا به حال انقدر احساسات در زندگیم نقش داشته است.اما با قدم گذاشتن تو در دنیای بی روح من، به بوم زندگیم رنگ صورتی پاشیده شد؛طعم زندگی به شیرینی بستنی توت فرنگی شدو افکارم پر از حس آرامش وجود تو شد‌.شاید گاهی خجالت کشیدم بگویم از خودم هم تورا بیشتر دوست دارم.شاید نتوانستم همیشه در آغوشت بگیرمشاید گاهی نتوانستم پا به پایت دخترانگی کنم.شاید نتوانستم آنگونه که باید احساسات لطیف تو را درک کنم. اما فرشتهء من ...undefinedundefinedخواستم اعتراف کنم که قلب سنگی من در مقابل مهربانی های تو نتوانست مقاومت کند. همیشه بخند ،که هیچ چیز به اندازه لطافت خندهء تو نمیتواند سختی هارا از دوش جهان بر دارد.در آغوشم بگیر که هیچ آغوشی به اندازهء آغوش تونمیتواند به روحم آرامش را تزریق کند.همینگونه لطیف باش، که لطافت توست که کوه ها را هم جا به جا میکند چه برسد به غم ها.دنیا دریای غم است ، اما تو مانند بارانی مهربانی رنگ دریا را هم عوض میکنی موج ها متناوب همواره در جریان هستند ، اما تو به این سیاهی دریا ببار ،که در نهایت این سیاهی ابدی هم در تقابل لطافت تو زانو خواهد زد.دخترم در گوشت به آرامی میگویم: خیلی دوستت دارم، همانا تو ریحانه خلقتی.undefinedundefinedروز بابایی های جهان مبارکundefined فاطمه ملکی
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۱۳:۵۵

thumbnail
شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید طاقت نداشت تا به قیامت بایستد
روز دختر امسال متفاوت تر از همیشه بود. شهر زیر سایه آتش بس و فضای ملتهب جامعه روز دختر را جشن می گیرد .موکب ها با تغییر فضا به رنگ صورتی و پخش هدیه ای دخترانه خدمت می‌کنند.
جلوتر یک موکب در حال پخش سیب زمینی سرخ کرده است ، دختر بچه ها همراه خانواده ایستاده اند و با لذت طعم سیب زمینی ها را می‌چشند.
صدای سرود در فضای میدان طنین انداز می شود. دخترکان کشورم به ترتیب ایستاده اند. روسری های صورتی رنگ به سر دارند و با لبخند سرود می خوانند. نوجوانان محل دسته گل ها را بین جمعیت پخش می کنند.
هر کسی کاری می‌کند یکی با شیرینی پاپیونی با تزیین سس توت فرنگی،دیگری با پخش گل سر و کش موهای رنگی به استقبال دختر خانم ها می رود.
در میان این جوش و خروش جمعیت پرچم های سبز یا فاطمه معصومه(س) شانه به شانه پرچم ایران در اهتزاز بود. ایران زیر سایه ی حضرت معصومه(س) است.
بادکنک های رنگی،صورت های نقاشی شده ی دختر بچه ها فضای اجتماع مردمی امشب را رنگ و لعابی تازه بخشیده بود.
در میان جمعیت عطر گلاب و شمیم حضور حضرت معصومه(س) احساس می‌شود. بوی شیرینی و شکلات تازه لبخند را مهمانم می‌کند.
یکی از پدران عکس رهبر را در دست دارد. امروز تولدش بود. دختران شهدا امروز دلتنگ آقایمان هستند. مهر پدرانه اش جای خالی پدر را کمتر به رخ می‌کشید.
با صدای دختر بچه ای کوچولو با روسری سفید رنگ و چشمان درشت مشکی، رشته ی افکارم از هم جدا میشود. به طرفش برمی گردم برای اینکه هم قدش شوم روی دو پا می نشینم.
با لحن کودکانه بامزه ای گل سر پاپیونی شکل به رنگ صورتی را هدیه می دهد.روی سرش را می بوسم و با لبخند به مادرش می گویم خدا حفظش کند.
با دیدن صورت معصوم دختر بچه دلم روانه مدینه می شود.
میان اصحاب نشسته بود که ناگهان فرمود: مراقب تنگ های بلور باشید، لبخند می زند و با آرامش ادامه می دهد: دختران را می گویم رسول اکرم(ص)
undefinedستایش عطارد
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۲۰:۰۸

thumbnail
undefinedگزارش تصـــــــــundefinedـــــــــویری
undefinedدیدار با خانواده فرمانده شهید حوزه حضرت بقیه الله الاعظم، شهید محمدرضا حشمتی با حضور برادران مجموعه، همچنین مسئولین محترم ناحیه بسیج دانشجویی تهران بزرگ
undefinedما از مرگ نمیترسیم! undefinedشهادت آرزوی ماست...
undefined#فرمانده_شهید
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال

undefined @basij_utn_ir

۹:۳۶

thumbnail

۹:۳۶

thumbnail

۹:۳۶

thumbnail

۹:۳۶

thumbnail

۹:۳۶

thumbnail
آمده‌ایم میهمانی!کسی با ما تماس نگرفته تا دعوتمان کند بلکه خود شهید به دلمان انداخته برویم خانه‌شان.شهید محمدرضا،همان محمدرضای میهمان‌دوست و میهمان‌نواز.محمدرضای بیست و دو ساله.پسری که تولدش در یکشنبه دوم فروردین ۱۳۸۳ بود و حالا هم در یکشنبه‌ای دیگر تشییع شده و اولین تولد پس از شهادتش نیز در یکشنبه‌ای از همین سال ثبت شده بود. تنها فرزند و عزیزِ دلِ خانواده‌ی کوچکش که حالا دیگر کوچک نیست و به وسعت یک ایران شده.
خب!خانواده‌های ایرانی را که می‌شناسی… اغلب پسردوست‌اند. اما خانواده‌ی حشمتی، فقط «پسردوست» نبودند؛ همه‌ی عشقشان خلاصه در یک پسر بود، و آن پسر هم محمدرضا و آن محمدرضا هم....شهید!رسیدیم جلوی درب ساختمان‌شان، ساختمانی که حالا بنر عکس شهید محمدرضا حشمتی زیبا ترش کرده بود.آن مرد جلوی در که بود؟ به هم نگاه کردیم و از همدیگر پرسیدیم.یک نفر از بچه ها که در تشییع حضور داشت گفت: پدر شهید حشمتی هستن.تعجب کردیم! چند روز از شهادتِ تک پسرش گذشته بود که اینچنین خسته و شکسته به نظر می‌رسید؟نشناختیمَش با آن محاسن خاکستری و سفیدی که سفیدش غالب بود.با چشمانی که اگر به انتهایش نگاه می کردی در غمش حل می‌شدی و با لبخندی مهربان به ما سلام کرد و خوش‌آمد گفت و به داخل راهنمایی مان کرد. از پله ها بالا رفتیم، چند خانم که ته چهره‌شان شبیه به آقا محمدرضا بود به استقبال ما آمده بودند.وارد خانه شدیم اولین چیزی که موقع ورود به چشمم خورد خانه‌ی به شدت ساده ای بود که بی نهایت گرما و محبت را در خودش جای داده بود. لوازم ساده، مبل های ساده با ترکیب رنگ کرم و آبی. دو تا عکس چسبیده شده به بیرقِ سیاه ابا عبدالله، عکس رهبر شهید و رهبر جدید و عکس شهید حشمتی که پایین پرچم قرار گرفته بود.خالی از وسایل تزیینیِ اضافه و مجلل. خالی از هرچه که آدم های وابسته به دنیا به دنبالش هستند. یک خانه ی ساده ی ساده . گرم و زیبا و دوست داشتنی. بعد از احوال‌پرسی‌ها و تعارفات معمول، دور تا دور سالن می‌نشینیم؛ طوری که مادر شهید بالاتر نشسته‌اند و ما گردِ او را گرفته‌ایم. مادر که جوان از دست داده باشد نباید تنها بماند. تنهایی، فکر و خیال می‌آورد و ذره ذره انسان را از بین می برد. نباید بگذاریم تاریخ، دوباره تنهاییِ فاطمه زهرا را پس از شهادت فرزندِ هنوز متولدنشده‌اش تماشا کند؛ نباید دوباره آن لحظه را ببیند که حسین‌بن‌علی، علی‌اکبرِ ارباًاربا را در آغوش گرفته و نمی‌داند چگونه پیکرِ تکه‌تکه‌ی جوان رشیدش را جمع کند که تکه ی دیگر جا نماند.امروز اما، ما اینجاییم تا نگذاریم مادر شهید تنها بماند.سکوت کوتاهی اتاق را پر می‌کند؛ نه از ناتوانی، بلکه از سنگینیِ حرف‌هایی که در دل اوست. هرکدام از ما می‌دانیم که این خانه، خودش کربلایی کوچک است؛ میدانی که هر گوشه‌اش نشانی از دلتنگی دارد. [مادر] روبه‌رویم نشسته اما زینب‌وار سخن می‌گوید؛ آرام، استوار و بی‌آن‌که بغض، روایتش را بلرزاند.
گوشی‌هایمان را روی حالت ضبط می‌گذاریم تا هیچ جمله‌ای از قلم نیفتد؛ می‌خواهیم مشقِ صبر را درست بنویسیم، تا بتوانیم این روایت را بی‌کم‌وکاست به دیگران برسانیم. واژه‌ها کنار هم می‌نشینند تا شهادت را شرح دهند؛ اما هرچه نوشته می‌شود، باز هم سنگینیِ داغ مادر، فراتر از کلمات است. صحرای کربلا از ذهنم بیرون نمی‌رود، اما خودم را وادار می‌کنم که به خانه برگردم؛ به همین اتاق، همین مادر، همین قصه‌ی امروز.
وقتی از مادرش خواستیم از شهیدشان بگوید ، گفت: «چی بگم؟ هرچی بگم کم گفتم.»اما اولین چیزی که بر زبان آورد «باحیا بودنش» بود.گفت حتی تابستان‌ها هم لباس آستین‌کوتاه نمی‌پوشید. می‌گفت: «راحتم همین‌طوری.»از آرامشش گفتند…از اینکه هیچ‌وقت سخت نمی‌گرفت…
از اینکه هر وقت گرفتار مسئله‌ای می‌شدند، سراغ او می‌رفتند چون حرف هایش و وجودش آرامش‌بخش بود.به خنده‌هایش معروف بود.به مهربانی‌اش.به اینکه «تک پسر» بودن برای او فقط یک لقب نبود؛ یک مسئولیت بود.ازبسیج دانشگاه که حرف شد، یکی از مسئولین گفت:«براش توضیح می‌دادم که فلان کار رو تو راهیان نور انجام بده… می‌گفت: خانم، می‌دونم این‌هارو، اولین بارم نیست، چهار تا اتوبوس که چیزی نیست، من ده‌تا اتوبوس بردم کربلا!»آقا محمدرضا کاروان‌دار اباعبدالله بود… و آخر کار هم خود ابا عبدالله او را خرید.در نهایت گفتگوها تمام شدند…و من انتخاب کردم دل بدهم به موج محبت و نوری که در این خانه جاری بود‌.خانه ساده بود، اما پر از گرما…همان خانه‌ای که محمدرضا روزی در آن زندگی می‌کرد و خاطره‌به‌خاطره بزرگ شده بود؛خانه‌ای که حالا، هم داغ دارد،هم افتخار…
هم بغض دارد، هم آرامش…
هم اشک دارد، هم لبخند…
خانه‌ای که امروز میزبان ما و یادِ پسری است
که انتخاب کرد
راهش را خودش
تا آخر
برود.
undefinedحنانه صادقی
undefined#فرمانده_شهید
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۱۶:۳۳

thumbnail
ساعت تقریباً ده شب به وقت تهران، نهم اسفندماه ۱۴۰۴ بود که خودم را به خبرگزاری رساندم. دیدم بچه‌ها خیلی خسته‌اند و به سختی پلک می‌زنند. خودم را آماده کردم و گفتم: «بروید استراحت کنید، من تا صبح هستم؛ بعدش جا‌به‌جا می‌کنیم.»
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که خبر غیررسمی رسید؛ خبری مبنی بر اینکه حضرت آقا، سیدعلی خامنه‌ای، به شهادت رسیده‌اند.
مدام تلفن زنگ می‌خورد؛ از فامیل گرفته تا رفقای دور و نزدیک. حتی دوستانی که ضدانقلاب بودند اما قلباً آقا را دوست داشتند. زنگ می‌زدند و پیام می‌دادند: «حقیقت داره؟ بگو که الکیه! تو خبرنگاری، بگو؟!»با تمام وجودم شروع می‌کردم به چیدن پازل‌هایی که می‌توانست دست رد به این فرضیه بزند. به همه می‌گفتم: «الحمدلله مسئول انتشار اخبار امشب تا صبح منم؛ پس اگر خبری باشد، من هم باید بفهمم. رسمی نیست. بروید راحت بخوابید؛ ان‌شاءالله حضرت آقا صحیح و سلامت هستند.»
هرچه به سحر نزدیک‌تر می‌شدم، اخبار رسمی از موج‌های اولیه وعده صادق با تصاویر و فیلم‌های اصابت موشک به بحرین، قطر، امارات، اسرائیل و... به دستم می‌رسید. ایران داشت پاسخ می‌داد. با خودم می‌گفتم: «ایول! پس حضرت آقا صحیح و سلامت در حال فرماندهی میدان هستند که انقدر تمیز و بدون وقفه داریم می‌زنیم.» با هر خبر و با انتشار تصاویر اصابت موشک خوشحال می‌شدم.تا اینکه حوالی ساعت چهار و نیم صبح بود که به همکارم گفتم: «دیگر خبری نیست؛ می‌توانیم یک تنفس بگیریم.» همان‌موقع هم بچه‌ها می‌رسیدند و ما می‌توانستیم برویم استراحت کنیم.
ساعت شد ۴:۵۸ دقیقه صبح روز دهم اسفندماه که از منبعی موثق برایم نوشتند:«انا لله و انا الیه راجعون».
تا پیام را دیدم، فهمیدم هرچه از دیشب تا حالا انکار کرده بودم و با خودم استدلال چیده بودم که نه، اتفاقی نیفتاده... همه‌اش...دستم می‌لرزید و اگر بگویم سخت نفس می‌کشیدم شاید دروغ نگفته باشم. نمی‌خواستم بنویسم که «رهبر انقلاب به شهادت رسیدند.»
سریع به همکارم گفتم: «شاید اشتباه می‌کند؛ نمی‌شود که! بزن شبکه خبر. اگر آنجا اعلام کند یعنی درست است.»تلویزیون را روشن کردیم. دیدم چیزی پخش نمی‌شود؛ کمی دلم آرام گرفت. تا اینکه مجری و گوینده شبکه خبر با پیراهن و نوار مشکی کنار تصویر روی آنتن آمد... تا گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم...»
دیگر فهمیدم اجازه دارم برای اولین بار در تحریریه، جلوی جمع، عیان اشک بریزم...آخر سر هم نتوانستم پیام را تایپ کنم. فقط همان خبر را از همان منبع موثق کپی‌پیست کردم و ارسال شد.دبیر خبر با عجله رسید و گفت: «خبر را زدی؟»با سر تکان دادم و گفتم: «آره حاجی، ارسال شد.»دیگر چیزی نگفت. فقط دست گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «خداقوت.»
یادم هست هوا خیلی سرد بود؛ اما آن‌قدر این غم داغ و جان‌سوز بود که همان‌طور پیاده، قدم‌زنان رفتم چهارراه ولیعصر. انگار قیامت شده بود. عده‌ای وطن‌فروش خوشحال بودند و عده‌ای، بدون هیچ فراخوانی و بدون هیچ هماهنگی رسانه‌ها، انگار یتیم شده باشند و به خانه پدری‌شان بروند، آمده بودند همان مسیری که با رهبر شهیدشان هر سال بیعت می‌کردند؛ راه می‌رفتند و غصه می‌خوردند.
تا قبل از شهادت حضرت آقا، اگر از من می‌پرسیدند بدترین خبری که در جریانش بودی و ارسال داشتی چه بود، با یقین می‌گفتم: خبر شهادت آیت‌الله رئیسی.اما تازه فهمیدم از آن خبر هم بدتر وجود داشت؛ خبری که به تلخ‌ترین حالت ممکن سر کشیدم و این شد نحس‌ترین خبرِ یک خبرنگار.
undefinedسید یاسین میرمحمدصادق
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال

undefined @basij_utn_ir

۹:۰۶

thumbnail
آنچه در این شماره از #صریح می‌خوانید

۱۷:۳۷

thumbnail

۱۷:۳۷

صریح 16.pdf

۹.۵۶ مگابایت

undefinedدر این شماره از نشریه صریح می‌خوانید:
undefinedسراب ثروت یا اتاق فرمانِ باج خواهیِ نخبگان؟
undefinedطبقه ای که فراتر از قانون راه می‌رود...
undefinedاز میدان نبرد تا میز مذاکره؛ پیروزیِ استقامت
undefinedموتور سیکلتی که هژمونی را به چالش کشید
undefinedآرش زمانه؛ روایتی از ایستادگی ...
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال

undefined @basij_utn_ir

۱۷:۳۸

thumbnail
نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه استنفس نمی‌کشم این آه در پی آه است...
ماجرا متعلق به مرد جوانی بود که راه خریده شدن را خیلی خوب یاد گرفته بود..به مرد جوانی که اگر با مادرش صحبت کنید می‌گوید خیلی باحیا بود، اگر به سراغ دوستانش بروید، می‌گویند دلسوز بود، مهربان بود، شما با هرکسی که صحبت کنید از خوبی‌هایش برایتان می‌گوید؛
آخر محمدرضای قصه‌ی ما تمام چیزهایی بود که برای شهید شدن نیاز داشت...امان از این بودها... کاش می‌شد نوشت که هست، کاش می‌شد...ماجرا تا ابد متعلق به محمدرضاست...
#گزارش_ویدئویی برش کوتاهی از مصاحبه‌‌ی خبرگزاری دانشجویی ایسکانیوز با دوستان نزدیک #فرمانده_شهید محمدرضا حشمتی

undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۱۴:۰۶

جنگ نامه. قسمت دوم. اردیبهشت ۱۴۰۵.pdf

۱۳.۷ مگابایت

undefined جنگ نامه - قسمت دوم
undefinedدر این نشریه می‌خوانیم undefined
undefined تحلیل اخبار و رسانه ها
undefined ترسیم صحنه نبرد
undefined حماسه سرایی وقایع
undefinedفرمانده شهید محمدرضا حشمتیundefined
undefinedو...
undefinedبسیج دانشجویی دانشگاه آزاد تهران شمال
undefined @basij_utn_ir

۷:۱۳